یادداشتهای dream.m (804) dream.m دیروز فرار کن، خرگوش جان آپدایک 4.0 1 من خوب میدانم که ترک شدن تنها یک حادثه نیست؛ زلزلهایست که در زیر پوستِ روان رخ میدهد، بیآنکه روزی آواربرداری شود. (و من هنوز بوی پیراهنش را در ذهنم حس میکنم؛ حتی وقتی تمام لباسها را دور انداختم، انگار تار و پود تنم به عطرش آغشته مانده. آدم خیال میکند فراموش میکند، ولی پوست، حافظهای لجوجتر از مغز دارد.) ترک شدن شبیه مرگ نیست، چراکه مرگ پایان دارد؛ ترک شدن ادامه بیپایان یک نیمهزندگی است. کسی که رفته، زنده است و جایی در این جهان راه میرود، نفس میکشد، میخندد؛ و همین زنده بودنِ اوست که ترکشده را به اسارت میکشد. (بدترین لحظه وقتیست که فکر میکنم شاید همان حالا، همان دقیقه، دارد به کسی لبخند میزند. این فکر مثل خنجری در ریههایم مینشیند؛ انگار حتی دیگر سهمی از اکسیژن هم ندارم.) کسانی که ترک میشوند، در زمان متوقف میگردند. آنها به لحظه جدایی میچسبند، مانند کودکی که از سینه مادر جدا نمیشود. (من هر شب دوباره آن صحنه را بازسازی میکنم؛ جملهای که گفت، حالتی که دستش را عقب کشید. بارها و بارها. مثل شکنجهای که خودم را مجبور میکنم تا ابد تحملش کنم. چرا؟ چون اگر آن صحنه محو شود، دیگر چیزی از او برایم باقی نمیماند.) فروید اگر بود، میگفت این همان "عدمِ رهاشدگی از مادر" است؛ زخمی که از کودکی باقی مانده و در لحظه ترک شدن باز میشود. روان، نمیپذیرد که دیگری مستقل و جدا از اوست. (شاید واقعاً من هیچوقت جدا نشدم. همیشه دنبال دستی بودم که جای خالی مادر را پر کند، و حالا که این دست رها شده، همه خلأهای کودکی دوباره دهان باز کردهاند. ترک شدن فقط یک فقدان عاشقانه نیست؛ یک بازگشت به کودکیِ یتیمشده است.) ترکشده، به تکهای از گذشته مبدل میشود که زنده اما منجمد است؛ یک مومیاییِ روانی. او میداند زندگی جریان دارد، ولی برای خودش جریان نمییابد. (این را وقتی فهمیدم که همه دوستانم جلو رفته بودند؛ شغل، رابطههای تازه، سفر. و من هنوز پشت در همان خانه لعنتی ایستاده بودم، با یک کلید بیمصرف در دست. زمان فقط برای من از حرکت ایستاده بود.) این اندوه، اندوهی نیست که بتوان با گریه تخلیهاش کرد. گریه فقط خستگی میآورد، اما زخم همچنان باز است. ترک شدن اندوهی است که همواره از درون نشت میکند، مثل خونریزی پنهان. (گاهی وسط روز، بیدلیل، وسط جمعیت، ناگهان موجی از اشک به چشمم میدود و غم به گلویم چنگ میزند، حتی نمیدانم چرا. فقط میدانم که انگار زخمی درونم همیشه مشغول خونریزی است، و قطرههایش از چشمم میچکد.) ترک شدن، شکلی از جنون ملایم است؛ جنونی که نظم عقلانی زندگی را فرو میریزد و به جای آن، چرخهای از بازپرسش و بازسازی مینشاند؛ چرا؟ کِی؟ چه شد؟ چه کم داشتم؟ (و من صدها بار جوابهای متفاوت ساختهام. یکبار او را مقصر دانستم، یکبار خودم را. گاهی فکر کردم تقدیر بود. اما هیچ جوابی آرامم نکرد. مثل کسی که در میان خرابهها دنبال قاب عکس سالمی بگردد، من هم میان تکههای خردشده خاطرات، به دنبال علت میگشتم. بیفایده.) ترک شدن، بازگشت به کودکیِ درمانده است؛ به آن لحظهای که کودک گریه میکند تا مادر برگردد، و مادر نمیآید. روان، همان لحظه را تکرار میکند، تا ابد. (وقتی جوابم را نمیداد، من همان کودک شدم. دستپاچه، ملتمس، خشمگین. چطور ممکن است کسی که روزی تنها پناهت بود، ناگهان به سردترین بیگانه تبدیل شود؟) در نهایت، ترک شدن یعنی از دست دادن آینه. معشوق، آینهای بود که در آن خودت را میدیدی، و حالا با رفتنش، تصویرت محو میشود. نمیدانی کیستی، چه ارزشی داری، یا اصلاً وجودت معنا دارد یا نه. (حقیقت این است که من دیگر خودم را نمیشناسم. همه هویت من از انعکاس نگاه او ساخته شده بود. حالا که نگاهش نیست، من هم نیستم. فقط پوستهای باقی مانده، پر از پژواکِ صداهایی که خاموش شدهاند.) ................................... درباره کتاب: جان آپدایک، نویسندهای که با کلماتش روح آدمها رو زیر ذرهبین میگذارد، در "فرار کن، خرگوش" روایتی خلق کرده که مثل مشت محکم به صورتت میخورد؛ داستانی سرشار از تناقض، از اندوه و از پرسشهایی که تا مدتها در ذهن میمانند. این رمان، نخستین جلد از چهارگانه "هری خرگوش انگستروم" است؛ قصه مردی که در مرداب روزمرگی و انتظارات جامعه گیر افتاده و با یک تصمیم ناگهانی همهچیز را رها میکند تا بِدَود. اما این دویدن، رسیدن به رهاییست یا افتادن در چرخهای بیپایان از گریز و پشیمانی؟ •خرگوش کیست؟ هری انگستروم، ملقب به خرگوش، جوانی ۲۶ سالهست که روزگاری ستاره بسکتبال دبیرستان بود و حالا در شهری کوچک، میان شغلی ملالآور و خانوادهای که برایش قفسی بیش نیست، احساس خفگی میکند. همسرش جنیس الکلی است و کودکی در راه دارند. هری، هر بار که به خانه و زن و زندگیاش نگاه میکند، انگار فریادی درونش بلند میشود که میگوید "فرار کن!" لقب "خرگوش" تنها نامی بامزه برای مردی بلندقد و چهارشانه نیست؛ استعارهای دقیق است. خرگوش موجودی سریع و چابک است، اما وقتی با خطر روبهرو میشود، بهجای مواجهه، تنها میدَود و میگریزد. هری هم چنین است؛ او از همسرش، از مسئولیت پدر شدن، از نقشهای اجتماعی که بعهده دارد فرار میکند. هری، شبی در حرکتی جنونآمیز پشت فرمان مینشیند و بهسوی جنوب میراند، گویی در جستوجوی بهشتی گمشده باشد. اما این سفر بیش از آنکه سفری جادهای باشد، پرسهای در اعماق ذهن خود اوست. پرسش اصلی این است که هری میخواهد از چه چیزی آزاد شود؟ از خانواده؟ از کار؟ یا از خویشتن خویش؟ •رها کردن: آزادی یا خودفریبی؟ در این رمان، "رها کردن" مفهومی چندلایه دارد. وقتی هری همهچیز را ترک میکند، به نظر میرسد که شجاعانه آزادیاش را مطالبه کرده است. کیست که آرزو نکند یک روز همه بارها را زمین بگذارد، رها کند و برود؟ اما آپدایک نشان میدهد که رها کردن همیشه به معنای آزادی نیست. هری در مسیرش با روت آشنا میشود؛ زنی مستقل و صریح که به نوعی آینه هری است. رابطه آنها سرشار از شوری خام و صمیمیتی بیدغدغه است، اما حتی این نیز هری را سیراب نمیکند. چرا؟ چون رهایی حقیقی از درون میجوشد، نه از تعویض مکانها و آدمها. هری خیال میکند با ترک جنیس و خانه میتواند خودش را پیدا کند، اما هرچه بیشتر میدَود، عمیقتر در باتلاق گناه و سرگشتگی فرو میرود. اینجاست که آپدایک پرسشی بنیادین در سر خواننده میکارد: مرز میان آزادی و خودفریبی کجاست؟ •رها شدن: پرواز یا سقوط؟ اگر رها کردن عملی آگاهانهست، رها شدن حالتیست از وانهادن خویشتن به جریان زندگی. هری بارها وسوسه میشود که از قید قضاوتها و فشارها رها شود. اما برای او، این رها شدن بیشتر به سقوط میماند تا پرواز. کشیش اکلس، با نگاهی مدرن به ایمان، تلاش میکند هری را متوجه این نکته کند که رها شدن لزوماً به معنای ترک همهچیز نیست؛ گاهی به معنای پذیرش نقصها و جستوجوی معنا در دل همین زندگی ناتمام است. ولی هری نمیتواند. او آزادی را با بیقیدی یکی میگیرد؛ و بیقیدی، در جهان آپدایک، هرگز به رستگاری نمیانجامد. در نقطه مقابل، جنیس با همه ضعفهایش، به شکلی دیگر رها شدن را تجربه میکند، که نه با گریز، بلکه با ماندن و جنگیدن. اما هری این را نمیبیند؛ او در پی آزادی مطلق است، چیزی که تنها در خیال انسان وجود دارد. •مدرنیته و درد گریز "فرار کن، خرگوش" در دهه ۱۹۵۰ نوشته شد؛ زمانی که آمریکا میان سنتهای کهنه و مدرنیته نوپا در کشاکش بود. هری نماینده نسلیست که دیگر ایمان کامل به ارزشهای قدیمی ندارد، اما هنوز جایگزینی برای آنها نیافته. جالب اینجاست که این بحران هویت و حس گمگشتگی، تنها متعلق به آن دوره نیست؛ امروز در سال ۲۰۲۵ نیز، زیر فشار شبکههای اجتماعی، بحرانهای اقتصادی و توقع همیشگیِ "خودت را پیدا کن"، ما هنوز با همان درد روبهروییم. شاید فرارهای ما دیگر در قالب سفرهای جادهای نباشد؛ شاید تغییر مداوم شغل و رابطه باشد، یا غرق شدن در جهان دیجیتال. اما ماهیت، همان است که هفتادوپنج سال قبل هم بود؛ گریز بیپایان از مواجهه با خویش. •چرا باید این رمان را خواند؟ "فرار کن، خرگوش" شاهکاریست که با عریانی و شاعرانگیِ قلم آپدایک، لایههای روح انسان را میشکافد. هری قهرمان نیست، حتی چندان دوستداشتنی هم نیست، اما به شکل هولناکی انسانیست. ما در او خودمان را میبینیم؛ ترسهایمان، آرزوهایمان، خیالپردازیهایمان و آن لحظههای تلخی که تنها آرزویمان دویدن و رها کردن است. زبان آپدایک ترکیبیست از صراحت و موسیقی؛ او ما را به قلب خیابانهای خاکستری بروئر، به بستر پرتنش هری و روت و به کابوسهای شبانه جنیس میبرد. تلخی زندگی و پوچی روابط را نشان میدهد، اما با چنان طنز و شاعرانهای که نمیتوان از زیباییاش دست کشید. پس حداقل برای خودشناسی هم که شده باید این رمان را خواند. ................................... این رمان بینظیر رو در همخوانی با دکتر منوچهری، مهسای عزیز، و آقا امیر عزیز خوندم. پیشنهادش با آقای منوچهری بود و انصافا عجب انتخاب درخشانی داشتن. جزو کتابهاییه که تکونم داد و هیچوقت فراموشش نمیکنم. واقعا از دوستان ممنونم خیلی تجربه پرباری برای من بود♡♡♡ قطعا کتاب کاملی نیست بخصوص که دومین رمان آپدایک هست و نویسنده اینجا فقط ۲۸ سال داشته. اما انقدر عمیق، پرمعنا و قابل بحثه که تمام اشکالات تکنیکی رو کمرنگ میکنه. خیلی زیاد پیشنهاد میکنم مطالعه بشه، البته ترجمه سهیل سمی افتضاحه، نمیدونم ترجمه دیگه ای موجوده یا نه. اگر نبود، انگلیسی چندان سخت نفسگیری نداره. با کمک چت جیپیتی میتونید استعاره ها رو بفهمید. خلاصه که یک نویسنده خیلی محبوب دیگه هم پیدا کردم و عاشقش شدم :) 7 11 dream.m 4 روز پیش خرچنگ چنگال طلایی هرژه 4.4 6 خرچنگ چنگال طلایی، باورود درخشان و جنجالی کاپیتان هادوک، شروع یه فرنچایز رفاقتی جذابه که جلد اولش همین کتاب محسوب میشه. جالبترین چیز توی این کتاب برای من چهره کاملا انسانی هادوک بود. انسانی که باوجود ضعف اخلاقیش( اعتیاد به الکل) همچنان شجاع، فداکار و باهوشه. از اینجا به بعد دیگه تنتن تنها قهرمان داستان ها نخواهد بود... 2 12 dream.m 7 روز پیش خدمتکار فریدا مک فادن 4.0 140 کاش من همه بودم و با همه اکانتها به تو یک ستاره می دادم. ........................ ژانر Domestic Noir، که اغلب با عنوان "نوآر خانگی" شناخته میشود، شاخهای از تریلر روانشناختی است که به بررسی روابط نزدیک، زندگی روزمره و محیطهای خانگی میپردازد و این فضاها را به منابع تهدید و تعلیق تبدیل میکند. این ژانر در ظاهر تازه و مدرن است، اما ریشههای آن به داستانهای کلاسیک و معمایی قرن بیستم بازمیگردد، جایی که نویسندگان با ترکیب محیط خانگی، راز و جنایت، داستانهایی با تعلیق روانشناختی خلق میکردند. در داستانهایی مانند "Rebecca اثر دافنه دو موریه (۱۹۳۸)"، زن جوانی وارد خانهای مرموز میشود و با اسرار و تهدیدهای پنهان آنجا روبهرو میگردد. خانهای که به ظاهر امن است، اما به تدریج به مکانی پر از سوءظن، اضطراب و تهدید روانی تبدیل میشود؛ این ویژگیها بعدها به پایهای برای "Domestic Noir" مدرن بدل شدند. رمانهایی مشابه نمونههای کلاسیک، که اگرچه از نظر فرمی با رمانهای امروزی تفاوت دارند، اما الگوی محیط آشنا و خانگی که به منبع تهدید بدل میشود را از نو معرفی کردهاند. •تاریخچه و تحولات Domestic Noir Domestic Noir به شکل مدرن خود از دهه ۱۹۸۰ تا ۲۰۰۰ با آثار نویسندگانی همچون "Paula Hawkins (The Girl on the Train)" و "Gillian Flynn (Gone Girl)" شناخته شد. این آثار، تمرکز خود را بر روابط خانوادگی، سوءظنها و روانشناسی شخصیتها گذاشتند و ژانر را از محدوده داستانهای تریلر صرف، به تجربهای نزدیک و روزمره برای خواننده عام تبدیل کردند. ☆ویژگیهای کلیدی این تحول عبارتند از: °تمرکز بر زندگی روزمره و خانه: برخلاف تریلرها و نوآرهای کلاسیک که غالباً در محیطهای عمومی و شهری جریان داشتند، Domestic Noir محیطی آشنا و امن ( خانه و زندگی خانوادگی) را به منبع تعلیق و تهدید تبدیل میکند. این تحول باعث میشود اضطراب و دلهره خواننده از دل تجربههای روزمره بیرون بیاید، نه از خشونت یا وقایع افراطی. °قهرمان زن و روایت روانشناختی: تحول مهم دیگر در دهه ۲۰۱۰، تمرکز بر زنان بهعنوان قهرمان اصلی بود. این قهرمانان اغلب آسیبپذیر، باهوش و دارای انگیزههای روانی پیچیده هستند. زاویه دید زن، تجربه خواننده را از سطح فرمولیک فراتر برده و امکان تحلیل روانی شخصیتها را فراهم میآورد. °رازها و سوءظنها: تمرکز ژانر از قتل و جنایت آشکار به تضادهای روانی و روابط نزدیک منتقل شد. تهدید و تعلیق، دیگر از خشونت صرف ناشی نمیشوند؛ بلکه از اسرار، دروغها و سوءظنهای خانوادگی و اجتماعی شکل میگیرند. °نثر و تجربه خواننده: نویسندگان موفق Domestic Noir با دقت در نثر و روایت، اضطراب، سوءظن و پیچشهای ذهنی را منتقل میکنند. هر جمله، هر نقطهگذاری و هر توصیف فضایی، باید بتواند حس تهدید و تعلیق را در ذهن خواننده تقویت کند. •نمونههای شاخص و ناکام از نمونههای موفق Domestic Noir میتوان به موارد زیر اشاره کرد: Gone Girl – Gillian Flynn: استاندارد مدرن با پیچشهای روانشناختی بینظیر و شخصیتپردازی عمیق The Girl on the Train – Paula Hawkins: تعلیق روانشناختی و روایت غیرقابل اعتماد که جذابیت جهانی پیدا کرد The Wife Between Us – Greer Hendricks & Sarah Pekkanen: تعامل پیچیده شخصیتها و خانه بهعنوان فضایی فعال و تعیینکننده در روایت در مقابل، نمونههای ضعیف شامل آثاری هستند که صرفاً از تیپهای کلیشهای و فرمول ژانری بهره میگیرند، بدون عمق روانی یا منطق داخلی شخصیتها. در این دسته، رمانهایی مانند "خدمتکار" قرار میگیرند که تعلیق مصنوعی است، شخصیتها تکبعدیاند، پیچشها قابل پیشبینیاند و محیط صرفاً پسزمینهای است. •رمان "خدمتکار" در پرتو Domestic Noir رمان "خدمتکار" اثر فریدا مکفادن در ابتدا با استفاده از مولفههای ژانر تلاش میکند خواننده را در فضایی آشنا اما پر از تهدید و تعلیق قرار دهد. داستان حول میلی، زن جوانی که وارد خانهای لوکس در لانگآیلند میشود، جریان دارد. خانهای که به ظاهر امن است، اما هر گوشه آن میتواند منبع تهدید باشد. شخصیتهای مکمل مانند نینا و اندرو نیز نقشهایی کلیدی در ایجاد سوءظن و تعلیق دارند. ۱. ارتباط با ریشههای ژانر Domestic Noir ریشه در داستانهای کلاسیک مثل Rebecca دارد. میلی همان نقش زن تازهوارد را بازی میکند و با محیطی آشنا اما پر از سوءظن روبهرو میشود. تفاوت اصلی "خدمتکار" با آثار کلاسیک و مدرن این است که رمان مکفادن بیشتر بر فرمول ژانر تکیه دارد تا تحلیل روانی شخصیتها. شخصیتها تکبعدی هستند و عمق کلاسیک در آن مشاهده نمیشود ۲. محیط و خانه: نقش فعال یا پسزمینه؟ در Domestic Noir موفق، محیط خانه فعال است و رفتار شخصیتها را شکل میدهد، تهدید ایجاد میکند و پیچشها را منطقی جلوه میدهد. اما در "خدمتکار" خانه صرفاً پسزمینهای برای حرکت شخصیتهاست و هیچ تأثیر روانشناختی واقعی بر تصمیمها یا انگیزهها ندارد. این ضعف اصلی نشان میدهد مکفادن هنوز به مرحله بهرهگیری استادانه از محیط در ژانر نرسیده است. ۳. شخصیتپردازی: زن قهرمان و عمق روانی Domestic Noir مدرن روی قهرمان زن و انگیزههای روانشناختی واقعی تمرکز دارد. میلی زن داستان است، اما شخصیتش بیشتر تیپ کلیشهای "آسیبپذیر و باهوش ظاهری" است. هیچ تناقض داخلی یا تحول روانی واقعی ندارد. شخصیتهای مکمل مانند نینا و اندرو نیز صرفاً ابزار پیشبرد داستاناند. رمان تلاش کرده از زاویه دید زن بهره ببرد، اما عمق و واقعیت روانی شخصیتها رعایت نشده است. ۴. پیچشها و تعلیق: از روانی تا مصنوعی Domestic Noir موفق از تضادهای روانی و انگیزههای درونی شخصیتها تغذیه میکند و تعلیق طبیعی ایجاد میشود. در "خدمتکار"، پیچشها مصنوعی و قابل پیشبینیاند و تهدیدها بدون منطق روانشناختی واقعی ارائه میشوند. خواننده مجبور است صرفاً بپذیرد که حالا اتفاقی است که دارد میافتد... این همان نقطهای است که رمان فاصله زیادی با استانداردهای مدرن ژانر دارد. ۵. نثر و تجربه خواننده در Domestic Noir مدرن، نثر باید قادر باشد اضطراب، تعلیق و تهدید روانی را منتقل کند. رمانهای موفق حتی با جملات کوتاه و ساده حس تعلیق ایجاد میکنند. در "خدمتکار"، نثر ساده و سریع، اما بیشتر گزارشی و سطحی است و امکان ایجاد حس عمیق تهدید و اضطراب واقعی برای خواننده وجود ندارد. در نتیجه، "خدمتکار" را میتوان یک Domestic Noir سطحی و فرمولیک دانست؛ زیرا رمان عناصر ژانر را میشناسد و از آنها بهره میگیرد، اما نمیتواند عمق، و تعلیق واقعی و استادانهای را اجرا کند. ............................ من به این کتاب ۱ دادم چون کمترش ممکن نبود متاسفانه. ای رمان رو توی یک روز خوندم، و باید بگم همونطور که همه دوستام مبکفتن این داستان به شدت اعتیاد آوره. یعنی میدونی داری آشغال مصرف میکنی اما نمیتونی ولش کنی. این هشدار رو جدی بگیرید لطفا و "این کتاب رو باز نکنید 0 10 dream.m 7 روز پیش ماجراهای تن تن: عصای سلطنتی جلد 8 هرژه 3.9 6 اگه فکر میکنی دزدیدن یه عصا چیز مهمی نیست، صبر کن تا «عصای سلطنتی» رو بخونی! توی کشور خیالی سایلداویا، شاه فقط وقتی میتونه حکومت کنه که تو جشن بزرگ سالانه، عصای سلطنتی دستش باشه. حالا فکر کن این عصا گم بشه یا بدتر از اون، بیفته دست دشمنهای کشور! ماجرا از همینجا شروع میشه. تنتن اتفاقی سر از نقشهی خطرناک بورداویاها درمیاره. اونا میخوان شاه رو جلوی مردم تحقیر کنن تا بتونن کشور رو تسخیر کنن. تعقیب و گریز، جاسوسبازی، کلی صحنههای خندهدار و البته لحظات پرهیجان، همه با هم قاطی میشن تا تنتن و میلو بتونن عصا رو درست سر موقع به جشن برسونن. این داستان برای نبچهها عالیه چون هم پر از ماجراجوییه و هم یه جور درس غیرمستقیم دربارهی تاریخ و سیاست داره. شاید اولش به نظر فقط یه ماجرای سرگرمکننده باشه، ولی پشتش حرف بزرگی هست: اینکه یه نماد (مثل همون عصا) میتونه گاهی سرنوشت یک ملت رو عوض کنه. 0 11 dream.m 1404/6/1 روایت و روایتگری در سینما؛ فیلم ها چطور داستانشان را تعریف می کنند وارن باکلند 3.1 2 اولین بار که رفتم سینما رو یادم نمیاد کی بوده؛ ولی اولین خاطره نیمه روشنی که از سینما دارم اینه که برام یچیزی بیشتر شبیه ماجراجویی بود تا تفریح. خب بچه بودم چه میدونستم فیلم چیه آخه؟ وقتی وارد سینما شدیم، سالن بنظرم مثل یک موجود زنده عظیم و ناشناخته اومد که خودشو به خواب زده و وقتی درهای بزرگش آهسته باز شدن و رفتیم داخل، خیال کردم وارد دهن هیولا شدم. بوی عجیبی همهجا رو پر کرده بود؛ ترکیبی از چرم تازه، پاپکورن شیرین، و نفس آدمها؛ خب طبیعیه، دهن هیولای سینمایی همچین بویی هم باید داشته باشه. خاطره اون بو هنوز توی ذهنم مونده. صندلیها خیلی بزرگتر از جثه من بودن. به زور تونستم بعد چند بار سعی کردن صندلی تاشو رو ثابت نگه دارم و روش بشینم؛ و وقتی نشستم، پاهام خیلی بامزه از لبه آویزون شدن و تکون تکون میخوردن. منم مدام خودمو جلو و عقب میدادم و صندلی و پاهامو تکون میدادم و صدای قیژ قیژ راه انداخته بودم. مامان گفت فیلم داده شروع میشه... آروم بگیر... صدای خشخش بسته های چیپس و پاپکورن همه جارو پر کرده بود؛ چند ردیف جلوتر یکی با صدای بلند میخندید، و گوشه و کنار صدای زمزمه بزرگترها توی تاریکی گم میشد. بعد چراغها خاموش شدن. ناگهان همهجا سیاه شد، چشمهام رو محکم بستم، اما تاریکی سالن انگار از پشت پلکهام رد میشد و خیلی سنگین بود. قلبم تند تند میزد. ترسیده بودم؛ مثل وقتی که هواپیما میخواد از باند تیک آف کنه و از ترس توی صندلی خودمو مچاله میکردم، گوله شدم و دست مامانو فشار دادم. دست مامان معجزه کرد و پرده روشن شد. نور تندی از دل تاریکی بیرون پرید و همهچیز تغییر کرد. فیلم شروع شد... خیلی عجیب و باورنکردنی بود؛ تصویرها و آدمهای روی پرده آنقدر بزرگ بودن که حس میکردم هرلحظه ممکنه بیرون بپرن. چهرهها مثل غول بودن، صداشون مثل رعد توی سالن میپیچید. گاهی میترسیدم، گاهی محو میشدم. نمیدونستم باید به مادرم بچسبم یا همونطور خشک بنشینم. برای یک بچه، اون موقع سینما بیشتر شبیه رؤیا بود تا واقعیت. وقتی فیلم تموم شد و از سالن بیرون اومدیم، نور خیابونها عجیب سرد و همه چیز خیلی کوچیک به نظر میرسید، انگار همهچیز بعد از اون پرده عظیم درخشان، رنگش رو باخته باشه. این سردرگمی و گیجی مدتی همراهم بود، انگار جادوی فیلم منو کاملا تسخیر کرده بود و بین خیال و واقعیت شناور بودم. مدتی طول کشید تا تونستم به دنیای واقعی برگردم و فضای اطرافمو درک کنم، یعنی درست تا وقتی که رفتیم همبرگر خوردیم... راستش درمورد این داستان، اصلا مطمئن نیستم که یه خاطره واقعیه یا ذهن خودم اونو ساخته. یعنی نمیدونم یکی از اون خوابای وهمآلود همیشگیه که از بچگی میدیدم یا واقعا تجربهش کردم. درمورد هیچکدوم مطمئن نیستم، شایدم یروز یجایی خوندمش و انقدر ازش گذشته که تبدیل به خاطره خودم شده. اما در مورد یچیز مطمئن مطمئن مطمئنم و اینکه من بعد از اولین باری که سینما رفتم، همبرگر خوردم. چون این همبرگر خوردن بعد از سینما، توی خانواده ما یه سنته؛ سنتی که خاله بنیانگذارش بوده و بعد سالها تکرار، جوری توی ذهن و قلب همه خانوادهمون ریشه دوونده که جزو جدایی ناپذیر سینما شده و انگار بدون اون، آیین سینما رفتن و فیلم دیدنمون تکمیل نمیشه و بیمعنیه. ما هرجا که باشیم، چه تنها و چه با خانواده و دوستامون، هرجای دنیا، بعد از سینما رفتن و فیلم دیدن، برای اینکه طلسم فیلم رو بشکنیم و به دنیای واقعی برگردیم، باید همبرگر بخوریم... 10 32 dream.m 1404/5/30 The Eye of the World (The Wheel of Time, #1) جلد 1 رابرت جردن 4.3 1 وقتی نخستین بار به سراغ "چشم جهان" رفتم، انتظار واضحی داشم؛ آغاز حماسهای عظیم که سالهاست دوستداران فانتزی از آن با احترام یاد میکنند و آن را کنار "ارباب حلقهها" و "نغمه" مینشانند. صد البته که مقدمه خارقالعاده داستان "چشم جهان" به این ادعای بزرگ پروبال داد و توقعم را بالا برد. اما در ادامه تجربه واقعی خواندنم چیز دیگری بود: شگفتانگیز در لحظاتی، ولی اغلب کشدار و به شکل عجیبی تکراری. به همین خاطر این رمان برای من تبدیل به آن شاهکاری که انتظارش را داشتم، نشد. این ریویوو برای توضیح چرایی این احساس و بااتکا به چیزی بیشتراز "سلیقه شخصی" نوشته شده است. (باید هشدار بدهم که اگر از طرفداران دوآتشه و متعصب سری چرخ زمان هستید، شاید بهتر باشد همین حالا از خیر این ریویوو بگذرید و بروید همانجا که رند و مت و پرین هنوز دارند میدوند و نجات جهان را تمرین میکنند.) مسئله روایت در کتاب "روایت و روایتگری در سینما" (که درحال همخوانی با امیرحسین هستم و بهطور کلاسیک به بررسی نقش روایت در فیلمها میپردازد) یک ایده مهم مطرح میشود: همه داستانها پیشتر گفته شدهاند؛ آنچه اهمیت دارد، شیوه روایت است. این یک نکته کلیدی درباره "چشم جهان" است. رمانِ جردن داستانی آشنا دارد؛ جوان روستایی که بیخبر از سرنوشت شگفتش سفری اجباری آغاز میکد، با خطرات و تعقیبها روبهرو میشود و آرامآرام به نقش تاریخی خود پی میبرد. نه کاملا یتیم؛ و در این مسیر دوستان سادهدل وفاداری او را یاری میکنند. هر کسی که "ارباب حلقهها" را خوانده باشد، بلافاصله شباهتها را میبیند؛ شایر در مقابل اموندزفیلد، فرودو در برابر رَند، آراگورن در برابر لَن، و حتی "سایه" در برابر "سائرون". (بیشتر توضیح خواهم داد) مسئله این نیست که جردن از تالکین تقلید کرده –بنظرم در ادبیات فانتزی همه کموبیش زیر سایه تالکین هستند– بلکه این است که او نتوانسته روایت آشنا را به شکل تازهای بازآفرینی کند. در حالیکه تالکین یک زبان، یک اسطورهشناسی و یک ضرباهنگ منحصربهفرد آفرید، جردن اغلب صرفاً همان تمها را با جزئیات بیشتر و گفتوگوهای طولانیتر تکرار میکند. روایت سنگین از زاویه روایتشناسی، یکی از ویژگیهای موفقیت درامها، ریتم و کنترل میزان اطلاعات است که اغلب بر اساس تعلیق و تأخیر طراحی میشود؛ یعنی ارائه اطلاعات اندک، اما دقیق، برای مشتاق نگهداشتن مخاطب. جردن در "چشم جهان" دقیقاً برعکس عمل میکند؛ او حجم عظیمی از اطلاعات، توصیفات و اسطورههای فرعی، نقشهها، تاریخچهها، افسانهها و حتی ضربالمثلهای محلی را از همان ابتدا روی سر خواننده میریزد. این ویژگی شاید برای ساختن یک جهان کامل جذاب باشد، اما از نظر روایتگری، ضرباهنگ را میکُشد. بهویژه برای مخاطبی که با نظریه روایت سینمایی آشناست، این کتاب بیشتر شبیه یک لانگتیک بیپایان است که به جای ایجاد تعلیق، خستگی به بار میآورد. تقلید یا ادای دین؟ همانطور که بالاتر گفتم یکی از نقدهای پر تکرار که برای من هم محوری بود، این است که "چشم جهان" بهشدت شبیه "ارباب حلقهها" است. • اموندزفیلد همان شایر است؛ یک روستای بیحاشیه که ناگهان تاریکی به آن هجوم میآورد. • رَند، مت، و پرین یادآور فرودو، سم و مریاند؛ جوانان سادهای که ناگهان باید بار تاریخ را به دوش بکشند. • لَن همان آراگورن است؛ جنگجوی مرموز با گذشتهای باشکوه. • حتی "چرخ زمان" بهنوعی تلاش برای بازآفرینی فلسفه سرنوشت در تالکین است. البته رمان جردن تفاوتهایی هم دارد که پایینتر حتما به آنها میپردازم؛ اما این تفاوتها آنقدر در توصیفها و کشدار بودن روایت گم میشوند که خواننده بیشتر تقلید را حس میکند تا نوآوری. صادقانه، من مخالف الهام گرفتن نیستم؛ هیچ نویسندهای در خلأ نمینویسد. اما وقتی الهام به کپیپیست نزدیک میشود، آدم احساس میکند نویسنده دارد با شعورش بازی میکند. برای همینها، نمیتوانم چشم جهان را "شاهکار" بخوانم؛ شاهکار باید بتواند سایه بزرگان پیش از خود را کنار بزند، نه اینکه صرفاً درون همان سایه بدرخشد. کشدار بودن بهجای عمق یکی دیگر از مشکلات کتاب، چیزی است که میتوان آن را "کشدار بودن روایت" نامید. جردن علاقه افراطی به جزئیات دارد. او میتواند صفحات طولانی را صرف توصیف لباسی کند یا اینکه چگونه یک کاراکتر به چای نگاه میکند. این سبک برای بعضی خوانندگان لذتبخش است، چون جهان را زنده و ملموس میسازد. اما برای من، بیشتر حس پرگویی و کمپیشروی داشت. باز هم اگر به نظریه روایت در سینما نگاه کنیم، این دقیقاً مثل فیلمی است که مدام روی نماهای اضافی مکث میکند و روایت اصلی را پیش نمیبرد. نتیجه؟ ضرباهنگ از دست میرود و مخاطب از پیگیری ماجرا بازمیماند. نهایتا خواننده نه غرق فضا میشود، نه حس شاعرانگی میگیرد؛ فقط یک جور "ملال فانتزی" برایش باقی میماند. جردن کجا موفق شد؟ منصفانه نیست که فقط بر ضعفها متمرکز باشیم. جردن در برخی بخشها واقعاً نوآوری دارد و کارش درست است؛ مثلا: • نقش پررنگ زنان: شخصیتهایی مثل موراین یا ایگوین در مرکز روایتاند؛ چیزی که در فانتزی کلاسیک کمتر دیده میشود. • تقسیم جنسیتی جادو: ایده اینکه جادو به دو بخش مردانه و زنانه تقسیم میشود و همین تقسیم اساس بسیاری از بحرانهاست، خلاقانه و جالب است. • چرخه زمان: برخلاف تالکین که تاریخش خطی است، جردن جهانی میسازد که سرنوشت درآن همواره تکرار میشود. این دیدگاه فلسفی، ریشههایی در اندیشهی شرقی و هندی دارد و ظرفیت بالایی برای تحلیل فراهم میکند. اما باز هم مشکل اینجاست که متاسفانه این ایدهها اغلب در دل روایت طولانی و کشدار گم میشوند. تجربه خواندن برای من، شاهکار بودن یک اثر نه فقط به ایدههای بزرگ، که به تجربه خواندن هم وابسته است. وقتی "ارباب حلقهها" را میخواندم، حس میکردم در حال طی یک مسیر اسطورهایام، با ضرباهنگی که مرا از صفحهای به صفحه دیگر پرتاب میکرد. اما "چشم جهان" اغلب شبیه مسیری بود که باید در آن از میان گلولای جزئیات بیپایان راه باز کنم. بله، شخصیتها گاهی درخشاناند، ایدهها نوآورانهاند، اما کتاب تا قبل از ۱۰۰ صفحه آخر، بهسختی توانست مرا درگیر کند. این همان چیزی است که باعث میشود بگویم "چرخ زمان" برای من شاهکار نبود چون شاهکار باید تجربهای بیبدیل باشد، نه صرفاً آغاز یک حماسه طولانی که وعده میدهد در جلدهای جلوتر، احتمالا جلد ۴ به بعد بهتر میشود. بعقیده من، جردن بیشتر از آنکه نوآوری کند، به صنعت فانتزی رونق داده است. و خب، رونق بازار چیز خیلی خوبی است؛ ولی برای من، بازار و شاهکار معمولا ارتباط مستقیمی باهم ندارند. جایگاه تاریخی "چشم جهان" با همه این نقدها، نمیشود تأثیر تاریخی "چرخ زمان" را نادیده گرفت. اگر تالکین در دهه ۵۰ میلادی پایههای فانتزی مدرن را گذاشت، جردن در دهه ۹۰ با همین روایتهای کشدار و جزئیات سیریناپذیر، الگویی تازه برای صنعت نشر ساخت: فانتزیهای پرجلد، با دنیایی که هر گوشهاش یک فرهنگ و تاریخ مستقل دارد. این همان الگویی است که بعدها نویسندگانی مثل جورج.آر.آر.مارتین یا برندون سندرسون هرکدام با سبک خودشان، ادامه دادند. تفاوت بزرگ اینجاست: تالکین بیشتر دغدغهی زبان و اسطوره داشت، اما جردن بیش از هرچیز به دوام سری و جذب مخاطب در بازار نشر فکر میکرد. همین تفاوت است که «چشم جهان» را به جای شاهکار هنری، به نقطهعطفی در تاریخ صنعت فانتزی بدل میکند. حرف آخر در نهایت، "چشم جهان" برای من بیش از آنکه یک تجربه اسطورهای باشد، یک تجربه صنعتی بود؛ شبیه به راهاندازی یک فرنچایز که قرار است جلد پشت جلد ادامه پیدا کند. به همین دلیل هم نمیتوانم به راحتی آن را "شاهکار" بخوانم. چون شاهکار باید از مرزهای صنعت فراتر برود، باید تجربهای یگانه بسازد. برای من، "چشم جهان" بیشتر یادآور بازار فانتزی بود تا اسطوره فانتزی. یا به زبانی سادهتر: این کتاب بیش از آنکه دریچهای به ابدیت باشد، دریچهای به یک فرنچایز پرجلد است. 2 12 dream.m 1404/5/28 تن تن: جزیره سیاه هرژه 4.4 4 جزیره سیاه یکی از جالبترین قسمت های تن تن هستش . چون ماجرای کارآگاهیش شبیه داستان های شرلوک هلمز و پوآرو عه و هم اینکه فضای مهآلود و وهمانگیزش شبیه داستانهای نوآره ضمنا هرژه اینو چندبار بازنویسی کرده تا بیشتر شبیه طبیعت اسکاتلند بشه 0 13 dream.m 1404/5/27 زنی در برلین سیامند زندی 3.6 9 شاید برای زنها، زنده ماندن در جنگ یعنی رقصیدن میان ترس و درد؛ یعنی با هر نفس، با هر نگاه، جنگ را به سکوت وا داشتن. بدن زن جنگزده، میدان نبرد است، و قلب زن جنگزده، اسلحهای که هیچ دشمنی نمیتواند بشکند. تاریخ جنگها معمولاً از نگاه مردان روایت شده است؛ پر از تحلیل تاکتیکهای نظامی، نام فرماندهان، استراتژی حرکت ارتشها و شرح پیروزیها و شکستها. اما این تاریخ هولناک، همواره بخش بزرگی از واقعیت را سانسور کرده است: تجربه زنان. کسانی که در خط مقدم تهدید و خشونت ایستادهاند و اغلب نادیده گرفته شدهاند. رمان مستند و تکاندهنده «زنی در برلین» سکوت تاریخی را میشکند و نشان میدهد که بدن زن نه فقط آسیبپذیر، بلکه ابزاری برای سلطه و کنترل در میدان جنگ است. در آوریل ۱۹۴۵، وقتی نیروهای شوروی وارد شهر درحال سقوط برلین شدند، زنان با موجی بیرحمانه از تجاوز و خشونت روبرو شدند. راوی بینام رمان، با دقتی نزدیک به ثبت خاطرههای روزانه، جزئیات زندگی زنان در همین برهه زمانی را روایت میکند؛ از ساعتهایی که در پناهگاهها گذشتند، خیابانهای خالی از مردان، تلاش خستگیناپذیر برای پیدا کردن لقمهای غذا، تا مواجهه شجاعانه با تهدیدهای شبانه. روایت این زنان، عمق پیچیدگی زندگی روزمره در شرایط جنگ را نشان میدهد. خشونت صرفاً جسمانی نیست؛ بلکه اجتماعی و روانی هم هست. پیش از این، کتاب «جنگ چهره زنانه ندارد» اثر سوتلانا آلکسییویچ را خوانده بودم؛ روایت زنانی که با تفنگهاشان در جبهه جنگیدند و جان خود را به خطر انداختند، ولی پس از بازگشت با بیاعتنایی یا تحقیر جامعه خود، همان کسانی که به دفاع از آنها برخاسته بودند، مواجه شدند و درد و رنجشان انکار و در سکوتی تحمیلی، فداموش شد. «زنی در برلین» همان زاویه دید و روایت زنانه را گسترش میدهد؛ روایتی که نشان میدهد بدن زن، هم ابزار قدرت و مقاومت است و هم نشانهایست از حذف تاریخی. تجربههای مشابه فراواناند: در جنگ بوسنی، تجاوز سازمانیافته علیه زنان به سلاح جنگی تبدیل شد؛ در کره، زنان «Comfort Women» شدند؛ و در رواندا، تجاوز گسترده ابزاری برای پاکسازی قومیتی بود. حتما درباره زنان ایزدی هم چیزهایی شنیدهاید. در تمام این روایات و حتی روایات بسیار قدیمی تر، بدن زن هم قربانی است و هم ابزار تسلط سیاسی و اجتماعی. بااینحال، «زنی در برلین» لحظات ظریف انسانی دیگری هم دارد؛ محاسبات روزانه بازماندگان برای زنده ماندن، مذاکره با مهاجمان، تظاهر و گاه همکاری اجباری، مراقبت از خانواده و همسایگان. ترکیبی از شجاعت، هوشمندی و هنر بقا که تاریخنگاران مرد کمتر آن را درک کردهاند. حتی پس از پایان جنگ، فشار بر زنان ادامه داشت و سکوتشان محافظت از جان و موقعیت اجتماعیشان را تضمین میکرد. اگر کمی دقیق شویم، تمام این تجربهها پیام روشنی دارند: تجاوز، کنترل، تحقیر و سلطه بر زنان، ابزارهایی برای دستکاری روانی، اجتماعی و سیاسی جامعه هستند. نتیجه جنگ تنها تغییر رنگ پرچمها و جابجایی خطوط مرزی نیست؛ و تاریخ کامل جنگ بدون تجربه زنان، ناقص است. این روایتهای زنانه یسیار مهماند زیرا پردهای از قدرت، خشونت و سیاست پنهان در جنگ را کنار میزنند که یادآوری میکنند که تبعات و آسیبهای جنگ بدون در نظر گرفتن احساسات زتان، هرگز قابل درک کامل نیست. ............. کتاب صوتی رو در روزهای جنگ ۱۲ روزه هدیه گرفتم، اما چه خوب شد که همون موقع گوش ندادم؛ قطعاً فاکداپ میشدم. 0 24 dream.m 1404/5/25 تاریخ زیبایی (نظریه های زیبایی در فرهنگهای غربی) اومبرتو اکو 4.0 1 •سه مواجهه من با زیبایی و زشتی خواندن اومبرتو اکو، چه رمان باشد و چه یک اثر پژوهشی، همیشه برای من مثل یک سفر طولانی و پرماجراست؛ سفری میان تصویرها، ایدهها و تناقضها که هر بار مرا به دنیایی تازه میبرد. وقتی تصمیم گرفتم سه کتاب او درباره زیبایی را کنار هم بخوانم ــ هنر و زیبایی در قرون وسطی، تاریخ زشتی و تاریخ زیبایی ــ نمیدانستم هر کدام از آنها چقدر میتواند مرا غافلگیر کند و زاویهای جدید از زیبایی و زشتی به من نشان دهد. •هنر و زیبایی در قرون وسطی: سفری به عمق فلسفه و ایمان شروع این مسیر با هنر و زیبایی در قرون وسطی بود و همان ابتدا فهمیدم که قرار است سفری سخت اما مهيج داشته باشم. در این کتاب خبری از تصاویر جذاب و متنوع نبود، اما عمق نظری و فلسفی آن، مرا کاملاً جذب کرد. اکو اینجا سراغ فیلسوفان و متکلمان قرون وسطی رفته بود و نشان میداد که زیبایی در آن دوره نه فقط یک معیار بصری، بلکه بازتابی از خدا، نظم الهی و ساختار جهان بوده است. مثلاً وقتی اکو توضیح میداد که تناسبات و نظم در هنر قرون وسطی بازتاب نظم الهی بوده، ناخودآگاه یاد کلیساهایی افتادم که دیده بودم؛ پنجرههای رنگی که با دقت و نظم خاصی چیده شدهاند و وقتی نور از آنها عبور میکند، حس میکنی همه چیز در جهان درست و سر جای خودش جاگرفته است. یا وقتی نگاه میکنم به نقاشیهای مذهبی که صورتها را به شکل ایدهآل و تقریباً غیرواقعی کشیدهاند، میفهمم این تلاش برای بازتاب "کمال الهی" بوده. حتی در زندگی روزمره هم این نظم و تقارن را میتوانم ببینم. مثلا وقتی میز کارم را مرتب میکنم که همه چیز متعادل و منظم باشد، یا مسیر پیادهرویام را طوری انتخاب میکنم که از بین خط منظمی از درختان و ساختمان ها عبور کنم، شاید همان حس نظم و زیبایی را تجربه میکنم که انسان قرون وسطایی تجربه کرده است. این کتاب باعث شد بفهمم که زیبایی میتواند چیزی بسیار فراتر از ظاهر باشد و با اعتقادات، فلسفه و حتی حس معنا در زندگی گره خورده باشد. •تاریخ زشتی: مواجهه با دیگری بعد از این تجربه عمیق فلسفی، به تاریخ زشتی رسیدم و حس کردم اکو میخواهد مرا غافلگیر و به جنبهای کاملاً متفاوت از زیبایی هدایت کند. این کتاب صرفاً زشتیها را نشان نمیدهد؛ بلکه میپرسد چرا ما چیزی را زشت میدانیم، چهکسی این قضاوت را آغاز کرده و چه هدفی داشته است. مثلاً وقتی میخواندم که زشتی گاه ابزاری برای دیگریسازی و کنترل اجتماعی بوده (مفاهیم مورد علاقهام)، یاد تبلیغاتی میافتادم که افراد را به دلیل ظاهر متفاوتشان قضاوت میکنند، یا حرفهای رایجی که درباره لباس، وزن یا حتی نوع رفتار دیگران زده میشود. اینجا بود که فهمیدم این قضاوتها چیزی فراتر از سلیقه شخصی ما و من هستند و ریشه در تاریخ و فرهنگ چند صد ساله بشر دارند. حتی در شبکههای اجتماعی، وقتی میبینم کاریکاتورها و طنزها اغلب زشتی را به ابزار نقد یا تمسخر تبدیل میکنند، یاد مثالهایی میافتم که اکو آورده بود. یا وقتی آدمهایی را میبینم که متفاوت لباس میپوشند و واکنشهای متناقض دیگران را میشنوم، متوجه میشوم که زشتی همیشه صرفاً یک ویژگی ظاهری نیست؛ بلکه یک ابزار اجتماعی و فرهنگی است. صادقانه باید اعتراف کنم این کتاب مرا تکان داد و باعث شد نگاه من به قضاوتهای روزمره خودم از دیگران و زیباییهای مرسوم تغییر کند. •تاریخ زیبایی: قدم زدن در موزهی تاریخ در نهایت، تاریخ زیبایی را خواندم و حس کردم وارد موزهای خیالی و پرجنبوجوش شدهام. هر فصل مرا از یونان باستان میبرد تا مدرنیسم، و هر تصویر و توضیح کوتاه اکو این حس را بهم میداد که خودم هم بخشی از تاریخ هنر شدهام. مثلاً وقتی اکو درباره استانداردهای زیبایی دوران رنسانس صحبت میکرد، یاد عکسهای مد و تبلیغات امروزی میافتادم و میدیدم که ایدهآلهای زیبایی در طول تاریخ تغییر کردهاند ولی در عین حال تکرار میشوند. یا وقتی تصاویری از مجسمهها و نقاشیهای کلاسیک میدیدم، ناخودآگاه به طراحی داخلی خانهها و حتی ترکیب رنگها و دکوراسیون خانه خودمان فکر میکردم و متوجه میشدم که حس زیبایی در زندگی روزمره چقدر میتواند با تاریخ و هنر پیوند داشته باشد. حتی وقتی به خیابان میروم و آدمها را میبینم، میتوانم رد پای تاریخ زیبایی را در فرم موها، لباسها یا حتی شیوه ایستادن آنها ببینم. این کتاب، لذت بصری و شناخت تاریخی را همزمان به من داد. حالا پس از اینکه هر سه کتاب را به دنبال هم خواندهام، وقتی آنها را کنار هم میگذارم، حس میکنم اکو یک سهگانه نوشته است و کنار هم قرار گرفتن این سه دیدگاه، زیبایی و زشتی را برای من زنده و سیال کرده. هر کتاب حسی خاص دارد، اما با هم تصویری کامل از زیبایی و زشتی ارائه میدهند که نشان میدهد زیبایی و زشتی، نه یک مفهوم ثابت، بلکه یک سفر بیپایان میان تاریخ، فرهنگ و زندگی روزمره ما هستند. ...................... توجه توجه: نسخه ترجمه شده به فارسی این کتاب، حجمی تقریبا نصف نسخه اورجینال و نسخه انگلیسی داره. چون ۹۹ درصد عکس های کتاب به خاطر سانسور، حذف شدن. البته توی پانویس اسم تابلوها اومده ولی بنظرم خیلی بی فایده است. من فایل انگلیسی رو داشتم و بعد از خوندن نسخه فارسی در هر فصل میرفتم و عکس ها رو چک میکردم. ضمن اینکه عکس های نسخه فارسی همه سیاه و سفید هستن :) 0 11 dream.m 1404/5/20 رویای نیمه شب مظفر سالاری 4.1 314 نظر صادقانه من نسبت به این کتاب اینه که: کسایی که به این کتاب امتیاز بیشتر ۱ دادن، قطعا توی زندگی شون تاحالا یه رمان درست و حسابی نخوندن 6 26 dream.m 1404/5/19 قتل راجر آکروید آگاتا کریستی 4.3 90 ● ملکه وارد میشود! آگاتا کریستی بیخودی لقب "ملکه رمانهای جنایی" رو به دست نیاورده. شاید فکر کنید علت این لقب، تالیف بیش از ۶۶ رمان جنایی، ۱۴ مجموعه داستان کوتاه و چند نمایشنامه باشه. یا شاید خلق شخصیتهای جاودانهای مثل هرکول پوآرو با سبیلهای واکسخورده و خانم مارپل با اون چایخوریهای گوگولی. یا حتی بگید به خاطر میزان فروش و محبوبیت جهانی آثارشه، چون هیچی نباشه، بعد از کتاب مقدس و شکسپیر، سومین و بیشترین تیراژ رو در تاریخ کتابفروشیها داره. ولی نه! و با اینکه هر سهتای این حدسها درسته، ولی همزمان اشتباه هم هست. آگاتا کریستی ملکه رمانهای جنایه چون یک قدرت خاص داره که کمتر نویسندهای در طول تاریخ تونسته بهش نزدیک بشه: قدرت فریب ذهن خواننده. اون این قدرت رو با یک مهارت اعجابانگیز توی طرح معما و کاشت سرنخهای واقعی، ولی در عین حال هدایت ذهن خواننده به مسیر غلط، نشون میده. نتیجه؟ آثارش مثل پازلهایی میشن که حتی بعد از حل شدن، خواننده با تعجب برمیگرده عقب و با شگفتی میگه: اوپس! همهچیز که از اول جلوی چشمم بوده! و این تازه فقط بخشی از داستانه. چون کریستی یک کار دیگه هم کرده که به نظر من خیلی خفنتره، و الان میرسیم بهش. فعلاً همینقدر بگم که اگر شطرنج جنایی یک رشته واقی بود، آگاتا کریستی هم استاد بزرگش بود، و هم اون بازیکنی که وسط بازی، قوانین جدید اختراع میکرد و بقیه رو مجبور میکرد با همون قوانین جدید بازی کنن و آخرش هم با یک حرکت عجیب، همه رو مات میکرد. این بخش ممکنه از نظر بعضی افراد حساس، اسپویل به حساب بیاد.) ● دستیار نامرئی قاتل! برای روشن شدن مطلب، بذارید کتابی که همین امروز تموم کردم رو مثال بزنم: "قتل راجر آکروید"(۱۹۲۶). کریستی توی این رمان نهتنها یک داستان جنایی کلاسیک نوشته، بلکه یک حرکت بیسابقه در ادبیات جنایی زده: دستکاری اعتماد خواننده. تکنیک اصلیش؟ تبدیل کردن راوی به یک دستیار نامرئی برای قاتل… اون هم در حالی که خود راوی، قاتله! تادادادااااا… (اینجا باید موسیقی تعلیق پخش شه!) دیدید چقدر خفنه؟ ● پای همینگوی وسط داستان کریستی! همینگوی معتقد بود: "آنچه گفته نمیشود، اغلب به اندازه آنچه گفته میشود، اهمیت دارد." این حرف، جوهره نظریه "سابتکست"ه. به زبان ساده یعنی چیزی که نویسنده نگفته، ولی خواننده حسش میکنه؛ و این حس اغلب از طریق مکثها، توصیف ناقص، تضاد بین گفتهها و رفتار شخصیتها یا انتخاب هوشمندانهی واژهها ساخته میشه. همینگوی همچنین نظریهی "کوه یخ" رو داشت که میگه فقط بخش کوچکی از اطلاعات باید مستقیم روی صفحه بیاد (نوک کوه یخ)، و بخش بزرگتر، یعنی انگیزهها، پیشینه، و حقیقت عمیقتر، زیر سطح آب پنهان بمونه. عجله نکنید، ارتباط رو توضیح میدم. ● اگاتاکریستی دخترِ بد ادبیات جهان! تا قبل از انتشار "قتل راجر آکروید" یک قرارداد نانوشته بین نویسندهها و خوانندهها وجود داشت مبنی بر اینکه راوی اولشخص، قرار نیست عمداً خواننده رو گمراه کنه. این به نوعی "شرافت ادبی" محسوب میشد. برای مثال، نویسندگانی مثل آرتور کانن دویل (شرلوک هلمز) یا گ. ک. چسترتون (پدر براون) هیچوقت به واتسون یا راویهای اولشخصشون حتی اگر راوی بیدستوپا یا کندذهن بود عمدا نقش فریبکار نمیدادن، و ما مطمئن بودیم که قصد گول زدنمون رو ندارن. اما کریستی با یک حرکت سوسکی خفن این قرارداد رو نقض کرد. و جالب اینجاست که این کار رو نه با دروغ گفتن، بلکه با نگفتن انجام داد. ● دکترِ خاموش! کریستی توی این رمان شخصیت "دکتر شپرد" رو خلق کرد؛ راویای که استاد جملههای نیمهکاره و سکوتهای ظاهراً بیاهمیته. این سکوتها از نظر تکنیکی مهمتر از جملههای کاملن، چون کریستی اینجا بهجای بازی با آنچه خواننده میبینه، با آنچه نمیبینه بازی میکنه. نتیجه؟ خواننده خودش دست به سانسور ناخودآگاه میزنه و فضای خالی رو با دلایل اثبات بیگناهی راوی پر میکنه. ● امنیت از نوع کاذب! داستان از دید یک پزشک روستایی روایت میشه، با نثر فلت، جملات کوتاه، و تمرکز روی جزئیات روزمره. کریستی با انتخاب این لحن، هم ریتم رو کنترل میکنه، هم حس امنیت کاذب ایجاد میکنه. این آرامش تصنعی فقط در زبان نیست؛ در ساختار صحنهچینی معما هم دیده میشه. هر فصل، یک تکه ساده از پازل به نظر میاد، اما چینشش جوریه که سرنخ واقعی همیشه یک قدم عقبتر میمونه. ● راوی غق اعتماد، نسخه پرو! دکتر شپرد هیچوقت مستقیماً دروغ نمیگه، ولی حقیقت رو فشرده میکنه. مثل فیلمی که سکانسهای حساسش رو قیچی کردن. این انتخاب، یک سطح جدید از راوی غیرقابل اعتماد رو معرفی میکنه؛ راویای که همهچیز رو میگه… اما فقط تا جایی که برای خودش خطرناک نباشه. کریستی اینجا یادمون میده اعتماد کورکورانه به راوی، یک اشتباه تکنیکیه، حتی اگر راوی خیلی هم گوگولی و دوستداشتنی باشه. ● کیش و مات! وقتی در پایان هویت قاتل فاش میشه، خواننده نهتنها شوکه میشه، بلکه حس میکنه یک بازی ناعادلانه رو باخته. ولی به محض بازخوانی، میبینه که کریستی حتی یک قانون رو هم نشکسته. این بازی بر اساس "اطلاعات کامل، اما گزینششده" طراحی شده و درواقع مظنون همهچیز رو گفته… بهجز یک جمله. ● نبوغ در طراحی کوه یخ! نبوغ کریستی اینه که نوک کوه یخ رو طوری طراحی کرده که نهتنها بدیهی به نظر برسه، بلکه ما رو از جستوجوی بخش پنهان منصرف کنه. اینجا با ترکیب سابتکست و کوه یخ، ما داستانی میخونیم که در ظاهر یک معمای کلاسیکه، ولی در واقع یک عملیات روانی علیه خواننده است؛ یک بازی با اعتماد، که هر مکث و هر جمله ناقص، بخشی از نقشهی پنهانه. ● کریستی لِول آپ میکند! کریستی با این کتاب، ژانر کارآگاهی رو از یک سرگرمی خطی به یک میدان مین ادبی ارتقا داد. نشون داد که اعتماد، میتونه هم سلاح باشه، هم نقطهضعف. و در نهایت، وقتی بازی تموم میشه، میفهمی نهتنها کیش و مات شدی، بلکه کل زمین بازی هم از اول مال حریف بوده و تو نخودی بودی. ● زلزله سال ۱۹۲۶! وقتی "قتل راجر آکروید" منتشر شد، چیزی شبیه یک زلزله توی جامعه ادبیات جنایی اتفاق افتاد. منتقدها دو دسته شدن؛ عدهای میگفتن کریستی نابغهست و عدهای دیگه فریاد میزدن اون خیانتکاره. مجلهی The Times Literary Supplement اون زمان نوشت: "خانم کریستی با این اثر، بازی کارآگاهی را به میدان تازهای کشانده، جایی که مرزهای اخلاقی روایت قابل بازتعریفاند." ولی از اون طرف، بعضی از طرفداران ژانر حس میکردن کریستی با شکستن قانون اعتماد به راوی بهشون نارو زده. نامههایی به ناشر رسید که لحنشون چیزی بین شوک و عصبانیت بودکه میگقت "ما با یک قصهگو وارد بازی شدیم، نه با یک شریک جرم." این دوگانه تحسین و اعتراض، خودش بخشی از تاریخ ژانر شد. بعدها حتی بعضی نویسندهها مثل دوروتی ال. سایرز و آنتونی برکلی که از نویسندگان همدوره اگاتا بودن، گفتن که از نظرشون این کار خطرناک بوده، چون ممکنه باعث بیاعتمادی دائمی خوانندهها به راویهای اولشخص بشه. ● قبل راجر آکروید اوضاع چطور بود؟ قبل از این رمان کریستی، داستانهایی با راوی غیرقابل اعتماد وجود داشت، اما نه در قالب معمای کارآگاهی کلاسیک. مثلاً در "The Tell-Tale Heart" ادگار آلن پو، ما از همون اول میفهمیم راوی کمی نامتعادله. یا در "داستان یک دیوانه" از گای دو موپاسان، باز هم این دیوانگی واضحه. اما هیچکدوم از این آثار، اعتماد کامل خواننده رو تا این حد نمیساختن که بعد ناگهان با یک افشا، این اعتماد رو نابود کنن. کریستی اولین کسی بود که این تکنیک رو در قالب یک پازل جنایی تمامعیار به کار برد اونم دقیقا جایی که منطق، جزئیات و سرنخها همه واقعی هستن، ولی چینششون ما رو عمداً به بیراهه میبره. ● وقتی روح کریستی حلول کرد! بعد از موفقیت "قتل راجر آکروید"، استفاده از راوی غیرقابل اعتماد توی داستانهای جنایی و حتی غیرجنایی شایعتر شد. نویسندههایی مثل ژولیان سیمونز و پاتریشیا هایاسمیت از این ایده الهام گرفتن و راویهایی ساختن که خواننده رو تا آخرین لحظه توی تاریکی نگه میدارن. حتی در ادبیات معاصر، آثاری مثل "دختری در قطار" (Paula Hawkins) "Gone Girl (Gillian Flynn) " عملاً نوادگان همین تکنیک کریستی هستن فقط با پیچوتابهای روانشناختی مدرن. ● چرا حقه کریستی هنوز جواب میده؟ چون ما انسانها دوست داریم اعتماد کنیم. حتی وقتی میدونیم ممکنه فریب بخوریم، مغزمون ترجیح میده به یک قصهگو باور داشته باشه. کریستی با دکتر شپرد دقیقاً روی این نقطهضعف روانی بازی کرد. او نه یک هیولای شرور، بلکه یک آدم معمولیه که اتفاقاً همسایه و رفیق مقتوله. همین عادی بودنش باعث میشه هیچکس بهش شک نکنه. ● جملهت رو قیچی کن! یکی از شاهکارهای تکنیکی این کتاب، استفاده از جملههای قیچیشده است. دکتر شپرد جایی میگه: "وقتی وارد اتاق شدم، آقای آکروید را دیدم که روی صندلی نشسته…" و بعد، بهجای گفتن ادامه ماجرا (مثلاً اینکه مرده بوده یا چه صحنهای دیده)، سریع میره سراغ توصیف چیزهای بیربط: "…پنجره باز بود و باد پردهها را تکان میداد." همین جا، مغز خواننده خودش حدس میزنه که خب لابد چیز مهمی توی نحوه مرگ نبوده، در حالی که حقیقت برعکسشه. این همون جاییه که سابتکست همینگوی با نبوغ کریستی درهم قفل میشن، سکوتها و حذفها، اطلاعات بیشتری از جملات کامل به ما میدن؛ البته فقط وقتی که دفعه دوم داستان رو میخونیم! ● بازی با خواننده بدبخت! کریستی نهتنها معمای قتل رو طراحی کرده، بلکه همزمان یک بازی روانی هم راه انداخته: ○سطح اول – داستان جنایی کلاسیک: پیدا کردن قاتل. ○سطح دوم – چالش اعتماد: آیا میشه به راوی اعتماد کرد؟ ○سطح سوم – خودآگاهی خواننده: وقتی فریب خورد، تازه شروع میکنه به پرسیدن اینکه چطور فریب خوردم؟ این سه لایه باعث میشه کتاب بعد از خوندن، توی ذهن بمونه و دوباره آدم رو وسوسه کنه که برگرده از اول بخوندش. ● فیدبک در زمانه ما! جالبه بدونید امروزه تقریباً صد سال بعد، هنوز هم وقتی کسی "قتل راجر آکروید" رو برای اولین بار میخونه، همون شوک رو تجربه میکنه که خوانندگان ۱۹۲۶ تجربه کردن. در لیستهای "برترین پیچشهای داستانی قرن" که توسط مجلاتی مثل The Guardian یا Crime Writers’ Association منتشر شده، این کتاب همیشه در رتبههای اول یا دومه. ● حرف آخر (که البته تازه شروع بازیه)! آگاتا کریستی با این کتاب، کاری کرد که دیگه نمیشه به هیچ راوی اولشخصی بدون شک نگاه کرد. یاد داد که در ادبیات، اعتماد یک قرارداد مقدس نیست، بلکه میتونه یک تله باشه. و اینجوری شد که "ملکه رمانهای جنایی" فقط به خاطر تعداد کتابها یا فروش نجومیاش ملکه نشد! پس دفعه بعد که یک راوی مهربون، خوشمشرب و ظاهراً بیخطر برات قصه تعریف کرد، یاد کریستی بیفت… و حواست باشه شاید وسط قصه، قوانین بازی رو عوض کنه و تو رو روی یک مین ادبی بذاره. 7 38 dream.m 1404/5/17 رگ و ریشه جان فانته 3.7 14 "در ستایش شراب وجادوی شب" نمیدونم چه جادوییه توی اون مایع قرمز تیره که وقتی میریزیش تو لیوان، انگار بخشی از شب رو ریختی توش. یه جور گرما داره توش که نه از جنس شهوته، نه آتیشه، و نه حتی تابستون. از اون گرماهایی که دل آدمو تکون میده، مثل کره نرم میکنه، امیدو از توش میکشه بیرون، میماله به زخمای دلت، بعد هی میخندونتت، هی حرف میکشه ازت، هی دلت میخواد بیشتر بنوشی، بیشتر بمونی، بیشتر بشنوی... شراب صمیمیترین جادوی دنیاست. آروم و کند میاد و اثر میکنه. مثل صوفی پیریه که نشسته کنج ایوون دلت، با حوصله یه کتاب قصه قدیمی رو برات ورق میزنه، و تو نمیفهمی چی شد که توی خطهای داستان گم شدی ولی خودتو پیدا کردی. یه جرعه که میخوری، زبونت وا میشه، حرفهایی که خیلی وقت بود دلت میخواست بگی بالا میان. مهم نیست غمگینی یا خوشحال، تنهایی یا با جمع، اون کار خودشو میکنه؛ تو رو به خودت نزدیک و نزدیکتر میکنه. تو دورهمیهای ما شراب همیشه هست. کسی باهاش مست نمیشه. یعنی میدونید مست میشیم ولی از اون مستیها که آدم دلش باز میشه، دستهاش گرم میشن، نگاهها راستشو میگن، توی سکوت و بین لبخند.... گاهی فکر میکنم شراب اصلاً برای همین اختراع شده؛ برای حرف زدن. همینه که میگن "مستی و راستی" شراب برای وقتیه که دیگه چای جوابگو نیست. وقتی که حرفها جدیتر از قند و شکلاتن. جادوی شراب اینه که لابهلای جرعههای لذت و رنگ و بوی انگور، یادت میاره که زندهای. که قلب داری. که هنوز دوست داشتن بلدی... .................... "جادوی فانته" جان فانته نویسندهایست که نمیخواهد چیزی را بزرگتر از آنچه هست نشان دهد. نه از زندگی تلاشی قهرمانانه میسازد، نه از رنج اسطوره؛ او بلد است با چشمهای تیزبین و قلبی پراحساس، لحظههایی را ثبت کند که معمولیاند اما بیرحمانه واقعی. "رگ و ریشه" یکی از آخرین آثار اوست؛ روایتی از بازگشت، غرور پدری، زخمهای پنهان و دلخوریهایی که هیچوقت فرصت اعتراف بهشان را پیدا نکردند. این رمان، مثل دیگر نوشتههای فانته، از خاک و باد و بوی شراب محلی آکنده است. شخصیتها نه پر زرقوبرق اند و نه پیچیده؛ اما دقیقاً همین سادگی، آنها را به آدمهایی آشنا و قابل لمس تبدیل میکند. عنوان اورجینال این کتاب "The Brotherhood of the Grape" است که در ترجمه فارسی به "رگ و ریشه" تغییر پیدا کرده. تغییری که اگرچه بیربط به روح داستان نیست، اما بعقیده من برروی جنبهای کاملا متفاوت از هدف فانته در نامگذاری رمان تاکید میکند. The Brotherhood of the Grape یا "فرقهانگور"، بر نقش نمادین و آیینی شراب در فرهنگ ایتالیایی تاکید میکند، نقشی که جانفانته با مهارت و سبکی کمنظیر، آن را در زندگی پدرسالارانه نیکلاس مولیسه و اطرافیانش به تصویر میکشد و در دیالوگ های درخشان بسیاری آنرا برجسته میکند. اما "رگ و ریشه" بیشترین توجه را به هنری، پسر نیک مولیسه معطوف میدارد؛ نویسندهای میانسال که پس از سالها دوری، به زادگاهش برگشته، در تلاش برای آشتی دادن پدر و مادرش و ترمیم ریشههای خانوادگی. بنابراین من تصمیم گرفتم به این کتاب دوبار نگاه کنم. یک بار از زاویه دید نیکلاس و بار دیگر از زاویه دید هنری؛ و آنها را در کنار هم قرار دهم. ● فرقه انگور: در فرهنگ ایتالیایی، شراب چیزی فراتر از مایع قرمزیست که در جام میریزد و مینوشند. شراب حافظه است، خانواده است، آیین است. فرقه انگور داستان مردانی است که در تاکستان آنجلو ماسو گرد هم میآیند. آنجلو، کاوالرو، زارلینگو، بندتی، آنتریلی، ماسکارینی و نیکلاس. آنها قمار میکنند، بحث میکنند، دعوا میکنند و مهمتر از همه، مینوشند و در دل این بادهنوشیها، با پیر شدن، شکست، و معنای مرد بودن درگیر میشوند. این جمع، برای نیکلاس مولیسه نوعی خانواده دوم یا جایگزین است. او که پسرانش راهش را ادامه ندادهاند و بنا نشدهاند، حالا در پی اثباتی دوباره است، آنهم به سبک خودش. شراب در این رمان همانقدر که یک نوشیدنی است، یک زبان هم هست. زبانی برای گفتن حرفهایی که نمیتوان به صراحت بیان کرد؛ برای دوستی، برای نفرت، برای حسرت. همانطور که در فرهنگ ایتالیایی، شراب کنار غذا سرو میشود و بخشی از مراسم است نه فقط لذت بردن، در این رمان نیز شراب همیشه بخشی از یک لحظه عاطفی است، هرچند آن لحظه با فریاد، مشت، یا سکوت همراه باشد. فانته اینجا از شراب تصویری رومانتیک یا تقدیسشده ارائه نمیدهد. شراب در رمان او نشانهای از فرار است. فرار از درد، از شکست، از ناتوانی در بیان عشق و محبت. پدرِ ناتوان از حرف زدن با پسرش، پسرِ ناتوان از بخشیدن پدر، هر دو در میان لیوانهای شراب به نوعی به صلح موقتی میرسند. صلحی که البته بیشتر شبیه آتشبس است تا آشتی. در اینجا، ما با چیزی شبیه یک "آیین مردانه رو به زوال" طرفایم. در فرقه انگور، شرابخواری گروهی، بیشتر شبیه وداعی پر سر و صداست با اقتدار مردانهای که دیگر جایگاهی در اجتماع و خانواده ندارد. نیکلاس مولیسه دیگر آن سنگتراش شکستناپذیر نیست؛ دوستانش یکی یکی دارند میمیرند، و او تنها با ساختن یک دودخانه بیمصرف در کوهستان، میخواهد اثبات کند که هنوز بدردبخور ست، هنوز میتراشد، هنوز میتواند چیزی بسازد. در نهایت، فانته از طریق شراب، ما را به قلب یک فرهنگ، یک نسل، و یک خانواده میبرد. جایی که عشق به زبان نمیآید، اما شاید میان جرعهای شراب، برای لحظهای خودش را نشان دهد. ● رگ و ریشه: در قلب رگ و ریشه، هنری را داریم. نویسندهای میانسال که به خانهاش بازمیگردد تا شاید پدر سنگتراشش را از ساختن یک بنای بیمصرف منصرف کند. اما آنچه در ظاهر یک مسئله کوچک خانوادگی بنظر میرسد، بهمرور بدل میشود به نوعی تقابل خاموش میان دو نسل، دو جهان، دو زبان. زبان پدر که کار، غرور، سکوت را میشناسد و زبان پسر که تجلی نوشتن، فرار، پرسش است. هنری، پسر نویسنده، روایتگر این تلخیست. او که هم خشم دارد، هم دلسوزی. پدری را میبیند که روزی کتابها را تحقیر میکرد، اما حالا خودش تحقیر شده و اسیر غروری است که چیزی از آن باقی نمانده. سفری که این پدر و پسر به کوهستان میکنند، شبیه سفری نمادین ولی مضحک است که اگرچه برای ساختن دودخانهای آغاز میشود اما در دلش، همان چیزی است که فانته استادانه روایتش میکند؛ تلخیِ ناتوانی، نیاز به دیدهشدن، و عشق. آن عشق مفلوک بیزبانی که در پس فریاد و سکوت محبوس مانده. فانته نمیخواهد با حادثهخیزی یا دراماتیکسازی مخاطب را درگیر کند؛ او خوب میداند که یک جر و بحث ساده بین پدر و پسر، وقتی گَرد سالها سکوت و قضاوت رویش نشسته باشد، میتواند از هر طوفانی ویرانگرتر باشد. فضای داستان آغشته به طنز تلخ و نوستالژی ایتالیاییست؛ شراب خانگی، غذاهای چرب، فریاد، صحبتهای پرهیاهوی همزمان و خاطره مردان از زندگی. این رمان صدا دارد. صدای تقتق ابزار سنگتراشی، غرولندهای پدر، صدای برخورد ملاقه مادر به لبه دیگ، صدای گریه های آرام و مکثهایی که جای گفتوگو را پر میکنند. در دنیای داستانهایی که به رابطهی پدر و پسر میپردازند، فانته جایگاهی ویژه دارد. اگر کافکا در "نامه به پدر" پدر را چون یک غول بیرحم نشان میدهد، و یا مککارتی در رمان "جاده" پدر را قهرمانی صامت در دل آخرالزمان به تصویر میکشد، فانته راهی میانه را میرود. پدری که نه فرشته است، نه دیو؛ او فقط پدریست که بلد نیست عذر بخواهد، و پسری دارد که بلد نیست ببخشد. ○ جایی که روایت میلنگد با اینهمه، "رگ و ریشه" یا "فرقه انگور" یک اثر بینقص و عالی نیست. اگر فانته را قبلا هم خوانده باشی، خیلی زود متوجه میشوی که ساختار کلی این رمان برایت آشناست: نویسنده ای از خانواده مهاجر، پر از مشکلات و شکافهای خانوادگی و خاطرات نیمهکاره، درگیر با نوشتن، فاقد الهام لازم، درجستجوی خود و یا گذشته که اینبار به خانه برمیگردد. این تم، هرچند پرکشش از نظر عاطفی، در اینجا دیگر تازگیاش را از دست داده و بعضی جاها حتی حس تکرار القامیکند. شخصیت هنری هم بیشتر شبیه ناظر است تا عامل که خودش را بهندرت در موقعیت تصمیمگیری یا دگرگونی قرار میدهد. رمان با اینکه ظاهراً درباره تقابل پدر و پسر است، اما خیلی زود در یک مدار یکنواخت افت میکند؛ دلخوری، بحث، عقبنشینی، بعد دوباره همانجا میرود که بود. و از همه مهمتر برای من، غیبت معنادار زنان است. مادر، خواهر، معشوقهها همه یا در حاشیهاند یا تیپهای کمعمقی که تنها نقششان تکمیل مردان داستان است. این حذف، خواسته یا ناخواسته، بعقیده من صدای نیمی از جهانی که فانته ساخته را خاموش کرده و پتانسیلی است که به هدر رفته. درنهایت اینکه این رمان نه یک شاهکار متحولکننده است، نه کتابی فراموششدنی. جایی در میانه است، درست مثل رابطه پدر و پسر درونش. نه صلح کامل است، نه جنگ تمامعیار؛ فقط گواهیست بر اینکه گاهی دلخوریها باقی میمانند، زخمها خوب نمیشوند، اما عشق همچنان زیر پوست زندگی نفس میکشد. .......... همخوانی با علی ناجی عزیز. رمان چالشیای نبود و زود خونده شد؛ اما خوشگذشت😍 بریم برای فانته بعدی 😎 0 12 dream.m 1404/5/16 پارچه فروش عاشق (مجموعه یادداشت ها) محمد صالح علا 3.5 6 افتضاح بود 3 16 dream.m 1404/5/13 فیلم به مثابه فلسفه: همشهری کین صالح نجفی 3.5 3 صادقانه بگم نمیدونم چجوری باید به این کتاب امتیاز بدم :( بعد از دیدن فیلم همشهری کین، این کتاب؟ رو خوندم و فیلم برام روشن تر و جذابتر هم شد. فقط اینکه قیمت حدود ۵۰ صفحه مفید این کتاب توی فیدیبو، ۷۹ هزار تومنه. اصلا اینو درک نمیکنم و بنظرم بسیار غیرمنطقیه اینجور قیمت گذاری. بقول دوستان: حتی قیمت کتاب چاپیش هم اینقدر نمیارزه 0 11 dream.m 1404/5/12 دام تادئوش روژه ویچ 4.0 1 هفتروز_هفتنمایشنامه نمایشنامه هفتم فرانتس (در نور کم، رو به صندلی خالی): «پدر! تو فکر میکنی من اگر ننویسم، هنوز وجود دارم؟ یا من فقط زمانی وجود دارم که مشغول نابود کردن اون چیزی باشم که خودم نوشتهام؟» ...... انسان، آنگونه که تجربه زیستن نشان میدهد، از پیش انتخاب نکرده که باشد. هیچکس پیش از تولد، حق گزینش نداشته؛ بااینحال، هر یک از ما ناگزیر است معنایی برای بودن خویش بیابد یا بسازد. در نمایشنامه دام، این وضعیت یک گام فراتر میرود. فرانتس نهتنها با جهان درگیر ست، بلکه عمیقاً در درون خویش سقوط کرده؛ انگار در چاهی فروافتاده باشد که دیوارههای آن از خاطره، زخم، و صداهای دیگران ساخته شده است. و پدر، مادر، معلم، جامعه، و حتی معشوق، هریک سهمی در ساختن این درون پرآشوب دارند. فرانتس، برخلاف شخصیتهای کلاسیک که با بحرانهایی بیرونی مواجهاند، دشمنی بیرون از خود ندارد. آنچه او را درون ذهنش به اسارت گرفته، خودآگاهی است؛ بحرانی که در آن سوژه نه میتواند از خویشتن بگریزد، نه میتواند به آن پناه ببرد. او در دامی زیست میکند که از واژه، حافظه و نگاه دیگران ساخته شده است. در ظاهر، نوشتن برای فرانتس راهیست برای تابآوردن. او مینویسد تا از اضطرابها، فشارها و خاطرهها فاصله بگیرد. اما هر واژه که نوشته میشود، خود بدل به حلقهای از زنجیر جدیدی میگردد. هر تلاش برای رهایی، بازتولید همان دام است؛ کلماتی که بهجای گشودن درها، دیوارهایی تازه میسازند. نوشتن برای فرانتس، شبیه همان تلاشیست که عنکبوت از طریق آن تار میتند، اما در نهایت خود نیز در آن گیر میافتد. تادئوش رژویچ در این اثر، «دام» را صرفاً به عنوان یک استعاره روانشناختی بهکار نمیبرد، بلکه آن را به نمادی هستیشناختی بدل میکند: کنشهایی چون نوشتن، اندیشیدن، یا حتی بودن، در اینجا نه ابزارهایی برای رهایی، بلکه نشانههایی از اسارتاند. نمایشنامه دام نهفقط روان انسان را عریان میکند، بلکه ادراک ما از هستی، آگاهی و حتی هنر را نیز زیر سؤال میبرد. در نهایت، شاید آنچه ما زندگی مینامیم، چیزی جز دامی ناپیدا نباشد؛ دامی که هر روز، با هر فکر و هر کلمه، عمیقتر در آن فرو میرویم. ............. پایان همخوانی با دوستان لطیفتر از برگ گل و الهامبخشتر از خیال♡♡♡♡♡♡ 0 13 dream.m 1404/5/9 شکار مرغابی الکساندر والنتینوویچ وامپیلوف 4.5 1 هفتروز_هفتنمایشنامه نمایشنامه ششم انگار تمام عمر زیلوف، فقط یک روز کشدار بوده، روزی که هیچچیز مهمی در آن رخ نداده اما او در آن پوسیده، تحقیر شده، عاشق شده، و مرده. 0 26 dream.m 1404/5/7 خداحافظی در ژوئن الکساندر والنتینوویچ وامپیلوف 3.5 3 هفتروز_هفتنمایشنامه نمایشنامه پنجم 0 13 dream.m 1404/5/6 تن تن: گوش شکسته هرژه 4.4 2 هرژه برای طراحی مجسمه قبیلهی آرامایا، از مجسمهای واقعی از آمریکای جنوبی در موزه هنرهای غیرغربی بروکسل الهام گرفت. اما چون مجسمه واقعی خیلی ساده بود، یه کم هیجان انگیزش کرد و یه گوشش رو شکست و اسم داستان رو گذاشت «گوش شکسته» 0 18 dream.m 1404/5/5 شکنجه و قتل ژان پل مارا به اجرای ساکنان تیمارستان شارنتون به کارگردانی مارکی دوساد [نمایشنامه] پتراولریش وایس 3.7 2 هفتروز_هفتنمایشنامه نمایشنامه چهارم نخستین مواجهه با نمایشنامه مارا/ساد همانقدر غافلگیرکننده است که خود صحنه آغاز آن؛ تیمارستانی به نام شارنتون در فرانسه، اوایل قرن نوزدهم، جایی که بیماران روانی قرار است نمایشی درباره قتل ژان پل مارا را اجرا کنند. قتلی که توسط زنی جوان به نام شارلوت صورت گرفته است. در نگاه نخست، مخاطب گمان میکند با یک بازسازی تاریخی روبهروست، اما خیلی زود متوجه میشود که پیتر وایس، نمایشنامهنویس آلمانی-سوئدی، فراتر از تاریخ رفته و با کمک فرمی خلاقانه، بحثهای فلسفی، روانکاوانه و اجتماعی را در بستری تئاتری به تصویر کشیده است. پیتر وایس در مارا/ساد نشان میدهد که تئاتر تنها محلی برای روایت نیست؛ بلکه فضاییست برای تردید، بیداری، و مواجهه با ناخودآگاه تاریخی و فردی ما. اگر جرأت شنیدن داشته باشیم، این اثر میتواند آینهای دردناک اما صادق باشد از خود، از دیگری، و از جهانی که در آن زندگی میکنیم. 5 33 dream.m 1404/5/4 ماجراهای تن تن: گل آبی هرژه 4.3 4 کاور اورجینال «نیلوفرهای آبی» (The Blue Lotus) یکی از شگفتانگیزترین و جذابترین بخشهای تاریخ تنتنه و داستانی شبیه یه افسانه داره. سال ۱۹۳۶، وقای هرژه میخواست برای چاپ اولین نسخه رنگی «نیلوفرهای آبی»، جلد طراحی کنه، از یک اثر هنری اصیل از سلسله مینگ الهام گرفت که در موزه سلطنتی هنرهای شرقی بروکسل دیده بودش. هرژه با الهام از اون گلدان، تنتن و میلو رو نشسته داخل یه گلدان بزرگ چینی کشید، در حالی که یک اژدهای چینی سرخ دورشون حلقه زده بود. این طرح، پر از جزئیات دقیق چینی بود؛ از موتیفهای سنتی گرفته تا دقت در حالت تنتن که احترامآمیز نشون داده شده بود. هرژه این کاور رو با دست، روی مقوای مشکی و با تکنیک گواش و جوهر چینی کشید. اما ناشر این طرح رو به خاطر پرهزینه بودن تایید نکرد و درنتيجه جلد نهایی با طراحی سادهتر در ۴ رنگ کشیده شد. اون تصویر اورجینال اولیه هم در گذر زمان مفقود شد. تا اینکه در سال ۲۰۲۱، اون تصویر اصلی در یک حراجی پاریسی توسط خانه حراج آرتکوریال به قیمت نهایی ۳.۲ میلیون یورو به فروش رفت؛ و تبدیل شد به یکی از گرونترین آثار مرتبط با کمیک در تاریخ اروپا. 3 17