زینب

زینب

@milkywaymind

25 دنبال شده

181 دنبال کننده

milkywaymind_
injakenareman

یادداشت‌ها

نمایش همه
زینب

زینب

11 ساعت پیش

        با این کتاب برای اولین‌بار از پوشکین خوندم،
و با اطمینان می‌گم که برای همیشه دوستش خواهم داشت.
یکی از مهم‌ترین دلایلِ این دوست‌داشتن اینه که پوشکین خودش رو خیلی زیاد به مخاطبش نزدیک می‌کنه و با صمیمیت و صداقتش کاری می‌کنه که مخاطب، این داستان‌ها رو خیلی واقعی‌تر درک کنه و با اعتماد به این صداقت، به دنیایِ داستان‌های بعدی قدم بذاره.

من هر کدوم از داستان‌ها رو که می‌خوندم، احساس می‌کردم کاملا واقعی وارد دنیایِ اون داستان شدم. 
تو دنیایِ داستان‌های پوشکین همه چیز خیلی سریع اتفاق می‌افته،
 چیزِ اضافه‌ای وجود نداره چرا که پوشکین رک و راست می‌ره سر اصل مطلب!

بعضی از از داستان‌ها ناتموم بودن، که چون قبلا نمی‌دونستم خیلی ناراحت شدم! 
مثلا داستان اول «آبراهام» خیلی ناقصه، با این‌که خیلی جذاب داشت پیش می‌رفت:((

ولی چند تا داستان هم هستن که از همه بیشتر دوستشون داشتم؛
«دخترِ کاپیتان» که بهترین و کامل‌ترین بود، 
«بی‌بی پیک» فراموش‌نشدنی بود،
«دوبرفسکی» من رو یاد رابین‌هود انداخت،
«شلیک» که عجب پایان فوق‌العاده‌ای داشت،
و «کولاک» که داستان عجیب و غیرقابل تصوری بود.

هرکدوم از این داستان‌ها شخصیت‌های فراموش‌نشدنی و واقعی‌ای دارن
که برای آفریدن این شخصیت‌ها به جناب پوشکین درود می‌فرستم.

اگه دوست دارین داستان‌هایی بخونین که در نهایت سادگی، لذت‌بخش و زنده هم باشن داستان‌های پوشکین رو از دست ندین.
      

0

زینب

زینب

1404/1/4

10

زینب

زینب

1403/12/20

        از متنِ کتاب:
«وقتی کاری واقعا نابخشودنی ازت سر می‌زند، همیشه نمی‌فهمی کارت نابخشودنی بوده، منتها درباره‌ی کاری که کرده‌ای تردید خاصی توی دلت هست.»

من دارم فکر می‌کنم چطور نویسنده به واقعی‌ترین شکل ممکن شخصیت‌های اصلی رو برای ما به تصویر کشیده که ما می‌تونیم برای اشتباهاتشون عذاب بکشیم، برای ارتباط‌هایی که بینشون شکل می‌گیره تهِ دلمون گرم بشه و برای اتفاقات جبران‌نشدنی و تلخی که تجربه می‌کنن اشک بریزیم و قلبمون هزار تکه بشه…

شاید چیزی که توی این کتاب مهم‌تر از داستان و اتفاق‌‌هاست،
شخصیت‌ها و انتخاب‌هاشونه.

و شاید هم پررنگ‌بودن ارتباط‌ها و مسئولیت‌داشتن در قبال این ارتباط‌هاست؛
ارتباط با انسان‌ها، با حیوانات، با زندگی و حتی با مرگ…

داستان از جایی شروع می‌شه
که یک زنِ نویسنده برای خونه‌ش خدمتکاری رو استخدام می‌کنه؛
پیرزنِ ساکت و عجیبی به نام امرنس.

امرنس تنهاست، رفتارهای عجیبی داره و انگار دژ محکمی اطرافش ساخته تا هیچ‌کس نتونه ازش عبور کنه.
ولی طی مدتی که امرنس به خونه‌ی راوی رفت‌و‌آمد داره کم‌کم بعضی از راز‌هاش رو  برای این زن فاش می‌کنه و بالاخره یک ارتباطی ایجاد می‌شه. ارتباطی که هنوز هم عا‌دی نیست ولی ارزشمنده…

پی‌نوشت:
من جدی‌ جدی جوری گریه کردم که انگار همه چیز واقعی بود.
احساس می‌کنم خیلی بی‌رحمانه واقعی بود.
      

55

زینب

زینب

1403/12/14

        داستان اینه که یک خانواده‌ای مالکِ باغ آلبالوی زیبا و قدیمی‌ای هستن که به دلیل بدهی و مشکلات مالی (از نظر من به دلیل بی‌لیاقتی و بی‌فکری) این باغ داره از دست می‌ره و به مزایده گذاشته می‌شه.
حالا این خانواده چه کاری انجام می‌دن تا باغ رو از دست ندن؟ هیچی!

شخصیت‌های این نمایشنامه، هم عجیبن و هم نوع زندگی‌شون با هم متفاوته.
ولی به نظرم چیزی که بین بیشترشون مشترکه تلاش نکردنه؛
تلاش نکردن برای حفظِ چیزی که دارن، برای چیزی که دوست دارن، برای آزادی و برای زندگی.
بعضی‌هاشون سرنوشت رو پذیرفتن و بعضی‌های دیگه منتظرن یه اتفاقی بیفته و نجاتشون بده!

منم این وسط یاد خودم افتادم که در حال حاضر هزار تا هدف و مشکل تو زندگیم دارم که واقعا هیچ‌کاری براشون نمی‌کنم. شاید بپرسید چرا؟ که باید بگم شاید امیدی به حل شدنشون ندارم و شاید هم هنوز لیاقت داشتنشون رو ندارم..!

چیزی که خیلی خیلی برای من لذت‌بخش بود شخصیت‌پردازی بود، 
که باعث می‌شد نوع زندگی و شیوه‌ی تفکر هر شخصیت رو خیلی خوب درک کنم و خیلی هم قابل تصور و واقعی باشن.

حالا یک دور دیگه کتاب رو می‌خونم، 
بیشتر یاد می‌گیرم و بیشتر جناب چخوف رو ستایش می‌کنم.
کلا من فهمیدم که ارادت خیلی خاصی به جناب چخوف دارم، تا الان هر داستانی که از ایشون خوندم خیلی انسانی و خیلی نزدیک به زندگی بوده.

اگه این نمایشنامه رو نخوندید واقعا پیشنهاد می‌شه🤝🏼
      

54

زینب

زینب

1403/12/8

5

زینب

زینب

1403/12/5

        ‎گروهی از پسربچه‌های دارالتادیب به همراهی سرپرستشون به روستایی دورافتاده برده می‌شن تا دوره‌ی اصلاح و تربیتشون رو بگذرونن. 

‎بچه‌هایی که سر‌به‌راه نبودن، از خانواده طرد شدن و حالا دارن مجازات خلاف‌های کوچک و بزرگشون رو می‌بینن. 
‎درسته که مرتکب خطاهایی شدن که وقتی می‌خونیم و می‌فهمیم ممکنه ازشون بدمون بیاد ولی خب هنوز هم بچه‌ان…چطور می‌شه اشتباه‌ یک بچه رو قضاوت کرد؟

‎از تلخیِ مرگ، شیرینیِ عشق و بی‌رحمیِ جنگ چیزی نمی‌دونن، ولی با اقامتِ اجباری تو این روستا و مواجه شدن با بیماری‌ای که راهش رو به روستا باز کرده همه‌ی این‌ها رو تجربه می‌کنن. 

‎من اگه می‌تونستم تو این داستان فقط یک شخصیت رو انتخاب کنم، سرباز فراری‌ای رو انتخاب می‌کردم که نمی‌خواست بره جنگ، نمی‌خواست کسی رو بکشه!
‎حتی اگه همه بزدل بدوننش. دوست دارم اون بزدلی باشم که انتخاب می‌کنه قاتل و بی‌رحم نباشه.

‎داستانِ تلخ و غم‌انگیزی بود.
‎مگه ممکنه کتابی درباره‌ی جنگ باشه و تلخ نباشه؟
      

48

زینب

زینب

1403/12/2

19

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.