یادداشت dream.m
1404/6/1
اولین بار که رفتم سینما رو یادم نمیاد کی بوده؛ ولی اولین خاطره نیمه روشنی که از سینما دارم اینه که برام یچیزی بیشتر شبیه ماجراجویی بود تا تفریح. خب بچه بودم چه میدونستم فیلم چیه آخه؟ وقتی وارد سینما شدیم، سالن بنظرم مثل یک موجود زنده عظیم و ناشناخته اومد که خودشو به خواب زده و وقتی درهای بزرگش آهسته باز شدن و رفتیم داخل، خیال کردم وارد دهن هیولا شدم. بوی عجیبی همهجا رو پر کرده بود؛ ترکیبی از چرم تازه، پاپکورن شیرین، و نفس آدمها؛ خب طبیعیه، دهن هیولای سینمایی همچین بویی هم باید داشته باشه. خاطره اون بو هنوز توی ذهنم مونده. صندلیها خیلی بزرگتر از جثه من بودن. به زور تونستم بعد چند بار سعی کردن صندلی تاشو رو ثابت نگه دارم و روش بشینم؛ و وقتی نشستم، پاهام خیلی بامزه از لبه آویزون شدن و تکون تکون میخوردن. منم مدام خودمو جلو و عقب میدادم و صندلی و پاهامو تکون میدادم و صدای قیژ قیژ راه انداخته بودم. مامان گفت فیلم داده شروع میشه... آروم بگیر... صدای خشخش بسته های چیپس و پاپکورن همه جارو پر کرده بود؛ چند ردیف جلوتر یکی با صدای بلند میخندید، و گوشه و کنار صدای زمزمه بزرگترها توی تاریکی گم میشد. بعد چراغها خاموش شدن. ناگهان همهجا سیاه شد، چشمهام رو محکم بستم، اما تاریکی سالن انگار از پشت پلکهام رد میشد و خیلی سنگین بود. قلبم تند تند میزد. ترسیده بودم؛ مثل وقتی که هواپیما میخواد از باند تیک آف کنه و از ترس توی صندلی خودمو مچاله میکردم، گوله شدم و دست مامانو فشار دادم. دست مامان معجزه کرد و پرده روشن شد. نور تندی از دل تاریکی بیرون پرید و همهچیز تغییر کرد. فیلم شروع شد... خیلی عجیب و باورنکردنی بود؛ تصویرها و آدمهای روی پرده آنقدر بزرگ بودن که حس میکردم هرلحظه ممکنه بیرون بپرن. چهرهها مثل غول بودن، صداشون مثل رعد توی سالن میپیچید. گاهی میترسیدم، گاهی محو میشدم. نمیدونستم باید به مادرم بچسبم یا همونطور خشک بنشینم. برای یک بچه، اون موقع سینما بیشتر شبیه رؤیا بود تا واقعیت. وقتی فیلم تموم شد و از سالن بیرون اومدیم، نور خیابونها عجیب سرد و همه چیز خیلی کوچیک به نظر میرسید، انگار همهچیز بعد از اون پرده عظیم درخشان، رنگش رو باخته باشه. این سردرگمی و گیجی مدتی همراهم بود، انگار جادوی فیلم منو کاملا تسخیر کرده بود و بین خیال و واقعیت شناور بودم. مدتی طول کشید تا تونستم به دنیای واقعی برگردم و فضای اطرافمو درک کنم، یعنی درست تا وقتی که رفتیم همبرگر خوردیم... راستش درمورد این داستان، اصلا مطمئن نیستم که یه خاطره واقعیه یا ذهن خودم اونو ساخته. یعنی نمیدونم یکی از اون خوابای وهمآلود همیشگیه که از بچگی میدیدم یا واقعا تجربهش کردم. درمورد هیچکدوم مطمئن نیستم، شایدم یروز یجایی خوندمش و انقدر ازش گذشته که تبدیل به خاطره خودم شده. اما در مورد یچیز مطمئن مطمئن مطمئنم و اینکه من بعد از اولین باری که سینما رفتم، همبرگر خوردم. چون این همبرگر خوردن بعد از سینما، توی خانواده ما یه سنته؛ سنتی که خاله بنیانگذارش بوده و بعد سالها تکرار، جوری توی ذهن و قلب همه خانوادهمون ریشه دوونده که جزو جدایی ناپذیر سینما شده و انگار بدون اون، آیین سینما رفتن و فیلم دیدنمون تکمیل نمیشه و بیمعنیه. ما هرجا که باشیم، چه تنها و چه با خانواده و دوستامون، هرجای دنیا، بعد از سینما رفتن و فیلم دیدن، برای اینکه طلسم فیلم رو بشکنیم و به دنیای واقعی برگردیم، باید همبرگر بخوریم...
(0/1000)
dream.m
1404/6/1
1