صفحهی آخر رو خوندم، کتاب رو بستم و شروع کردم به گریه.
تا اینجا هر چی جلوتر رفتهام، این مجموعه بیشتر غافلگیرم کرده. نمیدونم آیا جلدهای بعدی هم میتونن منو به همین اندازه شگفتزده کنن؟ شک دارم راستش. شک دارم موقع خوندن جلدهای بعدی هم تا اینحد استرس داشته باشم که خدایا، این ماجرا به خیر میگذره یا نه؟ شک دارم که جلدهای بعدی هم بتونن من رو تا این اندازه غمگین کنن، بتونن به حدی درگیرم کنن که نصفهشب از خواب بیدار شم و بیمقدمه از خودم بپرسم "بعد از این غم، من با چه دلی میتونم ادامهی ماجرا رو بخونم؟"
بله. از یک جای داستان تا آخر، من کتاب رو با بغض میخوندم. از یه جایی به بعد، چشمهام خیس بود. زمانی که شخصیتهای کتاب بالاخره به آسایشی نسبی دست پیدا کرده بودن، من یک جای خالی بزرگ رو بینشون میدیدم و بدجوری قلبم میگرفت.
الان میبینم که آتش بدون دود بیشتر از اونی که فکرش رو میکردم بر من، بر ذهنیت و افکارم، بر روحیات و رفتارم تاثیر گذاشته.
حالا من مثل آلنی، دغدغهمندم. مثل یاماق، غمگینم. در باطن، مثل آتمیش، پر شر و شورم و ساده و تنها؛
و در ظاهر مثل آلا، آرومم.
مثل آرپاچی، آشفتهام؛ مثل پالاز، سردرگم؛
و همچنان، حیرتزده از قدرت قلم آقای ابراهیمی.
پ.ن۱: راستش بابت اتفاقی که در داستان افتاد، از آقای ابراهیمی دلخورم. اما یک تشکر بسیار بزرگ و از صمیم قلب به ایشون بدهکارم بهخاطر مفاهیمی که تا اینجا از کتابشون و قلمشون یاد گرفتهم. 🥲🌱
پ.ن۲: واقعاً نمیدونم کی باید کتاب چهارم رو شروع کنم. نمیدونم چهجوری میتونم مجموعه رو ادامه بدم. احتمالاً لازمه به خودم زمان بدم.
پ.ن۳: نقش چای در داستان خیلی خوب و بهجا بود جدی. 😭😂