یادداشت dream.m
دیروز
من خوب میدانم که ترک شدن تنها یک حادثه نیست؛ زلزلهایست که در زیر پوستِ روان رخ میدهد، بیآنکه روزی آواربرداری شود. (و من هنوز بوی پیراهنش را در ذهنم حس میکنم؛ حتی وقتی تمام لباسها را دور انداختم، انگار تار و پود تنم به عطرش آغشته مانده. آدم خیال میکند فراموش میکند، ولی پوست، حافظهای لجوجتر از مغز دارد.) ترک شدن شبیه مرگ نیست، چراکه مرگ پایان دارد؛ ترک شدن ادامه بیپایان یک نیمهزندگی است. کسی که رفته، زنده است و جایی در این جهان راه میرود، نفس میکشد، میخندد؛ و همین زنده بودنِ اوست که ترکشده را به اسارت میکشد. (بدترین لحظه وقتیست که فکر میکنم شاید همان حالا، همان دقیقه، دارد به کسی لبخند میزند. این فکر مثل خنجری در ریههایم مینشیند؛ انگار حتی دیگر سهمی از اکسیژن هم ندارم.) کسانی که ترک میشوند، در زمان متوقف میگردند. آنها به لحظه جدایی میچسبند، مانند کودکی که از سینه مادر جدا نمیشود. (من هر شب دوباره آن صحنه را بازسازی میکنم؛ جملهای که گفت، حالتی که دستش را عقب کشید. بارها و بارها. مثل شکنجهای که خودم را مجبور میکنم تا ابد تحملش کنم. چرا؟ چون اگر آن صحنه محو شود، دیگر چیزی از او برایم باقی نمیماند.) فروید اگر بود، میگفت این همان "عدمِ رهاشدگی از مادر" است؛ زخمی که از کودکی باقی مانده و در لحظه ترک شدن باز میشود. روان، نمیپذیرد که دیگری مستقل و جدا از اوست. (شاید واقعاً من هیچوقت جدا نشدم. همیشه دنبال دستی بودم که جای خالی مادر را پر کند، و حالا که این دست رها شده، همه خلأهای کودکی دوباره دهان باز کردهاند. ترک شدن فقط یک فقدان عاشقانه نیست؛ یک بازگشت به کودکیِ یتیمشده است.) ترکشده، به تکهای از گذشته مبدل میشود که زنده اما منجمد است؛ یک مومیاییِ روانی. او میداند زندگی جریان دارد، ولی برای خودش جریان نمییابد. (این را وقتی فهمیدم که همه دوستانم جلو رفته بودند؛ شغل، رابطههای تازه، سفر. و من هنوز پشت در همان خانه لعنتی ایستاده بودم، با یک کلید بیمصرف در دست. زمان فقط برای من از حرکت ایستاده بود.) این اندوه، اندوهی نیست که بتوان با گریه تخلیهاش کرد. گریه فقط خستگی میآورد، اما زخم همچنان باز است. ترک شدن اندوهی است که همواره از درون نشت میکند، مثل خونریزی پنهان. (گاهی وسط روز، بیدلیل، وسط جمعیت، ناگهان موجی از اشک به چشمم میدود و غم به گلویم چنگ میزند، حتی نمیدانم چرا. فقط میدانم که انگار زخمی درونم همیشه مشغول خونریزی است، و قطرههایش از چشمم میچکد.) ترک شدن، شکلی از جنون ملایم است؛ جنونی که نظم عقلانی زندگی را فرو میریزد و به جای آن، چرخهای از بازپرسش و بازسازی مینشاند؛ چرا؟ کِی؟ چه شد؟ چه کم داشتم؟ (و من صدها بار جوابهای متفاوت ساختهام. یکبار او را مقصر دانستم، یکبار خودم را. گاهی فکر کردم تقدیر بود. اما هیچ جوابی آرامم نکرد. مثل کسی که در میان خرابهها دنبال قاب عکس سالمی بگردد، من هم میان تکههای خردشده خاطرات، به دنبال علت میگشتم. بیفایده.) ترک شدن، بازگشت به کودکیِ درمانده است؛ به آن لحظهای که کودک گریه میکند تا مادر برگردد، و مادر نمیآید. روان، همان لحظه را تکرار میکند، تا ابد. (وقتی جوابم را نمیداد، من همان کودک شدم. دستپاچه، ملتمس، خشمگین. چطور ممکن است کسی که روزی تنها پناهت بود، ناگهان به سردترین بیگانه تبدیل شود؟) در نهایت، ترک شدن یعنی از دست دادن آینه. معشوق، آینهای بود که در آن خودت را میدیدی، و حالا با رفتنش، تصویرت محو میشود. نمیدانی کیستی، چه ارزشی داری، یا اصلاً وجودت معنا دارد یا نه. (حقیقت این است که من دیگر خودم را نمیشناسم. همه هویت من از انعکاس نگاه او ساخته شده بود. حالا که نگاهش نیست، من هم نیستم. فقط پوستهای باقی مانده، پر از پژواکِ صداهایی که خاموش شدهاند.) ................................... درباره کتاب: جان آپدایک، نویسندهای که با کلماتش روح آدمها رو زیر ذرهبین میگذارد، در "فرار کن، خرگوش" روایتی خلق کرده که مثل مشت محکم به صورتت میخورد؛ داستانی سرشار از تناقض، از اندوه و از پرسشهایی که تا مدتها در ذهن میمانند. این رمان، نخستین جلد از چهارگانه "هری خرگوش انگستروم" است؛ قصه مردی که در مرداب روزمرگی و انتظارات جامعه گیر افتاده و با یک تصمیم ناگهانی همهچیز را رها میکند تا بِدَود. اما این دویدن، رسیدن به رهاییست یا افتادن در چرخهای بیپایان از گریز و پشیمانی؟ •خرگوش کیست؟ هری انگستروم، ملقب به خرگوش، جوانی ۲۶ سالهست که روزگاری ستاره بسکتبال دبیرستان بود و حالا در شهری کوچک، میان شغلی ملالآور و خانوادهای که برایش قفسی بیش نیست، احساس خفگی میکند. همسرش جنیس الکلی است و کودکی در راه دارند. هری، هر بار که به خانه و زن و زندگیاش نگاه میکند، انگار فریادی درونش بلند میشود که میگوید "فرار کن!" لقب "خرگوش" تنها نامی بامزه برای مردی بلندقد و چهارشانه نیست؛ استعارهای دقیق است. خرگوش موجودی سریع و چابک است، اما وقتی با خطر روبهرو میشود، بهجای مواجهه، تنها میدَود و میگریزد. هری هم چنین است؛ او از همسرش، از مسئولیت پدر شدن، از نقشهای اجتماعی که بعهده دارد فرار میکند. هری، شبی در حرکتی جنونآمیز پشت فرمان مینشیند و بهسوی جنوب میراند، گویی در جستوجوی بهشتی گمشده باشد. اما این سفر بیش از آنکه سفری جادهای باشد، پرسهای در اعماق ذهن خود اوست. پرسش اصلی این است که هری میخواهد از چه چیزی آزاد شود؟ از خانواده؟ از کار؟ یا از خویشتن خویش؟ •رها کردن: آزادی یا خودفریبی؟ در این رمان، "رها کردن" مفهومی چندلایه دارد. وقتی هری همهچیز را ترک میکند، به نظر میرسد که شجاعانه آزادیاش را مطالبه کرده است. کیست که آرزو نکند یک روز همه بارها را زمین بگذارد، رها کند و برود؟ اما آپدایک نشان میدهد که رها کردن همیشه به معنای آزادی نیست. هری در مسیرش با روت آشنا میشود؛ زنی مستقل و صریح که به نوعی آینه هری است. رابطه آنها سرشار از شوری خام و صمیمیتی بیدغدغه است، اما حتی این نیز هری را سیراب نمیکند. چرا؟ چون رهایی حقیقی از درون میجوشد، نه از تعویض مکانها و آدمها. هری خیال میکند با ترک جنیس و خانه میتواند خودش را پیدا کند، اما هرچه بیشتر میدَود، عمیقتر در باتلاق گناه و سرگشتگی فرو میرود. اینجاست که آپدایک پرسشی بنیادین در سر خواننده میکارد: مرز میان آزادی و خودفریبی کجاست؟ •رها شدن: پرواز یا سقوط؟ اگر رها کردن عملی آگاهانهست، رها شدن حالتیست از وانهادن خویشتن به جریان زندگی. هری بارها وسوسه میشود که از قید قضاوتها و فشارها رها شود. اما برای او، این رها شدن بیشتر به سقوط میماند تا پرواز. کشیش اکلس، با نگاهی مدرن به ایمان، تلاش میکند هری را متوجه این نکته کند که رها شدن لزوماً به معنای ترک همهچیز نیست؛ گاهی به معنای پذیرش نقصها و جستوجوی معنا در دل همین زندگی ناتمام است. ولی هری نمیتواند. او آزادی را با بیقیدی یکی میگیرد؛ و بیقیدی، در جهان آپدایک، هرگز به رستگاری نمیانجامد. در نقطه مقابل، جنیس با همه ضعفهایش، به شکلی دیگر رها شدن را تجربه میکند، که نه با گریز، بلکه با ماندن و جنگیدن. اما هری این را نمیبیند؛ او در پی آزادی مطلق است، چیزی که تنها در خیال انسان وجود دارد. •مدرنیته و درد گریز "فرار کن، خرگوش" در دهه ۱۹۵۰ نوشته شد؛ زمانی که آمریکا میان سنتهای کهنه و مدرنیته نوپا در کشاکش بود. هری نماینده نسلیست که دیگر ایمان کامل به ارزشهای قدیمی ندارد، اما هنوز جایگزینی برای آنها نیافته. جالب اینجاست که این بحران هویت و حس گمگشتگی، تنها متعلق به آن دوره نیست؛ امروز در سال ۲۰۲۵ نیز، زیر فشار شبکههای اجتماعی، بحرانهای اقتصادی و توقع همیشگیِ "خودت را پیدا کن"، ما هنوز با همان درد روبهروییم. شاید فرارهای ما دیگر در قالب سفرهای جادهای نباشد؛ شاید تغییر مداوم شغل و رابطه باشد، یا غرق شدن در جهان دیجیتال. اما ماهیت، همان است که هفتادوپنج سال قبل هم بود؛ گریز بیپایان از مواجهه با خویش. •چرا باید این رمان را خواند؟ "فرار کن، خرگوش" شاهکاریست که با عریانی و شاعرانگیِ قلم آپدایک، لایههای روح انسان را میشکافد. هری قهرمان نیست، حتی چندان دوستداشتنی هم نیست، اما به شکل هولناکی انسانیست. ما در او خودمان را میبینیم؛ ترسهایمان، آرزوهایمان، خیالپردازیهایمان و آن لحظههای تلخی که تنها آرزویمان دویدن و رها کردن است. زبان آپدایک ترکیبیست از صراحت و موسیقی؛ او ما را به قلب خیابانهای خاکستری بروئر، به بستر پرتنش هری و روت و به کابوسهای شبانه جنیس میبرد. تلخی زندگی و پوچی روابط را نشان میدهد، اما با چنان طنز و شاعرانهای که نمیتوان از زیباییاش دست کشید. پس حداقل برای خودشناسی هم که شده باید این رمان را خواند. ................................... این رمان بینظیر رو در همخوانی با دکتر منوچهری، مهسای عزیز، و آقا امیر عزیز خوندم. پیشنهادش با آقای منوچهری بود و انصافا عجب انتخاب درخشانی داشتن. جزو کتابهاییه که تکونم داد و هیچوقت فراموشش نمیکنم. واقعا از دوستان ممنونم خیلی تجربه پرباری برای من بود♡♡♡ قطعا کتاب کاملی نیست بخصوص که دومین رمان آپدایک هست و نویسنده اینجا فقط ۲۸ سال داشته. اما انقدر عمیق، پرمعنا و قابل بحثه که تمام اشکالات تکنیکی رو کمرنگ میکنه. خیلی زیاد پیشنهاد میکنم مطالعه بشه، البته ترجمه سهیل سمی افتضاحه، نمیدونم ترجمه دیگه ای موجوده یا نه. اگر نبود، انگلیسی چندان سخت نفسگیری نداره. با کمک چت جیپیتی میتونید استعاره ها رو بفهمید. خلاصه که یک نویسنده خیلی محبوب دیگه هم پیدا کردم و عاشقش شدم :)
(0/1000)
dream.m
23 ساعت پیش
1