یادداشت‌های سودآد (22)

سودآد

سودآد

1404/1/26

          اللهم دیلیمیآچ 

موسی گفت: «رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی...»
همین‌طور گفت و گفت، تا رسید به «دیلیمی آچ»*. از خدا خواست گره از زبانش باز شود. می‌خواست آدم‌ها حرفش را بفهمند. موسی، پیغمبر خدا، ترسید از اینکه نفهمندش.آدم باید همه چیز را از خدایش بخواهد حتی علاج نفهمی اش را . این را موسی یادم داده.باید پا جای پای پیامبر خدا بگذارم؛
آهای خدای موسی!
من هم ترسیده‌ام.
از اینکه زبانم را باز نکنی، ترسیده‌ام.
از فهمیده‌نشدن ترسیده‌ام، از نفهم ماندن ترسیده‌ام.
از اینکه از آیات کتاب آخرین پیامبرت، فقط «اقرأ»ش به من رسیده باشد، ترسیده‌ام.

می‌ترسم بخوانم و بخوانم و بخوانم،
اما نه «یعلمون» کتابت به من برسد،
نه «یسئلون»ش،
نه «یتفکرون»ش... نه... «یعملون»ش.
کتاب‌ها را یکی‌یکی بخوانم و انبار کنم؛ نه سؤالی پیش بیاید، نه اعتراضی، نه شکایتی.
هر دفعه هم فروغی پیدا شود با پالودهٔ شیرازی، شیره‌ای به سرم بمالد.
من بمانم و سؤال‌های نداشته‌ام.
من بمانم و کتاب‌های خوانده‌شده‌ای که مرا به‌جای اولوا‌الالباب، تبدیل کند به کالأنعام بل هم أضل.
من از «بل هم أضل» شدن هم می‌ترسم.از  مثل کبک سر توی برف کردن ها.
از رفتن توی حلقه‌هایی که بشود حلقهٔ داری بر گردن آن، استیلای غرب‌زدگی**میترسم.
خدای مهربان موسی!
من نمی‌خواهم لکه‌ای باشم بر آیینهٔ وجود.
اگر دیدی دارم کثیف می‌شوم، لکه می‌شوم، بل هم أضل می‌شوم، مرا برگردان پیش خودت‌.
من از بی‌سؤالی می‌ترسم.
از بندهٔ شرایط بودن، می‌ترسم.
می‌خواهم بندهٔ خودت باشم، نه روزی‌خوارانت.
تو می‌توانی، می‌دانم که می‌توانی.
مگذار ملکم‌خان‌های نژاد آدمی به من درس زندگی بدهند.
خودت به‌وقت‌اش «وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی» کن،
تا نپذیرم، تا بپرسم، تا اعتراض کنم.
کاری کن تا بشوم جواب و شاهد زندهٔ تو برای اعتراض فرشتگانت:
إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ


---

*دیلیمی آچ=«وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی»

** جلال آل‌احمد: «من نعش آن بزرگوار (شیخ فضل‌الله نوری) را بر سر دار، همچون پرچمی می‌دانم که به علامت استیلای غرب‌زدگی بر بام سرای این ملت افراشته شد.»


#دیلماج
#همیشه_سرمون_توی‌_کتابه
#حلقه_کتابخوانی_مبنا
        

4

سودآد

سودآد

1404/1/14

*برای آن م
          *برای آن محبوبِ نادیده*...

خدا یک لیست در دست داشت.
سؤال می‌کرد، تیک می‌زد:
قیافه‌اش چه شکلی باشد؟
فاصله‌ی دندان‌ها از هم چطور؟
اهل کجا باشد؟ چه استانی؟
مسلط به کدام زبان‌ها باشد؟
عاشق باشد یا عاقل یا عارف؟
عصاقورت‌داده باشد یا اهلِ دل؟
سؤال‌ها که تمام شد، خدا رفت...
چند سال بعدش مرا به دنیا آورد.
اولین بار که دیدمش،
توی کتاب‌های کتاب‌خانه، لابه‌لای قفسه‌ی تاریخ انقلاب ایستاده بود،
با همان نگاهی که همیشه اشک در آن حلقه زده
و تو نمی‌دانی شوقِ زندگی‌ست یا غمِ دل‌شکستگی،
زل زده بود به چشم‌هایم.
او یک ملت بود.
روی کتاب را خواندم، زکی گفتم.
آن روزها سرم درد می‌کرد برای دعوا.
گفتم: «ما توی من بودنمان هم مانده‌ایم، تو کی هستی که یک‌نفره جور یک ملت را می‌کشی؟»
دلم می‌خواست در موردتان بخوانم تا بهتر بتوانم تخریبتان کنم،
تا زیر سوالتان ببرم،
تا نشان دهم وقتی من هیچم، تو نمی‌توانی یک ملت باشی.
آن روز، روز تولد ۲۲سالگی‌ام بود.
یادتان هست؟
توی آن غربت که کسی برایم هدیه‌ای نخریده بود،
داشتم خودم دست‌به‌کار می‌شدم.
مثل همه‌ی روزهای تولد قبل، دلم سخت گرفته بود.
جایی برای گریه نداشتم.
به کتاب‌خانه پناه آورده بودم تا لابه‌لای شلوغی آدم‌ها،
زل بزنم به کتاب‌ها و آرام اشک‌هایم را پاک کنم.
هدیه‌ی تولد آن سالم، شما بودید.
انگار فراموشتان کرده بودم.
همه‌ی آن چک‌لیست خدا و سؤال‌ها یادم رفته بود.
چطور یادم رفته بود شما را؟
حافظه‌ی من برای پیدا کردن آدم‌های درست،
شبیه حافظه‌ی ماهی‌ست.
دیر به یادم آمدید، اما آمدید.
از آن روز، شما شدید رفیقِ روزهای تنهایی.
همه‌ی آن روزهایی که هیچ‌کس حرفم را نمی‌فهمید.
آن روزهایی که حس می‌کردم فرق دارم با آدم‌ها
و این تفاوت، مرا طرد کرده.
آقای بهشتیِ مظلوم...
خدا شما را خلق کرد، نه برای اینکه عاشقتان شوم،
فقط می‌خواست به من بگوید:
«همه‌ی آن چیزهایی که دوست داشتی،
و به آن‌ها اعتقاد داشتی، توی یک نفر جا می‌شود.
این هم شاهد زنده‌اش.»
شما همان اسطوره‌ی زمینی بودید که قدرت ماورایی نداشتید.
نه با تار عنکبوتتان نصف‌شب‌ها بین ساختمان‌ها پرواز می‌کردید و به آدم‌ها کمک می‌کردید،
نه توی غارها مخفی می‌شدید و نقاب به چهره می‌زدید.
حتی زیادی عادی بودید.
لاغر بودید، کفش‌های کهنه می‌پوشیدید،
دندان‌هایتان از هم فاصله داشت.
تازه فحش‌خورتان هم ملس بود.
همه بهتان ناسزا می‌گفتند.
تکفیرتان می‌کردند.
اما با همه‌ی چیزهایی که بودید...
شما، آقای بهشتیِ ،
شاهد زنده‌ی همه‌ی ایده‌آل‌ها و تعریف‌ها و خیال‌پردازی‌های من
از «آدمی که یک نفر می‌تواند باشد» هستید.
آدمی که یک آدم،  باید باشد:
مصمم.
تنها.
فراتر از زمان.
تنها.
خیلی تنها.
مظلوم.
کسی که می‌دانست یک روز به‌جای آدم‌هایی که با حرف زدن از خود دفاع می‌کنند،
کارهایشان، نتیجه‌ی کارهایشان، از آن‌ها دفاع خواهد کرد.
همان آدمی که خدا از او دفاع کرد.
 کتاب دیگری از شما تمام شد.
حالا که من بچه‌ی شهرستانم و نمی‌توانم به دیدارتان بیایم، آمده‌ام
اینجا، در این گوشه‌ی بهشتِ اصفهان،
به مادرتان سر می‌زنم.
بهشان گفته‌ام سلام مرا خدمتتان برسانند.
یادتان هست، آقای بهشتی؟
تا قبل تولد ۲۲سالگی،
همیشه دنبال عقل بودم، دنبال پیدا کردن روش‌های عقلی...
اما شما عشق را یادم دادید.
من حرف شما را گوش دادم.
عاشق شدم.
مسلمان، عاشق است دیگر، مگر نه؟
عاشق شوید.»
برادرها، خواهرها، عاشق شوید.
زندگی به عشق است.
عقل به آدم زندگی نمی‌دهد.
عقل به آدم حساب می‌دهد که:
چه‌جور بهتر بخورد!
چه‌جور بهتر بخوابد!
چه‌جور بهتر پلاسیده بشود!
چه‌جور بهتر دل‌مرده باشد!
عشق است که در درون انسان، آتشِ زندگی و شعله‌ی زندگی را روشن می‌کند.»~

~شهید بهشتی
        

3

سودآد

سودآد

1403/12/26

بخاطر توست
        بخاطر توست نازلی

آدم باید مؤدب باشد، به‌خصوص اگر کتاب‌خوان باشد. عینک به چشم بزند، مطالعه‌ی کتاب را تمام کند، لیوان آب‌پرتقالش را که خورد، بنشیند پای نقد. البته دوستان قهوه را بیشتر توصیه می‌کنند؛ فاز روشنفکری‌اش بالاتر است. حالا همان‌طور که شقیقه‌اش را جوری فشار می‌دهد که انگار دکمه‌ی کنترل افکار آنجاست و با فشار دادنش دریایی از فضایل بر زبانش جاری می‌شود، شروع به نقد کند.
"توصیف‌ها با جزئیات بود. کتابی با ۲۱۲ صفحه، پر از کلمه نبود؛ بیشتر شبیه یک آلبوم عکس بود، شبیه گالری نقاشی یک نقاش، نه کتابی از یک نویسنده. احساسات به‌خوبی منتقل شده بود. همان اوایل داستان چند بار با دستمال کاغذی گردن و صورتت را خشک کردی تا جای لیس سگ وامانده را پاک کنی. داستان با تعلیق شروع شد، از همان اول خواننده را درگیر می‌کرد. پایان داستان از قبل روشن بود. این قابل‌پیش‌بینی بودن ضربه‌ای به داستان نمی‌زد.
ریتم روایت متفاوت بود؛ یک جاهایی داستان کش می‌آمد، یک جاهایی تلگرافی پیش می‌رفت. رفت‌وآمد بین ذهنیات شخصیت و عینیات لطمه‌ای به داستان نمی‌زد. نویسنده در روایت ذهنیات دچار واگویه‌های اضافی نمی‌شد. فلش‌بک‌ها در زمان درست زده می‌شدند. در کل، کتاب درخوری است. خواننده با شخصیت‌ها مسیر پرپیچ‌وخم را ذره‌به‌ذره طی می‌کند، درد می‌کشد، رها می‌شود."
حالا باید نقد را تمام کنی. قلپ آخر قهوه را می‌خوری، معده‌ات می‌سوزد. سوزشش فرق می‌کند با بقیه‌ی دردها؛ انگار اسید روی معده‌ات ریخته‌اند، جلز و ولز می‌کند.
ادامه می‌دهی."پرش‌های داستانی به‌جاست. می‌فهمی کجای داستانی. نویسنده این طرف و آن طرف می‌کشاندت تا اطلاعات را ذره‌ذره به خوردت دهد."می‌دانی دارد بازیت می‌دهد.بازی را دوست داری.همیشه همین‌طور بوده. بیشتر از خودِ بازی، آدم‌هایی که بازی‌ات می‌دهند را دوست داری. حتی اگر برای بازی مجبور شوی بروی توی دخمه‌ی تاریک. حتی اگر مجبور شوی با دست‌های خونی قایق درست کنی تا بریزی‌شان توی جوی. حتی اگر وقتی چشمش به جم افتاد، کلاً تو را فراموش کند و برود دنبال هم‌بازی جدیدش. حتی اگر مجبور شوی بچپی توی لانه‌ی سگ!.
لعنت به تو، نازلی! به‌خاطر توست که به‌جای افاضه‌ی فیض یک منتقد، باید اسائه‌ی ادب کنم. اگر تو نبودی، اگر آن بازی‌هایت نبود، اسید معده سوزشش مثل همیشه بود، نه حالا که دردش شبیه ریختن اسیدی روی جنازه‌ای داخل چاه ویل است.
دردش شبیه یک جای کار لنگیدن است، اینکه حتی وقتی همه‌چیز خوب است، باز خوشحال نباشم. تو یادم بیندازی که می‌لنگم، که کمتر از توام، که لنگیدن پایم فقط یک استعاره‌ی کوچک از درهم بودن همه‌ی زندگی‌ام است.که یادم بیاوری این درهمی هیچ‌جوره درمان نمی‌شود.اینکه یادم بیاوری فقط دوست داشتن تو به زندگی ناموزونم تعادل می‌دهد. تعادلی که روی گسل است،که با یک بازی جدید دود هوا می‌شود.
دوست داشتنت بوی خون می‌دهد، نازلی.
دوست داشتنت بدتر از گوش دادن به یامفت های آن بوگندوی الکلی است. دوست داشتنت شبیه دوست داشتن ضیغم است، شبیه سفره‌های شجری برای آن کاسه‌لیس‌های درجه‌دار. دوست داشتنت را می‌خواهم نقاشی کنم، بعد بفروشم تا تمام شود.تا برود. قلم مو را برمی‌دارم، باید یک ملکه بکشم که ایستاده، یک گدا هم که نشسته... نه، این خوب نیست. بوم دیگری برمی‌دارم. باید دقیق بکشم، باید مثل نویسنده با جزئیات نقاشی کنم تا درد را منتقل کنم.
یک جای تاریک می‌کشم. کسی کنج آن جای تاریک نشسته، سگی دارد گردنش را لیس می‌زند. مرد اما حرکتی ندارد، انگار نباید کسی از حضورش باخبر شود.«چپیده‌ام توی لانه‌ی سگ.به‌خاطر توست، نازلی. به‌خاطر توست که دارم بوی سگ می‌گیرم.»*


*بخشی از کتاب

      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

5

سودآد

سودآد

1403/12/17

جایی برای
          جایی برای پیرمردها هست ،فقط کمی تنگ است. ماریو آن را با اسباب‌بازی اشغال کرده.

بازی، با «بچه فامیل»، شروعش با توست، اما پایانش تا آخرین ذره‌ی حیات در جسمت ادامه دارد. این کوچولوهای لعنتی انگار همیشه فول شارژند، خستگی سرشان نمی‌شود. نونو (پدربزرگ ماریو)ناخواسته وارد بازی با ماریوی چهارساله شده؛ بازی‌ای که از همان ابتدا هیچ علاقه‌ای به شرکت در آن نداشت. توفیق اجباری که نه، یک «آچمز» ناخواسته است.

حالا این نونوی هنرمند، که دیگر آن هنر سابق را ندارد، می‌شود هم‌اتاقی یک جانور مرموزِ دوپا. این ماریوی مرموز هم  نمی‌داند نونو مدت‌هاست از این بازی کنار کشیده—دیگر حتی جایی روی نیمکت ذخیره هم ندارد. کفش‌هایش را هم برای همیشه آویخته.

تقابلِ ماریوی کنجکاو، یک‌دنده، مودب و در عین حال عاشق فحش (!) با نونوی پیر، کم‌حوصله و بی‌اعصاب، ترکیب عجیبی است. آن هم وقتی که قلم در دست دومنیکو استارنونه باشد. دومنیکو برایم فقط یک آدم دنیا‌دیده نیست؛ بلکه آدمِ آدم‌های دنیا‌دیده است. کسی که نه‌تنها آدم‌ها را به‌دقت دیده، بلکه به‌درستی فهمیده—و مهم نیست آن آدم، موجود دوپای چهارساله‌ای باشد یا پیرمردی فرتوت و لب‌گور.

کودک که بودم، نونو شدن چیز وحشتناکی به نظر می‌رسید، اما حالا، حداقل بعد از خواندن این کتاب، می‌فهمم که ماریو بودن دردناک‌تر است. آن سردرگمی، آن نیاز مداوم به توجه، آن تأییدطلبی مضحک که هر لحظه از کسی آن را گدایی می‌کنی، آن همه حماقت کودکانه—طوری که اگر هزار بار از یک نردبان بالا و پایین بروی، باز هم خسته نشوی—چیز مسخره و آزاردهنده‌ای است.

اما نونو بودن آرامش بیشتری دارد. از طرفی، یک سرماخوردگی پاییزی عادی می شود بلای جانت . همان نفسی که زمانی فرو می‌رفت، ممد حیات بود، حالا یا فرو نمی‌رود یا برنمی‌آید. سر سفره همه می‌گویند «این را نخور»، «آن را نخور». از طرف دیگر، پلاستیک‌های پر از قرص است که اگر کسی در دستت ببیند، حتی زحمت نمی‌دهد بپرسد دردت چیست؛ چون در این سن و سال، چیز غریبی نیست. همه‌ی این‌ها، گواهانی از مرگ‌اند—این ایستادن در آستانه‌ی خط پایان، خودش نوعی سکون و آسودگی می‌آورد. دیگر دنبال توجه نیستی، و دیگر کسی هم به تو توجهی نمی‌کند—و این یعنی خودتی و خودت.

دوست دارم نونو باشم. سیگاری روشن کنم.
و اگر ماریو با آن چشمان گرد و کنجکاوش، با آن لب‌های جمع‌شده‌ای که کلی فحش پشتشان پنهان است، بگوید:
«نونو نباید سیگار بکشد!»
زل بزنم در چشم‌هایش، حلقه‌ی دود را آرام بفرستم هوا و بگویم:

«نونو پیره، هر کاری بخواد می‌کنه.»*




*بخشی ازکتاب


        

3

سودآد

سودآد

1403/12/16

برای ما بی
          برای ما بی‌جنبه‌ها

بی‌جنبه‌ها گونه‌ای از جانداران دوپا هستند که حتی بعد از دیدن لیگ سپک تاکرا کشور جیبوتی، ضربان قلبشان «کل نفس ذائقة الموت» را هم رد می‌کند. اینکه چرا و چگونه، دکترها هم جوابی برای آن ندارند؛ فقط سری تکان می‌دهند و می‌گویند: «متأسفیم!»
حالا تو می‌آیی و به دست این گونه‌ی خاص، یک کتاب از خانم کریستی می‌دهی. از قضا، این آدم بی‌جنبه تمام عمرش از این ژانر و این کارآگاه‌بازی‌ها فرار کرده است—جهت جلوگیری از هرگونه ایست یا سکته‌ی قلبی، مغزی، ذهنی.
در این روزهای واپسین سال که چیزی تا شنیدن «یا مقلب القلوب» نمانده، همه‌ی گونه‌های آدمی دلگیر می‌شوند؛ از کارهای کرده و نکرده‌شان. پناه هر کس چیزی است—مامان به گردگیری هزارباره پناه می‌برد، بابا به اخبار تکراری. اما من؟ من به کتاب پناه بردم، به پوآرو.
قطار سریع‌السیری که با آقای پوآرو سوار شدم، اصلاً شبیه قطارهای رجا خودمان نیست. حتی شبیه نورالرضا و کوثر هم نیست. چیز عجیبی است. خفن‌طور است! هرچقدر هم سعی کردم، نتوانستم با ذهنیتی که بیشتر از رجا سوار نشده، تصور کنم قطارهای این خارجی‌ها چطور است. حالا، وسط این قطار خفن، آدم‌ها از همه جا آمده‌اند، انگار آخرالزمان است. این قطار، کشتی نوح است—از همه‌ی نژادهای بشر باید داخلش باشد تا مبادا نسل این اشرف مخلوقات منقرض شود.
اگر نویسنده باشی یا نویسندگی را دوست داشته باشی، قطار شرق جای خوبی است. کریستی بساطی پهن کرده، بلندگویی در دست گرفته و فریاد می‌زند: «بیا این‌ور بازار!».از خانم سوئدی کله‌پاچه‌ای (به‌گفته‌ی پوآرو، روی سرش به‌جای کله‌ی آدمیزاد، کله‌ی گوسفند است) و خانم اشراف‌زاده‌ی روسی شبیه وزغ (این را هم پوآرو گفت!) گرفته، تا مری دبنهام زیبارو. از آن طرف، یکی مثل هلنا را باید پولی کف دستش بگذاری تا حرفی بزند و یک مرد ایتالیایی هم هست که تا با پاشنه‌ی پا دهان مبارکش را مورد عنایت قرار ندهی، این در جهنم را نمی‌بندد! حالا قرار است آگاتا جان همه‌ی این وصله‌های ناجور را یک‌طوری به هم وصل کند. آگاتا برای دنیای برفی و خون‌آلود خودش قتل را انتخاب کرده.
اما اگر کل این کره‌ی خاکی، این زمین گردالی، یک قطار باشد، قطاری خیلی سریع‌تر از قطار شرق. قطاری که شرط پیاده شدن از آن، مردن است. مردنِ همه‌ی آدم‌های داخل کوپه، رستوران و راهرو.
همه‌ی ما آدم‌های بی‌ربط—همه‌ی بی‌جنبه‌ها و باجنبه‌ها—با یک چیز به هم مرتبط می‌شویم. چیزی به نام مرگ، این آخرین پناه امن آدمی.




        

3

سودآد

سودآد

1403/11/30

کفن های رن
          کفن های رنگی

انگشت اشاره و شستش را با مهارت روی سبیل‌های سفیدش می‌کشد؛ رد پک‌های سیگار، بالای لبش را زرد کرده. سرش را چند بار تکان می‌دهد، انگار درگیر مکاشفه‌ای منطقی برای حل مسئله است. یک‌دفعه تکانه‌های سر متوقف می‌شود. به حضار عاقل‌اندر‌سفیه نگاهی می‌اندازد. گلویش را صاف می‌کند.
با صدای خش‌دار مردانه‌ای می‌گوید: «رسم ما اینه، دختر با لباس سفید می‌ره، با کفن سفید برمی‌گرده. این رسم و رسوم رو هم بزرگای ما گذاشتن،مگه نه؟ مگه غیر اینه، حاجی؟»
حاجی و همراهانش، شبیه بره‌های قلعه‌ی حیوانات، با همان حالت منگی و گیجی، مدام در تأیید فرمایشات استاد سر تکان می‌دهند. انگار سرشان روی تنشان لق است.
تو اما برگشته‌ای، با کفنی که سفید نیست.
بزرگ‌ترها جمع شده‌اند. می‌خواهند درس زندگی بدهند؛همان‌هایی که نه تعداد کتاب‌هایی که خوانده‌اند، نه سفرهایی که رفته‌اند، نه ساعت‌هایی که به فکر کردن گذرانده‌اند، هیچ‌کدام ملاک خردمندی‌شان نیست. تنها ملاکشان تعداد پیراهن‌هایی است که در گذر زمان پاره کرده‌اند.
اینکه این پیراهن چطور پاره شده هم جای سؤال است؛ شاید جنسش بد بوده، یا به درختی، دری، جایی گیر کرده، یا شاید لباس بچگی‌هایش را پوشیده، آن‌قدر تنگ بوده که پاره شده.
نه فقط گوشت، چشمت، ذهنت، مغزت، تک‌تک سلول‌هایت از این حرف‌ها پر است.
برای آن‌ها مهم فقط ماندن است. باید بمانی و بسازی. اگر در حین ماندن و ساختن سوختی هم، مشکلی نیست؛ بخشی از ماجراست. نباید زیاد گنده‌اش کنی. سوختن که آن‌قدرها هم درد ندارد. اولش کمی درد دارد، اما بعد... عصب‌ها همه می‌میرند و دیگر نورون و دندریتی برای انتقال درد نیست.
درد که نباشد، رها می‌شوی.رهایی که مرثیه ندارد، دارد؟پرنده‌ی رهایی هستی که حالا یک طرف بالش هم شکسته. اما هنوز هم پرواز می‌کنی.
باید خودت دست‌به‌کار شوی. این بار، کاری را که قبل از پوشیدن لباس سفید باید انجام می‌دادی، حالا با کفنی که پوشیده‌ای، انجام می‌دهی. باید یاد بگیری... دوست داشتن را... دوست داشته شدن را... خودت بودن را...
باید خودت را بلد باشی.آدم وقتی خودش را بلد باشد، آدم‌های نابلدی که سراغش می‌آیند را از صد فرسخی می‌شناسد.حالا که دیگر دردی نداری، باید زندگی کنی. کتاب بخوانی. شعر بخوانی.توی شعرها، "خوشا پریدن با این شکسته‌بالی‌ها" قشنگ است.مگر نه؟
اما...
توی دنیای واقعی،درد دارد. سخت است. اما باز هم رهایی است.حتی اگر مرثیه داشته باشد... نه شادباش.
        

4

سودآد

سودآد

1403/8/27

•این بیش ا
          •این بیش از هر چیز یک تاریخ است؛ تاریخ یک جنایت•*

کتاب روایتی است از آنهایی که از نزدیک یا دور،طوری با فاجعه چرنوبیل دخیلند.در روایت ها،رد پایی از قلعه ی حیوانات جورج اورول به چشم می‌خورد.همان روحیه انقلابی، همان پشت میز نشستن ها و فرستادن بره های بی گناه به دل فاجعه.سوتلانا، آنقدر خوب روایت میکند که بیشتر شبیه دیدن مستند است تا خواندن روایت.همه دردها را حس  میکنی،آن روحیه ی انقلابی کاذبی که به خورد چرنوبیلی ها میدهند قابل لمس است.شاید اگر ما هم بودیم،میرفتیم بالای سقف راکتور، بدون توجه به صدای آلارم دوزیمتر ها.تا مردم زنده بمانند. تا وطن بماند؛ وطنی که حاکمانش، پشت میز مینشینند.ید ها را از جایی که انبار میکنند گیر می آورند و میخورند بخاطر همین وقتی دوزیمتر را روی تیروییدشان میگیری. دوز  یا صفر است یا کم. میدانی چرا؟!
 چون این یک قانون است؛
قانون هفتم مزرعه:
|.همه ی حیوانات،با هم برابرند.فقط برخی،برابر ترند|

واسیلی نسترنکو*
:پ ن
اگر سعادت خواندن همه ی کتاب را ندارید.حداقل روایت واسیلی نسترنکو را بخوانید
تنهایی علم و دانشمند، در زمانی که جامعه نمیفهمد یا طبق صلاحدید حکومت، نباید بفهمد. به طرز غریبی، مضحک وغمگین است. یک کمدی سیاه، شبیه تنهایی دی کاپریو وجنیفر لارنس در don't look up 

        

4

سودآد

سودآد

1403/8/19

سفر کردم ک
          سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه...

جلال درونم میگوید: رواق کتاب امام رضا که جای این روشن فکر بازی ها نیست. بنشین زیارت امین الله ات را بخوان. آمده ای چسبیده ای به این کتاب ها که چه؟!که آهای ملت!من حتی اینجا هم دست از سر فرهنگ بر نمیدارم.که حتی حالا هم که این همه راه گز کرده ام تا از آن کنج عزلت خود فرار کنم،باز هم باید سفری در کتاب ها داشته باشم.یا نه گفته ای بگذار حالا که به پابوس آقا آمده ام.یک تُکِ پا تا مکه هم بروم دست بوسی خدای آقا.
اصلا مگر حج، جای روشن فکر بازی بود که تا آنجا رفتی ها؟؟خودت بدتر از منی. اما نه، جلالی که که من میشناسم خیلی بهتر از من است.من فقط نسخه  ضعیف شده ی توام. خیلی ضعیف شده و معیوب ات.
آنجا شرطه ها مزاحمت بودند. اینجا هر دفعه یک نفر با  یک دسته پر دار سبز می آید سمتم.مدام تو را از من می‌گیرد.آنجا تو ساعت ها منتظر می ماندی تا اتوبوس بیاید.اینجا من ساعت ها منتظر، پشت در رواق می ایستم تا بگذارند دوباره به میقات بیایم.
تو •خسی •هستی که به میقات آمده. من •هیچم•. حالا اینجا، در این رواق، وعدگاه هیچ و خس است. عجب ترکیبی!.
جلال جان!هر چه سعی کردم نشد  تصور کنم در آن لباس احرام،سیبیل نداشته باشی یا کلاه برت فرانسوی ات بر سر نباشد .پس تو برای من جلالی هستی  با لباس احرام به تن، با کلاه برت فرانسه بر سر و با سیبیل پر پشت.
راستی جلال، اگر این روز ها بودی چه فکری می‌کردی ؟در کدام سمت ایستاده بودی؟ هنوز هم این روحیه سرکش،که یک چرا می‌چسباند اول بدیهیات جهان وکل منطق وعقیده آدمی را زیر و رو می‌کند  داشتی؟ یانه،تو هم چرتکه ای در دست می گرفتی، حساب سر انگشتی می‌کردی ،می دیدی کدام طرف برایت میچربد همانجا را ول نمی کردی؟
اما نه جلالی که من میشناسم زیر بیلیت کسی نمی رود.
جلال جان آمده ام اینجا تا فراموشت کنم. تا فقط در لحظه زندگی کنم.تا جرعه جرعه زندگی را بچشم.• سفر کردم که از یادم بری• اما نشد. نتوانستم.میخواستم مثل تو،که در سعیِ صفا بی•خود• شدی. من هم ،بی •خود• شوم.به گوشه صحن انقلاب پناه بردم. خودم را بین جمعیت جا زدم.گفتم دیگر •خود•ی ندارم. •من•ی وجود ندارد.
 کبوتری بین جمعیت بود.او هم میخواست لابد خود را فراموش کند. مردی دنبالش افتاد. نمیتوانست پرواز کند.آدمها را یکی یکی رد کرد.گفتم نکند بیایی سمت من ؟؟من میخواهم گم شوم .نباید پیدایم کنی. آرام راهش را کج کرد. خیالم راحت شد. 
یکدفعه ،از کنج دیوار آمد کنارپایم ایستاد. نگاه کرد. زل زد به چشم هایم.لو رفته بودم. آرام گرفتمش. به چشمهایش زل زدم.نتوانستم تحمل کنم .دادمش دست خادمی.
 گریه ام گرفته بود.
باید برگردم به هتل،نباید پیدایم میکردی کبوتر. باید برگردم. باید سوغاتی بخرم و •بعد هم بروم بمیرم*•.

*📚دید و بازدید 
*🖊️جلال آل احمد 



        

6

سودآد

سودآد

1403/8/11

برای ما تر
          برای ما ترسو ها...

°کلستروفوبیا° می نامندش. می شود؛ ترس غیر  منطقی از فضاهای بسته وتنگ.درد من اما `شبیه درد های مردم زمانه نیست` این یکی،ترس از فضای باز است.ترس بیرون رفتن از چهار دیواری اتاق و ارتباط گرفتن با گرمای خورشید و سخت تر از آن، ارتباط با آدمهای زیر این آسمان .
ترس از اینکه نکند کسی نگاهم کند،نکند سوالی خصوصی بپرسد، نکند سوال خصوصی بپرسم،نکند آزار بدهم،نکند آزارم بدهند،برای من، خودِ فضای باز، ترسی ندارد.چه بسا بهترین لحظاتم، قدم زدن زیر این آسمان باشد اما بدون هیاهو،بدون حرف زدن.شاید آدمهایی شبیه من باید در کوچه خیابان های بلژیک قدم می زدند. در همان کشور منظم وآرام،که هیچ کس کاری به کارمان ندارد .شاید آن تنهایی اروپا، با روحیه ما ها سازگارتر باشد تا این فضای نا آرام و پر هیاهوی شرق.اما حالا که دخلم به خرجم نمی خورد و ترس رفتن، پایم را بسته. به کنج خانه پناه می برم و فقط با تورق در سفرنامه ها سفر می کنم.
مثل ترسو ها، پشت سر نویسنده قایم می شوم واز دور به آدمهای شهر نگاه می کنم‌‌.حالا اما دیگر از چهار دیواری خانه بیرون زده ام .باید به خودم یاد بدهم؛ دنیا بزرگتر از این حرف هاست. باید چهاردیواری را بشکنم. با آدمهای زیر آسمان شهر حرف بزنم. باید برنجم. باید رنجیده بشوم. باید از پشت سر نویسنده ها بیرون بیایم. دیگر خسته شده ام از زندگی یواشکی.باید زندگی کنم تا یاد بگیرم. با خواندن، کسی چیزی یاد نگرفته.اگر هم یاد گرفته باشد زود فراموش می کند. باید زندگی را با پای هایم، با نفس کشیدن هایم، با دستهایم تجربه کنم.زندگی یواشکی مردگی است.باید از پشت سر نویسنده ها بیرون بپرم. باید فریاد بکشم •سُک سُک•.من بُردم.
        

36

سودآد

سودآد

1403/6/5

          مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

هر دفعه تصویری از کولبر ها میبینیم سری به تاسف تکان میدهیم. دلمان برایشان میسوزد. برای کمر دردشان. برای سرمایی که تا مغز استخوانشان نفوذ کرده و برای همه آن چیز هایی که فقط در همان تصویر میبینیم .فارغ از آنکه این دلسوزی سطحی ،دقیقا همان چیزی است که دلالان کالا های قاچاق بین مرزی از ما میخواهند. اینکه سرمان را مثل کبک در همان برفی که کولبران  پاهای خسته شان را در آن  فرو  میکنند ببریم و هیچ ندانیم ،پدیده قاچاق چه بر سر تولید ملی این کشور می آورد و این وسط ،کولبری که تنها گناهش  جبر جغرافیایی است که او را در منطقه ی مرزی به دنیا آورده و مرزبانی که تنها گناهش نظامی بودن است باید تاوان بدهد. تاوان گناه نکرده.این کتاب از نماینده های مجلسی می گوید که هر چهار سال یک بار ،در خطوط مرزی، عکسی به یادگار میگیرند و شعار احقاق حقوق کولبر و ایجاد بازارچه های مرزی برای خرید و فروش بدون واسطه مردمان مرز نشین میدهند و میروند پی کارشان تا چهار سال بعد.
صادق امامی  و وحید سرابی خبرنگارانی هستند  که نه از پشت صفحه کامپیوتر، نه از توی خانه وتورق در کتاب ها و نه فقط پرس و جوی محلی که هیچ کدام راضیشان نمیکند .پوتین ها را پا کرده اند و همراه  با کولبر ها ،این مسیر سخت و طاقت فرسا را با آنها هم قدم شدند تا صدای مظلومیتشان را به گوش های ناشنوایمان برسانند.نتیجه این کتاب سه سال بعد از انتشارش می‌شود تصویب قانون دو فوریتی مجلس در حمایت از حقوق کولبران.
شاید دروغ گفته اند یک دست صدا دارد حتی اگر آن دستها یخ زده باشد و سرمای سردشت امانش را بریده باشد
به امید اینکه هیچ آدمی به خاطر غم نان ، زندگی اش به تارج نرود.
        

6

سودآد

سودآد

1403/6/5

          آسته برو آسته بیا که...


از من بپرسی با کدام کتاب به کوبا رفتی و با کدام یکی به ویتنام؟پاسخی بس صریح خواهم داد
_نمیدانم
با یک‌ همسفر به دو مکان متفاوت،آن هم در فاصله زمانی یک‌هفته ای سفر کردم و به کوبا و ویتنام رفتم.مکان متفاوت بود‌، زمان هم.اما نحوه برخورد ها، نحوه آمریکایی شدن کشور ها و شهرها درست شبیه بهم بود.آدمهای همه جای دنیا،شبیه به هم اند.فقط کوبایی ها بیشتر به شیرازی های خودمان شبیه اند و ویتنامی ها کمتر.سفر با منصور ضابطیان برایم،مصداق همان ضرب المثل ^آسته برو آسته بیا...^ست.شناختی که از ضابطیان داشتم، همان مجری موقر ومتین  رادیو هفت است.در سفر هم چیزی بر دانسته هایم اضافه نشد. از حاشیه دوری میکند. بیشتر به دنبال خلوت و آرامش است تا هیجان.اما برای آدمهایی مثل من که سفر هایشان را با امیرخانی که سرش برای چالش و هیجان درد میکند شروع کرده اند.اینطور سفرهای آرام کمی عجیب است.از مهزاد الیاسی یاد گرفتم سیر کردن با سفر کردن فرق دارد.سفری که از قبل همه چیز هماهنگ است و قرار نیست هیچ خللی در روال عادی زندگی ایجاد شود و صرفا برای دیدن جاهای جدید است. برایم جذابیتی ندارد.ترجیح میدهم کنج خانه،زیر باد خنک کولر بنشینم وبا تورق در کتاب ها سفر کنم. اینطوری هزینه اش هم کمتر است.بعد از یک هفته گشت و گذار با آقای سباستین به وطن میرسم و قسم به آن لحظه ای که بعد مدتهای مدیدِ در غربت بودن، پای در خاک وطن میگذاری و صدای یک هموطن به گوشت میخورد...

        

2

سودآد

سودآد

1403/6/5

          آسته برو آسته بیا که...


از من بپرسی با کدام کتاب به کوبا رفتی و با کدام یکی به ویتنام؟پاسخی بس صریح خواهم داد
_نمیدانم
با یک‌ همسفر به دو مکان متفاوت،آن هم در فاصله زمانی یک‌هفته ای سفر کردم و به کوبا و ویتنام رفتم.مکان متفاوت بود‌، زمان هم.اما نحوه برخورد ها، نحوه آمریکایی شدن کشور ها و شهرها درست شبیه بهم بود.آدمهای همه جای دنیا،شبیه به هم اند.فقط کوبایی ها بیشتر به شیرازی های خودمان شبیه اند و ویتنامی ها کمتر.سفر با منصور ضابطیان برایم،مصداق همان ضرب المثل ^آسته برو آسته بیا...^ست.شناختی که از ضابطیان داشتم، همان مجری موقر ومتین  رادیو هفت است.در سفر هم چیزی بر دانسته هایم اضافه نشد. از حاشیه دوری میکند. بیشتر به دنبال خلوت و آرامش است تا هیجان.اما برای آدمهایی مثل من که سفر هایشان را با امیرخانی که سرش برای چالش و هیجان درد میکند شروع کرده اند.اینطور سفرهای آرام کمی عجیب است.از مهزاد الیاسی یاد گرفتم سیر کردن با سفر کردن فرق دارد.سفری که از قبل همه چیز هماهنگ است و قرار نیست هیچ خللی در روال عادی زندگی ایجاد شود و صرفا برای دیدن جاهای جدید است. برایم جذابیتی ندارد.ترجیه میدهم کنج خانه،زیر باد خنک کولر بنشینم وبا تورق در کتاب ها سفر کنم. اینطوری هزینه اش هم کمتر است.بعد از یک هفته گشت و گذار با آقای سباستین به وطن میرسم و قسم به آن لحظه ای که بعد مدتهای مدیدِ در غربت بودن، پای در خاک وطن میگذاری و صدای یک هموطن به گوشت میخورد...

        

1

سودآد

سودآد

1403/6/5

~ای مرگ قب
          ~ای مرگ قبل از اینکه بیایی دری بزن~

ترس برادر مرگ است یا بیماری ؟شاید بیماری برابر مرگ باشد واز برادر نزدیک تر.بیماری که آدمی را به سوی مرگ، آرام آرام سوق میدهد.
همان لحظه ای که بخاطر یک دل درد ساده به اورژانس میروی ودرست در کنار تو بیماری ،آخرین ماساژ های قلبی را بر پیکره ی بی جانش متحمل میشود،با خود میگویی :یعنی مرگ انقدر نزدیک است؟
بعد از تشخیص آن دل درد ساده به یک بیماری مهلک و کشنده، که هیچ درمانِ به روز پزشکی، توان مقابله با آن خللِ مزخرفی را که در تک تک سلول هایت رخنه کرده است  ندارد.تو می مانی و انتخاب بین دو راه؛یکی به تماشا نشستن زوال جسمت،که هزار و یک خاطره با آن داری.راه دوم ؛سپردن همان جسم پر خاطره به دست پزشکانی است که هر آنچه میدانند و نمیدانند بر آن پیکره اعمال میکنند.یک طرف قضیه، تویی و خانواده ات که پذیرش هیچ درمانی نداشتن ،برایشان قابل قبول نیست.طرف دیگر اما کادرمانی است که در رأس آن پزشکانی اند که اکثرشان، بیماری برایشان مطرح است و نه بیمار.و بیماری را به مثابه مسئله ای میدانند که باید حلش کنند وبه سراغ مسئله بعدی که همان بیمار بعدی است بروند.آتول گاواندی اما بعد از بیماری پدرش، همان پزشک حداقلی شد که بیمار ،برایش مطرح است نه بیماری .آتول از بیمار مبتلا به بیماری لاعلاج میپرسد ؛ترس از دست دادن چه چیزی را دارد؟!.وشاید جواب این سوال همان معنای زندگی آن آدمی باشد که دیگر پزشکان،بدون توجه به آن معنی، با تریلی از فرایند های درمانی، از رویش رد میشوند.همیشه مرگ بدترین گزینه نیست.بدترین نتیجه هم نیست.از دست دادن آزادی، برای خیلی ها از مرگ بدتر است نه بدتر خیلی بدتر.و خیلی چیز های دیگر در آن لحظه از بیماری میتواند آنقدر بد باشد که مرگ در برابرش،هدیه ای اللهی تلقی شود.
اگر مرگ به سراغم آمد آن هم به شکل بیماری و اینقدر آرام آرام و پاورچین و شروع کرد به خاموش کردن ذره ذره ی نور حیات در من،ای خدایی که یحیی و یمیت به دست توست برای آنکه مرگ را°در آغوشش بگیرم تنگِ تنگ°اِشرَح لي صدري...


        

28

سودآد

سودآد

1403/1/16

کفش ها را
        کفش ها را پا میکنی.گره اول را محکم می زنی. گره دوم را محکم تر از گره اول.گره آخر را طوری میزنی که به شک‌ می افتی، اصلا دیگر می توانی بازش کنی یا نه؟!.مسیر پر پیچ و خم است. باید از جاده صعب العبوری بگذری.اگر وسط جاده،وقتی بین دو صخره آویزان، بین زمین و آسمان ماندی؛ یکی از کفش ها باز شود چه؟به این نتیجه می رسی کار درست همین است.  حتی باید محکم تر گره می زدی.
کوله را بر می داری. سنگین است. یک بار چک کردی. همه ی چیز هایی است که به آن نیاز داری. از همان اول راه، جای بند کوله ها درد می کند.چند قدم که می روی حس می کنی پاهایت توی کفش زندانی شدند. نوک انگشت هایت را چند بار جمع می کنی شاید کمی جا باز شود. فایده ای ندارد. حالا نبض های پی در پی انگشت ها را به وضوح حس می کنی. به صخره می رسی. صدایی در گوشت می پیچد•فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ• لابد توهم زده ای! بند محکم کفش ها نگذاشته خون به مغزت برسد. اینجا که •طُویٰ• نیست. تو هم موسی نیستی.چند متر عقب تر می روی، خیز بر می داری.می پری !.همان شد که از اول فکر می کردی. حالا بین زمین و آسمان مانده ای.می خواهی به کنج سنگ بزرگی که می بینی پناه ببری. بند کفش ها گیر کرده.از پاهایت هم در نمی آید. زیادی محکم گره زده ای. سنگینی کوله هم تو را به پایین می کشد. یاد آلدو میفتی به بندهایی که او را هم گیر انداخت میافتی. بند حلقه ای که او را به واندا وصل کرده بود. به بند کفش ساندرو که او و آنا را به پدر وصل می کرد. به بندی نامرئی که آلدو را به لیدیا وصل کرده بود .لابد کسی که بند ها را گره زده بود خیلی محکم بسته بود.آنقدر محکم که آدم را خفه می کرد.باید کسی پیدا می شد. از آن اول از سر،بعضی جاها بندها را محکم تر گره می زد. بعضی از بندها را پاره می‌کرد تا آلدو هم مثل تو این طور بین آسمان و زمین معلق نماند.
قرار بود همه مان آزاد باشیم آزاد و رها اما حالا گره های بینمان زیاد شده. هر کسی جایی گیر کرده .هر کاری می‌کنیم این گره های کور باز نمی شود. حق با خدای موسی بود از همان اول بایدبه•فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ•ش گوش می دادیم.این بند ها،این کفش ها،این عشق ها،این وابستگی ها همه دست و پای آدم را می گیرند

      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

3

سودآد

سودآد

1403/1/1

~ در باب چ
          ~ در باب چند کتابخوانی همزمان و تو امان~

قرار شده کوهی از لباس ها را به تپه کوچکی تبدیل کنم تا بعد از عمری بالاخره جواب این سوال بی پاسخ را بدهم:
«حالا من چی بپوشم؟».ماری کاندو گفته یکی یکی لباس ها را لمس کنم ببینم چه حسی پیدا می‌کنم، به جز چند تایی بقیه را دور می‌ریزم.نفس راحتی می کشم.این روزهای آخر سال، این بهترین خانه تکانی بود که تا حالا داشته ام. حس رهایی از همه چیزهایی که با دلیل های مسخره ،خودم رابه آن ها وابسته کرده ام. حالا می‌گذارم هرکدامشان بروند‌.ماری گفته از همه ی لباس ها به خاطر لحظه های قشنگی که برایم ساخته اند تشکر کنم.اولش کمی خنده ام می گیرد،اما کم کم حس می کنم لباس ها به پهنای صورت می‌خندند و از رهایی خوشحالند
ولو شده ام روی لباس ها. به سقف خیره ام .به رهایی فکر می‌کنم .به پرواز .خطوط صورتی سقف را دنبال می‌کنم. با ریتم ناموزونی می رقصند. چیزی بین رقص سماع و بندری ست. هم یک جور هایی رهایی می‌بینم .هم یک گیج و ویجی ناموزون شبیه مست ها. محو رقص و پایکوبی خط ها شده ام که یکدفعه زیبا صدایم می کند.دوباره فرهاد حسن زاده به سراغم آمده .این دفعه خبری از خلو و منو نیست اما صفحه ی اول را که می‌خوانم بوی تریاک بابای خلو به دماغم می‌خورد .این دفعه خبری از کتک نیست. بیشتر یک عشق ناب پدر دختری است اما باز دلم شور می زند. هنوز مانده به صفحه های آخر،تازه اول راهم.به راهی که آمده ام نگاه می کنم. دیوار ها کاه گلی و خشتی اند.مردی به دیوار تیکه داده است.چیزی جلوی پایش بساط کرده.نزدیکتر می روم. ذغال می فروشد.نگاه جستجو گرم را که می بیند لبخندی می زند.سیاهی ممتدی از کنج لبش تا شقیقه اش کشیده شده است.زل می زنم به سیاهی روی صورتش. سنگینی نگاهم را حس می کند. با آستین پاره اش صورتش را پاک می کند.این دفعه سیاهی همه جای صورتش پخش می شود‌.نگاهم را می دزدم تا معذبش نکنم. از کنارش رد می شوم.صدایم می زند.:« دنبال سید می گردی؟!». سرم را به نشانه تایید خم می کنم.
«برو جلو تر کنار مرقد شیخ انصاری پیدایش می کنی»_.
گیج شده ام.آخرین باری که این جا آمده ام اربعین چند سال پیش بود. آن موقع هم کیپ تا کیپ آدم بود.هیچ چیز به جز آدم ندیدم.دل را به دریا می زنم.جلو تر می روم.رخشنده را می بینم.می دوم سمتش می دانم سید علی هم همان اطراف است.عرب چهار شانه بلند قامتی با ابروهای در هم کشیده شده نگاهم می کند و بعد به حرم اشاره می کند.از حرم که نه بیشتر از هیبت مرد عرب می ترسم. قدم ها را آرام تر می کنم.به رخشنده که نزدیک می شوم صدای گریه ی مردی را می‌شنوم بر می گردم.ابروهای مشکی اش را می شناسم. می خواهم به سمتش بروم رخشنده دستم را می گیرد.همان جا می ایستم.
سید زیر لب زمزمه می کند:«به کجا برم سری را که نکرده ام فدایت».
حالا همه گریه می کنیم.من،رخشنده،سید علی

اشکها را از روی صورتم پاک می کنم. مامان از توی آشپزخانه صدایم می کند:«پیداش کردی؟».
می گویم: نه
با غرولند می گوید:«هر سال همین موقع گمش می کنی چند بار بگم وسایلاتو سر جاش بذار»
راست می گوید همیشه همین موقع ها گمش می‌کنم .این دفعه بین کهکشان نیستی و جادوی نظم و زیبا صدایم کن دنبالش گشتم. نبود.سال پیش،بین سوکوروتازاکی بی رنگ دنبالش گشتم.آنجا هم نبود. نمی دانم کجا گذاشتمش .•من• چند وقتی است که گم شده. اگر کسی آن را دید همین جا خبرم کند.پولی برای مژدگانی ندارم اما کتاب هایم برای هدیه هستند. آن ها را به شما هدیه می دهم تا شماهم خود خواسته جوری گم بشوید که حتی •مامان• هم نتواند پیدایتان کند.

        

7

سودآد

سودآد

1402/12/27

به نام خدا
        به نام خدایی که کارلوس به آن اعتقاد نداشت
کارلوس جان حال که این نامه را می خوانی من در دنیای فانی وتو در دنیای باقی هستی،همان دنیایی که من به وجودش ایمان داشتم و تو به نبودش.
و اما بعد....
از اینکه۷۴۰صفحه مرا به دنبال خود کشاندی چه حسی داری؟درست آن لحظه ای که در حوالی صفحات۶۷۰تا۶۸۰که دقیق در خاطرم نیست. با آنچه که تو قرار بود با گفتنش غافلگیرم کنی و من چند صفحه قبل تر حدس زده بودم مواجه شدم،تیری در قلبم فرو رفت و از این که یک داستان ازنویسنده ی اسپانیایی با آن همه دبدبه و کبکبه،این طور ترکیه ای وار جمع شد از شدت انزجار، تهوع و سوزشی در مغزم حس کردم.گویی خاور فرمو، گلوله را این بار در مغز من چکانده است.اما فرزندم! بهتر بود نفرتی را که از کشیش ها و مسحیت داشتی با کمی اغماض در کلمات کتاب می گنجاندی.اما چه میشود کرد؛ این گوی و میدان توست و قلم ویکتور هوگو در دستان تو عرض اندام می کند و من تماشاگری ناچیزم،که فقط باید راهی را که در خیابان های کاتالونیا میروی دنبال کنم.سافون عزیزم از این که این چند روز را با تو در کوچه پس کوچه های شهری در دیار رئال و بارسا قدم زدم و به جایی مرموز چون کتابخانه ایزاک قدم گذاشتم بسی خرسندم.
برای دنیل بزدل که هیچ رشد وتغییر در شخصیتش،از ابتدای ورودش به کتابخانه ی ایزاک تا انتهای ورودش به کلیسا برای برگزاری مراسم عقد و بعله برون با بئاتریس ندیدم ،کمی جسارت آرزو می کنم.
برای فرمن،تفکری به دور از  تعصب آرزو می کنم و برای خولین کاراکاس،کمی مهر و  محبت،تا ذره ای از احساسش به پنه لوپه را به پدرش،فونته ی تنها داشته باشد.
برای فرمو مادری مهربان و دنیایی عادلانه آرزو میکنم تااز او هیولا نسازد.
برای نویا کمی حس وفاداری و قدرشناسی آرزو می کنم ،امیدوارم از من نرنجیده باشی اما نویا تو در بهترین حالت، یک هرزه ی کتاب خوانی همین...
برای فونته خانواده ای مملو از عشق آرزو میکنم.
و اما برای میگل،برای میگلِ عزیزم،این عاشق ِوفادار ِمهجور مانده ،تجربه عشقی دو طرفه در دنیایی دیگر را آرزومندم
میگل عزیزم،حیف تو که جان عزیزت،آن ذهن مالامال از فلسفه و تفکر بِکرت،در راه نویا و کاراکاس حرام شد، حیف تو...
و در آخر، برای ثافون آرزو میکنم دنیای دیگری که اکنون در آن به سر می بری به دور از فرمو و آلدایا و هر گونه موجود عوضی دیگر باشد
آرام بخواب ثافون،من به یادت می مانم
دوست دار تو سودآد

      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

26