بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

آنا کارنینا

آنا کارنینا

آنا کارنینا

4.4
80 نفر |
26 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

8

خوانده‌ام

144

خواهم خواند

91

این توضیحات مربوط به نسخۀ دیگری از این کتاب می‌باشد.

داستان کتاب حاضر، شروع می شود که زن وشوهری به نام های استپان آرکادیچ و داریا الکساندرونا با هم اختلافی خانوادگی دارند. آنا کارنینا خواهر استپان آرکادیچ است و از سن پترزبورگ به خانه برادرش می آید تا اختلاف آن ها را حل کند.

لیست‌های مرتبط به آنا کارنینا

نمایش همه
آنا کارنیناوداع با اسلحهجان شیفته: جلد سوم و چهارم

برای خداباوری

4 کتاب

البته که من مخلص شهیدمطهری هم هستم و آثار ایشان را هم خوانده‌ام، هم می‌خوانم و هم پیشنهاد می‌کنم. مخلص دیگر علمای عِظامِ اسلام هم هستیم. لکن، برخی حرف‌ها را، رمان‌ها جور دیگر می‌زنند. اگر دقت کرده باشید (که فکر کنم خود شهیدمطهری هم به این نکته تصریح دارند) وجود خدا از نظر قرآن بدیهی است. یعنی هیچ کجا به اثبات اصل وجود خدا نمی‌پردازد. لذا به‌نظر، اگر کسی احیاناً از این خودآگاهی ذاتی برگشته باشد، بهترین راه بازگشت، دیدن و خواندن خودآگاهی دیگران است. در این لیست سعی کرده‌ام، رمان‌هایی که این خودآگاهی را پررنگ می‌کنند را ضمیمه کنم. احتمالا به ندرت این کتاب‌ها برای این موضوع پیشنهاد داده شوند. در رابطه با هر کدام، کمی توضیح می‌دهم؛ اما برای لو نرفتن داستان، نمی‌توانم زیاده‌گویی کنم: آنا کارنینا: این، بهترین رمان تولستوی نیست. فکر نکنم کسی تا حالا گفته باشد آنا کرنینا چنین است. اما صد صفحه آخر این کتاب، به‌نظر من، بهترین سطوری است که تولستوی در عمرش نوشته است. البته قطعا نمی‌توان آن صد صفحه را، بدون خواندن کل کتاب از عمق جان فهمید. وداع با اسلحه: یک اتفاق مشترک با آنا کارنینا دارد. من که اتفاقا این دو کتاب را در روزگار نزدیک به هم خواندم، خیلی لذت بردم! جانِ شیفته: نظرم را روی کتاب گذاشته ام. همان را بخوانید. پدر سرگی: شبیه قبلی‌ها نیست. ولی به‌نظرم کار خودش را می‌کند. ببخشید. خیلی کتاب نخوانده‌ام و بیش از این بلد نیستم. چه خوب اگه این لیست رو تکمیل کنید...

یادداشت‌های مرتبط به آنا کارنینا

            اگر جای تولستوی بودم عنوان جامع‌تر «آنا کارنینا و کنستانتین لوین» را برای کتاب انتخاب می‌کردم. کل رمان را می‌توان توصیف موازی حالات درونی و رویداد‌های بیرونی زندگی این دوشخصیت دانست. آناکارنینا و کنستانتین لوین هر دو در یک زمینه و زمانه زیست می‌کنند با این وجود نماینده مواجه‌های متفاوت با دو مسئله اساسی‌ ذهن تولستوی‌اند. نخست وضعیت بحرانی جامعه روسیه و دوم مسئله بنیادین‌تر عشق (معنای زندگی). 
یک- بحران در جامعه به وضعیتی گفته می‌شود که از امر کهن سلب اعتماد شده است و همزمان امر نو قادر به زایش نیست. روسیه‌ی تولستوی، در وضعیتی مشابه قرار دارد، نه هنوز بنیاد‌های مدرنیته شکل گرفته‌اند و نه هنوز از بند سنت رهایی یافته است. لوین و آنا هر دو نسبت به این وضعیت می‌شورند، هر کدام به سبک خود. لوین می‌خواهد به سنت و وضعیت پیش از مدرن بازگردد و آنا می‌خواهد از سد سنت عبور کند و یک زن مدرن باشد. لوین با ساختار دیوان سالار جدید مخالف است، برای او کار واقعی، عریق ریختن دهاتی‌ها بر سر زمین کشاورزی است و نه منصب‌های انتزاعی و کاغذبازی‌های بی‌انتها. در لایه‌ای عمیق‌تر او با خرد روشنگری و عقل حسابگر در ستیز است. او نمی‌خواهد زندگی را تحلیل کند بلکه تلاش می‌کند آن را در آغوش بگیرد. برای لوین زندگی امری مقدس و رازگونه است که باید با گوش جان نوای آن را شنید نه این به کمک قو‌ه‌ی ناقص عقل درصدد کنترل آن برآمد. به همین دلیل او از شهر و از روابط اجتماعی مدرن دوری می‌کند و آرامش خود را بیشتر از همه در روستا و در لحظه‌های کار و تلاش می‌یابد. در آن سو اما آنا دربرابر تلقی‌های سنتی اجتماع می‌ایستد. او به ساختارهای سنتی و خرد مسیحی پشت می‌کند، ساختار‌هایی که جامعه و خانواده را اولویت می‌بخشند و فرد را پیش پای اجتماع ذبح می‌کنند.‌ آنا تمام زندگی‌اش را بر سر عشقی فردی و شورمندانه قمار می‌کند اما نتیجه آن قمار در جامعه‌‌ای برزخی چیز جز بدنامی و فشار فزاینده اجتماعی برای او نیست. ‌ 
دو- آنا و لوین یک ویژگی مشترک اساسی دیگر هم دارند. هر دو عاشق می‌شوند. اما این عشق آن چیزی نیست که تصورش را می‌کردند. دراین جا تاثیر افکار شوپنهاور بر تولستوی آشکار است. شوپنهاور آن نیروی اصلی هستی که ما را به این سو آن سو می‌راند، آن نیرویی که تعیین می‌کند چه چیزی را اخلاقی یا منطقی بدانیم، نیرویی که ورای قدرت ما قرار دارد را «اراده معطوف به حیات» می‌خواند. وجود این اراده جز رنج برای ما در پی ندارد. این اراده ما را می‌فریبد، در حالی که فکر می‌کنیم به سوی اهداف خودمان می‌رویم در واقع درحال محقق کردن خواسته‌های آنیم، و این تمایز بین آنچه می‌خواهیم با آنچه در زندگی محقق می‌شود جز رنج نصبیمان نخواهد کرد. عشق یک نمونه برجسته ازین اراده است.‌ عشق احساسی شورمند نسبت به یک فرد در ما ایجاد می‌کند، احساسی که به نظر می‌رسد هدفی جز خود ندارد و ذاتا نیک است، ما حاضریم تمام محاسبات عقلانی را برای آن کنار بگذایم تا به معشوق خود برسیم. اما برای شوپنهاور در پس عشق همان حقیقت ثابت نهفته است، یعنی میل به ادامه و بقای حیات که در مادی‌ترین شکل چیزی جز تله‌ای برای بچه دار شدن است. عشق به زودی زائل خواهد شد و ما با رنج بزرگ کردن کودکان که ثمره‌ی آن عشق بلند مرتبه‌اند تنها خواهیم ماند!
در جای جای داستان می‌تواند حضور این اراده و پیروی ناخودآگاه شخصیت‌ها از آن را مشاهده کرد. آنا تمام زندگی خانوادگی و جایگاه اجتماع‌اش را پای عشق می‌گذارد، او به ورونسکی(معشوق‌اش) می‌گوید که حاضر است دست از همه چیز بشوید تنها برای این که با هم باشند. لوین نیز عاشق کیتی است و در نهایت به او می‌رسد اما برای او هم زندگی زناشویی با آن چه در فکر داشت متفاوت است، و در نتیجه تمایز میان تصورش از زندگی و واقعیتی که اراده معطوف به حیات رقم می‌زند او را درگیر نوعی از بحران معنا می‌کند. 
اما مواجه لوین و آنا با این اراده‌ی شر چگونه است؟ آنا در این جا نیز مدرن است. مدرن به معنای نفی آن چه هست. برای این کار او دست به نفی اراده  معطوف به حیات می‌زند، او خود کشی می‌کند تا خود را از چرخه سلطه‌ی آن رها می‌سازد. توصیف‌های معرکه تولستوی از صحنه‌های پایانی زندگی آنا در حالی که در کالسکه نشسته است و به سمت راه آهن می‌رود نشان می‌دهد چگونه آنا به تسلط این نیروی شر بر تک تک افراد جامعه آگاه می‌شود و در مورد تصمیمش مصمم‌تر.‌ مواجه لوین اما بسیار مشابه با راه حل‌های خود شوپنهاور است. برای شوپنهاور یکی از راه‌های رهایی از چنگال این اراده اندیشدن آگاه کننده است. به طور خاص راهبان بودایی تحت تعلیم اندیشه‌های بودا که می‌توانند از خودخواهی عبور کنند و بر خواست‌های خود مسلط شوند قادرند براین اراده و رنج حاصل از آن غلبه کنند. لوین هم در زمینه روسی-مسیحی خود به راه مشابهی می‌رود. او با تامل به نوعی ایمان مسیحی روستایی (نه کلیسایی) دست می‌یابد که در آن "خواستن" وجود ندارد جایی که زندگی را آن گونه که هست می‌پذیرد و خود را در دستان هدایتگری بزرگتر می‌یابد. 


          
            رمانی پر از شخصیت های متنوع و فعال... البته این از ویژگی های داستان پردازی لئون تولستوی است. تعدد شخصیت هاي موجود در  رمان تولستوی می‌تواند سبب سرگردانی خواننده شود، اما این در دوام خواندن و طی روایت مرتفع می‌شود و شما با اشخاص داستان کاملا همراه می‌شوید. در کل نمی توانم تولستوی را دوست نداشته باشم. هرچند تمام آثار او در یک اندازه و قامت نیستند، اما همگی از جمله آثار درخشان ادبیات کلاسیک به شمار می‌آیند.
 آنا کارنینا زنی صاحب کمال و صاحب جمال است که با خود بسیار صادق است. کتاب با این جمله کوبنده آغاز می‌شود:
خانواده های خوشبخت همه مثل هم‌اند، ولی خانواده های شوربخت، هریک بدبختی خاص خود را دارند.

زنی که می‌داند انتخاب و عملش خلاف اخلاق اجتماعی و فردی است و به نوعی گناه آلود است ولی فرصت زیستن، آنگونه که مطلوب و گواراست، را مغتنم می‌شمرد و در عین حال رنج این گزینش را برخود هموار می‌دارد. تولستوی شخصیت آنا را به‌گونه ساخته و پرداخته که آدمی میان سرزنش و ترحم بر او بر سر دو راهی می‌ماند. و این همان دوئالیتی اخلاق است که تفلسف در آن از علاقه‌مندی های تولستوی است.
به نظر من سروش حبیبی افتخار بهترین ترجمه از آثار تولستوی را از آن خود کرده.
          
            این شاهکار تموم شد و یکی از بهترین ها و حتی میشه گفت بهترین رمان کلاسیکی بود که خوندم،شخصیت پردازی تولستوی خیلی عالی بود،تعداد زیادی کاراکتر وارد داستان می شدند و شخصیت هر کدوم خیلی عالی شرح داده می شد،علاوه بر اینکه یک رمان عاشقانه خیلی عالی بود،از شرح دادن وضعیت سیاسی،اجتماعی ،وضع زنان،کشاورزی و دین هم غافل نشده بود ،رمان با اینکه طولانی هست،اما در سراسرش جذابیت و کشش خودش رو حفظ می کنه و هیچ جایی نبود که با خودم بگم نویسنده داره بیخودی کشش میده و جزئیات غیرضروری وارد داستان می کنه،راستش این رمان رو که خوندم یکمی نظرم راجع به جین آستین هم عوض شد و ناراحت شدم که جین آستین از نوشتن وضعیت جامعه از نظر سیاسی و اجتماعی غافل بوده ،بهرحال آناکارنیا یکی از بهترین امسالم شد .⁦ʕ·ᴥ·ʔ⁩

از متن کتاب:
استپان آرکادیچ لبخند زد. او این احساس لوین را خوب می‌شناخت. می‌دانست که برای او دخترهای دنیا دو دسته‌اند؛ یک دسته همه دختران غیر از او که صاحب همه عیبها و ضعف‌های آدمها هستند و دخترانی بسیار عادی‌اند و دسته دیگر فقط اوست که از هر عیبی پاک است و از همه آدمها برتر است. 

نباید تسلیم قهر گذشته شد و انسان می‌تواند زندگی خود را هر طور که بخواهد پیش ببرد.
          
            وقتی سالها بعد از غرق شدن تو دنیای جنگ و صلح، کتاب اعتراف تولستوی رو دستم گرفتم، دوباره عطش خوندن از این نویسندهٔ استثنایی اومد سراغم... از موضوع آنا کارنینا خوشم نمی‌اومد، برای همین رفتم سراغ یه مجموعه داستان کوتاه و بعد آخرین رمان بلند تولستوی، رستاخیز... که هر دوشون رو هم خیلی دوست داشتم...
ولی بعد دیدم واقعا نمیشه... امکان نداره اینطوری عاشق آثار این نویسنده باشم و مهم‌ترین کتابش رو نخونده بذارم!
این شد که دلو به دریا زدم و آنا کارنینا رو شروع کردم...
کتابی در مورد یه زن که به همسرش خیانت می‌کنه...

🔅🔅🔅🔅🔅🔅

من از همون اول، مسحور داستان شدم! اجرای صوتی آقای علی عمرانی عالی بود و به جز یه مورد (صدای شخصیت ورونسکی) به نظرم هیچ ایرادی نداشت و در واقع می‌تونم بگم یکی از بهترین اجراهاییه که تا به حال شنیدم :)
اینقدر داستان برام جذاب بود که دیدم صوتی خالی فایده نداره و نیاز دارم یه سری تیکه‌ها رو دوباره بخونم و رنگیشون کنم و کنارش یادداشت بنویسم!
و چون نسخهٔ الکترونیکی همون ترجمه رو جایی ندیدم،‌ خوندن متن رو از ترجمهٔ انگلیسی شروع کردم که خیلی تجربهٔ لذت‌بخشی بود :)

🔅🔅🔅🔅🔅🔅

کتاب چندین شخصیت داره که به فراخور داستان، ماجرا از دید یکیشون روایت میشه.
ولی دو‌ شخصیت محوری داستان، آنا کارنینا و کنستانتین لوین هستن. درسته که کتاب به اسم آنا کارنیناست ولی نقش لوین به هیچ‌وجه کمتر نیست، اگه نگیم بیشتره :)

من خودم عاشق شخصیت لوین شدم :) درسته که بخش‌های مربوط به آنا بسیار هنرمندانه نوشته شده بود ولی به خاطر موضوع ناراحت‌کننده‌ش خیلی وقتا خوندنش از آدم انرژی می‌گرفت... برعکس وقتی بعد از حرص خوردن از قسمت‌های مربوط به آنا، دوربین تولستوی می‌چرخید سمت لوین انگار دوباره سر حال می‌اومدم :)

لوین شخصیت خیلی خاصی داشت که تو هیچ‌کدوم از دسته‌بندی‌های جامعهٔ اون روزشون جا نمی‌گرفت، اشراف‌زاده بود ولی نه از اون نوع شهرنشینش که کار مفیدی به جز شرکت تو مجالس رقص و خوشگذرونی تو باشگاه‌های بازی و شراب‌نوشی ندارن... لوین روستانشینی بود که پابه‌پای دهقان‌هاش برای حاصل دادن زمین کار می‌کرد و حتی افکارش هم از بند کلیشه‌های جامعهٔ قرن نوزده روسیه آزاد بود...

لوین در واقع خود تولستوی بود... علاوه بر شباهت‌های زیاد در ظاهر زندگی، سیر شخصیتی لوین و افکاری که باهاشون دسته و پنجه نرم می‌کرد، کاملا آدمو یاد مسیری مینداخت که تولستوی تو اعتراف در موردش صحبت می‌کنه.

اما آنا...
این کتاب اصولا شخصیتی که از دستش حرص بخورم کم نداشت 😄 ولی خب، تولستوی یه طوری تو رو می‌برد تو دل هر شخصیت که دیگه سخت بود مرز بین افکار خودت و درونیات اون شخصیت رو تشخیص بدی! و تیکه‌های آنا...

با اینکه از لحاظ شخصیت و نوع زندگی نمی‌تونستیم بیشتر از این با هم فرق داشته باشیم، یه جاهایی جداً حیرت می‌کردم! می‌گفتم، آیا این فکرهای خود من نیست؟! تولستوی چطور اینا رو اینطوری نوشته؟ چطور میشه یه مرد بتونه اینجوری از دید یه زن به دنیا نگاه کنه؟!
البته به یه سری نکات سیری که برای شخصیت آنا چیده شده بود نقد دارم، ولی در مجموع، اینجا هم نوع نگاه تولستوی و گفتگوها بسیار استادانه بود...

🔅🔅🔅🔅🔅🔅

غیر از شخصیت‌پردازی عالی، توصیفات تولستوی هم معرکه بود... وقتی بارون می‌اومد تو هم خیس می‌شدی و موقع شکار می‌تونستی صدای شلپ شلپ پاهات تو تالاب‌ها رو بشنوی...
مثلا اون صحنهٔ دروی‌ محصول تو زمین... وقتی داشتم اون قسمت رو گوش می‌دادم جدا دلم می‌خواست همون لحظه یه داس بردارم و برم سر یه زمین محصول درو کنم 😄 اونم من! که از هر نوع فعالیت فیزیکی فراری‌ام 😅

🔅🔅🔅🔅🔅🔅

در نهایت، به نظر من، با وجود طولانی بودن هیچ‌کدوم از قسمت‌های این کتاب اضافه و قابل حذف نبود و من واقعا همه‌شو دوست داشتم، بعضیا رو بیشتر بعضیا رو کمتر :)
بنابراین، با توجه به اجرای خوب نسخهٔ صوتی، حتی اگه حوصلهٔ خوندن ۱۰۰۰ صفحه متن رو ندارید، بازم می‌تونید به این کتاب گوش بدید و از این شاهکار لذت ببرید :)
          
            همه مقصرند، همه قابل ترحمند
امروز بین مرورهای بهخوان،  متنی درباره‌ی آناکارنینا دیدم و چشمم برق زد. مگر می‌شد نخوانمش؟ درباره‌ی این زن چیزی را هرگز از دست نمی‌دهم. ذره‌ای را حتی. و بین کامنتها بده بستان و آمد و رفتی بود که تشویقم کرد این یادداشت را که یکی دو سال پیش نوشته بودم و چاپ هم شده ، شاید بیشتر به عنوان کامنتی بر آن بده‌بستان در کامنتهای یادداشت فاطمه‌ی عزیز، این جا نقل کنم.  
آناکارنینا يكي از پيچيده‌ترين، اصيل‌ترين و بدبخت‌ترين موجوداتي است كه نويسندگان در طول تاريخ بشر خلق كرده‌اند. براي من از آنهايي است كه هميشه حسرت آشنايي‌اش را داشته‌ام. از آنهايي كه دلت مي‌خواهد مي‌توانستي از نزديك ببينيش، با او هم‌كلام شوي و در چشمهايش نگاه كني.
آنا از آنهايي است كه به طرز بيمارگونه و وسواسي‌اي صداقت مي‌ورزند، هم با خودشان هم با ديگران. از آنهايي كه با جهان به منزله يك جاندارِ باهوش و حساس رفتار مي‌كنند، با او وارد درگيري و بده‌بستان مي‌شوند. زخم مي‌زنند و زخم مي‌خورند. آنا از آنهايي است كه با همه وجودشان زندگي مي‌كنند. با همه وجودشان درگير مي‌شوند. با همه وجودشان مي‌بينند، مي‌شنوند و وارد بازي مي‌شوند. انگار مجبورند. ناچارند. انگار راه ديگري نيست. انگار همه همين كار را مي‌كنند. انگار همه همين قدر ابله، راستگو، مجنون و به شكل ناگزيري، خودشانند. ولي همه اين طور نيستند و فاجعه از همين جا شروع مي‌شود. آنا مصداق تمام و كمال آدمهايي است كه اطرافيانش مدام دارند بهشان گوشزد مي‌كنند« هي! سخت نگير! دنيا اصلا اين طوري نيست!» جايي در انتهاي رمان-  دو ماه بعد از اين كه آنا آن بلا را سر خودش مي‌آورد- مادرِ كنت ورونسكي دارد به مردي كه رفيقِ پسرش است مي‌گويد « زندگي آن زن همان طور كه اين جور زنها سزاوارش هستند تمام شد». رفيقِ ورونسكي مي‌گويد « مي‌دانم چه قدر براي شما گران تمام شده ولي نبايد قضاوت كنيم» و كنتس مي‌گويد « هر چه مي‌خواهيد بگوييد ولي او زن بدي بود. اين چه جنوني بود؟ مي‌خواهيد بگوييد صداقت و اصالت داشت؟ فرض كنيم كه داشت، با آن هم خودش را نابود كرد هم دو مرد نازنين را: شوهرش را و پسر بدبخت مرا.»
تولستوي خودش در طول اين داستانِ عجيب همان كاري را مي‌كند كه رفيقِ ورونسكي مي‌گويد، قضاوت نمي‌كند. فقط با نبوغ و مهارتي فرا‌ انساني صحنه را مي‌چيند و آدمها را حركت مي‌دهد ميان ترديد و يقين، اندوه و خوشي و راستي و تظاهر تا ما ببينيم و با گوشت و پوستمان حس كنيم كه زندگي مي‌تواند چه قدر درهم پيچيده، غيرقابل داوري، متناقض، رنج‌آور و باشكوه باشد. چند سال پیش وقتی جو رایت به کمک نبوغ تام استوپارد نسخه سینمایی جدیدی از این رمان روی پرده برد در مقاله ای ازیک استاد دانشگاه ویرجینیا توصیفی دیدم که شاید داشت عمق غیرممکنی را که تولستوی در این کتاب با خلق زنی که همزمان قربانی و قهرمان است ممکن کرده است نشانمان می داد:
وقتي تولستوي آن اول، كار روي اين رمان را شروع كرد آنا را يك زن بوالهوس توخالي تصور كرده بود. اما همان طور كه جلو رفت همدردي و سمپاتي‌اش با مخمصه‌اي كه آنا در آن بود بيشتر شد و اين در حالي بود كه او قصد نداشت آنا را ببخشد و عفو كند. آنا بابت تصميماتش و كارهايش اخلاقا مسوول بود. حسي كه شايد بعضي از خواننده‌ها هم هميشه درباره او داشته‌اند. اما آنا يك شمايل تراژيك است. در اين شكي نيست. تولستوي با ساختن اين شمايل تراژيك مي‌خواهد اين را حقيقت را نشان بدهد كه خانواده‌هاي از هم گسيخته، شورو اشتياق‌هايي كه پايشان روي زمين نيست و تنهايي آدم‌ها، در مركز تجربه‌ي زندگي مدرن هستند. اينجا جايي است كه هيچ كس در امان نيست. همه مقصرند و همه قابل ترحمند. چون در نهايت همه دارند در دهان تجربه‌اي تراژيك روزگار مي‌گذرانند.
          
            انکار واقعیت، جواب مسئله نیست.
سیاهه‌ی خود را با جمله‌ای از کتاب آغاز کردم،
در اینکه آناکارنینا یکی از شاهکارهای ادبیات روسیه و جهان محسوب می گردد هیچ شکی وجود ندارد اما به عهدی که از روز پیوستنم به گودریدز با خود بستم، وفادارم و نتوانستم واقعیتی که به هنگام خواندن این کتاب تجربه کردم را انکار کنم.

باباطاهر عریان فرموده‌اند:
"یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد"

بله، سلایق ما آدم‌ها متفاوت است و قرار نیست اگر نیمی از دنیا حتی اکثریت مطلق کتابی را مورد اقبال خود قرار دهند، مورد پسند و اقبال باقی‌ماندگان قرار گیرد.

آشنایی من با عنوان کتاب بر می‌گردد به فرمایشات «هاروکی موراکامی» عزیز و نویسنده‌ی مورد علاقه‌ام و آنقدر در داستان‌هایش من را به این کتاب لینک کرد تا به سراغش آمدم اما...
یک کلام ختم کلام خوشم نیامد!

در گذشته‌ای نه چندان دور نخست به پیشنهاد یکی از دوستان عزیزم، فیلم اقتباسی این کتاب را تماشا کردم و حال می‌توانم تایید کنم که فیلم کاملا منطبق و استوار بر کتاب ساخته شده بود و حقیقتا همانطور که بارها عرض کرده‌ام عاشق آن فیلم بود و با همان عشق روزها روز بعد به سراغ خواندن کتاب آمدم.

کتاب از همان ابتدا با اطناب‌های آقای تولستوی آغاز گردید، البته خاطرنشان می کنم که من به هیچ‌وجه از اطناب فراری نیستم همانطور که از اطناب‌های عالیجناب فردوسی که از نوع مقبول بود فقط و فقط و فقط لذت می‌بردم چون آن اطناب ها به هیچ‌وجه موجب کسالت من نمی‌گردید و همچنین شناسنامه و مهر ادبی ایشان در شاهنامه محسوب می‌گشت و یا در رمانِ «عشق در زمان وبا» اثر نویسنده‌ي مورد علاقه‌ام «گابریل گارسیا مارکز» اطناب‌های دیوانه‌کننده و به هم پیوسته‌ی او از نوع التذاذ بود که در وصف معشوق به زیبایی هرچه تمام‌تر بیان شده بود و من را میخ‌کوب خود کرده بود اما در این رمان از همان ابتدای داستان نگرانی خود را بیان کردم که ممکن است در روزهای بعد، از خواندن کتاب لذت نبرم و شد آنچه که پیشبینی کرده بودم!
برای حقیر اطناب‌های تولستوی پوچ و بی‌ارزش بود و در ادبیات از نوع تطویل یعنی اطنابی که من را سراسر دچار تجربه‌ی پوچی، پریشانی، خستگی و کسالت کرد!

با ذکر این نکته که اعتراف می‌کنم با جناب تولستوی هیچ دعوای خونی نداشته و ندارم همانطور که پیش‌تر برای نوول جذاب و خواندنی «مرگ ایوان ایلیچ» پنج ستاره منظور نمودم برای این کتاب تنها دو ستاره آن‌هم تنها بخاطر هسته‌ی داستان و همچنین فیلمی که عاشق شده بودم منظور می‌کنم.
پایان

هشتم مرداد یک‌هزار و چهارصد
          
                یکی از بهترین کتاب هایی که خوانده ام آناکارنینا اثر لئو تولستوی هست 
واقعا لذت بخش بود همیشه اتفاقات این کتاب رو من حس میکنم. تولستوی واقعا نویسنده بزرگیه من با آناکارنینا احساس همدردی کردم و وقتی هم در ریل قطار خودکشی کرد من بمدت یه هفته افسرده و  از زندگی ام افتاده بودم هیچ چیز رنگ نداشت. اصلا زندگی بدون عشق معنا نداره.. 
من خواندن این کتاب رو پیشنهاد میکنم.
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.