سارا سجادی

سارا سجادی

@SaraSajadi

0 دنبال شده

3 دنبال کننده

یادداشت‌ها

نمایش همه
        اتفاق‌ها، زندگی‌ها، جنگ‌ها، بالا و پایین شدن‌ها و آدم‌ها و فکرهایی که تو این کتاب بود برام انقدر جالب و جدید بود که فکر نمی‌کنم حالا حالاها یادم بره. 
تعداد شخصیت‌ها زیاد بود ولی آزاردهنده نبود. شخصیت‌های مهم جوری معرفی میشن که به خاطر سپردنشون سخت نیست و من مشکلی با تعداد و اسم‌هاشون نداشتم. از بین شخصیت‌ها، خانواده‌ی بالکونسکی برام خیلی دوست‌داشتنی و جالب بود، طوری که دو بار باعث شدن گریه کنم. آندره‌ی و نیکلای بالکونسکی، دولوخف و دنیسف موردعلاقه‌ام بودند. دلم برای مادام بورین و سونیا هم زیاد می‌سوخت. پی‌یر تا قبل از تحولاتی که براش پیش اومد روی اعصابم بود، البته بعد از اون هم خیلی دوستش نداشتم. پسر ساده و بی‌تجربه‌ای بود که به خاطر موقعیت و اطرافیانش بلد نبود جدی و عمیق‌ فکر کنه و تصمیمات بهتری بگیره. نمی‌دونست چی می‌خواد و چه جوری باید بهش برسه. با دیدن اولین گزینه تلاشی برای بررسی و فکر بیشتر نمی‌کرد. درمورد ازدواجش، پیوستنش به فراماسون‌ها و حتی دوئلش همینطور رفتار ‎کرد.
اوایل کتاب قسمت‌های مرتبط به جنگ برام جذاب نبود و درک و تصورشون سخت بود ولی جلوتر، مخصوصا تو جلد سوم، جذاب و نفسگیر شد. راستش خوندن آخرای کتاب برام راحت نبود و خسته کننده بود. چند بار شد که برگشتم عقب و دوباره خوندم ولی باز هم نمی‌فهمیدم و انگار رشته‌ی کلام و هرچیزی که تا اون موقع فهمیده بودم از دستم در می‌رفت. آخر سر تصمیم گرفتم کمتر سخت بگیرم و سعی کنم به همون یه ذره‌ای که متوجه میشم قانع باشم. 
خوندن جنگ و صلح برای من دو ماه طول کشید، یعنی تقریبا هر جلد رو توی دو هفته خوندم. احساسی که دارم برام شبیه تموم شدن سریال موردعلاقه‌امه.
      

0

        این کتاب برای من مثل یک سفر اکتشافی غیرمنتظره و طولانی بود. هیچ پیش‌زمینه‌ای درموردش نداشتم. اوایل هر خط رو چند بار می‌خوندم و نمی‌فهمیدم داستان چیه ولی یهو سر خوردم و رسیدم به یه طبیعت و تمدن بکر. گیج شدم و بارها کلمه‌ها و ارجاعاتی که برام جدید و نامانوس بود رو گوگل کردم تا بتونم بفهمم و بهتر تجسم کنم. یه جاهایی هم خسته می‌شدم و یا جذابیت ادامه‌ دادن برام بیشتر از فهمیدن منظور کلمه‌ها بود و نصفه و نیمه خودمو می‌رسوندم به صفحه‌ی بعد. نثر و توصیفات پیچیده و تصاویر جدیدی که پشت سر هم ترسیم می‌شد برای من از خود داستان جذابتر بود. 

راوی، که به نظرم خودبزرگ‌بین و زیاده‌خواه و بی‌اخلاق بود، مرد سردرگم و خسته‌ایه که زندگیش رو مثل سیزیف می‌دونه. برحسب تصادف و شاید به امید فرار، راهی سفر میشه و فضا و آدم‌های متفاوتی که فارغ از تمام دغدغه‌های زندگی روزمره‌ی خودش و اطرافیانش بودند رو می‌بینه و می‌فهمه دیگه تعلقاتش براش ارزشی نداره و هیچ چیز از زندگی مدرن و قدیمیش رو نمی‌خواد، حتی معشوقه‌اش. تصمیم می‌گیره که خودش رو از همه‌شون قطع کنه و بچسبه به زندگی ابتدایی و اولیه. 

چهار ستاره برای سفر و توصیف و نثر و تصویرهای بدیع کتابه. به من این احساس رو داد که دارم یه اثر هنری رو می‌خونم. داستان هم خوب بود ولی من طرفدار غرغر زندگی مدرن و بی‌ارزش نشون دادن پیشرفت‌ها نیستم. به نظرم هدف کتابم این نبود که تو سر بشر امروزی بزنه، مشکل راوی بود که جوگیر، دراما کویین و ادایی بود. ایده‌ی نمادین بودن زن‌هایی که راوی باهاشون بود می‌تونست خوب باشه ولی نپخته و توهین‌آمیز دراومده بود. حدسی که برای ادامه‌ی داستان می‌زنم اینه که راوی چند سال تو اون طبیعت و به قول‌ خودش قرن‌های گذشته زندگی می‌کنه، بعد خسته میشه و برمی‌‌گرده و تا آخر عمرش غر زندگی مدرن و تفکرات و اداهای روشنفکری بقیه رو می‌زنه و با این و اون می‌خوابه.
      

0

        یک ژنرال ۷۵ ساله، ۴۱ سال از عمرش رو صرف فکر کردن و  داستان ساختن از خیانت دوست صمیمی و زنش کرده و در یک مونولوگ بسیار بسیار طولانی تمام این ۴۱ سال رو به دوستش میگه و ازش سوال می‌پرسه. مخاطب سوال‌هاش دوستشه ولی ما اصلاً جوابی از این آدم نمی‌شنویم، ژنرال این سوالا رو خودش برای خودش مطرح کرده و از راه فرمول فکر زیاد + داستان بافتن (که به همین خاطر به نظرم پارانویید و دراماکویینه) به یه جوابی رسیده که بتونه درموردش یه عالمه حرف بزنه. یه جاهایی هم چیز‌های خوب و جالبی میگه ولی انقدر حرف می‌زنه که من فکر کردم وسط صحبتاش دوستش مرده که صدایی ازش درنمیاد.

 کل داستان جالبه و نثرشم گیراست، قسمت‌هایی داره که ارزش داره چند بار خونده شه. شاید اگر از زبون یه آدم خودشیفته‌ی پارانویید نبود بیشتر به دلم می‌نشست. داستان نی‌نی‌ خیلی جالب بود و کاش بیشتر درموردش گفته می‌شد و نقشش پررنگ‌تر بود. در کل بزرگترین مشکلش به نظرم تک صدا بودنشه. ما فقط صحبتای ژنرال رو می‌شنویم، نه کانراد حرفی می‌زنه نه کریستینا.
      

0

        پنجاه درصد کتاب با وجود شخصیت‌پردازی ضعیف + باگ و چیزایی که قابل توجیه نیست + الکی شاعرانه کردن متن قابل تحمله، چهل و هشت درصد بعدی فقط داره آسمون ریسمون می‌بافه که مثلا هیجان و کشش ایجاد کنه تا دو درصد آخر ناگهان همه چیز رو برملا کنه و به خیال خودش به خواننده شوک وارد کنه. شاید به دیگران شوک وارد شد، به من احساس کرینج و مورمور دست داد.

شخصیت‌ها انقدر نپخته و کلیشه‌ای و ضعیفن که مرتب اسم و حرفاشون هست ولی انگار نبودن هم فرقی نمی‌کرد. متوجه نشدم هدف نویسنده چی بوده. داستانش نه جالب بود نه احساسی نه عمیق نه هیچی. یعنی هیچ صفتی جز "آبکی" روی این داستان نمیشه گذاشت. اتفاقا اوایلش پتانسیل داشت که جالب بشه ولی نشد. یک سری سوال‌هایی هم مطرح میشه که به هیچ کدوم جواب داده نمیشه چون خاطرات تکراری و غرهای دختر وایت سوپر پولدار سوپر پریولجد و دوستاش مهم‌تره. 

خلاصه کتاب بد و رو اعصابی بود، خیلی بد. دو تا ستاره برای اینه که کتاب‌های بدتر از این خوندم.
      

0

        روایت صادقانه و ساده نشون دادن و تصویر کردن فاجعه‌ها من رو یاد "شاگرد قصاب" انداخت. مخصوصا طنز‌های بی‌جا و ظریفش، اشاره‌هایش به خدا و آخرت، اینکه هرچه کنی سرت می‌آید و علاقه و احترامش به کشیش‌ها و اعتراف کردن‌ها خیلی جالب بود.

پاسکوآل برای هر رفتاری که با آموزه‌های دینی و میلش برای محبوب بودن در تناقض بودخودش را سرزنش می‌کرد و ریشه‌یابی می‌کرد و می‌گفت توقعی بیشتر از این نمیشه ازم داشت و سرنوشت این راه رو برای من برگزیده. علی‌رغم همه‌ی خطاها و بدشانسی‌ها، سعی داشت از گذشته فرار کند و آدم خوبی باشد و از نو زندگی کند. خشم و نفرتی که در وجودش طی سال‌ها ریشه دوانده بود و اختیارش رو در دست می‌گرفت، بزرگتر از اون می‌دونست که توانی برای مقابله باهاش داشته باشه و این نیروی قوی مانع رفتارهای شایسته و دلخواهش می‌شد. همین باعث همذات پنداری با او و کمرنگ کردن قبح کارهایش می‌شد. تا آخرین لحظه‌های زندگیش، با وجود درماندگی و پذیرش گناهانش، باز هم دوست داشت همانی باشد که آرزویش را داشت و خودش را برای خواننده توجیه می‌کرد.

از خوندنش خیلی لذت بردم.
      

0

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

چالش‌ها

لیست‌ها

این کاربر هنوز لیستی ایجاد نکرده است.

بریده‌های کتاب

این کاربر هنوز بریده کتابی ننوشته است.

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.