بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

احسان رضایی

@ehsaanrezaei

7 دنبال شده

1,383 دنبال کننده

                      
                    
esaanrezaei
ehsanname

یادداشت‌ها

نمایش همه
                ▪️کتاب  چنان که از زیرعنوانش یعنی «در صحبت سایه» پیداست، بیشتر از آن که گفتگو و مصاحبه باشد، صحبت و مصاحبتی چندین ساله است: از خرداد ۱۳۸۵ تا فروردین ۱۳۹۱. میلاد عظیمی و عاطفه طیه، زوجی ادبیاتی به معرفی دکتر شفیعی‌کدکنی با سایه مربوط می‌شوند و اجازه می‌گیرند در دیدارهایشان ضبط‌صوتی هم روشن کنند. بعد هم از مجموع دیدارهای تهران و رشت و کلن، مطالبی را استخراج کرده و کنار هم می‌چینند و می‌شود دو جلد کتاب قطور با ۱۲۷۰ صفحه متن.

▪️کتاب با توجه به حضور سایه در ماجراهای سیاسی و هنری مختلف، و نیز شامل بودن مطالبی دربارۀ بیشتر چهره‌های معاصر، از شهریار و اخوان و دکتر زریاب و ایرج افشار و دیگر ادیبان، تا لطفی و شجریان و فرامورز پایور و باقی هنرمندها، غلامرضا تختی (ص ۴۰۶) و دیگران اثر مهمی است. با این حال تنظیم کتاب، می‌توانست خیلی بهتر از اینی باشد که هست. کتاب فقط متن حرفهای سایه نیست و اتفاقات حین صحبت را هم آورده که خیلی وقتها برای خواننده اهمیتی ندارد. مثلاً «میلاد [عظیمی] می‌گوید فلان» یا «سایه تلویزیون می‌بیند». (البته که بعضی از توصیفات کتاب از حالات چهره یا لحن سایه در وقت گفتن حرفی خاص، جالب است.)

▪️نیمه و جلد دوم کتاب انسجام جلد اول را ندارد و مطالب پراکنده‌ای است که به‌راحتی می‌شد از بین آنها انتخاب و حجم را کم کرد. کتاب، با سیر خطی شروع می‌شود: از سابقه خانوادگی و دوران کودکی، به ایام مدرسه و آغاز شاعری و ماجراهای جوانی (چنان که افتد و دانی) و آمدن به تهران و آشنایی با شهریار و مرتضی کیوان. بعد هم ازدواج و کار که دو دورۀ متفاوت دارد، اول در کارخانه سیمان عمویش (که از آن به «کار گل» تعبیر شده) و بعد سال‌های رادیو (که «کار دل» است) و تشکیل گروه شیدا با لطفی و  استعفای دسته‌جمعی از رادیو در اعتراض به کشتار ۱۷ شهریور و بعد هم سال‌های انقلاب و گروه چاووش و گرفتاری سال ۱۳۶۲ به واسطه ارتباط با حزب توده که «شهریار یه نامه‌ای به آقای خامنه‌ای نوشت که من با سایه زندگی کردم، این اله است، بله است، عارفه ...» (ص ۳۰۸) که موثر واقع می‌شود، اما سر همین، زنش تصمیم به مهاجرت می‌گیرد. تصمیمی که خود سایه با آن مخالف بوده، آن هم علیرغم علاقه شدید به همسرش (سایه در تمام عمر به زنش نگفته «دوستت دارم» چون به نظرش این حرف نوعی حقه‌بازی است – ص ۳۲۹). بعد از این بخش است که ترتیب منطقی حرفها از دست می‌رود. باز بخش خاطرات پراکنده‌ سایه از شاعران خوب است اما جلد دوم دیگر به گمانم اضافه‌کاری است.

▪️علیرغم پراکندگی مطالب (در فصل انتهایی کتاب، از ذکر فواید تنبلی می‌خوانیم تا اینکه سایه دوست دارد هر بار یک گجت جدید، مثل یک پرینتر بخرد، حتی اگر از آن استفاده نکند - ص ۱۱۴۶) جای برخی حرفهای مهم در کتاب خالی است مثل تصحیح سایه از حافظ. آن بخشی از کتاب هم که اصلاً دوست ندارم، مطالب مربوط به شهریار است (صفحات ۱۲۱ تا ۱۵۳) که با وجود اینکه سایه بارها تاکید می‌کند شهریار برایش «پناهگاه» بوده و او را به شدت دوست دارد، اما باز هم به اعتیاد شهریار، مفصل - و به گمانم - بدون دلیل پرداخته است.

▪️توی کتاب، فقط دربارۀ بعضی از شعرهای سایه حرف زده شده. اطلاعاتی که بیشتر از جنس خاطره‌نگاری است. مثل اینکه پدرش، برعکس مادر، مدام نگران بوده مبادا این پسر شاعر شود. «پدرم با شعر و شاعری مخالف بود. اصلا از افتخارات خودش می‌دونست که یک بیت شعر نگفته.» (ص ۷۹) سال‌ها بعد، وقتی شبی از کنسرت لطفی سایه بیرون می‌آید و مردم برایش ابراز احساسات می‌کنند، هنوز یاد پدرش است که «کاش بود و می دید که پسرش خیلی هم وضع بدی ندارد.» (ص ۳۲۸) در مورد اینکه چرا تخلص سایه را انتخاب کرده توضیحی ندارد، جز اینکه «رنگ حروفش را دوست دارم» (ص ۸۱).و خاطرۀ غریبی که از شعر معروف «کاروان» دارد که برای دختری سروده که واقعاً اسمش گالیا بوده و به قول خودش: «جنایت کردم در حق این دختر! بدبخت شد طفلک! تو شهر که راه می‌رفت، مردم تا می‌دیدنش، داد می‌زدن: دیر است گالیا! زود است گالیا!» (ص ۳۸۵)

▪️از خلال سطرهای کتاب، می‌شود حرفهای مهمی بیرون کشید. مثلاً در مورد کودکی سایه می‌خوانیم: «در خانوادۀ ما یک مکالمۀ خیلی جالبی بود؛ گیلکی حرف زدن علامت صمیمیت بود، فارسی حرف زدن علامت احترام. مادرم با پدرم گیلکی حرف می‌زد، پدرم بهش فارسی جواب می‌داد. در تمام مکالمات روزمره اینطور بود. پدرم که با مادرم فارسی حرف می‌زد، با مادر خودش گیلکی حرف می‌زد و مادرش بهش فارسی جواب می‌داد؛ یعنی مادربزرگم به پسرش به‌عنوان مردِ خونه احترام می‌کرد. از این‌ور پدرم با مادرم با احترام حرف می‌زد و مادرم با صمیمیت با گیلکی جواب می‌داد. بعد همۀ اهل خونه با ما فارسی حرف می‌زدند، با ما بچه‌ها.» (ص ۱۳ و ۱۴) و همینجا می‌شود فکر کرد که آقای شاعر از همان کودکی به اهمیت کلمه پی برده‌است.

▪️ کتاب لحنی شوخ و شنگ دارد، اما این خنده‌ها خیلی زود به بغض می‌رسد. روایت آخرین دیدار با شهریار را ببینید: «شروع کردند به عکس انداختن. شفیعی [کدکنی] گفت سایه بیا و میان خودش و شهریار به اندازه خودش جا باز کرد. خب من که تو اون سولاخی جا نمی‌گرفتم! نگاه کردم که بگم نه، دیدم شهریار با یه التماسی نگاه می‌کنه. رفتم و با چه زحمتی هی ستون کرد چپ را و خم کرد راست، یه پامو خوابوندم و یه زانوم رو بلند نگه داشتم ... جا نمی‌شدم آخه! به اندازه هفت هشت‌تا شفیعی کدکنی جا می‌خواد تا من با جثه‌ام بشینم.... خلاصه تا نشستم در این تنگنای شب اول قبر، دیدم شهریار سرشو گذاشت رو شونه من. عکسش هست. تا عکس‌ها تمام شد، شفیعی از جاش پا شد. حضار محترم هم مثل حموم زنونه دارن باهم حرف می‌زنن و برای یک لحظه کوتاه من و شهریار رو فراموش کردن... شهریار با یه حالت بغض‌کرده، اصلاً از وقتی که سرش رو شونه‌ام گذاشته بود، حالش منقلب شده بود، گفت: سایه جان! چطوری؟ گفتم: دو تنها و دو سرگردان، دو بی‌کس. خب هر دو زدیم به گریه. بعد شهریار گفت: اگه حافظ رو نداشتیم چه خاکی به سرمون می‌کردیم؟...»» (ص ۱۵۱)
        
                تفسیر علیه تفسیر
«علیه تفسیر» مشهورترین مقاله‌ی سوزان سانتاگ است و از زمان نگارش آن (1964) به بعد، کم‌تر کتاب تئوریک سینمایی یا ادبی‌ای را می‌توان یافت که به آن ارجاع نداده باشد. نام این مقاله بر روی اولین مجموعه مقالات سانتاگ هم نشسته و به نوعی شناسنامه‌ی او به حساب می‌آید.
سانتاگ در این مقاله، ابتدا به بیان سیری از تاریخ هنر می‌پردازد که «نخستین تجربه‌های هنری قاعدتا می‌باید راز آلود و سحرآمیز بوده باشند». بعدها «فیلسوفان یونانی پیشنهادشان این بود که هنر امری تقلیدی است». بعدها هنر واقع‌گرا پدید آمد. و «ما به وظیفه دفاع از هنر سنجاق شدیم»؛ تئوری‌ها و نظریه‌ها پدید آمدند و «فرض هم‌چنان این است که اثر هنری یعنی محتوای آن». سانتاگ سپس به نظریه تفسیر هنر می‌پردازد: «تفسیر در هنر یعنی بیرون کشیدن مجموعه‌ای از عناصر (X، Y، Z و الی آخر) از کل اثر، کار تفسیرگر تقریبا مثل ترجمه است. تفسیرگر می‌گوید ببین، نمی‌بینی X درواقع همان A، و Y درواقع همان B است؟» و اینکه؛ «تفسیر در دوران ما حتی پیچیده‌تر هم هست». و بعد، سانتاگ به تفسیرگرانی که کارشان ترجمه آثار هنری است و دیگر نمی‌گذارند ما از خود اثر لذت ببریم، بی‌محابا حمله می‌کند: «فوران تفسیرهای هنر، امروزه حواس ما را مسموم می‌کند» و حتی حملات شدیدتر: «تفسیر، انتقام خرد است از هنر.»
در انتها سانتاگ خود برای برخورد و نقد آثار هنری راه‌کاری ارائه می‌دهد: نقد فرمالیستی؛ «من نمی‌گویم آثار هنری وصف ناپذیرند و نمی‌شود آن‌ها را توصیف کرد و یا درباره‌شان توضیح داد. می‌شود. مساله این است که چه‌طور؟... چیز‌ی‌که در وهله اول موردنیاز است، توجه بیشتر به فرم است... بهترین نقد، که چیز نادری است، از نوعی است که ملاحظات محتوایی را در ملاحظات فرمی حل کند.»
مقاله «علیه تفسیر» امروزه و چهل سال بعد از نگارش هم‌چنان کاربردی و تازه است. با همان شجاعت همیشگی سانتاگ. و البته با جملاتی زیبا و به یاد ماندنی نظیر این: «هیچ کدام از ما نمی‌توانیم معصومیت پیش از آمدن تئوری‌ها را بازگردانیم.»


احسان رضایی، هفته‌نامه‌ی همشهری جوان، شماره‌ی 4، 26 دی 1383.
        
                می‌دانم کتاب مدتی است تجدید چاپ نشده، اما باز هم می‌ارزد که بروید و از کتابخانه یا از دوستان قرضش بگیرید و بخوانید. بورخس، این دانای آرژانتینی، با اینکه نیمی از عمرش را در تاریکی گذراند و نابینا شد، اما اسطوره کتابخوانی است. او چندین زبان می‌دانست و با ادبیات بیشتر ملتها آشنا بود و این غور مداوم او در ادبیات ملل، باعث شده تا داستانهایش چندفرهنگی باشد. مثلا در همین مجموعه «هزارتوهای بورخس»، یک داستان درباره ابن‌رشد، فیلسوف مسلمان داریم، یک داستان با عنوان «تقرّب به درگاه المعتصم»، یعنی خلیفه عباسی و یک داستان هم با الهام از یک آیه قرآن (داستان «ابن‌حقان بُخاری و مرگ او در هزارتوی خود»). بورخس در این داستانهای کوتاه، درباره همه مشغله‌های ذهنی بشر حرف زده است، چیزهایی مثل زمان، سرنوشت و کم‌ارزشی زندگی. بازی‌های ذهنی او در این داستانها، هر خواننده‌ای را حیرتزده و شیفته می‌کند. داستان مردی که گذشته‌اش را تغییر می‌دهد (داستان «مرگ دیگر»)، مردی که عمر جاودان پیدا می‌کند و از آن خسته می‌شود («جاودانگان»)، مردی که در خواب جوانی را می‌آفریند و بعد می‌فهمد که خودش هم مخلوق یک رویاست («ویرانه‌های مدوّر»)، ... همگی از نوعی هستند که بعد از خواندنشان هم توی سر خواننده ادامه پیدا می‌کنند. بخصوص که مرحوم احمد میرعلایی هم با هنرمندی تمام همه این ماجراها را ترجمه کرده و انگار متنی کاملا آشنا و ایرانی در پیش رویمان هست. اما این همه ماجرا نیست، هنرمندی بورخس جایی است که در داستانهایش به کتابها و نویسندگان محبوبش ارجاع می‌دهد. بورخس طوری درباره کتابهایی که خوانده حرف می‌زند، که می‌خواهید از غصۀ نخواندن آن کتابها بمیرید. این، کتابی است در ستایش کتابها.

https://t.me/ehsanname/2195
        

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

چالش‌ها

این کاربر هنوز در چالشی شرکت نکرده است.

لیست‌های کتاب

ماجراهای تام سایرسرگذشت هکلبری فینشاهزاده و گدا

کتاب‌هایی که حالمان را خوش می‌کنند

22 کتاب

این کتابها سه نوع و گروه هستند: اولین گروه، آنهایی هستند که نویسنده‌شان لحن طناز و سرخوشی دارد. آنهایی که از یک موقعیت معمولی، طنزی درخشان درمی‌آورند و می‌توانند هر جمله عادی را طور دیگری بنویسند. مثلاً جای اینکه بگویند چرا ناراحت هستید؟ بگویند: «مایه تأسف است که پشت سرتان بیشتر از این طاقت پس‎گردنی خوردن ندارد! می‌دانم، می‌دانم. احساس کوزت بودن می‌کنید و دنیا را مهمانخانه تناردیه‌‎ای بیش نمی‎‌بینید. بغض بیخ گلویتان را گرفته. چشم‎هایتان می‌‎سوزد. این‌‎همه سال تمرین ضددموکراسی و تحمل استبداد، تمرین منت‌کشی، عدم مقاومت و گریه کردن‌های ساکت شبانه زیر لحاف ... واقعاً حق شما نبود!» در این گروه علاوه بر نمونه‌های قدیمی‌تر مثل مارک تواین و کورت ونه‌گات که معروف هستند، نویسندگان جدید و به‌روز هم داریم. مثلاً رومن پوئرتولاس فرانسوی که حتی تلخ‌ترین اتفاقات را هم با لحنی سرخوش روایت می‌کند. رمان «دختری که ابری به بزرگیِ برج ایفل را بلعیده بود» از پوئرتولاس یکی از غم‌انگیز‌ترین سوژه‌های ممکن را دارد: دختربچه‌ای مریض که مبتلا به یک بیماری صعب‌العلاج است و مادرخوانده‌اش هم به خاطر بسته شدن فرودگاه‌ها نمی‌تواند پیش او برود. اما پوئرتولاس همین وضعیت رقت‌انگیز را با سرخوشی برای ما تعریف می‌کند. پرستارهای بیمارستان محل بستری کودک به او می‌گویند خلطهای خونی که با سرفه بالا می‌آورد، نوعی مربا هستند و هزار ترفند دیگر. (چیزی شبیه فیلم «زندگی زیباست» روبرتو بنینی.) طنز پوئرتولاس البته خواننده را به قاه‌قاه نمی‌اندازد، ولی مدام روی لبتان لبخند می‌کارد. از او چند رمان به فارسی ترجمه شده، که به ترتیب علاقه شخصی خودم اینها هستند: «همۀ تابستان بدون فیسبوک»، «مرتاضی که در جالباسی آیکیا گیر افتاده بود»، «ناپلئون به جنگ داعش می‌رود» و «دختری ...» (همگی با ترجمه ابوالفضل الله‌دادی). یک نمونۀ دیگر، یوناس یوناسن سوئدی است. او با کتاب «پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره پرید و ناپدید شد» معروف شد. روایتی از ماجراجویی‌های مردی که به خاطر عمر صدساله‌اش، تاریخ قرن بیستم را هم مرور می‌کرد. ادامه ماجراهای پیرمرد هم با عنوان «باز هم ماجراجویی‌های تصادفی پیرمرد صدساله» که دیگر صدویک‌ساله است منتشر شده. بجز این دو اثر، یوناسن در «دختر بیسوادی که حساب و کتاب بلد بود» نگرانی‌اش از بمب اتم را بیان کرده. (هر سه اینها را با ترجمۀ شادی حامدی خوانده‌ام.) برای اینکه بدانید یوناسن چطور همه چیز را به شوخی می‌گیرد، داشته باشید که او در رمان دیگرش «قاتلی که در آرزوی جایی در بهشت بود» (ترجمۀ ابوالفضل الله‌دادی) شخصیتی به اسم پر پرسون خلق کرده و با همین شخصیت که شبیه اسم خودش است، شوخی می‌کند. اما فقط لحن طنز نویسنده نیست که می‌تواند ما را شاد کند. دستۀ دوم از کتابهای باعث شادی و امیدواری، آنهایی هستند که بینش و نگرش جدیدی برای تحمل سختی‌ها به خواننده می‌دهند. معروفترین نمونه، رمان کوتاه اما بسیار تحسین‌شدۀ «پیرمرد و دریا» ارنست همینگوی است (حتماً با ترجمۀ استاد نجف دریابندری بخوانید). این رمان می‎گوید که نکتۀ مهم در زندگی، دنبال کردن رویاهایمان است حتی اگر نتوانیم آن رویا را مال خود کنیم اما همان تلاش برای به دست آوردنش، ارزشمند است. ماجرای رمان، پیرمردی است که برای شکار بزرگترین ماهی دریا به آب می‌زند و شکارش هم می‌کند اما در حین برگشت کوسه‌ها ماهی را می‌خورند. یک نمونۀ دیگر، رمان «انجمن شاعران مرده» نوشتۀ ان. اچ. کلاین‎‌بام است. از این رمان فیلم معروفی هم با بازی رابین ویلیامز ساخته شده. ماجرای بچه‌های یک مدرسه شبانه‌روزی سخت‌گیر که معلم ادبیات جدید به آنها یاد می‌دهد دنیا را طور دیگری ببینند. این نگاه متفاوت، در نسخۀ سینمایی در صحنۀ بالای میز رفتن دانش‌آموزها به خوبی تصویر شده. یک نمونۀ دیگر از این آثار «رهایی از شاوشنگ» است. باز هم روایت ماجرایی در دل سختی و مشکلات (اینجا: یک حبس طولانی‌مدت) که از همان دل مصایب، مفهوم جدیدی از امیدواری ساخته می‌شود. از این رمان استیفن کینگ فیلم معروفی هم ساخته شده. هم فیلمنامۀ این اثر ترجمه شده (ترجمۀ حمیدرضا گرشاسبی) و هم رمان استیفن کینگ (ترجمۀ علی کاوسی). اتفاقاً مقایسه اصل اثر و فیلمنامه‌اش هم می‌تواند جذاب باشد. اما دستۀ سوم از آثاری که خواندنشان موجب امیدواری است و تا حدی شبیه گروه بالا هستند، آثار مربوط به یک ژانر هستند. ژانر فانتزی، یعنی دسته‌ای از آثار ادبی که در آنها قواعد و قوانینی غیر از زندگی معمول جریان دارد (از دیو و غول تا تخیل‌های دیگر). این گونۀ ادبی، چند زیرشاخه دارد که مهمترینش، ژانر فانتزی حماسه یا فانتزی شمشیر است (بعضی منتقدها به آن High fantasy هم می‌گویند). فرمول اصلی این آثار، تبدیل یک فرد ضعیف، معمولی یا نوجوان به قهرمان و انجام کاری بزرگ به دست اوست. نمونۀ عالی این آثار، «ارباب حلقه‌ها» جی. آر. آر. تالکین و مجموعه «نارنیا» از سی. اس. لوییس است. احتمالاً نسخه سینمایی این دو اثر را بارها پخش کرده، دیده‌اید. هر دو روایتی دیگر از مبارزۀ دایمی خیر و شر هستند که جبهۀ نیروهای خیر به شدت ضعیف است، اما تسلیم نشدن و تلاش آنها در نهایت باعث پیروزی می‌شود. یک نویسندۀ دیگر اژانر فانتزی حماسه که آثار خوب و خواندنی دارد، دیوید گِمِل است. برای شروع گمل «شوالیه‌‎های بدنام» (ترجمۀ طاهره صدیقیان) و «اسطوره» (ترجمۀ سهیلا فرزین‌نژاد) را پیشنهاد می‌کنم. در «اسطوره» یک ارتش بزرگ دارد به شهری بی دفاع حمله می‌کند، ولی یک پیرمرد، مردی که روزگاری قهرمانشان بوده پا پس نمی‌کشد، می‌آید و سپاهی از کشاورزها و کارگرها می‌سازد و جلوی یک ارتش تا بن دندان مسلح ایستادگی می‌کنند. در «شوالیه‌های بدنام» وضع از این هم خرابتر است. همۀ شوالیه‌های قهرمان یک سرزمین از بین رفته‌اند و حالا قرار است چند ضدقهرمان، یعنی چند دزد و آدم بدنام، جایشان را بگیرند و برای مردم امنیت و امید بیاورند. اما نکته همانی است که گفتیم: ناامید نشدن.

فعالیت‌ها

            بسم الله

شما خیال کن که آلبوم خاطرات قدیمی‌ را مقابلت بگذاری و شروع کنی ورق زدن... ببینی و در دل خاطرات و تصاویر قدیمی، غرق شوی... آنقدر که دیگر آن تصاویر، فقط یک تصویر ساده نباشند، فریم‌های فیلمی را تشکیل دهند که کارگردان و نویسنده و شخصیت اولش خودت هستی...
آداب کتابخواری، برای کتاب‌خوان‌ ها ولو اینکه حرفه‌ای نباشند، دقیقاً همین گونه است. بعید است کسی کتاب‌خوان‌ باشد و حداقل با پنجاه درصد این کتاب حس همزاد پنداری نداشته باشد.

اگر کتاب‌خوان‌ نیستید شاید این کتاب خسته‌تان کند... مثل کسی که آلبوم عکس های فردی ناشناس را دست گرفته و نگاه می‌کند. شاید بعضی تصاویر برایش جالب به نظر برسد، اما توفیر دارد که آلبوم، گذشته خودت را یادآوری کند یا شخصی که اصلاً نمی‌شناسی اش و ندیدی اش...

پس این کتاب را برای خاطره بازی هم که شده بخوانید...

پ.ن: یعنی می‌شود روزی برسد که من هم مثل صاحب تصویر روی جلد، پس از سال‌ها زندگی با کتاب‌ها، عکس خانوادگی با آن‌ها بگیرم و با همان‌ها به زندگی‌ام افتخار کنم؟
          
            معرفی کتاب «#آداب_کتابخواری» 
(روایت‌هایی از زندگی با کاغذ و کلمه )

نویسنده در مقدمه کتاب می‌نویسد که :« کتاب را به همه آن‌هایی تقدیم می‌کنم که همیشه خدا آن ته مه‌های دلشان شوق خواندن و خوردن یک کتاب دیگر دارند ». 

این کتاب برای آن دسته از مخاطبان کتابخور و یا به قول خودمان کرمِ کتاب ، حسّ تجربه کردن لحظات شیرین و مشترک با نویسنده است ؛مخاطبانی که تقریباً با نویسنده در بسیاری از دغدغه‌های آن و حتی شیوه کتابخوان‌شدن‌شان وجوه اشتراک فراوانی یافت می‌شود. «آداب کتـــابخـواری» گویا زبان حال همه کسانی است که در جاده ادبیات آرام گرفته‌اند و ادبیات برایشان پناهگاهی است که در آن می‌توانند سر پرشور خود را با خیال راحت بر زمین بگذارند و راه نجاتی برای خود پیدا کنند. 

این کتاب حتّی برای کسانی که به‌تازگی  پای در جاده شیرین و پرخاطره ادبیات گذاشته‌اند هم به مثابه یک کتاب راهنماست ؛راهنمایی برای چگونه انتخاب کردن یک کتاب خوب و یا چگونه قدم گذاشتن در این مسیر . 
          
            یک نظر نامحبوب: کتاب خوبی نیست!
از بین تمام یادداشت‌های کتاب شاید اندازه انگشتان یه دست یادداشت مفید برای یه کتابخوان آماتور داشت و الباقی چیزی بود که من به «فانتزی کتابخوانی» ازشون تعبیر میکنم. 
لذت کتابخوانی و متعلق به یه جمع کتابخوان بودن چیز خوبیه، اما نباید همه کتاب خوندنامون محدود بشه به این فانتزی. احسان رضایی و دیگر دوستان شبیه به ایشون کتاب رو برای کتاب می‌خونن و یه جور رویکرد هدونیستیک ( لذت‌گرایانه یا شادخوارانه ) نسبت به مقوله کتابخوانی دارن. لطفا دچار بد فهمی نشید! من نمی‌گم از کتاب خوندن نباید لذت برد و هیچ کتابی رو برای لذت بردن نخوند. حرف من اینه که نباید کل مقوله کتابخوانی به لذت بردن تقلیل پیدا کنه.
بشر با کتاب تونست علوم رو به نسل‌های بعدش منتقل کنه و در واقع کتاب بود که سنگ بنایی برای پیشرفت انسان شد. ولی اگه ما کتاب رو به ابزاری صرفا برای لذت بردن تبدیل کنیم اون وقت دقیقا کتابخوانی چه فرقی با اینستا گردی میکنه؟! که در این حالت خوشا به اینستا گردی که تکلیفش با خودش معلومه و توهم دانایی نداره ...
          
            این کتاب یک رمان فانتزی، عاشقانه، جنایی و یا ماجراجویی نیست.
شما در این کتاب، روش کتاب‌خواندن را یاد می‌گیرید. به عبارت دیگر، یک کتاب می‌خوانید، تا یاد بگیرید چگونه کتاب بخوانید.
موضوع خلاقانه و جدیدی بود.
وقتی مشغول خواندن کتاب هستید، انگار در کنار احسان نشسته‌اید و او دارد از خاطرات و تجربیات کتاب خواندنش برایتان می‌گوید. با همان لحن و با همان صدایی که می‌خواهید.
اگر واقعا کتاب خوان باشید، احتمالا یک‌سری عاداتِ کتاب خواندنِ مخصوص به خودتان هم دارید که شاید همین‌ها کتاب خواندن را برایتان جذاب می‌کند. مثلا حاشیه نویسی، مقایسه‌ی ترجمه‌ها و... . این کتاب از عادات شما می‌گوید. حتی به شما شیوه‌‌ی درست استفاده از عادت‌هایتان را هم آموزش می‌دهد.
و باز هم بگویم که اگر واقعا کتاب خوان هستید، این کتاب حرف‌های آشنایی برایتان دارد.
در هر فصل، داستانی کوچک برایتان تعریف می‌کند و بعد از همان داستان، آموزشی درباره‌ی چگونگی خواندن کتاب به شما می‌دهد.
از این کتاب، درس‌های زیادی آموختم و فهمیدم واقعا چگونه باید کتاب را خورد.
پیشنهاد می‌کنم اگر اهل کتاب هستید، برای بهبود تجربه‌ی خواندن کتاب، این کتاب را بخوانید.
          
کتاب «عشق و نفرت» (نشر هرمس) دربارۀ همین ماجرای سرکار خانم سونیا و عموتولستوی است که خلاصه اش را شما در همین چند جمله فرمودید
            کتاب آداب کتابخواری روایت‌هایی از زندگی با کاغذ و کلمه است. همه ما کتابخوارها، تجارب ویژه، خاص و غریبی از زیست با کتاب، این ترکیب زیبای کاغذ و کلمه داریم‌. تجاربی که در عین خاص بودن، گاهی میان کتابخوارها مشترک است. احسان رضایی در این کتاب به سراغ این تجارب، بینش‌ها و فکرها رفته است. از روایت‌هایی از اولین‌ها، اولین کتاب خوانده شده، اولین کتاب خریداری شده، اولین کتاب هدیه گرفته شده تا آداب نگهداری کتاب و خط خطی کردن و نکردن کتابها، سبک کتابخانه‌ها و خرید کتاب و حتی دنیای کتابهای عام پسنده و پر فروش و تاثیر زمان و ترجمه در خوانش کتاب.
بعضی از این روایت‌ها، برای ما آشناست، بعضی تجارب و حرفهایی جدیدند و بعضی کاملا غیر منتظره و قابل تامل. 
نکته خوب این کتاب این بود: تفاخر در این کتاب نبود. خیلی پیش اومده که نوشته هایی در مورد کتابخوارها خوندم که به قلم خودشون بوده و داخلش پر از تفاخر و تکبر پنهان بوده و اینکه فقط این سبک که ما هستیم خوبه و بقیه بدن، حتی بقیه کتابخوارهایی که شکل ما نیستن!  اما مطالب آقای رضایی فاقد این تفاخر بی مورد بود و همین من رو همراه کرد. از قلمشون به شدت لذت بردم.
 این کتاب برای من نوعی تفرج ادبی بود، کتابی برای کشف عرصه‌های تازه در دنیای کتابخواری، و لذت بردن از آشنایی با زیست کتابخوارهای دیگر‌. اگر کتابخوار هستید، این کتاب را، حتی شده صرفا برای لذت بردن از زیست کتابخوارانه، توصیه می‌کنم.
این کتاب توسط نشر جام جم چاپ و روانه بازار شده است.
          
            باغ وحش اساطیر تو کتاب‌های عمومی و غیرتخصصی، موضوعی کمتر پرداخته شده داره. شما تو این کتاب درباره کلی موجود افسانه‌ای و خیالی ادبیات کهن فارسی می‌خونین که شاید اسم خیلی‌هاشون رو هم نشنیده باشین. 
بعد فکر کن این غول‌ها و ازمابهتران یه جوری معرفی شدن تو گویی داری درباره پسرخاله‌ات می‌خونی؛ همین‌قدر صمیمانه و خودمانی... انگار نه انگار که تا همین پنجاه سال پیش اجدادمون عین چی از اینا به خودشون می‌لرزیدن. کلا دکتر احسان رضایی دیگه پشم برای کلاه رفقا نذاشت.
👹👺👻😈💀👾👽🤖
کتاب چاپ انتشارات قاف و برای سال ۹۶ بوده ولی لحن طنزش انگار برای دهه هشتاده. شاید برای همینه که وقتی تو گودریدز نظرات رو می‌خونی خیلیا نسبت به طنزش ایراد گرفتن. من البته انقدر ذهنیتم از دکتر جدی بود که خوندن مطلب طنز به قلم ایشون به اندازه کافی برام عجیب بود. چه برسه به اینکه با این حضرات مافوق جدی تو تاریخ بشریت هم سر شوخی رو واکرده.
....
و خب حسرت همیشگی از تصور اون‌همه کتابی که ایشون خونده و قابلیت استخراج و ترکیب و تلخیص و ساده‌سازی اونا برای ادبیات امروزی هم برای من سر جاشه.