یادداشت فرشته سجادی فر

بسم الله ا
        بسم الله الرحمن الرحیم

چقدر شما خوب و فرهیخته‌اید که از پس این کتاب بر اومدید. از صمیم قلبم تمام کسایی که جلد اول رو خوندن و فهمیدن! ستایش می‌کنم. جوک معروفی هست درباره این مجموعه که فقط دو نفر تونستن این مجموعه رو تموم کنن، اولی خود پروست و دومی مترجم کتابشه.
برای کسی مثل من که دلش هیجان بالا می‌خواد خوندن از  پروست تمرین صبر بود. تمام زمانی که به خوندن این کتاب سپری کردم احساس می‌کردم دوتا وزنه صدکیلویی به پام بسته شده و نمی‌تونم راحت پاشم یا وول بخورم و ایا این رو الزاما خوب می دونم یا نه بحث دیگه‌ایه.
کتاب از سه بخش تشکیل می‌شه: بخش اول کومبره که نویسنده خاطرات زندگی و بچگیش رو تعریف می‌کنه. سخت ترین بخش کتاب دقیقا همین بخش اوله. طبیعتا آدم از خودش می‌پرسه چرا باید بشینم و خاطرات آدمی رو بخونم که قرن‌ها قبل از من زندگی کرده و اصلا به من چه که کلوچه‌اش رو با چه چایی خورده یا کلیسایی کومبره چه شکلیه! ربطی که به ما نداره اما بیاید اینطوری بگم، پروست سعی کرد نبض تند زندگی رو بگیره و آرومش کنه. 
بخش دوم کتاب به عشق دیوانه‌وار شارل سوان نسبت به اودت دوکره‌سی زنی بدنام بود. کتاب اینجا ضربان تندی به خودش می‌گیره. ما همراه سوان اودت رو دست به سر می‌کنیم و بعد ناغافل می‌فهمیم که عاشق این زنیم! زنی که تناسبی با ما نداره، از نظر ذهنی از ما خیلی پایین‌تره و هرگز نمی‌تونه دنیا رو از دید ما ببینه و خب چه اشکالی داره اصلا؟ من خودم رو به خاطرش می‌کِشم پایین. کاری که شارل سوان انجام داد و ظاهرا که از این عمل پشیمون هم نبود.
بخش سوم کتاب باز برمی‌گردیم سر وقت خود پروست و عشق کودکانه‌اش نسبت به ژیلبرت سوان که نه تنها محبت خاصی بهش نداره بلکه از عمد اذیتش می‌کنه.


پ‌ن1:کتاب نمونه کامل اطناب در کلامه. نوع روایت یا شیوه نوشتنش جریان سیال ذهنه و ما مجبوریم بشینیم پای حرفای پروست و از دید اون به کودکی که از سر گذرونده نگاه بکنیم. دید سوان در این جلد خیلی کودکانه است و شاید مثل من از کوره در برید که بابا حالا یه بوس شب‌بخیر مگه چقدر مهمه تو بیست صفحه به خاطرش خاطره می‌گی و جنگولک بازی در می‌اری؟
ظاهرا برای سوان مهم بود.
پ‌ن2: تو این جلد من با چیز جدیدی رو به رو نشدم. منظورم از جدید، شغل یا گرفتاری‌های طبقات مختلف در یک کشور یا ملت دیگه است.( معمولا یکی از اهدافم برای خوندن کلاسیک‌ها اینه) اما کلا دو طبقه بیشتر نبود توی این کتاب. یکی اشراف که شارل سوان یکی از اونها بود. یکی هم طبقه فرودست یا عادی که اودت نماینده این بخش بود. اشراف که افراد پولدار بیکار با جوامع خصوصی و تفریحات یکدست شده بودن. چیز جدیدی از این دسته بیرون کشیده نشد و فرق زیادی با دوره‌ی قبل از انقلاب فرانسه نداشتن.
طبقه عامه که اودت نماینده اونها بود( ناموسا چه نماینده پاک دامنی‌ام بود) دقیقا جا پای اشراف می‌ذاره، فقط کیفیت این تقلید خیلی پایین‌تره. جمع‌های مبتذل کوچیک که بر پایه دروغ و فساد تشکیل شده بودند و راحت کسی مثل سوان رو قضاوت می‎کردن( حقیقتا حقشم بود. بیخود خودش رو خوار کرد برای این جماعت)
همون روند خرج کردن پول برای معشوقه‌ای که بهت دروغ می‌گه و ازت دوری می‌کنه اما تو روز به روز شیفته تر می‌شی رو شاهد بودیم. 
پ‌ن3: این کتاب به قدری سنگینه که حس می‌کنم باید معذرت بخوام بابت اینکه شاید من نتونستم دید والایِ نویسنده و هدفش رو بفهمم اما خب، واقعا ساده بود. نمی‌فهمم منظورتون از اثر فاخر و بی‌بدیل چیه. اگر نفهمیدینش راحت بگید اینو، نذارید به حساب اینکه شاید کتاب پیچیده و خیلی فلسفی بود. 
پ‌ن4: شخصیت مورد علاقه‌ام توی این کتاب فقط می‌تونه مادر پروست باشه که نظراتش رو بدون در نظر گرفتن خوشایند کسی می‌گفت. 
پ‌ن5: یک نکته خیلی مهمی در باره این داستان وجود داشت، کسایی مثل پروست یا سوان عاشق اون فرد نمی‌شدن چون اون ویژگی رو داشت، اونا عاشق شخصی که خیالش کرده بودن می‌شدن و بعد سعی می‌کردن در اون شخص حقیقی، نشانی از اون خیال پیدا کنن.
برای مثال، سوان تا وقتی که شباهتی بین اودت و صفورا اثر بوتچلی پیدا نکرد عاشقش نشد و حتی اونقدری هم به نظرش جذاب نبود. اما بعدکشف این شباهت شیفته‌اش شد و دائم سعی داشت اودت رو به این تصور ذهنی نزدیک کنه که نتیجه‌اش چیزی جز ناامیدی نبود.
پروست هم ژیلبرتی که توی ذهنش ساخته بود رو می‌پرستید. ژیلبرت واقعی اهمیتی بهش نمی‌داد، رک بهش می‌گفت چرا ازش استفاده می‌کنه اما پروست کوچولو شب با گریه سر روی بالشت می‌گذاشت چون ژیلبرت خیالیش نامه فدایت شوم براش نفرستاده بود.
( امان از منقل) 
( درک می‌کنم در دنیایی واقعی هم همچین چیزی خیــــــــــــــلی زیاده، بذارید غرم رو بزنم)
پ‌ن6: راستش وقتی سوان فهمید اودت گرایشش فقط به مردا نیست یه لحظه نور امید توی دلم پر زد که مردی الان پا میشه این رابطه رو تموم می‌کنه اما خب، سوان واقعا باهوش نبود( پروست بارها اینو گفته توی کتاب) و با اینکه این حقیقت دردناک به قلبش نیشتر میزد بازم اودت رو پذیرفت و باهاش ازدواج کرد( ذلیل تویی مرد، بقیه اداتم نمی‌تونن در بیارن)
پ‌ن7: اینطور نبود که دلم برای شخصیتا بسوزه و بگم ای وای بر من، پسرم( سوان یا پروست) حیف شدن. اینا از اولم کج کج راه می‌رفتن.
پ‌ن8: عکس یادداشت نقاشی معروف ساندرو بوتچلی به نام صفوراست که سوان هی درباره اش حرف می‌زد.
پ‌ن9: سوان به عنوان یه فرانسور یهودی تبار زیادی خنگ بود. توقع نداشتم اینطور تو دام بیوفته اما خب، ظاهرا کسی یادش نداده بود اون پولی که در میاری رو نباید خرج یه فاحشه کنی( باید نگهش داری تا آیندگانت باهاش فلسیطین رو بمبارون کنن🙃)
      
243

33

(0/1000)

نظرات

این بود یادداشتی که چیزی نداشت؟ 😂
1

1

🥸فاخر نیست خب 

1

یه یادداشت بسیار طولانی به سبک مارسل پروست 
که البته برای این کتاب ، منطقی است ⚘️
1

3

ممنونم که وقت گذاشتید و خوندید🙏🏻 

2

پ ن ۳👌👌👌
1

0

💆🏻‍♀️والا به خدا 

0

پاراگراف کلوچه رو دوست داشتم

2

سحر

سحر

1404/5/29

چه یادداشت کاملی 🤌

0