یادداشت فرشته سجادی فر

بسم الله ا
        بسم الله الرحمن الرحیم

این حق رو به خودم میدم که تابستون یک تنبل تمام عیار باشم و تا لنگ ظهر بخوابم اما امروز متفاوت بود. سه صبح کاملا سرحال و با نشاط پا شدم و از دیدن نور خورشید که از لابه لای درخت جلوی پنجره به داخل اشپزخونه می تابید لذت بردم. 
کامروایی امروز صبحم بر میگرده به نگاه کردن یکی دو قسمت از کلاس‌های نویسندگی عباس معروفی و معرفی شدن چندتا نماشنامه.

راست و حسینی بگم اینهمه یادداشت داره لابد یکی خلاصه‌ش رو نوشته بذارید من یه چیز دیگه بگم.
مادر خانواده درست مثل یه افعی شایدم ببر زخمی پیر روی این خواهر و برادر چمبره زده بود و برای تک به تک تصمیمات زندگی‌شون برنامه ریزی می کرد. زخم عمیقی که از شوهر فراریش خورده بود سنگین تر از این حرفاست که بتونه خودش رو ببخشه( هر چند اینطوری نیست که بگه وای خدایا من مقصرم چون گول اون لبخند قشنگ رو خوردم!)
خیر. باباهه مقصره که با یه لبخند مادر خانواده رو عاشق خودش کرده( اصلا هم خود مادره دختر سبک‌سر خوشگذرونی نبوده که هیچ فکری برای اینده‌اش نداشته)
مادر خانواده به زبون میگه من به بچه‌هام افتخار میکنم، اما چه افتخاری؟ دروغ بزرگی که میگه حتی خودش رو هم متقاعد نمیکنه، پسر خانواده رابطه پر تنشی با مادرش داره.مادر رسما ادمم حسابش نمیکنه چه برسه به مرد خانواده و نون آور خونه. دختر خانواده در سکوتی که هر روز بیشتر و بیشتر اون رو به زاویه می کشونه نمیتونه از دست توقعات بی پایه و اساس مادرش خلاص شه.
راستش موندم مادری که توی جوونی خودش کلی خاطرخواه داشته و الله ماشالله فانتزی و فکر داشته چطور با این جنبه زندگی بچه‌هاش مشکل داره؟
دائم ازشون میخواد چیزی غیر از اون چیزی که هستن باشن و اون چیزی نیست جز شبیه پدر فراری‌شون بودن.
پسرم لطفا مثل پدرش مشروب‌خور نشو.
دخترم مثل بابات بی فکر نباش.
نیاز بود یکی این زنه رو بگیره دوتا سیلی بخوابونه تو صورتش و از خواب بیدارش کنه ولی خب کسی همچین رشادتی رو از خودش نمی تونست نشون بده.( این رو از باب خشونت نمیگا، حالا فکر نکنید ری به ری مردم رو چک کاری میکنم( حداقل نه با دست))
قرار بود من از این داستان نحوه توصیف و چینش دیالوگها رو یاد بگیرم که خب بار تحلیلی وضعیت روانی خانواده برای من سنگین تر بود.

خب پی نوشت های نازنینم:
پ‌ن1: ترجمه‌ی که خوندم خوب بود و مشکلی با فهم مطالب نداشتم. 
پ‌2:نمایشنامه نمونه تمام عیار یک زندگی امریکایی بود. مادری که میخواد دخترش رو شوهر بده تا سر پیری یه سقفی بالای سرش باشه، پسری که شب از خونه میزنه بیرون و با بانگ خروس محل برمیگرده خونه. مادری که تحمل پذیرش خطای خودش و نرمشی دربرابر زندگی نداره.
پ‎ن3:خب اگه اشتباه نکرده باشم ما اینجا شخصیت داشتیم نه تیپ. 
پ‌ن4:نمایشنامه‌ کوتاهه اما ضرب اهنگ‌های تندی داره که واقعا کنجکاوتون میکنه ببینید چی میشه.
پ‌5: احتمالا شماهم سینمایی اقتباسی از این نمایشنامه رو تحت این عنوان_ زندگی بدون تو_ دیده باشید.
      
319

24

(0/1000)

نظرات

ساعت سه صبح خورشید طلوع کرده بود؟ کجا زندگی می‌کنید!!؟؟
1

0

طلوع خورشید که ساعت ۴:۵۳ دقیقه بود( دیگه توی متن نیاوردمش )
والا  زیر سایه امام رضا زندگی‌میکنم 

2

S.naziri

S.naziri

1404/5/29

چقدر مادره آشناست :)
1

0

🙃🙃 

0