شبکه اجتماعی کتاب‌دوستان

بهخوان فضایی برای کتابخوان‌هاست تا همدیگر را پیدا کنند و دربارۀ کتاب‌ها حرف بزنند.

بهخوان
یادداشت‌های پیشنهادی
Rasta

Rasta

16 ساعت پیش

        جنایی زیاد نمی خونم ولی این کتاب فوق العاده بود. این کتاب شاید جزو اولین کتاب هایی بود که تونست در درونی ترین لایه های من نفوذ بکنه و کاری کنه که همه ی فکر و ذهنم در گیرش باشه. از خود کتاب بخوام بگم اینه که اولاش یه داستان حوصله سر بر و گاهی پیچیده و گیج کننده بود. بعضی از جاهای این کتاب بیشتر احساسی بود تا اینکه بخواد جنایی باشه ولی من خیلی خوشم اومد مخصوصا اون عشق و علاقه ای که نسبت بهم داشتن کتاب رو به نظرم قشنگ ترم کرد.
در پایان کتاب وقتی تمومش کردم می تونم بگم  یه لبخند بزرگ روی لبم بود اما همچنان سوال هایی برام باقی موند که به نظرم میشد نویسنده سرگذشت اون شخصیت ها رو هم بگه. ایده ی کتاب خیلی جالب بود و من رو خیلی علاقه مند به بحث زمان و... کرد. حتی لابه‌لای اون کتاب خوندن من رفتم درباره ی حلقه های زمانی، اثر پروانه ای، پارادوکس، واپس نگری و... کلی مطلب خوندم و این واقعا خیلی قشنگ بود. خلاصه که خیلی دوستش داشتم و همیشه توی اعماق قلبم جاش می مونه. 
      

22

        بسم الله الرحمن الرحیم 

مستاجر وایلدفل هال... یا زنی که مجبور شد خودش را از منجلاب بدبختی‌ها و دشواری‌ها نجات دهد... زنی که علیرغم تمام سختی‌هایی که کشیده بود؛ باز هم مقاوم و استوار ماند؟!...
_________
حرف زدن راجع به این کتاب سخت است. خیلی سخت! اولین بار که در کتابخانه دیدمش چشمانم برق زد"اوه، یه کتاب کلاسیک... اون هم از نوع قطورش!". با خودم گفتم که لابد این کتاب هم مثل کلاسیک‌های دیگر_غیر موارد معدود_ است که فقط می‌خوانی‌شان تا خوانده شوند. و سرت را بالا بگیری و بگویی من این کتاب را خوانده‌ام! بله، خیلی‌ها به این دلایل کتاب‌کلاسیک می‌خوانند. اولش فکر کردم که آن برونته قلم کسالت‌آوری دارد_با توجه به مطالبی که درباره‌ی کتاب اگنس‌گری شنیده بودم_ اما باز هم دلم می‌خواست این کتاب را بخوانم. و خدا را شکر که خواندمش! 
من کلاسیک‌خوان قهاری نیستم. ولی معدود کتاب‌های کلاسیکی که خوانده‌ام را خیلی دوست داشته‌ام. و هر وقت هم که می‌شنوم "کلاسیک"، یکی از اولین اسامی‌ای که داخل ذهنم می‌آید، خواهران برونته است. پیش از این تنها بلندی‌های بادگیر را از این سه خواهر خوانده بودم، تک‌کتاب امیلی برونته... ولی می‌توانم بگویم که قلم آن برونته را هم دوست داشتم، خیلی خیلی دوست داشتم. و خوشحالم که قبل این از شارلوت کتابی نخوانده بودم، تا انتظاراتم از خواهر کوچکش زیاد نشود.
خلاصه‌ی داستان، مربوط می‌شود به مرد جوانی به اسم گیلبرت مارکهام. گیلبرت از آن جوان‌هایی‌ست که غرق خوشی‌ها و آرزوهای آن دوره هستند، و به همسایه‌ی نزدیکشان، الیزا میلوارد دل بسته است. تا اینکه خبر می‌رسد عمارت وایلدفل هال که مدتی پیش متروکه و بی‌سکونت رها شده، صاحب جدیدی پیدا کرده. خانم هلن گراهام، و پسر کوچکش، آرثر. (در واقع آرتور).
خانم گراهام زنی خشک و رسمی است، علاقه‌ای به معاشرت با دیگران ندارد، و گویی او و پسرش در حفاظی قرار دارند که آنها را از دیگران جدا می‌کند. گیلبرت در ابتدا چندان علاقه‌ای به خانم گراهام ندارد، تا اینکه به رسم همیشگی کتاب‌های کلاسیک، یک دل نه صد دل به خانم گراهام دل می‌بندد! اما خانم گراهام شبیه دیگر زنان نیست، او مرزی دور خود کشیده که نمی‌گذارد هر کسی به آسانی از آن عبور کند... و با هرکسی تعامل ندارد. نمی‌گذارد مردی دلش را به دست آورد، یا زنی تلاش کند تا با او هم‌صحبت شود.
و به همین خاطر هم شایعات پشت سرش وجود دارد، شایعاتی‌ هولناک. و این شایعات و اتفاقات دیگری باعث می‌شوند گیلبرت در علاقه‌ و دلبستگی و حمایت خود از خانم گراهام شک کند.
 اما طی اتفاقاتی، دست‌نوشته‌ها و خاطرات قدیمی خانم گراهام به دست گیلبرت می‌رسد. و داستان از این جا شروع می‌شود. از جایی که گیلبرت می‌فهمد شایعات پشت سر خانم گراهام شاید حقیقت نداشته باشند، و شاید پای مسائلی دردناک‌تر و هولناک‌تر در میان باشد...

اما در مورد احساس من نسبت به کتاب...
اول از همه آن برونته هم مثل خواهرش امیلی در بلندی‌های بادگیر، یک زاویه‌ی دید عجیب را انتخاب کرده بود! و آن زاویه‌ی دید، ششصد صفحه نامه‌ی بدون کم و کاستی و همراه با جزییات فراوان از طرف مردی جوان به شوهر خواهرش بود! که چندین صفحه‌ی ناقابل هم متعلق به فردی دیگر بودند، خاطرات زنی دیگر. و این زاویه‌ی دید عجیب بود. و صادقانه بگویم، اگر برونته زاویه‌ی دید دیگری را انتخاب می‌کرد، بهتر می‌نمود. چون عجیب است که مردی بعد سال‌ها همچین خاطراتی را، همراه جزئیات گفت‌وگو ها، به خاطر بیاورد. اما خاطرات هلن را خیلی‌ دوست داشتم. و قطعا هم بهتر از آب درآمده بود، به هرحال از آنجایی که نویسنده زن است، خاطرات و احساسات یک زن را هم بهتر به تصویر خواهد کشید. اما زاویه‌ی دید به نحوی نبود که باعث شود کمتر از چهار ستاره را به این شاهکار بدهم.
در میانه‌ی داستان به این فکر افتادم که شاید اگر هلن گراهام در دنیای مدرن زندگی می‌کرد، یک فمینیست می‌بود. و وقتی که درباره‌ی داستان تحقیق کردم، متوجه شدم که خیلی‌ها از این کتاب به عنوان داستانی فمینیستی یاد می‌کنند. البته هلن و اعتقاداتش تفاوت خیلی زیادی با این روش زندگی داشتند، ولی شخصیت او به طرز جالبی با همه‌ی شخصیت‌های کلاسیک مونثی که می‌شناسم تفاوت داشت. با کاترین در بلندی‌های بادگیر، الیزابت بنت در غرور و تعصب، الینور و ماریان در عقل و احساس... شخصیت هلن شخصیتی متمایز و خاص بود. شخصیتی قوی، با اعتقادات و باورهایی قوی. هلن به مقدسات باور زیادی داشت و هرجای داستان که در تنگنا قرار می‌گرفت، از خدا طلب کمک می‌کرد. در کتاب هم اشارات زیادی به انجیل و مقدسات مسیحیان می‌شود... و برایم جالب بود که این باورها شباهت زیادی به باورهای مسلمانان هم داشت!
 و علاوه بر آن، اینکه هلن عقلش را به احساسش برتری داده بود، برای من خواننده مورد احترام و جالب بود. اینکه نویسنده به خوبی نشان داده بود چگونه سختی‌های زندگی کاری کردند تا دختری که زمانی آرزوهای دور و دراز، شخصیتی احساساتی و خوشحال داشت، تبدیل به زنی منطقی، عاقل و مجرب شود. 
شخصیت‌پردازی کتاب هم به شدت قوی بود. و انتقال احساسات! پابه‌پای گیلبرت و هلن غمگین می‌شدم، می‌خندیدم، عصبی می‌شدم، شوکه می‌شدم. و این را به خاطر زیباتر شدن یادداشتم نمی‌گویم... بلکه واقعا این چنین بود! موقع خواندنش، لذت زیادی می‌بردم. به شدت زیاد. زیرا شخصیت هلن و ماجرایش آنقدر غمگین و در عین حال پرکشش بود که نتوانم کنارش بگذارم. و همچنین نمی‌خواستم بیشتر بخوانم، از ترس تمام شدن، یا شاید هم از بابت اینکه تمام سلول های بدنم به خاطر رفتار شخصیت‌های‌ منفی حرص و جوش می‌خوردند. موقع خواندن پنجاه صفحه‌ی آخر، جدا قلبم تند تند می‌زد و مانده بودم که این داستان به کجا ختم خواهد شد... از آنجا که خواهر دیگر آن برونته، امیلی، عشق را موجودی سیاه و هیولایی وحشتناک به تصویر کشیده بود،  امید زیادی نداشتم خواهرش هم مثل او از عشق تصویری دردناک نساخته و خواننده را ناراحت نکند، و در تمام مدت هیجان‌زده بودم تا ببینم قصه‌ی هلن به کجا ختم خواهد شد. حالا برای اینکه بفهمید آن برونته هم مثل خواهرش بود یا خیر، خودتان کتاب را بخوانید و این مسئله را کشف کنید:)
و اما دوباره درباره‌ی زاویه‌ی دید، از نظرم ششصد صفحه برای یک نامه خیلی زیاد باشد. دوست داشتم بدانم هالفرد بعد خواندن آن ششصد صفحه چه حالی داشته. درباره‌اش به رز چه چیزی گفته. 
و خلاصه که این کتاب تجربه‌ی شیرین و در عین حال متمایز از تجربه‌های دیگر کلاسیک‌خوانی بود. و الان هم به شدت مشتاقم تا بروم سراغ کارهای شارلوت برونته، و اگنس‌گری از آن برونته. ای‌کاش امیلی‌هم کتاب دیگری می‌نوشت. ای‌کاش آن برونته آنقدر زود جانش را از دست نمی‌داد تا باز هم می‌نوشت... و از نوشته‌های‌خاص و زیبایش لذت می‌بردیم! حیف که این‌ها همه آرزوست.
      

31

        عمیق‌ترین گودال ذهن

یک دوست کتابخوان،از آن رفقایی که نمی‌شود حرفشان را نشنیده گرفت، توصیه کرد کتابی را با هم بخوانیم. کتابهای ریز و درشت نخوانده و نصفه را کنار گذاشتم و عید امسال را با چلنجر دیپ شروع کردم. 

نیل شوسترمن برای نوجوان خوان‌ها نامی آشناست یک نویسنده محبوب آمریکایی که هم فانتزی را خوب پیاده می‌کند و هم اهل رئال است. کتاب‌های چندگانه دارد و موتور تخیلش پر توان کار می‌کند.
من که حسرت نخوانده‌هایم هیچ وقت تمامی ندارد، این عید را فرصتی مناسب برای آشنایی با او یافتم.

چلنجر دیپ به شهادت شوسترمن‌شناسان به قدری با آثار دیگر او متفاوت است که توصیه می‌کنند به عنوان اثر اول او خوانده نشود. کتاب فضای داستانی تازه و غریبی دارد. با وجود اینکه از نظر داستانی بی‌نقص است به راحتی روی خوش به خوانندگان نشان نمی‌دهد.
از همان ابتدا فکر مخاطب را به کار می‌گیرد. خیلی صاف و صادق نمی‌شود فهمید داستان چیست.

امید واهی نمی‌دهم که اگر مثلا از ۲۰ درصد به ۳۰ یا ۴۰ درصد رسیدید، اوضاع عوض می‌شود و داستان اصلی مثل هلوی پوست کنده می‌زند بیرون...نه.
 از ابتدا تا انتهای داستان خواننده باید فسفر بسوزاند تا قصه را بفهمد چرا که راوی بی‌نظیر داستان یک بیمار دوقطبیِ اسکیزوفرنیِ است که کمی افسردگی و  وسواس فکری هم دارد.
فرم داستان بی نظیر است. شما لحظه به لحظه در حال کشف و شهود این نکته هستید که یک بیمار روانی دنیای پیرامونش را چگونه می‌بیند، درک می‌کند یا می‌فهمد.
کتاب نفس‌گیر، سخت، تلخ ولی گیرا  پیش می‌رود و رفته رفته می بینید نویسنده چه قدر کارش را خوب بلد است. از دستم در رفته است که چند بریده از کتاب را علامت زده‌ام!
 ولی فضای خاص داستان طوری است که نمی‌شود به یک کتابخوان مبتدی یا تازه‌کار معرفی شود. شک دارم که مناسب تمام بازه‌های سنی نوجوان باشد.(به کوچکتر از ۱۵ ساله‌های کتابخوان، معرفی‌اش نمی‌کنم) 
همه چیز این اثر از جمله ترجمه، درجه کیفی بالایی دارد. نویسنده کاری کرده است که خواننده عادی حال یک بیمار روانی را درک کند.
توصیفات، تلخیص و بازسازی صحنه‌ها به بهترین وجه پیاده شده است و شوسترمن نشان می‌دهد نبوغ غیر قابل انکار در داستان سرایی دارد.

در انتهای کتاب به این نکته اشاره می‌کند که به علت درگیری فرزندش با اسکیزوفرنی داستان ننوشته است بلکه تا جای ممکن به واقعیات پایبند بوده است.

کتاب قابل توصیه به بزرگسالان و نوجوانان با شرایطی که ذکر شد می‌باشد.
به علت اینکه مخاطب کتاب عام نیست و ممکن است شماری از خوانندگان توان تمام کردن کتاب را نداشته باشند(به علت فشار روحی به خواننده) و خوانش کتاب صبوری ویژه‌ای بطلبد، لذا از دادن امتیاز کامل ۵ به این کتاب خودداری می کنم.

هرچند لیاقت امتیاز کامل را دارد ولی ۴.۵ را برای آن مناسب می‌دانم.

🌎https://eitaa.com/vazhband
      

27

Asal

Asal

دیروز

14

        📎 کتاب بسیار عالی و به گمان من پیچیده‌تر از رمان قبلی تولتز، یعنی «جزء از کل» است. «ریگ روان» مانند رمان قبلی، نگاهی طنزآمیز، تلخ و فیلسوفانه به زندگی داشته و سرشار از جملات فوق‌العاده درباره سرنوشت، شکست، مرگ و پوچی است. بهترین توصیف این رمان، به نقل از مترجم اثر، پیمان خاکسار در مصاحبه با ایسنا، همان گفته نویسنده است: استیو تولتز گفته: رمان «جزء از کل» را دربارهٔ ترس از مرگ نوشتم و «ریگ روان» را دربارهٔ ترس از زندگی.  

👈 جمله‌ای که مطمئنا مورد توجه نویسنده بوده و نام اثر را نیز از آن برگرفته، این جمله است: «زندگی مثل ریگ روان است؛ هرچه بیشتر تقلا کنی، بیشتر در آن فرو می‌روی.»

👈 به گمان من جمله‌هایی که به بهترین شکل ممکن، بن‌مایه اصلی نوشتن این اثر فاخر را توصیف می‌کند و نشان از باور نویسنده به ابزوردیسم است، این دو جمله است:
🔸 «هیچ‌کس از مرگ فرار نمی‌کند، اما بعضی‌ها چنان زندگی می‌کنند که انگار می‌توانند آن را به تعویق بیندازند.»
🔸 «ما همیشه میان ترس از شکست و وحشت از بی‌معنایی دست‌ و پا می‌زنیم، اما شاید بزرگ‌ترین پیروزی همین باشد که یاد بگیریم چطور با این دو کنار بیاییم.»
      

23

        سومین کتاب صفر چهار 
حال که در دهه‌ی پنجم پس از انقلاب 1357 قرار داریم، هر روز قصه‌های بیشتری که رنگ و بوی تاریخ چند دهه‌ی گذشته را در خود دارند، نوشته و منتشر می‌شوند. داستان‌هایی بر محور شور جوانی، عشق و سیاست که روایتگر جزئیاتی از ذهن و زبان و زندگی و زمانه‌ای دارد که هرچند روزگاری نوشتن ازآن سخت بود ولی هرچه بیشتر می‌گذریم، هم راحت‌تر می‌شود درباره‌اش نوشت و هم می‌توان دقیق‌تر به همه‌ی جوانبش نظر انداخت. کتاب «جان کندن» یکی از همان داستان‌های عاشقانه‌ی این سال‌هاست که دختر و پسری در گیرودار درس و سیاست و مبارزه، می‌خواهند عشق هم بورزند که به نظر می‌رسد اینها در یک مسیر نیستند، لااقل برای قهرمانان رمان «مهدیس غنی‌زاده». خواندن رمان‌ها و داستان‌هایی با قهرمانان انقلابی چپ که آرمان‌های بزرگی در سر داشته‌اند و همواره خودشان و عشق‌هایشان در تراژدی غوطه‌ور شده‌اند، جذابیت‌های خودش را دارد که فارغ از سوگیری نویسنده‌‌های این داستان‌ها، می‌توان به مثال تجربه‌ای داستانی پیرامون تاریخ عجیبی که بر ما گذشته و چیز چندانی از آن نمی‌دانیم، نگاه کرد، شاید بتوانیم به هر جان کندنی که شده از آن به سلامت عبور کنیم
پرش داستان زیاده اگر خواننده حواس جمع نباشد، سیر دستان از دستش می رود 
      

10

        نابینایی  درد یا فضیلت؟


سه داستان با سه نویسنده عالی .

مترجم کتاب اسکندر آبادی نابینا هست و این خودش علتی بود برای جذابیت بیشتر کتاب .

هر داستان به بخش های متفاوت نابینایی می‌پرداخت در رساله دیدرو ، نابینایان به عنوان افرادی باهوش و ذکاوت معرفی می شوند ، دیدرو آنها رو پر از استعداد  معرفی می‌کند.
نگاه دیدرو پر از نگاه انقلابی به نابینایی است ، در جامعه ای که نابینایی عذاب قلمداد می شده است،  دیدرو این امر را محدودیت و عذاب به شمار نمی آورد و این افراد را مثل سایر افراد حتی در مواردی بالاتر از آنها می‌شمارد. 

اما داستان دوم از هوفمان واقیعت جامعه را به نابینایی نشان می دهد اینکه جامعه چگونه به نابینایان نگاه می کند .

و در آخر ژید ، ابتدا ما با چگونگی مورد استفاده قرار گرفتن توسط معلولیت هستیم حتی گاهی با اینکه ترحم بر انگیز است .

در آخر گفت و گو خود آبادی که بسیار شیرین بود.

به طور کلی این کتاب به تمامی ابعاد نابینایی نگاه کرده بود و سوالات بی شماری در ذهنم من ایجاد کرد و به من فهماند که چقدر از این دنیا نابینایان دور هستم درباره آن تفکر نکرده ام و چه دنیای جالبی دارند .
      

12

        ترجمهٔ پری صابری و شاملو را همزمان خواندم و اجرایی دانشجویی و ضعیف از آن را هم در یوتیوب دیدم. یرما حدیث اسارت زن در جامعه‌ای کوچک، سنتی و مردسالار است که جای گوسفند در آغل و زن در خانه است؛ ویکتور، معشوق دوران نوجوانی یرما، در جای دیگری مقام مرد را در پشت گاوآهن تصویر می‌کند.
«یرما» ظاهراً یعنی بایر و ویران و نابارور؛ این نام که در آغاز به زن داستان داده شده، در پایان جای خود را در شوهر یرما، یعنی خوآن، می‌یابد. زن داستان نیست که مطابقتی با طبیعت ندارد؛ مردِ سالار داستان از آغاز زن‌ستیزانه یرما را خانه‌نشین می‌کند و با سرشت طبیعی او می‌ستیزد و در پایان داستان، پیرزن کافر فاش می‌کند که آنکه با طبیعت نیست و نازاست مرد است و سزاوار مجازات؛ و یرما در واکنشی تراژیک خود را به نیستی می‌کشاند.
شاعرانگی در تمام نمایشنامهٔ لورکا موج می‌زند و در اثر او به نظر می‌رسد که نشانه‌های بسیاری از فرهنگ عمومی و زندگی روستایی مردم زمانهٔ او وجود داشته باشد اما در ترجمه‌ها نمود نیافته است. 
بخشهایی از نمایش شعر است و ظاهراً متل؛ شاملو آزادانه این شعر و متل‌ها را ترجمه کرده و هرچند زیباست اما روح اصلی اثر نیست بلکه روحی جدید در این کالبد است.  شعرهای متن ترجمهٔ صابری هم ظاهراً به ترجمهٔ یدالله رویایی است که اگر فرضا دقیق باشد، دو نکته دارد؛ یکی اینکه رویایی ظاهراً چیزی از وزن شعر نمی‌داند و دیگر اینکه گیج‌کننده و آزاردهنده است. شاید به همین دلیل است که شعرها از آن اجرای ضعیف مدرسهٔ بازیگری حذف شده بود. 
اگر اجرای دیگری از آن سراغ دارید که دردسترس است، لطفا مرا از آن مطلع کنید.
      

14

ساخت کتابخانۀ مجازی

ساخت کتابخانۀ مجازی

لیست کتاب‌های متنوع

لیست کتاب‌های متنوع

ثبت تاریخچۀ مطالعه

ثبت تاریخچۀ مطالعه

امتیاز دادن به کتاب‌ها

امتیاز دادن به کتاب‌ها

باشگاه کتابخوانی

باشگاه کتابخوانی

بهخوان؛برای نویسندگان

با در دست گرفتن صفحۀ خود می‌توانید بلافاصله از یادداشت‌هایی که روی کتاب‌هایتان نوشته می‌شود، مطلع شوید و با خوانندگان ارتباط برقرار کنید.

مشاهدۀ بیشتر

بهخوان؛برای ناشران

با در دست گرفتن صفحۀ نشرتان، کتاب‌های در آستانۀ انتشار خود را پیش چشم خوانندگان قرار دهید و اطلاعات کتاب‌های خود را ویرایش کنید.

مشاهدۀ بیشتر

چرا بهخوان؟

کتاب بعدیتان را
       پیدا کنید.
کتاب بعدیتان را
       پیدا کنید.
بدانید دوستانتان
      چه می‌خوانند.
بدانید دوستانتان
      چه می‌خوانند.
کتابخانۀ خود
       را بسازید.
کتابخانۀ خود
       را بسازید.