Mana

Mana

@itsmana
عضویت

خرداد 1404

23 دنبال شده

16 دنبال کننده

                Professional bookworm. Reason? Reality failed to impress me.💫💫
              
oceanwhisper.blogfa.com
ivy8y8t

یادداشت‌ها

نمایش همه
Mana

Mana

6 روز پیش

        کتاب شاید عروس دریایی داستانی است که آرام اما پرهیاهو در درون آدم رسوب می‌کند. روایتی از تنهایی یک کودک، از پرسش‌های بی‌پاسخ و از زخم‌هایی که مرگ بر جای می‌گذارد. قهرمان داستان، در جست‌وجوی چراییِ یک اتفاق ساده اما هولناک، به سفری درونی کشیده می‌شود؛ سفری میان علم و خیال، میان کودکی و بلوغ، میان امید و اندوه.
زیبایی این کتاب در سکوت‌هایش است؛ در لحظه‌هایی که هیچ پاسخ روشنی وجود ندارد، اما پرسش‌ها همچنان در ذهن طنین‌اندازند. «شاید عروس دریایی» یادمان می‌آورد که غم از دست دادن، فقط اندوهی گذرا نیست، بلکه گاهی به شکل پرسشی جاودانه در قلب ما باقی می‌ماند. این کتاب با زبان ساده و روایتی شفاف، در حقیقت از پیچیدگی‌های روح انسان می‌گوید؛ از اینکه گاهی برای تحمل دنیا، باید راهی برای ساختن معنا پیدا کرد، حتی اگر آن معنا فقط یک افسانه‌ی کوچک در ذهن کودکانه باشد.
کتاب آلی بنجامین مثل زمزمه‌ای آرام است که آدم را به فکر فرو می‌برد: درباره‌ی دوستی، درباره‌ی سکوت‌هایی که میان کلمات جا خوش کرده‌اند و درباره‌ی شکنندگیِ زندگی. وقتی کتاب تمام می‌شود، انگار آدم با خودش تنها می‌ماند و مدام این پرسش در ذهنش می‌چرخد: آیا ما هرگز می‌توانیم واقعاً دلیل یک فقدان را بفهمیم، یا فقط یاد می‌گیریم با ندانستن زندگی کنیم؟
      

1

Mana

Mana

1404/5/13

        وقتی گالیور قدم به سرزمین لیلپوت می‌گذارد، خیال می‌کنیم با یک داستان فانتزی کودکانه روبه‌رو هستیم. اما جاناتان سویفت در همان گام اول به ما نشان می‌دهد که پشت قامت کوچک لیلپوتی‌ها، سایه‌ی سنگین خودخواهی، قدرت‌طلبی و تعصب خوابیده است.
سفرنامه گالیور را نباید با چشمان خواننده‌ای ساده‌دل خواند. این کتاب برای فریب ما نوشته شده؛ برای آن‌که ما را با طنز، آرام آرام وارد دنیایی کند که در آن دیگر نمی‌توان به انسان اعتماد کرد.
سویفت هرچه بیشتر پیش می‌رود، جهان را تیره‌تر و انسان را بی‌رحم‌تر ترسیم می‌کند. در لاپوتا، دانشمندان سرگرم اختراعات بی‌معنا هستند، در حالی‌که مردم زیر دستشان گرسنه‌اند. در سرزمین هونینهوم‌ها، گالیور برای اولین‌بار با موجوداتی روبه‌رو می‌شود که واقعاً "انسان"‌تر از انسان‌اند؛ اسب‌هایی با منطق، ادب و آرامش.
و گالیور؟ او در پایان سفرهایش، دیگر به خانه بازنمی‌گردد، حتی اگر جسمش بازگردد. چون حالا می‌داند حقیقت چیست: اینکه ما، با تمام ادعای تمدن، شاید چیزی بیشتر از "یاهوها" نباشیم.
سفرنامه گالیور آینه‌ای‌ست که هر بار به آن نگاه می‌کنیم، چهره‌ای دیگر از خود می‌بینیم. آینه‌ای که خنده‌دار است، اما خنده‌اش تلخ‌تر از هر فریاد.
      

3

Mana

Mana

1404/5/3

        برخی قصه‌ها، با اتفاقی عجیب آغاز می‌شوند. پسری که یک روز صبح، خودش را در آینه نمی‌بیند. اما جادوی داستان، نه در غیب شدن بدن، که در پیدا شدن روح و معناست. «پسری که نامرئی شد» داستان نوجوانی‌ست که در ناپیدایی، خودش را پیدا می‌کند. داستانی‌ست از هویت، تنهایی، و عطش بی‌وقفه‌ی انسان برای دیده شدن :نه فقط با چشم، که با دل.
اندرو کلمنتس، با قلمی روان و البته ساده، دست روی دغدغه‌ای آشنا برای همه می‌گذارد: ما که هستیم، وقتی کسی ما را نمی‌بیند؟ وقتی حتی حضورمان، بی‌صدا در اتاق‌ها می‌لغزد و هیچ نگاهی متوجه‌مان نمی‌شود؟ بابی ، ناگهان از جهان حذف می‌شود، و درست در همین حذف شدن است که دیده شدن  رابرایش معنا می‌کند.
در سفری که از مدرسه‌ی بی‌اعتنا تا خانه‌ی سرد، از آزمایش علمی تا قلب انسانی دیگر می‌گذرد، قهرمان داستان درمی‌یابد که نامرئی بودن، فقط یک تجربه‌ی فیزیکی نیست بلکه تجربه‌ای‌ست که خیلی‌ها، حتی در اوج دیده‌شدن، هر روز با آن زندگی می‌کنند.
این کتاب، زیر نقاب یک داستان نوجوانانه، پرسشی بزرگ را در دل خود پنهان کرده: «آیا ما واقعاً یکدیگر را می‌بینیم؟ یا فقط از کنار هم عبور می‌کنیم؟»
«پسری که نامرئی شد» نه فقط قصه‌ای برای نوجوانان، بلکه تلنگری‌ست برای بزرگ‌ترها؛ برای همه‌ی آن‌هایی که روزی آرزو کرده‌اند ای کاش نامرئی بودند، یا از اعماق دل فریاد زده‌اند: «کاش کسی من را می‌دید…».
      

1

Mana

Mana

1404/4/30

        گاهی، جهان را باید از پشت پلک‌های یک کودک نگاه کرد؛ جایی که آدم‌بزرگ‌ها فراموش کرده‌اند که «اساسی‌ترین چیزها را نمی‌توان با چشم دید.» و آن‌گاه، درست در لحظه‌ای که همه‌چیز از معنا تهی می‌شود، شازده کوچولو با گام‌های آرامش، از میان ستارگان، به سراغمان می‌آید.
شازده کوچولو، قصه نیست، خواب نیست، شعر هم نیست؛ آیینه‌ای‌ست رو به درون. داستانی ساده، اما سنگین‌تر از هزار فلسفه. پسرکی از سیاره‌ای کوچک، با گلی که برایش همه‌چیز است، و دل‌تنگی‌هایی که از جنس ماست. از میان سیاراتی بی‌نام و آدم‌هایی غرق در بیهودگی، می‌آید تا به ما یادآوری کند که زمان، عشق، دوستی، تنهایی و مرگ، مفاهیمی هستند که فقط دل آن‌ها را می‌فهمد که هنوز بلدند کودک بمانند.
آنتوان دو سنت‌ اگزوپری با قلمی لبریز از لطافت، به زبان دل می‌نویسد. روباهی را می‌آفریند که راز زندگی را در یک جمله خلاصه می‌کند: «تو تا وقتی که مرا اهلی نکنی، برای من فقط یک پسری مثل هزاران پسر دیگر خواهی بود…» و آن‌گاه، خواننده درمی‌یابد که انسان بودن، یعنی وابسته بودن، یعنی درد کشیدن، یعنی دوست داشتن با تمام هستی.
شازده کوچولو قصه‌ای نیست که فراموش شود. هر بار که می‌خوانیش، بخشی از جانت را لمس می‌کند. و هر بار که می‌بندی‌اش، نگاهت به آسمان می‌لغزد، به دنبال ستاره‌ای که شاید شازده کوچولو روی آن ایستاده، و با لبخند محوش، برای تو، که بالا را نگاه می‌کنی، دست تکان می‌دهد.
      

30

Mana

Mana

1404/4/23

        گاهی، کودکی، شجاعت را بهتر از بزرگسالی می‌فهمد. گاهی، در دل قصه‌ای کودکانه، حقیقتی از جنس جاودانگی پنهان می‌شود؛ حقیقتی تلخ و شیرین، چون شبنم بر لبه‌ی تیغ، چون لبخند در آستانه‌ی گریه.
برادران شیردل قصه‌ی پرواز است؛ پروازی از میان درد و تب، از بستر بیماری و سایه‌ی مرگ، تا سرزمین‌هایی که در آن‌ها شجاعت معنا می‌شود و عشق، پناه جان‌های زخمی‌ست. داستانی از دو برادر، جوناتان و کارل، که مرگ را نه پایان، بلکه پلی به سوی حقیقتی والاتر می‌دانند. 
لیندگرن در این اثر، چون جادوگری نیک، جهانی می‌سازد که مرز خیال و واقعیت را درهم می‌ریزد. کودک درون ما را بیدار می‌کند، و به ما می‌آموزد که گاهی بزرگ‌ترین قهرمانی، تنها در گفتن یک «نه» آرام به ظلم است. او با زبان ساده اما ژرف خود، به ما یاد می‌دهد که مرگ نمی‌تواند عشق را شکست دهد؛ و برادری، اگر راستین باشد، تا ورای زمان و مکان ادامه خواهد یافت.
برادران شیردل قصه‌ی کودکانه‌ای نیست؛ سرود دل‌انگیزی‌ست از رهایی، ایمان، دلیری و مهر. سرودی برای آنان که هنوز باور دارند حتی در تیره‌ترین لحظات، نوری هست، و دستی، که بی‌صدا دستمان را می‌گیرد.
      

2

Mana

Mana

1404/4/19

        کورالین، در نگاه نخست، داستانی فانتزی برای نوجوانان است؛ قصه‌ی دختری کنجکاو که در دل خانه‌ای عجیب، در پشت دری کوچک، به دنیایی موازی قدم می‌گذارد. اما آن‌چه نیل گیمن در این روایت به تصویر می‌کشد، چیزی فراتر از یک ماجراجویی کودکانه است. این کتاب، همان‌قدر که قصه‌ی شجاعت است، پژواکِ عمیق‌ترین ترس‌های انسانی نیز هست: ترس از فراموش شدن، از بی‌توجهی، از گم شدن در تاریکیِ ظاهراً آشنا.
گیمن با نثری موجز اما شاعرانه، جهانی خلق می‌کند که هم ملموس است، هم کابوس‌گونه. «مادر دیگر» با دکمه‌هایی به جای چشم، نمادی است از وسوسه‌ی امنیتِ دروغین؛ دنیایی که در آن همه‌چیز ظاهراً کامل است، اما بهایی که برایش باید پرداخت، آزادی، هویت و حقیقت است. همان‌طور که کورالین کم‌کم درمی‌یابد، گاهی ترسناک‌ترین جاها آن‌هایی هستند که شبیه خانه‌اند.
کورالین برای کودکان و نوجوانان نوشته شده اما بزرگ‌ترها را عمیق‌تر می‌ترساند. شخصیت‌پردازی کورالین، با تمام لجاجت کودکانه‌اش و ایستادگی‌اش در برابر نیرویی شوم، سرشار از ظرافت و واقع‌گرایی است. او قهرمانی نیست که در آغوش افسانه‌ها زاده شده باشد؛ کورالین یکی از ماست. با ترس‌های معمول، دل‌تنگی‌های خاموش و شجاعتی که فقط وقتی به کار می‌آید که واقعاً چاره‌ای نیست.
از نگاه احساسی، این کتاب تجربه‌ای است که آدم را تکان می‌دهد. در دل تاریکی‌ها و سکوت‌ها، چیزی وجود دارد که از تو می‌پرسد: «آیا به آن‌چه داری، قدر می‌دانی؟ یا به دنبال تصویری بهتر، همه‌چیز را فدا می‌کنی؟» کورالین نه فقط یک ماجراجویی است، بلکه آینه‌ای است برای آنکه ببینی چگونه کودک درونت هنوز با تاریکی‌ها دست‌و‌پنجه نرم می‌کند.
کورالین را باید نه با چشم، که با دل خواند. باید بگذاری تاریکی‌اش آرام آرام درونت بخزد و بعد نوری که از شجاعت کورالین می‌تابد، مسیرت را روشن کند. این کتاب، در نهایت، درباره‌ی این است که حتی در ترسناک‌ترین موقعیت‌ها، اگر شهامت نگاه کردن داشته باشی، راهی برای برگشت وجود دارد.
      

8

Mana

Mana

1404/4/17

        کتاب چه کسی پنیر مرا برداشته است؟ در ظاهر یک داستان ساده و کودکانه است. شخصیت‌هایی چون «اسنیف»، «اسکَری»، «هِم» و «هاو» در هزارتویی بی‌پایان در پی پنیر می‌گردند. اما همین داستان کوتاه و نمادین، در دل خود، روان انسان مدرن را کالبدشکافی می‌کند و با چاقوی تیز واقعیت، لایه‌لایه ترس‌ها، مقاومت‌ها و امتناع‌های ما از تغییر را کنار می‌زند.
خواندن این کتاب مثل گرفتن سیلی‌ای نرم بر صورت روح است. ابتدا لبخند می‌زنی، با شخصیت‌هایش همراه می‌شوی، اما ناگهان متوجه می‌شوی آن "هِم" ترسو و گیر افتاده در گذشته، خود تویی. آن "هاو" که بالاخره دل به تغییر می‌زند، رؤیای توست. و آن "پنیر"، چیزی نیست جز همه‌ی خواسته‌ها، امیدها، موقعیت‌ها، عشق‌ها و آرامش‌هایی که فکر می‌کنی باید همیشه در جای خود بمانند. اما پنیر، بی‌هشدار، جابه‌جا می‌شود...
از نظر ادبی، این کتاب یک شاهکار در ایجاز و نمادپردازی‌ است. نویسنده با مهارتی تحسین‌برانگیز، روان‌شناسی رفتاری را در قالب یک افسانه‌ی ساده به تصویر می‌کشد. نه نیازی به پیچیدگی دارد، نه واژگان فخیم و استعاره‌های سنگین. سادگی واژگان، خود، حامل بزرگ‌ترین پیام‌هاست: تغییر همیشه در جریان است؛ یا با آن همراه می‌شوی، یا در غبار گذشته گم می‌شوی.
اما از جنبه‌ی احساسی، کتاب شبیه آینه‌ای است که در برابر تو گرفته شده، آینه‌ای که از چشمان چهار موش و آدمک کوچک به تو زل می‌زند. بارها در زندگی، وقتی مسیر عوض شد، وقتی «پنیر» تمام شد، نشسته‌ایم و فقط ناله کرده‌ایم: «چه کسی پنیر مرا برداشت؟» اما پاسخ این سؤال، مهم‌تر از خود سؤال است. پاسخ درون ماست. شهامت رفتن، شهامت دوباره جست‌وجو کردن، و پذیرش اینکه هیچ‌چیز همیشگی نیست.
"چه کسی پنیر مرا برداشته است؟ "کتابی است که باید نه یک‌بار، بلکه چندین‌بار خواند. آن هم نه فقط با چشم، بلکه با دل. زیرا هر بار که تغییر در زندگی‌ات رخ می‌دهد، هر بار که چیزی از دست می‌رود، این داستان دوباره زنده می‌شود، و صدایی در درونت نجوا می‌کند: «بوی پنیر تازه را دنبال کن...»
      

1

Mana

Mana

1404/4/9

        چهارگانه‌ی کریستوفر، قصه‌ی نوجوانانی‌ست که به‌جای رویا، کابوس به ارث می‌برند. جهانی آینده‌نگر اما از جنس قرون وسطی، که تکنولوژی فروپاشیده، تمدن خاک‌خورده، و سلطه‌ی بیگانه با پوشش ایمان و اطاعت بازگشته است. این رمان‌ها، در ظاهر ژانر علمی‌تخیلی نوجوانانه، اما در جوهره، آئینه‌هایی تار و پرغبارند؛ بازتابی از هراس‌های انسان مدرن از نظم‌های بی‌چهره، از عقلِ مطیع، از آینده‌ای که در آن پرسش ممنوع است.
کریستوفر، همچون پالاسیو در "شگفتی"، از سانتی‌مانتالیسم پرهیز دارد. زبان او ساده است، اما نه ساده‌لوحانه. روایتش خطی‌ست، اما در دل آن، پیچیدگی‌هایی نهفته که با هر قدم نوجوانانش به سطح می‌آیند: ترس، شک، رشد، و عصیان. در جهانی که "کلاهک"‌ها ذهن‌ها را مصادره کرده‌اند، قهرمانانش با نخستین بارقه‌های تفکر، تبعید می‌شوند. درست مانند آگوست پولمن، که پیش از آن‌که سخن بگوید، قضاوت می‌شود، ویل پارکر، قهرمان جان کریستوفر نیز، پیش از آنکه خود را بشناسد، به جرم "کنجکاوی"، تبعیدیِ جهان خود می‌شود.
چهارگانه‌ی کریستوفر را باید با معیار "معماری جهان" سنجید. او نه تنها داستان می‌نویسد، بلکه تمدنی خلق می‌کند؛ با تاریخ، اسطوره، ایمان، و قدرت. در این جهان، زیبایی در سکون نیست، در حرکت است. لحظه‌هایی که شخصیت‌ها درمی‌یابند که نگاه‌شان دیگر همان نگاه دیروز نیست. و آنجاست که داستان از جلد نوجوانانه‌اش بیرون می‌آید و بدل به حکایت فلسفی بلوغ می‌شود.
اما آن‌چه این رمان‌ها را از مرز سرگرمی فراتر می‌برد، همان چیزی‌ست که درعمق متن نیز حس می‌شود: «رخداد انسانی در قلب». این آثار، در زیر لایه‌های علمی‌تخیلی‌شان، پر از لمس‌های انسانی‌اند. لحظاتی از مراقبت خاموش، از وفاداری‌هایی که دلیل نمی‌خواهند، از دوستی‌هایی که حتی در سایه‌ی بیگانگان هم دوام می‌آورند. کریستوفر میان رنج‌های قهرمانانش داوری نمی‌کند. او نشان می‌دهد که هرکس، حتی در دنیایی که اختیار از او سلب شده، می‌تواند انتخاب کند: بایستد، بپرسد، و نجات دهد.
در انتهای این چهارگانه، آزادی نه با پیروزی حماسی، بلکه با هزینه‌ای سنگین حاصل می‌شود. شکاکیت، فقدان، و این سوال تلخ: آیا ارزشش را داشت؟ و ما، درمی‌یابیم که پاسخ، گاهی مهم نیست. آنچه اهمیت دارد، آن است که انسان، با وجود پیش‌بینی سوگ، باز هم عاشق می‌ماند، مقاومت می‌کند، و مراقبت می‌ورزد.
چهارگانه‌ی کریستوفر، «فریاد پرسش» است در برابر نظم‌های سرکوبگر. اثری‌ست که با ساده‌گی‌اش فریب‌مان می‌دهد، اما در دل‌مان بذر تردید، عصیان و شجاعت می‌کارد. ادبیاتی که اگرچه برای نوجوان نوشته شده، اما نگاهی فراتر از سال‌ها دارد: نگاهی که به‌جای پاسخ، جسارت پرسیدن را برمی‌انگیزد.
      

23

Mana

Mana

1404/4/8

        «مرگ ایوان ایلیچ»، دفترچه خاطرات مرگ نیست؛ تماشای بی‌نقابِ زندگی‌ست، وقتی همه‌چیز، حتی حقیقت، دیگر دیر شده است.
تولستوی این‌بار قصه نمی‌گوید؛ زخم را می‌کارد در جان کلمه‌ها، و رفته‌رفته، خواننده را به تماشای چرکِ نهفته در عادی‌ترین زندگی‌ها می‌برد. ایوان ایلیچ، قاضی‌ای معمولی با خانه‌ای خوش‌نقشه، همسری آبرومند، مهمانی‌هایی در شأن، و دردهایی بی‌نام… تا آن روزی که مرگ، نه چونان حادثه‌ای دور، بلکه چون آینه‌ای در برابر چهره‌اش می‌ایستد و می‌پرسد: آیا راست زندگی کردی؟
تولستوی بی‌آن‌که از تلخی بگریزد، روایت را با بی‌رحمی آغاز می‌کند؛ با سردی همکاران و حساب‌وکتاب‌های بازمانده‌ها. گویی نویسنده پیش از پرداختن به رنجِ ایوان، ما را در آینه‌ی بی‌احساس خودمان می‌نشاند. این اثر، سفری‌ست از ظاهر به عمق، از «زندگی خوب» به «مرگِ بد» و سپس، شاید، رستگاری.
مرگ ایوان ایلیچ، اعتراف‌نامه‌ی بی‌کلام نسلی‌ست که زندگی را بر اساس «درست بودن‌های قراردادی» چیده‌اند. ایوان، نماد انسانی‌ست که برای دیگران زیسته، اما هرگز برای خودش نبوده. اما آن‌گاه که درد، نقاب از چهره‌اش می‌کشد، تازه درمی‌یابد که زندگی‌اش بیش از آن‌که «زنده» باشد، «قابل‌قبول» بوده است.
درخشش این اثر، در سکوت‌هایش است. در شب‌هایی که ایوان به سقف می‌نگرد و از خودش، نه از مرگ، بلکه از بیهودگی زندگی‌اش می‌هراسد. در بغضی که نه برای پایان، که برای آغاز نیافته می‌شکند.
تولستوی با نبوغی خیره‌کننده، مرگ را نه پایان، که فرصتی برای بیداری تصویر می‌کند. مرگ در این رمان، آموزگار است؛ گرچه مهربان نیست اما دست کم عادل است. هر صفحه، مواجهه‌ای‌ست با لایه‌ای از دروغ، با پلکانی که ایوان برای بالا رفتن از آن، خود را فراموش کرده، و اکنون، پایین آمدنش به بهای جان تمام می‌شود.
اما در واپسین لحظات، جایی که درد به اوج می‌رسد، نوری آرام از واژه‌ها سر می‌زند؛ ایوان ایلیچ می‌فهمد. و این فهم، رهایی است. لحظه‌ای که او دیگر نمی‌ترسد؛ نه از مرگ، نه از قضاوت، نه از خودش. او که عمری در ترس زیسته، در پایان، جسور می‌میرد.
مرگ ایوان ایلیچ، قصه‌ی مرگ نیست؛ قصه‌ی دیر فهمیدن است. قصه‌ی انسانی‌ست که تمام عمر در جاده‌ای صاف دوید، اما مقصد را اشتباه انتخاب کرد. و وقتی چشم گشود، زمان رفته بود.
سپاس، تولستوی، برای این سیلیِ بیدارکننده. برای یادآوری این حقیقت تلخ که گاهی، مرگ، عادلانه‌تر از زندگی با ما رفتار می‌کند؛
و برای این پرسش که مثل سوهان بر ذهن‌مان می‌خزد و آرام نمی‌گیرد:
اگر مرگ همین فردا از راه برسد، آیا زندگی‌مان ارزش مرگ را دارد؟
      

4

Mana

Mana

1404/4/5

        «من لیاقتم خداحافظی بهتری بود»، خانه ای ست برای دلتنگی‌هایی که هرگز بلند گفته نشدند؛ زخم‌هایی که به جای خون، سکوت نشت می‌دهند.
آخیرا با قلمی که نه فریاد می‌کشد، نه گریه می‌کند، بلکه زمزمه می‌شود ــ میان خطوطی کوتاه اما عمیق ــ از رنجِ بی‌هیاهویی می‌نویسد که همه‌مان، به نحوی، روزی آن را زیسته‌ایم.
این کتاب، دفترچه‌ی خاطرات کسی نیست؛ آینه‌ی بی‌قابِ ماست در شب‌های کش‌دار و خاموش. جایی که یک "سلام" می‌تواند دلتنگی بیاورد، و یک "خداحافظ"، سال‌ها طول بکشد.
آخیرا کلمات را چنان با ظرافت کنار هم می‌چیند که گویی هر جمله، تکه‌ای‌ست از بغضِ فروخورده‌ی جهان؛ جهانی که آدم‌هایش بلد نیستند بمانند، و آن‌هایی که مانده‌اند، هنوز نتوانسته‌اند بفهمند چرا.
اما شاهکارِ این اثر، در همین چیزهاست که «نگفته» می‌مانند.
نه داستانی دارد، نه شخصیت مشخصی، نه فراز و فرود روایی معمول. اما هر صفحه، روایتِ نانوشته‌ی هزارها دل است. آخیرا استادِ سکوت است؛ سکوتی که گاهی بلندتر از هر فریادی حرف می‌زند.
جملات، کوتاه‌اند؛ بی‌ادعا، بی‌آرایش. اما هر واژه، درست مثل زخمی قدیمی، بی‌خبر باز می‌شود. می‌سوزاند. بعد آرام می‌نشاندت.
کتاب، بی‌آن‌که التیام بدهد، درکت می‌کند. و این، بزرگ‌ترین تسلیِ ممکن است: درک شدن، بدون آن‌که مجبور باشی همه چیز را توضیح بدهی.
در جهانِ پرشورِ امیدها و انگیزه‌سازی‌های توخالی، آخیرا جرأت کرده است از ضعف بنویسد، از شکست، از فرسودگی. از عشق‌هایی که نیمه‌کاره ماندند و جمله‌هایی که هیچ‌گاه در زمانِ درست گفته نشدند.
اما هیچ‌چیز در این کتاب التماس نیست؛ حتی آن‌جا که درد، لبریز می‌شود. حتی آن‌جا که نویسنده از تنهایی حرف می‌زند، باز هم کرامت کلمات حفظ شده؛ و همین، اثر را از فروغلتیدن در سانتی‌مانتالیسم نجات داده است.
او به جای آن‌که عشق را بزرگ جلوه دهد، از ریزترین ترک‌های دل می‌نویسد. از پیام‌هایی که "دیده شدند، اما جواب داده نشدند". از آدم‌هایی که رفتند، بی‌آن‌که درک کنند چه چیز را با خود بردند.
و همین‌جا، جادوی اثر رخ می‌دهد: خواننده، خود را جای نویسنده نمی‌گذارد؛ خودِ نویسنده می‌شود. جمله‌ها مثل نامه‌هایی‌ست که یک‌بار برای تو نوشته شده‌اند، اما فرستاده نشده‌اند.
و در نهایت، «من لیاقتم خداحافظی بهتری بود»، نه فقط یک کتاب، که نوعی تجربه‌ی زیستن دوباره‌ی اندوه است.
اندوهی که نه می‌خواهد فراموش شود، نه التیام. تنها می‌خواهد دیده شود، فهمیده شود، و شاید... با آن کنار آمد.
و گاهی، شجاعت یعنی بگویی: «من لیاقتم، خداحافظی بهتری بود...»
سپاس، آخیرا، برای این زمزمه‌ی بی‌صدا. برای اینکه یادمان آوردی گاهی، شجاع‌ترین اعتراف، این است که بپذیری: هنوز دلت برای کسی تنگ می‌شود که دیگر نیست.
      

7

Mana

Mana

1404/4/4

        "موبی دیک"، تنها روایتِ یک شکار نیست؛ ضجه‌ای‌ست باشکوه در دلِ طوفانِ هستی، شعری بلند از تقابلِ انسان با بی‌پایانی جهان.
هرمان ملویل، با قلمی حجیم، صبور و گاه دیوانه‌وار، نه نهنگی را در آب‌های سرد تعقیب می‌کند، که در جانِ بشر غوطه‌ می‌خورد؛ بشری که در پی معنا، در پی سلطه، در پی انتقام، خود را به پرتگاه جنون می‌سپارد. ناخدا آهب، نه مردی ساده، که پیکره‌ای اسطوره‌ای‌ست از خشم، از غرور، از زخمی که نمی‌خواهد التیام یابد، تنها می‌خواهد پاسخ بگیردحتی اگر بهایش، نابودی مطلق باشد.
موبی دیک را نمی‌توان با یک روایت خطی خواند؛ این کتاب، چون اقیانوس، گاه آرام و آبی‌ست، و گاه سهمگین و مواج. ملویل از زیست‌شناسی می‌گوید، از فلسفه، از مذهب، از شکل استخوان‌بندی نهنگ، از شباهت ناخوشایندِ دریا به روح انسان. او واژه‌ها را نه برای روایت، که برای کندوکاو می‌تراشد.
اینجا «نهنگ سفید» دیگر فقط یک جانور نیست؛ مفهومی‌ست متورم از ناشناخته‌ها، از بی‌عدالتیِ طبیعت، از سکوتِ خدا. و آهب، آن انسانِ ایستاده در برابرِ راز، سلاح به‌دست، مغرور، بی‌پناه، در جدالی بی‌فرجام با چیزی که شاید حتی واقعی نیست.
ملویل، با جسارتی نادر، خواننده را نه سرگرم، که به چالش می‌کشد. او از ما می‌خواهد صبوری پیشه کنیم، غرق شویم، سرد شویم، تا شاید در میانه‌ی سطرهای پرغبارش، ردّی از حقیقت را بیابیم. موبی دیک تجربه‌ای‌ست آستانه‌ای؛ سفری که با یک بندر آغاز می‌شود و در اعماق وجود انسان به پایان می‌رسد.
موبی دیک، سرودی‌ست برای آن لحظه‌ی بی‌خدا، که انسان با مشت بسته، در دل هستی فریاد می‌کشد.
سپاس، هرمان ملویل، برای این اقیانوسِ سیاه و ژرف. برای روایتی که نه راه نجات می‌دهد، نه تسلی، اما با عظمت خاموشش، ما را وامی‌دارد تا بپرسیم: آیا حقیقت، همیشه ارزش غرق شدن دارد؟
      

8

Mana

Mana

1404/4/4

        "شگفتی"، قصه نیست؛ آینه‌ای‌ست روبه‌روی نگاهِ خسته‌ی ما که سال‌هاست زیبایی را تنها در تقارن چهره‌ها و واژه‌های بی‌نقص جست‌وجو کرده‌ایم.
آر. جی. پالاسیو، با پرهیز از هر گونه سانتی‌مانتالیسم ارزان، صدای پسربچه‌ای را به گوش‌مان می‌رساند که جهان، پیش از آن‌که فرصتِ گفتن را به او بدهد، بر او قضاوت کرده است. آگوست پولمن، با چهره‌ای که گویی خطوطِ آن با دست‌های لرزان تقدیر ترسیم شده، نماد همان حقیقت خاموشی‌ست که همه‌مان می‌شناسیم و کمتر جرأتِ نگریستن در چشمش را داریم: تفاوت.
اما پالاسیو در "شگفتی"، از تفاوت قهرمان نمی‌سازد. او نه در پی ستایش زخم است، نه در تمنای ترحم. او زندگی را می‌نویسد؛ با تمام تلخی‌های راهروهای مدرسه، با سکوت سنگین نگاه‌ها، با مهربانی‌های شکننده، و با شجاعتِ بی‌نامی که تنها از دل کودکی زاده می‌شود که سال‌ها در حاشیه ایستاده است.
نبوغ این اثر، نه در داستان‌پردازی‌اش، که در معماریِ چندصدایی آن نهفته است. هر فصل، تکه‌ای‌ست از پازلی بزرگ‌تر: پدر، مادر، خواهر، هم‌کلاسی، حتی دشمن. پالاسیو صدای هر یک را می‌شنود؛ بی‌آنکه داوری کند، بی‌آنکه جانب بگیرد. و این‌چنین، شگفتی به کلاژی از انسان‌های معمولی بدل می‌شود که در مواجهه با چیزی که «معمولی» نیست، درگیر کشمکشی‌ عمیق با خویش می‌شوند.
آگوست، با آن‌که راوی اصلی نیست، محورِ درخشانی‌ست که اطرافش می‌چرخند. او جهان را نه با خشم، که با فهمی فراتر از سنش نظاره می‌کند؛ بی‌آنکه پاکی‌اش، کودکانه و ساده‌لوحانه باشد. در صدای او، نه طلب دیده شدن است، نه فریاد اثبات. تنها یک خواهش بی‌صداست: "مرا همان‌طور که هستم، ببین."
شگفتی ما را به مهربانی فرامی‌خواند، اما مهربانی‌ای که در درونِ ما پنهان مانده؛ خاموش، خاک‌خورده، و فراموش‌شده در هیاهوی قضاوت‌های هرروزه. پالاسیو با زبانی ساده اما با اندیشه‌ای ژرف، در دل مخاطبش نه اشک، که شرم می‌نشاند. شرم از داوری‌های بی‌رحمانه، از فاصله‌هایی که ساخته‌ایم، و از انسان‌هایی که پیش از شناختن، پس زده‌ایم.
و در پایان، صدای آگوست، همچون زمزمه‌ای در گوش‌مان باقی می‌ماند: "اگر انتخاب میان حق با دیگران بودن و مهربان بودن است... مهربانی را انتخاب کن."
شگفتی، در جهانِ زخم‌خورده‌ی ما، خودِ شجاعت است؛ نه شجاعت ایستادن، که شجاعتِ نرنجاندن.
سپاس، آر. جی. پالاسیو، برای این شاهکارِ کوچکِ بزرگ. اثری که با صداقتِ کودکانه‌اش، به دل‌های فراموش‌کارِ ما آموخت که گاهی، شجاع‌ترین کار در زندگی، «دیدن» است.
      

33

Mana

Mana

1404/4/4

        "خانه کج"، نه صرفاً یک رمان جنایی، که تصویرگرِ ژرف‌ترین اعوجاج‌های روح انسان است؛ قصری آراسته، بناشده بر خاکِ ناپایداری که به آهستگی، درونِ خود فرو می‌ریزد.
آگاتا کریستی، بانویی که قرن‌هاست جنایت را به ضربِ منطقِ محض کالبدشکافی می‌کند، در این اثر دست از بازی‌های همیشگی‌اش با کلید و قفل و سرنخ برداشته و وارد قلمروِ لرزان و تیره‌تری می‌شود: خانواده. جایی که قتل، نه آغاز فاجعه، که محصول نهایی آن است؛ نه معلول یک لحظه خشم، که ثمرهٔ سال‌ها تلنبارِ زهر در رگ‌های نامرئی یک نظام خانوادگی پوسیده.
خانه کج، آن‌گونه که از نامش پیداست، تمثیلی‌ست از جهانی که بنیادش کژ است. نه فقط در معماری و آجر و سنگ، که در دل‌ها، در پیوندها، در آن‌چه که به غلط «محبت» و «وفاداری» می‌نامندش. هر یک از اعضای این خانواده، آینه‌ای شکسته است از بشرِ مدرن: مغرور، زخمی، دروغ‌گو و مصلحت‌طلب و در میان آن‌ها، کودک. بی‌پیرایه، سرد، ناظر و… چه‌بسا چیزی بسیار هولناک‌تر از یک قاتل. در همین نقطه است که کریستی، بی‌آن‌که فریاد بزند، بی‌آن‌که خطبه بخواند، پرده را کنار می‌زند: ما با یک نسل معصوم و معیوب طرف‌ایم؛ نسلی که در سایه‌ی کجیِ نسل‌های پیش از خود، هیچ تصور درستی از انسانیت ندارد.
لحن رمان، آرام است؛ بی‌شتاب، بی‌اغراق. اما آنچه از دل سطرهایش بیرون می‌خزد، نفس را در سینه حبس می‌کند. کریستی قهرمان نمی‌سازد، تقصیر را گردن یک‌نفر نمی‌اندازد. او نشان می‌دهد که جنایت، می‌تواند در سکوت لبخندها، در بوی قهوه صبحگاهی، در نوازش یک مادربزرگ، در نگاه کودکانه‌ای بی‌هیاهو زاده شود.
خانه کج نه فقط یک معمای جنایی، که پرسشی فلسفی‌ست: اگر بنیان خانه‌ای از آغاز کج باشد، آیا می‌توان بر آن امیدی بنا نهاد؟ آیا ترمیم ممکن است؟ یا تنها باید نظاره‌گر فروپاشی بود و پذیرفت که بعضی بناها، تنها برای ویرانی ساخته شده‌اند؟
سپاس، آگاتا کریستی، برای این تلنگرِ بی‌صدا. برای خانه‌ای که گرچه کج بود، راست‌ترین حقیقت‌ها را پیشِ چشم‌مان نهاد.
      

2

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

چالش‌ها

لیست‌ها

این کاربر هنوز لیستی ایجاد نکرده است.

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.