بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

فاطمه خوران🇮🇷🇵🇸

@f.kh

18 دنبال شده

50 دنبال کننده

                      
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه
                اگه بخوام داستان رو تو یه شعر خلاصه کنم، میشه این شعر:
عشق آسان نمود اول
ولی افتاد مشکل ها
این کتاب یه داستان عاشقانه رو روایت می‌کنه از دو نفر که همو دوست دارن ولی ترسشون، روراست نبودنشون با خودشون و با همدیگه و نیت خوانی هاشون و تعبیرهایی که از اتفاقات پیرامونشون میکنن اونا رو تقریبا تا لبه جدا شدن و ناکام موندن میبره. موقع خوندن گفتگوهای بین این دو نفر به این فکر می‌کردم که چقدر یه اتفاق، یه برخورد ساده و یه حرف و یه نگاه می‌تونه تعبیرها و تفسیرهای مختلفی داشته باشه و اگه آدم برای فهمیدن حقیقت تلاش نکنه و بخواد مغرورانه رفتار کنه چه چیزهای مهمی رو می‌تونه از دست بده. حتی عشق و یه عاشق همه چیز تموم رو. خلاصه باید حواسمون باشه نیت خوانی نکنیم.

در مورد کتاب می‌تونم بگم:
از داستان لذت بردم. هم جذاب بود و  هم کشش و سرعت خوبی داشت. با اینکه ۲۴۰ ص بود ولی طوری بود که ۴۰۰ ص باشه از بس کلی اتفاق مختلف افتاد. البته خب فونت کتاب هم ریز بود تا حدودی و اگه از فونت درشت تری استفاده می‌کردن تعداد صفحات نزدیک ۴۰۰ می رسید. ولی علی رغم داستان خیلی خوبش این کتاب یه سری مشکل داشت. ترجمه اصلا خوب نبود. از ادبیاتی استفاده شده بود که تو کتاب های دیگه ندیده بودم و گفتار و محاوره ها انگار بین کتابی و محاوره ای گیر کرده بودن. یا یهو جملات کوچه بازاری و لاتی می‌شدن در حالی که گوینده یه اشراف زاده بود. جدا از اون تعداد غلط های املایی خیلی زیاد بود انگار که هرگز ویراستاری نشده باشه. 
شخصیت پردازی هم خوب بود. بخصوص شخصیت یولیان واقعا جذاب بود. برای رودی متأسف بودم، شخصیت خودش، محیط و گذشته پدر و مادرش مثل یه چرخه عمل می‌کردن و باعث می‌شدن دست به کارهایی بزنه که احمقانه و بچگانه بودن. شخصیت لیزا رو هم دوست داشتم. عاقل و بالغ و پخته بود و به جز اواخر داستان عجول نبود.

نکته بعدی که تو کتاب نظرمو جلب کرد مسئله انقلاب بود. انقلابی که با خواسته های بحق ولی راهبرد و نقشه راه ناحق شروع شد و همونطور که از هر انقلاب این شکلی ای انتظار میره تبدیل شد به شورشی که زندگی و آرامش مردم رو گروگان گرفت و در نهایت شکست خورد. 
        
                تازه امروز یاد این کتابای فسقلی افتادم و اینکه تا حالا به بهخوان اضافه شون نکردم، پس با قدرت💪 اینا رو هم به مجموعه کتاب های خوانده ام اضافه میکنم. هر چی نباشه این کتابا جایگاه ویژه ای تو روند علاقه من به کتاب و کتابخون شدنم داشتن.
سال دوم و سوم ابتدایی یه خانم معلم مهربون، قاطع و ایضا خلاقی داشتیم که دست بچه های شلوغ و شیطون و حرف گوش نکنی که من و همکلاسی هام باشیم گرفتار شده بود. بنده خدا واقعا از دست ما اذیت میشد و حالا که خودم معلم شدم با پوست و گوشت و استخون دارم درکش می کنم. و امیداورم ما بچه های فسقلی شیطونش رو حلال کرده باشه.
بگذریم 
این خانم معلم عزیز سال دوم اومد یه کاری کرد تا ما رو با دنیای کتاب آشنا کنه. ایشون هر هفته اگه درست یادم باشه از ما پول ناچیزی میگرفت که وقتی با هم جمع میشدن میشد باهاشون یکی یا دو تا کتاب خرید و مجموعه کتابی که انتخاب کرده بودن همین مجموعه فسقلی ها بودن به اضافه چند تا کتاب با عکسای خیلی خیلی قشنگ از زندگی بعضی از پیامبران. بعد به ترتیب دفتر نمره هر کتاب یه مدت دست هر کدوم از بچه ها امانت بود تا بخونن (یادم نیست چه مدت) و بعد میرسید به نفر بعدی. اینطوری بود که ما تا آخر سال حداقل 30 تا کتاب خوندیم اونم سال دوم دبستان. 
آخر سال هم اومدن و کتابا رو بر اساس پولی که داده بودیم بین ما تقسیم کردن. به هر کدوم از ما براساس شماره اسممون تو دفتر نمره یکی از فسقلی ها رسید که برای منِ شماره 9، هانی همه چی دان رسید. به بعضی از بچه ها هم که پول بیشتری داده بودن یکی از اون کتابای پیامبرا هم علاوه بر یکی از فسقلی ها رسید. 
خلاصه سال خیلی قشنگی برای ما بود و لذت بردیم. حداقل دستاورد این کار این بود که هیچ کدوم از بچه های کلاس ما هیچوقت کتاب رو چیز بی ارزشی نمیدونستن و دافعه ای نسبت بهش نداشتن.
به امید روزی که منم بتونم با بچه هام از این کارا بکنم، هر چند یکم سخته چون من معلم راهنمایی ام نه ابتدایی.
        
                این کتاب اولین کتابی بود که از برندون سندرسون خوندم. قبل خوندنش اینور اونور نظرات مختلف رو خونده بودم که میگفتن به خوبی داستانای دیگه سندرسون نیست ولی خب من هیچ کتاب دیگه ای از سندرسون نخوندم و خلاصه داستان هم بشدت برام جذاب بود بخاطر همین همیشه دلم میخواست بخونمش که بالاخره این فرصت گیرم اومد 
و اما برسیم به خود کتاب 
داستان خوب، پرکشش و متفاوت بود. دنیایی که برندون خلق کرده بود و ایده اش برای داستان نو و جالب بود. بخصوص اینکه برندون تو پیشگفتار توضیح میده این ایده کجا و چطوری به ذهنش رسیده. اول فکر می‌کنین کار جعل حالا خیلی هم سخت نیست بعد می‌بینین به به چقدر قائده و قانون و دنگ و فنگ داره و به عبارت دیگه یه رشته علمی کامله. در کل بنظرم به عنوان یه داستان کوتاه خیلی خوب بود و من خوشم اومد.
ولی در مورد ترجمه همچین نظری ندارم. ترجمه واقعا اذیت کننده بود و انگار حتی یه بار هم ویراستاری نشده بود. نه تنها غط املایی زیادی داشت بلکه جملات هم به لحاظ دستور زبان درست نبودن  و بخاطر همین کلی طول کشید تا تمومش کنم. اون امتیاز ۳/۵ هم که به کتاب دادم دقیقا بخاطر مسئله ترجمه است وگرنه ۴/۵ می‌دادم.
از تباه بودن ترجمه همین بس که به امپراطوری که مرد بود میگفتن علیاحضرت🤦‍♀️
این دومین کتابی بود که از آذرباد خوندم و هر دو تا کتاب مشکل ترجمه داشتن.
یه توصیه واقعا خواهرانه برای آذرباد دارم و اونم اینه که یکم صبر داشته باش و کتابایی که ترجمه می‌شن رو بده دست یه ویراستار کاربلد.
        
                اگه بخوام این کتاب رو با یه کلمه توصیف کنم میگم "آرامش"
سر تا پای این کتاب پر از آرامش، احترام و میزان بالای هوش هیجانی بود. 
داستان در مورد مادر و پسری بود که تو برخورد با یه پیرمرد که مشکل حافظه داشت با آرامش و صبر و درایت رفتار می‌کردن و پروفسوری که نه تنها تو فهم جهان ریاضیات یه نابغه بود بلکه تو یاد دادن و آموختن و نشون دادن شگفتی های این جهان هم یه نابغه بود. و این رفتار فوق العاده مادر و پسر در کنار علاقه شدید پروفسور به بچه ها و ذوقی که برای یاد دادن دانسته های خودش به دیگران داشت درنهایت به یه دوستی عمیق بین مادر و پسر و پروفسور منجر شد که تا سال های سال ادامه داشت.
درسی که این کتاب به من یاد داد این بود که صبر و ملاحظه و مهربانی چقدر می‌تونه روی روابطمون تأثیر بذاره.
برداشت پروفسور از ریاضی هم جالب بود. پروفسور هر وقت مسئله ای رو حل می‌کرد میگفت من فقط گوشه ای از جهان خلقت خدا رو کشف کردم و خودش رو در مقابل این جهان حقیر می‌دید. این واقعا برام  جالب بود که یه نابغه چنین نگاهی داشت.
نکته بعدی هم در مورد کتاب این بود که ما تا ته داستان نفهمیدیم اسم چهار شخصیت اصلی کتاب چی بود و اونا با اسم های خدمتکار و جذر و پروفسور و زن برادر پروفسور شناختیم.
نکته آخر هم اینکه درست سطر آخر کتاب به اشتباه نوشته شده ۲۸ عدد اوله در حالی که ۲۸ یه عدد کامله نه اول. نمیدونم این مسئله تقصیر نویسنده اس یا مترجم ولی بنظرم برای چاپ بعدی بهتره درست بشه.

جدا از همه اینا چیزایی که پروفسور یاد میداد جالب و خاص و کاربردی بود. 
مثلا من الان می‌دونم عدد کامل، ناقص و زاید چیه.
 همین‌طور می‌تونم جمع اعداد ۱ تا n رو به دو تا شیوه مختلف حساب کنم.
آخر کتاب هم یاد گرفتم اعداد اول رو چطور میشه پیدا کرد و چطور میشه فهمید یه عددی عدد اوله.
فکر کنم اگه هممون یه معلم مثل پروفسور داشتیم حسابی از ریاضی خوندن لذت می‌بردیم. البته در طرف مقابل هم لازم بود که ما هم مثل مادر و پسر آدمای همراه و مودبی باشیم و به حرفای پروفسور گوش کنیم.
        
                خیلی فکر کردم که چطوری در مورد اين کتاب بنویسم، ولی بازم احساس میکنم قراره خیلی پراکنده طور باشه.

اول نظرمو در مورد متن و روند داستان میگم. 
همونطور که از دوما توقع داشتم متن بشدت جذاب و گیرا بود و روند داستان به قدری پرکشش بود که بچسبی بهش و نتونی زمینش بذاری یا ولش کنی. ترجمه هم واقعا عالی بود و حسابی لذت بردم. 
اطلاعات خیلی خوبی هم از تاریخ فرانسه بدست آوردم. اگه با آثار دوما آشنا باشین حتما می‌دونین دوما در قالب داستان اطلاعات زیادی رو در مورد تاریخ فرانسه به مخاطب منتقل می‌کنه. جدای از اون خوندن این کتاب بهم نشون داد چقدررررررررررر دربار فرانسه دچار فساد اخلاقی بوده و اینکه فرانسه داعش داشته وقتی داعش مد نبوده و از قضا این داعشی‌ها راس حکومت فرانسه رو تشکیل میدادن. 
با این حال بنظرم داستان ناقص موند. البته اگه هدف داستان شرح فاجعه کشتار پروتستان‌ها به دست کاتولیک‌ها بود که به واقعه سن بارتلمی معروفه، داستان کاملی بود ولی در مورد مارگو و شوهرش هانری و بقیه ناقص بود. الان در مورد بقیه داستان و سرنوشت شخصیت‌ها واقعا کنجکاوم ولی کتاب تموم شده. 
با اینکه اسم کتاب ملکه مارگو بود ولی شخصیت اصلی متمرکزی نداشت و کتاب خیلی به شخص خاصی نپرداخته بود که بگیم این آدم شخصیت اصلی کتابه. با این‌حال شخصیت ها رو دوست داشتم. به خصوص از دوک دالانسون خوشم اومد. با اینکه ۱۷ ساله بود ولی سیاس قابلی بود.

اگه از من بپرسن در کل داستانش چطور بود؟ می‌گم خوب بود، ولی به پای مجموعه‌های بزرگتر مثل کنت مونت کریستو نمی‌رسید. و مشکل اصلی من برای نوشتن دقیقا همین مقایسه با کنت مونت کریستوئه، چون اولین کتابی که از دوما خوندم این کتاب شاهکار بود و احساس می‌کنم این مقایسه ای که ذهنم ناخودآگاه انجام می‌ده، اجحاف در حق کتاب‌های دوماست.

در کل ۴ ستاره دادم چون واقعا شیرین بود. اگه ناقص نمی‌موند احتمالا ۵ ستاره رو می‌گرفت.
* عکسی که گذاشتم خلاصه روابط موجود تو رمانه. برای اینکه اوایل داستان قاطی نکنم نوشتم. به این دلیل میگم اول داستان چون رفته رفته باهاشون آشنا می‌شید و دیگه احتیاجی به همچین خلاصه ای پیدا نمی‌کنین.
        
                بالاخره بعد از یک هفته جون کندن این کتاب رومخ رو تموم کردم و کاملا مطمئن شدم که از داستان‌های کوتاه اصلا خوشم نمیاد
اگه کتاب مال خودم بود نصفه ولش می‌کردم و ابدا وقتمو سر خوندنش تلف نمی‌کردم، ولی چون امانت بود و می‌دونستم دیگه هیچوقت نمی‌تونم دوباره بخونمش، تا آخر خوندمش. 
واقعا نمیتونم درک کنم این نویسنده دقیقا چرا بخاطر داستان های کوتاه و قصه‌هاش معروفه و تحسین شده؟
از مجموع ۲۷ داستان و قصه‌ای که تو کتاب اومده بود، فقط ۴ مورد بود که یکم نظرمو جلب کردن. بقیه خیلی چرت و بی‌خود و بی سر و ته بودن و آخر تقریبا تمام داستان‌ها به جز اون ۴ تا این سوال برام ایجاد میشد: خب که چی؟ الان چه نتیجه‌ای باید بگیرم؟ این داستان دقیقا چه چیزی به من اضافه کرد؟
بدترینشون داستانی بود با عنوان منظومه. بشدت مسخره، چرت، مستهجن و حال به هم زن بود. دلم می‌خواست آخرش بالا بیارم. کاش هیچوقت چشمم بهش نمی‌خورد. اصلا نمیتونم فاز نویسنده رو از نوشتن این بفهمم🤌🤌🤌🤌
تنها چیزی که به ذهنم می‌رسه اینه که شاید نویسنده با این قصه‌ها قصد داشته سنگدلی و خودخواهی مردم رو نشون بده و به اونا اعتراض کنه

و اما اون ۴ داستانی که نظرمو جلب کردن به ترتیب این ۴ تا بودن (خلاصه داستان‌ها رو تو نظرات همین یادداشت نوشتم، خوندنشون خالی از لطف نیست):

گلوله‌پیه: می‌تونم بگم گلوله پیه تنها داستانی بود که ته داشت و همینطور تنها داستانی که ارزش خوندن داشت. شخصیت پردازی ها خوب بودن. احساسات به خوبی منتقل می‌شدن. و میشد ازش نتیجه گرفت.
این داستان برای من چند تا نکته داشت:
- درسته روسپی‌گری اصلا قابل توجیه نیست ولی بعضی از آدما هستن که بدون تن فروشی، فاسد، بی ارزش و لاشخورن. حواسمون باشه جز این قماش نشیم و خودمون رو بخاطر تکبر، غرور و خودخواهیمون از یه فاحشه پایین تر نیاریم.
- محبتمون رو خرج هر کسی نکنیم.
- هدف وسیله رو توجیه نمی‌کنه.
*گلوله پیه در این داستان لقب یه زن روسپی بخاطر چاقیش بود.

مادام باپتیست: چقدر تلخ بود این داستان. بیخود نیست انقدر توی اسلام غیبت و تهمت و مسخره کردن منع و نکوهش شده و بی‌خود نیست که اینهمه به کنترل زبان توصیه شده. چه حرفایی که از سر لحظه‌ای عصبانیت گفته می‌شه و زندگی فرد مقابل رو به آتیش می‌کشه. چقدر پست و کثیف بودن آدم‌های این داستان و چقدر سزاوار تنبیه و مجازات. هنوزم دلم کبابه برای زنی که توی این داستان قربانی پچ‌پچ‌ها و لودگی ملت شد و همین‌طور برای شوهر بیچاره‌اش. خدایا هیچوقت دست داشتن توی همچین اتفاقی رو توی سرنوشت ما قرار نده.🤲🤲🤲

گردن‌بند: این یکی جالب بود، هر چند متاسفانه پایان بازی داشت و از پایان باز خوشم نمیاد. داستان در مورد یه اشتباه بود. اشتباهی که از سر ترسیدن برای گفتن حقیقت بوجود اومد و تاوانش ده سال زندگی سخت بود. البته بنظرم این ظاهر قضیه بود، باطن ماجرا یه امتحان بود و تغییری که در پی این امتحان اومد. داستان عبارت آموزی بود در کل.

عمویم ژول: تنها داستانی که میشد درش انسانیت رو دید. بین اونهمه داستان با شخصیت‌های بی رحم این یکی واقعا غنیمت بود. 

یه داستان هم این وسط بود به اسم ننه جنگلی، که خوندنش ناراحت و غمگینم هر چند از این دست داستان ها کم نبود ولی اونا بیشتر اعصاب‌خردکن بودن تا ناراحت کننده. نتیجه اش برای من اهمیت قانون قصاص بود و اینکه با این قانون حداقل بی گناهی این وسط نمی‌میره.

در نهایت یه پیشنهاد برای بهخوان دارم: لطفا یه بخش برای کتاب‌هایی که ولشون میکنیم و دیگه قرار نیست بخونیم و به نوعی مثل پرونده مختومه می‌مونن اضافه کنین.

‼️ داستان‌ها رو تو نظرات این یادداشت می‌نویسم ‼️
        
                این کتاب یه مجموعه منتخب از داستان های کوتاه گی دو موپاسان هست.  اونطور که من مطلع شدم گی دو موپاسان نویسنده معروفیه و بسیار تحسین شده، با این حال من اصلا از این کتاب لذت نبردم. داستان‌ها یکی از یکی بدتر بودن و ته تمام داستان هایی که خوندم این فکر توی سرم بود که خب که چی؟ الان چه نتیجه‌ای باید بگیرم؟ (هر چند داستان های این مجموعه از مجموعه دیگه‌ای که دارم از گی دو موپاسان میخونم بهترن). کتابی که من خوندم چاپ سال ۱۳۳۷ بود و اونطور که تو مقدمه نوشته شده بود تو کتاب سعی شده بود برای نوجوانان قصه‌های مفیدی تهیه بشه، ولی بنظرم نه تنها چرت بودن، بلکه اصلا به درد نوجوون ها هم نمی‌خوردن.
تنها چیزی که به فکرم رسید و موقع خوندن آخرین داستان (ولگرد) به ذهنم رسید این بود که احتمالا نویسنده این داستان‌ها رو به عنوان اعتراضی به نظام اجتماعی و مردم بیرحم و سرد اون زمان فرانسه نوشته باشه. مردمی که هر یکشنبه تمیز و آراسته تشریف میبرن کلیسا دعا میخونن و دقیقا در همون حین درد و رنج همنوعان خودشون رو میبینن ولی یا بی‌اعتنا رد میشن یا بدتر مسخره و تحقیر می‌کنن.
مخصوصا تو داستان اول و آخر (کور و ولگرد) این شهر سعدی مدام توی ذهنم تکرار می‌شد: 
تو کز محنت دیگران بی‌غمی
نشاید که نامت نهند آدمی 
تو هر دو داستان حتی یک نفر هم نبود که بشه اسمش رو آدم گذاشت
        
                داستان متفاوت و جالبی داشت ولی متن کتاب برام جالب نبود. از اونجا که داستانش کنجکاوم کرده بود نتونستم ولش کنم ولی خوندنش خیلی طول کشید.
داستان کتاب دو تا نکته آموزنده داشت: 
- هیچوقت حسرت گذشته رو نخورین. نگین کاش قبلا فلان تصمیم رو میگرفتم و فلان کار رو می‌کردم. از کجا معلوم اگه فلان زمان یه تصمیم دیگه می‌گرفتین زندگیتون مسیر خوب و خوشی طی میکرد؟ شاید برعکس می‌شد و اون تصمیم خیلی تاثیر بدی رو زندگیتون می‌ذاشت.
- شما با ارزش هستین. حتی زمانی که فکر می‌کنین هیچ ارزشی ندارین و هیچ کس شما رو دوست نداره و هیچ فایده ای برای دیگران ندارین کسانی توی دنیا هستن که شما رو دوست دارن؛ کسانی هستن که وجود شما تاثیر خوبی روی زندگیشون گذاشته و مدیون شما هستن. پس این تصور رو که فقط دارین اکسیژن هوا رو مصرف می‌کنین و به هیچ دردی نمی‌خورین رو دور بریزین. 
البته یه جاهایی هم پیام خوبی منتقل نمی‌کرد. مثلا یه تبلیغ شیک و مجلسی برای همجنس بازی کرده بود که اصلا خوشم نیومد😒 مخصوصا اونجا که رابطه دخترش با برادر همجنسبازش رو خیلی گوگولی و نایس نشون داده بود و سعی داشت هی این نایس بودن رو بکنه تو مغز خواننده، درحالی که آمار نشون میده همجنسبازا تو انحرافات جنسی دیگه از قضا پدوفیلی ید طولایی دارن.

در کل بنظرم به اون حدی که معروف شده بود و همه در موردش می‌گفتن، خوب نبود و لیاقت این‌همه شهرت و تجدید چاپ رو نداشت.
        
                اعصاب خرد کن ترین کتابی بود که تا بحال از دوما خوندم نه بخاطر اینکه ضعیف بود یا ترجمه خوبی نداشت و...
قلم نویسنده مثل همیشه عالی بود و ترجمه جذاب و روون ذبیح الله منصوری هم جذابیت کتاب رو دو چندان کرده بود. اطلاعات تاریخی زیادی هم در مورد نحوه شکل‌گیری انقلاب فرانسه بدست آوردم.
ولی
امان از شخصیت رومخ ژیلبرت
به قدری موقع خوندن این سری حرص خوردم که توی زندگیم سر هیچ چیزی حرص نخورده بودم و در نهایت سرنوشتی که این بابا دچارش شد هم دلمو خنک نکرد طوری که حس میکنم دوما بهم یه مجازات درست و حسابی بدهکاره
نکته: این مسئله رومخ بودن ژیلبرت و حرص خوردن سرش برای جلد سومه نه جلد اول و دوم. 

و اما ژیلبرت کیه و چرا رومخه؟ ‼️ از اینجا به بعد اسپویل داره‼️
ژیلبرت یه پسرک احمق خیال باف آسمون جل متکبر و خودخواهه
تصوری که از خودش داره یه بره مظلومه ولی چیزی که در واقعیت هست یه گرگ وحشیه 
شخصیت واقعا مسخره ای داره و در یک کلام یه آدم پست ابله خودشیفته اس
چیزی که باعث شد اینقدر حرص بخورم این بود که این پسرک الدنگ خودش بدترین خطا رو هم که مرتکب می شد انتظار داشت طرف مقابل با یه ببخشید گفتن ببخشدش و وقتی طرف ردش می‌کرد، کینه اون شخص رو به دلش می‌گرفت و از اون آدم به جرم توهین و بی‌احترامی به خودش انتقام می‌گرفت اونم چه انتقامی (کلا هر نوع رد شدنی رو توهین به خودش تلقی می‌کرد این ابله)  
فقط تناب دار و تقلایی که اون بالا می‌کرد می‌تونست دل منو در قبال این بابا خنک کنه و بنظرم کاملا مجازات بجایی برای یه متجاوز و بچه دزد بود ولی خب فقط یه گلوله ساده نصیبش شد😒😐

        
                سال پیش چند نفر از دوستام خوندنش و اونقدر در موردش حرف زدن که تصمیم گرفتم منم بخونمش 
بهم گفتن اتفاق خاصی نداره در مورد اتفاقات روزمره‌است ولی خیلی قشنگه 
می‌خوام از همین جا به دوستام بگم پدر صلواتیا مگه چی از جون یه داستان می‌خواین که می‌گین چیز خاصی نداره؟ این دلبر تماما خاص بود🤌

و اما در مورد خود کتاب 
من آدمی هستم که از توصیفات مناظر و فضا تو کتابا خیلی خوشم نمیاد و برام حوصله سربر هستن و از طرف دیگه عاشق محاوره ها و برخورد آدما با هم دیگه هستم ولی می‌تونم بگم این کتاب می‌تونه به خوبی کسایی رو که به توصیفات علاقه دارن راضی کنه همونطور که محاوره‌هاش من رو  راضی کرد.
اوایل از کارای ولنسی خوشم نیومد یعنی کاراشو نمی‌تونستم تایید کنم هر چند برام قابل درک بود 
به هر حال کسی که یه عمر انقدر محدود باشه و کلی زنجیر به دست و پاش ببندن در نهایت  هم این شکلی زنجیر پاره می‌کنه ولی خب ولنسی خوشبختانه احمق نبود و کار خطرناکی نکرد

در نهایت یه پیام دارم برای بهخوان - مجاز از عوامل بهخوان-
برای ۸ ماه تمام از اواخر اسفند سال پیش تا آبان امسال انگیزه‌مو برای خوندن کتاب از دست داده بودم به زور ۵ تا کتاب رو خوندم و تموم کردم 
کتابای زیادی بودن که شروعشون کردم و با ۱۰ یا ۱۵ ص خوندن ولشون کردم قصر آبی هم جزوشون بود ولی آشنا شدنم با تو منو دوباره به دنیای کتاب و کتابخوانی برگردوند
اینکه میبینم دیگران بخصوص دوستانم کتاب میخونن و چه فعالیت هایی دارن باعث می‌شه انگیزه من هم برای خوندن خیلی بالا بره و تو این امکان رو برای من و بقیه فراهم کردی 
ممنونم ازت
        

باشگاه‌ها

باشگاه کتابخوانی فلکسن

32 عضو

امیلی در نیومون

دورۀ فعال

آفتاب‌گردان 🌻

210 عضو

قرآن کریم: ترجمه خواندنی قرآن به روش تفسیری و پیام رسان برای نوجوانان و جوانان

دورۀ فعال

بریده‌های کتاب

نمایش همه