یادداشت‌های فرشته سجادی فر (119)

بسم الله ا
          بسم الله الرحمن الرحيم

یه کتاب وقتی برام عزیزتر میشه که فرصت کشفش رو داشته باشم بدون اینکه چیزی از نویسنده یا کتاب بدونم. اولین بار آتش بدون دود رو برای فرار از بازه سنگین و وحشتناک نتایج کنکور خوندم و خوب یادم میاد که وقتی جلد اول تموم شد از شدت شوق تمام تنم می لرزید و نمی تونستم توضیح بدم گالان کیه یا سولماز چی بوده؟
دیشب حین بازخوانی این جلد باز همون حال شش سال قبل بهم دست داد، اما اینبار وحشت هم کنارش بود که چطور هنوزم همون اثر قبل رو روی من داره با اینکه به وضوح می بینم این جلد سراسر خشونت و خط قرمز هایی که من شدیدا ردشون می کنم اما الان مشتاقانه منتظر نتایجی هستم که میدونم چی بودن.

داستان درباره دو خانواده بزرگ گوکلانی و یموتی هست که نفرتی دیرینه از هم دارن اما آتش این نفرت زمانی اوج می‌گیره که پسری از یموت عاشق دختری از گوکلان میشه. این عشق نه تنها این مرد جنگچوی وحشی خو رو ذلیل نمیکنه که به آتشش هم دمیده میشه و کسی اینکار رو نمیکنه جز معشوق گوکلانی این مرد، که یک صحرا عاشق داره اما تنها همین وحشی خنجرکشه که بی اجازه میاد و اون رو بر میداره و می بره.
این زوج که عاشق همدیگه ان سر تعظیم برای هم فرو نمیارن چون هیچ چیزی اندازه نرمی اون ها رو به وحشت نمی‌ندازه.
بهای این عشق اما چیزی جز خون نیست، رود خونی که از هر دو طایفه روان میشه و دست آخر این دو نفر رو هم در خودش غرق میکنه.
من هیچ وقت از داستان رمئو و ژولیت خوشم نیومد اما گالان و سولماز یک شمه‌های از این نمایشنامه رو در خودشون داشتن و زندگی کردن.

پ‌ن1: گالان مرد فکر نبود. حتی اون اندک موقعیت های که یک لحظه در فکر فرو می رفت از ترس برگشتن نظرش فوری دست از فکر می کشید و تفنگش رو علم می کرد.
روا نبود این همه کشت و کشتار اما بازم نادر چقدر نرم نوشت و شماتت کرد طوری که واقعا دلم نگرفت از این وحشی خنجرکش.
پ‌ن2: سولماز از گالان یه سرو گردن بالاتر بود، اون با فکر جلو میرفت. فقط از سر غرور نبود که التماس نمی کرد به گالان، از دور اندیشیش بود که این کار رو نمی کرد. می دونست تا وقتی حرفش برو داره که گالان برای التماس کردنش دست و پا بزنه( الله وکیلی از زن و شوهر اگر میرفتن پیش روان درمانگر اون بیچاره خودش تیمارستان بستری می‌شد)
من نمیتونم بگم وای خیلی گل کاشتن، چون نکاشتن واقعا. اونا کینه کاشتن و خون درو کردن پس اعمالشون مذمومه به چشمم.
پ‌ن3: نادر سبک خاص خودش رو داره، هر جا دلش میخواد از منبر بالا میره و حرفهاش رو می زنه. کاملا مستقل از شخصیت‌هاش.
پ‎ن4: نمی‌دونم فقط به چشمم من اومد یا نه، ولی گالان سعی کرد تعصب ها رو بشکنه اما با اینکار تعصب های جدیدی پای ریزی کرد که تاوانش رو بچه‌ها و نوه‌هاش باید پرداخت کنن( خانه‌ات اباد گالان)

پ‌ن5: صحبت دیگری ندارم( نه بیشتر از اونچه دیگران گفتن)
        

16

بسم الله ا
          بسم الله الرحمن الرحیم

این حق رو به خودم میدم که تابستون یک تنبل تمام عیار باشم و تا لنگ ظهر بخوابم اما امروز متفاوت بود. سه صبح کاملا سرحال و با نشاط پا شدم و از دیدن نور خورشید که از لابه لای درخت جلوی پنجره به داخل اشپزخونه می تابید لذت بردم. 
کامروایی امروز صبحم بر میگرده به نگاه کردن یکی دو قسمت از کلاس‌های نویسندگی عباس معروفی و معرفی شدن چندتا نماشنامه.

راست و حسینی بگم اینهمه یادداشت داره لابد یکی خلاصه‌ش رو نوشته بذارید من یه چیز دیگه بگم.
مادر خانواده درست مثل یه افعی شایدم ببر زخمی پیر روی این خواهر و برادر چمبره زده بود و برای تک به تک تصمیمات زندگی‌شون برنامه ریزی می کرد. زخم عمیقی که از شوهر فراریش خورده بود سنگین تر از این حرفاست که بتونه خودش رو ببخشه( هر چند اینطوری نیست که بگه وای خدایا من مقصرم چون گول اون لبخند قشنگ رو خوردم!)
خیر. باباهه مقصره که با یه لبخند مادر خانواده رو عاشق خودش کرده( اصلا هم خود مادره دختر سبک‌سر خوشگذرونی نبوده که هیچ فکری برای اینده‌اش نداشته)
مادر خانواده به زبون میگه من به بچه‌هام افتخار میکنم، اما چه افتخاری؟ دروغ بزرگی که میگه حتی خودش رو هم متقاعد نمیکنه، پسر خانواده رابطه پر تنشی با مادرش داره.مادر رسما ادمم حسابش نمیکنه چه برسه به مرد خانواده و نون آور خونه. دختر خانواده در سکوتی که هر روز بیشتر و بیشتر اون رو به زاویه می کشونه نمیتونه از دست توقعات بی پایه و اساس مادرش خلاص شه.
راستش موندم مادری که توی جوونی خودش کلی خاطرخواه داشته و الله ماشالله فانتزی و فکر داشته چطور با این جنبه زندگی بچه‌هاش مشکل داره؟
دائم ازشون میخواد چیزی غیر از اون چیزی که هستن باشن و اون چیزی نیست جز شبیه پدر فراری‌شون بودن.
پسرم لطفا مثل پدرش مشروب‌خور نشو.
دخترم مثل بابات بی فکر نباش.
نیاز بود یکی این زنه رو بگیره دوتا سیلی بخوابونه تو صورتش و از خواب بیدارش کنه ولی خب کسی همچین رشادتی رو از خودش نمی تونست نشون بده.( این رو از باب خشونت نمیگا، حالا فکر نکنید ری به ری مردم رو چک کاری میکنم( حداقل نه با دست))
قرار بود من از این داستان نحوه توصیف و چینش دیالوگها رو یاد بگیرم که خب بار تحلیلی وضعیت روانی خانواده برای من سنگین تر بود.

خب پی نوشت های نازنینم:
پ‌ن1: ترجمه‌ی که خوندم خوب بود و مشکلی با فهم مطالب نداشتم. 
پ‌2:نمایشنامه نمونه تمام عیار یک زندگی امریکایی بود. مادری که میخواد دخترش رو شوهر بده تا سر پیری یه سقفی بالای سرش باشه، پسری که شب از خونه میزنه بیرون و با بانگ خروس محل برمیگرده خونه. مادری که تحمل پذیرش خطای خودش و نرمشی دربرابر زندگی نداره.
پ‎ن3:خب اگه اشتباه نکرده باشم ما اینجا شخصیت داشتیم نه تیپ. 
پ‌ن4:نمایشنامه‌ کوتاهه اما ضرب اهنگ‌های تندی داره که واقعا کنجکاوتون میکنه ببینید چی میشه.
پ‌5: احتمالا شماهم سینمایی اقتباسی از این نمایشنامه رو تحت این عنوان_ زندگی بدون تو_ دیده باشید.
        

24

بسم الله ا
          بسم الله الرحمن الرحیم

چقدر شما خوب و فرهیخته‌اید که از پس این کتاب بر اومدید. از صمیم قلبم تمام کسایی که جلد اول رو خوندن و فهمیدن! ستایش می‌کنم. جوک معروفی هست درباره این مجموعه که فقط دو نفر تونستن این مجموعه رو تموم کنن، اولی خود پروست و دومی مترجم کتابشه.
برای کسی مثل من که دلش هیجان بالا می‌خواد خوندن از  پروست تمرین صبر بود. تمام زمانی که به خوندن این کتاب سپری کردم احساس می‌کردم دوتا وزنه صدکیلویی به پام بسته شده و نمی‌تونم راحت پاشم یا وول بخورم و ایا این رو الزاما خوب می دونم یا نه بحث دیگه‌ایه.
کتاب از سه بخش تشکیل می‌شه: بخش اول کومبره که نویسنده خاطرات زندگی و بچگیش رو تعریف می‌کنه. سخت ترین بخش کتاب دقیقا همین بخش اوله. طبیعتا آدم از خودش می‌پرسه چرا باید بشینم و خاطرات آدمی رو بخونم که قرن‌ها قبل از من زندگی کرده و اصلا به من چه که کلوچه‌اش رو با چه چایی خورده یا کلیسایی کومبره چه شکلیه! ربطی که به ما نداره اما بیاید اینطوری بگم، پروست سعی کرد نبض تند زندگی رو بگیره و آرومش کنه. 
بخش دوم کتاب به عشق دیوانه‌وار شارل سوان نسبت به اودت دوکره‌سی زنی بدنام بود. کتاب اینجا ضربان تندی به خودش می‌گیره. ما همراه سوان اودت رو دست به سر می‌کنیم و بعد ناغافل می‌فهمیم که عاشق این زنیم! زنی که تناسبی با ما نداره، از نظر ذهنی از ما خیلی پایین‌تره و هرگز نمی‌تونه دنیا رو از دید ما ببینه و خب چه اشکالی داره اصلا؟ من خودم رو به خاطرش می‌کِشم پایین. کاری که شارل سوان انجام داد و ظاهرا که از این عمل پشیمون هم نبود.
بخش سوم کتاب باز برمی‌گردیم سر وقت خود پروست و عشق کودکانه‌اش نسبت به ژیلبرت سوان که نه تنها محبت خاصی بهش نداره بلکه از عمد اذیتش می‌کنه.


پ‌ن1:کتاب نمونه کامل اطناب در کلامه. نوع روایت یا شیوه نوشتنش جریان سیال ذهنه و ما مجبوریم بشینیم پای حرفای پروست و از دید اون به کودکی که از سر گذرونده نگاه بکنیم. دید سوان در این جلد خیلی کودکانه است و شاید مثل من از کوره در برید که بابا حالا یه بوس شب‌بخیر مگه چقدر مهمه تو بیست صفحه به خاطرش خاطره می‌گی و جنگولک بازی در می‌اری؟
ظاهرا برای سوان مهم بود.
پ‌ن2: تو این جلد من با چیز جدیدی رو به رو نشدم. منظورم از جدید، شغل یا گرفتاری‌های طبقات مختلف در یک کشور یا ملت دیگه است.( معمولا یکی از اهدافم برای خوندن کلاسیک‌ها اینه) اما کلا دو طبقه بیشتر نبود توی این کتاب. یکی اشراف که شارل سوان یکی از اونها بود. یکی هم طبقه فرودست یا عادی که اودت نماینده این بخش بود. اشراف که افراد پولدار بیکار با جوامع خصوصی و تفریحات یکدست شده بودن. چیز جدیدی از این دسته بیرون کشیده نشد و فرق زیادی با دوره‌ی قبل از انقلاب فرانسه نداشتن.
طبقه عامه که اودت نماینده اونها بود( ناموسا چه نماینده پاک دامنی‌ام بود) دقیقا جا پای اشراف می‌ذاره، فقط کیفیت این تقلید خیلی پایین‌تره. جمع‌های مبتذل کوچیک که بر پایه دروغ و فساد تشکیل شده بودند و راحت کسی مثل سوان رو قضاوت می‎کردن( حقیقتا حقشم بود. بیخود خودش رو خوار کرد برای این جماعت)
همون روند خرج کردن پول برای معشوقه‌ای که بهت دروغ می‌گه و ازت دوری می‌کنه اما تو روز به روز شیفته تر می‌شی رو شاهد بودیم. 
پ‌ن3: این کتاب به قدری سنگینه که حس می‌کنم باید معذرت بخوام بابت اینکه شاید من نتونستم دید والایِ نویسنده و هدفش رو بفهمم اما خب، واقعا ساده بود. نمی‌فهمم منظورتون از اثر فاخر و بی‌بدیل چیه. اگر نفهمیدینش راحت بگید اینو، نذارید به حساب اینکه شاید کتاب پیچیده و خیلی فلسفی بود. 
پ‌ن4: شخصیت مورد علاقه‌ام توی این کتاب فقط می‌تونه مادر پروست باشه که نظراتش رو بدون در نظر گرفتن خوشایند کسی می‌گفت. 
پ‌ن5: یک نکته خیلی مهمی در باره این داستان وجود داشت، کسایی مثل پروست یا سوان عاشق اون فرد نمی‌شدن چون اون ویژگی رو داشت، اونا عاشق شخصی که خیالش کرده بودن می‌شدن و بعد سعی می‌کردن در اون شخص حقیقی، نشانی از اون خیال پیدا کنن.
برای مثال، سوان تا وقتی که شباهتی بین اودت و صفورا اثر بوتچلی پیدا نکرد عاشقش نشد و حتی اونقدری هم به نظرش جذاب نبود. اما بعدکشف این شباهت شیفته‌اش شد و دائم سعی داشت اودت رو به این تصور ذهنی نزدیک کنه که نتیجه‌اش چیزی جز ناامیدی نبود.
پروست هم ژیلبرتی که توی ذهنش ساخته بود رو می‌پرستید. ژیلبرت واقعی اهمیتی بهش نمی‌داد، رک بهش می‌گفت چرا ازش استفاده می‌کنه اما پروست کوچولو شب با گریه سر روی بالشت می‌گذاشت چون ژیلبرت خیالیش نامه فدایت شوم براش نفرستاده بود.
( امان از منقل) 
( درک می‌کنم در دنیایی واقعی هم همچین چیزی خیــــــــــــــلی زیاده، بذارید غرم رو بزنم)
پ‌ن6: راستش وقتی سوان فهمید اودت گرایشش فقط به مردا نیست یه لحظه نور امید توی دلم پر زد که مردی الان پا میشه این رابطه رو تموم می‌کنه اما خب، سوان واقعا باهوش نبود( پروست بارها اینو گفته توی کتاب) و با اینکه این حقیقت دردناک به قلبش نیشتر میزد بازم اودت رو پذیرفت و باهاش ازدواج کرد( ذلیل تویی مرد، بقیه اداتم نمی‌تونن در بیارن)
پ‌ن7: اینطور نبود که دلم برای شخصیتا بسوزه و بگم ای وای بر من، پسرم( سوان یا پروست) حیف شدن. اینا از اولم کج کج راه می‌رفتن.
پ‌ن8: عکس یادداشت نقاشی معروف ساندرو بوتچلی به نام صفوراست که سوان هی درباره اش حرف می‌زد.
پ‌ن9: سوان به عنوان یه فرانسور یهودی تبار زیادی خنگ بود. توقع نداشتم اینطور تو دام بیوفته اما خب، ظاهرا کسی یادش نداده بود اون پولی که در میاری رو نباید خرج یه فاحشه کنی( باید نگهش داری تا آیندگانت باهاش فلسیطین رو بمبارون کنن🙃)
        

33

بسم الله ا
          بسم الله الرحمن الرحیم

اینطور نیست که فقط کتاب‌های کلاسیک که براشون هزارتا کلاس می‌ریم و صد مدل تفسیر پس و پیش می.خونیم باعث بشن ما یک سبک فکری پیدا کنیم و چپ  و راستمون رو تشخیص بدیم.
اعتقاد من به این باور با خوندن این جلد قوی‌تر شد. قطعا نمیتونم به راحتی درباره نویسندگان کلاسیک موردعلاقم با دانش‌آموزام صحبت کنم اما این کتاب رو می تونم.
یانگ ون‌لی تنها پسر یک تاجر ورشکسته که عشقش تاریخ و کنکاش توی رفتار گذشتگانه خیلی خوش شانس نیست و از رشته مورد علاقش دست میکشه تا توی اکادمی نظامی تحصیل کنه.
راینهارد فون لوهن‌گرام اشراف زاده بی‌لقبی که تنها خواهرش توسط امپراطور دیکتاتور کهکشان گرفته شده از خشم و نفرتش استفاده می‌کنه و قدم توی راه خطرناکی می‌ذاره.
 این شخصیت‌ها می‌تونستن زندگی دیگه.ای داشته باشن، اگر رودلف کبیر هیچ وقت زاده نمی‌شد و تصمیم نمی‌گرفت کهکشان رو زیر یوغ بردگی خودش بکشه. داستان در آینده اتفاق میوفته، اینده‌ای که در اون خبری از زمین نیست( فعلا نیست) و مردم برای زندگی تصمیم گرفتن روی سیارات دیگه شانسی برای زنده موندن خودشون پیدا کنن.
ردولف امپراطوری باشکوهی رو تاسیس می‌کنه اما یک امپراطور، دیکتاتور هم هست و نتیجه دیکتاتوری حتی در بهترین شرایطش شورش یک عده از مردمه.
مردمی که فرار کردن اتحادیه ای رو تشکیل دادن با هدف آزادی و برابری.
قرنها بعد از ردولف یانگ و راینهارد درگیر پیچ تاریخ میشن اما نه در غالب کسانی که تماشاگرن. اونا با دستای خودشون قراره تاریخ شگفت انگیزی رو رقم بزنن.

پ‌ن1:اول از همه میخوام گلایه بکنم که چرا مجموعه‌های مزخرف و بی‌محتوا چاپ و تجدید چاپ می‌شن اما کتابی به این خوبی با محتوای به این قدرتمندی رو هیچ کس از روی زمین بر نمی‌داره! 
ما هم برای خوندنش مجبور می‌شیم دست به دامن هوش مصنوعی بشیم. 
پ‌ن2:کتاب عمیقی بود، اگر اندک آشنایی با سیاست، اقتصاد و فلسفه نداشتم یک جاهایش واقعا برام سخت میومد چون حتی ریزترین حرکت شخصیت‌ها هم یک هدف و تفسیری پشت خودش داشت.
بریده‌های که منتشر کردم گواه این مسئله هست.
پ‌ن3:کمترین توقعم از یک کتاب علمی تخیلی داشتن یک دنیایی مستقل با ایدئولوژی جدیده که این جلد براوده‌اش کرد. تقابل دیکتاتور و دموکراسی، تلاش شخصیت‌ها برای پایداری حکومت‌هاشون، دسیسه‌های که می‌چیدن یا اتفاقاتی که بر اساس انتخاب‌هاشون می.افتادند من رو به وجد می‌اورد( خودتون که شاهد بودید.)
وقتی می‌گم علمی تخیلی توقع می‌ره که همیشه یه فرشته مهربونی پیدا شه گندکاری ملت رو درست کنه اما اصلا از این خبرا نبود. قلبم به درد اومد وقتی افراد ضعیف النفسی برای نگه داشتن صندلی‌های حکومتی.شون جون بیشتر از بیست میلیون نفر رو گرفتن و حتی برای این حرکت شون توجیه هم آوردن!
اگه علاقه مندید اعصابتون با جناح‌های سیاسی خرد شه کاملا کتاب مناسبیه.
پ‌ن4: به طور حتمی فعلا نمی تونم بگم طرفدار کدوم یکی از شخصیت‌هام. هیچ کدوم سیاه یا سفید نیستن. طراحی شخصیت‌شون به شکلیه که می‌شه درکشون کرد و حق داد بهشون اما بازم برای ایستادن توی صف شون  ناچارید فکر کنید ایا دارن کار درستی می کنن یا نه.
پ‌ن5: اگر این کتاب ترجمه داشت یکی یه نسخه به دولت محترم می‌دادم بلکه با زبان ساده و تمثیلی این کتاب یکم به خودشون بیاد و بفهمن راهی که دارن میرن غلطه و اصطلاحا فرقی با احمقای این کتاب که جون بیست میلیون نفر رو بی خود و بی جهت گرفتن ندارن.
پ‌ن6: کتاب طنز خوبی داره و واقعا یک جاهای واکنش یانگ و افکارش به خنده انداختم. ولی بازم نمی‌تونم دربست قبولش کنم چون اینطور نیست که به دلبخواه خودش نقشی که داره رو ایفا می‌کنه. ولی بازم خیلی کارش رو خوب انجام می‌ده و لقب یانگ جادوگر کاملا برازندشه.( خودش این رو قبول نداره که اصلا اهمیتی نداره)

پ‌ن7:کتاب رو به نوجوون ها توصیه می‌کنم چون گارد بازتری نسبت به کتاب‌های علمی تخیلی دارن. اما اگه شما ادم بزرگ منعطفی هستید می‌دونید از خوندن این کتاب لذت ببرید.
پ‌ن8: عکسی که انتخاب کردم دقیقا حالت یانگ و راینهارده. یانگ بدو راینهارد بدو.😂😂✨
        

15

بسم الله ا
          بسم الله الرحمن الرحیم
( این یادداشت خیلی طولانیه و درک و دریافتم از کتاب رو شامل میشه. پس اگر حال ندارید بخونید تو رودبایستی نایستید عزیزانم، رد کنید بره.)


حس می‌کنم مهمه بگم این اولین کتابیه که از شهید آوینی می‌خونم و مطلقا هیچ گونه اطلاعاتی درباره زندگی یا سبک فکریش نداشتم( الان درباره سبک فکریش یکم اطلاعات دارم) و هدف خاصی هم از خوندن این کتاب نداشتم. اینطور نبود که بگم خب دختر خانم، پاشو بریم مبانی فکری اقتصادی‌مون رو تقویت کنیم. 
این کتاب مجموعه مقالات هرگز منتشر نشده شهید آوینیه. اولش فکر کردم کتاب منسجمی نیست و مقالات قراره از هم مستقل باشن اما دیدم یک سیر منظم و دقیقی رو دنبال می‌کنن( بسی خوشنود شدم)
از اسم کتاب مشخصه که قراره مطالبی درباره توسعه بخونیم و در این زمینه بریم ببینیم مبانی تمدنی غرب چی می‌گن! یکی از دروسی که هر دانش‌آموز رشته انسانی می‌خونه اقتصاده و یکی از مطالب پر تکرارش توسعه و رشده ولی واقعا توسعه یعنی چی؟ یه لحظه بهش فکر کنید، به نظر شما توسعه چیه و شامل چه چیزای میشه؟
تحت الفظ باید به چیزی اطلاق بشه که باعث بهبود شرایط آدمی بشه دیگه؟ اینطور نیست؟ ولی خب این توسعه باید بر اساس چه چیزی پیش بره؟ چه چیزای باید براش قربانی بشن و ایا از اساس با ذات انسان همخونی داره یا نه؟
کتاب با یک مقدمه و سوال ساده شروع میشه، توسعه رو توضیح میده و از ریشه می‌گه چطور شد که اصلا این لفظ پاش به ایران باز شد.
از نکات مهم این کتاب جواب دادن به این سوال بود که توسعه توسعه که ما می‌گیم، قراره چی بهمون بده و ما چی در ازاش قراره پرداخت کنیم؟
جوابی که من بهش رسیدم این بود: روحم رو در قبال توسعه فدا می کنم. 
که خب هزینه خیلی هنگفتیه برای چیزی که احتمالا هرگز به اون صورت مطلوب اتفاق نیوفته! پس چه کنیم؟ توسعه یا ترقی پیدا نکنیم؟ 
نه، انسان از اونجای که موجود کمال طلبیه همیشه داره دنبال یه راهی می‌گرده تا بره به اون کمال مطلق برسه پس خواناخواه به یک ترقی می رسه اما چیزی که مهمه هزینه‌ی این رسیدنه که اینجا تو مبانی غرب گیر و گرفت های زیادی پیدا می‌کنیم.
مبانی تمدنی غرب بر اساس اومانیسم می‌چرخه و اومانیسم به دور اقتصاد. پس در واقع تنِ منِ انسانِ عصرِ امروز یه لباس گله گشاد بردگی پوشوندن به اسم اومانیسم. من که می‌شم بشر امروز، کارگر بی‌جیره مواجب اقتصاد هستم، شاید بگید وا مگه می‌شه. بله عزیزان، اینطوریه که من کار می‌کنم تا بتونم بیشتر بخرم، اقتصاد هم من رو ناز می‌کنه و یه چیز جدید نشونم می‌ده و بهم وعده وعید می‌ده که اگه بیشتر کار کنم دفعه بعدی اون وسیله جدیده مال من می‌شه.
حالا می‌دونید جالبیش چیه؟ مبانی تمدنی غرب بر این اساس بنا شده که انسان کمتر کار کنه و بیشتر پول در بیاره و خرج کنه( تلاشش رو می‌کنه یک بهشت زمینی بسازه که در اون انسان مطلقا هیچ کار و فعالیتی نکنه اما سرشار از لذت باشه)
سید عزیز ضمن ذکر این نکات با یه زبون خیلی ساده و طنز ظریف میاد گیر و گرفت این نظریات توسعه مسلک رو در میاره و با روح مجرد انسان تطبیق می‌ده و ما می‌بینیم که ای بابا، اینا که باهم جور نمی‌شن!
پس تکلیف چیه سید؟ 
اینجاست که پای مبانی اسلامی وسط میاد، که خب بر اساس ذات انسان تنظیم شدن( حالا می‌دونم در جامعه امروزی خبری ازش نیست ولی کاش بود تا می تونستم عینی براتون یه تطبیق انجام بدم)
در مبانی اسلامی انسان برای این خلق نشده که از صبح تا شب کار کنه و پی این باشه که ببینه غریزه محترم حالا چی میلش کشیده پس بدو بدو بره خواسته اش رو برآورده کنه. انسان موظفه مایحتاج حیاتش رو تهیه کنه اما از این نهی شده که تمام تمرکزش بشه عیش حیوانیش. چون مرکزیت وجودش روحه و برآورده کردن احتیاجات روح خیلی سنگین تر از جسمه. خب روح چه احتیاجی داره اصلا؟ 
بالاتر گفتم انسان میلش به رسیدن به کمال توقف ناپذیره، دنبال بهتر شدنه اما ممکنه در مسیر رسیدن به این هدف دچار الودگی یا فروپاشی بشه( برای مثال من که معلمم بخشی از روحم در بست در اختیار این هدفه که دانشم رو افزایش بدم و بتونم بهتر کارم رو انجام بدم تا یه چرخه مثبت و درستی ایجاد بشه، اما از اونجای که سیستم اموزشی ما روح محور نیست و اومانیسم محوره من به شکل یک مهره برای پر کردن جای خالی در فلان یا بهمان مدرسه که روحا با من سازگاری ندارن دیده میشم و اینجاست که من از اون چرخه مثبت مد نظر روحم بیرون میوفتم.) برای تمام مشاغل همین بساط رو داریم چون مبانی اسلامی توی ادارات ما معنی نداره:)

پ‌ن1:کتاب مطالب سخت و ثقیلی رو شامل میشه اما اینقدر سید روون و ساده نوشته که به نظرم باید الگوی خیلی از اقتصاددانان و جامعه شناسامون قرار بگیره. مطالب جوری نوشته شده که حتی اگر سواد اقتصادی سیاسی هم نداشته باشید دوزاری‌تون میوفته که سید چی داره میگه و نقدش ایا به جا هست یا نه!
جای جای کتاب تواضع سید به چشم میخوره،هر جا که مطلبی رو خیلی توضیح داده ذکر کرده که این حقیر این حرف رو برای فلان چیز نمی زنم و به شدت برای من این حرکت دوست داشتنی و زیبا بود( یاد بگیرید)
پ‌ن2:سید یه جا توی کتاب یه چیز خیلی جالبی گفت تحت این مضمون که علوم انسانی و مبانی غربی متعصبانه و مال عهد حجره. و این دقیقا برخلاف چیزی بود که توی مثلا دانشگاه به ما اموزش داده شده بود. ببینید اساس فکری یک دانشمند باید این باشه که اگر من چیزی گفته ممکنه چند وقت دیگه نقضش رو خودم بیام بگم پس در علوم انسانی و تجربی مطلقیتی نداریم. اما در مبانی تمدنی غرب ما همچین انعطافی رو نداریم! البته من درک میکنم مردمی که از تحجر کلیسا فرار کردن و براندازیش کردن متوجه نباشن خودشونم همون روند رو دارن در پیش می گیرن و حالا دیگه نه خبری از روح هست نه جسم:)
سیاست اموزشی در کشور ما متاسفانه اینکه زل بزنیم ببینیم فلانی چی گفت همون رو میکنیم علم و حجت رو تموم می کنیم. در حالی که رکن اصلی باید این باشه که بپرسی با من انطباق داره؟ با فرهنگ من میخونه؟ عقبه اش چیه و چرا اصلا مطرح شده؟ با نیاز من همخونی داره یا نه؟
( توی بخش نظرات این تیکه کتاب رو می ذارم بخونیدش)

پ‌ن3: بهتره برای خوندن این کتاب یه مقداری با فلسفه اسلامی آشنایی داشته باشید ولی اگرم نداشتید مشکلی نیست، توضیحات اونقدری واضح هست که متوجه بشید.( نهایت میاید از خودم می پرسید توضیح میدم براتون)

پ‌ن4: آیا کتاب رو توصیه میکنم؟ آره. اگر علاقه مند هستید یک دید جدید به مبانی داشته باشید کتاب خوبی رو انتخاب کردید.
ولی خب اگر مثلا معلم اقتصاد بودم مستقیم نمی دادم به دانش اموزام بخونن. مقاله مقاله و با کلی تسهیلگری همراهشون می شدم تا بتونن خوب مضامین رو یاد بگیرن.

حس میکنم خوب نتونستم حق مطلب این کتاب رو بیان کنم ولی خب من سید نیستم که شیوا توضیح بدم.
        

31

بسم الله ا
          بسم الله الرحمن الرحیم

یادداشت غیر تخصصی برای یک کتاب تخصصی.
هر چی به روایت نزدیک  می‌شم بیشتر ازش فاصله می‌گیرم. به چشم من روایت چیزی نیست که بتونم بگیرم توی دستم و نشون‌تون بدم، ممکنه ناخوداگاه انجامش بدم اما واقعا از فرایند نوشتنش سر در نمیارم و خب هر وقت که فکر کردم دیگه یادش گرفتم فهمیدم ای دل غافل! اصلا اون چیزی نبوده که فکر می‌کردم.
پس روایت همه جا هست، از یه وزش ساده‌ی باد و تکون خوردن پرده بگیر تا دیدن نور از لای درزی به بزرگی دو کف دست:)
تامس نازنین کتاب رو به 9 فصل تقسیم کرده که اشتباه نکنم بعضی از فصلا رو به صورت خلاصه توی گزارش پیشرفت های مربوط به کتاب نوشتم.
عناوین فصل ها به ترتیب :
0-پیشگفتار
1-مبانی روایت:قصه‌های عامیانه و پریانه‌ها
2-ساختارهای روایت
3-صدای روایت و زاویه دید
4-روایت و ایدئولوژی
5-نقش خواننده
6-رویکردهای فمنیستی به روایت
7-روایت و ژانر
8- روایتهای رسانه‌های نوین
9-نتیجه گیری
از اسم فصل‌ها معلومه که موضوعیت بحث چیه و خیلی نمی‌خوام به این بخش ها بپردازم. من این کتاب رو دوست داشتم چون بهم نقشه‌های ساده‌ی برای نوشتن می‌داد. سیر تحرک و تحول قهرمان و داستان رو بهم به خوبی نشون می‌داد و کنجکاوم می‌کرد ترکیب داستان رو بهم بریزم تا ببینم چه اتفاقی میوفته.
فکر نمی‌کنم کسی رو بشه پیدا کرد که دلش نخواد از افسانه‌ها برای نوشتن اولین داستان‌هاش استفاده کنه، همیشه فکر می‌کردم باید خودم یه افسانه خلق کنم اما این کتاب بهم نشون داد بهتره از یه زاویه جدید به همون افسانه‌های قدیمی نگاه کنم و حالا ما یه داستان جدید داریم.

پ ن1: فکر می.کنم خوندن این کتاب مفید باشه اما یه جاهای نیازه درباره یک سری مطالبش پیش مطالعه علوم انسانی داشته باشیم یا استادی کسی باشه که یه چیزایی رو برامون توضیح بده.
پ ن2: روایت بخشی از نوشتنه اما همه اش نیست و شاید قالبی باشه که داستان رو توی اون قرار می‌دیم.
پ ن3:با خوندنش بی نیاز از تمرین یا خوندن دیگر منابع نمی‌شید، صرفا برای شروع خوبه. من به عنوان یه مرجع بهش زیاد رجوع میکنم تا تعاریف یادم بیاد و بتونم به کارم ادامه بدم پس ممکنه برای شما هم مفید باشه.
پ ن4: حتی اگر قرار نیست نویسنده حرفه‌ای بشید بهتره چندتا منبع نویسندگی و روایت کنار دستتون داشته باشید. آدم چه میدونه، شاید یه روزی بیلبوی درونتون بخواد برای فرودو داستان زندگیش رو تعریف کنه🧙🏻‍♂️
        

27

بسم الله ا
        بسم الله الرحمن الرحیم
من عاشق داستان های زنانه‌ام. داستانی که شخصیت اصلیش زن باشه و با چنگ و دندون خودش رو بالا بکشه و جهان رو مبهوت خودش کنه. زنی که خطر رو به جون بخره و تمام وجودش رو بذاره پای چیزی که می‌خواد دوست داشتنیه.

خب فکر می‌کنم کوانگ دلش می‌خواست همچین شخصیتی رو بسازه اما از دستش در رفته. 
رین فنگ دختر یتیمی که توی بازار ازدواج در حال فروخته شدن به تاجری سن بالاست تصمیم می‌گیره قمار خطرناکی رو انجام بده. دوسال مهلت مطالعه برای آزمون ورودی دانشگاه‌ها و نه هر دانشگاهی! هدف اون سینگارد بود، چون خب مگه کجا می تونست غیر اونجا مفت و مجانی درس بخونه؟
رین می‌دونست این آزمون قراره نجاتش بده از فلاکت اما نمی‌دونست قراره درگیر بدبختی بزرگتری بشه. سینگارد جای خشنی بود که یه دختر جنوبی فاقد زیبایی ظاهری در اون جای نداشت و اوضاع وقتی بدتر شد که یکی از اساتید اون رو اخراج کرد. فقط چون یه زباله‌ی جنوبی بود!
رین کسی نیست که بایسته تا براش قلدری کنن و مشت اول دعوا رو اون می‌زنه، پس دست سرنوشت اون رو با جیانگ رو به رو می‌کنه که بی حیا ترین، بی شخصیت ترین و دلقک ترین استاد سینگارده. اون رین رو به شاگردی می پذیره به امید اینکه ازش یه شمن درست و حسابی بسازه.
دنیایی رین کوچیکه، در حدی که هدفش میشه کم کردن روی پسر خوشگله‌ی که روز اول یه بادمجون کاشت زیر چشمش.
داستان در نظر اول یه فانتزی به نظر میاد اما خب کوانگ خیلی بچه خلاقیه، اون با الهام از جنگ‌های تریاک که در دنیایی واقعی اتفاق افتادن جهان داستانیش رو پی ریزی می‌کنه و دست ما رو می‌گیره و بهمون نشون می‌ده دنیا چقدر جای کثیف و وحشتناکیه.

پ ن¹:راستش از من بپرسید فضاسازی داستان چطور بود صورتم شبیه علامت سوال می‌شه؟ چون خیلی به اون صورت توصیف نکرده بود، خب منم چاره ای نداشتم که به کشور دوست و همسایه دور( چین) فکر کنم که بتونم نیکارایی‌ها رو توی ذهنم مجسم کنم و یه معماری چیزی بهشون نسبت بدم.
دیگه بقیه ملت ها مثل اسپیر ( بقیه رو یادم نیست متاسفانه، به بزرگی خودتون ببخشید) که بماند.

پ ن²: داستان کوانگ یک پایه کاملا واقعی داشت، شمن ها و اساطیرش اصلا به نظرم ناآشنا نبودن، دیگه هر کسی که یه دونه سینمایی چینی دیده باشه می‌دونه پروازه در حال نشستن و رام کردن مار کار عجیبی نیست که یه چینی وطن دوست از پسش بر نیاد! اما خب کوانگ تمرکزش رو گذاشته بود روی این که نیکارایی‌ها این شمن بازی رو قبول نداشته باشن( اروپایی های متمدن) و عده قلیلی که حالا شمنن یا اعتقاد به شمن ها دارن مجانین خطاب میشن. پس طبیعیه که یه چی نزدیک 50-60 صفحه تاریخچه درباره‌ی خدایان رنگا وارنگ چینی بگه( من دوست داشتم این بخشا رو). 
حالا نتیجه گیری واضحی رو من حس نکردم که بخواد بگیره، شاید خودش هم هنوز به نتیجه نرسیده بود که بالاخره قبول کنه یا نه!

پ ن³: درباره شخصیت‌ها که بخوام حرف بزنم باید بگم رین لقمه‌های گنده تر از دهنش بر می‌داشت! دختر عجول اما باهوشی بود که دست به هر حماقتی می‌زد تا خودش رو بالا بکشه. شخصیت نچسب و رو مخی داشت( محض رضای خدا دختر، مگه از وحشی اومدی؟)تکلیفش که با خودش مشخص نبود اصلا، قدرت رو می‌خواست اما ادای آدمای خوب و طیب رو در می‌اورد و آخر سر که قدرت رو به دست آورد اون روی قشنگش رو نشون داد. روابط احساسیشم بی حساب و رو هوا بود. فکر کنم فقط به کیتای حس عاشقانه نداشت. یا عاشق کسایی می‌شد که آدم حسابش نمی‌کردن یا خیلی حسابش می‌کردن. بعد همه رو تو آب نمک خوابونده بود و تو بغل این یکی برای اون یکی گریه می‌کرد( حتی اسکارلتم این شکلی نبود دیگه) به شخصه اصلا رومنسش به دلم ننشست و اینطور بودم که بابا شمشیرت رو بزن شوهر برا چیته زن؟!
حالا کاش شمشیر می‌ز‌د، تو بزنگاها حال بانو خراب می‌شد و بعد یهو قدرتش فعال می‌شد تر و خشک رو باهم می‌سوزوند.
بقیه شخصیت‌ها رشد خیلی بهتری از رین داشتن. نیجا پسر از دماغ فیل افتاده تبدیل به مرد قابل اتکای شده بود که می‌تونست خوب موقعیت ها رو کنترل کنه و رین رو از مرگ نجات بده( دستت می‌شکست پسرم ). حتی اون دختر مغرورِ که الان اسمش یادم نمی‌اد هم شخصیت پردازیش از رین بهتر بود، از اول شخصیت سفت و سختش رو حفظ کرد و با وجود بلای وحشتناکی که سرش اومده بود همچنان همون باقی موند( من واقعا دلم برای این دختر ریش شد، حقش نبود اینطور بشه)
ببنید تنها کسی که واقعا همه نازنازیش می‌کردن رین بود( جای من خالی یه چک بخوابونم زیر گوشش)
آلتان هم که قربونش برم، من به شخصه قلبم رو تقدیمش کردم که بعد معلوم شد کار درستی نکردم و شخصیت قوی و کاریزماتیکش کم کم از هم پاشید( کوانگ عزیزم مشکلت با این طفل معصوما چیه اخه؟)
نازنین ترین شخصیت کتاب کیتای بود. پسر آروم اهلِ علمِ متفکرِ خداناباوری که در هر حالتی سعی می‌کنه واقعیت رو ببینه و احساساتش رو مهار کنه( من بمیرم برا دلت که اسیر این دختر شده پسرم، چقدر تو بی سلیقه‌ای)
ملکه هم که خدا رو شکر، یه میخ به نعل می‌زد یکی به سنگ. تکلیفش با خودش معلوم نبود، خب عزیزم جای این جنگولک بازیا یا با مردمت باش یا رسما اعلام کن خائنی! 
جیانگ هم بچه بدی نبود اما ترسش از قدرت باعث شد خیلی چیزا خراب شه.

پ ن⁴: کتاب گره زیاد داره، تکلیف خیلی چیزا معلوم نشد،حالا اطلاعی ندارم تو جلدای بعدی حل می‌شن یا نه ولی خب برای جلد اول نباید اینقدرمعما طرح می‌کرد. ( کوانگ دخترم دستت به کم نمی‌ره‌ها)
منطق داستان رسما لنگ می‌زد، دیگه عزیزانی که جلدای بعد رو خوندن بیان بگم حل می‌شه یا نه تا من تکلیفم رو با این مجموعه مشخص کنم.

خب و سوال اخر: ایا پیشنهادش می‌کنم؟
راستش نه، من همزمان با جنگ تریاک داشتم گامبی سرباز رو می‌خوندم که باز فضا و حال و هواش شبیه تریاک بود و خیلی قوی‌تر از اون بود. هم منطق داستان، هم شخصیت پردازی هم مبارزاتش. پس این رو پیشنهاد نمی‌دم.چون جزو کتابای فانتزی مدرسه‌ای هم قرار می‌گیره با دیر درخت نارنج مقایسه‌اش کرد که خب از اونم پایین‌تر بود برام.
البته البته این اولین کتاب کوانگه، شنیدم بابلش خیلی خفن تره ( ولی گرونه یا باید کلیه‌ام رو بفروشم یا بیخیالش شم)

عکس هم کیتای نازنینه کنار رین خانوم.
      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

19

بسم الله ا
          بسم الله الرحمن الرحیم

ناخلف مادری هستم که عشقش حسین است و محرمش. پس روضه می شود نقطه پر رنگ زندگی بی رنگم و در می‌مانم در پیدا کردن  ثِقلی که اشکم را در بیاورد، نه! حتی بالاتر از آن. روحم را بگیرد و چنان درهم بکوبد که چیزی نماند جز لاشه‌ای که فدای مسیر فهمیدن شده.
دو سال پیش بود که  مهمانگاه رو خوندم و امید توی قلبم پرپر زد. که مثل من آدمای زیادی هستن که ثِقل‌شون پیدا شده و اونقدر که فکر میکنم هم آدم بیچاره ای نیستم،اما هنوز یه مشکل باقی مونده بود. اشک چشمم رو تر نمی‌کرد و قلبم  صاف نمی‌شد با خودم.جوون بودم و فرصت نمی‌دادم به خودم که کشف کنم این مسیر رو.
 مسئله اشک با گرو گذاشتن قلبم پیش سه ساله حل شد و حالا مونده بود پیدا کردن راه چاره برای ذهنم که هنوزم برام بازی در می‌اورد. 
کاشوب رو برای همین خوندم. ته قلبم دعا می‌کردم ذهنم آروم بگیره، بهش نشون بدم ببین آدمای زیادی هستن که شرایط ذهنی تو رو دارن و حتی پیچیده تر.پس اینقدر به پر و پای خودت نپیچ بلکه این گره وا شه.
من روایت ها رو دوست داشتم، پی ساختار نویسندگی یا حتی لذت بردن به شکل همیشگیش نبودم. قبول دارم بعضی روایت‌ها سکته‎ای تموم شدن، اما اونا همونجا تموم شدن و هیچ جمله‌ای نباید در ادامه اون روایت‌ها نوشته می‌شد. قبول دارم بعضی روایت‌ها ظاهرا بی‌ربط به محرم بودن، اما محرم همه ادما یکی نیست. 
قبول دارم بعضی آدما تلاش کردن از محرم برای معنا دادن به خودشون استفاده کنن که کار درستیم 
هست، چه معنای از این بالاتر؟
کاشوب اولین جلد از مجموعه پنج جلدیه پس خیلی بهش سخت نگیرید، قاعدتا من مهمان گاه رو بیشتر دوست دارم اما کاشوب لنگر محرمم شد وقتی شدیدا احساس خشم و تنهای می کردم.
پس تشکر میکنم از تک تک نویسندگان این کتاب، دعا می‎کنم برای عاقبت به خیری‎تون.

*مامانم اعتقاد داره نباید با روضه امام حسین شوخی کرد، چیزی شبیه اعتقاد مادر خانم مرشد زاده و دقیقا همون تفکر لطمه خوردن رو داره. می‌دونم تا دنیا دنیاست من به این حد از پایبندی به اعتقاد نمی‌رسم، اما زندگی بی محرم حسین و عزای حسین سراسر لطمه است.

پ‌ن:این یادداشت نباید این شکلی می‌شد، ولی شد دیگه.

پ‌ن: عکس مال محرم سال قبله، همراه محمدمون  تو گرمای ۵۰ درجه درحال خدمت به مادر خانه برای پختن نذری هر‌سالش‌.
        

45

بسم الله ا
          بسم الله الرحمن الرحیم

کتابهای مدرسه ای کلا یه چیز دیگه ان، و این یه کتاب مدرسه ای کاملا امریکاییه. تاکیدم روی امریکای بودنش جنبه تحقیر یا تمسخر نداره، نه. صرفا دارم به اون روند نمایشی این فرهنگ تاکید میکنم تا یک پیش فرض ذهنی مناسب به مخاطب ارائه بدم.
****

کلر کلاس هشتمی زندگی آسونی نداره،داشتن یه برادر همه چی تموم که همه‌ی چشم ها به روی اون قفل شدن خیلی سخته، مخصوصا اگه بقیه مدام ازت میخوان مثل اون باشی!
از اون بدتر جدا شدن از دوستای جون جونیت توی کلاسه باله و درجا زدن توی باله کودکانه!
زندگی از این بدتر نمیشه، این چیزی بود که کلر کلاس هشتمی بهش فکر میکرد اما زندگی قرار بود بیشتر از اینا به کلر سخت بگذره و سال هشتمش رو به کلی کن فیکون کنه.
( دیگه خودتون بخونید عزیزانم، داستانش تر و تمیزه ولی به نکاتی که این پایین میگم دقت کنید)

پ ن1:کتاب پیچش یا گره داستانی خیلی سخت و پیچیده ای نداره که بگیم اگه بدیم دست نوجوون حوصله اش سر بره یا بندازه کنار. برعکس، روند و لحن داستان ساده و حتی تا جاهای پیش پا افتاده به نظر می رسه( من مخاطب کتاب نبودم پس طبیعیه اینطور فکر کنم، اما فکر میکنم اگه به دانش آموزام بدم بخونن برداشت دیگه ای داشته باشن) اما با وجود این سادگی داستان به خوبی پرداخت و روایت شده. 
پ ن2:نویسنده شخصیت های متفاوتی خلق کرد و همه اونا رو توی یه اتفاق بزرگ شریک کرد و اجازه داد هر کدومشون واکنش مخصوص به خودشون رو نشون بدن. مثلا مادر خانواده اصرار عجیبی داشت که واقعیت رو نپذیره یا به تعویقش بندازه اما وقتی پذیرفت بیشتر از بقیه درگیرش شد و شروع کرد جهت دهی دادن به زندگی خودش و بچه هاش. شخصا انتظار داشتم ول کنه بره اما حمایت خوبی از خودش نشون داد که باعث شه بخوام این کتاب رو پیشنهاد بدم بچه ها بخونن.
کلا حمایت کردن از همدیگه یکی از پررنگ ترین نکات این کتاب بود، هر کس به سبک خودش. تنها کسی که انگار تو هپروت سیر میکرد خود کلر بود! در حالی که همه در حال حمایت کردن از اون بودن، کلر ترسیده از اتفاقی که افتاده بود از پدرش که نیازمند حمایتش بود هی فاصله می گرفت، بعد پیشمون میشد باز نزدیک میشد. کلا خیلی روند پاندولی در قبال پدرش داشت اما تهش که یکم شخصیتش رشد کرد اونقدری پاپیچ پدرش شد تا وضعش بهتر شد.
پ ن3: بچه ها خیلی دل رحم تر از این حرفان که فکر میکنیم.یکی از چالش های بزرگ تقابل دانش اموزان با معلم علومشون که یه زن عصبی-پرخاشگر بود. رفتارهای انفجاری که از خودشون نشون دادن، تاسف و گذشت از همدیگه رو من خیلی دوست داشتم( گفتم خیلی امریکایی طوره) خودم اگه بودم صدسال دیگه ام تو صورت اون معلمه نگاه نمی کردم که هیچ! زیرپا هم می گرفتم براش.
پ ن4: قبول کردن دید صفر و صدی دانش آموزان باعث میشه بتونیم باهاشون ملایم تر رفتار کنیم. راستش تک تک دیدن شخصیت های منحص به فرد دانش آموز جماعت خیلی سخته اما تلاش کردن براش نتیجه خوبی میده و این توی سیر داستان به خوبی نشون داده شد.
پ ن5: من نمیدونم نویسنده یهودیه یا خیلی با یهودی جماعت نشست و برخواست میکنه، اما توی این دوتا کتابی که ازش خوندم شخصیت های اصلی داستان یهودی بودن. پدر کلر یه یهودی خیلی خوش اخلاقِ شوخ طبعِ خلاقه خانواده دوست بود. نمیگم یهودیا ادم نیستن و همچین صفاتی ندارن ولی خب من ترجیح میدم عینک بدبینیم به چشمم باشه.

کتاب رو به نوجوون های که دارن با مسائل بغرنج دست و پنجه نرم میکنن پیشنهاد میکنم، اگر همخوانی کلاسی هم داشته باشن فکر میکنم خوب باشه ولی یه تسهیلگر حتما نیازه که به سوالات بچه ها جواب بده.
        

57

بسم الله ا
          بسم الله الرحمن الرحیم

این یک یادداشت جاده‌ای است.

کتاب رو توی یک نشست سه ساعته تموم کردم. یه لقمه شیرین و خوشمزه برای سفرهای طولانی که حتی گوشی بازی هم جوابگوی بی‌حوصلگی نیست.

راننده نیمه شب یک داستان کاملا امریکاییه، یه شروع امریکن‌وار، فراز و فرود‌های امریکن‌طور، کشمکش‌ها، دیالوگ‌ها، عشق ها و حتی یک پایان تراژیدیک امریکایی. 
داستان از ماجرای یک انتقام کودکانه شروع می‌شه، الکس تصمیم می‌گیره حق باباش رو بذاره کف دستش، اونم با این شعار که:
_ چطور تونست مامان خوشگل و درجه یکم رو ول کنه!
فقط نقشه بی نقصش با یک مشکل کوچولو مواجه شد و اون سر از کلانتری و دادگاه در میاره و در نهایت محکوم می‌شه به صد ساعت کار در اسایش‌گاه سالمندان، خب آسونه مگه نه؟
نه با وجود سول!

اینکه چی میشه رو‌خودتون باید بخونید🗿✨

پ‌ن¹: داستان برای نوجوون ها نوشته شده و آدم پیرای مثل ما در نگاه اول ممکنه خیلی هیجان زده نشن⁦◉⁠‿⁠◉⁩ که خب تکذیب می‌کنم. کشمکش‌های درونی الکسِ شانزده ساله با خودش، بزرگ‌ترین نقطه قوت کتاب به حساب میاد.
پ‌ن²: داستان تنها یک نقص کوچولو داشت، عدم توصیف حالات روانی یا واکنش‌های مناسب شخصیت اصلی. یک‌جاهایی نمی‌شد فهمید جایِ الکس یه سیب‌زمنی گذاشتیم یا خودش داره این نقش رو ایفا می‌کنه!( که البته سول هم اینو بهش گفت که خیلی ماسته و شل و ول رفتار میکنه)
پ‌ن³:الکس نیاز داشت که رشد کنه و از اون مدل پسرمامانش وای النگوهاش نشکنه تبدیل به پسری بشه که می‌شه بهش تکیه داد و روش حساب باز کرد.که خب نویسنده این سیر رو خیلی تر و تمیز در آورد.
پ‌ن⁴: الکس شیرینی این کتاب نبود در واقع، سول پیرمرد یهودی که یک پاش لبه گوره یک تنه وظیفه شکر پاشی در سراسر کتاب رو به عهده گرفته بود و الحق که چه پیرمرد ناز و دوست‌داشتنی بود🥹✨( اولین باره یه یهودی خیلی که هم یهودی نیست و اصلا به کتفش نیست که یهودیه رو می‌بینم🥸)
پ‌ن⁵: داستان گره‌های خوبی داره و پرداخت خیلی بهتری که باعث می‌شه فکر‌کنیم اون گره‌ها اهمیتی ندارن اما در اخر می‌فهمیم گول خوردیم و رکب می‌خوریم
پ‌ن⁶: سانسور کتاب خیلی تو ذوق زن بود اما خب مترجم تلاشش رو کرد به ما بفهمونه چه اتفاقی در شرف افتادنه😔😂
پ‌ن⁷: کتاب رو میشه به بچه‌های ۱۵ سال به بالا که کتابخونن و دنبال یه کتاب قشنگ، طنز و انگیزشی می‌گردن پیشنهاد داد. 

پ‌ن⁸: حرفای دیگه‌ایم برای گفتن دارم اما گرمای هوا داره من رو ذوب میکنه پس میذارم برا بعد🥸✨
        

40

بسم الله ا
          بسم الله الرحمن الرحيم

قبل از شروع یادداشت باید بگم من خیلی از این کتاب خوشم اومد اما باهاش مشکلاتی دارم که بعد از گفتن حسنات کتاب به اونا می پردازم.

کتاب با مقدمه‌ای درباره اختلاف در نام گذاری این ژانر خاص شروع میشه و دلایل انتخاب اسم برای این ژانر رو بیان میکنه. بعد از اون کتاب به فصل‌های مختلفی تقسیم می‌شه، ابتدای هر فصل با توضیح یک تکنیک یا مفهوم نویسندگی مثل:داستان های خیالی، تاریخچه داستان های خیالی،درونمایه های داستان های علمی خیالی، انتخاب نوع داستان، زاویه دید و ...شروع می‌شه و در ادامه برای جا انداختن این توضیحات داستان های مختلفی میاره که خب فقط محدود به ادبیات ایران نمیشه و شامل همه کشورها می‌شه. این نقطه قوت خیلی پر رنگ کتاب بود، چون به نسبت داستان های ایرانی وضوح بیشتری داشتن.

این کتاب یک راهنمای داستان نویسیه اما نه هر داستانی، داستان های خیالی که شامل دنیایی پریان، جادوگری،آخرالزمان و چیزای از این دست. تقریبا هر چیزی که نشه اون رو رئال یا واقعی به حساب آورد. پس اگر علاقمند به نوشتن داستان‌های خیالی اونم در محدوده ایران هستید برای شروع سیر مطالعاتی تون خوبه.
کتاب تمرین‌های پیشنهادی که شما برید از روش مشق بنویسید نداره، سعی شده در 810 صفحه تمام مضامین مورد نیاز این ژانر توضیح داده بشه( یک جاهایی رو زیاد توضیح نمی‌داد چون پایه‌های نوشتن به حساب میومدن و توی کتابای دیگه کامل و مبسوط توضیح داده شدن)
انتهای کتاب یک واژه نامه داریم که مفصل تعریف خیلی از اصطلاحات نوشتن رو اورده که دوست داشتم و احتمالا خیلی بهش سر بزنم.

خب برسیم با مشکلاتی که من با کتاب داشتم، یک پیش زمینه‌ای از کتاب‌های فانتزی ایرانی( اجازه بدید از این لفظ استفاده کنم چون خیال و وهم اصلا مناسبِ این ژانر نیست)  دارم که الحق کتاب‌هایِ خوبی ان. طوری که خط سیر داستانی، تحول شخصیت‌ها و گره‌های داستانی رو می‌فهمم. اما نمونه داستان‌های که جمال جان آورده بود واقعا درهم برهم بودن! حداقل مناسب کتاب آموزشی نبودن، نه سر داشتن نه ته. کلماتی پشت سر هم ردیف شده بودند که اصلا کمک کننده نبودن( برای من که نبودن) تنها داستانی که توصیه شد و من خوندم و واقعا محشر بود همون ملکوت بود. ( از قشنگی این کتاب هر چی بگم کم گفتم)
نمونه های خارجی خیلی شسته رفته‎تر بودن و قشنگ دست آدم میومد که باید چیکار کنه. بازم این برمی‌گرده به اینکه این فانتزی کلا یک سبک غربیه و اگه ما همچین نسخه های داستانیی داریم که خیلیم مناسب نیستن به همین دلیله.
راستش من ترجیح می‌دادم این کتاب از زبان یک فانتزی نویس ایرانی باشه، کسی که فکر و ذهنش اشراف کاملی به این ژانر داره و دقیقا میدونه مخاطب ( نویسندگان فانتزی) چی میخوان.


پ‌ن1:در کل نوشتن کتاب کار ساده ای نیست، مداومت زیادی میخواد که باعث میشه به مرور شما یک قلم روون و جذاب داشته باشید طوری که مخاطب ول نکنه داستان رو. حالا اگر شما بخواید فانتزی بنویسید کارتون خیلی سخت تر میشه.
پ‌‌ن2:اگر قصدتون اینکه فانتزی ایرانی بنویسید این میتونه خوب باشه برای شروع، اما اگه میخواید یک چیز نو خلق کنید و خیلی در بند جغرافیا نیستید من نسخه های خارجی کتابهای کمک اموزشی رو توصیه میکنم.
پ‌ن3: عکس انتخاب شده اصلا هم تزئینی نیست. منم درحالی که یه چیزی نزدیک 10 الی 15 تا طرح داستانی مختلف برای نوشتن دارم که هیچ کدوم شبیه اون یکی نیست و نمی‌دونم باید سر به کدوم بیابونی بذارم برای نوشتن‌‌شون.
        

20

بسم الله ا
          بسم الله الرحمن الرحیم

جدیدا خیلی نوشتن یادداشت‌هام رو لفت میدم، نمیدونم منتظر چی می‌مونم ولی برای این کتاب نیاز داشتم خودم رو اروم کنم چون هیجانش تازه بعد از تموم شدنش خودش رو نشون داد!

گامبی سرباز، جلد دوم هرگز نمیره. داستان حول محور دائیو لینگسن، رزم‌آرای معروف می گرده که درهم شکسته و از پا افتاده زندگی گذشته‌اش رو دور می‌ندازه تا فراموش کنه چه کاری کرده. عذاب وجدان تصمیم‌های که گرفته و نتایجی که اون تصمیمات به بار آوردن روی شونه‌های نحیف دائیو زیادی سنگینی می‌کنن و اون هیچ راهی برای فرار از مشکلاتش نمی‌شناسه. خب تقریبا هیچ راهی جز مست شدن و شطرنج بازی کردن با پیرمردای که میخوان شانسشون رو امتحان کنن.

نقطه مقابل دائیو، ناتسوکو الهه فرصتهای از دست رفته و چیزهای گمشده است که توی مسابقه تیانجون شرکت کرده و اصلا قصد نداره دست از سر دائیو برداره. چون اون عزیزترین دارایی‌ش رو گرو گذاشته و دائیو هم خواستار پس گرفتن فرصتیه که از دست داده.

روند کتاب به نسبت جلد اول، سیر آروم‌تر و منسجم‌تری داره، اطلاعات زیادی می‌ده و حفره‌های رو هم نگه می‌داره تا خواننده خودش اطلاعات رو کنار هم بذاره و به  نتیجه‌ برسه. درسته خوندنش طول کشید اما واقعا چسبید، مخصوصا اخرش که دیگه اَشکم رو در آورد و نفرین کنان کتاب رو بستم.
واقعا کار راب جونی خوبه، خبرها حاکی از اینکه جلد سوم حتی از این جلدم بهتره که من برای خوندنش از خدا طلب مدد می‌کنم.
دیگه همه نفری یه دونه فیلم چینی یا انیمه ژاپنی دیدیم و می‌دونیم خیلی خداهایِ مهربون و گوگولی ندارن و کفه ترازو بیشتر به سمت خودخواهی و ظلم کردناشون مایله. ناتسوکو خدای این داستان واقعا رو اعصابم پیاده روی می‌کرد اما انصاف رو بخوام رعایت کنم تنها کسی بود که از پس دائیو بر اومد و مجبورش کرد از قالب یه جلبک صحرای بی خاصیت در بیاد و دوباره بشه همون رزم آرای معروف که لرزه به تن بزرگترین سپهسالارا مینداخت.
چندتا از شخصیت های جلد اول توی این کتاب بودن که بودنشون مایه مسرت قلبی ما بود( مخصوصا یانمی خوشگله که خداوند او را برای ما و قلوب دلدادگانش نگه دارد)

پ‌ن1: اگر از جلد اول خوشتون نیومد ازتون میخوام یه فرصت دیگه به این مجموعه بدید. قلم نویسنده به نسبت جلد اول خیلی بهتر شده بود و برای توضیح و توصیف واقعا تلاشش رو کرده بود.
پ‌ن2:من خیلی دلم نمیخواست دائیو به چیزی که میخواست برسه، اصلا معنی هم نداشتا ولی خب خیلی هم قرار نیست نویسنده باب دل من حرکتی بزنه.
پ‌ن3:شخصیت های مرد این جلد یکی از یکی نازنین تر بودن! از لی‌بانگ بگیر تا حتی ضرب الاجل که اسمشم تن ادم رو می لرزونه. دستمم نمی رسه از کارگردانای ژاپنی تقاضا کنم انیمه اش کنن ما یه چیز درست و حسابی ببینیم بعد از قرن ها.
پ‌4: من این کتاب رو موازی با جنگ تریاک خوندم، هیجان جنگ تریاک خیلی بیشتر بود اما منطق داستانی گامبی سرباز خیلی خیلی قوی تر بود و اصلا توی یه سطح نبودن. تازه هیجان این جلد وقتی شروع میشه که شما تمومش می کنید و زل می زنید به دیوار تا هضم کنید دقیقا چی شده و از فکر به جلد بعدی شب خوابتون نبره.
پ‌5: گذشته دائیو بغضیم کرد، اینقدر این بچه طفلی بوده و سختی کشیده که نتونستم اون بخشا رو همینطوری بخونم. دلم میخواست برم بغلش کنم بگم چقدر تو زجر کشیدی، فقط یه بچه بی پناه بودی! اما خب یانمی خوشگله اونجا بود و کارشم خوب بلد بود.

پ‌ن6: اگر یادداشتم باعث شد فکر کنید خیلی دارم تعریف میکنم و دارم گولتون می زنم اشتباه فکر نکنید، هدفم واقعا اینکه بخونید این کتاب رو. ولی هر چی نوشتم راسته( اصلا نیازی به اغراق نداره این جلد)
        

16

بسم الله ا
          بسم الله الرحمن الرحیم

کلمات به دل راه دارند و این شد که خانم جعفریان یه جایگاه اختصاصی توی قلبم برای خودشون پیدا کردن.
شاید من دورادور می‌دونستم که قراره چی بخونم اما امان از لحظه‌ی که جستار اول رو خوندم و خیره شدم به ترک دیوار و فقط گفتم:
_خودشه!
نجات از مرگ مصنوعی مجموعه جستارهای درباره‌ی( بین اینکه بگم ستایش یا نکوهش موندم) دردهای درونی و‌ پیچیدگی اونهاست.
تک تک کلمات رو با پوست و استخونم حس کردم و درد کشیدم ، بعد احساس کردم قلنج روحم شکست و گفتم:
_خودشه!
نیازداشتم بهم یاداوری بشه خودم کافی‌ام و هر چی می نویسم خوب و‌کافیه و چه ایرادی داره اگه برون ریزی درون متنیم زیاده؟


پ‌ن¹: قلم و چینیش کلمات خوب‌که نه، دلربا بودن.از اون دست کتاباست که حاضرم هزاااااار بار بخونم و هربار شگفت زده بشم از نرمی قلم نویسنده.
پ‌ن²:جستارها واقعا دردناک بودن، اما اصلا احساس نکردم ته زبون یا خلقم تلخ شده باشه. چیزی برای کتمان یا فریب وجود نداشت و این عریان بودن باعث شد پذیرش همه چیز در کتاب ساده باشه.
پ‌ن³:کتاب دستم نیست الان، ولی یه جستاری بود درباره مشاغل. ای به روحم چسبید🤌تعریف‌های کلیشه‌ی دم دستی از مشاغل که اغلب هم برعکس واقعیت هستن ، همیشه یکی از رنج‌های من توی زندگی کاریم بودن.
پ‌ن⁴:جستار ( به نظر من‌) یک اصل پایدار داره که اونم اینه، سفر درونی. اولین دلیلم برای خوندن جستارها همین سردرآوردن از این سفرهای درونیه که آدمایِ دیگه باهاش دست و‌پنجه نرم کردن و پیدا کردن وجه اشتراک با خودمه. مثل یه تسکین می‌مونه که این کتاب یه ارامشبخش قوی بود برام.

پ‌ن⁵:عکس هم روح پیر منه در حال دود دادن گل و‌گیاه!
پ‌ن⁶:اینجانب خواستار امضا پای صفحه اول کتابش است.با تشکر از شما🫶🏻
        

22

          بسم الله الرحمن الرحیم

عمیقا ناراحتم که برای نوشتن یادداشت این کتاب دست دست کردم، اما خب انگار برای همچین روزی عقب افتاده بود این نوشتن.
قبل از همه چی دعا می‌کنم تمام شما عزیزان که این یادداشت به چشم‌تون میخوره در صحت و سلامت کامل باشید و بلا ازتون دور باشه.

بالکان اکسپرس درواقع چکیده کتابهای دیگه‌ی اسلاونکاست. چطور؟
کتاب تماما با محوریت جنگ نوشته شده. اسلاوانکا با یک دید ضد جنگ روایت کشور ویران شده‌اش رو با ما به اشتراک می‌ذاره. از اضطراب نهان دوره پیش از جنگ می‌گه، از ناباوری که در روزها و لحظات اول گیربان گیرش شده، از انفجاری که زمان رو براش متوقف کرد، عزیزانی که از دست داد و حس غربتی که به واسه صرب نبودنش درگیرش شد.
من از همون کتاب اولی که از این زن خوندم از این دید ضد جنگش خوشم اومد. اصلا به چشمم تلخ نیومد و ارتباط خوبی باهاش گرفتم.
دیدم که بعضیها نتونسته بودن با این کتاب ارتباط بگیرن یا گفته بودن کسل کننده است، اما خب مگه جنگ چیزی غیر از اینه؟
زندگی آدم به مویی بنده و انسان عملا عاجز میشه.
البته این چیزی بود که اسلاونکا توی کتابهاش به نمایش گذاشت.
وقتی جنایت صربها رو می خوندم دلم میخواست دل و روده ام رو بالا بیارم، بله جنگ جای نیست که حلوا پخش کنن اما سلاخی کردن چیزی فراتر از جنگه. میل جنون وار به سلاخی و رذیلت که در نقاب جنگ پنهان میشه.
خب من خیلی توقع نداشتم شرافت داشته باشن و برام جالب بود چرا اسلاونکا چیز خاصی درباره سربازهای خودشون ننوشته بود.( واقعا چرا؟!)
شیفتگی دیوانه وار اسلاونکا و هم وطناش به اروپا همچنان سرجای خودش بود، حتی وقتی که مثل یک دستمال چروک دور انداخته شدن.

پ‌ن1: ایا کتاب رو پیشنهاد میدم؟ بله، پیشنهاداتی که برای کتاب قبلی گفتم برای این کتاب هم صادقه.
پ‌ن2:توی شرایط فعلی فکر میکنم خوب باشه خوندن این کتاب( ولی هشدار میدم اگه ادم حساس و رقیق القلبی هستید واقعا نباید بخونیدش. خیلی واضح و با طول و تفصیل درباره سلاخی شدن ادما نوشته)
پ‌ن3:چندپارگی کرواسی باعث شده بود مردمش دچار سردرگمی هویتی بشن و توی چنین جنگی کاملا خودشون رو ببازن یا روی رو از خودشون نشون بدن که فکر میکردن هرگز ندارنش و متعلق به قوم بربره اما خب ، ای دل غافل. اب ندیده بودن  وگرنه چه شناگران خوبی بودن کیومرث.
        

22

بسم الله ا
          بسم الله الرحمن الرحیم

دومین کتاب از اسلاونکای عزیز:)
اول از همه بگم نشستم و  سخن سرپرست مجموعه و مقدمه کتاب رو خوندم:)بسیار خوشم اومد. برعکس  بقیه کتابهای داستانی که کل داستان رو لو میدن، این مقدمه اینطور نبود. بلکه پیش از خوندن کتاب اماده ام کرد تا بدونم قراره با چه چیزی رو به رو بشم.
فلسفه! که من ازش گریزونم اما انگار اون خیلی علاقه داره همیشه جلو راهم سبز بشه.منتهی چه نوع فلسفه ای؟ 
خشایار دیهمی توضیح میده که فلسفه بر دو بخشه:
بخش اول میره تو دسته سقراط که مردم کوچه و محل رو خفت می‌کرد و  درباره معنای زندگی و امور روزمره سوال پیچ‌شون می‌کرد( تا الان فکر کردی چرا به جای یک کیلو پیاز باید دو کیلو بخری یا برعکس؟)
گروه دوم خیلی شیک و پیک تر از این حرفان که  ارسطو و افلاطونن. اینا خیلی با کارای معمولی سروکار ندارن و کلا به سطح‌شون نمیخوره! پس می‌رن می‌چسبن به معنای عمیق تر زندگی( من چرا زنده ام؟ مُردم کجا می‌رم؟ اگه بمیرم و هیچی تهش نباشه چی؟ بچه اون سم رو بده سر بشکم دیگه زندگی بس است!)
مرور کردن این تقسیم بندی به زبان ساده و شیرین خشایار دیهمی باعث شد فکر کنم که خب فرشته خانم، شما کدومی؟
بعد دیدم من جزو دارودسته سقراط جونم. یک ملت خفت کن.
( کار خدا رو می‌بینی فرشته خانم؟ اینقدر مسخره کردی پیرمرد رو که اخرشم خودت رفتی تو گروهش)
خب حالا اینا رو گفتم تا به چی برسیم؟
به اسلاوانکا جون و نگرشش به زندگی در اروپای شرقی.
اسلاوانکا  از ساکنین کشورهای اروپای شرقیه، جای که زندگیش به قبل و بعد از کمونیست تقسیم می‌شه و در حال تلاش برای پس زدن کمونیست متوجه می‌شه ای بابا! انگار خیلی هم ازش جدا نشدم.

ما 24 فصل فرصت داریم تا حرفهای اسلاوانکا رو بشنویم و تجسم کنیم تو چه فشار و وضعیت بدی زندگی رو از سر گذرونده. زندگی سراسر اضطراب و فشار. زندگی که جای پیشرفت و بهبودی نداشته و حتی بعدها که به سوئد مهاجرت کرد( شوهرش سوئدی بود) باز نمی‌تونه از عادتهای قدیمیش دست برداره .
اسلاوانکا دست گذاشته رو مسائل اجتماعی و سعی داره به ریشه های چرایی این مسائل بپردازه که انصافا خوب هم پرداخت کرده. از شیفتگی مردم اروپای شرقی به اروپای غربی می‌گه و تلاش مردمش برای شبیه اروپایی ها شدن. از عقده‌ها می‌گه اما نکوهش یا تاییدشون نمی‌کنه. بازم به ریشه ها بر می‌گرده و کسی رو مقصر نمی‌دونه. حتی وقتی درباره کمونیست صحبت می‌کنه خیلی خشونت به خرج نمی‌ده ( اما اصلا تاییدش نمیکنه ها)
با خیلی از جستارهاش احساس قرابت کردم، خیلی جاها برام خنده دار بود و یک جاهای هیجان زده شدم.
در بخش های آخر کتاب لحن تندی به خودش می‌گیره و از فاجعه ها صحبت میکنه. از بوسنی و مردم زودباورش می‌گه، از این که برخلاف باور مردم بوسنی این اروپای غربی نبود که به کمک‌شون شتافت، بلکه ایران بود:)

پ‌ن1:کتاب به شکلی نوشته شده که شما عضو هر حزبی باشید( حتی حزب باد) باهاش همذات پنداری می‌کنید و خون‌تون به جوش میاد. منتهی می‌خوام بگم خیلی هم جوگیر نشید و ربطش ندید به شرایط زندگی‌تون. اسلاوانکا زاده کمونیسته و حتی با وجود اینکه فکر می‌کرد مخالفشه با خیلی از اتفاقاتش همراهی کرده و صداشم در نیومده. در ضمن فضای وحشتناکی که در اون زندگی کرده با فضای ما قابل قیاس نیست( انصاف رو باید رعایت کنید عزیزانم)
پ‌ن2: من باید اروپایی باشم تا ادم حساب بشم! تفکری که مردم اروپای شرقی برای فرار از واقعیت کشورهای خودشون بهش پناه بردن و نه تنها باعث بهبود اوضاع‌شون نشده که همه چی رو براشون پیچیده تر کرده! چون از اصالت انچه بودند افتادند و دیگه راه برگشتی هم ندارند. نه راه پس دارن نه راه پیش، پس مجبور میشن به این بازی ساختگی ادامه بدن چون نمی تونن به واقعیت شکست‌شون اعتراف کنن.
پ‌ن3: کمونیست و فاشیسم مصیبت‌های درجه یکی بودند که جهان رو کن فیکون کردند. حرفهای قشنگ گول زنکی که از دهن مردان دیکتاتوری خارج می شدن و مردم رو عقب می روندن.اسلاوانکا خیلی به تیتو( دیکتاتور کرواسی) خیلی پرداخته. تیتو نماد ادمای بود که ( می تونم می کنم ) بوده و مردم هم همراهیش کردن.حالا برام جالبه ملت اون ور جهان دست از این ایده برداشتن تو ایران بعضیا براش یقه می درن( ول بده بابا مومن)
پ‌ن4: یک فصل بود که توضیح میداد مردم کشورهای اروپای شرقی به خودشون این حق رو میدن تا مسافران غربی رو تیغ بزنن:) با این توجیه که گرون ما برای اونا ارزونه( بعد همینا به اختلاس مدیران کشورشون معترضن) اینجا دارم یکی به میخ میزنم یکی به نعل لطفا به خودتون( خودم) بگیریم( بگیرم).
پ‌ن5: شوهر اسلاوانکا مرد نازنینه که حتی بعد از سی سال زندگی کردن در اروپای شرقی هنوز نتونسته با این وضع که چرا ملت ها به دولتها اعتراض نمیکنن کنار نمیاد! خب مرد مومن، تو یه نگاه به زنت بنداز. زنت به جای مواجه مستقیم و تقبل عواقب تبدیل به یه قاچاقچی و دروغگوی حرفه ای شده. مشت هم نشونه خرواره، دیگه تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل( حالا نمیدونم دختر اینا به کی رفته که وزه از اب در اومده)

پ‌ن6:کتاب رو توصیه میکنم؟ البته که انجامش میدم. منتهی پیش پیش یه سری نکات میگم تا قبل از پنچرکردن‌تون بادگیری رو انجام داده باشم.
اولا اینکه تا یه مطلبی توی این کتاب می خونید زرتی نیاید بگید وااااااای ما هم.اصلا اگر تو هم اره جرئت گفتن این حرف رو نداشتی( جدا از اینکه فضاشم نداشتی قطعا)
دوما همخوانیش کنید، نه فقط با کسانی که هم فکر و نظر شما هستن. گفتن که این کتاب همه پسنده، پس برای رسیدن به یک فهم درست جمع‌خوانی بشه بهتره( منم صدا بزنید دوست دارم بازم بخونمش)
سوما پیشاپیش درباره کمونیسم، فاشیسم، لیبرالیسم و تاثیراتش بر کشورها و پیدایشش حتما تحقیق کنید تا متوجه بشید نویسنده داره از چی صحبت می‌کنه.
پ‌ن7:ترجمه کتاب روون بود. خود متن هم خوشخوان بود و حوصله آدم رو سر نمی برد.
پ‌ن8:حالا من کل مجموعه کتابهای تجربه و هنر زندگی نشر گمان رو نخوندم، اما تا اینجا که دوتا کتاب از اسلاوانکا خوندم خوشم اومده و میخوام همه رو بخونم بعد نظر کلیم رو درباره شون میدم.
        

23

          بسم الله الرحمن الرحیم

 بعد از گوش دادن به نسخه صوتی تصمیم گرفتم چاپی این کتاب رو داشته باشم، پس خیلی خوشبینانه گفتم میرم از نمایشگاه می گیریم و میدم اقای علیخانی امضا بزنه.
ولی خب هیچ کدوم اتفاق نیوفتاد و دیشب حین تلاش برای بیدار موندن توی اتوبوس فصلهای اخرش رو هم گوش دادم.
چه فصلای خوبی هم بودن( وسط بر و بیابون بودیم و فصلای آخر هم ترسناک بودن)

خلاصه داستان: کتاب 12فصل داشت که داستانهای کوتاهی درباره میلَک بودن.فضای داستان خیلی هم رئال نیست و قاطی شدن عناصر خرافی با بافت داستان باعث شده بود که یه جاهای از ترس چشمام گرد بشه و یه عجب! بلندی بگم.
البته که به زبان محلی نوشته شده و همین شیرینش کرده اصلا! فکر نمیکنم اصلا زبان معیار می تونست این فضا رو برای داستان بسازه.
تکیه نویسنده بر عناصر خرافی و باورهای کهنه مردم میلک باعث میشد داستان خوب چرخ بخوره و به ذهن خواننده بشینه. هیچ رد یا تاییدی هم در کار نیست و بیشتر می خواد بگه این موضوع هست، حالا شما می خواید بپذیرید یا نه با خودتون!( شایدم قصدش این نباشه)
میدونید خوندن کتابهای اقای علیخانی اون قلنجِ نشکنِ ادبیاتِ وطنی دوستیم رو حسابی می شکونه، طوری که یه آخیش بلند میگم بعدش. ( همینقدر می چسبه بهم کتاباش)

پ‌ن1:نسخه صوتی رو گوش دادم که سر جمع دو ساعت و خورده ای بیشتر نیست.( خود نویسنده هم خونده بود)
پ‌ن2:حالا فکر میکنم چون من خیلی از این سبک نوشتن و قلم خوشم میاد خیلی دارم بزرگش میکنم ( حالا انصافا بزرگنمایی هم میخواد) ولی کتابهای اقای علیخانی حد وسط اثار ایلاتی به حساب میان. نه مثل کلیدر زشت و تاریکه ، نه مثل آتش بدون دود پر از داستان و پیچش و دلاوریه. شخصیتها واقعی واقعی ان، انگار میشه دست دراز کرد و از لا به لای صفحات کتاب لمس‌شون کرد. 
مثلا سر خرافه باور بودن‌شون اصلا عصبانی نمیشم، برعکس به نظرم خیلی درست میاد. 
بن مایه این مدل داستانها همین خرافه هاست کلا.
پ‌ن3:گاهی فقط نیم جمله کار یه داستان رو توی این کتاب می کرد. مثال (آن که دست تکان میداد، زن نبود) خدا شاهده هر بار می خونمش ترس برم میداره ولی باز میخونمش.
پ‌ن4:توصیه میکنم برای شروع کردن کتابهای اقای علیخانی با همین نسخه صوتی شروع کنید. حجم داستانها کمه، می تونید بهتر روی داستان تمرکز کنید( بهرحال زبان محلی کتاب سرعت خوندن رو خیلی کم می‌کنه)
پ‌ن5: داستان رعنا( سومین داستان) رو خیلی زیاد دوست داشتم.داستان سمک‌های سیاه کوه میلک رو هم همینطور. 
پ‌ن6: توصیه میکنم زیر 18 سال نخونن، شب هم نخونیدش چندتا از داستاناش جن و پری داره.آگر هم ادم حساسی هستید با جمع بخونیدش سبک تر میشه براتون.
        

39

بسم الله ا
          بسم الله الرحمن الرحیم

اولین کتابیه که درباره رئیسعلی دلواری می‌خونم( فارغ از مطالب مدرسه که تو کتابایِ تاریخی در حد تو خط یادم دادن)

کتاب در هشت فصل داستان رشادت و شهادت شهید دلواری رو روایت می‌کنه.
داستان‌ها به‌هم پیوست و پیوندی ندارن(جز خود رئیسعلی) پس چه از اول بخونید چه از آخر فرقی نداره.
داستان اولش به شدت دلربا بود! به زبان محلی هم نوشته شده بود که لذت خوندنش برام دو چندان شد.داستانهای بعدی کمتر این ویژگی رو داشتن که خب یوخده از لطف کتاب برام کم کرد.

پ‌ن¹: فدا شدن در راه وطن کلا خیلی برام جالب و قایل ستایشه. اینکه خلاف جهت شنا کنی و بری کاری که فکر می‌کنی درسته رو بکنی. اینکه جونت رو بذاری کف دستت و نذاری یه مشت از خاکت رو بردارن ببرن، یا بهت زور بگن. 
اینکه نه تنها زیر یوغ اجنبی جماعت نمی‌ری که دست هم‌وطناتم می‌گیری تا پا به پات بیان تا کشورت رو ازاد کنن🥲

پ‌ن²:کتاب پیش رو خیلی روی زندگی شهید دلواری نمی‌چرخه، بیشتر زندگی کسایی که بهش گره خورده بودن رو روایت می‌کنه.

پ‌ن³:تمامی نویسنده‌های کتاب اهل بوشهر هستن، این یعنی ما داستانهای دست اولی رو می‌خونیم که کسی ننشسته احساساتشون رو ترجمه کنه و کاملا بکر و دست نخورده رسیدن دست ما!

پ‌ن⁴:راستش رو بگم توی مترو چشمم خورد به اگهی تبلیغ مجموعه کتابی که مشاهیر تهران رو معرفی می‌کرد و اون لحظه گفتم چرا مثلا از جنوب ندارن؟
خب با رسیدن این کتاب به دستم دیگه همچی  گلایه‌ای ندارن😂🫶🏻

پ‌ن⁵: توصیه می‌کنم  این کتاب رو به خودتون هدیه بدید اگر فکر می‌کنید مردم از سر شکم سیری انقلاب‌کردن( شاید اول خیلی ربط مستقیمی پیدا نکنید اما تلنگرهای انقلاب رو میشه به وضوح دید)
 اگر هم آشنایی دارید که از نوک بینی‌ش اون ور تر رو نمی‌بینه می‌تونید با هدیه دادن این کتاب به دنیایی واقعی برش گردونید تا قدر زندگی کم دردسر فعلیش رو بدونه.
( منم می‌دونم خیلیا دارن امروزه جهاد می‌کنن تا فقط زنده بمونن،اتفاقا به اونا هم توصیه‌می‌کنم بخونن)
        

40

          بسم الله الرحمن الرحیم

این یادداشت به دو بخش تقسیم میشه، خلاصه کتاب و صحبتهای که لازم دیدم مطرح کنم( می تونید نخونید اون بخش رو)
بیشتر از شش هفت ساله توی کتابخونم خاک میخورد و بالاخره طی دو سال اخیر نم نمک خوندمش چون احساس میکردم مطالب مهمی توش هست و نمیتونم همینطور هرتکی بخونمش .
خلاصه : کتاب پیش رو در 17 فصل فرهنگ نفت و مدیریت دولتی رو تحت عنوان مدیران سه‎‌لتی مطرح کرد. با وجود نثر ثقیل و همه کس نفهم اقای امیرخانی مطالب خیلی ساده بودند و اینطور نبود که ادم گاو‌گیجه بگیره و سرش به دوران بیوفته. خیلی هلو برو تو گلوطور گفته نفت چه مصیبتیه و طرز استفاده ازش اینی نیست که ما الان داریم و بهتره یکی بره شیر این نفت کوفتی رو ببنده تا مملکت به خاک عظما نرفته( نه دقیقا اینطوری ولی خب همین )
کتاب نه اونقدر تخصصیه که بگم اینو بخونید دستتون میاد همه چی، نه اونقدر غیرتخصصی که بشه به دیده اهمال نگاهش کرد. 
توصیه میکنم بخونید و حتما اگه تونستید درباره اش فکر کنید.

بخش دوم:
حرفای که میخوام بزنم ناله و تضرع به درگاه کسی نیست، شرح حال یک زیست بیست و سه ساله توی استانیه که هر لحظه ممکنه یه چاه نفت وسط خونه‌ی آدم بیرون بزنه و به جای مال ادم، مال دولت تلقی بشه و در ازای هیچ زندگیش رو از دست بده. 
پس ازتون میخوام بخونید چون هیچ کدوم از ماها مقام یا مسئولی نیستیم که بتونیم این روند نفتی رو عوض کنیم( طبیعتا ایده هامونم به درد لای جرز دیوار میخوره در این زمینه)
فکر نمیکنم کسی رو بشه توی استانهای جنوبی پیدا کرد که با نفت میونه خوبی داشته باشه، کما اینکه نفت با خون خیلی از جوونا و نفس نوزادا و بزرگسالا قاطی شده پس پر واضحه که زیاد محبوب نباشه. از چشم یک بیننده خارجی ما باید شکر گذار این نعمت( شما بخونید نقمت و نکبت) باشیم چون یک جهان دارن برای رسیدن بهش می جنگن( میخوام نجنگن احمقای مغز فندقی!)
گاهی میشه دعا کنم قلم پایِ دارسی می‌شکست و به مسجد سلیمان نمی رسید تا بخواد اصلا چاه نفتی پیدا کنه و بعد سرنوشت این استان رو کن فیکون کنه! 
یک نظر همگانی وجود داره که این چه نفتیه که فقط گند و کثافتش به ما رسیده و پولش رو خرج استانهای دیگه می‌کنن و ما هنوزم که هنوزه لنگه یه اسفالت یا لوله اب شهری هستیم؟
خب مطالبه‌ی کاملا به حقیه که هیچ بزک دولتی نمیتونه اون رو مخفی کنه. 
امیرخانی توی کتابش از مدیریت سه‌لتی میگه که هر کسی که بلند شد یه شیر نفت دادن دستش و دم و دستگاهش رو ساخت و پاخت و به خیال خودش رفت بالا اما چیزی که نصیب ما شد چی بود؟ هیچ و هیچ.
نرخ بیکاری رو بدون سرشماری هم میشه به وضوح توی کوچه پس کوچه های استانهای جنوبی دید، چرا؟ نیروی کار غیر بومی.
 چرا؟ مدیر غیربومی( ملیح لبخندینگ)
انگار که مردم این استانها غریبه ترینن و باید یه متولی یا لله بالا سرشون باشه چون خودشون عرضه یا تخصصش رو ندارن تا اوضاعش رو ، رو به راه کنن.
نفت خلاقیت کشه. جایی برای این نمی مونه که از ظرفیت استانت استفاده کنی و جای اینکه با ناترازی  کذایی گولت بزنن کل سقف خونه ها رو پنل خورشیدی نصب کنی تا توی گرمای شصت درجه( بیشتر از این حرفهاست ولی اعلام نمیشه تا ادارات تعطیل نشن!) از گرما له له نزنی و اگه بچه کوچیک داشتی باشی تا کفر نری و بیایی.
زندگی کردن اینجاها سخت تره، چون تو شاهد مهاجرت خانواده و عزیزانت هستی چون دیگه اب شهری هم تمیز نیست( هیچ وقت نبوده!) تا ادم بتونه وضو بگیره پس مثل اواره ها برای دریافت امکانات بهتر کوچ میکنن به استانهای دیگه. تا اینجا خالی شه و راحت تر بشه از این نفت خلاقیت کش استفاده کرد و وقتی تموم شد پوسته خالی جنوب رو مثل یه پاکت ابمیوه بندازن جلوی پامون.
من میدونم دارم خیلی تند میرم و ممکنه حتی باورتون نشه اما واقعیت همینه. 
نفت هیچ چیز به ارمغان نیاورده، نه عدالت آموزشی نه عدالت اجتماعی( حداقل نه برای ما!)
پس حقه که نعمت ندونیمش.
شاید بگید نه تو متخصص نیستی و این صحبتا، خب بفرماید متخصصان عزیز بهم بگید چطور جلوی ویرانی که روز به روز داره اتفاق میوفته رو بگیرم؟ وقتی این نفت اصلا مولد نیست؟ وقتی بالاتر رفتن قیمتش و فروشش به جهان توی سفره مردم دیده نمیشه؟

*با خودم گفته بودم هر پنج هزار کلمه رو خرج میکنم اما هر چی بیشتر می نویسم بیشتر به پوچی در این مورد می رسم و تهش میگم سر پل صراط مگر یقه خیلیا رو بچسبم بابت این وضعیت.
        

27

بسم الله ا
          بسم الله الرحمن الرحیم

خلاصه داستان:
پسر ۱۵ ساله‌ی عزمش رو جزم می‌کنه تا از منزل پدری فرار کنه و اینکار رو هم انجام می‌ده. هدفش اینکه سرسخت‌ترین پسر ۱۵ ساله‌ی دنیا بشه، اما دنیا دلش نمی‌خواد بهش سخت بگیره و برعکس با قرار دادن مهربون‌ترین موجودات جهان یعنی زنان! جلوی راهش خوشی زاید الوصفی رو نصیبش می‌کنه.
در خط دیگر داستان پرونده مرموزی مطرح میشه، ۱۶ کودک بدون دلیل مشخص از هوش میرن و وقتی به هوش میان هیچی به خاطر ندارن، این بین یکی از این بچه‌ها مدت زمان بیهوشیش بیشتر میشه و در آخر تمامی خاطراتش رو از دست می‌ده. اسم این بچه تاناکاست.

این دو خط روایی در نگاه اول جدا و بی ربط بهم میان اما هر چی می‌ریم جلوتر بیشتر درهم تنیده میشن که باید بگم خیلی جذاب بود!

داستان سیر آروم و سیالی داشت، دیالوگ‌ها اصلا روی هوا نبودن و هر چیزی که گفته میشد یه اشاره مخصوصی به سیر اتفاقات داشت. مخصوصا چیزای که اوشیما می‌گفت تا جای که من حس کردم اوشیما چیزی بیشتر از یه کتابدار معمولیه!

پ‌ن¹: خیلی کتاب معروفیه نه؟ البته که هست، من خودم سالها قبل توی سریال نوارد زرد دیدمش و توی ذهنم موند که حتما یه روزی  بخونمش و خب خوندم اما و هزار اما.
پ‌ن²: وقتی یه کتاب ژاپنی می‌خونم پیش‌فرض ذهنیم اینکه قراره با اساطیرشون رو به رو بشم اما چیزی که خوندم این نبود.
اودیپ پدر را کشت و با مادر خود ازدواج کرد.
من همیشه از داستان اودیپ  دوری می‌کردم چون حتی با‌وجود اینکه اینطور هم نبود اما هتک حرمت بزرگی به حساب میومد و نمی‌شد ساده از کنارش رد شد.
پس طبیعتا می‌تونید حدس بزنید که پسر ما پدر خودش رو کشت و بعد با مادرش ...
( جدا برام جالبه چرا اشاره‌ی به این مسئله نشده بود تو معرفیا، اینقدر مسئله ساده و طبیعیه براتون؟)
پ‌ن³: زیباترین بخشهای کتاب تماما مختص به ناکاتا بود، پیرمرد مهربونی که طی یک اتفاق اسرار امیز( به نظرم خودخواهی دختر ۱۸ ساله‌ی ننری که نتونست از عشقش بگذره) زندگیش رو از دست داد اما با چیزای خیلی ساده خودش رو تسلا داد و جز خوبی کار دیگه‌ای نکرد.
ناکاتا مردی با نصف سایه بود که نمیدونم با چه منطقی اما قربانی خودخواهی میس سائه‌کی( خراب شه خونت زن😒) شد.
حتی ماجرا فراتر از این حرفهاست( پسر میس سائه کی هم باعث بدبختیش بود)
توی کتاب یه نظریه درباره سایه‌ها وجود داشت که من فکر میکنم از دست موراکامی در رفته و ناکاتای بیچاره سایه‌ش رو با دو نفر تقسیم کرده نه یه نفر!( سائه‌کی و پسرش)
پ‌ن⁴: حالا بالاخره شرور داستان کی بود؟ بابای کافکا؟ من که بعید میدونم اون شرور تر از سائه‌کی مهربون و زیبا باشه🥹 ( خبرش بیاد)

تا جای که داستان به اون نقطه زنای با محارم نرسیده بود من به شدت ازش خوشم‌اومد اما بعد از این اتفاق که کاملا اگاهانه و‌خودخواسته بود و نویسنده تلاش میکرد تا تلطیفش کنه و براش تئوری بچینه از لذت افتادم و فقط خواستم تموم بشه.

پ‌ن⁵: اگر شما از اون دست آدمهای حساس به محتوا هستید من پیشنهاد نمی‌کنم این کتاب رو بخونید، حتی با وجود سانسورهای زیادش هم خیلی واضح بود چه اتفاقاتی داره میوفته و خب واقعا مجبور نیستید هر کتاب معروفی رو بخونید!

پ‌ن⁶: داستان گره‌های بازنشده زیادی داره که موراکامی به امان خدا( شایدم کامی‌ساما) ولشون کرده . انگار که خودشون خود به خود حل می‌شن.

پ‌ن⁷: اره من بهش نیم میدم چون خیلی نرم و نازک داشت چیزای رو ساده انگاری می‌کرد که حتی یه آدم کور هم میفهمه و شعورش می‌رسه که غلط ان.
( زنای با محارم و دو جنس یا هیچ جنسیتی بودن اوشیمای نازنین)

پ‌ن⁸: اوشیما واقعا کاراکتر نازنینی بود، اما خب فکر میکنم با ضعیف و قابل ترحم‌نشون دادنش( بیماریش) و زیبایی ساده‌ش تبدیل به ابزاری شده بود تا موراکامی ماجرای جنسیتیش رو پیش ببره( برادر این واقعا نخ‌نما شده دیگه)


        

41

          بسم الله الرحمن الرحیم

صدمین یادداشت من ،هدیه ای از جانب دوست عزیزم نعیمه.

برای نوشتن این یادداشت خیلی دست نگه داشتم، قطعا یکی از دلایلش وجود دو دیدگاه مختلف در ذهن خودم نسبت به این کتاب بود( این جدا از دو دسته کاملا متفاوتی هست که نظراتشون رو نوشتن).
پس دست نگه داشتم و صبر کردم. اخیرا اطراف لیستی منتشر کرده از کتابهای محبوبش و این کتاب در صدر این لیست بوده که خیلی خبر خوشحال کننده ایه.( برای نویسنده و انتشاراتش دیگه:)
پس این یادداشت حاوی هیچ گونه بازیگوشی از پیش  تعیین شده نیست ^ ^ چنانچه اگرم می بود به کسی ضرری نمی رسوند.

بخش اول: 
من این کتاب رو به دلایلی که حالا میگم دوست داشتم.
پ ن1: نثر روون، تمیز و شیوای کتاب من رو شیفته خودش کرد. به زبان ساده بگم بهتره. من عاشق ترکیب بندی جملات و فضاسازی این کتاب شدم.
پ ن2: جسارت عنصر قابل ستایشی در هر نوشته ای به حساب میاد و خب آیا نیازه این رو هم ذکر کنم؟ بله که نیازه. خانم الیاسی زن جسوریه ( در قالب معنایی دنیایی خودش) دنیایی خودش رو به چالش می کشه، جرئت قدم گذاشتن توی کشورهای مختلف رو داره و از تجربه های جدید نمی ترسه( یا اگر می ترسه اونها رو به فرصت تبدیل میکنه) و از تجربیات تلخ و شیرین برای ما می نویسه.
پس من خواننده قطعا خسته نشدم از خوندن کتاب ، خیلی مشتاقانه خط به خطش رو خوندم و لذت بردم.
پ ن3: توی خیلی از یادداشتها دیدم که اشاره کردن این یه سفرنامه به درون خوده تا یک سفرنامه ی معمولی. نیازه بگم هیچ سفرنامه ای معمولی نیست و همه شون سفر درونی نویسنده رو در بطن خود دارن پس این هم همونه عزیزان. اصولا کشف و شهود چیز خوبیه و اینکه تو پیگیر خودِ درونت باشی بد نیست.

دلایلی که این کتاب رو دوست نداشتم:
پ ن1: خب من هنوز خیلی جوونم و بر اساس همین جوونی میخوام چندتا نکته که اذیتم کردن رو ذکر کنم. ممکنه نظرم در آینده تغییر کنه؟( به قید حیات دو سال بعد یادم بندازید بازم بخونمش نظر بدم:))
 نظریه مرگ مولف : چیزی که من ازش به خاطر دارم اینکه  اثر یا کتاب توی دستت رو فارغ از نویسنده و آنچه بودنش می بینی و نقد می کنی( حالا من نقد نمی کنم) و خب من نمی تونم فعلا این چنین نگاهی داشته باشم. بهرحال نویسنده کلی تلاش کرده ذهنش رو نظم بده و برای مخاطب قلم فرسایی کرده ، حیفه اگر  این زحمات دیده نشن:)

پ ن2: من ادمی حساس به مذهب و مناسک هستم. پس وقتی در یک بخش از کتاب به این می رسم که نویسنده هول شده و عزاداری امام حسین رو مثل یک ادم هیچی ندون برای یک خارجی پرسشگر توضیح میده خندم می گیره. بهرحال هرچقدر هم دور از این چیزا بوده باشی باید اطلاعات بهتری به یه خارجی بدی، نکه بگی خودکشی خودخواسته:) 
پ ن3: من ادمی حساس به وطنم هستم. در عمر اندکی که خدا بهم بخشیده یکبار هم اه حسرت نکشیدم برای کشور دیگه ای، پس طبعا بیشتر خنده تلخ رو لبم می شینم وقتی توصیف نویسنده از خودش یک شرقی غمگینه:) شرقی غمگین عزیزم، شما هر کجا دنیا هم که باشی( کما اینکه بودی) بازم این غم با تو بوده، پس باید یکجای دیگه دنبال علت غمت بگردی نکه گره اش بزنی به این بخش از کره زمین.
کما اینکه غم در جایگاه خود حس شیرین و عزیزیه.
پ ن4: اشاره کردم کتاب چیدمان کلمات و جملات خیلی قشنگی داشت، اما زهر نوشته و محتواش تا ته قلبم رو زد . 

*************
این تنها امتیاز عادلانه ای بود که من تونستم به این کتاب بدم.اگر این کتاب رو خوندید خوشحال میشم تجربه خودتون رو برام بنویسید، اگر نخوندید من توصیه می کنم بخونید.
        

34