بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

نوید نظری

@navidnazari

196 دنبال شده

137 دنبال کننده

                      
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه
                ناسوت،‌ ملکوت و جبروت
این سه کلمه عرفانی فلسفی و الهیاتی توصیف به تمامی است از میدان هماوردی غرب و تجدد و مدرنیته با اسلام و غیب و قیامت!
جهان ناسوتی را باطنی است ملکوتی و حقیقتی است جبروتی
پدیده‌ها، سنت‌ها، قواعد، انسانها و تمدن‌ها همه حقایقی هستند که در ابتدا در جبروت عالم خلق و تحت هدایت الهی قرار گرفته‌اند، اگر چشم باز کنیم سیرت ملکوتی و آن‌جهانی‌شان را خواهیم دید تا اسیر هیبت و شوکت تمثال این جهانی شان نشویم.
همه سعی و تلاش آوینی این است که این سه‌گانه از عالم حقیقت را به ما باز بشناساند. مواجهه او هم با غرب نه از لایه فن‌آوری و ابزار بلکه از سویه تمدنی است. موضوعی که در تمام تاریخ ۳۰۰ ساله آشنایی و تماس با غرب به عنوان یک ماهیت تمدنی مغفول و یا نارسا بوده است.
با این فهم اولیه و ذهنیت کارگشا آن‌وقت راحت‌تر می‌شود نوع نگاه آوینی به امام خمینی، جنگ و رسانه را دریافت.
در تمام قسمت‌های روایت فتح هرچند که نازل‌ترین بروز و کار آوینی است ضمن روایت تاریخ جهاد در راه خدا، ذره‌ای از مظاهر ناسوتی جنگ نظیر توپ و تانک و تفنگ نمایش داده نمی‌شود. چه اینکه او دفاع مقدس را نه درعالم ماده بلکه در عالم جبروت و عقل تحلیل و واگویه می‌کند.
نریشن‌های او در بستر نمایش صحنه‌های ایثار، رشادت  و شجاعت، تهجد و سبک زندگی فرح‌بخش و مومنانه رزمندگان و مجاهدان همه به ماموریت تاریخی اینان در پرتو یک حقیقت ناب اشاره دارد که جهان را صاحبی است خدا نام.
        
                حاج سیاح مردی خوش ضمیر و خیرخواه است. دیدن خرابی‌های متصل وطن و پیشرفت بی امان خارجه روح او را آزرده است.
تصویرش از رجال سرشناس دینی و دیوانی قاجار خوب، با جزییات و البته طبیعتا همراه با سوگیری‌های خود اوست. هرچند عمده‌ آن‌ها حق و صحیح است. مردی دین‌دار، منصف و اهل رعایت رعایاست. بیگانه‌ستیزی و علاقه به آبادی وطن بدست ابناء ایران در تمام نوشته‌های او موج می‌زند. هر چند قضاوت‌ها و شرح او در مورد مرحوم شیخ فضل‌الله را باید متاثر از خفقان دوره استبداد صغیر و صد البته هجمه اخبار راست و ناراست در آن زمانه دانست؛ مع‌الوصف توام با خطا و کژنگری است.
دوستی و ارادت به مرحوم جلوه فیلسوف شهیر دوره قاجار، سید جمال مصلح بزرگ جهان اسلام در کتاب مشهود است. شرح آداب دیوانی ایران در عهد ناصری و مظفری، توضیح تاریخ اجتماعی ایرانیان و طبقات دیوانی، دینی، نظامی و مردمان عادی در آن، دانش خوبی پیرامون اوضاع ممکلت ایران در این ۳۰ ساله (۱۲۵۵ تا ۱۲۸۸) به دست خواهد داد. اشراف او به تاریخ و کتابت، سیاحت ملل دنیا از امریکا گرفته تا ژاپن و چین باعث می‌شود گزارشات او در خصوص وقایع اولیه دوره ناصری و قتل مرحوم امیرکبیر نیز محل اعتنا بوده این سیاحت‌نامه را تاریخی ۶۰ساله  (۱۲۲۰ تا ۱۲۹۰) نامید.
برخورد او با ناصرالدین شاه و ولیعهد مظفرالدین میرزا، مراودات او با ظل السلطان و امین السلطان بیان تطورات شخصی  و دیوانی‌شان، رفاقت با مردان نیک رفتار عهد قاجار نظیر امین‌الدوله، سعد السطلنه، مشیر‌الملک و امین‌الضرب...ارتباط با برخی علمای بنام و مجتهدان برجسته تبریز و تهران و اصفهان، درگیری‌های او با کامران میرزا نایب‌السلطنه، عین‌‌الدوله و میرزا عبدالله خان والی  و ... همگی نکات مهمی در چرخش تقدیر ایرانیان در مهم‌ترین سال‌های سده نوزدهم میلادی است.
زمانی که در  اروپا انقلاب فرانسه به پیروزی رسید، در ۱۹۰۵ در روسیه تزار ناچار به پذیرش پارلمانی با نام دوما شد، اروپای متحد شده و منسجم بعد از ۱۸۱۵ به سرحدات بلاد عثمانی تازیدن آغازید و بنای تجزیه و انحطاط امپراطوری عثمانی نهادید. دانش و فناوری، ادبیات و علوم اجتماعی، شعر و هنر، فلسفه و حکمت همه جهان آن‌روز را یک داستان کرده بود. در ایران اما جهالت، خرافه‌گری، سستی و کژی، گردن‌کشی حکام و ولایت فروشی والیان، بنای نابودی آبادی‌ها، انقطاع از میراث علمی و تمدنی، استبداد حکومت مرکزی، قحط الرجالی پایتخت، بی‌مبالاتی نظامیان و زبونی حکام سرحدات و تجزیه بی‌ درد و خونریزی ایران کهن و خراسان  قدیم و بریدن مادر میهن از مهد و گهواره سمرقند، بخارا، خیوه و مرو وبلخ، کنار گذاشتن مردان وطن از صناعات، ادبیات،‌ تجارات و ادارات و حتی سرحدات کشور معاصرت تام دارد.
به واقع خواندن این کتاب به فهم درونی و و طنی علل انحطاط ایرانیان مستقل از سیر شگرف‌آسا رشد ملل دنیا و سعایت‌های بیگانگان در حق ایران، کمک شایانی خواهد کرد.
        
                داستان دو شهر
دو زندگی
دو  سرزمین 
دو سرگذشت
و دو زن است...
چه اینکه در ادبیات عرب زمان و زمین و سرزمین هر سه زن اند!
جامعه را کالبدی است و روحی باید که کالبد جهان مردانه باشد و 
شاید که روح آن (زمین و زمان) زنانه
زن مادر است، عامل حیات است، عنصر حیات است، مایه حیات است و او خود حیات است.
بی سبب نیست که در الهیات ارباب انواع (رب‌النوع‌ها) در جهان غرب باستان ارباب خلقت و موهبت و حیات زنانند
و در دیانت آلوده شرقیان ملائک و فرشتگان
زن در ادبیات مدرن کلاسیک! (اسمی که من روی داستان‌‌نویسی‌های جدید می‌گذارم و البته همان رمان!) نیز همان است که در اجتماع  همان!
زن جان جهان این کتاب است در شهری زنی جان می‌دهد و در شهری جان می‌ستاند. زمینی روح‌افزا است و زمانی جان‌فرسا! و این همه زنان اند.
اگر قدری ادبی‌تر شد از وضع معیار ؛ خرده‌نگیرند اهل ذوق در خواندن این نوشتار؛ ادای احترامی بود به نثر محترم و ادبیانه نویسنده رمان.
داستان دو شهر تلاقی و تقابل دو زندگی برساخته بر دستان دو زن است یکی همسر و مادر و دختر که روح یک ملت است؛ به او زنده‌اند، رشد می‌کنند، اجتماع می‌شوند و در آخر داستان جان می‌دهند و جان می‌سپارند. این زن مهربان است و بخشنده و خندان
و دیگری زنی است بنیان کن، تند خو و نالان، کینه می‌کارد و انتقام! درو می‌کند، ریشه مرگ را آب می‌دهد و نهال زندگی را زهر
در پایان کتاب هر دو زن به به سنت تاریخ پیروزند و شده آن‌چه که اینان می‌خواسته اند
اما مگر می‌شود کسی مرگ بخواهد و کسی زندگی و هردو مجال توفیق بیابند؟!
.
.
.
پیش‌تر گفتم که زن جان می‌دهد و جان می‌ستاند که او مایه و عنصر حیات است اما نیک‌تر آن است که بگویم همو جان می‌دهد و جان می‌بخشد؛ جان می‌ستاند و جان می‌سپارد در این رمان
مردی به هوای مهر زنی جانش را فدا می‌کند تا زندگی زنی و سرزمینی حیات یابد.
        
                آنچه که روشن است، فلسفه غرب، علوم اجتماعی و جامعه‌شناسی مدرن، علوم جدید و ... در غرب بر بال ادبیات سوار و در تمام قاره سبز پرواز کرده و ره پیموده است.
این اذعان بزرگان عصر روشنگری است که دولتمردان، رعایا و حتی ارباب کلیسا مقهور این یاری ادبیات اند تا سیطره استدلالات  و عقلیات اساتید حکمت و فلسفه.
روشنگری در ابتدا یک سنت فکری انقلابی، خود بسنده، فرد‌گرا و نظم گریز بود که با هنر، ادبیات همراه شد. بعد از  آن رشد و تحول سریع علوم طبیعی و مهندسی که با احتیاط انقلاب می‌نامم ش، توسط کسانی مثل نیوتون و در پی آن کشف و گزارش گزاره‌هایی خلاف سنت‌های رایج و جهانی کلیسای آن روز در نسبت باعلم جدید این شهامت را فیلوزوف‌ها داد که با همین روش و فرایند به نقد و تعریض علوم انسانی شامل تاریخ، مذهب و کلام و فلسفه بروند.
اثبات‌گرایی شمشیر برنده روشنفکران برای از میدان به در بردن هر‌ آنچه ناپسند می‌شمردند شد.
روشنگری هرچند در ابتدا یک سنت فردی بود نمی‌توان جان‌‌مایه آن در رخداد مهم اواخر سده هجدهم یعنی انقلاب فرانسه نادیده گرفت. 
رفته رفته روشنگری از یک نهضت علمی و تفریحی به زبان مشترک اشراف تحصیل کرده، طبقه نوپدید متوسط برساخته از جامعه صنعتی، روشنفکران و مصلحان مذهبی و حتی طبقه کارگر شد.
هر چند شکل‌گیری جامعه‌شناسی مدرن به آن معنا که ما می شناسیم حاصل اواخر قرن ۱۹ و اوایل سده آخرین هزاره دوم است اما الهام‌گیری از علوم طبیعی و زیستی و مواجهه ارگانیک با جامعه به مثابه یک انسان غول‌پیکر را از نگاه پوزیویتیسمی فیلوزوف‌ها دارد. 
این مهم گرانیگاه سایر تحولات بعدی در تولید گزاره‌ها و آیین‌هایی شد که مدعی اداره جامعه و دولت مدرن بعد از  انقلاب صنعتی و انقلاب فرانسه در غیاب قدرت سنت پادشاهی و سیطره مذهبی کلیسا بودند. با این نگاشت دیگر مذهب یا حتی زبان ریسمان اتصال آحاد جامعه به سنت و خاک و آیین نبود.
نظام توزیع کار، میزان پیشرفت در علوم جدید و باور به اعتبار فردباوری و دلیری دانستن به قول کانت محور شکل‌گیری جهان جامعه اروپای بعد از ۱۸۱۵ است.
البته ناگفته پیداست که کسانی چون اگوست کنت چیزهایی هم به این فردباوری و خود بسندگی آن در تحلیل جامعه مدرن افزودند؛ جامعه (هرچند از گفتن این کلمه پرهیز می‌شد)، رفتار، پدیدار و آینده‌‌اش  چیزی بیش از حاصل جمع خطی منش، بینش و کردار جمیع آحاد آن است. چه اینکه در ارگانیسم یک موجود زنده همین است.
مهم‌ترین ضعف این علم جدید در همان ویژگی وراثت‌یافته از روشنگری در یگانگی بخشی به اثبات‌گرایی و تجربه‌ورزی موفق در علوم طبیعی بود که باور داشتند باید همان مبنای تحلیل و پیش‌بینی و اثبات قواعد مرتبط با جامعه باشد.
        
                نظرم در مورد کتاب‌ را در پای جلد دوم آوردم. در اینجا اما خواستم اشاره‌ای بکنم به معاصرت پطر و اعقاب نزدیکش با ایران و پادشاهی آن که از سلطان حسین صفوی شروع شده و به نادر ختم می‌شود.
بخش جدی از تصرفات روسیه تزاری از خاک ایران سال‌ها قبل از دوره قاجار و در  اواخر عهد صفوی شروع شده است
سمرقند، خیوه  و شهر دربند تلخ‌گاهی ما در اولین مواجهه با آن امپراطوری است.
هم زمان با دوره ثبات و رشد روسیه در دوره ۵۰ ساله پطر کشور ما دستخوش زهر هرج و مرج و ملوک الطوایفی بوده است تا اینکه نادر موفق شد هم در شمال شرق و هم در شمال غرب روس‌ها را عقب بزند.
خواستم بگویم خود روسیه از مدرنیته و تمدن مصطلح سال‌ها عقب بود که پطر توانست بخشی از شکاف را جبران کند.
خود ما هم سال‌ها از روسیه عقب بودیم! این را گفتم که به سادگی نگوییم به علت بی‌کفایتی شاهان سرزمین‌هاممان را از دست دادیم.
هیچ مملکتی یک شبه بدبخت یا خوشبخت نمی‌شود.
پطر روسیه در دو جنگ بزرگ خود با عثمانی یکی را پیروز و دیگری را شکست خورد اما درس‌های تازه‌ای از آن گرفت.
        

باشگاه‌ها

باشگاه کتابخوانی هوگو

241 عضو

کارگران دریا

دورۀ فعال

فعالیت‌ها

نوید نظری پسندید.
            علی مثل دریایی‌ست که هر تشنه‌ای را سیراب می‌کند.🌱
.
کتاب داستان کشیشی رو روایت می‌کنه که یک روز کسی برای فروش یادداشت‌های فردی در زمان علی(ع) به نزدش میاد.
این یادداشت‌ها به شکل کتاب در اومدن. 
در مجموع  این کتاب جنگ صفین تا شهادت امام رو در برمی‌گیره...
.
شاید نقد:
۱. نویسنده درمورد زندگی کشیش در روسیه و سفرش به لبنان توصیف خیلی کمی ارائه داده بخاطر همین داستان در ذهن خواننده نقش نمی‌بنده.
۲. منابع کتاب محدوده!
بیشتر با توجه به نهج‌البلاغه هست. میتونست مطالب جدید بیشتری داشته باشه.
۳. برای به تصویر کشیدن حکومت امام علی(ع) نویسنده مقداری ضعیف عمل کرده. احساس اولیه من از کتاب این بود که روش‌های امام جواب نمی‌داده!
این مسئله در کتاب جای پرداخت بهتر و بیشتری داشت.
.
📘_متن کتاب:
«معاویه را وقتی دیدم، حال چندان خوشی نداشت؛ عبوس بود و عصبی. کلامم را با چند مزاح و لطیفه آمیختم و با تمجید از سخنرانی‌اش در مسجد ادامه دادم، اما گفتم: حکومت ماندگار، با مردم‌داری سازگار نیست. حاکمان دانا، مردم را جز گوسفند و میش نمی‌پندارند که باید از شیر آنها نوشید و گوشت‌شان را قوت جسم و جان قرار داد. چوپان خوب، چوپانی است که نخست گوسفند را پروار و سپس او را ذبح کند. از سویی، حاکمی می‌تواند سال‌ها بر مسند قدرت تکیه زند که شیوه‌های برخورد با مردم را نیک بداند.
 قدرت شمشیر و زور و ایجاد رعب و وحشت در دل مردم‌، شیوه‌ای است که بسیاری از حاکمان از آن پیروی کرده‌اند و می‌کنند، اما این شیوه چندان دوام نمی‌آورد، بالاخره روزی خواهد رسید که مردم قيام کنند و در آن روز، حتی قادر نخواهی بود سربازان خود را به جنگ آن‌ها بفرستی؛ زیرا سربازان تو ، خود فرزندان این مردم‌اند. حاکمی که به دوام قدرت و حکومت خود فکر می‌کند زورگویی به مردم را چاشنی خدعه و نیرنگ‌هایی می‌کند که لازمهٔ  هر حکومتی است‌. مردم را فقط با سیاست و تدبیر می توان استحمار کرد. مردم طرفدار رسول الله و دین‌اند‌؛ پس تو نیز چون آنان خود را دین خواه نشان بده و در مجالس و مراسم مذهبی‌شان حاضر شو. مردم اگر بدانند رهبران‌شان با آنان همدل و هم‌کیش هستند‌، جان و مال خود را فدای آن‌ها خواهند کرد. »

«در زمان علی دشمنانش و آن‌هایی که با او می‌جنگیدند، از حافظان و مبلغان قرآن و اسلام بودند و در عبادت و زهد و تقوا چنان بودند که زانوهایشان بر اثر سجده پینه بسته بود. آن‌ها به نام همان الله‌ی با علی جنگیدند که علی به نام همان الله‌ می‌خواست هدایت‌شان کند.»

«کشیش گفت: آنچه من فهمیده‌ام این است که علی شخصیتی است که در یک دین نمی‌گنجد. او به یک دین تعلق ندارد.»
.
هفدهم اسفند ۱۴۰۲
          
نوید نظری پسندید.
هرگز آرام نخواهی گرفت
_کتاب ششم مجموعه آتش، بدون دود
.
در این کتاب مارال و آلنی بعد از فارغ‌التحصیلی برای مقاطع بالاتر راهی فرانسه میشن.
در این جلد به داستان بعضی شخصیت‌هایی که قبلا وارد کتاب شده‌ن پرداخته میشه و شمارو شگفت‌زده می‌کنن مثل کبتر و الندا، نایب صوفی و...
.
این یادداشت فاقد اسپویله🌱
.
خب درمورد کتاب:
🔻نادر عزیر سعی کرده تکلیف شخصیت‌ها رو تو این کتاب مشخص کنه؛ به همین دلیل میشه گفت کتاب شلوغیه.
🔻بیشتر کتاب در قالب گزارش نوشته شده به جز بخش‌هایی مثله عروسی خونین که اوج کتابه؛ درواقع اگه اینطوری نوشته نمی‌شد مجموعه آتش بدون دود نیاز به چند جلد دیگه هم داشت.
🔻تمام کتاب‌های این مجموعه برای من ارزشمندن و ۵ ستاره دارن؛ ولی اگه کسی مثل من عاشق نادر و این مجموعه نباشه این کتاب کمی سخت‌خوانه نسبت به بقیه جلدها.
🔻اینطور که من متوجه شدم نایب صوفی همون نواب صفوی هست.
.
📕_ متن کتاب:
«تو پدر! در حق فرزندانت جرمی نابخشودنی مرتکب شدی؛ چرا که در جهنم، در قلب قلب جهنم، خواستی که به آن‌ها پرورش گل را بیاموزی، حال آن‌که گل‌هایی که در جهنم می‌روید نیز جهنمی‌ست...»

«ما _من و همسرم_ معمولا با استفاده از شیوه‌ی بحث و استدلال مثلثی به گفت‌و‌گو می‌نشینیم. از دو نقطه‌ی دو سوی قاعده مثلث حرکت می‌کنیم و در ساق‌ها بدون توقف پیش می‌رویم و به هم نزدیک می‌شویم تا در رأس مثلث به هم می‌رسیم و یکی می‌شویم.»

«ما، پیش آمده است که سال تا سال همدیگر را ندیده‌ییم؛ اما در قلب‌هایمان باور داشته ییم که شانه‌به‌شانه‌ی هم راه می‌رویم. چرا؟ چون «همه آن‌ها که به سوی یک قله می‌روند، اگر از هزار راه هم بروند، احساس هم‌سویی و همقدمی می‌کنند.»
.
◽عکس‌ها
بالا: عکس قدیمی از مردم ترکمن 
پایین: مرد ترکمنی در حال تار زدن( منو به یاد آچیق تار زن میندازه❤️🪕)
.
بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲
            هرگز آرام نخواهی گرفت
_کتاب ششم مجموعه آتش، بدون دود
.
در این کتاب مارال و آلنی بعد از فارغ‌التحصیلی برای مقاطع بالاتر راهی فرانسه میشن.
در این جلد به داستان بعضی شخصیت‌هایی که قبلا وارد کتاب شده‌ن پرداخته میشه و شمارو شگفت‌زده می‌کنن مثل کبتر و الندا، نایب صوفی و...
.
این یادداشت فاقد اسپویله🌱
.
خب درمورد کتاب:
🔻نادر عزیر سعی کرده تکلیف شخصیت‌ها رو تو این کتاب مشخص کنه؛ به همین دلیل میشه گفت کتاب شلوغیه.
🔻بیشتر کتاب در قالب گزارش نوشته شده به جز بخش‌هایی مثله عروسی خونین که اوج کتابه؛ درواقع اگه اینطوری نوشته نمی‌شد مجموعه آتش بدون دود نیاز به چند جلد دیگه هم داشت.
🔻تمام کتاب‌های این مجموعه برای من ارزشمندن و ۵ ستاره دارن؛ ولی اگه کسی مثل من عاشق نادر و این مجموعه نباشه این کتاب کمی سخت‌خوانه نسبت به بقیه جلدها.
🔻اینطور که من متوجه شدم نایب صوفی همون نواب صفوی هست.
.
📕_ متن کتاب:
«تو پدر! در حق فرزندانت جرمی نابخشودنی مرتکب شدی؛ چرا که در جهنم، در قلب قلب جهنم، خواستی که به آن‌ها پرورش گل را بیاموزی، حال آن‌که گل‌هایی که در جهنم می‌روید نیز جهنمی‌ست...»

«ما _من و همسرم_ معمولا با استفاده از شیوه‌ی بحث و استدلال مثلثی به گفت‌و‌گو می‌نشینیم. از دو نقطه‌ی دو سوی قاعده مثلث حرکت می‌کنیم و در ساق‌ها بدون توقف پیش می‌رویم و به هم نزدیک می‌شویم تا در رأس مثلث به هم می‌رسیم و یکی می‌شویم.»

«ما، پیش آمده است که سال تا سال همدیگر را ندیده‌ییم؛ اما در قلب‌هایمان باور داشته ییم که شانه‌به‌شانه‌ی هم راه می‌رویم. چرا؟ چون «همه آن‌ها که به سوی یک قله می‌روند، اگر از هزار راه هم بروند، احساس هم‌سویی و همقدمی می‌کنند.»
.
◽عکس‌ها
بالا: عکس قدیمی از مردم ترکمن 
پایین: مرد ترکمنی در حال تار زدن( منو به یاد آچیق تار زن میندازه❤️🪕)
.
بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲
          
نوید نظری پسندید.
            کتاب "ناقوس ها به صدا در می آیند" ماجرای آشنایی یک کشیش مسیحی با شخصیت امیرالمومنین (ع) از طریق یک کتاب قدیمیست. نویسنده تلاش کرده است تا گوشه ای از شخصیت امیرالمومنین (ع) را از بین گفتگوهای دو فرد مسیحی به مخاطب بشناساند.

کتاب در چاپ هفتاد و هفتم متاسفانه هنوز ایراد ویرایشی دارد. ویراستار محترم  گویا علاقه ی زیادی به "،" دارد و گهگاهی بی دلیل از آن استفاده کرده است.

خیلی با محتواهای اینچنینی ارتباط برقرار نمی کنم. محتواهایی که می گویند در زمان حاضر می توانی یک مسیحی معتقد باشی و علی (ع) را صدای عدالت و انسان کامل بدانی ولی از او در همه شئون تبعیت نکنی و به عبارتی او را قولی و عملی امام خود ندانی... نمی فهمم چطور می شود علی (ع) را انسان کاملی بدانی ولی به مکتبی که در آن تربیت شده و رشد یافته توجهی نکنی! به نظرم این طی مسیر، ناقص است. شناختی ارزشمند است که به عمل منتهی شود یعنی همان سنت الهی که می فرماید: وَالَّذينَ جاهَدوا فينا لَنَهدِيَنَّهُم سُبُلَنا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ المُحسِنينَ.
          
نوید نظری پسندید.
نوید نظری پسندید.
من این کتاب رو اولین بار حدود دو سال پیش خوندم ولی چالش طاقچه بهانه‌ای شد تا دوباره مرورش کنم و جالبه که این بار نظرم در موردش خیلی با دفعهٔ اول تفاوت داشت!

بار اول اصلا ازش خوشم نیومد و حس کردم محتوای کتاب  ربط خاصی به عنوانش نداره و نتونسته درست و حسابی از پس پاسخ دادن به این سوال بربیاد.
ولی این بار کلا حس بهتری بهش داشتم :)

🔅🔅🔅🔅🔅

کتاب با مقدمهٔ شورانگیزی از آقای جان لیتل شروع میشه در توضیح اینکه چطور دورانت تصمیم می‌گیره نامه‌ای به شخصیت‌های معروف بفرسته و ازشون در مورد «معنای زندگی» بپرسه... افرادی که به این نامه پاسخ دادن اینقدر متنوع هستن که مخاطب رو برای ادامهٔ کتاب هیجان‌زده کنه، از رهبران و سیاستمداران و دانشمندان گرفته تا بازیگران و آدم‌های عادی.

دورانت در متن نامه، اول از همه، سرگشتگی بشر عصر حاضر رو در این مسابقهٔ پیشرفت به قشنگی توصیف می‌کنه:

«ستاره‌شناسان می‌گویند زندگی آدمی فقط لحظه‌ای ناچیز در خط سیر یک ستاره است؛ جغرافیدان‌ها می‌گویند تمدن چیزی نیست مگر دوره‌ای کوتاه و ناپایدار میان عصر یخبندان و زمان حال؛ زیست‌شناسان می‌گویند همۀ زندگی جنگ و جدال است و تنازع بقایی میان افراد، گروه‌ها، ملتها، هم‌پیمان‌ها؛ و انواع مورخان می‌گویند پیشرفت پنداری است که شکوه و افتخار آن به انحطاطی حتمی ختم می‌شود؛ و روان‌شناسان هم می‌گویند اراده و خویشتن ابزاری ناتوان برآمده از وراثت و محیط هستند و روح فسادناپذیر هم چیزی نیست مگر التهاب گذرای مغز.»

و بعد از مخاطب نامه‌هاش، این سوالات رو می‌پرسه:

«زندگی برای شما چه معنایی دارد؟ چه چیزی باعث می‌شود ناامید نشوید و همچنان ادامه بدهید؟ دین چه کمکی ۔اگر کمکی هست- به شما می‌کند؟ سرچشمه‌های الهام و انرژی شما چیست؟ هدف یا انگیزهٔ کار و تلاشتان چیست؟ تسلی‌ها و خوشی‌هایتان را از کجا پیدا می‌کنید؟ و دست آخر، گنجتان در کجا نهفته است؟»

🔅🔅🔅🔅🔅

قبل از پرداختن به پاسخ‌های افراد، دورانت در شش فصل همون مواردی رو که در نامه گفته بود باز می‌کنه تا دقیقا خواننده شیرفهم بشه چرا زندگی بشر امروز از معنا تهی شده و چرا مهم‌ترین سوالی که باید بهش بپردازیم همین پرسش از معنای زندگیه :)
اسم این فصل‌ها ایناست: دین، علم، تاریخ، آرمان‌شهرها و خودکشی عقل.
به نظرم می‌تونید حدس بزنید چه چیزهایی تو این فصل‌ها می‌گه ولی بازم احتمالا تجربه‌تون از خوندن این بخش‌ها بدتر از حدستون خواهد بود و آخرش حس می‌کنید یه وزنهٔ سنگین روی قلبتون گذاشته شده...

بعد از این، آقای دورانت در شش فصل به پاسخ‌هایی که دریافت کرده می‌پردازه، فصل‌هایی با این عناوین:
اهل ادبیات پاسخ می‌دهند
بازیگران، هنرمندان، دانشمندان، مربیان و رهبران وارد بحث می‌شوند
دین‌دارها پاسخ می‌دهند
سه زن پاسخ می‌دهند
اندیشه‌هایی از زندان
شکاکان سخن می‌گویند

🔅🔅🔅🔅🔅

پاسخ‌ها متنوعه، از جبرانگاری و تکیه به خوشی‌های روزمرهٔ زندگی و بی‌ارزش و مسخره دونستن عقاید دینی تا صحبت از هدفی والاتر و جزئی از نقشهٔ خداوند بودن...

به نظر می‌رسه یک نکتهٔ تکرارشونده در پاسخ‌ها، پرداختن به «خود» زندگی و رها کردن این فلسفه‌بافی‌ها بود، اینکه تهش اینقدر درگیر کارهات میشی که اصلا فرصتی برای فکر کردن به معنای زندگی نداری و خود این کارها یعنی معنای زندگی...


بعضی از پاسخ‌ها به نظرم صرفا لفاظی‌هایی اومدن که ربطی به سوال پرسیده‌شده نداشتن و حسم آخر این نامه‌ها این بود که، خب؟ همین؟ عزیزم ولی جواب سوال رو ندادیا! 🤔😄

بعضی‌ها هم معنی زندگی رو تو خانواده و فرزندانشون می‌دیدن.

یه نکتهٔ جالب این وسط برای من دیدن نامهٔ جواهر لعل نهرو بود! من بار اولی که این کتاب رو خوندم نهرو رو صرفا در حد همین اسم می‌شناختم ولی این بار و بعد از خوندن «نگاهی به تاریخ جهان» برام جالب بود که ببینم نهرو در پاسخ به این سوال چی گفته! 

جواهر لعل نهرو هم در نامه‌ش به ارزش عمل اشاره کرد و اینکه داشتن هدفی بزرگتر از خودمون می‌تونه ارزش زندگی رو نشون بده:

 «فقط می‌توانم به شما بگویم که من تعادل و قدرت و الهام ذهنی و روانی را در این اندیشه یافتم که برای هدف و آرمانی قدرتمند می‌کوشم و کار و کوشش من نمی‌تواند بیهوده باشد.»

بعضی نامه‌ها هم قشنگ بودن ولی من حس می‌کردم از سرخوشی ناشی شدن، وقتی کسی هستی که تو زندگیت به هر چی خواستی رسیدی و درد و رنج و فقری مانع رسیدنت به آرزوهات نشدن باید هم اینطوری شاعرانه از زیبایی‌های زندگی حرف بزنی... اینجا یاد داستان تأمل‌برانگیز چخوف افتادم، اتاق شمارهٔ ۶...
و بعد یاد اعتراف تولستوی‌... 

ولی اونوقت با نامهٔ یه محکوم به حبس ابد مواجه میشیم، کسی که کاملا حق داره ناامید باشه و در این شرایط طاقت‌فرسا قطعا حرفهایی که می‌زنه از سر دلخوشی نیست...
و نامهٔ این آدم یکی از قشنگ‌ترین نامه‌هاست...

🔅🔅🔅🔅🔅

در فصل آخر آقای دورانت خودش سعی می‌کنه به این پرسش‌ها پاسخ بده و این جواب‌ها رو در قالب مکاتباتی با افراد در شرف خودکشی آورده.
اینجا آقای نویسنده هم مثل خیلی از افرادی که به نامه‌ش پاسخ داده بودن اذعان می‌کنه که در واقع در «علم» جدید قطعیتی وجود نداره و ادعای کشف «حقیقت» توسط علم خیلی گزاف به نظر می‌رسه..‌.
و بعد به چیزایی اشاره می‌کنه که به نظرش می‌تونن به زندگی معنا بدن و یا حداقل جلوی تمایل به خودکشی رو بگیرن!
اینکه آدم اگه سالمه قدر همین لحظه‌های سادهٔ زندگی رو باید بدونه، راه رفتن، خوردن، دیدن، شنیدن، لمس کردن...
و اینکه خوبه جزئی از یه کل‌ بشه و خودش رو در نسبت با هدف بزرگتری تعریف کنه و مخصوصا سعی کنه خانواده تشکیل بده و با کسانی که دوستشون داره روزگار بگذرونه :) 

بازم همچین پیشنهادهایی من رو یاد «اعتراف» تولستوی‌ میندازه... اینا خوبن تا زمانی که با مرگ و تحلیل رفتن قوای جسمی روبه‌رو نشده باشی...

در نهایت به نظرم این کتاب می‌تونه شروع خوبی برای فکر کردن در مورد معنای زندگی باشه‌ ولی پایان خوبی نه... البته که شاید بگیم این مسیر پایانی نداره..
            من این کتاب رو اولین بار حدود دو سال پیش خوندم ولی چالش طاقچه بهانه‌ای شد تا دوباره مرورش کنم و جالبه که این بار نظرم در موردش خیلی با دفعهٔ اول تفاوت داشت!

بار اول اصلا ازش خوشم نیومد و حس کردم محتوای کتاب  ربط خاصی به عنوانش نداره و نتونسته درست و حسابی از پس پاسخ دادن به این سوال بربیاد.
ولی این بار کلا حس بهتری بهش داشتم :)

🔅🔅🔅🔅🔅

کتاب با مقدمهٔ شورانگیزی از آقای جان لیتل شروع میشه در توضیح اینکه چطور دورانت تصمیم می‌گیره نامه‌ای به شخصیت‌های معروف بفرسته و ازشون در مورد «معنای زندگی» بپرسه... افرادی که به این نامه پاسخ دادن اینقدر متنوع هستن که مخاطب رو برای ادامهٔ کتاب هیجان‌زده کنه، از رهبران و سیاستمداران و دانشمندان گرفته تا بازیگران و آدم‌های عادی.

دورانت در متن نامه، اول از همه، سرگشتگی بشر عصر حاضر رو در این مسابقهٔ پیشرفت به قشنگی توصیف می‌کنه:

«ستاره‌شناسان می‌گویند زندگی آدمی فقط لحظه‌ای ناچیز در خط سیر یک ستاره است؛ جغرافیدان‌ها می‌گویند تمدن چیزی نیست مگر دوره‌ای کوتاه و ناپایدار میان عصر یخبندان و زمان حال؛ زیست‌شناسان می‌گویند همۀ زندگی جنگ و جدال است و تنازع بقایی میان افراد، گروه‌ها، ملتها، هم‌پیمان‌ها؛ و انواع مورخان می‌گویند پیشرفت پنداری است که شکوه و افتخار آن به انحطاطی حتمی ختم می‌شود؛ و روان‌شناسان هم می‌گویند اراده و خویشتن ابزاری ناتوان برآمده از وراثت و محیط هستند و روح فسادناپذیر هم چیزی نیست مگر التهاب گذرای مغز.»

و بعد از مخاطب نامه‌هاش، این سوالات رو می‌پرسه:

«زندگی برای شما چه معنایی دارد؟ چه چیزی باعث می‌شود ناامید نشوید و همچنان ادامه بدهید؟ دین چه کمکی ۔اگر کمکی هست- به شما می‌کند؟ سرچشمه‌های الهام و انرژی شما چیست؟ هدف یا انگیزهٔ کار و تلاشتان چیست؟ تسلی‌ها و خوشی‌هایتان را از کجا پیدا می‌کنید؟ و دست آخر، گنجتان در کجا نهفته است؟»

🔅🔅🔅🔅🔅

قبل از پرداختن به پاسخ‌های افراد، دورانت در شش فصل همون مواردی رو که در نامه گفته بود باز می‌کنه تا دقیقا خواننده شیرفهم بشه چرا زندگی بشر امروز از معنا تهی شده و چرا مهم‌ترین سوالی که باید بهش بپردازیم همین پرسش از معنای زندگیه :)
اسم این فصل‌ها ایناست: دین، علم، تاریخ، آرمان‌شهرها و خودکشی عقل.
به نظرم می‌تونید حدس بزنید چه چیزهایی تو این فصل‌ها می‌گه ولی بازم احتمالا تجربه‌تون از خوندن این بخش‌ها بدتر از حدستون خواهد بود و آخرش حس می‌کنید یه وزنهٔ سنگین روی قلبتون گذاشته شده...

بعد از این، آقای دورانت در شش فصل به پاسخ‌هایی که دریافت کرده می‌پردازه، فصل‌هایی با این عناوین:
اهل ادبیات پاسخ می‌دهند
بازیگران، هنرمندان، دانشمندان، مربیان و رهبران وارد بحث می‌شوند
دین‌دارها پاسخ می‌دهند
سه زن پاسخ می‌دهند
اندیشه‌هایی از زندان
شکاکان سخن می‌گویند

🔅🔅🔅🔅🔅

پاسخ‌ها متنوعه، از جبرانگاری و تکیه به خوشی‌های روزمرهٔ زندگی و بی‌ارزش و مسخره دونستن عقاید دینی تا صحبت از هدفی والاتر و جزئی از نقشهٔ خداوند بودن...

به نظر می‌رسه یک نکتهٔ تکرارشونده در پاسخ‌ها، پرداختن به «خود» زندگی و رها کردن این فلسفه‌بافی‌ها بود، اینکه تهش اینقدر درگیر کارهات میشی که اصلا فرصتی برای فکر کردن به معنای زندگی نداری و خود این کارها یعنی معنای زندگی...


بعضی از پاسخ‌ها به نظرم صرفا لفاظی‌هایی اومدن که ربطی به سوال پرسیده‌شده نداشتن و حسم آخر این نامه‌ها این بود که، خب؟ همین؟ عزیزم ولی جواب سوال رو ندادیا! 🤔😄

بعضی‌ها هم معنی زندگی رو تو خانواده و فرزندانشون می‌دیدن.

یه نکتهٔ جالب این وسط برای من دیدن نامهٔ جواهر لعل نهرو بود! من بار اولی که این کتاب رو خوندم نهرو رو صرفا در حد همین اسم می‌شناختم ولی این بار و بعد از خوندن «نگاهی به تاریخ جهان» برام جالب بود که ببینم نهرو در پاسخ به این سوال چی گفته! 

جواهر لعل نهرو هم در نامه‌ش به ارزش عمل اشاره کرد و اینکه داشتن هدفی بزرگتر از خودمون می‌تونه ارزش زندگی رو نشون بده:

 «فقط می‌توانم به شما بگویم که من تعادل و قدرت و الهام ذهنی و روانی را در این اندیشه یافتم که برای هدف و آرمانی قدرتمند می‌کوشم و کار و کوشش من نمی‌تواند بیهوده باشد.»

بعضی نامه‌ها هم قشنگ بودن ولی من حس می‌کردم از سرخوشی ناشی شدن، وقتی کسی هستی که تو زندگیت به هر چی خواستی رسیدی و درد و رنج و فقری مانع رسیدنت به آرزوهات نشدن باید هم اینطوری شاعرانه از زیبایی‌های زندگی حرف بزنی... اینجا یاد داستان تأمل‌برانگیز چخوف افتادم، اتاق شمارهٔ ۶...
و بعد یاد اعتراف تولستوی‌... 

ولی اونوقت با نامهٔ یه محکوم به حبس ابد مواجه میشیم، کسی که کاملا حق داره ناامید باشه و در این شرایط طاقت‌فرسا قطعا حرفهایی که می‌زنه از سر دلخوشی نیست...
و نامهٔ این آدم یکی از قشنگ‌ترین نامه‌هاست...

🔅🔅🔅🔅🔅

در فصل آخر آقای دورانت خودش سعی می‌کنه به این پرسش‌ها پاسخ بده و این جواب‌ها رو در قالب مکاتباتی با افراد در شرف خودکشی آورده.
اینجا آقای نویسنده هم مثل خیلی از افرادی که به نامه‌ش پاسخ داده بودن اذعان می‌کنه که در واقع در «علم» جدید قطعیتی وجود نداره و ادعای کشف «حقیقت» توسط علم خیلی گزاف به نظر می‌رسه..‌.
و بعد به چیزایی اشاره می‌کنه که به نظرش می‌تونن به زندگی معنا بدن و یا حداقل جلوی تمایل به خودکشی رو بگیرن!
اینکه آدم اگه سالمه قدر همین لحظه‌های سادهٔ زندگی رو باید بدونه، راه رفتن، خوردن، دیدن، شنیدن، لمس کردن...
و اینکه خوبه جزئی از یه کل‌ بشه و خودش رو در نسبت با هدف بزرگتری تعریف کنه و مخصوصا سعی کنه خانواده تشکیل بده و با کسانی که دوستشون داره روزگار بگذرونه :) 

بازم همچین پیشنهادهایی من رو یاد «اعتراف» تولستوی‌ میندازه... اینا خوبن تا زمانی که با مرگ و تحلیل رفتن قوای جسمی روبه‌رو نشده باشی...

در نهایت به نظرم این کتاب می‌تونه شروع خوبی برای فکر کردن در مورد معنای زندگی باشه‌ ولی پایان خوبی نه... البته که شاید بگیم این مسیر پایانی نداره..
          
نوید نظری پسندید.
            در مورد این کتاب چند نقطه‌ی قوت به ذهنم می‌رسه که به اشتراک میذارم: ۱-در عین جامعیت حجم مناسبی داشت و به عنوان کتابی که همه‌ی حوزه‌های مهم فلسفه زیست‌شناسی رو بررسی کرده اصلا به وادی پرگویی نیفتاده بود. ۲-فهرست منابع آخرش راهنمای خوبی برای ادامه‌ی مطالعاته و آثار مهم و شاخص هر موضوع رو ذکر کرده و البته به روز هم هست. ۳-مقدمه‌ی مترجم برخلاف چیزی که رایجه بسیار روشن‌کننده و به‌درد‌بخور بود و با این که حجم زیادی داشت(حدود ۵۰ صفحه) اما زائد نبود.
بهش ۵ ندادم و ۴.۵ دادم چون به نظرم در ۳-۴ جای کتاب می‌تونست توضیحات بهتری بده و مطلب رو همینطور سربسته رها نکنه. بعضی جاها هم انتظار داشتم که ارجاع‌دهیش به کتاب اصلی دقیق‌تر و کاراتر باشه اما تقریبا چنین ارجاع‌دهی‌ای وجود نداشت. بسیار هم در میانه حرکت می‌کرد و اجازه‌ نمی‌داد که سهم علم یا فلسفه بیش از دیگری بشه، البته که من انتظار داشتم بار فلسفی بیشتری داشته باشه. اما عنوان کتاب هم very short introduction هست و مجموعا خیلی نمیشه خرده‌ای گرفت. 
خوندنش مفیده و در غیاب کتاب‌های دیگه‌ی فلسفه زیست‌شناسی در بازار، گزینه‌ی خوب و معقولیه.
          
سلام مفید بود دایی جان ناپلئون و ماشاء الله خان در دربار هارون الرشید رو هم اضافه کنید از مرحوم پزشکی اولی خصوصا طنز قوی و استخوان داری است.
به چی می خندی؟!

کتاب‌های مرتبط 33

نوید نظری پسندید.
به چی می خندی؟!

کتاب‌های مرتبط 33

نوید نظری پسندید.
            با متن حامد عسکری غریبه نیستم ، می شناسمش! خودش را هم به لطف محفل شعر آفتابگردان ها دیدمش ، عجله داشت. باید می رفت و تا نوبت به شعر من رسید رفت. شعرم را برای آقای فیض خواندم و نقد جالبی دریافت کردم! بد نگفت از شعرم و گفت پایانش همان است که باید و قالبش می طلبد. همین مرا سر یک دو راهی گذاشت که آیا کلماتم ارزش نقد بیشتر را نداشته یا واقعا همینقدر رک و ساده، به اندازه کافی خوب بوده است؟! تا همین الان هم نفهمیده ام. روزهایی که خوشحالم گمان دوم را دارم و روزهایی که ناراحتم به گمان اول فکر می کنم ... اما بگذریم!

اینجا می خواهم درباره خاکستر گنجشک ها بگوییم. حامد عسکری است با صدای بلند! عقیده اش را محکم در مقدمه می گوید. چیزی که این روزها کم پیدا می شود. صریح ، محکم و روشن! نوشته ها سریع اند به سرعت وقایع و جنایت هایی که در غزه جریان دارند. به سرعت انتشار اخبار و ناچارم بگویم به سرعت عادی شدنشان و عادت کردنمان‌... فاجعه المعدانی گذشت ، جنایت غیرقابل گذشت و غیرقابل تصور بیمارستان شفا گذشت و ما زندگی کردیم ، من مثل قبل ، شما را نمی دانم. خاکستر گنجشک ها ، قلم خوبی دارد. روان است و شرح تصاویر این روزهای غزه ، بریده بریده و ناچار پراکنده... مطالعه اش مجال کوتاهی است برای فرار از دست فراموشی!‌ شاید تاریخ، زبانِ کلمات را بفهمد و کلمه ها بمانند تا گواهی بدهند ...
          
نوید نظری پسندید.
            در قلم تولستوی که جای شک و صحبتی نیست ، نویسنده ماهرانه تمام سرگشتگی و حیرانی و حتی کلافگی را با کلماتش انتقال می دهد. فصل های ابتدایی کتاب از شما یک کتاب خوان کلافه اما مصر به ادامه می سازد! 

در نهایت ، درباره مفهوم کتاب باید بگویم که احتمالا در اطراف محله شما هم مسجد هست. و  گذرتان  برای نماز یا مراسمی به مسجد محله افتاده و احتمالا در بین مراسم یا پس از نماز ، دقایقی میهمان سخنرانی یک‌روحانی بوده اید. جوان یا سالمند اما در مجموع نه یک‌سخنران خیلی خاص... حرف هایی که تولستوی دنبالش یک عمر را صرف کرده ، متن صریح یکی از همین سخنرانی های پس از نمازیِ معمولی ترین مسجدهاست. اما تولستوی همانطور که خود می گوید ، میخواهد این بار نه به تقلید صرف که خودش به معنای زندگی برسد و این البته راه پر و فراز و نشیبی است که خواندنش خالی از لطف نیست.

پ،ن : من می گویم قدر همان معمولی ترین مسجد محله ، قدر یاسین خوانی مادربزرگ از روی گزیده قرآن  کاهی خط درشتش  و  مناجات سحرهای پدربزرگ مان را  و قدر اسان ترین سوره های قرآنی که به تلاش مامان و به طمع جایزه حفظ کردیم و در نهایت قدر باورمان به معاد را بدانیم. زندگی خالیست اگر این ها نبود، خشت خشت و آجر به آجر بنای وجود ما ...
          
نوید نظری پسندید.
نوید نظری پسندید.
۲ سال پیش خوندمت و این عکس برای اون شبیِ که تمومت کردم، اما هنوز هم ذهنم میون  قصه هات پرسه میزنه؛ رولت روسیِ نویسنده ی پیر دور افتاده ی این شهر کثافت درون زیرزمین قشرها با یه دختر چهارده ساله ی سیگاری.
دوقلوهایی که با سم ارسنیک خانواده‌شون رو کشتند، مادری که جیب های بچه اش رو پر از سنگ کرد و تو یه روز از همون روزهای شرجی جنوب نوازشش کرد تا شیرجه بزنه تو اعماق آب که در نهایت خوراک کوسه ها بشه.
خانه ی این آنارشیست هر چیزی که برای نشون دادن اون روی کریه انسان و زندگی کافی باشه رو داشت.
هر چیزی برای قدم زدن تو سالن سردخونه ای که پلیدی مادرشه، هر چیزی که سرمیز  یک شام خونین نیازه.
هر چیزی که برای غصه خوردن وجود داره 
و هرچیزی برای تعریف هویت زجر نیاز باشه
همه‌ اینها بود
مثل قصه ی زندگی من، تو، اون، مثل خونه‌ های خود ما.
اما هر کسی  تپانچه ی خودش رو داره، هر کسی دریای پر از کوسه و مادر فولادزره خودش رو، هر کسی  شیشه ی سم کوچک داخل جیب شلوارش رو، همه‌مون همه‌شون رو داریم.

علاوه بر بطن داستان جسارت در نگارش و لحن و دیالوگ، جسارت در فضاسازی و تعریف بستر، جسارت در شخصیت پردازی و بی پروایی از عیان کردن جنون و فلسفه و عشق و روزمرگیِ غرق در خون و سیاهی باعث شد از موندگار ترین مجموعه داستان های ایرانی ای بشه که خوندم.
                ۲ سال پیش خوندمت و این عکس برای اون شبیِ که تمومت کردم، اما هنوز هم ذهنم میون  قصه هات پرسه میزنه؛ رولت روسیِ نویسنده ی پیر دور افتاده ی این شهر کثافت درون زیرزمین قشرها با یه دختر چهارده ساله ی سیگاری.
دوقلوهایی که با سم ارسنیک خانواده‌شون رو کشتند، مادری که جیب های بچه اش رو پر از سنگ کرد و تو یه روز از همون روزهای شرجی جنوب نوازشش کرد تا شیرجه بزنه تو اعماق آب که در نهایت خوراک کوسه ها بشه.
خانه ی این آنارشیست هر چیزی که برای نشون دادن اون روی کریه انسان و زندگی کافی باشه رو داشت.
هر چیزی برای قدم زدن تو سالن سردخونه ای که پلیدی مادرشه، هر چیزی که سرمیز  یک شام خونین نیازه.
هر چیزی که برای غصه خوردن وجود داره 
و هرچیزی برای تعریف هویت زجر نیاز باشه
همه‌ اینها بود
مثل قصه ی زندگی من، تو، اون، مثل خونه‌ های خود ما.
اما هر کسی  تپانچه ی خودش رو داره، هر کسی دریای پر از کوسه و مادر فولادزره خودش رو، هر کسی  شیشه ی سم کوچک داخل جیب شلوارش رو، همه‌مون همه‌شون رو داریم.

علاوه بر بطن داستان جسارت در نگارش و لحن و دیالوگ، جسارت در فضاسازی و تعریف بستر، جسارت در شخصیت پردازی و بی پروایی از عیان کردن جنون و فلسفه و عشق و روزمرگیِ غرق در خون و سیاهی باعث شد از موندگار ترین مجموعه داستان های ایرانی ای بشه که خوندم.
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.