بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

مردی که می خندد

مردی که می خندد

مردی که می خندد

ویکتور هوگو و 2 نفر دیگر
4.2
40 نفر |
14 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

1

خوانده‌ام

78

خواهم خواند

29

هنگام طوفان مخصوصا طوفان برف. شب و دریا در هم آمیخته و به شکل مه غلیظی در می آیند. کشتی در دنیایی مه آلود دستخوش گردباد، به هر طرف رانده می شد. بدون آنکه نقطه اتکا، وسیله برگشتن از راه منحرف یا توقف داشته باشد، در میان افق نامرئی و عقب سر تیره و تار پیش می رفت.

دوره‌های مطالعاتی مرتبط

لیست‌های مرتبط به مردی که می خندد

پست‌های مرتبط به مردی که می خندد

یادداشت‌های مرتبط به مردی که می خندد

            مردی که می‌خندد داستان پسری‌ست که دزدیده شده، روی صورتش عمل جراحی انجام شده تا جوری به نظر بیاد که گویا همیشه در حال خندیدنه و این باعث شده چهره‌ای زشت داشته باشه و با این چهره‌ی عجیب نمایش اجرا می‌کنه و پول برای صاحبانش درمیاره. با اعمال قوانین جدید صاحبان کودک به نوعی مجرم شناخته شده و کودک رو رها می‌کنند و با کشتی فرار میکنند. پسرک توی سرما در حال یخ زدن یک مادر و دختر نوزاد رو میبینه، میخواد ازشون کمک بخواد ولی متوجه میشه که مادر مرده و دخترک رو بر میداره و برای درخواست کمک راهی میشه. خلاصه یکی کمکش می‌کنه و اون دو نفر رو پیش خودش نگه میداره اما با بزرگ شدن بچه‌ها اتفاقات دیگری می‌افته... داستان جالب و قشنگی بود و ایرادی که میتونم بهش بگیرم طولانی بودن بیش از اندازه‌ی کتابه. کل کتاب با تمام بالا پایین داستان حداکثر توی ۳۰۰ صفحه جمع میشد و این که کتاب به جاش در بیش از ۶۰۰ صفحه نوشته شده خسته کننده میشه اما در مجموع کتاب خوبی بود.ه
          
گ

1402/06/04

            ویکتور هوگو، برای من همچنان دوست‌داشتنی‌ترین نویسنده‌ای است که میشناسم. طرح داستانی‌های خارق‌العاده‌ای دارد و سرشار از ظرافت در توصیف‌گری. "مردی که می‌خندد"ِ هوگو اگرچه روایت چندان منسجم و معقولی ندارد اما شعفِ انسانی خاصی در آن است. من عشق را همیشه در چنین تصویری میدیدم. درک‌شدن ویژه‌ای توسط کسی در شرایطی که ما از درک‌نشدگی توسط دیگران رنج میبریم. جویین‌ پلین و دئا توسط جهانشان درک نمیشوند. تحقیر میشوند. اذیت میشوند. و هر دو یک نقص عام در یکدیگر را نادیده می‌انگارند. یکی زشتی را نمیبیند و دیگری کوری را. از دید من بازنمایی هنری همین یک نکته‌ی ساده در بسترِ سیاسی اجتماعی انگلستانِ قرن هجدهم کافی است تا این کتاب را شاهکاری دیگر از هوگو بدانم. 

روایت‌های تاریخی و گاها علمی هوگو در این کتاب هم مثل همه‌ی آثارش زایدِ محض است (اگرچه به شناخت تاریخ کمک میکند ولی به هیچ عنوان عنصری پویا در ارتباط با روایت داستان نیست)

 مرگ دو دلداده در پایان داستان برخلاف رمان نود و سه (آخرین رمان هوگو) بر روی هیچگونه پایه‌ی منطقی (حتی منطقِ رمانتیکی) استوار نیست. کاملا گنگ و بی‌معنا به نظر می‌رسد. 

ترجمه‌ی جواد محیی افتضاح است. مشحون از اشتباهات دستوری و زبانیست اما چون کس دیگری هنوز این کتاب را ترجمه نکرده است چاره‌ای جز تحمل آن نداریم.


          
                به نظرم هوگو توی این کتاب داره تقابل زندگی اشرافیت با زندگی مردم سطح پایین رو نشون میده.
از طرفی نشون میده مردی که روزگار سختی های زیادی را براش رقم زده چه قلب ظریف و مهربونی داره.
داستان تراژیکه و پایان غم انگیزی داره و خودم واقعا آخر قصه باورم نمیشد کتاب اینجوری تموم بشه.

جدای از این بحث داستانی، هوگو حتی نشون میده چقد انگلیس و نظام اداریش رو میشناسه و اونو نقد میکنه.
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.