بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

یادداشت‌های پیشنهادی

نمایش همه
                14 آذر 1402
پاتوق کتاب‌بازها-جلسه کتاب "درخت خون" با حضور نویسنده کتاب جناب آقای جواهریان.

بعد از مدت‌ها یه کتاب ایرانی خوب خوندم،
این کتاب داستان زندگی یک نقاش در عصر ناصری است، به اسم جلال‌الدین. 
کتاب سه فصل داره و هر کدوم موضوع و زبان خودش رو داشت و این متن رو خیلی بالا می‌بره. 

فصل اول بیشتر واگویه‌های ذهنی جلال‌الدین رو می‌خونیم و خیلیییی تنهایی‌اش رو قشنگ توصیف کرده بود. 🥺و می‌شد راحت باهاش ارتباط برقرار کرد. 
آقای جواهریان گفتن که می‌خواستن به سمت نوعی ادبیات اعترافی در ساعات آخر زندگی‌اش بره فصل یک. (حقیقتا هم کار خوب دراومده)
 
فصل دوم، انگار هنر رو داره مادی می‌کنه، به وسیله هنر و نقاشی، جلال‌الدین یه مرده رو زنده می‌کنه! 👌🏼

فصل سوم، وارد دربار ناصرالدین شاه می‌شه😶 و راوي سوم شخص می‌شه.  
به‌خاطر اینکه وارد دربار شاه می‌شن، یه غلامی به اسم عبدوس همراه جلال‌الدین می‌شه و بهش آداب و رسوم دربار رو یاد می‌ده. گویی داره به من مخاطب هم آداب آن روزگار رو یاد می‌ده. 
در فصل سوم لحن قاجاری رو بیشتر داریم و خيلی قشنگ و به‌جا از کلمات استفاده شده بود و چینش کلمات عبدوس کنار هم با اینکه پر از تملق و چاپلوسی است (به خاطر نوکر بودنش) اما خیلی فصیح و زیبا حرف می‌زنه!

کتاب پر از جملات قشنگ بود. 
متن پر از صنایع ادبی بود.
خلاصه که خیلی کتاب خوبی بود. و اگر تونستید حتما بخونیدش. 94صفحه هم بیشتر نبود. 
کتاب در طاقچه و فیدیبو هم موجوده،کتاب صوتی‌اش هم با صدای آقای جواهریان خیلی قشنگه.  
        

8 نفر پسندیدند.

                ذلیخا در تاریکی چشم هایش را باز می کند آرام و با ترس از اینکه همسرش مرتضی و مادر شوهر صد ساله عفریته اش را بیدار کند کورمال کورمال به انباری می رود تا کمی لواشک بردارد و آن را ببرد به روح روستا تقدیم کند تا با روح گورستان صحبت کند که گور چهار دخترش را در زمستان در مقابل سرما محافظت کند.
ذلیخا زن سی ساله ایست که پانزده سال از عمر خود را در تسلیم و اطاعت محض در کنار همسرش زندگی کرده و با بداخلاقی های او و مادر شوهرش به عنوان روند عادی و طبیعی زندگی کنار آمده .
زمانی که ماموران استالین به فرماندهی ایگناتوف در جریان اشتراکی کردن دارایی ها برای بردن اموال اهالی روستای یولباش به آنجا می آیند وقتی با مقاومت مرتضی روبه رو می شوند او را می کشند و ذلیخا به تبعید می رود.
سفر طولانی ذلیخا و همراهانش به فرماندهی ایگناتوف به سیبری آغاز می شود و ما شاهد فراز و فرود این سفر تا رسیدن به اردوگاهی در سیبری در حاشیه رود آنگارا هستیم اردوگاهی که وجود ندارد و ایگناتوف، ذلیخا ، دکتر لیبه و بقیه کسانی که در طول این راه زنده مانده اند پایه های آن را بنا می کنند . اردوگاهی که بعد ها تبعیدی های زیادی را به خود می بیند.ذلیخا که در طول سفر فهمیده بود باردار است در روز اول رسیدن به این تبعیدگاه فرزند خود را به دنیا می آورد او که تا آن لحظه با تمام وجود در انتظار مرگ بود حالا برای زنده ماندن تلاش می کند .همانطور که خود نویسنده عنوان کرده ما با تغییرات سیاسی در این کتاب مواجه نیستیم بلکه با تغییرات جریان زندگی آدم ها مواجه هستیم. آدم هایی که سعی میکنند خود را با شرایط جدید زندگی وفق بدهند . و توانایی های خود را با توجه به موقعیت جدید به چالش بکشند. شرایط زندگی جدید ذلیخا را به زنی مستقل تبدیل میکند که وقتی به انتهای کتاب میرسیم میبینیم که او همان زنی نیست که در ابتدای داستان چشم های خود را در تاریکی باز کرده است.
        

3 نفر پسندیدند.

1 نفر نظر داد.
                به پیشنهاد یکی از دوستان که هم‌نام یکی از شخصیت‌های کتاب بود، شروع به خواندن کتاب کردم؛ با فرض بر اینکه طعمی شبیه به نام کتاب را بتوانم مزه کنم.
از اشک‌هایی که در اواسط کتاب به سراغ‌تان می‌آید بگذریم، زنانه و تا حدی دوست داشتنی‌ست؛ هرچند مطمئنا در برخی تصمیمات عاصی خواهید شد و کمی فشارتان بالاوپایین می‌شود.

بیهوده‌گویی نمی‌کنم:
۱. روند داستان دلچسب بود و گریز به سایر شخصیت‌ها و فلش‌بک‌ها به گذشته باعث نمی‌شد رشته کلام از دست برود؛ و چه بسا خواندنش را لذت‌بخش‌تر کرده بود. (از سرعت‌ حداکثری‌م برای تمام کردنش مشخص است)
۲. هر آدمی، قربانی یک قربانی دیگر است؛ این را از روایت چندین شخصیت متفاوت و تاثیر تروما بر زندگی آن‌ها متوجه می‌شوید.
۳.همه‌ی مردها مثل هم نیستند، فقط خوب‌هایشان میمیرند.
۴.پایان‌بندی ناامید کننده‌‌ای داشت؛ آیا شما کسی را که هجده سال بدون هیچ دلیلی به شما خیانت می‌کند، با شما همچون خدمتکارش رفتار می‌کند و احمق میداند میبخشید؟ اگر پاسخ‌تان خیر است، به هنگام رسیدن به نیمه‌ی دوم کتاب، توصیه میکنم مدیتیشن را برای پاکسازی ذهن و حفظ اعصاب‌تان در برنامه داشته باشید.

-گل‌های "فراموشم نکن" هدیه‌ای از جانب مورتیمر به پنه‌لوپه.
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

5 نفر پسندیدند.

                یک‌ کتاب کم‌حجم با داستانی نسبتا جالب؛
از زاویه دید من اگر این داستان می‌خواست روایت بشه، ترجیح می‌دادم اول زندگی ایوان ایلیچ رو بنویسم بعد به مرگش برسم و اسمش رو چیزی نذارم که مرگش رو لو بده ولی از اونجایی که تولستوی زحمت کشیده و همه‌ی اینارو برعکس انجام داده شیوه‌ی نوشته شدن این کتاب برام جالب بود. اینکه داستان دقیقا از صحنه‌ای شروع شده که همه دارن راجع به مرگ ایوان ایلیچ حرف می‌زنند بعد میاد زندگیشو تعریف می‌کنه و کم کم به مرگش می‌رسه. 
اولش داستان برام بی‌معنا بود و نمی‌تونستم با شخصیت‌ها ارتباط بگیرم، اما هر چی به پایان نزدیک‌تر می‌شد حوادث معنای بیشتری پیدا می‌کردن.‌
به طور کلی به نظرم داستان جالب و قابل تاملی بود؛ مخصوصا دیدگاهی که نسبت به معقوله‌ی زندگی و مرگ داشت[که فکر می‌کنم پیام اصلی این کتاب هم همین بود]


اسپویل

اونجایی که ایوان ایلیچ از این رنجِ تموم نشدنی به ستوه میاد و به جایی می‌رسه که گرچه هنوز درد تموم نشده ولی با پیدا کردن ذاتِ اتفاق، آرامش می‌گیره به نظرم کل چیزی بود که کتاب می‌خواست به مخاطب بفهمونه. 

به هر حال بخونید؛ جالبه.

        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

5 نفر پسندیدند.

4 نفر پسندیدند.

                این کتابو روز دومی که چشمامو عمل کردم صوتیشو گوش دادم و خیلی ازش لذت بردم اصلا این کتابو باید صوتی شنید چون موسیقیش عالیه و یه عده زحمت کشیدن قطعه‌ای که دربارش صحبت میشه‌رو پیدا کردن و پخشش میکنن تا ما حسابی کیف کنیم...حتی اگر همون قطعه هم نباشه بازم عالیه...

جملاتی از کتاب:
هیچوقت فکر نمیکردم با دور شدنم از ساز پیشرفت کنم...پیشرفت کردن نیاز به کار با کیفیت داره نه تکرار بیهوده 
صدبار نواختن یک قطعه با هدف اشتباه و فکرای  وحشتناک به چه دردی میخوره...(خیلی موافقم من همینجوری نقاشی یاد گرفتم) 

اگر با زنی رابطه داشته باشید که مثل شما فکر میکنه یعنی همونطور فکر میکنه که شما خوشتون میاد شما با اون طرز فکر رابطه دارید نه با اون زن رابطه پوست با پوست خیلی سطحیه  چیز دیگه‌ای جایگزینش میشه... 

فقط یه پیشنهاد دارم...فکر کنید....به چی؟...به در،در تنگ، در یکتا،دری که به راهرویی باز میشه که شما دوست دارید واردش بشید ....شوپن در موسیقی را انتخاب کرده بود کالاس در آواز را در شما کدومه؟...فقط یک در وجود داره مادام پیلیسنکا؟...اگر کسی بخواد به حد اعلا برسه فقط یک در وجود داره...  

هرکی باید سر جای خودش باشه
پیروزی بدون تلاش پیروزی نیست 

اون ساخته شده بود تا کرم ابریشم باشد نه پروانه. 

بیشتر از اینکه کنارش باشم منتظرش بودم 

آهنگساز برای جمعیت آهنگ نمی‌سازه فقط برای یک نفر می‌سازه


        

8 نفر پسندیدند.

                همه مقصرند، همه قابل ترحمند
امروز بین مرورهای بهخوان،  متنی درباره‌ی آناکارنینا دیدم و چشمم برق زد. مگر می‌شد نخوانمش؟ درباره‌ی این زن چیزی را هرگز از دست نمی‌دهم. ذره‌ای را حتی. و بین کامنتها بده بستان و آمد و رفتی بود که تشویقم کرد این یادداشت را که یکی دو سال پیش نوشته بودم و چاپ هم شده ، شاید بیشتر به عنوان کامنتی بر آن بده‌بستان در کامنتهای یادداشت فاطمه‌ی عزیز، این جا نقل کنم.  
آناکارنینا يكي از پيچيده‌ترين، اصيل‌ترين و بدبخت‌ترين موجوداتي است كه نويسندگان در طول تاريخ بشر خلق كرده‌اند. براي من از آنهايي است كه هميشه حسرت آشنايي‌اش را داشته‌ام. از آنهايي كه دلت مي‌خواهد مي‌توانستي از نزديك ببينيش، با او هم‌كلام شوي و در چشمهايش نگاه كني.
آنا از آنهايي است كه به طرز بيمارگونه و وسواسي‌اي صداقت مي‌ورزند، هم با خودشان هم با ديگران. از آنهايي كه با جهان به منزله يك جاندارِ باهوش و حساس رفتار مي‌كنند، با او وارد درگيري و بده‌بستان مي‌شوند. زخم مي‌زنند و زخم مي‌خورند. آنا از آنهايي است كه با همه وجودشان زندگي مي‌كنند. با همه وجودشان درگير مي‌شوند. با همه وجودشان مي‌بينند، مي‌شنوند و وارد بازي مي‌شوند. انگار مجبورند. ناچارند. انگار راه ديگري نيست. انگار همه همين كار را مي‌كنند. انگار همه همين قدر ابله، راستگو، مجنون و به شكل ناگزيري، خودشانند. ولي همه اين طور نيستند و فاجعه از همين جا شروع مي‌شود. آنا مصداق تمام و كمال آدمهايي است كه اطرافيانش مدام دارند بهشان گوشزد مي‌كنند« هي! سخت نگير! دنيا اصلا اين طوري نيست!» جايي در انتهاي رمان-  دو ماه بعد از اين كه آنا آن بلا را سر خودش مي‌آورد- مادرِ كنت ورونسكي دارد به مردي كه رفيقِ پسرش است مي‌گويد « زندگي آن زن همان طور كه اين جور زنها سزاوارش هستند تمام شد». رفيقِ ورونسكي مي‌گويد « مي‌دانم چه قدر براي شما گران تمام شده ولي نبايد قضاوت كنيم» و كنتس مي‌گويد « هر چه مي‌خواهيد بگوييد ولي او زن بدي بود. اين چه جنوني بود؟ مي‌خواهيد بگوييد صداقت و اصالت داشت؟ فرض كنيم كه داشت، با آن هم خودش را نابود كرد هم دو مرد نازنين را: شوهرش را و پسر بدبخت مرا.»
تولستوي خودش در طول اين داستانِ عجيب همان كاري را مي‌كند كه رفيقِ ورونسكي مي‌گويد، قضاوت نمي‌كند. فقط با نبوغ و مهارتي فرا‌ انساني صحنه را مي‌چيند و آدمها را حركت مي‌دهد ميان ترديد و يقين، اندوه و خوشي و راستي و تظاهر تا ما ببينيم و با گوشت و پوستمان حس كنيم كه زندگي مي‌تواند چه قدر درهم پيچيده، غيرقابل داوري، متناقض، رنج‌آور و باشكوه باشد. چند سال پیش وقتی جو رایت به کمک نبوغ تام استوپارد نسخه سینمایی جدیدی از این رمان روی پرده برد در مقاله ای ازیک استاد دانشگاه ویرجینیا توصیفی دیدم که شاید داشت عمق غیرممکنی را که تولستوی در این کتاب با خلق زنی که همزمان قربانی و قهرمان است ممکن کرده است نشانمان می داد:
وقتي تولستوي آن اول، كار روي اين رمان را شروع كرد آنا را يك زن بوالهوس توخالي تصور كرده بود. اما همان طور كه جلو رفت همدردي و سمپاتي‌اش با مخمصه‌اي كه آنا در آن بود بيشتر شد و اين در حالي بود كه او قصد نداشت آنا را ببخشد و عفو كند. آنا بابت تصميماتش و كارهايش اخلاقا مسوول بود. حسي كه شايد بعضي از خواننده‌ها هم هميشه درباره او داشته‌اند. اما آنا يك شمايل تراژيك است. در اين شكي نيست. تولستوي با ساختن اين شمايل تراژيك مي‌خواهد اين را حقيقت را نشان بدهد كه خانواده‌هاي از هم گسيخته، شورو اشتياق‌هايي كه پايشان روي زمين نيست و تنهايي آدم‌ها، در مركز تجربه‌ي زندگي مدرن هستند. اينجا جايي است كه هيچ كس در امان نيست. همه مقصرند و همه قابل ترحمند. چون در نهايت همه دارند در دهان تجربه‌اي تراژيك روزگار مي‌گذرانند.
        

39 نفر پسندیدند.

6 نفر نظر دادند.
                داستان کلی این مجموعه در مورد گروهیه که با نیروی اهریمنی قصد تصرف و به تاریکی کشوندن تموم دنیا رو دارن؛ در مقابل این گروه ، انجمنی به اسم انجمن «پاترا» وجود داره که متشکل از انسان‌های کشورهای مختلفه و از مدت‌ها قبل پیش‌بینی کرده چهار تا بچه که هر کدومشون اهل یه کشور مختلف هستن به دنیا میان و توی وجود هر کدوم از این چهار تا بچه‌ یه عنصر طبیعی از عناصر چهارگانه وجود داره که بهشون قدرت‌های خاصی میبخشه. انجمن پاترا همچنین پیش‌بینی کرده که وقتی این چهار نفر به سن نوجوونی رسیدن ، باید عناصر وجودیشون ترکیب بشه و با این اتفاق میتونن اون گروه اهریمنی رو شکست بدن. به همین خاطر به این چهار فرد لقب «چهار مبارز» رو دادن و اونا رو از بچگی زیر نظر گرفتن تا وقتی که زمانش برسه.
جلد اول این مجموعه در مورد نخستین مبارز یعنی پسری ایرانی به اسم «مانی» ـه که عنصر وجودیش خاکه. به طور کلی جلد اول با ناپدید شدن عجایب هفتگانه‌ی جهان شروع میشه و نحوه‌ی آشنایی مانی با انجمن پاترا و پی بردن به قدرت‌هاش و ارتقاء دادن اونا به وسیله‌ی ایزدان ایرانی رو شرح میده ... .
        

12 نفر پسندیدند.

                بسم الله

از قضا سرکنگبین صفرا فزود
روغن بـادام خشکی می‌نمود

دنیا همین است دیگر، لحظه‌ای که احساس می‌کنی همه چیز به تو روی آورده در حقیقت دنیا، با لبخندی آتشین به دنبال انداختن گدازه‌ای به جانت است.

توصیفات کتاب، فضاسازی‌ها، نداهای درون، موسیقی درونی که اشتاین بک دائما در خلال ماجرا، برایمان از درون سینه شخصیت اصلی داستان روایت می‌کند و ما را به آن ارجاع می‌دهد، شخصیت پردازی و سکون و گفت‌وگوهای اندک میان داستان، همه‌گی آنقدر خوب، دقیق و پیش برنده است که مخاطب خود را در همان موقعیت حس می‌کند.
مخاطب در کنار کینو غمبار می‌شود، خشمگین می‌شود، احساس طمع می‌کند، پدرانه فکر می‌کند و برای همسر و فرزندش رویای زندگی پر زرق و برقی را ترسیم می‌کند.
داستان گویی خوب، مگر چیزی جز این‌ها می‌خواهد؟
مگر غیر این است که در دل داستان، در صورت کینو، همسری عاشق، پدری مقتدر، هراسناک نسبت به آینده فرزند، دوست دار حقیقی او و دلبسته به آینده درخشان می‌بینیم؟
و مگر غیر این است که خووانا با تمام توانش پشت به کینو داده و زندگی ساده دلنشینی با او دارد؟ مادری مهربان است و همسری محتاط و همیشه هراسان از دست دادن این دو عزیزش...
همه این‌ها به علاوه شخصیت پردازی عناصر فرعی داستان آنچنان روحی به داستان داده است که هر لحظه خود را در دل داستان تصور می‌کنی.

روایت از جایی شروع می‌شود که کینو و خووانا لحظه‌ای به خود می‌آیند و می‌بینند عقرب کودک نوزادشان را گزیده و باید به پزشک مراجعه کنند. اما پولی ندارند، آن‌ها که همسایه دریا هستند دست به دامان او به سراغش می‌روند و از او رزقی می‌طلبند و دریا کریمانه یا بخل‌ورزانه (نمی‌دانم) بزرگترین مرواریدی مردم دیده‌اند را به آن‌ها هدیه می‌دهد. اما داستان به این سادگی پیش نمی‌رود...

اگر دقیق نگاه کنیم مثل همیشه، جبرگرایی موجود در نگاه اشتاین بک را می‌توان در لابه‌لای سطور این کتاب هم دید. انسان‌هایی که محکوم به همان اقلیمی هستند که زاده شدند، نه رشد می‌کنند و نه پیشرفت. آن‌ها افسون شده هستند، افسون جبر زمانه و روزگار.

در این میان فقط یک چیز برایم به شدت جالب است و دلبری می‌کند و آن اینکه کینو و همسرش پس از سیر طولانی که در دل داستان دارند، مجدد به خانه‌شان برمی‌گردند، اما بدون کودک شان. گویی تمام حرکت آن‌ها و عصیان شان برعلیه جبر روزگار و بیدن شان از شهر و خانه، وابسته به امیدی است که از نفس‌های کودکشان مدد می‌گیرد و اگر کودکی نباشد و نفسی، سایه سیاه جبر، دوباره بر سر آن‌ها آوار می‌شود. و دیگر چه فرق می‌کند که تو در کجای این جهان باشی...
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

22 نفر پسندیدند.

                من آناکارنینا بودم! من آناکارنینا هستم!

در جلدِ دوم آناکارنینا نوشتهٔ تولستوی به جایی می‌رسیم که روایتِ تقلای ورونسکی (معشوق آنا) است. آن‌ها بعد از یک سفر طولانی از ایتالیا به پترزبورگ بازگشته‌اند و‌ خوب می‌دانند که هیچ‌چیز مثل سابق نخواهد بود: جامعه و مردمانش اگر پذیرای ورونسکی باشد، آنا را به‌عنوان‌ زنی شوهردار که همسر و فرزندش را رها کرده و با معشوق خود همراه شده‌، نمی‌پذیرند.

حالا، این ورونسکی است که بیش از خودِ آنا در تقلای به‌رسمیت‌شناختن او به‌عنوان همسرش است. او نمی‌خواهد که آنا زنِ یواشکی باشد. او می‌خواهد که جامعه، آنا را به‌عنوان زنی که عشق را انتخاب کرد و با مردی چون او همراه شد، بپذیرد. انگار که او به‌رسمیت‌شناخته‌شدن آنا را عینِ به‌رسمیت‌شناخته‌شدن خودش می‌داند. از یک‌جایی به‌بعد او و آنا، یکی‌اند. او آناست، و آنا، او!

برای همین، در جایی از داستان، او از زنِ برادرش می‌خواهد که به دیدار آنا برود و او را به خانه‌شان دعوت کند. زنِ برادر در جواب می‌گوید که به دیدار آنا خواهد رفت، ولی او را به خانه دعوت نمی‌کند؛ چراکه معذور است و چهارچوب‌هایی دارد. درنهایت، ورونسکی درمی‌یابد که تلاش بی‌فایده است و ناامید می‌شود.

تولستوی استادِ مسلم تنهاگذاشتنِ تو با وجدانت است: «من اگر جایِ این زن، آنا و تمام شخصیت‌های داستان بودم، چه می‌کردم؟!»
بعد یکهو می‌بینی طوری بین دو گزارهٔ «زنِ فلان‌فلان‌شدهٔ قدرناشناس که زندگی‌اش را رها کرد» و «خوب شد که آن ملال بی‌عشقی را جسورانه رها کرد» طوری تاب می‌خوری که نمی‌دانی جانبِ کدام صدای ذهنت را بگیری.

گمانم هنرمندی ادبیات یا بهتر بگویم -هنرمندی نویسنده‌ای چون تولستوی- همین باشد: هزاربار خودت را جای همهٔ شخصیت‌های داستان بگذاری، با وجدان و جهان‌بینی‌ات تنها شوی، اما باز هم دست‌آخر بفهمی چقدر برای قضاوت و فهمِ دیگری، دست‌ِ خالی و ناتوانی.
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

22 نفر پسندیدند.

8 نفر نظر دادند.
                وای، من واقعاً این کتاب‌ رو برخلاف انتظارم دوست داشتم :)
انتظارش رو نداشتم چون تابه‌حال خیلی سمت ژانر فانتزی نرفته بودم.
‌‌
کتاب از یک سری داستان کوتاه تشکیل شده که هر کدوم‌شون تا حد زیادی کامل و مستقل‌ان. به‌خصوص داستان‌های اول رو خیلی دوست داشتم. چیزی که انتظارش رو نداشتم، نگارش قوی نویسنده و ترجمه‌ی خوبشه (من ترجمه‌ی آذرباد رو خوندم) و این‌که با علی‌رغم گسترده بودن دنیای داستان و تعدد شخصیت‌ها، فهم داستان راحته و خیلی سریع می‌تونید با داستان ارتباط برقرار کنید. داستان‌ها هم سرگرم‌کننده‌ن، هم جذابن و هم تا حد زیادی طنز. دیالوگ‌ها خیلی خوب نوشته شده‌ن. 
‌
ایراد کمی می‌تونم بهش بگیرم اما خب حقیقت اینه که بعد از این‌که جلد اول تموم شد، احساسم این بود که خود جلد اول، به تنهایی یک رمان کامل به نظر می‌رسه و اونقدری برای خوندن بقیه‌ی جلدها متمایل نشدم. در واقع، خوندنش واقعاً لذت‌بخش بود اما احساسم این بود که اگه بیشتر بخوام توی این دنیا و فضاش بمونم، کم‌کم تکراری و کسل‌کننده می‌شه. 
‌‌
ولی حالا که چند ماهی هست که از خوندنش می‌گذره، دوباره دلم برای حال‌وهوای ویچر تنگ شده و امیدوارم که به زودی خوندن جلد دوم رو شروع کنم. :)
        

19 نفر پسندیدند.

13 نفر نظر دادند.
                نصفه رهایش کردم. شاید وقتی تازه قصه داشت اوج می‌گرفت. 
خداوردی را برای «آفتاب‌گرفتگی» و «آمین می‌آورم» دوست داشتم. این اما تیزبینی‌های قبلی‌ها را نداشت. مگر اندکی در توصیف کودکانی با شرارتی بی‌پایان که تنها عقیده‌ای الهی آرامشان می‌کند؛ ترحم به خدا و تلاش برای احیای احکامِ از یاد رفته‌ی ایمانی.

تمثیل و معما من را با خود می‌کشانَد. فکر اینکه این شخصیت دارد به کجای اخبار روز می‌زند و صورت مثالی کیست، ذهنم را مشغول می‌کند. اما از این همراهی و از این مشغولیت راضی نیستم. احساس می‌کنم تمثیل‌ها جدول‌هایی بی‌ارزش‌اند که اتفاقاً تو را پای کتاب نگه می‌دارند، اما آخرش که چه؟ مگر ادبیات قرار است صورتِ معمایی اخبار باشد؟
حالا نمی‌دانم خداوردی چقدر قصد تمثیل‌پردازی داشته و چقدر من کارش را، به خطا و از سر شتابِ در خواندن، چنین دیده‌ام.

خداوردی کاری به کار زبان ندارد. زبانش بی‌دست‌انداز و بی‌دردسر است. شاید برای همین است که بعضی از خوانندگان و منتقدان از زبان کتاب تعریف کرده بودند. اما این زبان به نظر من هیچ تعریفی نیست، چون هیچ کاری نمی‌کند، زیاده بی‌رنگ و بوست. در دو کتاب قبلی هم چنین بود. در «آفتاب‌گرفتگی» از این ضعف زبانی دفاع هم کرده است. دو-سه صفحه در «آلوت» خواسته زبانی کهن بسازد که به نظرم موفق نبوده.

از تکفیری‌ها نوشتن کاری به غایت پیچیده است. من نمونه‌ی موفقی نه در سینما و نه در ادبیات به خاطر ندارم. (جز البته یک استثنا که چون ربطش به تکفیر کاملاً مستقیم نیست فعلاً رهایش می‌کنم). آلوت خداوردی احتمالاً به اندازه‌ی به وقت شام حاتمی‌کیا سطحی است.
        

17 نفر پسندیدند.

لیست‌های پیشنهادی

نمایش همه
شناخت اساطیر ایرانپژوهشی در اساطیر ایراناز اسطوره تا تاریخ "با تجدیدنظر و افزوده های تازه"

اساطیر ایران را بشناسیم

10 کتاب

اسطوره‌های هر سرزمینی بخش مهمی از تاریخ و فرهنگ اون هستند. با شناخت این اسطوره‌هاست که می‌تونیم بفهمیم مردم یک جامعه در اعماق وجودشون به چه چیزی فکر می‌کنند و با همین اسطوره‌هاست که می‌تونیم گذشته و حال افراد یک کشور فرهنگی (کسانی که فرهنگ مشترک دارند و نه لزوما مرز مشترک) رو درک کنیم. در این بین، ایران یکی از منحصر به فردترین جهان‌های اسطوره‌ای رو داره؛ اساطیری که نه مثل یونان با انسان انگاری خدایان، که با خدا انگاری انسان پیوند خوردند. اسطوره‌های ایران بیش از این که داستان‌هایی مربوط به گذشته‌ی پیشاتاریخی باشند، فلسفه‌ای هستند که میشه امروز هم از مفاهیمش در زندگی استفاده کرد. (همونطور که در خیلی از جاها، خودآگاه یا ناخودآگاه این کار رو می‌کنیم.) . . . این فهرست بهترین کتاب‌ها برای شناخت مقدماتی از اساطیر ایرانه و بی‌تردید وقتی دانش خودم بیشتر بشه این فهرست هم به‌روزرسانی میشه. . . . پی‌نوشت: اسطوره یعنی جهانبینی یا به عبارت ساده‌تر: دین . اسطوره با تاریخ اساطیری فرق داره.

16 نفر پسندیدند.

جزء از کلبوف کورهمنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها

رمان هایی با تکنیک جریان سیال ذهن.

20 کتاب

تکنیک پیچیده جریان سیال ذهن یا Stream of consciousness شاید برای افرادی که تازه شروع به کتابخوانی کرده اند، ناآشنا و غیر قابل فهم باشد. خلاصه بگویم؛ در این کتاب ها خیلی به دنبال معنا نباشید! به نظرم افرادی که تازه با کتاب و کتابخوانی آشنا شده اند، برای شروع سمت این کتاب ها نروند. چون این تکنیک عموما شامل پراکنده گویی های هذیان گونه است و عموما این کتاب ها سخت خوان و گاها حوصله سر بر می شوند. در این تکنیک زمان، مقوله ای کاملا ذهنی، نسبی و غیر خطی است. بعضی از این کتاب ها آنقدر در همه جا پیشنهاد می شود که ناخودآگاه مخاطب تازه کار هم آن را انتخاب می کند. امکان تمام نکردن و نیمه کاره رها کردن این دسته کتاب ها هست. پس برای شروع پیشنهاد می کنم از این لیست انتخاب نکنید. اینجا لیستی از کتاب هایی که با این تکنیک نوشته شده اند میگذارم. خودم بعضی را خوانده ام و بعضی را نه. پی نوشت: بعضا گفته شده که بوف کور یا جزء از کل جریان سیال نیست. به هرحال نوشته ها به گونه ای هستند که به نظر می رسد نویسنده با استفاده از تکنیک جریان سیال ذهن سعی می کند وقایع و صحنه های روایت را همانطور که در ذهن شخصیت های داستان جریان می یابند، بازگو کند.

72 نفر پسندیدند.

1 نفر نظر داد.
ماهی جنگجوتمام آنچه که هرگز به تو نگفتممن قاتل زنجیره ای نیستم

کتاب‌هایی با شخصیت محوری نوجوان

6 کتاب

خوندن در مورد مسائل نوجوون‌ها همیشه برام جالب و جذاب بوده؛ به‌خصوص نوجوون‌هایی که صرفاً توی داستان‌های فانتزی حضور ندارن و با مشکلات زندگی واقعی دست‌وپنجه نرم می‌کنن. ‌‌ نوجوون‌‌هایی که با افسردگی، اضطراب، اختلالات شخصیتی، خانواده‌های نابه‌سامان و مشکلات اجتماعی روبه‌رو هستن و درعین‌حال سعی می‌کنن راه خودشون رو توی زندگی پیدا کنن‌. :) ‌‌ شخصیت محوری هر کدوم از کتاب‌ها: ‌۱. ماهی جنگجو: یک پسر ۱۴ ساله به اسم راستی-جیمز که یک پدر دائم‌الخمر داره و مدام درگیر دعواهای خیابونی آسیب‌زاست و سعی می‌کنه بزرگ‌تر از سنش رفتار کنه. ‌‌ ۲. تمام آن‌چه که هرگز به تو نگفتم: یک دختر ۱۶ ساله به اسم لیدیا که درس‌خون و آرومه و والدینش چیز زیادی در موردش نمی‌دونن و کم‌کم «تمام اون چیزهای ناراحت‌کننده‌ای که هرگز بهشون نگفته بود» رو کشف می‌کنن. ‌‌ ۳. من قاتل زنجیره‌ای نیستم: یک پسر ۱۴ ساله (اگه درست یادم باشه!)، به اسم جان که اختلال شخصیت ضداجتماعی داره (هرچند که طبق تقسیم‌بندی جدید اختلالات، افراد زیر ۱۸ سال نباید تشخیص این اختلال رو بگیرن) و مادر و خاله‌ش یک مرده‌شورخونه رو اداره می‌کنن. جان علاقه‌ی شدیدی به دونستن در مورد قاتل‌های زنحیره‌ای داره. کم‌کم اتفاقات اسرارآمیزی توی شهر می‌افته و... ‌‌ ۴. پروژه‌ی خونین او: یک پسر ۱۷ ساله به اسم رودریک که توی یک روستا زندگی می‌کنه، مادرش به تازگی فوت شده و با خواهر و پدرش زندگی مشقت‌باری رو می‌گذرونه. رودریک شخصیت عجیبی داره و همه یک‌جورهایی ازش می‌ترسن... داستان کتاب، ماجرای اینه که چطور رودریک در نهایت مرتکب سه قتل وحشتناک می‌شه. ‌‌ ۵. ناطور دشت: یک پسر ۱۷ ساله به اسم هولدن کالفیلد که از مدرسه اخراج می‌شه، سیگاریه، بددهنه و حس می‌کنه هیچ هدفی توی زندگی نداره. اون فقط چند روز فرصت داره تا به خونه برگرده و طی این چند روز، ما بیشتر و بیشتر با دنیای هولدن آشنا می‌شیم... ‌‌ ۶. داستان‌های اوهایو: داستان‌های اوهایو رمان نیست، مجموعه داستانه. اما شخصیت محوری خیلی از داستان‌هاش نوجوون هستن. همه‌ی داستان‌ها توی محله‌های پایین یک ناحیه‌ی خاص از آمریکا اتفاق می‌افتن و همه‌شون فضای به‌شدت تیره و تاریکی دارن.

77 نفر پسندیدند.

1 نفر نظر داد.
رنج های ورتر جوانسال های شاگردی ویلهلم مایسترفاوست (تراژدی، بخش اول)

سیر خوانش آثار توماس مان

17 کتاب

۱- مان نویسنده سختی است، پس اگر هنوز رمان خوانی حرفه‌ای نیستند فعلا دست نگهدارید! ۲- اندیشه او بسیار مدرن است و اگر از جریانات اندیشه‌ای قرن بیستمی -بالاخص روانکاوی فرویدی- اولیاتی نمی‌دانید، سر درآوردن از داستان‌هایش دشوار است. ۳- گاهی مان از زولا و پیروانش هم ناتورالیست‌تر میشود. برای همین اگر توصیفات زیاد حوصله‌تان را سر میبرد فعلا سمتش نروید. ۴- قبل از مان حتما باید حداقل چند اثر از گوته بخوانید. ۵- ابتدا آثار داستانی لیست شده، ولی میتوانید بین آثار داستانی و غیر داستانی در رفت و آمد باشید ( یعنی در سیر خواندن آثار، لزوما آثار داستانی اولویت ندارند گرچه بهتر پیش رفتن با ترتیب لیست است.) ۶- در پایان آثاری که در شرح و تفسیر او به فارسی ترجمه شده آورده میشود. ۷- بعضی از آثار مان که در بهخوان ثبت شده؛ یا به خاطر اعتماد نداشتن به ترجمه در لیست ذکر نشد ( مثل یوسف و برادرانش ) و یا به دلیل ناموجود بودن در بازار نشر به آنها دسترسی پیدا نکردم و برای همین از محتوایشان اطلاعی ندارم. اگر ترجمه جدیدی منتشر شد و یا کتاب جدید پیدا کردم حتما اضافه خواهم کرد.

100 نفر پسندیدند.

6 نفر نظر دادند.

باشگاه‌های پیشنهادی

نمایش همه

هزار و یک شب

بورخس شب ششصد و دوم هزار و یک شب را جادویی می‌نامد. زیرا در این شب شهرزاد افسون‌گر، قصه‌ی خودش را با سلطان جوان‌بخت تعریف می‌کند. برمی‌گردد به اول هزار و یک شب که دارد برای سلطان قصه می‌گوید و سلسله‌ی روایت را در جای حساسش نیمه تمام می‌گذارد و چون قصه بدین جا می‌رسد، بامداد می‌شود و شهرزاد لب از داستان فرو می‌بندد. البته این شب احتمالا در هیچ کدام از نسخه‌های هزار و یک شب وجود ندارد و روایتی است ساخته و پرداخته بورخس(می‌گویم احتمالا چون روایات مختلفی از هزار و یک شب هست). صناعت قصه در قصه(معروف به قصه‌های هزارتویی) سنتی اصلا هندی است که به آن روایت درونه‌گیری می‌گویند. اینجا قصه‌ای در دل قصه‌ای دیگر جای می‌گیرد و تعاملی میان این دو قصه شکل برقرار می‌شود. (بریده و برداشت از کتاب به انتخاب مترجم، صفحه‌های ۱۶۶ و ۱۶۷) در گروه کتاب‌خوانی هزار و یک شب، ما در جریان داستان زندگی‌مان، داستان‌ می‌خوانیم. دو داستانی که با هم تعاملی قوی دارند.

4

عضو

بریده‌های پیشنهادی

نمایش همه

پست‌های پیشنهادی

نمایش همه