Aylin𖧧

Aylin𖧧

بلاگر
@applesmell333
عضویت

تیر 1402

83 دنبال شده

201 دنبال کننده

                قلم، کتاب، حرم. بهانه‌هایم برای زندگی.
              
AppleSmellAndJasmine

یادداشت‌ها

نمایش همه
Aylin𖧧

Aylin𖧧

1404/5/30

        صفحه‌ی آخر رو خوندم، کتاب رو بستم و شروع کردم به گریه.
تا این‌جا هر چی جلوتر رفته‌ام، این مجموعه بیشتر غافلگیرم کرده. نمی‌دونم آیا جلدهای بعدی هم می‌تونن منو به همین اندازه شگفت‌زده کنن؟ شک دارم راستش. شک دارم موقع خوندن جلدهای بعدی هم تا این‌حد استرس داشته باشم که خدایا، این ماجرا به خیر می‌گذره یا نه؟ شک دارم که جلدهای بعدی هم بتونن من رو تا این اندازه غمگین کنن، بتونن به حدی درگیرم کنن که نصفه‌شب از خواب بیدار شم و بی‌مقدمه از خودم بپرسم "بعد از این غم، من با چه دلی می‌تونم ادامه‌ی ماجرا رو بخونم؟"
بله. از یک جای داستان تا آخر، من کتاب رو با بغض می‌خوندم. از یه جایی به بعد، چشم‌هام خیس بود. زمانی که شخصیت‌های کتاب بالاخره به آسایشی نسبی دست پیدا کرده بودن، من یک جای خالی بزرگ رو بین‌شون می‌دیدم و بدجوری قلبم می‌گرفت.
الان می‌بینم که آتش بدون دود بیشتر از اونی که فکرش رو می‌کردم بر من، بر ذهنیت و افکارم، بر روحیات و رفتارم تاثیر گذاشته. 
حالا من مثل آلنی، دغدغه‌مندم. مثل یاماق، غمگینم. در باطن، مثل آت‌میش، پر شر و شورم و ساده و تنها؛
و در ظاهر مثل آلا، آرومم.
مثل آرپاچی، آشفته‌ام؛ مثل پالاز، سردرگم؛
و همچنان، حیرت‌زده از قدرت قلم آقای ابراهیمی. 

پ.ن۱: راستش بابت اتفاقی که در داستان افتاد، از آقای ابراهیمی دلخورم. اما یک تشکر بسیار بزرگ و از صمیم قلب به ایشون بدهکارم به‌خاطر مفاهیمی که تا این‌جا از کتاب‌شون و قلم‌شون یاد گرفته‌م. 🥲🌱
پ.ن۲: واقعاً نمی‌دونم کی باید کتاب چهارم رو شروع کنم. نمی‌دونم چه‌جوری می‌تونم مجموعه رو ادامه بدم. احتمالاً لازمه به خودم زمان بدم.
پ.ن۳: نقش چای در داستان خیلی خوب و به‌جا بود جدی. 😭😂
      

34

Aylin𖧧

Aylin𖧧

1404/5/25

        اگه از من بپرسید احساسم نسبت به قلم آقای ابراهیمی چیه، اولین جوابی که به ذهنم می‌رسه اینه: این قلم منو جادو کرده.
و این جادو مثل جادوی صحراست؛ ساده و صمیمی و باشکوه. کافیه کتاب رو باز کنی و چشمت به دو خط از متن داستان بیفته، تا این قلم تو رو درون کتاب بکشه و مرزهای زمان و مکان رو محو کنه. این قلم، درست مثل صحرایی که درباره‌اش می‌نویسه، پر از شگفتیه. و من هیچ‌جوره نمی‌تونم رازش رو کشف کنم. نمی‌تونم درک کنم که چه‌طور این شخصیت‌ها این‌قدر به دلم نشسته‌ان؛ چی باعث می‌شه حس کنم تموم وقایع کتاب رو به چشم دیده‌ام، اصلاً چه‌جوریه که این شخصیت‌ها این‌قدر واقعی‌ان؟!
من این جلد رو خیلی خیلی دوستش دارم. پر بود از کشمکش، جبهه‌گیری‌ها، تردیدها، یقین‌ها، تصمیم‌های سخت و از همه مهم‌تر، انتظار...
همون اول از شخصیت آلنی خوشم اومد؛ اما اگه بخوام یه نفر رو به عنوان شخصیت موردعلاقه‌ام معرفی کنم، قطعاً می‌گم آت‌میش. نه فقط تو این جلد؛ من فکر نمی‌کنم دیگه تو کل مجموعه، شخصیتی به اندازه‌ی آت‌میش موردعلاقه‌ام باشه :>
یاماق نماینده‌ی من تو کتاب بود. 😂 درست مثل من، مدام نگران آت‌میش بود و دلشوره داشت که نکنه بلایی سرش بیاد. رفاقت برادرگونه و قشنگی با هم داشتن و من دلم می‌خواست تمرکز داستان بیشتر روی این دو باشه.
اون دو جمله‌ی آخر کتاب (قبل از شعری که در پایان آورده شده) خیلییی به دلم نشست.  🥹✨
      

7

Aylin𖧧

Aylin𖧧

1404/5/17

        در حال حاضر دارم کتاب سوم رو می‌خونم ولی دوست داشتم برای هر جلد یک یادداشت جدا بنویسم. 
می‌تونم بگم هیچ چیز در مورد این مجموعه نمی‌دونستم وقتی رفتم سراغش. فقط می‌دونستم قراره اسم شخصیت‌ها رو دوست داشته باشم. زمانی که می‌خواستم همین کتاب اول رو از کتابخونه امانت بگیرم، خانم کتابدار نگاهی بهم انداخت و گفت برای خوندنش باید صبور باشی ها. هفت جلده. (گمون کنم حالا متوجه شده‌ام که منظور ایشون از صبوری، چی بود😭😂)
خونه‌ی مامان‌بزرگم بودم وقتی شروعش کردم. «گوکلان به یموت دختر نمی‌دهد و از یموت دختر نمی‌آورد-هنوز هم.» و چند صفحه بیشتر نگذشته بود که متوجه شدم این کتاب و این مجموعه، قطعاً ارزش خوندن و صبوری و هر بلایی که ممکنه حین خوندن سرم بیاد (و اصلاً هم منظورم مرگِ شخصیت‌های موردعلاقه‌ام نیست😭😂) رو داره. 
هنوز هم نمی‌دونم چه احساسی نسبت به سولماز و گالان دارم. نمی‌دونم دوستشون دارم، یا ازشون متنفرم. هر دو، شخصیت‌های خاص و غریبی‌ان واقعاً. خیلی خیلی خیلی حرص خوردم از دستشون، گاهی دلم می‌خواست یا سر خودمو به دیوار بکوبم یا سر این دوتا رو؛ اما وقتی کنار هم و با هم بودن، لبخند رو لب‌هام می‌نشست. «آنها، با هم که می‌خندند، معنی همه چیز را عوض می‌کنند.»
شخصیت موردعلاقه‌ام تو این جلد بویان‌میش بود و رفاقتش با گالان رو خیلی خیلی دوست داشتم. و همچنین توماج، یت‌میش و قاباغ... 
با پایان کتاب اول، دلم سوخت حقیقتاً. کاش می‌شد جلوی این اتفاقات رو گرفت، کاش ماجرا طور دیگه‌ای رقم می‌خورد، ولی به قول خود آقای ابراهیمی «تاریخ به انتظار تصمیم تو نخواهد نشست» و این اتفاقات، ناگزیر باید رخ می‌داد...🥲
در برابر این حجم از زیبایی و قدرت قلم آقای ابراهیمی هم زبانم قاصر است واقعاً. اگه -مثل منِ پیش از خوندن این کتاب- با قلم ایشون آشنا نیستید، تردید نکنید. خودتون بخونید و ببینید. 
      

9

Aylin𖧧

Aylin𖧧

1404/5/1

        به قول دکتر شریعتی: «در درون همه‌ی ما یک عمرِ سعد هست؛ من بیش از همه از عمر سعد شدن می‌ترسم.» 
حین خوندن داستان، خودمو جای عمر ابن‌سعد می‌گذاشتم و با خودم می‌گفتم اگه من بودم چی کار می‌کردم؟ آره، بعد گذر هزار و چهارصد سال از واقعه، آسونه که بگی امام حسین -علیه السلام- رو یاری می‌کنی؛ اما اگه واقعاً تو همچین موقعیتی قرار بگیری چی؟
خیلی وقت بود می‌خواستم این کتاب رو بخونم و شروع داستان هم منو جذب خودش کرد. قلم نویسنده رو هم دوست داشتم. با خودم فکر می‌کردم چرا امتیازهایی که به این کتاب داده شده این‌قدر کم بوده؟ این کتاب که حتی منابع دیالوگ‌ها رو هم ذکر کرده!
ولی وقتی به ماجرای امان‌نامه و روز عاشورا رسیدم، متوجه شدم چرا.
اجازه بدید با وجود اطلاعات ناکافی و ناقصم در مورد واقعه‌ی عاشورا و نکات داستان‌نویسی، نظرم رو درباره‌ی داستان بگم. فکر می‌کنم فضاسازی داستان بسیار جای کار داشت. درسته که دیالوگ‌های مهم از منابع تاریخی آورده شده بود (هرچند به نظرم می‌شد همین جملات رو هم بهتر ترجمه کرد)، اما صحنه‌ها و شخصیت‌پردازی واقعاً اشکال داشت. به‌ویژه قضیه‌ی امان‌نامه و صحنه‌ی رزم و شهادت حضرت علی‌اکبر علیه السلام. ترتیب بعضی وقایع و دیالوگ‌ها هم فکر می‌کنم باید اصلاح می‌شد.
مثلاً در مورد موضوع امان‌نامه، من خونده بودم که شمر امان‌نامه رو از ابن‌زیاد می‌گیره؛ نه این که همین جوری با حرف‌های ابن‌سعد بلند شه بره سمت حضرت عباس و برادرهاشون. یا قرة ابن‌قیس که تو این داستان رو به عمر سعد و شمر گفت که اگه جناب حر به من می‌گفت با چه نیتی سمت لشکر امام حسین می‌ره منم باهاش می‌رفتم، گویا این حرف رو مدت‌ها بعد از واقعه‌ی عاشورا گفته.
نکته‌ی بعدی که بسیار بسیار بسیار برام مهمه، اینه که شخصیت امام حسین -علیه السلام- تو داستان چه جوری نشون داده شده. با در نظر گرفتن این که داستان از دید شخص منفی ماجرا بود، باز هم شخصیتی که در این داستان از امام حسین دیدیم قابل قبول نبود به نظرم. چه در لحظه‌ی شهادت حضرت علی‌اکبر، چه هنگامی که حضرت اباالفضل -علیه السلام- به سمت فرات می‌رفتن و چه هنگام صحبت با دشمن و اتمام حجت کردنشون. 
ولی از حق نگذریم، داستانْ شخصیت حضرت اباالفضل رو خیلی خوب نمایش داده بود. درسته که رابطه‌ی برادریِ قشنگ بین امام حسین و حضرت عباس رو خیلی ندیدیم، یا اون احترام ویژه‌ی حضرت عباس به امام حسین در داستان حس نشد، اما قدرت و صلابتی که داستان از ایشون برامون گفت یا صحنه‌ای که کودکان حرم دور حضرت حلقه زدن و از ایشون آب خواستن، خیلی خیلی به دلم نشست. 
شهادت جناب حر رو ندیدیم در داستان. و همین باعث می‌شه که بگم داستانِ ایشون انگار کامل نشد. ولی صحنه‌ی رزم یزید ابن‌زیاد رو دوست داشتم.
بعد از واقعه‌ی عاشورا، داستان خیلی سریع پیش رفت. و با ورود مختار به داستان، متوجه شدم که در اولین فرصت باید سریال مختارنامه رو کامل ببینم. 
خلاصه که داستان می‌تونست خیلی خیلی کامل‌تر و بهتر باشه. به نظرم این کتاب رو بخونید، ولی با این دید سمتش بیایید که صرفاً می‌خواید واقعه رو از دید شخصیت‌های منفی ببینید؛ نه به عنوان منبعی درباره‌ی رخدادهای واقعه‌ی عاشورا.

پ.ن: حفص ابن‌عمر ابن‌سعد، روز قیامت منتظرم باش🗡️🗡️🗡️🗡️🗡️
      

27

Aylin𖧧

Aylin𖧧

1404/2/18

        حیف این کتاب نبود که پایانش این‌طوری باشه؟
درک می‌کنم که نوشتن چنین روایت سنگینی خیلی سخته؛ به‌ویژه با راوی اول شخص. داستان رفته بود سراغ نقش فرزندان امام حسن علیه السلام در واقعه‌ی عاشورا و خب، انتخاب این موضوع بسیار تحسین‌برانگیزه.
انتخاب راویان داستان هم از نظرم خیلی هوشمندانه بود و لقبی که نویسنده بهشون داده بودن خیلی به دلم نشست؛ آفتاب، ماه و آینه :) و وای که چه‌قدر دوست داشتم فصل‌هایی رو که از زبان حضرت قاسم روایت می‌شد 😭🌿
فضاسازی داستان امتیاز بالایی ازم می‌گیره راستش. حین خوندن کتاب احساس می‌کردم تو خونه‌ی امام حسن مجتبی‌ام، یا با کاروان اباعبدالله همراه شده‌ام و از مدینه تا مکه، از مکه تا کربلا، منزل به منزل پیش می‌رم. حس دوست‌داشتنی‌ای که حین خوندن کتاب داشتم یه‌جورایی تکرارنشدنیه. رابطه‌ی میون شخصیت‌های داستان، اون عشق و احترام بینشون خیلی به دلم نشست. خیلی هم ذوق می‌کردم موقع خوندن-😭💕
ازدواج جناب حسن مثنی و بانو فاطمه بنت الحسین، واقعاً قشنگ توصیف شده بود. این‌قدر اون بوسه به روی انگشتر رو دوست داشتم که نمی‌دونم چه‌طور بگم.😭💚
صحنه‌ای که خبر شهادت جناب مسلم رسید منو به گریه انداخت. خیلی خیلی حزن‌آور و زیبا به تصویر کشیده شده بود. به جرات می‌گم که یکی از بهترین صحنه‌های داستان بود. 
اون اضطرابی که بر کاروان حاکم بود، اون ترسی که از پایان ناگوار واقعه در دل‌ها وجود داشت به‌خوبی توصیف شده بود، اما رسیدن به یقین خیلی به چشم نیومد؛ در حالی که مهمتر بود. داستان، داستانِ زندگی شخصیت‌هایی معصوم بود؛ می‌دونید؟ اون عصمت، اون شجاعت، اون اخلاص، کاش بیشتر دیده می‌شد. صحنه‌ی زیبای "احلی من العسل" که باید یکی از درخشان‌ترین بخش‌های داستان می‌بود، خیلی به چشم نیومد به نظرم.
و اما عاشورا. ناراحتم. انگار با عجله نوشته شده بود. صحنه‌ای که باید اوج ایثار و عشق رو به نمایش می‌گذاشت، صحنه‌ای که تموم داستان به‌خاطرش نوشته شده بود و تموم اتفاقات رخ داد تا به اون برسه، توی چند صفحه جمع شده بود. (البته سر صحنه‌ی شهادت جناب عبدالله ابن الحسن مُردم) 
بهم اجازه بدین با همین یه ذره سوادی که درباره‌ی واقعه‌ی عاشورا دارم، اینو هم بگم که موقع تطبیق بعضی رخدادهای این داستان با اطلاعاتی که قبلاً در مورد واقعه داشتم، کمی گیج شدم. 
از خانم نویسنده بسیار ممنونم که ابتدای کتاب ذکر کرده بودن عنصر خیال در داستان دخیله. خوندن این کتاب رو پیشنهاد می‌کنم (چون حال خوبی که موقع خوندن داشتم، ارزششو داشت) ولی نه به عنوان کتابی که بشه از نظر تاریخی بهش استناد کرد. اطلاعات خوبی داشت؛ ولی تفکیک رخدادهای حقیقی از اتفاقات خیالی داستان کار بسیار سختی بود و برای متوجه‌شدنِ بعضی اتفاقات باید از قبل درباره‌اش اطلاعاتی داشته باشید. 
در پایان باید بگم خوندنِ کتابی درباره‌ی فرزندان امام حسن مجتبی و حضور پررنگشون در قیام امام حسین، خیلی تجربه‌ی دوست‌داشتنی‌ای بود و لازمه که توجه‌مون به این موضوع بیشتر بشه :>💚
      

38

Aylin𖧧

Aylin𖧧

1404/2/1

        کتاب رو بستم و دیدم خدای من؛ تشنمه.
پنج ستاره؛ به‌خاطر فضاسازی داستان و تصویر دقیقی که از وضعیت بحرانی خلق شده بود. من کسی نبودم که ماجراها رو از بیرون تماشا می‌کرد؛ بلکه همراه شخصیت‌های داستان در بطن بحران لوله‌های خالی بودم و برای زنده‌موندن می‌جنگیدم.
پنج ستاره؛ به‌خاطر احساساتی که ماهرانه به تصویر کشیده شده بود و عمیقاً می‌تونستم درکشون کنم.
به‌خاطر اون تصویرهای کوتاه بین داستان؛ خیلی پسندیدمشون.
به‌خاطر کلتون و متفاوت بودنش. گاهی دلم می‌خواست فقط او داستان رو روایت کنه.
به‌خاطر الیسا و قابل اعتماد بودنش. بهش افتخار می‌کنم.
به‌خاطر جکی و شکست‌ناپذیری‌ش (باید اعتراف کنم بعضی جاها خیلی از دستش حرص می‌خوردم.)
به‌خاطر گرت که دوستش داشتم چون گاهی منو یاد یکی از شخصیت‌های داستانیِ خودم می‌انداخت. 
و به‌خاطر پایان داستان که باعث شد بغض کنم.
تو این برهه از زمان و با وجود فشار روانی نزدیک کنکور، این کتاب و تصویرسازیِ محشرش از بحران احتمالاً یکی از بدترین هدیه‌هایی بود که می‌تونستم به خودم بدم؛ اما خب باز شد، دیده شد و خیلی هم پسندیده شد. 
      

48

Aylin𖧧

Aylin𖧧

1403/12/18

        من با این کتاب، با این مجموعه، زندگی کردم.
امتیاز پنج ستاره برای این جلد کمی متعصبانه‌ست؛ اما حاضر نیستم تغییرش بدم. چون داستان به اندازه‌ای هیجان‌انگیز بود و شخصیت‌های اصلی به قدری دوست‌داشتنی بودن که اون چندتا ایراد داستان رو بپوشونن.
یه موضوعی که درباره‌ی قلم خانم نیلسن دوست دارم، اینه که سعی نمی‌کنن پایان داستان‌شون غیرمنتظره و برخلاف انتظار مخاطب باشه. ایشون داستان رو همون‌طور که مخاطب انتظار داره و دلش می‌خواد به پایان می‌رسونن، در حالی که داستان از ابتدا و در هر قدم اون‌قدرررر صحنه‌های غافلگیرکننده و غیرمنتظره داشته که مخاطب فکرش رو هم نمی‌کرده و جذب داستان شده و در پایان هم کتاب رو با رضایت به پایان می‌رسونه. پایان همونیه که ما می‌خوایم؛ اما نه با اون روشی که فکرشو می‌کردیم. 
مرسی که تو ذوقمون نزدید خانم نیلسن 🫶🏻
من صفحه‌صفحه‌ی این کتاب رو با قلبم خوندم. بعضی جاها می‌ترسیدم، بعضی جاها غمگین بودم، با خوندن یه صفحه ذوق می‌کردم و با خوندن صفحه‌ی دیگه استرس می‌گرفتم. با شیطنت‌های شخصیت اصلی یا دیدن تلاش و موفقیتش، نیشم تا بناگوش باز می‌شد😂 و با دیدن غم و ناراحتی‌ش، دلم می‌گرفت. توی چند صحنه از داستان، دلم خیلی خیلی خیلی سوخت و چند سطری از داستان هم بود که منو به گریه انداخت. 
تک‌تک عناصری که وارد داستان می‌شدن، بعداً به درد می‌خوردن. هر اتفاقی که می‌افتاد، یه دلیلی داشت که مخاطب بعداً متوجهش می‌شد =) یه قسمتی بود که با خودم گفتم دیگه واقعا فکر نمی‌کنم این بخش جایی تو داستان داشته باشه. و بعد چی شد؟ همون موضوع زمینه‌ای برا یه غافلگیری دیگه بود :)))
سلطنت پنهان این‌جوریه که: ما به عنوان خواننده‌ی کتاب هیچ کاری از دستمون برنمی‌آد جز این‌که برا شخصیت اصلی دعا کنیم؛ و عجب تفاهمی! اتفاقاً خود شخصیت اصلی هم کاری از دستش برنمی‌آد جز این‌که برا خودش دعا کنه😭😭
از اون‌جا که دیگه خوب شناخته بودمش، توی این جلد بیشتر به خودش و کارای عجیب‌غریبش اعتماد داشتم. به‌ویژه چون از اصلِ "یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت" پیروی می‌کرد😀 زمانی که نقشه می‌کشید یعنی حالش خوب بود؛ هر قدر هم که نقشه‌اش احمقانه بود، بهتر! مواقعی که می‌گفت هیچ راهی برای نجات از مخمصه‌ای که توش افتاده نداره، دلم می‌ریخت و می‌ترسیدم که ناامید بشه؛ ولی باز به هوش و شجاعتش اعتماد داشتم و منتظر بودم ببینم که این‌بار چه‌جوری می‌خواد غافلگیرم کنه!
من واقعاً هوش این بچه رو تحسین می‌کنم. از شجاعت و نترس بودنش خوشم می‌آد. متعهد بودن و وفادار بودنش رو خیلی دوست دارم. مواقعی که درست مثل یک پادشاه و به قصد دفاع از کشورش صحبت می‌کرد، بهش افتخار می‌کردم خیلی-😭
از هارلو، مات و کرویان بسیار بسیار بسیار متشکرم. کاش می‌شد نقش کرویان بیشتر باشه :") با رفتار و حرف‌های رفقای شخصیت اصلی هم خیلی اکلیلی شدم راستش- و آماریندا؛ ببخشید که اون اوایل ازت خوشم نمی‌اومد :")😂
هر فصل کتاب به خودیِ خود استرس‌زا بود خب؟ اما از حدود صدوپنجاه صفحه مونده تا پایان کتاب، این استرس افزایش پیدا کرد و غم درونش هم بیشتر و بیشتر می‌شد :"""""") و همین اضطراب خیلی دلچسب بود حقیقتش -.-
آها راستی، اون صحنه که شخصیت داون توش نقش داشت خیلی باحال بود پسندیدم :")😂
صحنه‌ی چشمک‌زدن فینک هم خیلی ناز بودددد😭
یه جاهایی بود که خب، خوش‌بینانه پیش رفت. یه اشکال ریز دیگه هم بود اما همون‌طور که اولش گفتم، نقاط قوت کتاب باعث می‌شه نادیده بگیریمشون.
نمی‌دونم درباره‌ی نکته‌ی بعدی اصلاً حق اظهار نظر دارم یا نه؛ ولی خب. می‌دونید، من دوست داشتم مفهوم عشق، خیلی روان‌تر و دلنشین‌تر بیان بشه. اون مفهومی که نویسنده می‌خواست به مخاطب برسونه رو درک می‌کردم، خیلی هم موافقشم؛ اما دلم می‌خواست قشنگ‌تر به تصویر کشیده بشه.
خلاصه، خوشحالم که چند روزی از زندگی‌م رو همراه پادشاه کارتیا (-.-) و مردمش سپری کردم. همراهی با اون‌ها بسیار شیرین و لذت‌بخش بود و البته می‌دونم که این پایان ماجرای من و کارتیا نیست؛ منتظر روزی‌ام که بتونم جلدهای بعدیش رو بخونم :")
بعله.
خوندن این مجموعه شدیدااااا پیشنهاد می‌شه.
      

56

Aylin𖧧

Aylin𖧧

1403/12/1

        همون موقع که اسم خانم نیلسن رو روی جلد کتاب دیدم باید می‌دونستم که با چه کتابی روبه‌روئم. قبلاً کتابِ «یک شب فاصله» رو از ایشون خونده بودم که عاشقش شدم و به دوستانِ دیگه‌ای هم پیشنهاد دادم و اون‌ها هم خوندنش و عاشقش شدن.
عصر یه روز زمستونی (دقیق‌تر بخوام بگم، هفته‌ی پیش) تصمیم داشتم بعد از مدت‌ها، از کتابخونه کتاب امانت بگیرم. داشتم بین قفسه‌ها راه می‌رفتم و اسم کتاب‌ها رو می‌خوندم که این کتاب صدام زد. و حس کردم اگه اونو برندارم، بعداً پشیمون می‌شم. 
چه کار خوبی کردم که برداشتمش! همون شب شروع کردم به خوندن. و از همون سطر اول، غرق کتاب شدم و همراهِ سیج. موقع خوندنش گذر زمان رو احساس نمی‌کردم. دنیای خودمو فراموش می‌کردم و وارد دنیای سیج و ماجراهاش می‌شدم.
و اما سیج... سیجِ عزیزم. این پسر لجباز و یک‌دنده و باهوش و سرسخت و دردسرساز که خیلی نگرانش بودم، خیلی نگرانش هستم و احتمالاً خیلی نگرانش خواهم بود همچنان. 😭😂 وقتی می‌دیدم پای حرفش می‌ایسته و پا پس نمی‌کشه خیلی بهش افتخار می‌کردم؛ اما گاهی واقعاً از دستش حرص می‌خوردم و دلم می‌خواست سرش داد بکشم. (که در اکثر موارد، بعداً حق رو به او می‌دادم.) وقتی می‌دیدم نقشه‌های زیرکانه‌اش نتیجه می‌ده یه لبخند بزرگ و موذیانه رو لب‌هام می‌نشست.
شخصیت مات رو هم دوست داشتم. ایموجین رو هم. توبیاس هم اون آخرا بامزه بود. از لرد کرویان ممنونم. از آماریندا خوشم نمی‌آد. کانر هم... بهتره چیزی نگم.
راستی، اون لحظه‌ی به صدا دراومدن ناقوس سلطنتی دلمو سوزوند حقیقتاً.
خلاصه که، لطفاً این کتاب رو بخونید. بخونید و با زندگی عجیب و غریب پسرم همراه بشید. بخونید و درست مثل من، تو نقطه‌ای از داستان (که خودتون بعد از خوندن متوجه می‌شید کدوم قسمت رو می‌گم) طوری غافلگیر بشید که کتاب رو بذارید کنار و با چشم‌های گشاد خیره بشید به دیوار روبه‌روتون. (البته مطمئن نیستم خودم اون لحظه به کجا زل زده بودم. فقط یادمه که همه‌اش می‌گفتم: وااااااااااااای!)
بخونید. حتماً بخونید. از دستش ندید.
      

37

Aylin𖧧

Aylin𖧧

1403/10/21

        سه روایت. سه روایت از مردی که خدا دوست داشت او را کشته ببیند.
باید بگم بیشتر سه روایت از جناب حر بود؛ تا سه روایت از حضرت اباعبدالله. روایت اول، قلم سنگینی داشت؛ حداقل برای من. گاهی هر سطر رو چند بار می‌خوندم تا متوجه معنا و منظورش بشم. زاویه‌دید هم مدااااام تغییر می‌کرد و این آزارم می‌داد. با این حال، قلمش قشنگ بود. اون بخش که از زبون خاک کربلا روایت شده بود رو خیلی خیلی دوست داشتم.
روایت دوم رو اصلاً نپسندیدم. انگار بخوای کل روز عاشورا که نه، کل زندگی‌نامه‌ی امام حسین علیه السلام رو توی یک روایت جا بدی. خیلی خیلی خلاصه بود و بالا بودن کمیت، کیفیت کار رو واقعاً پایین آورده بود. شخصیت‌پردازی ضعیفی هم داشت. شاید بخوایم بگیم این روایتْ تاریخی بود نه داستانی؛ اما نه. تاریخی هم نبود. یه چیزی بین روایت تاریخی و روایت داستانی بود که نتونست حق هیچ‌کدوم رو ادا کنه.
دوباره از یک جایی به بعد شخصیت جناب حر وارد داستان می‌شد و همون مواردی که توی روایت اول دیدیم، توی روایت دوم هم اتفاق می‌افتاد، با اندکی تغییر؛ و ادامه‌دارتر نسبت به روایت قبل. روایت دوم مثل کتاب‌های درسی بود راستش. فقط داشت خبر می‌داد که این اتفاق افتاد و بعدش فلان اتفاق و بعدش هم اون یکی اتفاق. هرچند که در مورد مستند بودن برخی از همین اطلاعات هم مطمئن نیستم. 
به نظرم روایت دوم نتونست معنا و مفهومی رو که باید، به مخاطب برسونه. عجله‌ای بود. خشک بود. خبری بود. به دل ننشست.
و اما روایت سوم. باز هم روایت حال جناب حر؛ اما خیلی لطیف‌تر و روان‌تر. کاش کل کتاب مثل روایت سوم بود. ورود شخصیت قیس به داستان، روایت سوم رو منعطف‌تر کرده بود. البته فکر می‌کنم قیس و پدرش و دوستانش شخصیت‌های خیالی بودن؛ اما چون وارد صحنه‌ی جنگ روز عاشورا نشدن کاری با این مورد ندارم. صحنه‌سازی و شخصیت‌پردازی روایت سوم خوب بود، روی داستان کار شده بود و پایانش -در واقع پایان کتاب- رو این‌قدر دوست داشتم که به‌تنهایی، امتیازی رو که برا کتاب در نظر داشتم بالا برد. 
یه مورد دیگه که در طول خوندن کتاب اذیتم می‌کرد، تکرار مکررات بود. ما برخی دیالوگ‌ها و اتفاقات رو توی هر سه روایت دیدیم. کاش نویسنده توی چینش روایات و اتفاقاتی که قرار بود توی هر روایت شرح داده بشه، تجدید نظر می‌کردن. کتاب می‌تونست خیلی زیباتر، روان‌تر و تاثیرگذارتر از این باشه.
به هر حال، سه ستاره‌ی کامل. 
      

28

Aylin𖧧

Aylin𖧧

1403/6/23

        پنجمین و آخرین جلد از مجموعه‌ی مجیستریوم رو هم تموم کردم. همه‌ی اون حیرت‌کردن‌هام، ابراز احساسات‌های باصدا و بی‌صِدام که:«نه! نباید این‌طور می‌شد!»، جیغ‌های خفه‌ام، استرس و هیجانم برای خوندن صفحه‌ی بعد، شب‌بیداری‌هام، قربون‌صدقه‌ی شخصیت‌ها رفتن‌هام، نفرت‌هام و دلسوزی‌هام، تو این نقطه دیگه به پایان می‌رسن.
اما نه، داستان من و مجیستریوم این‌جا تموم نمی‌شه. آرون، کال و تامارا، هر اتفاقی هم که توی داستان براشون افتاده باشه، باز تو قلب من جا دارن. حتی جاسپر و گواندا، روان، جریکو! حتی استاد روفوس. هنوز هم می‌تونم درباره‌ی مجیستریوم بنویسم، اتفاقاتی که افتاد رو مرور کنم، کتاب چاپی رو از بین بقیه‌ی کتاب‌ها بردارم و بغلش کنم، و درباره‌اش حرف بزنم. (اگه خدا بخواد و اطرافیانم هم گوش بدن البته.) 
این جلد رو دوست داشتم. البته این موضوع هم بی‌تاثیر نیست که اتفاقی که می‌خواستم و منتظرش بودم، بالاخره رخ داد. این جلد تونست منو دنبال اتفاقات بکشونه، وجودم رو از استرس و هیجان پر کنه، از شدت بهت و حیرت میخ‌کوبم کنه (طوری که تا مدتی با چشم‌های گرد و قلنبه به اطرافم نگاه کنم)، تونست گاهی منو بخندونه حتی، تونست کاری کنه دوستش داشته باشم و بله؛ پنج‌ستاره‌ی کامل رو ازم می‌گیره.
      

30

Aylin𖧧

Aylin𖧧

1403/6/18

        این کتاب خیلی با چیزی که قبلِ خوندنش فکر می‌کردم تفاوت داشت. خودم رو برا یک داستان شدیدا اشک‌درآر و سداند آماده کرده بودم، اما این‌طور نبود. شاید هم برا منی که قبلا کتاب "به امید دل بستم" رو خونده‌ام غم این داستان کمتر به نظر می‌اومد. 😭😂💔 
مفاهیمی که تو عمق داستان جا داشتن، به‌جا بودن و دوستشون داشتم. تعریف استلا از مرگ -دنیایی که یه اینچ اون‌ورتره- و تعریف ویل از زندگی، برام خیلی جالب بود. احساسات و جزئیات دلنشینی هم داشت این داستان. 
نقاشی‌های ویل رو خیلییی دوست داشتم :> و همین‌طور یادداشت‌های یواشکیِ استلا رو. هردوشون به جمع شخصیت‌های موردعلاقه‌ام اضافه شدن. 
اجازه بدید یه‌خرده از ترجمه ایراد بگیرم؛ یه‌کوچولو! مثلاً دو-سه جا دیالوگ‌ها به زبان نوشتاری نوشته شده بودن؛ نه محاوره. 
توی خود داستان هم چند مورد کوچیک وجود داشت که به نظرم غیرمنطقی بود. یعنی..‌. می‌تونست بهتر باشه. 
ولی خب بگذریم.
در کل قشنگ بود؛ دوستش داشتم. :")
      

32

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

چالش‌ها

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.