بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

Fereshteh SAJJADIFAR

@FereshtehSAJJADIFAR

24 دنبال شده

77 دنبال کننده

                      خیلی خودمونی( شما بخونید کوچه بازاری) نظرم رو راجع کتابا می‌نویسم.
                    
@miss_sajadifar

یادداشت‌ها

نمایش همه
                #کتاب_خواندم
#زیبا_صدایم_کن
#فرهان_حسن_زاده


بسم الله الرحمن الرحیم

_خانم مگه من از دار دنیا چی میخوام؟ توجه مامان بابامو! خواسته‌ی زیادیه به نظرتون؟
این جمله رو خیلی از بچه‌هام می شنوم، تا همین یکم پیش جوابم به این گلایه این بود:
_نه عزیزم، زیاد نیست و کاملا بحقه
اما الان،میدونم دیگه نمی‌تونم به این سادگی بگم زیاد نیست،اونم وقتی زیباهای زیادی هستن که گوشه تختای سرد یا گرم اسایشگاها و پرورشگاها چمباتمه زدن و یادشون نمیاد آخرین بار کی پدر مادر به خودشون دیدن که توجه‌شون چی باشه؟!⁦(⁠╥⁠﹏⁠╥⁠)⁩⁦

من همیشه نفسم از جای گرم بلند میشه برای همین به والدین میگم:
_والد باید نقطه امن بچش باشه
اما هیچ وقت فکر نکردم که اگه یه بچه والدی نداشت چی؟نقطه امن از کجا گیر بیاره طفل معصوم؟

داستان حول دختری به اسم زیبا میگرده،زیبا در آستانه تولد پونزده سالگیش با نقشه فرار پدرش و همدستی با اون مواجه میشه و یک روز پر از اضطراب و دلهره رو پشت سر می‌زاره. با هر قدمی که بر می‌داره به گذشته پرت میشه گذشته‌ی که هم‌پدر داشت هم مادر، آدمای امنی نبودن اما بودن و دل زیبا به این بودن خوش بود.
پدر از وضعیت زیبا خبری نداره، مدام قربون صدقه‌ش میره‌ و‌ گاهی سراغ مادرش رو‌ می‌گیره، بی خبر از اینکه زیبا خیلی وقته نمی‌دونه مادرش کجاست.
چرا؟ 
چون فرار کرد. وقتی به اجبار اقابالا(ناپدریش) مجبور شد دزدی کنه و توی عالم بچگی،سادگی کرد و‌کتک خورد، غرورشو جمع کرد و  زد بیرون. توی اون شب برفی،زیبا توی خودش مچاله شده بود اما ننالید،انگار که نیم‌وجب بچه امیدی داشته باشه رفت و افتاد توی آغوشی که امن بود و زندگیش رو ساخت.
حالا زییا با پدری که جنون ادواری داره و سودای جبران کردن تولد شش سالگیش رو توی سر می پرورونه و صداهای توی سر خودش باید جلوی اتفاقات بدی که ممکنه رو بگیره.
آیا از پسش بر میاد؟


پ‌ن¹:نثر کتاب روون  و کوچه بازاری بود( نویسنده لاتیش رو پر کرده بود)
پ‌ن²:در طول داستان که کشش خوبی داشت ما شاهد احساسات فرزندی هستیم که رها شده‌گی رو تجربه کرده و با همون سن کم داره با این طرحواره و ایضا خاطرات ناخوشایندی از ناپدریش دست و پنجه نرم می‌کنه.
پ‌ن³: زیبا داستان پلیسی زیاد می‌خونه، به وضوح می بینیم که ذهنش دائما سناریو فرار می چینه و فکر میکنه تمام مردم بهش زل زدن:))))
پ‌ن⁴:وجه اشتراک زیبا و پدرش داستان سرایی‌شونه،با این تفاوت که ما فکر می‌کنیم پدر چون دیوانه‌ست داره شلم شوربا هم می‌زنه اما دختر نه و اصلا به روایتش شک نمی کنیم⁦⁦(⁠●⁠_⁠_⁠●⁠)⁩
پ‌ن⁵:داستان رو پسندیدم،در عین سادگی به خوبی احساساتم رو متلاطم کرد و چندجا چشمام خیس شد و دلم میخواست پا به پای زیبا و پدرش زار بزنم ولی خب بعدش باید توی خیابون  می‌خوابیدم.

پ‌ن⁶:کتاب رو به کیا پیشنهاد میکنم؟ نوجون ها؟ قطعا بله ،صد درصد بله الخصوص اگه کم سن باشن،اینطوری حداقل یکم از نوک بینی‌شون اون ورتر جهانو می بینن
        
                به نام خدا
اول از خدا تشکر میکنم بابت خلق برندون 🤌
بعد تشکر میکنم از داداش عزیزم، برندون مغز طلایی بابت نوشتن روح امپراطور.
در امپراطوری رُز ، جای که به هنر و زیبایی اهمیت ویژه ای داده میشه جعل عملی شنیع و شیطانی به حساب میاد اما چی میشه اگه بلندپایه ترین مقامات امپراطوری دست به دامن یه جاعل بشن؟
اونم نه هر جاعلی، ون شایلو ، دختری که روح خودش رو  جعل کرده!
شای جعل رو یک تقلب نمیدونه، بلکه اون رو هنری اصیل میدونه که ترکیبی از ظرافت و دقته و هر کسی از پس اون بر نمیاد و برای جعل کردن یک شئ باید خوب اون رو شناخت، اما خب طبیعیه که در مقابل مقاماتی که از دستش عصبانی و کفری‌ان نتونه در دفاع از جعل چیزی بگه، اون تمرکزش رو روی چیز مهم‌تری گذاشته. 
 زنده موندن!
اون کمتر از صد روز برای محقق کردن خواسته‌ی خلاف دین مقامات بلند‌پایه امپراطوری وقت داره و اگه از پسش بر نیاد طناب دار انتظارش رو می‌کشه،آخرین چیزی که شای دنبالشه.
کم کم  اما ، چیزی فراتر از زنده موندن توجه شای رو جلب میکنه ، غرورش توسط ماموریت ناممکنی که روی دوشش گذاشتن نوازش میشه و این فکر توی ذهنش جرقه میزنه:
_ اگه از پسش بر بیام👀 ...( لبخند شیطانی بر روی لب هایش نقش می بندد)

چه چیز این کتاب توجهم رو جلب کرد؟
دنیایی که اینبار برندون مارو با اون شگفت زده کرد بر اساس مهر‌های جعل پیش می‌ره. شما می‌تونید هر چیزی رو جعل کنید،اما قبلش باید از تاریخچه و احساساتش سر در بیارید حتی اگه یه دیوار زندان باشه.
آیا این تنها خصوصیت عجیب این دنیا بود؟
خیر، موجوداتی به نام بلادسیر وجود دارن که کارشون زنده کردن استخوان مردگانه‌. شای به واسطه‌ی یکی از اونها زندانی میشه که اینکار با گرفتن خون شای هر روز صبح ممکن شد. وگرنه با داشتن مهر‌های بنیادینش همون شب اول زندانی شدنش میتونست جیم بزنه.
 
دیگه چی بود که منو شگفت‌زده کرد؟
سیاست و دسیسه‌چینی نزدیک‌ترین افراد به امپراطور برای برآورده شدن خواسته‌های خودخواهانه‌شون که در آخر شای به زیبایی مشت محکمی بر دهان این بی خردان زد
*بنازم ضربه شستت رو دخترم🤌

پ‌ن:¹ ترجمه به شدت افتضاح بود😒 کاش مجدد  ترجمه و ویراستاری بشه،حیف داستانش اینطور خراب بشه.

پ‌ن:²خوشم میاد برندون بیخیال دین نمیشه🤌😂 اوایل کتاب شای مدام به شب اشاره میکنه و هیچ توضیحی هم براش داده نشده اما آخرش متوجه شدم که این شب در واقع آیینی هست بر خلاف چیزی که اکثریت امپراطوری به اون اعتقاد دارند. خب این یعنی چی؟
ما وقتی مشکلی داریم خدا رو صدا می‌زنیم دیگه ، شای شب ها رو صدا می‌زد و مقامات امپراطوری و خود امپراطور روزها رو.با خودم گفتم لابد دین‌شون اینه و شب‌ها فرقه‌ی جدا از دین رسمی کشوره که جاعلان به اون باور دارن.

پ‌ن:³کتاب کوتاه بود اما داستان کشش خوبی داشت طوری که تا آخر می‌خونید  و کنجکاوید  که آخرش چه خبر میشه‌ .حالا من تیکه تیکه خوندم چون مترجم لطف کرده بودن یک تنه ترجمه رو به باد داده بودن😒

پ‌ن:⁴شخصیت‌های مورد علاقم شای و گایتنا بودن 🤌🥺 وقتی باهم صخبت می‌کردن،کشمکی که بین‌شون وجود داشت ،کلنجار رفتن‌ با افکار و احساسات متضادشون باعث شد فضای خوب و قابل لمسی شکل بگیره که مطمئنن همه‌ی ما حداقل یکبار لمسش کردیم.درست مثل یه گفت‌و‌گو بین پدربزرگ با نوه‌ی که داره استعداد بی نظیرش رو خرج چیز بی معنی میکنه(البته که از نظر پدر بزرگ و ما در مقام یک نوه لجباز براش زبون درازی می‌کنیم)

پ‌ن:⁴ در آخر اعتراااااااض دارم، یعنی چی آخه! من تا آخر امید‌ داشتم یه کوچولو صحنه‌ی عاشقانه به چشمم بخوره اما دریغ! برهوت بود.😒


        
                بسم الله الرحمن الرحیم
هشدار 📢
یادداشت پیش رو شامل توصیه های سختگیرانه است ، لطفا بعد از خواندن ان به آنها عمل کنید. با تشکر.


کتردام شهر دزدی ، فساد، قتل و غارت توی دستان دستکش پوش کز برکر، ستوان اسلت از باشگاه کلاغه.
کز کیه و چرا شهر توی مشتشه؟
کز برکر کابوس تبهکاران و موشهای کاناله. پسر چلاغی که اگه اونو توی خیابون ببینی ترجیح میدی قبل از اینکه چشمش بهت بخوره بری اون ور خیابون. ولی خب چیه برکر اینقدر ترسناکه؟
اون بی رحم، قاطع و پایبند به اصولیه که بارل و کتردام روی استخواناش حک کردن. معامله معامله است و جای برای ضعیف ضعفا نداریم.
پس با این اوصاف مناسب ترین فرد برای انجام دادن یه ماموریت غیر ممکنه کز برکره.
شورای شهر کتردام با فرستادن نماینده‌ای از بین خودشون،مردی به نام یان ون اک با کز قرار داد می بندن تا براشون در قبال سی میلیون کروگ یه کار انجام بده. کاری که ممکنه ازش زنده خارج نشه ولی خب اون کزه. یا راهی پیدا میکنه یا راهی می سازه.اون استاد دیدن نقاط کوره.
آیا کز تنها کسیه که در طول کتاب باهاش سروکله می زنیم؟
اوه البته که نه.
شبح ، مرموز ترین عضو اسلت_ باشگاه کلاغ_ بعد از کزه. اون یه دختر بندبازه. یه قاتل. یه عنکبوت که کارش جمع کردن اطلاعاته و گاهی مجبور میشه دست به کشتن آدما بزنه،هرچند با قلبی دردناک و لبهای که پشت سرهم از قدیس هاش طلب بخشش میکنن.
جسپر ، تیرانداز بی رقیب اسلت. اون یه زمنیه قد بلند سر به هواست. چشم ازش برداری سر یکی از میزای قمار بارل غربی در حال آتیش زدن به مال خودش و باشگاهه کلاغه برای همینه که کز تا جای که میتونه مانعش میشه.
عضو بعدی ماموریت کیه؟ یه گریشای خوش خط و خال. نینا زنیک. یه هارتندر. اون با یه حرکت میتونه دل و روده هر کی باهاش در اوفتاده رو در بیاره و ککشم نگزه. جذابه مگه نه؟ ( نظر منو بخواید معرکه است هرچند نینا زنیک یه بی حیایی تمام عیاره)
عضو بعدی گروه یه فیردایی قد بلند و با حیاست. قبل از کشیده شدنش به کتردام یه افسر توی فیردا بوده و حالا تنها و تنها یک هدف داره. 
کشتن نینا زنیک. عالی شد مگه نه؟ 
و بالاخره اخرین عضو گروه. جوجه تاجر. پسری که خوندن و نوشتن بلد نیست اما زبون علم یا به عبارت دیگه باروت و انفجار رو خیلی خوب میشناسه. ویلن ون اک.
خب ما شش تا از کله خراب ترین اعضای بارل رو داریم پس حتما موفق میشیم مگه نه؟ 
خب فکر نکنم، نه تا وقتی کابوسی به اسم یوردا پارم گریشا ها رو تهدید میکنه و میتونه این گروه رو متلاشی کنه .( البته اگه قبلش خودشون به دست همدیگه نمیرن)

خیلی دلم میخواد از سیر داستان بگم و خب من لو میدم اگه شروع کنم پس فقط میتونم بگم نفس گیره. شما دائما غافلگیر میشید. یک لحظه تمام امیدتون رو از دست می زدید و شروع می کنید به زجه زدن و بعد بارقه های نور بر شما می تابن.
لی باردوگو توی چیدن سناریوهای داستانش معرکه عمل کرده و این خیلی وحشتناکه که تونسته کسی مثل کز برکر رو خلق کنه. این یعنی خودش از شخصیتش باهوش تره و پناه بر خدا از این هوش .

پ¬ن: داستان عاشقانه¬ی تند و تیزی داره. اصلا مناسب نوجوانان نیست ، والدین عزیز لطفا برای بچه های زیر هجده سالتون نخریدش. بد آموزی داره. نه فقط از جنبه¬ی رمانتیکش بلکه از اون نظر که کلی خلاف ملاف یاد بچه هاتون میده. توصیه¬ام اینکه اگر ثبات روحی ، اخلاقی یا شخصیتی ندارید یا فعلا تزلزلی در اون به وجود اومده سمت این مجموعه نرید. ما نیازی به مجرم های بیشتر نداریم.

پ¬ن: داستان جفت های عاشقانه¬ی جذابی داشت. ببینید وقتی میگم عاشقانه¬ی تند و تیز منظورم این نیست که شخصیت ها باهم میرن سانفرانسیسکو- ( نپرسید چه معنی داره ، زبان از بیانش قاصره🥸🙌)نه توبه توبه اصلا همچین چیزی نیست_ ولی دلدادگی افسار گسیخته¬ی نسبت بهم دارن(الخصوص نینا و ماتیاس، بچم ماتیاس البته سفت و سخت پای اصول فیردایش هست ولی خب لوندی بانو زنیک درهم شکننده‌ست) و بازم میگم شامل همه نمیشه. مثلا کز و شبح اصلا نمی تونن بهم دست بزنن بدون اینکه پس بیوفتن. مشکل اون نینا زنیک بی حیائه. دخترک ور پریده.(تاکید به توان دو)

پ¬ن: من واقعا برای وزارت ارشاد کشورم متاسفم . واقعا متاسفم. واقعا پیرو قوانین اسلامیه؟ اگه اره چطور اجازه میده کتابی چاپ شه که همجنسگرایی رو تلطیف و تبلیغ میکنه؟ 
اگرم که تابع قوانین اسلامی نیست تکلیف ما رو مشخص کنه دست از این دو رویی بردارن بی زحمت.
ترجمه کتاب واقعا روون و سلیس بود، به شخصه فکر میکنم مترجم نهایت سعیش رو کرده تا اون لکه ننگ توی داستان رو به سانسور ترین حالت ممکنه ترجمه کنه . میدونم ترجمه¬ی دیگه ای هم توی بازار موجوده ولی چون نخوندم و خوششم نمیاد از اون انتشارات پس نظری نمیدم.
        
                بسم الله الحمن الرحیم

اول از همه اینگو بگم ، من وصلم عزیزان🦥، به اون بالا بالا ها. گفتم الان جواب بدم خیالتون راحت شه.😔😂

خب خب ، کتاب پیش روی ما مجموعه گزارش های متفاوتی از جانب مادران پای کار انقلابه. پیر ، جوون ، دغدغه مند و الی اخر. گزارشات به دور از پیچیدگی رایج ادبی نوشته شده‌ان، حدس می زنم حتی در غالب پیام های متنی هم فرستاده و تجمیع شده باشن. به شخصه لذت بردم، چون به راحتی می تونستم امید، اضطرار ، ترس یا ناامیدی و تلاش رو در لا به لای کلمات به کار برده شده حس کنم. خیلی برام جالب بود که تمام اون اتفاقات در شهر سبزوار افتادن و نشون میده چقدر بانوان اون شهر دغدغه مند هستن و همین قلب ادم رو گرم میکنه.

چون متن کتاب گزارش های عینی بود چندتا نکته شدیدا چشمم رو گرفت و پسندم واقع شد.

اول از همه. انسان تا از چیزی محروم نشه، براش نجنگه و زخم برنداره قدر اون رو نمیدونه. 
من ده هشتادی خیلی راحت میتونم بگم رای میدم یا نمیدم ، اما والد من که متولد دهه پنجاهه یا حتی اشخاصی که سن بیشتری دارن  چون به چشم خودشون زمان قبل از انقلاب رو دیدن، محرومیت، استبداد،ظلم  رو تجربه کردن، برای انقلاب جنگیدن رای دادن براشون یک اصل مسلم و پایداره. خب حالا میگید خیر خانم محترم، خیلیا رو میشناسیم با همی توصیفات که رای نمیدن و بلا بلا بلا. خب بنده نمیگم همه شون رای میدن اما با همی دست افراد هم شما بشینید یه گپ ریز بزنید صبح انتخابات قبل شما پای صندق رای حاضر میشن.
نکته دوم : کتاب برای چه قشری نوشته شده؟ منه موافق؟ خب من موافقم دیگه. برای چی زحمت کشیدی کتاب نوشتی اصلا. 
منه مخالف؟ هه فکر کردی گول این گزاراشات رو میخورم؟ کور خوندی.
این اولین مواجهه من  برای وقتی بود که در متن کتاب عمیق تر شدم. گفتم که نثر کتاب ساده و روون بود و پسندیدم اما پسندیدن به معنی این نبود که مشکلی هم نداره. جملاتم داره رنگ و بوی انتقاد میگیره و اما خب. احساس میکنم برای متقاعد کردن مخاطب مخالف باید وقت بیشتری گذاشته میشد و بــــــــــــــــــــــازم تاکید میکنم که میدونم گزارشات کاملا مردمی و میدانی بودن ولی چون کار انقلابیه دلم نمیاد این نکته رو ننویسم.
نکته سوم در ادامه نکته قبلی به نظر میرسه: 
پیام گذاشتن برای هم فکر خودت که هنر نیست. کلا ما جماعت مذهبی  یکم تو مواجه با جبهه رو به رو دست و پامون می لرزه. حالا احساس میکنم بیشتر بحث حرمت نگه داری باشه تا چیز دیگه ولی خب اینم نکته¬ی بود که بین  یادداشت های روشنگری بانوان محترم سبزواری به چشمم اومد.
راجع به وظیفه انسان ها در قبال هم و نقش اجتماعی یاد صحبت شده بود، به نظرم رکن فراموش شده ای بود که هر چهار سال دم انتخابات یهو به چشم میاد و بعد از اون دوباره فراموش میشه تا انتخابات بعدی.
سراسر متن زیاد به چشم میخورد که طرف ناراضی مغلطه کنه یا استدلال غلط بندازه وسط و دقیقا با همون استدلال ها میخورد زمین چون  تکیه کردن بر دروغ هیچ وقت کارساز نبوده.

 .به کیا توصیه میکنم؟
اول به بانوان دغدغه مند جبهه انقلاب، چون بهشون قوت قلب میده و نیروی برای حرکت به جلو میشه براشون.
دوم به آن دسته از هم وطنان ناراضی دلخور توصیه میکنم. هم وطن عزیز، قشنگنم، زیباتر از گل و لجوج تر از شیطان همیشه اینطور نیست که تو راست بگی و مشکلات رو فقط خودت ببینی و راحت بتونی محکوم کنی که. یه دو دقه ایست کن ببین طرف مقابلت چی میگه. حتما هم همه پول نگرفتن بیان شما بزرگوار گرامی رو راضی کنن که سیس کاراگاهی به خودت میگیری.

پ‌ن: خیلی جاها خندم میگرفت از سادگی یه سری هم‌وطنامون که چشم‌شون به دهن بی بی سی و منو تو ( هوراااااا شرش کنده شد نکبت) خیره مونده بود و فکر‌میکردن حرف راست رو باید از اینا شنید، بعد تا میگفتی خب این اگه خوبه  چرا فلان دارو رو تحریم کرده تو شوک فرو‌می‌رفتن. خب نکن هم وطن عزیزم، اخه آدم عقلشو میده دست اینا؟

پ‌ن²:یه نسخه از این کتابم باید داد به کاندیدای محترم ،پای حرف مردم نمیشینن حداقل بشینن بخوننش.

پ‌ن³: چقدر اون بخش دعواهای مناظره‌ی زشت بود ،خداوکیلی رعایت کنید. (خطاب به کاندیداهای انتخابات)
        
                بعد از تقریبا یک ماه پرونده مه‌زاد برای من بسته شد. من به شدت وابسته به دنیایی این کتاب شدم، به قدری با شخصیت‌ها همزاد پنداری کردم که توی خواب و بیداری به مشکلات‌شون و  پیدا کردن راه‌حل فکر میکردم و همه اینا چطور ممکنه؟
برکت قلم برندون. 
اعتقاد دارم خدا قلم رو به افرادی میده که بتونن معجزه به پا کنن و خب داشم برندون جزو همی قشره.
این جلد نسبت به جلد دو ملایم تر بود( سر جلد دو کباب شدم) 
اتفاقات غیر منتظره‌ی زیادی افتاد که برای هضم‌شون به زمان نیاز دارم. به خیلی از سوالام جواب داده شد. 
من برای کسی از غصه پوکیدم که کلا سه الی چهاربار خودش رو نشون داد، برای شخص مقابلش و خیانتی که در حقش شده بود هم دل سوزوندم ( با وجود اینکه میخواستم بزنم فکشو خورد کنم، وراج خرابکار😒)
پایان کتاب شوکه‌م کرد. بیشتر منکوب شدم و نتونستم احساساتم رو بروز بدم_ نیاز بود برم تو بیابون نعره بزنم_
یه جا چشمام اشکی شد ولی خب خانواده نشسته بود و با وجود این همه سال عادت نکردن به گریه برای کتاب( فقط با نعره و جفتک‌ها ما برای کتاب اشنایت دارن🥸)
پایان کتاب کاملا پسندم بود🤌
اگه از دیدگاه یک نویسنده که نگاه کنم برندون رو با سوت بلبلی تشویق میکنم و به عنوان خواننده سر تیر برق می شینم به چهچه زدن.

متشکرم از دوستی که کتاب رو معرفی کرد و دوستی که همراهیم کرد.

این کتاب رو کیا بخونن؟
قطعا نوجوانان. چرا؟ مضامین اخلاقی زیادی از جمله صداقت،اعتماد،ایمان،باور به نجات،تلاش و ... در کتاب وجود داره که ادم رو به وجد میاره. بی آنکه توی ذوق کسی بخوره و این کار هنرمندی و ظرافت زیادی می.طلبه. قبلا هم گفتم، برندون بهترین مجابگریه که دیدم.

کتاب به نظر من فوق‌العاده بود اما یه چیزی اذیتم میکرد.
بحث خداشناسی که مطرح شده بود و جوابی که براش انتخاب شد. قطعا من میتونم متوجه بشم که خود برندون سالها با چنین سوالاتی دست و پنجه نرم کرده وگرنه سییزد اینطور دهن ما رو مورد عنایت قرار نمیداد.

پ‌ن: بازم حرف دارم در وصفش بزنم ولی احتمالا کسی تا ته این یادداشت رو نمی‌خونه پس همینجا تمومش میکنم.
        
                بسم رب العقول

سعی میکنم جانب انصاف رو رعایت کنم( یک فلسفه ندوست) و بگم چرا این کتاب رو باید هم خودتون بخونید، هم اگه نوجون_ دوره راهنمایی_ دور و برتون هست بدید دستش بخونه.

کتاب مسائل مختلفی از قبیل خجالت، برابری،درک والدین و غیره رو اومده به زبان کاملا ساده شرح داده. آما از دیدگاه‌های مختلف فلسفی⁦<⁠(⁠ ̄⁠︶⁠ ̄⁠)⁠↗⁩
مثلا اومده یه توضیحی داده راجع به عدالت و این حرفا بعد صفحه بعدی از دیدگاه یه فیلسوف معروف این مسئله رو توضیح داده.
به شخصه خوشم اومد به این دلیل که نوجوان در طی کتاب وادار میشه از دید بزرگترها به مسائلی که ازارش میدن نگاه کنه.
توی سن بلوغ و اوایل نوجوونی بچه‌ها نکاه صفر و صدی دارن( یه مشاور مدرسه که روزی دوجین از این بچه‌ها رو می‌بینه) و نیازه این نگاه تعدیل بشه.
اگر معلم هستید توصیه میکنم این کتاب رو همراه داشته باشید و روزی یه فصل بخونید برای بچه‌ها ، آما باید خودتونم به اون نظریات فلسفی اشراف داشته باشید وگرنه ما شاهد عصیانگران نوینی خواهیم بود.

خب چرا ازش دوستاره کم کردم ،با وجود اینکه اصرار دارم کتاب مفیدیه؟
خب اولین دلیلم بابت این بود که انتشارات اومده همون نظریات رو بی کم و کاست منتقل کرده، این یه کتاب فلسفیه و ایرادی نداره اگر نقدی بر اون اضافه میشد، از بار کتاب نه تنها کم نمیکرد که بر ارزشش  می افزود🤌ولی خب معمولا ما دست به چنین حرکت‌های فوق خفنی نمی زنیم
دلیل دومم ویراستاری کتاب بود. به نظرم در چاپ های بعدی متن باید بازخوانی و اصلاح بشه. یه جاهای اصلا فعل به جمله نمی خورد باعث میشد گیرپاژ کنم

‌پ‌ن¹: توصیه میکنم به بچه‌های حق به جانبی که فقط تا‌ نوک دماغشون رو می بینن این کتاب رو هدیه کنید. لطف میکنید بهشون، در بزرگسالی دستتونه ماچ‌میکنن بابت نجات‌دادنشون از دنیا و افکار سمی‌شون.

پ‌ن²: این کتاب برای منه بزرگسال حوصله سر بر بود و اگه‌خوندید خوشتون نیومد یقه منو‌ نگیرید، برای من و شمای بزرگسال سرد و گرم چشیده روزگار نیست، برای اون اطفال معصومیه که بلوغ زده پدر جدشون رو اورده جلوی چشمشون.

پ‌ن³: عکس استفاده شده هیچ‌ربطی به کتاب ندارد،صرقا جهت خوشگلاسیون می ‌باشد.
        
                داستان ابکی و ناامید کننده‌ی بود😒چرا خوندم؟ خب ادم باید یکم اشغال بخونه تا بتونه یه الگو برای کشف‌ش داشته باشه.⁦ಠ⁠_⁠ಠ⁩

داستان درمورد دختریه که مادرش توی یازده‌ماهگی رهاش کرده. توی زاغه ماشین زندگی میکنه ، بد دهنه، افت تحصیلی شدید داره و کلا امیدی بهش نیست.تا روزی که  توی قرعه کشی برای بازی کردن نمایش کلاسی انتخاب میشه. ⁦(⁠☉⁠。⁠☉⁠)⁠!⁩
نقش مقابلش؟ اوه یه پسر تیتیش مامانی تر تمیز لفظه قلم حرف زن!
عالیه، جفت مناسبی برای هم ان.⁦(゚⁠ο゚⁠人⁠)⁠)⁩
از نظر روانی دختره شخصیت وابسته داشت و پسر داستان ما هم به دلیل روابط داغون با پدر و جبر پدر چی بود؟
بچه نشیمنگاهی بود⁦(⁠ノ⁠ಠ⁠益⁠ಠ⁠)⁠ノ⁠彡⁠┻⁠━⁠┻⁩
دختر داستان ما عاشق پسره.ست، چرا؟ چون تنها کسیه که بهش گفته مهمه و نظرش قابل احترامه  ، کف بزنید دوستان👏👏

کاش اناگاوالدا رو از نزدیک میدیدم، یه پیام داشتم براش🫶

پ‌ن: این کتاب باعث میشه فکر کنم همه میتونن کتاب بنویسن و اصلا نیازی به ترسیدن نیست،چون کی اهمیت میده که داری یه مشت اشغال چاپ میکنی؟

پ‌ن²:داستان توی فرانسه اتفاق میوفته،مهد ازادی و ای چرت و پرتا که فکر میکنن واقعیه

پ‌ن³:ترجمه‌شم بد بود.
        
                کلسییر مرده و همه چیز بهم ریخته. شهر به دست الند افتاده و همه اونو شاه خطاب میکنن، وین به عنوان بانوی وارث خودش رو از مردم مخفی میکنه و مثل دیونه ها تمام شب رو بی آنکه چشم رو هم بزاره پرسه میزنه.چرا؟
اوه قاتل های که دو ارتش پشت دیوار شهر برای کشتن الند می فرستن.
لرد فرمانروا مرده و همه چیز کن فیکون شده، وین باورش نمیشه باعث این اتفاق باشه و ترجیح میده اسمی ازش برده نشه ولی این کمکی به وضعیت بهم ریخته‌ی شهر میکنه؟
الند سعی میکنه برابری بین دو طبقه اسکا و نجیب زاده ها رو برقرار کنه اما ایا موفق میشه؟ ایا  مردم  باور ش دارن؟ یا بهتر بپرسم:
_ اون خودش رو باور داره؟
در طول این جلد ما از شر این دست سوالها و ابهام ها خلاصی نداریم، مدام همراه با شخصیت ها توی چال و چوله های شک و دلهره میوفتیم و هر بار که نجات پیدا میکنیم اتفاق بدتری در انتظارمونه.
چیزی که بیشتر از همه به من چسبید نشون دادن بخش های نگفته زندگی چندتا از شخصیت های فرعی بود. من به معنی واقعی کلمه براشون مردم. ظرافت برندون رو تحسین میکنم و همینطور ساده رد شدنش از مسائل مهم تر رو شماتت. 
آخـــــــه مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد، 
مگه خیار سر می بری که اینقدر ساده رد میشی از روی آدما؟ آیا ما و احساساتمون برات جوکیم؟ ⁦(⁠ノ⁠`⁠Д⁠´⁠)⁠ノ⁠彡⁠┻⁠━⁠┻⁩
هر بار که یه اتفاق وحشتاکی میوفته با خودم میگم، چیزی نیست ، این اخریشه, تموم میشه و بعد می فهمم که نه، تازه شروعشه.⁦⊙⁠﹏⁠⊙⁩
جلد دو برای من سراسر غم و اندوه بود و لابه لاش برای چیزهای خیلی ساده¬ای از ذوق جیغ زنون دور خونه دوی پیروزی راه انداختم.⁦ಥ⁠‿⁠ಥ⁩

⁦:توصیه میکنم اگر آدم ایده‌ال گرای هستید که میخواید موافقت همه رو‌جلب کنید و راضی نگهشون دارید حتما بخونید این جلد رو🦥
به هیچ وجه هم تنها نخونیدش، یکی رو پیدا کنید باهاتون برای اتفاقات جیغ بزنه. اینطوری دوچار فروپاشی احساسی _روانی نمی شید.
        
                

*گرم کردن خود،سیلی زدن به خود برای هوشیار ماندن
_بسم الله الرحمن الرحیم

من با کلام خدا و از سر هیجان و ذوقی بی حد و حصر این کتاب رو شروع کردم.
دیکنز رو با کتاب‌های مثل دیوید کاپرفیلد( من دیوید پف فیل صداش می‌زنم) یا سرود کریسمس می‌شناسیم . خب با اونا کاری ندارم اصلا.
میخوام راجع این شاهکار گمنامش صحبت کنم. 
دوست مشترک ما.🫶
داستان حول محور مردی به نام جان هارمون می‌چرخه. جان سالها پیش از دست پدرش فرار میکنه و تا زمانی که پدرش بمیره خودش رو نشون نمیده . حالا اون توی راه برگشت به خونه‌است اما نگرانی و دلهره اون رو ول نمیکنه. چرا؟
به خاطر همسری که هیچ وقت اون رو ندیده و حالا نمیدونه باید چیکار کنه.زنی که پدرش براش انتخاب کرده و جان نمی‌تونه از دستش خلاص شه و در عین شگفتی میفهمه ندیده عاشقشه.
 شک و دودلی جان رو رها نمیکنه و پسر دسته گلم یه تصمیم میگیره( تصمیم کبری)
خب نمیگم چه تصمیمی اسپویل می‌شید فقط بدونید نتیجه تصمیمیش دِلکُش بود.
دیکنز معمولا دخترای خوب داستانش رو زشت توصیف میکنه  تا بعد معنوی و روحی اونا رو بالا ببره،اما در این کتاب ما اصلا شاهد چنین چیزی نیستیم. هر دو دختر داستان ما بی نهایت زیبا هستن و صفای باطن دارن.(قربونشوووووون برمممممممممم)
بلا ویلفر نامزد جان هارمون، دختری زیبا، طناز با خنده‌ی دلربا اما پول پرست و مغروره. کله‌اش زیاد باد داره و تمام فکر و ذکرش پوله. دختره فلان فلان شده اما خب دیکنز در طول داستان بلا رو خوب ادب کرد و ازش یک زن تمام عیار ساخت.🤌
دختر دیگه ما که من قربون اون نگاه نازش بشم، لیزی هگزمه. لیزی دختری باهوش، متواضع ، حساس و فداکاره. شما از همون اول عاشق این دختر می‌شید، لیزی خودش رو برای برادرش فدا میکنه اما این مسئله اینطور نیست که دل شما رو بهم بزنه ، بلکه برعکس. شما رو به وجد میاره و لیزی داستان ما به چشم وکیلی به اسم یوجین ریبرن( باد زدن خود برای جلوگیری از غش کردن) میاد و یوجین سعی میکنه با ظرافت بهش نزدیک بشه. 
یکم از یوجین بگم. یوجین مردی بی انگیزه برای ادامه زندگی و فعالیته، پسر سوم خانواده است و وابسته به پدرشه. میلی به انجام هیچ کاری نداره و زیاد هم در قید و بند اخلاقیات نیست اما تمام اینها وقتی لیزی رو می بینه تغییر میکنن. ما شاهد تلاش یوجین برای حل مشکلات لیزی و دست و پا زدن اون با احساسات نامفهوش هستیم. در اخر وقتی همه چیز براش روشن میشه اتفاقی میوفته که این دو نفر رو بهم چنان گره می‌زنه که دیگه نمیشه از هم جداشون کرد.
قطعا خیلی چیزای دیگه برای گفتن دارم اما من یه اسپویلرم و ترجیحم اینه راجع اون مسائل بخصوص ننویسم .
چرا این کتاب رو پیشنهاد میدم؟
خب دیکنز معمولا پول رو مهم جلو میده اما در این داستان جایگاه ویژه‌ی بهش اختصاص داده و به ما نشون میده که پول چجوری باعث میشه یک ادم تغییر کنه یا همه چی رو رها کنه و به راه دیگری بره.

پ¬ن: اگر با یادداشتم مجاب نشدید بخونیدش حق دارید، از شدت عشقی که به این کتاب دارم میتونم سالها یک نفس جیغ بزنم اما وقتی میخوام راجعش حرف بزنم زبونم میگیره. پس بخونیدش که مثل من دچارش بشید.

پ‌ن²: قیمت الانش ۷۹۵ هزار تومنه، اما میتونید از فیدیبو نسخه مجازیش رو دریافت کنید

        

باشگاه‌ها

نمایش همه

دنیای خیال

241 عضو

گستره: بیداری لویاتان

دورۀ فعال

باشگاه کتابخوانی فلکسن

32 عضو

امیلی در نیومون

دورۀ فعال

بریده‌های کتاب

نمایش همه

پست‌ها