عطیه عیار

@Atiehayyar

95 دنبال شده

184 دنبال کننده

                      کاش هجده سالم بود و با اطلاعات الان تند تند فقط کتاب می‌خوندم.
                    
atieh.ayyar
گزارش سالانه بهخوان

یادداشت‌ها

نمایش همه
                از اون کتابایی بود که بعد خوندن باید بذاری خوب تو ذهنت خیس بخوره، بعد هم ته‌نشین بشه.
داستان از جایی شروع میشه که بخش عمده اتفاق‌ها افتاده و شخصیت اصلی رو به "آخر خط" رسونده. این آخر خط هم عینی است و هم استعاری. آخر خطی که در نتیجه جنگ برای نادر صدیفی ترسیم شده و اون در عنفوان جوانی هیچ چاره‌ای نداره جز تحمل این شرایط.

هر توضیحی داستان رو خراب می‌کنه چون چینش حوادث تو داستان طوریه که تا اواخرش هنوز در حال کسب اطلاعات جدید و پیدا کردن قطعات پازلی تا کنار هم بذاری و عقبه نادر رو دربیاری. برای همین بیشتر از این بگم حیف میشه. 

اما تنها چیزی که تو طول کتاب برام باعث پادرهوایی می‌شد رویکرد ضدجنگ نویسنده بود. بایرامی تجربه مستقیم و سختی از جنگ داشته. حتی پایان جنگ تحمیلی هم براش تبدیل به نبرد مرگ و زندگی شد که تو کتاب "هفت روز آخر" می‌تونین بخونین. 
حالا برام سواله چرا نویسنده با این سابقه طوری نوشته انگار ایران اشتباه کرد جنگید؟ اگر نمی‌جنگید، اگر تاوان و قربانی نمی‌داد ایران و ایرانی باقی نمی‌موند. پس چرا ادبیات -به ظاهر- پایداری ما اگر شعاری نباشه، قطعا محکوم‌کننده "این" جنگه؟ 
روی "این" به معنی جنگ تحمیلی عراق علیه ایران تاکید دارم چون قطعا و بی‌شک جنگ محکومه. اما دفاع چی؟ 
        
                موقع خوندن داستان و تا پیش از موازی‌کاری دو نیمه ویکنت، مدام این فکر از سرم می‌گذشت که چی می‌شد اگه نیمه خیر او از جنگ برمی‌گشت. بعد خودم جواب می دادم که اون وقت مردم اینهمه دردسر نداشتن و به خوبی زندگی می‌کردن، پس داستانی هم به وجود نمیومد.

اما بعد بازگشت خیر و تقابلش با نیمه شر مطلق خودش، متوجه شدم خیر مطلق هم می‌تونه حرص‌دربیار باشه. ما همه مصداق‌های شر و شیطانی بودن رو می‌دونیم. آزار و اذیت، فریبکاری، دروغگویی، دو به هم‌زنی، خرابکاری، دزدی و قتل مثال‌های بارز و پذیرفته‌شده‌ای در همه جوامع هستند. البته که خیلی از آدم‌ها با علم به شر بودن این کارها باز مرتکب اعمال خلاف و نادرست میشن. در نتیجه دیگران رو به زحمت میندازن و شاید خودشون هم تاوان بدن.

اما اگه قرار باشه آدم‌ها فقط خیر و خوب و فرشته‌گون باشن چی؟ آیا دنیا گلستان میشه؟ این اتوپیا یا آرمانشهری که همیشه در رویا و آرزوش هستیم چگونه خواهد بود؟

برای توضیح بیشتر باید بخشی از داستان رو بگم. مدتی بعد از برگشت نیمه‌ی خیر ویکنت و کارهای خوبی که می‌کنه، سربازهای قصرِ نیمه‌ی شر پیشش میرن و میگن حاضرن به نفع خیر علیه شر کودتا و قیام کنن. اما خیر زیر بار نمیره. اون به اقتضای خیر بودنش میگه این کار ناجوانمردانه‌اس و حاضر به همکاری با سربازها نمیشه. شر که این ماجرا رو می‌شنوه همه اون سربازها رو به خاطر خیانت می‌کشه.

شاید ما آدم‌های عادی که ترکیب خیر و شر هستیم از پیشنهاد سربازها کلی استقبال کنیم یا وقتی جواب منفی نیمه خیر رو بشنویم تو دلمون چندتا لیچار هم بارش کنیم. اما من دقیقا تو همین صحنه یاد مسلم بن عقیل افتادم؛ اونجا که تو پستوی خونه هانی بن عروه پنهان شده بود تا توی فرصت مناسب ابن زیاد رو بکشه. اما پشیمون شد چون ابن زیاد از این نقشه خبر نداشت و برای رزم اونجا نیومده بود. همه ما احتمالا هر سال با شنیدن این بخش تو روضه جناب مسلم، توی دلمون غرغری هم کرده باشیم که آخه مرد حساب برای شر مطلقی مثل ابن زیاد هم مردخدا میشی؟ و کلی توجیه و دلیل و حدیث میاریم که در برابر این دشمن میشه فلان رفتار رو کرد و قس علی‌هذا.

اما واقعیت اینه که همین رفتارهای مسلم‌بن عقیل یا حسین‌بن علی یا علی بن ابی‌طالب و ... بوده که اونها رو الگو کرده. هر چند که در مواجهه با عادات و رفتارهای دنیّ دنیوی حرص‌دربیار و شاید غیرعقلانی به نظر بیاد.

خلاصه کلام اینکه تا وقتی اکثریت آدم‌ها شر یا مخلوط خیر و شر باشن، خیر مطلق نه تنها موفق نمیشه که آزاردهنده و مزاحم اون مخلوط‌ها هم هست. برای همین سخته که همیشه راست بگیم، زبون تند نداشته باشیم، قضاوت نکنیم، تهمت نزنیم و ....

اینا تازه یکی از قسمت‌هایی بود که من سر این یه ذره کتاب صد صفحه‌ای فکرم درگیرش شد. اون قسمت‌های اولش درباره جنگ، لحن راوی، نقش هر کدوم از شخصیت‌ها، فرامتن تاریخی داستان و غیره بماند دیگه.
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

                کتابی دوست‌داشتنی بود. هم نوستالژی داشت، هم روابط نرمال و هم عشق. خیلی وقت بود از نویسنده‌های تو تیپ و سیاق فولادی نسب کتابی نخونده بودم که انقدر برام کشش و لذت داشته باشه. اغلب اینطور کتاب‌ها شخصیتی عاصی و افسرده و دلزده داره که زندگی براش فقط گذران روزهاست، از همه بدش میاد و همه رو از بالا و با تبختر نگاه می کنه، بی‌بند و باره و بی‌خانواده. اما "نیاسان" این کتاب زندگی آدمیزادی داره. پدر و مادر و پدربزرگ مادربزرگی داشته که دوستش داشتن و اون هم دوستشون داره. شغل داره، رفیق خوب داره، هَوَل و بی‌چاک و دهن نیست‌. این بود که موقع خوندن کتاب بری از هر احساس اضطراب و حرص و خشم بودم. از دنبال کردن زندگی منظم نیاسان و آیین‌ها و تشریفاتی که برای خودش تعریف کرده بود،خوشم می‌اومد. 
از طرفی نیاسان در عین حال که داره زندگیش رو می‌کنه به گذشته خودش احاطه داره. از دو نسل قبلش خبر داره و مشکلی هم با ادامه میراث اونها نداره. به تاریخ و گذشته تهران علاقه داره. از تغییراتش دلش می‌سوزه و حسرت می‌خوره اما تو گرداب این حسرت نمیفته. 
نیاسان بعد از پدربزرگ و پدرش، مغازه ساعت‌فروشی رو می‌گردونه. "زمان" چه عددهای ثانیه و دقیقه و ساعت باشه و چه عددهای روز و ماه و سال براش اهمیت داره و تو همه لحظات زندگیش نقش پررنگی داره. آخرش هم تو کش و قوس با همین "زمان" داستانش شکل می‌گیره. هرچند احساس می‌کنم یه جاهایی این نخ تسبیح از دست نویسنده در رفته و نتونسته اون چیزی رو که می‌خواد برسونه.

ریتم داستان کنده. نویسنده دست شخصیتش رو گرفته و سر فرصت رفته بین خاطرات زمانی، مکانی و فردی اون چرخ زده. گاهی انگار داری یه دفتر خاطرات می‌خونی یا یه گزارش از یه کارآگاه خصوصی که کسی رو زیر نظر گرفته. اما این توصیف‌ها و کندی‌ها حداقل از دید من نه تنها آزاردهنده نبود که لذت هم بردم. به عنوان کسی که بخش عمده نوجوانی و جوانی‌اش رو تو همون محله‌های نامبرده گذرونده و گشته خاطره‌بازی جالبی بود. مخصوصا که خیلی از چیزهایی که نوشته بود دقیقا فکر و نظر خودم بود. شاید به خاطر همین قرابت فکریه که انقدر شیفته کتاب شدم.

به همین دلایل فکر کنم کتاب در کسی که تهرانی نیست یا ساکن تهران نیست حسی ایجاد نکنه و در نتیجه جذابیت نداشته باشه. این کتاب زیادی تهرانیه و مکان عملا یکی از شخصیت‌هاشه. 
        
                ایده داستان درباره قاتل سریالی روانی همیشه جذابه. اگه کسی بلد باشه خوب بهش بپردازه موفقیتش ردخور نداره و به نظرم الکس نورث کاملا به این موفقیت رسیده. هرچند اگر بخوایم وارد فاز نقد و دقیق دیدن بشیم اشکالات حسابی و قابل توجهی داره اما حداقل تا دو سوم کتاب رو خیلی خوب و منسجم پیش برده.
نگرانی، ترس، وحشت و کشش برای خوندن احساسات قوی من بودن موقع خوندن کتاب. واقعا احتیاج داشتم درباره‌ش با کسی حرف بزنم تا از حجم اون هیجانات کم بشه. اینکه آدم رو تا اواخر داستان تو فضایی بین ژانر کارآگاهی و ژانر وحشت و ماورایی معلق نگه می‌داشت جالب بود.
پلات داستان خیلی پیچیده بود و همین کار رو برای پایانش سخت می‌کرد اما اون هم خوب جمع شده بود.
فقط بزرگترین ایرادش از نظر من رفت و آمد زیاد نویسنده بین شخصیت‌ها بود. به غیر تام کندی که با اول شخص روایت می‌شد، ما چهار شخصیت دیگه رو هم با زاویه دید سوم شخص داشتیم که نویسنده از دیدگاه اونا برامون ماجرا رو توضیح می‌داد. همیشه بهمون گفتن "انتخاب" زاویه دید یکی از چالشی‌ترین بخش‌های داستان‌نویسیه و نمونه عیانش همین کتابه. به نظرم اومد نویسنده با این همه جابه‌جایی بین شخصیت‌ها خواسته از دردسر نشانه و راهنما ارائه دادن بگذره. به جای اینکه بیشتر به توصیف و نشان دادن بگذرونه، با رفتن به ذهن شخصیت و بازگو کردن احساسات و افکار اونها خودش رو خلاص کرده.
و اشکال نهایی که هر چی پیش رفتم برام آزاردهنده‌تر شد: جیک بالاخره چندسالش بود؟ برداشت اولیه من یه بچه پنج شش ساله بود. جایی هم میگه مهدکودک میره. اما بعد می‌بینیم توانایی خوندن داره، اونم خوندن نوشته‌های باباش روی کامپیوتر. واکنش‌هاش و افکارش (اونجاهایی که نویسنده از زاویه دید اون ماجرا رو میگه) شبیه بچه‌های حدودا ده ساله‌اس. 

یه سوال در آخر: فرانک کارتر چرا از بچه خودش متنفر بود؟ این هیچ جوابی نداشت.

با توجه به این موارد، داستان نجواگر برخلاف پلات خوبش، شخصیت‌پردازیش ایراد‌های بزرگی داره که همین لذت خوندن داستان رو کم می‌کرد.
        
                قبل از هر چیز یه صلواتی برای مرحوم خلیل ساحوری بفرستین. خداوند رحمتش کنه که انقدر اهل حق بود. 

صفحه نویسنده رو تو اینستاگرام مدتیه دنبال می‌کنم. بعد ماجرای هفت اکتبر در خلال پست‌هاش متوجه شدم کتاب نوشته در رابطه با خانمی اهل غزه. اول تصور کردم داستان نوشته ولی بیشتر یه روایته. برای همین نمیشه از نظر داستانی و تکنیک‌های نویسندگی بهش امتیاز داد. از منظر اصول داستانی نه شخصیت‌پردازی داره، نه تصویرسازی، نه تعلیق درست و نه فراز و فرودی دوست‌داشتنی.
برای همین و به خاطر همین تصور ابتدایی اشتباهم، از اواسط کتاب، کشش و ذوق اولیه رو برای ادامه نداشتم. نمی‌دونم چرا طول کشید تا بفهمم رمان دستم نیست و دارم گزارش یه ماجرای واقعی رو می‌خونم که از اخبار حوادث روزنامه‌ای یا گزارش‌های نهایتا دو صفحه‌ای مجله‌های خانواده خیلی طولانی‌تره و طبیعتا سر و شکل کتاب گرفته. بعد درک این مسئله، با رغبت بیشتری ادامه دادم و دو ساعته تمومش کردم.

در تمام مدت مطالعه ناخودآگاه با کتاب "آن دختر یهودی" مقایسه‌اش می‌کردم. اون کتاب هم داستانی واقعیه و اتفاقا شخصیت اصلی به خاطر عشق تغییر دین و آیین میده و تو این مسیر خیلی سختی می‌کشه. درست مثل خانم آلاء تو این کتاب. داستان زندگی آلاء هم ظرفیت این رو داشت که یه رمان بشه و با شخصیت‌پردازی درست و تصویرسازی‌های فوق‌العاده تو این دسته کتاب‌ها جا بگیره. مخصوصا که با ترجمه‌اش برای مخاطب عرب‌زبان به نوعی تبلیغ و روشنگری می‌شد درباره ایران، نقشش تو منطقه و وضعیت فلسطین، کیفیت رابطه‌اش با رژیم جعلی و قس علی‌هذا.

البته که همه این مطالب پاراگراف دوم برای مملکت ما رویایی دوره. ما تو هرچی موفق باشیم تو تبلیغ و تبیین خودمون برای خودمون و بقیه افتضاحیم. نمونه‌اش رو تو همین کتاب هم می‌خونیم که خلیل ساحوری به اتکای ایرانی‌ها دو بار سعی می‌کنه تو شیلی برنامه تبلیغ مذهب شیعه بذاره و هر دوبار طرف محترم (!) ایرانی دستش رو میذاره تو پوست گردو. 

کتاب برای کسایی که با شرایط فلسطین آشنا نیستن و زندانی بودن مردم غزه رو نمی‌فهمن اطلاعات خوبی داره. هر چند شاید مفصل نباشه. اما میشه برای کسب اطلاعات بیشتر جستجو کرد.




        
                من عموما کتاب‌های آمریکایی اونم از سال‌های دور و دهه‌های قدیم رو دوست ندارم. قاعدتا این کتاب هم باید می‌رفت تو همون دسته و تنها دلیل اینکه سراغ یه کتاب که حدودا ۹۰ سال پیش نوشته شده رفتم این بود که تو "باشگاه کارآگاهان" جزو فهرست بود.
نتیجه؟ برخلاف نظر قبلی خودم و علیرغم انبوه نظرهای منفی که تو طاقچه درباره‌ش خوندم، خیلی دوستش داشتم. نمی‌دونم لحن و زبان کتاب تو زبان اصلی چطور بوده که بهرنگ رجبی اون رو به صورت محاوره با لحنی لمپنی و حتی با کلماتی نسبتا قدیمی و از مد افتاده ترجمه کرده. اما این ویژگی‌ها از نظر من نقطه قوت ترجمه بود. ما داستان رو داریم از زبون یه ولگرد دم اعدام تو دهه سی میلادی می‌خونیم پس عجیب نیست اگه لات و بی‌ادب باشه و قدیمی حرف بزنه.
ترجمه دیگه‌ای هم ازش هست برای خانم بخت مینو از انتشارات مینو. نمونه‌اش رو تو طاقچه خوندم. با اینکه با ترجمه آقای رجبی فرق داشت اما اونم خوب تونسته بود حس و حال رو منتقل کنه. 

قدم بعدیم دیدن فیلمشه. تو دهه هشتاد میلادی ازش به اقتباس داشتن با بازی جک نیکلسون. ازش بدم میاد و عمدتا فیلم‌هاش برام قابل تحمل نیست. ولی شاید این یکی رو بتونم ببینم.

راستی می‌دونستین کتاب‌های این جناب کین تا مدت‌ها تو آمریکا ممنوعه بوده؟ به خاطر محتوای جنسی و غیراخلاقیش! اما الان یه داستان عادی محسوب میشه.
        
                من رو در حالی تصور کنید که مدتی زل زدم به در و دیوار و تلویزیون خاموش و آشپزخونه به هم ریخته تا بلکه بتونم ذهنم رو جمع کنم و از این کتاب بنویسم.
به نظرم جزو معدود کتاب‌های رمان تاریخی- مذهبی است که میشه با اطمینان به همه معرفیش کرد. بدون هیچ ادعایی، بدون انبوه جملات قصار، بدون شعار و بدون هتک حرمت مقدس‌ترین‌ها شرح حال حاضرین در یکی مهم‌ترین وقایع تاریخ بشر رو نوشته.
انتخاب کلام، لحن و چند راوی برای تعریف ماوقع هوشمندانه بوده. و چه کار سختی بوده برای نویسنده تا به این نتیجه برسه. در خلال این کتاب بود که تونستم تا حدی از حال و هوای بیت امام دوم بفهمم. به واسطه این کتاب اگرچه هنوز فاصله قابل توجهی تا امام حسین داشتم، اما علی اکبر و ابالفضل رو فاصله نزدیک‌تری دیدم. شاید حتی سرم رو لای چین‌های عبای ابالفضل عباس هم پنهان کردم و بو کشیدم.
بعد کنار نفیله همسر امام حسن نشستم که مادر چند پسر رشید بود، از بزرگ شدنشون لذت می‌برد، دلش پر ذوق می‌شد و احساس آرامش داشت. همین مادر با قلبی که از فشار شرحه‌شرحه بود برای رضای خدا و همسر شهیدش، شهادت پسران نوجوانش رو تماشا کرد. 
به خاطر این کتاب درباره حسن مثنی و فاطمه بنت حسین بیشتر خوندم.
کنار قاسم نوجوان راه رفتم و با شک و تردیدهاش همراه شدم.
و برای بار چندم برام مرور شد که ولایتمداری کاری بسیار سخته. از حرف و ادعا تا عمل راه زیاده و در این راه چه چیزها که باید فدا کنی. ولایتمداری یکی از سخت‌ترین امتحان‌های الهیه.
        

فعالیت‌ها

عطیه عیار پسندید.
            اولین یا دومین رمانِ «تاریخ جایگزین» ایرانی. تاریخ جایگزین ( Alternate history)، به معنای تغییر یک اتفاق تاریخی در داستان است. سبکی که ذیل ژانر علمی‌تخیلی جا می‌گیرد و در ادبیات ایران بسیار نحیف و نوپاست.
محمدرضای پهلوی، در سال ۱۳۵۰ در جریان جشن‌های ۲۵۰۰ ساله ترور می‌شود و زندگی کاوه نمازی، شخصیت اصلی داستان، دست‌خوش تغییر می‌شود.
اگر از ریتم نسبتا کند داستان و فلش‌بک‌های گاه غیرضروری داستان بگذریم، با اثری حائز اهمیت مواجهیم. از چند جهت: اول، پیشگام بودن در ادبیات تاریخ جایگزین. حتما در سال‌های آینده، نویسندهٔ رمان‌های این سبک، مدیون نویسندهٔ این کتاب خواهند بود. دوم، این کتاب مثال نقضی بر توصیهٔ معروف و پرتکرار اساتید نویسندگی مبنی بر «هم‌جنس بودن نویسنده و شخصیت اصلی داستان جهت توفیق نویسنده و رمان» است. خانم سلطانی در خلق شخصیت کاوه نمازی بسیار موفق ظاهر شده‌اند. و سوم، نثر ساده و تصویرپردازِ نویسنده است. بی‌ادا و بی‌ادعا.
          
من معمولا می‌خونم. مخصوصا اگه مقدمه از زبان خود نویسنده باشه. اما اگه نقد و بررسی و توضیحات بیش از حد باشه دیگه ادامه نمیدم. ترجیح میدم خودم درباره کتاب نظر بدم. درباره نویسنده هم بعدش می‌تونم جستجو کنم یا برگردم بخونم.
عطیه عیار پسندید.
عطیه عیار پسندید.

کتاب شعر اصولا مثل کتاب‌های دیگه خونده نمیشه: بذاریش روی میز یا بالای تختت و از اول شروع کنی به خوندن. ولی طی یک تصمیم کاملا یهویی، خواستم دیوان شمس رو -برخلاف همیشه که هر چند روز یک بار برش می‌داشتم و اتفاقی یه صفحه رو باز می‌کردم و چند بیت می‌خوندم- به این شکل کامل بخونم. باشد که رستگار شویم :دی

آره واقعا کلامتون زبر بود. زدین له کردن من رو و ازم یه بی‌منطق سطحی ساختین 😄 ولی به حسب تجربيات زیسته و شخصی هم‌چنان معتقدم فراغت و سرگرمی نه تنها بد نیست که حتی ضروریه. یکی از بهترین ابزارهای سرگرمی و گذران اوقات فراغت هم کتابه. اوقات فراغت برای من به معنی زمان‌هایی که به هر دلیلی به کار برنامه‌ریزی شده یا یه وظیفه رو انجام نمیدیم. مثل من که تو بیمارستان دولتی چاره‌ای جز انتظار محض نداشتم و نیاز به سرگرم شدن داشتم تا زمان برام بگذره. این وقت اصطلاحا مرده رو هدر ندادم و با کتاب پرش کردم. @sabbas15206
دیشب داشتم فکر می‌کردم بهخوان کی قراره دوباره چالش بذاره؟ 😉 بریم بزنیم تو گوش کتابا
چالش روی دیگر زندگی

روزهای بلند و کشدار آخر بهار و اول تابستان، خنکای باد کولر... بی‌شک موسم چهارمین چالش جمعی بهخوان فرا رسیده است!

عطیه عیار پسندید.