یادداشت‌های حمیده کاظمی (38)

          کتاب "رها و ناهشیار می‌نویسم" ادر لارا، ترجمه الهام شوشتری زاده از نشر اطراف را بالاخره خواندم. دلم نمیخواست تمام شود. لعنتی‌تر از این کتاب ندیده بودم. کتابم پر از شبرنگ شد. نکته‌های کتاب تمامی نداشت، مطمئنم اگر یک دور دیگر بخوانمش، باز خط‌هایی دارد که بخواهم رنگی‌شان کنم. دلم می‌خواهد مثل لارا خیلی راحت و روان بنویسم، بهش بگویم ممنونم ازت، برای جمله‌هایی که نوشتی و بازی‌هایی که با دلم کردی. چقدر خوب شد که نویسنده شدی. خوب‌تر از آن که در مورد راه و رسم نویسنده شدن نوشتی. 
معلوم بود کتاب برای الهام هم حسابی دلبری کرده، یادداشت خوبی زده بود روی کتاب.
منطق توزیع و مثال‌های کتاب عالی بودند. محتوا و فرم جوری در هم تنیده بود که توی ذوق نمی‌زد چیزی.

کتاب از همان اول من را قلاب کرد. یاد کتاب‌های "پد‌ر پولدار و پدر‌بی‌پول"، "بازی برد"، "نوزاد از بند پوشک رها شده" و بقیه‌ی کتاب‌های پرفروش خارجی افتادم. کتاب هایی که نویسنده‌هایش از تجربه‌های شکست خودشان می‌گوید و راه‌هایی که رفتند. لارا هیچ خِسّتی توی یاد دادن به خرج نداد. کتابش جزوه‌ای کامل بود. جزوه‌ای بهتر از جزوه‌ی  دانشجوهای ممتاز و لوس ادبیات یا جزوه‌ی استادهای نویسندگی که رویش چنبره زدند و به هنرجو نمی‌دهند.

کتاب پر بود از نکته‌های ناب که توی کلاس‌های نویسندگی هم ممکن است تک و توک گیرت بیاید. اگر بنا به خواندن باشد برای نکاتِ نوشتن و فوت و فن‌هایش، به‌خصوص خاطره نگاری و جستار، همین یک کتاب را با دقت خواندن کافیست. بهانه‌ای دست کسی نمی‌ماند. هم نکته دارد هم روش، هم تمرین.

 این کتاب را نباید یک بار خواند. باید آن قدر مرور کرد که شبرنگ‌هایش ملکه ذهن شود. مثال‌هایش را باید قورت داد.
 اگر یک روز نویسنده شدم دلم میخواهد مثل لارا کتابی بنویسم با این سبک. از اول تا آخرِ مسیری که رفتم را برای خواننده تعریف کنم. از جمله‌های هم‌نویس‌هایم توی کتاب مثال بزنم؛ از سر و کله زدن‌هایم با ناشر؛ از رابط‌های ادبی چند میلیونی و کلاس های درپیت نویسندگی تا استادهای خوب که آن‌قدر نفس زدند و نقدم کردند تا یاد بگیرم چطور بهتر بنویسم. 
فصل مربوط به نحوه‌ی انتشار مطلب و انتخاب ناشر به نظرم کمی قدیمی بود. با صنعت نشر ایران خیلی فرق داشت. من اگر مسئول نشر اطراف بودم این بخش از کتاب را ضمیمه می‌آوردم.

دلم می‌خواهد رها و ناهشیار بنویسم‌.

        

11

          
از اینکه ۷ صبح بیدارم کرد حرصم گرفت. چشم‌هایم به زور باز شد؛ ولی دیگر بسته نمی‌شدند. توی دلم 
فحش می‌دادم که چرا کلاس سفرنامه‌نویسی رضا ساکی را نرفتم تا یک جلد کتاب "به سوی آن" ایمان آذیش را با امضایش بگیرم و مجبور نباشم این همه زُل بزنم به گوشی! کور شدم و از این حرف‌ها مدام نشخوار می‌کردم که حتما علت این خشکی چشم بعد از بیدار شدن، کتاب الکترونیکی خواندن است تا بوق سگ؛ ولی کتاب لعنتی آن قدر جذاب بود که مجبور شدم هنوز صبحانه نخورده و دست و رو نشسته با خُلق سگی هم شده تمامش کنم. کتاب من را می‌خنداند، مثل علی که نرگس محمدی را می‌خنداند و همین یکی از علت‌های جذابیتش بود. من فرامتن‌ها و مکالمه‌های راوی با ذهن و مخاطبش را خیلی دوست داشتم. خیلی. اصلا توی ذوق نمی‌زد و حتی توی دلم می‌گفتم: "با من حرف بزن دوباره، کی میرسم به دری وری گویی‌هات دوباره" اسم و طرح جلد میتوانست جذاب‌تر باشد. روزنوشت‌ها خسته‌کننده نبودند. گاهی گیج می‌شدم بین رفت و آمد بین کمپ‌ها و هم‌هوایی شدن‌های راوی ولی آخرش فهمیدم چی به چی ست، اگر درست فهمیده باشم. کمپ اصلی پایین ترن ارتفاع را دارد و هرچه ارتفاع اوج می‌گیرد یک عدد به کمپ اضافه می‌شود، یعنی بالاترین جا کمپ ۴ است. آخرش جستجو کردم ببینم رابین کدام یکی بود، راستش متاثر شدم وقتی فهمیدم همان کسی بود که شرپای اختصاصی گرفت و در مورد کمک کردن به دیگران چه نظری داشت.
با خواندن کتاب هوس کوه کردم، هوس دیدن طلوع، خوابیدن توی کیسه‌خواب و یخ زدن توی سرما و البته کلی یاد گرفتم در مورد نوشتن. عکس‌های رنگی کتاب خیلی خوب بودند ولی زیرنوشت‌هایش می توانست جذاب تر باشد. قسمت‌هایی هم که در مورد فیزیک بود به نظرم باید خلاصه‌تر می‌شد. من اون‌جای کتاب رو دوست داشتم که به هنرمندانی فکر می‌کرد که هیچگاه نمایشگاه نگذاشتند تا گل و شیرینی برایشان بیاورند یا شاعران و نویسندگانی که با ناشر سر و کله نزدند...
کتاب خواندنی بود و توصیه می‌کنم به علاقه‌مندان طبیعت و علاقه‌مندان به نوشتن برا خواندنش. یکی دو تا ایراد نگارشی پیدا کردم که قابل چشم‌پوشی‌ست، نثر کتاب روان بود و صمیمی؛ منطق توزیع کتاب هم خوب بود.؛ هرچند درام ش می‌توانست بیشتر باشد. باز هم برایمان بنویس لطفا آقای ایمان آذیش.


        

8

          *مرور نویسی کتاب ممنوع الخروج*
دو سه روزه خواندمش، مزه‌ی شربت آلبالو می‌داد.
شاید ممنوع الخروج مثل بچه‌ی چهارمِ دختر باشد برای پدری پسردوست، بعد از سه تا دختر. اولین بار که در موردش شنیدم توی یک کارگاه نویسندگی بود، خودِ محمد حکم‌آبادی در موردش حرف زد. تبلیغش را که نکرد مثل سوگولی‌اش عملیات احیا، هیچ، جوری در موردش حرف زد که انگار به زور نوشته آن‌را. کسی هم قصد داشت بخواندش منصرف می‌شد. 
به نظرم نباید بین بچه‌ها این همه فرق گذاشت. باید همه را دوست داشت مثل هم، یا حداقل وانمود کرد.
من با کتاب حال کردم. اولش نه، جذبم نکرد ولی بعد ول کنش نبودم. مثل آهنربا نگاهم را کشید تا آخر. متن کتاب نه تنها برایم جالب بود، بهم درس هم میداد. حتی یکی دو تا از جمله‌های متن‌های قبلم را اصلاح کردم، به خاطر اینکه از این کتاب یاد گرفتم چطور می‌شود بهتر نوشت. کتاب پر بود از حذف به قرینه، همیشه مشکل داشتم توی حذف فعل‌ها، تقریبا شیر فهمم کرد. زیرنویس عکس‌های کتاب را دوست داشتم، عینا جمله‌های کتاب بود به جز یک مورد. وقتی زیر عکس را می‌خواندی پرت می‌شدی به خط‌های فصل‌ِ مربوطه. اگر کنار شماره‌ی فصل، یک جمله هم می‌گذاشت نویسنده، خیلی بهتر بود. اینطوری ارجاع به فصل خیلی راحت‌تر می‌شود. کتاب را باید جوری نوشت که هر بار بخواهی به هر جایش رجوع کنی راحت بتوانی، نباید فکر کرد مخاطب کتاب را یک‌بار می‌خواند و می‌اندازد کنار. طرح جلد خوب بود ولی اسم کتاب نه. انتخاب جمله‌های پشت کتاب هم افتضاح بود. کمر کتاب را که شکستم و رسیدم به یک سوم انتهایی منتظر بودم برسم به یک پایان لوس که ته کتاب لو داده بود آن‌را. ولی زودتر رسیدم به آن قسمت ممنوع الخروجی راوی، هرچند باز پایان بندی کتاب به نظرم لوس آمد. راوی باید بیشتر از علت سماجتش برای رفتن می‌گفت. برایم کمی غیر باور بود این همه رغبت و دوندگی، حتی بعد از ممنوع الخروجی راوی ول کن رفتن نبود. نه به این سماجت نه به آن ول کردن یک هویی‌ِ آخر کار برای استخدام. به نظرم یا راوی اغراق داشت توی بعضی چیزها یا نویسنده زیادی بافته بود به هم. چقدر دیدنِ اسم‌های آشنا برایم شیرین بود مثل اسم مهدی موحد نیا و محفوظی. تازه فهمیدم چقدر سبزواری‌ها رفیق بازند. ابولفضل درِ خانه‌اش به روی دوست‌هایش همیشه باز بود.
من خیلی حوصله‌ی وراجی ندارم. راستش بعضی اوقات که زیادی حاشیه می‌خواندم از کتاب، دلم می‌خواست زودتر برسم به اصل مطلب. جمله‌های کتاب دست‌انداز نداشت و روان بود. عاشق جمله‌های مادر راوی شدم جایی که گفت " بشین سرجات..دیگه نزنی از این حرف‌ها". واقعا دلم قنج رفت برای لحن‌ش. به جز دو جا که یکیش فصل ۱۰ بود و یک جای دیگر، بقیه‌ی قسمت‌های کتاب کاملا قابل فهم بود. کتاب ویراستاری خوبی داشت و فقط دوتا غلط پیدا کردم تویش(ص۴۳ و ص۶۹). در کل بخواهم نمره بدهم دست پایین، ۴ از ۵ می‌گیرد.
در مورد محتوای کتاب هم، راستش از وقت‌تلفی و علافی اعزامی‌ها که بیش از حد بود ناراحت شدم، به نظرم از شکنجه بدتر است؛ باید مسئولین فکری کنند. در کل کتاب خوبی بود، حس نکردم وقتم تلف شد؛ توصیه می‌کنم به خواندنش. توصیه به نویسنده‌ها برای یاد گرفتن زبان معیار و توصیه به بقیه برای اینکه درک بهتری از عشق، خدمت، شهادت، رفیق‌بازی و مرام دریافت کنند و توصیه به مسئولین برای رتق و فتق بهتر مسائل اعزام.

#مرور_نویسی

        

5

          *جستارنامه چند سفر داخلی و خارجی* ، بهار 1404
مهزاد یک روز برقع آبی رنگی که در افغانستان به آن چادری می‌گویند سر کرد و توی خیابان های کابل راه افتاد. حتی وقتی این خط از کتاب را خواندم هم فکر نکردم مهزاد دختر است. نمی دانم چرا با پیش فرض اینکه نویسنده مرد است شروع کرده بودم به خواندن. شاید چون معرف کتاب حسابی جمله‌‌های دخترانه را نقد می کند! فکر نمی کردم جمله های یک دختر را معرفی کرده باشد برای خواندن.
برایم سوال شد که چه مردِ کنجکاو و باحالی. یادِ مسخره بازی های پدرم افتادم. بچه که بودم یکی از ما بچه ها را می گذاشت روی کولش و چادر سر می کرد؛ یک چادری غول پیکر می شد با صورتی بچگانه. بعد لای چادر را باز می کرد و ریش و سبیلش که معلوم می شد همه جیغ و ویغ می کردیم.
به اینجای کتاب هم که رسیدم فکر کردم یک مرد رفته توی برقع با آن قدم میزند تا دوست های دخترش را بترساند و بزنند زیر خنده، نه اینکه بفهمد یک زن افغان از سوراخ های مشبک چادری دنیا را چطور می بیند. وقتی فهمیدم دختر است، که خودش به دختر بودنش اعتراف کرد؛ حسابی جا خوردم. از فانتزی ذهنم خنده ام گرفت.
کاری ندارم که خودم چقدر با مهزاد فرق دارم ولی جمله هایش جذبم کرده بودند؛ مدل چیدنشان کنار هم را می گویم.
کتابش یک جور کشف و لذت خواندن به من می داد جوری که هر وقتِ خالی ای پیدا می کردم، گوشی را بر می داشتم و می رفتم توی طاقچه تا بقیه اش را بخوانم. سه روزه تمام شد. جمله هایش مثل کلاس تدوین بود برایم. اینکه چطور از آخر یک ماجرا برسی به اولش و حتی آن وسط بروی توی ذهن و خاطرات و حتی آینده، جوری که خواننده گیج نشود. به فصل آخر که میرسی احساس می کنی تازه مقدمه یک کتاب را شروع کردی به خواندن! من بدنه و آخر کتاب را بیشتر دوست داشتم تا اولش را. آن اول یکی دو فصل که خواندم احساس کردم با چیزهایی بی ربط و جدا از هم طرف هستم؛ یک بار سفر به جزیره ای در ایران، یک بار افغانستان، یک بار ایتالیا.
از دماوند به بعد تازه گره های داستان دستم آمد، گره هایی که بعضی هایشان قبل از گره خوردن در ذهنم باز شده بود و من تازه داشتم می فهمیدم چه بر سرم آورده نویسنده. این کتاب شما را با دنیایی از کلمات و جمله های زیبا روبرو می کند. یک متن دور از خام نویسی که خواندنش لذت دارد. از خاطرات یک دختر هیچ هایکر توی مسیر و کشورهای مختلف می خوانی ولی به اندازه ی کشفِ حقیقت لذت می بری؛ به اندازه ی خواندن یک داستان جذاب پر گره یا دیدن فیلمی هیجانی!  
کاری به محتوا و نظرهایش ندارم ولی از نظر فرم خیلی چیزها یاد گرفتم.
#مرور_نویسی
        

35

          کتاب "خارج از پروتکل" سفرنامه ساجده‌ابراهیمی به لبنان است. نوشته‌هایش در یک پیش‌درآمد، مقدمه و هشت روز گنجانده شده. دو قسمت اول خیلی خودمانی و شخصی نگاشته بود که من دوست داشتم و ارتباط گرفتم. تا به حال کتابی از ساجده نخوانده بودم؛ بعد از این کتاب تازه فهمیدم آن نمایشگاه "کلیدهایی که عمرشان از اسرائیل بیشتر است" عکس نوشته‌هایش کار ساجده ابراهیمی بوده. اسم کتاب به نظرم جالب بود و ربطش را توی یکی از روزها می‌فهمید.
به نظرم این هشت روز را اصلا شخصی ننوشته بود. 
روز اول: فرودگاه و معرفی اطرافیان و خوش‌آمدگویی، روضه الشهدا، گریز و مقایسه
روز دوم: بریه، گریز از یک دیالوگ به احمد متوسلیان، کازینو، از ضاحیه تا جونیه، مجتمع آموزشی امام باقر(ع)، ربط به ایران با فیلم از کرخه تا راین، گریز به گذشته خودش و دهه فجر و روزنامه دیواری
روز سوم: مجتمع تربیتی امام علی(ع)، سر زدن تیم پزشکی به چند خانواده و توصیف خانه‌ها و خانواده‌ها، معیصره
روز چهارم: خاطره‌ی یعقوب قصیر، درمانگاه کمیته امداد، ساحل زیتون
روز پنجم: رویسات، توصیف زن سوری جنگ زده، مهمانی سفیر
روز ششم: تیکه‌ای از متن کتاب لبنان، پارک ایران، گذر از روستاها، مسیر نبطیه، بیمارستان شیخ راغب، باغ موزه ملیتا
روز هفتم: حرکت به سمت سوریه، زینبیه و حرم حضرت رقیه (س)
روز هشتم: سرو لبنان، هواپیما، خرید یک شیشه عطر

این خلاصه را نوشتم برای خودم تا بفهمم چی از این کتاب خواندم ولی حین خواندن کتاب برای بار اول احساسِ دستم گرفت پا به پا بُرد نداشتم و به نظرم حجم زیادی اطلاعات پراکنده بدون نخ تسبیح به خوردم داده می‌شد.
به نظرم قبل از سفرنامه‌نوشتن خوب است به این فکر کنیم که اصلا برای چه می‌نویسیم، صِرف نوشتن نمی‌تواند مخاطب جذب کند و باید یک نقشه‌ای برای نوشته‌هایمان بکشیم‌. من دوست داشتم بدانم حداقل در یکی از این روزها غذا چی خورد ساجده یا کجا خوابید و این کاملا سلیقه‌ای‌ست. شاید یکی اگر چیزهای شخصی را بخواند حالش بد شود و انتظارش از سفرنامه چیز دیگری باشد اما من همراه شدن با نویسنده را در سفر دوست دارم، هرچند روزنوشت با سفرنامه فرق دارد.
به نظرم رسالت این کتاب می‌توانست چیز دیگری تعریف شود مثلا در راستای خدمات پزشکان داوطلبِ همراه  و ما از زبان آن‌ها در کتاب بخوانیم.
زیرنویس و عکس‌ها می‌توانست بهتر باشد. ربط منطقی روزها و داستان‌وار کردن کتاب می‌توانست خوانش را روان‌تر کند هرچند که هشت روز را تبدیل به کتاب کردن خود هنر می‌خواهد که ساجده نشان داد هنرمند است‌. بعضی قسمت‌های کتاب را خیلی دوست داشتم که اگر برسم به صورت بریده از کتاب در به‌خوان منتشر می‌کنم. قلم‌ت رقصان ساجده ابراهیمی.
        

5

          "به‌توان هایتک" را برای همسرم از نمایشگاه کتاب خریدم. تا آخر نخوانده رهایش کرد، گفت شبیه همان عملیات احیاست دیگر‌. 
گفتم خودم بخوانم خریدش اسراف نشود. کتاب از دو فصل تشکیل شده که هر فصل سه قسمت دارد. من منطق این تقسیم‌بندی را نفهمیدم. کتاب را دوست داشتم مخصوصا یک سوم پایانی‌اش را. اینکه از بعضی کارشکنی‌ها، فساد و قوانین مزخرف دم زده بود خوشم آمد و به نظرم اگر چند نمونه از این سنگ‌اندازی‌ها و دست‌اندازها توی یک کتاب جدا با چند راوی از چند شرکت موفق جمع شوند، تاثیر بیشتری در هموار کردن جاده‌ی پیشرفت بگذارد.
دوست داشتم به جز از زبان رضا و محمد رضا از زبان آدم‌های دیگر شرکت هم بخوانم. عکس‌های آخر کتاب زیرنویس‌های بدی داشت و اصلا مشخص نبود کی به کیست.
دوست داشتم از نحوه ارتباط‌گیری با کشورهای دیگر بیشتر بدانم، از بازاریابی و فوت‌های کوزه‌گیری جوش خوردن یا نخوردن قراردادها هم. شروع کتاب باید قوی‌تر می‌بود تا خواننده را میخکوب کند و این کشش تازه در یک‌سوم انتهایی خودش را نشان داد.
کتاب قلم روانی داشت و حتی مباحث سنگین فنی را خیلی روان توضیح داده بود طوری که نه خواننده فنی احساس بدی پیدا کند و نه خواننده غیرفنی نتواند بفهمد. 
من "ما" های آخر هر قسمت را خیلی دوست داشتم و به نظرم ابتکار جدیدی بود. ما راوی کلا برایم جالب است. دلم می‌خواست مقدمه‌ای از زبان نویسنده یا محقق هم بخوانم، بفهمم چند ساعت مصاحبه بوده، چه پشت‌صحنه‌ای داشته جمع شدن کتاب ولی فقط مجموعه ادبی روایت‌خانه اصفهان مقدمه‌ای کلی ارائه کرده بود.
در کل کتاب را دوست داشتم و به نظرم هر کسی که نسبت به جنس ایرانی اکراه دارد باید آن‌را بخواند تا ایران و ایرانی را بشناسد.
#مرور_نویسی

        

8

          خواندنش چند روز طول کشید. روزی یکی دو روایت می‌خواندم؛ هضمشان سنگین بود. مثل یک دست کله‌پاچه مشتی خوشمزه. با این تفاوت که بعد از آن نمی‌توانستی یک بند حرف بزنی و سکوت گلوگیرت می‌کرد. یادداشت دبیر کمی زیادی روی کلمه مراقبت توضیح داد طوری که احساس می‌کردم در حال خواندن مقاله‌ای علمی هستم. تشکرش از افراد، آخر متن جالب بود. از پشت‌صحنه جذاب کتاب هم گفت که خود کتابی مجزاست.
یادداشت ناشر هم خواندم ، خودمانی و خوب بود. از زبان معیار شفاهی فاصله داشت ولی من دوست داشتم.
روایت "سربازهایی با مدت خدمت نامحدود" شروع جذابی داشت. میخ‌کوبم کرد.
جمله‌ی "فرصت مراقبتی که از دست رفته بود به اندازه سوگ برایش سنگین بود!" را دوست داشتم.
زهره با زنجیر کلماتش مرا کشاند تا آخر. بدون اینکه بخواهد از اول همه چیز را تعریف کند من را کشاند توی خانه‌‌ی خواهرش، با علی و مادرش آشنا کرد. از خودش هم گفت. حتی من را برد توی زمین فوتبال. زهره خیلی خوب بلد بود من‌ را همراه متنش کند . 
روایت "من کانگورو نبودم" بیشتر
تعریف کرده بود و به نظرم ضعیف تر از روایت قبلی بود. تکرار داشت. بیشتر شنونده بودم تا بیننده.
روایت "پیروز" همان یوزپلنگ ایرانی، بد نبود. هرچند ضعیف‌تر از اولی به نظر می‌آمد و تکرار زیاد داشت. ضربه و تحولی نداشت؛  به نظرم معمولی آمد.
روایت "پس از مرگ سهراب می‌رسیدیم" که از یک جامع‌شناس بود. ایطال داشت اولش گنگ بود، شاید می‌خواست تعلیق ایجاد کند ولی اذیت کننده بود. 
روایت "کر مراقبتی.." بد نبود. دوستش داشتم عکس هم داشت. اولش زیاد خودزنی کرده بود و معلوم بود آخرش به جایی می‌رسد که این‌طور بی‌پروا خودزنی می‌کند. 
روایت " پشت قاب دایی افراسیاب" را خیلی دوست داشتم. باهاش هم خندیدم و هم گریه کردم. جمله‌ "صدای سوت ممتد همیشه توی کاسه سرش می‌ماند." را خط کشیدم و وقتی خواندم از
شرایط بعضی دعا‌ها این است که یک ممیز نابالغ باید آن را بنویسد، ریسه رفتم از خنده. واقعا کنف شدن نویسنده را دیدم.
آخر روایت "مامان دارمت" را دوست داشتم.
روایت "ارثیه مراقبت"، که از بلوط ها گفته بود بدنه خوبی داشت اما آخرش به نظرم لوس بود.
روایت "زندگی پای" هم ادبی بود نه معیار که خیلی نپسندیدم. 
روایت "مراقب شب" موضوع جالبی داشت که نمی‌توانست بخوابد ولی تکرار زیاد داشت.
روایت "مراقبت نامه" می‌توانست خلاصه و منسجم تر باشد. یک جاهایی خیلی خوب و پیش‌رونده و جذاب بود، یک جاهایی نه و آخرش هم دوست نداشتم. روایت آخر هم که از کودک اتیسمی گفته بود موضوع جالبی داشت و این جمله‌اش خیلی تاثیر گذار بود:
"توقع از دیگران رنجی ناخواسته را در من متبلور می‌کرد که تحملش بسیار سخت بود."
روایت "برای آخرین تصویر" بعصی تکه‌هایی جسورانه داشت ولی قوی نبود و گاهی ادبی می‌شد.
به نظرم چپاندن این همه روایت توی یک کتاب کمی زیادی بود، شاید اگر تعداد روایت‌ها کمتر می‌شد عمیق‌تر می‌توانستیم به رنج و صبر مراقب‌ها فکر کنیم.

        

19

          حدود یک سال خواندنش طول کشید. طلسم را شکستم و آخرهای کتاب را در لحظه‌های انتظار توی مطب دکتر، خواندم؛ که خوابم نبرد. 
سفرنامه‌ای مضارع نویس و جذاب بود، اما هسته‌ای اصلی برای شکل دهی قصه و کشاندنم تا آخر کتاب را نداشت.  یعنی مثلا پرسشی یا مسئله‌ای که دستم را بگیرد و بخواهد تا انتها بکشاند؛ مجبورم کند کتاب را یک نفس هورت بکشم. 
من سبک نوشتن حسام را دوست داشتم و به جز چند جایی اندک از کتاب، بقیه‌اش برایم جالب بود. 
از درد و رنج جانبازان شیمیایی واقعا متاثر شدم و خودخوری می‌کنم که باید کاری برایشان بکنم.  از همین تریبون اول تشکر می‌کنم که سینه‌شان را سپر کردند برای ما تا راست راست توی مملکت راه برویم و غر بزنیم و دوم می‌خواهم قول بدهم که تا جایی که بتوانم صدای مظلومیتشان را برسانم و کمتر غر بزنم.
این کتاب تنفر من را از استکبار جهانی و آمریکا بیشتر کرد.
یاد گرفتم که می‌توان به چند نفر و چند موضوع طوری پرداخت که خواننده گیج نشود. ممنونم از نویسنده برای کلمه‌های جاری شده‌اش.
قلم‌تان مانا جناب حسام.

        

3

          خال سیاه عربی را خواندم، اولش قلاب بود اساسی. انگار روی تردمیلی و تند تند میروی جلو. نثرش شگفت‌زده‌ام کرد، حسابی خوشم آمد.
این اولین کتابی بود که بدون فهرست و فصل‌بندی می‌دیدم. آقا حامد! حیف نبود یک وقتی می‌گذاشتی، عنوانی، شماره‌ای، فصلی، فهرستی چیزی اضافه می‌کردی به کتاب بعد می‌فرستادی برای چاپ؟جای دوری نمی‌رفت، با این کم‌لطفی‌تان باز خیلی معرفت دارند خواننده‌ها،که معرفی می‌کنند کتاب را و ارجاع می‌دهند مطالبش را با همان شماره صفحه. فکر کنم یک ور کله‌تان می‌گفته ولش کن همینطوری بفرست بره و یک ور دیگر کله‌تان می‌گفته حیفه بشین درستش کن‌. بگذریم حرف خودمان را بزنیم.
آخرش نفیسه آمد استقبالتان؟ من خیلی کتاب را با دقت خواندم یا اشتباه می‌کنم؟ فکر کنم اول کتاب گفتید نفیسه قرار شد یک هفته بعد بیاید حج، آخر کتاب گفتید آمد استقبالتان با برادرش. یعنی دیرتر رفت و زودتر برگشت؟
خواندن خال‌عربی به همراه دیدن مستند "با کاروان" یعنی تماشای نوشته‌ها و شنیدنشان با صدایِ‌ نویسنده. من کلمه‌های جاری شده هر دو ور کله‌تان را دوست داشتم. توی اسنپ که نشستید دیگر زمان فعل‌هایتان حال شد؛ ممنون که ما را همراه خود بردید به حج و برگرداندید. نمی‌دانم اگر اصالت با ماضی‌ساده‌نویسی باشد و شما هم ماضی ساده می‌نوشتید مثل چهل صفحه اول، باز این حس و حال را می‌گرفتم یا نه. شاید هم اصلا ربطی به فعل نداشته باشد؛ چون توی سرزمینی نوشتید که کلمه‌های خدا هم توی آن سرزمین نازل شدند، این‌قدر به من چسبید. این تغییر از وقتی پا توی هواپیما گذاشتید برای برگشتن کاملا محسوس بود. من کلمه‌های قبل‌از دست به یقه شدنتان با مصطفی درخشان را خیلی بیشتر دوست داشتم. شاید اصلا برای اینکه دست نخورده باشند کلمه‌ها، توی چارچوب فصل بندی نریختیدشان، نمیدانم.
 من جایی که از رمی برمی‌گشید و از سنگ زدن‌هایتان می‌گفتید گریه کردم. وقتی با صداقت از بسط و قبض‌هایتان می‌نوشتید دوست داشتم. وقتی آن سیبیلو یقه‌تان را گرفت و خواباند تو گوشتان حرص خوردم. ممنون که نوشتید.  
دوست‌داشتم عکس‌های کتاب زیرنویس می‌داشتند و مرتبط با متن می‌بودند. دوست داشتم کتاب فصل می‌داشت و من از منطق توزیع محتوایش می‌گفتم. چند جایی غلط نگارشی و یک جا هم محتوایی دیدم. آن‌جایی که گفتید از رکن یمانی باید شروع کنم. شاید هم اصلا نشود اسم کتاب را روی 《خال عربی》 گذاشت؛ با این وجود من دوستش داشتم. 
#سفر_نامه
        

4

          پائیز آمد را در زمستان خواندم. نیت کرده بودم  کتاب را بخرم اما هنوز نیت‌ام عملی نشده هدیه گرفتمش. عادت دارم نظرات مردم را درباره کتاب می‌خوانم؛ یکی تقسیم بندی جالبی کرده بود: دختر مجرد بخواند فلان، پسر مجرد بخواند میسان، مرد متاهل بخواند بهمان و ...
راستش تعجب کردم چطور از ارشاد مجوز گرفته؛ این را نمی‌گویم که مشتاق خواندنش شوید؛ واقعا بعضی جاها می‌ترسیدم بعدش چه می‌شود ولی چیزی نمی‌شد نگرانی‌ام بی‌جا بود. 
طرح روی جلد جذاب است مخصوصا وقتی دیدم برشی از یک عکس واقعیست. شک ندارم از روی این کتاب فیلم یا سریال می‌سازند، شاید نسخه بدون سانسور و با سانسور هم دربیاورند ازش.
انتظارم از کتاب خیلی بیشتر از چیزی بود که خواندم؛ نمی‌دانم مصادف شدنِ خواندنم با کلاس معماری روایت، این انتظار را ایجاد کرده بود؛ یا به‌به و چه‌چه‌های مربوط به کتاب؛ یا تقریظ عشقی آتشین با ذکرِ نگارشِ زیبا.
هر جمله که کمی شاعرانه و ادبی بود می‌گذاشتم جلوی این سوال: شما اینطوری حرف می‌زنید؟ و بعد که جواب نه می‌دادم یک ستاره از امتیاز کتاب کم می‌کردم.  جمله‌های اینطوری کم نبودند برای همین می‌توانم با اطمینان بگویم نثر کتاب از زبان معیار شفاهی خیلی فاصله داشت.  منطق توزیع محتوایش هم یک جاهایی لنگ میزد، مثلا دو صفحه فقط از شهادت احمد نوشته بود و شاید ده صفحه از فکرِ از دست دادن احمد. قبل از انقلاب چند فصل بود ولی پیروزی و انقلاب و ورود امام سهمی در کتاب برای پرداختن نداشت. تاریخ‌ها درست و حسابی مشخص نبودند و بیشتر احساس می‌کردی یک رمان میخوانی تا یک کتاب تاریخ شفاهی که سی ساعت مصاحبه داشته. خواننده حق داشت از شهادت احمد بیشتر بداند؛ از چرایی دست‌های قطع شده‌اش؛ از تاریخ شهادتش.
برای من غم‌انگیزترین قسمت کتاب فصل نهم بود، جمله‌های مربوط به هاجر ؛ احساس کردم راوی تحمل شرح و بسط این قسمت را نداشته و نویسنده هم خیلی به آن نپرداخته؛ فصلی که خودش به اندازه یک کتاب جایِ حرف داشت.
چیزی که به من اضافه شد از این کتاب، نگاه متفاوت یک مرد مذهبی بود برای حضور همسرش در اجتماع و سفارش و تاکیدش به قرآن، به مهمانی دادن و اطعام. در مورد کهنه‌شستن‌هایش در خانه خیلی تعجب نمی‌کردم چون یک نسخه‌اش را خودم دارم ولی برای ده روز نقاهت زایمانش کمی حسودی‌ام شد.
من از گلستان تا به حال چیزی نخوانده بودم، حتی نمی‌دانستم گلستان اسم است چه برسد به اینکه نویسنده هم باشد. راستش با خواندن این کتاب هم خیلی مشتاق خواندن بقیه کتاب‌هایش نشدم، شاید همه این‌ها برگردد به همان انتظاری که اول متن اشاره کردم.
عقد فخرالسادات هم خیلی برایم غریبانه بود مخصوصا اینکه بین راه  غذا نخوردند.
من پائیز آمد را فقط به مخاطب مرد متاهلِ با جنبه که در ذهنش فانتزی نمی‌سازد پیشنهاد می‌کنم به خواندن؛ تا کمی با اجازه شهید سرک بکشد به زندگی خصوصی‌اش  و همسرش را تشویق کند به حضور در اجتماع نه منع از آن.
پی‌نوشت: چرا پای فخرالسادات را روی جلد هاشور نزدند؟
        

7

          «نمیری دختر» را خواندم. چند صفحه اولش را توی مترو شروع کردم، کشش و جذابیتش آنقدر بود که می‌توانستم تا ایستگاه آخر بدون توجه به محیط اطرافم یک نفسه تمامش کنم ولی یک نه محکم گفتم و کتاب را بستم. کتاب را دو روزه خواندم، با اینکه حسابی داغون بودم و دلم گریه می‌خواست و اصلا حوصله لودگی و مسخره‌بازی را نداشتم، اما جمله‌های کتاب مرا می‌خنداند و این قدرتِ قلمِ طنز نویسنده بود که گوشه لب من را بالا می‌برد.
کتاب از نظر ابعاد خوش‌دست و سبک است. ترکیب رنگ جلد هم، دل را صفا می‌دهد. اول که کتاب را شروع کردم فکر کردم چاپ کتاب، اِشکال دارد و جوهر در بعضی صفحات پخش شده ولی جلوتر که رفتم و بیشتر دقت کردم دیدم نه، از عمد صفحات کتاب طوسی و تیره است و دایره هایی به صورت عمودی اطراف صفحات کتاب سفید است. قبل‌تر به چند سطر معرفی کتاب در سایتی، از طرف ناشر نقد داشتم که چرا داستان را لو می‌دهد، و حالا به این ترکیب رنگ هم نقد دارم که چرا با چشم‌های خواننده این کار را می‌کند؟ حتی صرفه اقتصادی هم به این بود که صفحات سفید باشد و آن دایره‌های کنار صفحات تیره. حالا بگذریم از حواشی!
با خواندن عبارت روایت سفر تعدادی نوجوان از همه جا بی‌خبر به کرمان، فکر کردم قرار است کتابی با چند فصل و چند راوی بخوانم به قلم نویسنده، اصلا انتظار این همه منِ راوی با اسم واقعی‌اش و افشاگری را نداشتم. به نظرم اگر اراذل و اوباش کرج کمی از این جنس کتاب‌ها بخوانند می‌توانند سوژه‌های خوبی برای دزدی از خانه‌ها و آشنایی با روحیات سوژه‌هایشان پیدا کنند.
مقدمه را که خواندم کمی گیج شدم که نویسنده زمان پیاده‌روی اربعین نوجوان بوده یا دانشجو. سطرهای پشت جلد کتاب خوب بودند و شروع کتاب هم بعد از مقدمه جذاب بود.
سوژه و انتخابِ سبک طنز را خیلی پسندیدم ولی دوست داشتم کتاب به گونه‌ای می‌بود که مخاطب آن‌وری به قول نویسنده بیشتر جذب می‌شد تا این‌وری!
تعداد اسم‌های زیاد، ذکر دقیق جزئیات ساعت و روز و گاهی احساسِ خاطره خواندن، را دوست نداشتم، دلم میخواست بروم در ذهن راوی و کم‌تر صداهای آدم‌های مختلفِ توی اردو را بشنوم. منطق توزیع محتوا در کتاب به درستی رعایت شده بود و انتخاب نام فصل‌های کتاب با خلاقیت بود. حدود صفحه 80، دیگر نویسنده طاقت نیاورده بود و خودش اذعان کرده بود که شاید اینجا جای این خبر نباشد ولی هر چه را باید آخرتر می‌آورد همه را در همین صفحه برای خواننده مطرح کرد.
در صفحه 95 نویسنده به در دسترس نبودن معصوم و امام نبودن شهید، اشاره کرده بود، من این قسمت را نقد دارم و به نظرم نباید عصمت امام، به گونه‌ای در ذهن ما ایجاد دوری نماید و دوست داشتم این قسمت جور دیگری مطرح می‌شد مثلا اینطوری که خرده‌کاری‌های دنیایمان را با شهدا مطرح کنیم و خواسته‌های معنوی و بالاتر را در سایر اماکن مقدسه مثل قم و مشهد نه اینکه القای دور بودن از معصوم را کنیم. امامانی که شاید به خاطر غیبت آخرینشان و عدم آشنایی با تاریخ، در ذهن‌های ما بُعد خاکی‌شان کم‌رنگ شده، اما باید این فاصله‌های ذهنی را شکست و هر کس آن‌قدر خود را نزدیک به ائمه ببیند که اگر صدای جواب سلامشان را نشنید تعجب کند.
دو جا هم یکدستی متن کتاب به هم خورده بود، یکی جایی که رگباری از شهدا و جزئیاتشان گفته بود و یک جا هم آخرای کتاب که گفته بود «هیچ نمی‌دانم ...» 
مستند الی حبیب در انتهای کتاب، خاطرات کتاب را مرور می‌کرد و استفاده از رمزینه‌ها به نظرم بر جذابیت کتاب‌ها افزوده.
من کتاب «نمیری دختر» را دوست داشتم و به همه کسانی‌که علاقمند به کارهای جهادی و سروکله زدن با نوجوان‌ها هستند، و همه کسانی‌که برایشان سوال است که این جمعیت که دور و برِ شهدا می‌گردند از کجا می‌آیند، پیشنهاد می‌کنم کتاب‌را بخوانند و به نوجوانان هم هدیه دهند. به پسرها هم پیشنهاد می‌کنم «نمیری دختر» را نخوانید، چون با خواندنش شما وارد حریم خصوصی دو اتوبوس دختر می‌شوید، حالا خود دانید!

#مرور_نویسی
        

16

          کتاب ر، داستان زندگی شهید مجید منتظری مستعار و رسول حیدری واقعی‌ست که در سه فصل، خانم برادران آن را نوشته‌اند. مقدمه خوب بود و  فهمیدم در هر کدام از این سه فصل چه چیزی قرار است بخوانم، و با کدام برهه از زندگی رسول آشنا می‌شوم.  تطبیق ذهنم با سبک نگارش کتاب  کمی برایم سخت بود، مثلا تعدد راوی داشت و صداهای زیادی از کتاب شنیده می‌شد که گاهی گم می‌کردم چه کسی الآن دارد این حرف‌ها را می‌زند. شخصیت رسول و توانایی ارتباط گرفتنش با دیگران، با کردها، با خارجی‌ها، با منافق‌ها و اقشار مختلف خیلی  برایم جالب بود. نامه‌هایش و سیگار گیراندن‌هایش را خیلی دوست داشتم. کاش فصل سوم که از حضور رسول در بوسنی نوشته بود کمی بسط داشت، شهادتش خیلی یک‌دفعه‌ای و غافلگیر کننده بود، احساس کردم به من هم شُک وارد شده. دلم نمی‌خواست آخرین تلفن با مادرش همان تبریک عید باشد.  شرح زندگی رسول در کتاب، غیرخطی بود و سبک جالبی انتخاب شده بود. یک جا تکرر خاطرات دیدم، نمیدانم از عمد بود یا اشتباه تدوین(صفحه ۱۶۸ و ۲۰۲)؛ همان‌قسمت که از غریبی بچه‌ها و قاقالی‌لی می‌گفت. وقتی رسول مجروح شد از جمله‌اش واقعا خنده‌ام گرفت. احتیاط رسول در مورد بیت‌المال را دوست داشتم ولی استفاده از عکس‌های سیاه و مصرف زیاد جوهر در کتاب را نه.
از مهدی حیدری که از خانم برادران خواست که در مورد پدرش بنویسد، ممنونم ، از مرتضی قاضی برای ارائه یک خطی کتاب و تقبل قسمتی از تحقیق، از معصومه همسر شهید بابت صحبت‌ کردن‌هایش و سهیم کردن ما در تماشای زندگی سختش و از جلال بابت جایزه‌اش به این کتاب که مرا ترغیب کرد به خواندن. امیدوارم راه زندگی‌‌مان راه شهدا باشد.  
        

19