آوا فیاضی

آوا فیاضی

@avafa
عضویت

مرداد 1404

13 دنبال شده

17 دنبال کننده

                مولانا شمس را گفت : پس زخم هایمان چه؟!
و او پاسخ داد: نور از محل آنها وارد میشود
              

یادداشت‌ها

نمایش همه
        به نام خداوند جان و خرد 
.
.
رمان *«برایم شمع روشن کن»* با نثری ساده و در عین حال تأثیرگذار، به روایت زندگی دختری یازده‌ساله می‌پردازد که با بحرانی جدی در خانواده‌اش مواجه می‌شود. با این حال، یکی از نکاتی که در همان آغاز داستان ذهن مخاطب را درگیر می‌کند، این است که چگونه ممکن است دختری در این سن و سال، آن هم با روحیه‌ای حساس، از سکته مغزی مادرش بی‌خبر بماند؟ این مسئله تا حدی باورپذیری داستان را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و باعث می‌شود خواننده در درک فضای احساسی ابتدایی داستان دچار سردرگمی شود.
از سوی دیگر، ساختار نامه‌نگارانه‌ی داستان تا مدت‌ها برای خواننده روشن نیست. شخصیت مخاطب نامه‌ها تا مدت زیادی ناشناخته باقی می‌ماند، و این ابهام نه از آن نوعی است که تعلیق سازنده ایجاد کند، بلکه بیشتر موجب فاصله گرفتن مخاطب از متن و کاهش همذات‌پنداری با راوی می‌شود. گویی ما با دختری طرف هستیم که نه تنها به خوبی نمی‌داند چه اتفاقی برای مادرش افتاده، بلکه حتی مخاطب نامه‌هایش را هم به‌درستی نمی‌شناسد و این عدم شفافیت تا میانه‌های روایت ادامه دارد.
با این‌ حال، نقطه‌قوت مهم داستان در پایان آن نهفته است؛ جایی که نویسنده با پرهیز از تلخی مطلق و بدون پناه، روزنه‌ای از امید و آینده را برای خواننده باقی می‌گذارد. پایانی که نه فقط گره‌ها را تا حدی می‌گشاید، بلکه ذهن مخاطب را به تأمل و دلش را به امید وامی‌دارد.
      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

17

آوا فیاضی

آوا فیاضی

4 روز پیش

        به نام جهان داور دادگر 
.
.
.
کتاب راز سیتافورد اثر آگاتا کریستی تجربه‌ای بود که برای من ترکیبی دلنشین از سادگی و جذابیت را به همراه داشت همان ابتدای داستان، مهارت همیشگی کریستی در خلق تعلیق و راز توجه مرا جلب کرد؛ فضایی که خواننده به آرامی در دل معماها فرو می‌رود و کنجکاوی‌اش لحظه‌به‌لحظه برانگیخته می‌شود. روایت کتاب ساده و روان است، چیزی که خواندن آن را برای هر کسی ممکن و لذت‌بخش می‌کند و در عین حال این سادگی خواننده را ناگهان به پایان غیرمنتظره‌ای هدایت می‌کند که واقعاً شوکه‌کننده و تأثیرگذار است
با این حال یکی از نکاتی که کمی ذهن را درگیر می‌کند تعداد زیاد شخصیت‌ها و شباهت‌های رفتاری برخی از آن‌هاست گاهی لازم است خواننده برای لحظه‌ای به عقب بازگردد تا نقش هر شخصیت را مرور کند. این نکته تجربه‌ی خواندن را کمی چالش‌برانگیز می‌کند، اما در عین حال باعث می‌شود پایان داستان، با تمام غافلگیری‌اش، تأثیر بیشتری بر خواننده داشته باشد
راز سیتافورد اثری است که هر خواننده‌ای می‌تواند از آن لذت ببرد و با پایان غافلگیرکننده‌اش، شگفت‌زده شود. این کتاب نمونه‌ای از توانایی کریستی در خلق معماهای جذاب پایان‌های هوشمندانه و روایت روان است که مخاطب را تا آخر با خود همراه می‌کند
در نهایت راز سیتافورد تجربه‌ای سرگرم‌کننده، دلنشین و پرهیجان است که با پایان‌بندی ناب و تأثیرگذار، اثری به‌یادماندنی برای هر خواننده فراهم می‌آورد
      

1

آوا فیاضی

آوا فیاضی

6 روز پیش

        شازده کوچولو تنها یک قصه‌ی کودکانه نیست؛ اثری‌ست سرشار از معنا که در پسِ سادگی‌اش، ژرف‌ترین پرسش‌های انسانی را به دل خواننده می‌نشاند. آنتوان دو سنت‌اگزوپری با زبانی شاعرانه و کودکانه، جهانی می‌آفریند که در آن تنهایی، عشق، مسئولیت و معنای زندگی بازآفرینی می‌شوند.
سفر شازده کوچولو از سیاره‌ی کوچک خودش تا زمین، در حقیقت سفری به درون دل انسان است. او با نگاه ساده و بی‌پیرایه‌اش، دیوار عادت‌های روزمره را فرو می‌ریزد و یادآوری می‌کند که «آنچه اصل است از دیده پنهان است». در قلب این روایت، عشق میان او و گلِ نازک‌دلش قرار دارد؛ عشقی که هم شکننده است و هم نیرومند، و سرانجام بهانه‌ی بازگشت او می‌شود.
اما پایان کتاب، همان‌قدر که شاعرانه است، اندوهناک و رازآلود هم هست. شازده کوچولو از ماری می‌خواهد که او را بگزد. در نگاه نخست، این لحظه مرگی تلخ است؛ اما در لایه‌ای عمیق‌تر، نشانه‌ی رهایی و بازگشت است. گزیده شدن به دست مار، مرز میان بودنِ زمینی و رفتن به سوی خانه و گل محبوبش است. سنت‌اگزوپری مرگ را نه پایان، که دری به سوی پیوستن دوباره به عشق تصویر می‌کند.
شاید همین پایان عجیب و غم‌انگیز است که شازده کوچولو را جاودانه ساخته؛ زیرا زندگی نیز آمیزه‌ای از پیوند و فقدان است. زیبایی عشق، در دل ناپایداری‌اش معنا می‌یابد و جدایی، قدرِ باهم‌بودن را به یاد ما می‌آورد.
برای من، این بازگشتی دوباره بود؛ بارها به این کتاب برگشته‌ام و هر بار، چیزی تازه‌تر از دل سطرهای ساده‌اش بیرون کشیده‌ام. گویی هر خواندن، دریچه‌ای نو به درون خودم باز می‌کند.
      

1

        به نام خداوند جان و خرد 
.
.
کتاب «زنان پیشرو: داستان‌هایی برای دختران ایران» واقعاً تجربه عجیبی بود برام. کلی اسم زن دیدم که حتی نمی‌دونستم وجود دارن، ولی وقتی داستان‌هاشون رو خوندم فهمیدم چه کارهای بزرگی کردن و چقدر توی تاریخ و افتخار ایران سهم داشتن. با هر داستان، یه حس غرور و هیجان توی دلم می‌اومد که نمی‌تونستم کنترلش کنم. این زن‌ها حتی اگه ناشناس بودن، با کارهاشون بهم یاد دادن که ایران بدون شجاعت و تلاش اون‌ها چیزی نبود که امروز می‌بینیم.
ولی یه چیزی واقعاً رو مخم بود: نقاشی‌ها خیلی از تصویرهایی که کشیده بودن، اصلاً به اون بزرگی و عظمت زن‌ها نمی‌خورد. بعضی‌شون اونقدر بد بودن که مجبور می‌شدم اول عکس خود خانم ها رو تو اینترنت سرچ کنم تا ببینم واقعاً چه شکلی هستن، بعد برم داستان رو بخونم، چون واقعاً از روی نقاشی‌ها نمی‌فهمیدم کی هست. باور کن، اگه خود اون زن‌ها تصویرشون رو می‌دیدن، حسابی ناراحت می‌شدن یعنی خب کتاب می‌خواد بهشون احترام بذاره، ولی با این نقاشی‌ها حس احترام خیلی کم‌رنگ شد
و از اون بدتر، بعضی متن‌هاش واقعاً خشک و بی‌روح بود انگار از ویکی‌پدیا کپی شده باشه واقعاً آدم انتظار داره وقتی داستان زندگی این زن‌ها رو می‌خونه، یه چیزی توی دلش تکون بخوره، ولی بعضی جاها اصلاً اون حس منتقل نمی‌شد. حیف بود… چون با کمی دقت و عشق بیشتر، این کتاب می‌تونست یه اثر فوق‌العاده و تاثیرگذار باشه
      

2

        به نام جهان داور دادگر 
.
.
«سووشون» از سیمین دانشور

«سووشون» برای من فقط یک رمان نبود مسیری بود که از همان صفحه‌ی اول دستم را گرفت و به دل زندگی شخصیت‌ها برد سیمین دانشور آن‌قدر در تصویر کردن فضا و آدم‌ها تواناست که حتی وقتی واژه‌ها برایم سنگین بود، نمی‌توانستم از متن جدا شوم برای منِ نوجوان، شاید بعضی کلمات ناآشنا بود، اما جادوی روایت، سنگینی واژه‌ها را سبک می‌کرد و مرا بی‌اختیار به دنبال خود می‌کشید
در طول خواندن، با مرجان و مینا همراه شدم،کوچه‌پس‌کوچه‌های داستان را قدم زدم، و با زری که نگران گوشواره هایش بود در هر نگاه، در هر تردید، در هر تصمیم شریک شدم آن‌قدر نزدیک بودم که گویی نفس‌هایش را حس می‌کردم هر صفحه، مثل دریچه‌ای به درون آدم‌هایی بود که انگار از گوشت و خون ساخته شده بودند آدم‌هایی که ترس، امید، خشم و عشق‌شان همان‌قدر واقعی بود که آدم‌های اطراف خودم
و البته اسم کتاب هم بی‌دلیل «سووشون» نیست وسط روایت، اشاره‌هایی به سوگ سیاوش می‌شه همون افسانه‌ی کهن که مردم برایش عزاداری می‌کردند. این سوگ در داستان، مثل سایه‌ای روی زندگی زری و یوسف می‌افته گویی قصه‌ی باستانی سیاوش دوباره زنده شده، فقط این بار نه در شاهنامه، که در دل کوچه‌ها و خانه‌های شیراز. همین پیوند بین یک اسطوره‌ی قدیمی و واقعیت تلخ زمانه به داستان عمق و معنایی خاص می‌ده جوری که آدم حس می‌کنه رنج‌ها و مقاومت‌ها همیشه در تاریخ تکرار می‌شن
کلمات این کتاب مستقیم به قلب می‌نشستند بی‌آنکه نیاز باشد بیش از حد درباره‌شان فکر کنم، پیام و حس نویسنده را می‌فهمیدم گاهی با یک جمله، چشمم پر از اشک می‌شد و گاهی با گفت‌وگوهای ساده، لبخندی بی‌اختیار روی لبم می‌نشست
اما حسرتی در این میان بود شرایطی که مجبورم کرد تند بخوانم. این شتاب، مثل گذر از شهری زیبا با سرعت زیاد بود چشمم همه چیز را دید، اما دلم می‌خواست بیشتر بایستم و لمس کنم از عطر خیابان‌ها و رنگ خانه‌ها لذت ببرم. با این حال حتی همین خواندن شتاب‌زده هم نتوانست عمق تأثیر داستان را کم کند
می‌دانم دوباره به «سووشون» بازمی‌گردم. این‌بار آرام‌تر، با حوصله‌تر، ورق به ورق، تا دوباره غرق شوم در جهان زری و یوسف، تا بار دیگر همراهشان نفس بکشم و قلبم با تپش‌های داستان هماهنگ شود می‌خواهم این‌بار نه‌تنها سرنوشتشان را دنبال کنم، بلکه در هر جمله بایستم و مزه‌ی آن را حس کنم، مثل گوهری که بر زبان می‌چرخد و هر لحظه‌اش ارزشمند است
«سووشون» کتابی‌ست که نه فقط خوانده می‌شود، بلکه زندگی می‌شود کتابی که حتی وقتی بسته می‌شود، صدای نفس شخصیت‌هایش در گوش می‌ماند و حضورشان در ذهن و دل، تا مدت‌ها فراموش نمی‌شود
      

6

        به نام خداوند جان و خرد 
.
.
نقد  «سوءتفاهم» از آلبر کامو ، تراژدی‌ای که نفس رو بند میاره
«سوءتفاهم» با فضایی سرد و سنگین شروع می‌شه و خیلی زود تو رو می‌بره وسط یک موقعیت عجیب: پسر بعد از سال‌ها دوری  بی‌آنکه خودش رو معرفی کنه به مسافرخونه‌ی مادر و خواهرش برمی‌گرده جایی که بی‌خبر از هویت مهمان‌ها اونا رو می‌کشن تا پولشون رو بگیرن
کامو اینجا استادانه با تعلیق بازی می‌کنه خواننده از اول می‌دونه چه بلایی قراره سر قهرمان بیاد ولی نمی‌تونه چشم از روایت برداره همه‌چی با جملات کوتاه گفت‌وگوهای سرد و فضایی بی‌روح پیش می‌ره تا به اون لحظه‌ی هولناک برسه مرگ پسر و بعد آگاهی مادر از حقیقت
قدرت اصلی «سوءتفاهم» اینه که تراژدی رو بی‌هیچ زرق‌وبرقی تحویل می‌ده نه موسیقی متن نه اشک و آه فقط یک حقیقت برهنه که مثل سنگ می‌افته وسط دل خواننده کامو با این اثر نشون می‌ده گاهی بدترین فجایع نه از بدی مطلق بلکه از ندانستن و فاصله‌ی انسانی میاد
پایانش، با اون حس پوچی و بی‌برگشتی، دقیقاً همون‌جاییه که کامو توش می‌درخشه «سوءتفاهم» از اون داستان‌هاست که بعد خوندنش چند دقیقه فقط خیره می‌مونی به صفحه چون تازه فهمیدی همین الان یه فاجعه‌ی کامل رو تجربه کردی
      

4

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

چالش‌ها

لیست‌ها

این کاربر هنوز لیستی ایجاد نکرده است.

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.