بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

عطیه عیار

@Atiehayyar

75 دنبال شده

148 دنبال کننده

                      کاش هجده سالم بود و با اطلاعات الان تند تند فقط کتاب می‌خوندم.
                    
atieh.ayyar

یادداشت‌ها

نمایش همه
                یوسف علیخانی رو خیلی وقته تو اینستا دنبال می‌کنم. از حال و هواش خوشم میاد. گاهی در شیدایی و خلوت‌گزینی به سر می‌بره و گاهی در حال گفتگو و ارتباط با مخاطبین و مشتری‌هاش. در سن پایین به تهران اومده و ده سالی به کارگری و مشق نویسندگی گذرونده، کتاب‌هایی چاپ کرده و بعد انتشارات خودش رو زده. سختی‌هاش تموم نشده اما وقتی توی صفحه‌اش و حرف‌هاش میری  حس ناامیدی و بیزاری بهت دست نمیده. حداقل هنوز دست نمیده و امیدوارم همین‌طور بمونه.
علبخانی در اینستاگرام خودشه و این خیلی جذابه.

یه پست خیلی ساده خود علیخانی ترغیبم کرد کتابش رو بخونم. البته کتاب‌هاش رو مدت‌ها تو کتابخونه‌ام داشتم و تازه‌خرید نبودن اما به خاطر لحن خاصش انگار سختم بود بخونم. سه چهار صفحه از خاما رو هفت هشت سال پیش خونده بودم و دیده بودم که من حریفش نیستم. بعد این همه سال اما موقع خوندن بیوه کشی خیلی لذت بردم. از اون لذت‌ها که هم می‌خوای ببینی آخرش چی میشه و هم می‌خوای کتاب تموم نشه. از اونا که تا دو سه شب بعد اتمام کتاب همچنان خوابش رو می‌بینی. چه خوب که اون سالا خاما رو نشد بخونم تا از بیوه‌کشی شروع کنم و به ترتیب انتشار برم جلو.

مکان تو بیوه‌کشی نقش مهمی داره. نمی‌تونی بگی این داستان تو هر مکان و روستا و فرهنگ دیگه‌ای همینه. علیخانی خیلی هوشمندانه از خاستگاه و فرهنگ اجدادی خودش استفاده کرده. اون روستا و آدم‌های رفته یا زنده‌اش رو تا ابد با کتاب‌هاش ردر تاریخ ثبت کرده. لهجه و گویششون، فرهنگ و سبک زندگی‌شون، خوبی‌ها و بدی‌هاشون تو ادبیات ایران موندگار شدن.

بیوه‌کشی با وجود حرف‌های زیاد و مهمی که داره، ادعا نداره. خیلی راحت داره داستانش رو میگه. مثل یه قصه‌گوی دوره‌گرد که دنبال شلوغی و سروصدا و چراغونی و فستیوال نیست. میگه و میره. و تو می‌مونی و روایتی که شنیدی.
روایتی عاشقانه نه به قدمت و افسانه‌بودگی لیلی و مجنون یا شیرین و فرهاد اما به همون اندازه جاندار. شخصیت‌ها با قدرت نقششون رو ایفا می‌کنن. تو نقدها گفتن داستان سبک رئالیسم جادوییه. منم در حین خوندن همین فکر رو می‌کردم. راستش دوست هم داشتم این‌طور باشه چون واقعا ایده و ماجراها می‌طلبید. حتی یه شباهت خیلی کوچیک با صد سال تنهایی هم توش می‌دیدم. اما با چیزهایی که از "خوابیده خانم" شخصیت اصلی خوندم می‌شد حدس زد که قرار نیست این سبک باشه.  پایان‌بندی داستان رو رئال تموم کرد و فکر کنم خود علیخانی خواسته این طور باشه. تاثیرگذاریش انگار بیشتر بود.

بیوه‌کشی با داستانی تلخ و پایانی تلخ اما خوب، پر از حس و حاله. پر از ای کاش و حسرت‌هاییه که نسل‌های قبلی‌مون تحمل کردن تا ما امروز کمتر اسیرشون باشیم. خوندن این کتاب به خاطر قسمت‌های افسانه‌ایش یا به قول خودش نَقل‌ها و همچنین لهجه‌ها و کلمات محلیش سخته. اگر نتونستین بخونین کنارش نذارین. با خوانش خود علیخانی روی اپ‌های کتاب گوش بدین و خودتون رو از لذتش محروم نکنین.
        
                خیلی سال پیش، نمی‌دونم تو شبکه وان تی‌وی بود یا ام‌بی‌سی ۴ عربا، یه سینمایی دیدم از معلمی که تو یه مدرسه پایین‌شهری آمریکا با کلی دانش‌آموز مشکل‌دار، رنگین‌پوست، مهاجر مشغول به کار میشه. خانم معلم خیلی صبوری می‌کنه در برابر اون بچه‌های تخس و کاری می‌کنه که همه‌شون آینده‌ای درخشان رو رقم می‌زنن. اما این معلم صبور یه جا حسابی قاطی می‌کنه: یکی از بچه‌ها کاریکاتوری از یکی از سیاهپوستای کلاسشون کشیده بود یا لب‌های کلفت اغراق‌شده. معلم نقاشی رو می‌گیره بالا و علیه این نژادپرستی سخنرانی می‌کنه براشون. از ماجرای موش گفتن به یهودی‌ها تو اروپای پیش از جنگ جهانی دوم گفت و اینکه اون نفرت‌پراکنی‌ها آخرش منجر به چه فاجعه‌ای علیه یهودی‌ها شد. بعد هم کتاب آنه فرانک رو معرفی کرد.
این اولین باری بود که اسم آنه فرانک و کمی از داستانش رو شنیدم. بیست سال گذشت تا کتابش رو بخونم. به نظرم تو سن و حتی شرایط زمانی خوبی خوندم. وقتی که صد روز از جنگ غزه گذشته و جلوی چشم دنیا چند ده هزار نفر سلاخی شدن اما آب از آب تکون نخورد.
همین موضوع و همه چیزایی که از پدرسوخته‌بازیای صهیونیسم و بخشی از یهودی‌ها خوندم، باعث شد همدردی آنچنانی با آنه نداشته باشم. این یه اعتراف بود! آنه سه سال آخر عمرش بسیار شرایط سختی داشت اما در مقایسه با کسانی که بعدها به دست هم‌کیشانش کشته شدن، شرایطش خیلی هم درخشان بود. حتی در مقایسه با یهودی‌های پنهان‌شده یا اسیر دوران جنگ جهانی هم اوضاع بهتری داشته. خیلی بی‌رحمانه دارم نظر میدم می‌دونم. اسارت در هر حال سخته. ولی من اصلا حس خوبی به این کتاب نداشتم. 
حتی گاهی وقتا به این شک می‌کردم که آیا کل داستان راسته؟ آیا واقعا خانواده فرانکی در کار بوده؟ واقعا برای دستگاه تبلیغاتی صهیونیسم کاری داره این شخصیت‌ها رو با همه آثار باقیمانده و موزه آنه فرانک تو هلند بسازن و به ما قالب کنن؟ اونا حتی در حال کشتار کودکان و زنان فلسطینی به طرق مختلف داد میزنن ما داریم از خودمون دفاع می‌کنیم و یه زمانی به ما ظلم شده!!!

اما ظاهرا آنه فرانک راست بوده. کلیت کتاب حوصله‌سربر بود. خیلی جاهاش رو تندخوانی کردم تا ببینم چی میشه. متاسفم برای همه انسان‌هایی که به خاطر حرص و ولع و نفهمی مثلا بزرگترها زندگی‌شون نابود شد.
        
                من هر کتاب و مقاله‌ای که درباره داعش و زمینه‌ها و نحوه تشکیلش باشه رو خیلی دوست دارم بخونم. انگار وحشتی که اون سال‌های اول دهه ۹۰ شمسی از این اسم و کارهاش داشتم هنوز یه گوشه وجودم مونده و حالا با خوندن کتاب‌های مربوطه دارم باهاش مواجهه می‌کنم. این کتاب رو هم در همین راستا خوندم. 

مک‌کنتس، یکی از کارمندان وزارت امور خارجه آمریکاست که تسلط کامل رو زبان عربی و اشراف به فرهنگ غرب آسیا داره. این کتاب یه کار تحقیقی و تحلیلی مبسوط درباره خاستگاه داعش محسوب میشه که سال ۲۰۱۶ منتشر شده. اون سال هنوز داعش تو بخش‌هایی از عراق و سوریه حکومت می‌کرد. برای همین افعال کتاب و توضیحات مربوط به اون بازه زمانی به زمان حال نوشته شده. و طبیعتا از پایان و عاقبت این حکومت هم چیزی توش نیست. چیزی که ما ایرانی‌ها از پایان داعش و اعلام رسمی اون توسط سردار شهید می‌دونیم اینه که ۳۰ آبان ۹۶ (۲۱ آبان ۲۰۱۷) این "حکومت" از روی زمین محو شد.

پس اگه علاقه‌مندید بدونید اصلا اون همه اسم مثل ابومصعب الزرقاوی، ایمن الظواهری،ابوبکر البغدادی که اون سال‌ها دائم می‌شنیدیم کی بودن، این کتاب اطلاعات خوبی داره.
البته کتاب تو ترجمه چند پیوست داره که در واقع مقالات قبلی و اولیه مک‌کنتس تو نت بوده وقتی هنوز کتابی ننوشته بود. من فکر می‌کنم برای دونستن این سابقه همون پیوست‌ها،  به خصوص پیوست آخر به نام "مومن" کافیه. بقیه کتاب همون اطلاعات، بسط داده شده و گاهی تکرار هم داره.

در تمام مدت کتاب برام سوال بود نویسنده به عنوان یه آمریکایی از نقش آمریکا تو تشکیل این گروه خونخوار چی میگه. مخصوصا که اون نقل قول هیلاری کلینتون رو زیاد شنیده بودم که: به ۱۱۲ کشور سفر کردم تا متقاعدشون کنم به محض تشکیل دولت اسلامی به رسمیت بشناسنش. تو یه جستجو تو نت متوجه شدم همچین جمله‌ای هیچ‌جا از کلینتون به طور  رسمی یا حتی در کتابش ثبت نشده! 
عده‌ای هم برای اثبات این مدعا، به حرف‌های ترامپ تو تبلیغات انتخاباتی اشاره کرده بود که گفته بود کلینتون و اوباما داعش رو به وجود آوردن. و این هم اینطور پاسخ داده شده بود که کنایه ترامپ بوده به حزب مقابل. حتی مطلبی از ویکی‌لیکس خوندم که آمریکا، انگلیس و اسراییل طی عملیات لانه زنبور داعش رو به وجود آورده و ازش حمایت کردن. برای همین، به انگلیسی  جستجو کردم و مشخص شد که این موضوع هم یه شایعه بوده در یه روزنامه اردنی که بعد ترجمه شده و تو فارسی به این صورت دست به دست شده.

البته هنوز موافقین نظریه تشکیل داعش به دست آمریکا دلایل دیگه‌ای دارن که قابل تامله و نمیشه از کنارشون گذشت. مثلا تجهیزات به روز و اغلب آمریکایی داعشی‌ها از کجا اومده بود. یا اگر داعش واقعا داعیه اسلام داشت (خیر سرش) چرا حتی یک تیر هم سمت اسراییل شلیک نکرد؟ مخصوصا که تو پیوست احادیث آخرالزمانی همین کتاب می‌خونیم که وقتی خلافت اسلامی در آخرالزمان ایجاد میشه، از کشته‌های یهود پشته می‌سازن. با توجه به اینکه داعش و هسته اصلیش یعنی بغدادی و رفقا ادعا داشتن همون خلافت نهایی هستن و ابوبکر البغدادی چون نسبش به پیامبر می‌رسه همون فردیه که پیامبر تو احادیثش گفته، پس چرا کلا هیچ کاری با یهود یا صهیونیسم نداشت؟ این موضوع وقتی جالب میشه که می‌بینیم داعشی‌های فلسطینی هم کم نبودن و می‌تونستن از این ظرفیت برای آزادی سرزمین‌شون استفاده کنن.

حرف نهایی اینه که در سطح منِ خواننده معمولی هیچ کدوم این حرفها رو نمیشه صددرصد رد یا تایید کرد. مثل یه مناظره انتخاباتی که دو طرف علیه هم فقط مدرک رو می‌کنن و آخرش هم نمی‌فهمیم چی به چی بود. اما حتی اگه داعش ساخته آمریکا و اسراییل هم نبوده، حضورش خیلی به درد اونها خورده بود و اهداف زیادی رو از طریق اونها پیگیری کردن. مثلا چچنی‌ها رو دردسر بزرگ روسیه کردن. نفت سوریه و عراق رو مفت مفت بردن. هزینه نظامی بالایی رو به ایران تحمیل کردن. اختلاف شیعه و سنی رو تشدید کردن. تو چند کشور مردمش رو با اختلافات داخلی به جون هم انداختن و تخم نفرتی رو کاشتن که با خون همون‌ها آبیاری شد و تا ابد باقی می‌مونه. دامنه این ترورها رو تا آفریقا هم کشوندن و در نهایت هم با ظاهر ناجی وسط اومدن که ما داریم با تروریسم مبارزه می‌کنیم. 

درسته که خودشون هم دچار دردسرهایی شدن. مثل سرریز جنگجوهای شستشوی مغزی‌شده اصالتا اروپایی که تو کشورهای قاره سبز ترور و کشتار راه انداختن اما آسیبی رو که داعش به مردم غرب آسیا وارد کرد، هیچ منطقه دیگه‌ای متحمل نشد.

نمی‌دونم میشه ادعا کرد از این آب گل‌آلود برای اسرائیل یه ماهی بزرگ گرفتن یا نه. تو بازه ده ساله‌ای که بهار عربی، جنگ داخلی سوریه و بعد تسلط داعش به سوریه و عراق رخ داد، اسراییل تونست حسابی نفس بگیره و تجدید قوا کنه. دشمنان اصلیش یعنی ایران، سوریه و حزب‌الله درگیر بودن و نمی‌تونستن به پر و پای اون‌ بپیچن. خبرهاش هم بود که به داعشی‌ها خدمات درمانی ارائه می‌داد. وقتی هم که کارشون تموم شد، آمریکا چهارتا عملیات پر سر و صدا رفت و با هیاهوی رسانه‌ای اعلام کرد داعش رو نابود کرده.

اگه بخوام تو این مدل‌ کتاب‌ها، اونایی رو که خوندم رتبه‌بندی کنم، همچنان "ده روز با داعش" تودنهوفر تو راس لیستمه. بعد کتاب "من در رقه بودم" ترجمه وحید خضاب. این سه تا می‌تونن دایرة‌المعارف جمع و جوری براتون باشن.


        
                رمان برف خیلی عجیب بود. یه داستان سوررئال و پر از استعاره که در ظاهر تقابل مرگ یا بهتره بگم "مرده‌گی" در برابر حیات یا "زنده‌گی" رو به چالش کشیده بود.
دو نکته؛ دو کلمه مرده‌گی و زنده‌گی رو مخصوصا اینطور نوشتم تا توجهتون به صفت‌های مرده/زنده جلب بشه و کیفیتی که می‌تونن در تقابل با هم داشته باشن.
و نکته دوم اینکه کتاب به نظرم "در ظاهر" به این دو مسئله و تقابلش پرداخته. اما با اون همه استعاره و تمثیلی که داشت، به نظرم اومد پر از کنایه‌های سیاسیه. با توجه به نویسنده (مهاجرانی) و ویراستارش (کدیور) و زمان نوشتن و انتشارش (سال ۸۳ منتشر شده) به نظرم به فضای داخلی ایران طعنه می‌زنه. 
شخصیت اصلی فردیه به اسم نورانی. مرادش پیرمردی ۸۰ ساله‌اس به اسم بیانی. بدمن داستان فردیه به اسم قدرتی که اواخر داستان می فهمیم فقط یه قدرتی نیست و مثل اون زیادن. و این قدرتی خودش دست‌نشانده یه کساییه که هیچی ازشون نمی فهمیم. اون بالادستی‌های ناشناس یه سری آدم رو دور و بر قدرتی گذاشتن که یاور نامیده میشن. یاورها آدم حسابی بودن اما به مرور تبدیل شدن به موجوداتی یک شکل و بی‌هدف و نفرت‌انگیز که حتی جرات ندارن خودشون رو آزاد کنن. نورانی هم نزدیک بوده مثل اونا بشه. آدم منفعلی هم هست و فقط مثل یه شاهد نظاره‌گره و هیچ کار خاصی نمی‌کنه. تنها حرکتی که میزنه آخر داستانه. اونم در واقع راهکار بیانی رو تکرار می کنه و در کنار بقیه جشن زنده‌گی راه میندازه.
همه اینا تو یه روستایی هستن که به خاطر برف شدید محصور شده و راه ارتباطی با بیرون ندارن. 
شخصیت‌پردازی‌ها عمیق نیست. با کلی سوال باقی‌مونده برای خواننده داستان تموم میشه. اما توصیف‌های قشنگی داره. بعضی حس و حال‌هایی رو که هر آدمی تو درونش حس می‌کنه خوب باز کرده بود. کشش هم داره اما تهش اون همه سوال بی‌جواب آزاردهنده‌ است.

        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

                به کتاب سه و نیم ستاره دادم. با این حال به همه علاقه‌مندان به کتاب‌های معمایی، پلیسی، ماجراجویی و ارواح توصیه می‌کنم بخونن.
داستان خوب و پرکششی داره. هیجانش به اندازه‌اس. قلاب‌هایی داره که داستان رو از یکنواختی درمیاره و سعی کرده طرفداران چند ژانر رو کنار هم راضی نگه داره. هر چند که شاید همین موضوع نقطه‌ضعفش هم باشه.

داستان کتاب تو دو خط زمانی پیش میره: سال ۱۹۵۰ و سال ۲۰۱۴. البته یه جاهایی به دهه ۲۰ هم گریزهایی میزنه تا معماهای دو دوره بعدی رو حل کنه. تو این کتاب یه قتل داریم که بعدا میشه دوتا ولی ربطی به هم ندارن و جداگانه حل میشن. یه روح سرگردان داریم که برخلاف تصورم، تا آخر کتاب وجود و حضورش تثبیت میشه و قرار نیست آخرش به این نتیجه برسیم که همه این چیزا وهم و خرافاته. در تایید این رویکرد نویسنده، یکی از شخصیت‌های کتاب میگه: به روح و این چیزا اعتقاد ندارم البته به جز این یکی.

درباره تفاوت رویکردها و واکنش‌های جامعه‌ای غربی نسبت به یکسری تابوها در ادوار مختلف می‌خونیم؛ چه تابوهای اخلاقی و چه تابوهای روانشناختی. و نویسنده دائم می‌خواد بهمون یادآوری کنه اون قدیما اوضاع انقدر خوب نبود و حالا ما خیلی خوشبختیم که روابط خارج از ازدواج آزاده یا بچه نامشروع بودن/داشتن عیب نیست یا خیلی عالیه که مشکلات روحی روانی ناشی از حوادث تلخ به رسمیت شناخته میشه و کسی رو به خاطرش طرد نمی‌کنن.
به نظرم همین که نویسنده از همجنس‌بازی به عنوان یه اتفاق خوب و نیک دوران یاد نکرده باید دستش رو طلا گرفت!

شاید این مروری که نوشتم باعث بشه بگین ارزش خوندن نداره ولی اگه برای سرگرمی می‌خواین بخونین -که این کتاب چیزی جز این مقوله هم نیست- گزینه خوبیه!
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

                اگه بگم دوست نداشتم اشکال نداره؟
البته که همراه فروغ خانم خیلی غصه خوردم و از نظر عاطفی واقعا تحت فشار بودم اما کتاب خیلی ناقص بود.
خیلی چیزا می‌شد مطرح بشه تا کتاب از ورطه کلیشه و تکرار خارج بشه.
مثلا یه دختر سیزده ساله سرخوش و فارغ از غوغای جهان که یهو میره خونه شوهر ۳۳ ساله چی میشه که بعد یکی دو ماه مثل آدم بزرگا میگه حاجی شما پول حلال بیار من بچه‌های خوب بزرگ می‌کنم.
یا خانم استاد اخلاقش چه چیزهایی بهش یاد میده که تو ۳۵ سالگی مثل یه زن سرد و گرم چشیده رفتار می‌کرده؟
چرا از ماموریت‌ها و کارهای شوهرش زمان جنگ و تو جبهه لبنان و سوریه علیه اسراییل هیچی نمیگن؟ هنوز سری بوده؟
چه‌ چیزهایی باعث شده بوده این خانواده انقدر اعتقاد مذهبی و سیاسی داشته باشن؟ پیشینه مرحوم خالقی‌پور چی بوده که انقدر معتقد بوده؟

این ابهامات برای من بزرگ‌شده تو یه محیط مذهبی و انقلابی هم قابل درک نبود چه برسه به کسی که هیچ شناختی از این جو نداره. خوب بود یه طوری زمانه رو بیشتر دخیل می‌کردن تو توضیح وضعیت.
دوربین نوشته از چهاردیواری خونه بیرون نمیره جز یکی دوجا که فروغ خانم‌ منهی  میره بیرون. دیگه خیلی به ایشون چسبیده بوده.

        

بریده‌های کتاب

نمایش همه