شبکه اجتماعی کتاب‌دوستان

بهخوان فضایی برای کتابخوان‌هاست تا همدیگر را پیدا کنند و دربارۀ کتاب‌ها حرف بزنند.

بهخوان
یادداشت‌های پیشنهادی
دریا

دریا

7 ساعت پیش

        هیچ‌وقت نتونستم بفهمم از مجموعه داستان خوشم میاد یا نه. اینقدر همیشه نظراتم درباره‌ی داستانای یه مجموعه دوگانه‌ست، که فکر کنم مجموعه‌داستان موردعلاقه‌م، مجموعه‌داستانی باشه که خودم می‌خوام چاپ کنم😁

لوئیجی پیراندلو، این‌جور که تو مقدمه خوندم، بیشتر به خاطر فیلمنامه نوشتن معروف شده و از روی خیلی از داستاناش که توی این کتاب بود هم فیلم ساخته شده. کنجکاو بودم ببینم فیلما رو چجوری ساختن ولی راستش همیشه کتاب خوندن برام خیلی آسون‌تر از فیلم دیدنه و حالشو نداشتم بشینم فیلماشو هم ببینم.

اشتراکی که بین همه‌ی این داستانا از نظر موضوعی وجود داشت، این بود که شخصیتا نمی‌تونستن خودشون باشن. همیشه انگار جامعه انتظاراتی ازشون داشت که بهشون تحمیل می‌شد و از چیزی که خودشون می‌خواستن و درست می‌دونستن دورشون می‌کرد.

خیلی از داستانا پایان‌بندی خاصی نداشتن و حس کردم پایان باز رها شدن. فکر می‌کنم هوشمندانه و از قصد بوده ولی من نتونستم باهاشون خوب ارتباط بگیرم.

داستان "شب زفاف" احساسات‌برانگیز بود. دوتا آدم سوگوار عشقشون، مجبورن به خاطر رسم و رسوم و با روش‌های سنتی با هم ازدواج کنن. پایان‌بندی‌شو خیلی دوست داشتم.

داستان "سفر" داستان موردعلاقه‌ی من بود. کلا به این موضوع علاقه‌ی زیادی دارم. وقتی که نزدیکی مرگ، زندگی آدمو زیرورو می‌کنه. شبیه مرگ ایوان ایلیچ و فیلم زیستن کوروساوا بود. هر سه‌تاشونو خیلی دوست دارم. همچنین توی این داستان درباره‌ی رسوم قدیمی و تفکرات بسته هم حرف می‌زد که چنان عجیب و وحشتناک بود که نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم. مثلا زنانی که شوهراشون مرده بودن باید دیگه همیشه توی خونه و سوگوار می‌موندن، بقیه هم فقط یکشنبه‌ها بیرون می‌رفتن، با همراهی شوهر یا پدر یا برادر ارشد. طالبان ایتالیایی؟! برای ازدواج هم که حق انتخابی وجود نداشت، کاملا به شیوه‌های سنتی انجام می‌شد. و یه رسم مسخره‌ی دیگه این‌که تو هر خانواده فقط یکی از پسرا باید ازدواج می‌کرد، بقیه حق ازدواج نداشتن که مجبور نشن ارث رو بین چندین نفر تقسیم کنن و حتی پدر خودش تصمیم می‌گرفت که کدوم پسرش ازدواج کنه.

داستان "گواهینامه" درباره‌ی خرافات بود. داستان مردی که به شور بودن چشمش معروف شده بود و کاملا از جامعه طرد شده بود و حالا با استفاده از همین معروفیت، راه جدیدی برای درامد پیدا کرده و می‌خواست با یه مدرک ثابتش هم بکنه.

داستان "ماه‌درد" هم ضمن این‌که همون سنت‌های عقب‌مونده رو نشون می‌داد، درباره‌ی بیماری‌ای بود شبیه گرگینه‌ها. از اینا که شب ماه چهارده تبدیل به گرگ می‌شن.

داستان "لاک‌پشت" هم اشارات خرافی داشت، هم نشون می‌داد چقدر آدما انگار سنگی و بدون احساس شدن.

داستان "فراک تنگ" هم تغییر یه شخصیتو توی لباس خاصش نشون می‌داد و دوباره رسم و رسومی که دست و پای آدما رو می‌بنده و واقعا زنان داستان‌های لوئیجی پیراندلو زندگی‌های دردناکی دارن. بهترین اتفاق براشون ازدواج کردنه، چون انگار جز این راه دیگه‌ای برای زندگی ندارن.

داستان "منقل" هم عجیب بود. درد قشر خاصی از مردم رو نشون می‌داد و بی‌پناهی زنان رو و این‌که آدم اگه بخواد توی چنین جامعه‌ی سردی، انسان باشه، خودش هم آسیب می‌بینه.

"فرولا خانم و دامادش آقای پونزا" داستان جالبی بود. دو روایت مختلفو می‌گه و معلوم نیست توی این قضیه حق با کیه، فرولا خانم یا آقای پونزا؟ کدومشون دیوونه شده؟ راهی برای کشف حقیقت نیست.

داستان "میخ" ساده و عجیبه و من اصلا ازش خوشم نیومد. دوست دارم داستان منطق داشته باشه. توی این داستان ذهن گیر می‌کنه که خب چرا باید چنین اتفاقی بیفته؟ و راهی نمی‌مونه جز این‌که همه چیز تقصیر میخه. که خب این نتیجه‌گیری منطقی نیست.

"پرواز" هم داستان قشنگ و دردناکی بود. فکر می‌کنم به طور کلی با این داستان‌ها می‌خواسته جامعه‌ی اون دوران رو نقد کنه و این سوالو مطرح کنه که یه زن چطور باید توی چنین شرایطی به زندگی‌ش ادامه بده؟ واقعا جز ازدواج راهی نبوده.

"مبارزه" داستان عجیبی بود و من نفهمیدم بالاخره حق با کدوم شخصیت بود و اصلا توی این داستان چی درسته و چی غلط. 

و اما داستان آخر که جزو موردعلاقه‌هامه، "استفانو جولیی، اولی و دومی"، داستان مردیه که خیلی سریع عاشق می‌شه و ازدواج می‌کنه و چند وقت بعد می‌فهمه دوتا شده. یعنی همسرش شخصیت جدیدی براش ساخته و اجازه نمی‌ده شخصیت واقعی‌ش بروز پیدا کنه. حتی حس می‌کنه همسرش اون شخصیت ساخته‌وپرداخته‌ی خودش رو دوست داره و به اون عشق می‌ورزه و در نتیجه داره بهش خیانت می‌کنه. موضوعش خیلی خیلی برام جذابه و منو یاد سریال موردعلاقه‌م severance جداسازی می‌نداخت. حس کردم نویسنده‌ی اون سریال ایده‌شو از این‌جا گرفته.

تحقیق کردم و این هم نتیجه‌ش:
منبع رسمی یا سندی که بگه Severance مستقیماً از پیراندلو الهام گرفته وجود نداره. سازندگان بیشتر تحت تأثیر سنت‌های مدرن‌تر بودن (کافکا، بکت، اورول و حتی بلک میرور).
اما شباهت فکری کاملاً طبیعیه، چون پیراندلو خیلی زودتر این دغدغه‌ی «چندپارگی هویت» رو مطرح کرده بود. می‌شه گفت ایده‌ی اون مثل ریشه‌ایه که بعداً توی ادبیات و سینما شاخه‌های مختلف پیدا کرده، حتی اگر سازندگان آگاهانه سراغش نرفته باشن.

درمورد همه‌ی داستانا حرف زدم، موردعلاقه‌هام به ترتیب "سفر"، "استفانو جولیی، اولی و دومی"، "پرواز" و "فرولا خانم و دامادش آقای پونزا" بودن.

و اما ترجمه... تعریف زیادی از بهمن فرزانه شنیده بودم، قبلا هم صد سال تنهایی رو با ترجمه‌ی ایشون تا یه جاهایی خوندم که الان یادم نیست حسم به ترجمه‌ش چطور بود، اما با این کتاب اصلا راحت نبودم. ایرادات خیلی زیادی داشت و خیلی جاها جمله‌ها بی‌سروته بودن. یه جاهایی باید جمله، طبق ساختار اولیه‌ش ادامه‌دار می‌بود، ولی بسته شده بود و برعکسش هم داشتیم. اسم ویراستار حتی تا روی جلد کتاب اومده بود اما ویرایشش هم خیلی بد بود. از نقطه‌ها و ویرگول‌ها جاهای اشتباهی استفاده شده بود. نمی‌دونم تمام این مشکلات از نویسنده‌ست یا مترجم یا ویراستار، به هر حال آزاردهنده بود. یه نمونه‌شو براتون می‌نویسم:
اجبار به این‌که باید تمام شب را بیدار بمانی، هرکسی به نوع خود، علیه خواب مبارزه می‌کرد. 

این جمله رو برای من معنی کنید. از اول یه پاراگراف هم برداشتمش و هیچ ارتباط معنایی با پاراگراف قبلی‌ش نداشت. کاملا بی‌معنی و بدون ساختار درست جمله‌بندی.

اما طرح جلد فوق‌العاده بود. یه اثر هنری به تمام معنا. از نگاه کردنش سیر نمی‌شدم. خیلی کم پیش میاد از جلد کتابی چنان خوشم بیاد که بخوام اختصاصی درموردش بنویسم. این یکیو واقعا خیلی زیاد دوست داشتم. کار آقای علی بخشی بود👌

پ.ن: طرح جلد کتاب من با این طرحی که توی بهخوان هست فرق داشت ولی اون هم قشنگه. طرح جلد کتاب من توی عکس هست.
      

7

Sahar Chambary

Sahar Chambary

8 ساعت پیش

        «عزاداران بیل» داستانی کوتاه است که به زندگی روستایی و سختی‌های کشاورزان در شرایط دشوار می‌پردازد. در این داستان، بیل نماد کار سخت و تلاش بی‌وقفه کشاورزان است. شخصیت‌های داستان، که کشاورزان زحمتکش هستند، در مواجهه با مشکلات طبیعت و جامعه‌ای که آن‌ها را درک نمی‌کند، روایت می‌شوند. در کنار سختی‌های کشاورزی، مسئله فقر، ناامیدی و فقدان حمایت اجتماعی هم مطرح است. در نهایت، عزاداری برای بیل، نه فقط برای ابزار کار، بلکه برای از دست دادن امیدها و آرزوهای مردمی است که با این زمین و زندگی‌شان پیوند خورده‌اند.


نقد داستان «عزاداران بیل»

این داستان با زبانی ساده و روان، تلخی شرایط زندگی کشاورزان و مشکلات آن‌ها را به تصویر می‌کشد. نویسنده به خوبی توانسته است از نمادگرایی استفاده کند؛ بیل که ابزار اصلی کار کشاورز است، به نمادی از زندگی دشوار و تلاش بی‌وقفه تبدیل شده است. «عزاداران بیل» نقدی بر جامعه‌ای است که به زحمت کشاورزان توجه نمی‌کند و آن‌ها را در برابر سختی‌ها تنها می‌گذارد.

نکته قوت داستان، پرداختن به موضوعات اجتماعی از نگاه یک قشر کمتر دیده شده است. با این حال، برخی نقدها اشاره دارند که داستان به خاطر تمرکز زیاد بر جنبه‌های نمادین، گاهی از پرداخت کامل به شخصیت‌ها و داستانک‌های فرعی جا می‌ماند.

در کل، «عزاداران بیل» اثری تأمل‌برانگیز و اجتماعی است که می‌تواند مخاطب را به فکر وادارد و حساسیت او را نسبت به مسائل کشاورزان و جامعه روستایی بیشتر کند.

      

7

وایولت

وایولت

9 ساعت پیش

        بسم الله الرحمن الرحیم 

احتمالا من اولین نفریم که قراره یه یادداشت بلند راجب این کتاب بنویسه. انتقام یه تجربه جالب بود از نویسنده‌ای که نه تنها هم‌وطن که همسن من بود و این باعث میشه یکم برای نوشتن یادداشت همچین... چطوری بگم؟ آره یکم معذبم😅😅 چون الان می‌دونم نویسنده چطور داره با پیگیری شدید(خصوصا تو یک ماه اول) تک تک یادداشت‌ها گزارش‌ها رو چک می‌کنه و دوست داره واکنش دیگران به قلم خودش رو ببینه. ولی خب، همه وایولت رو به رک بودن می‌شناسن:) و همه میدونن که سختگیرم و گاها مو رو از ماست می‌کشم!

اولین چیزی که راجب کتاب به ذهنم می‌رسه اینه که اگه بجای رمان کوتاه، یک رمان بلند یا یک دوگانه می‌شد، به احتمال خیلی زیاد میشد بمب آدرنالین. نه که فکر کنید الان خیلی هیجان نداره ها، نه اتفاقا بعضی صحنه‌هاش من قشنگ چشمام گرد شد، ولی خیلی از اتفاقات کتاب بودن که اگر قرار بود جز به جز روایت بشن، می‌شدن از اون صحنه‌هایی که نفست بند میاد تا اون فصل از کتاب تموم شه. ولی خب حتما شرایط نگارش رمان بلند برای نویسنده مقدور نبوده، اونم با این وضع فاجعه داخل ایران😑😑😑

این بار برای بررسی با روایت شروع می‌کنم:
داستان از زاویه دید شش شخصیت با ترتیبی غیرثابت روایت میشه. الان شاید بگید:《هوووو! شیش تا راوی؟! چه خبره مگه؟!》 خب بله، معمولا کتابایی که فقط یک راوی دارن(اول شخص) تک بعدی بنظر میان و بیشتر خواننده‌ها ترجیح میدن کتابای اول شخص دو یا نهایتا سه راوی داشته باشه. احتمالا تو ذهنتون شکل بگیره که داستان ظرفیتش راوی سوم شخص بوده، ولی خب... الان بهتون میگم چرا انتخاب شیش تا راوی برای این کتاب، نه تنها اشتباه نبوده بلکه یه ترفند هوشمندانه هم بوده!
اگر قرار بود این کتاب داستان بلند بشه همونطور که الان توی ذهن شما شکل گرفته، راوی سوم شخص می‌تونست ظرفیت کتاب رو ادا کنه، ولی الان ما با یک رمان کوتاه روبرو هستیم! اگر نویسنده از شیش‌تا راوی استفاده نمی‌کرد یه ضربه جبران‌ناپذیر به شخصیت پردازی داستان می‌خورد. چون این کتاب توصیف محوره و بخاطر حجم کمش چندان شرایط مهیا نیست که به واسطه دیالوگ و مکالمه شخصیت‌هاش رو پردازش کنه، پس برای شناخت عمیق‌تر کاراکترها راهی جز خوندن مونولوگ‌های اونا باقی نمی‌مونه. انتخاب شیش راوی هوش، توان مدیریت و البته ریسک‌پذیری نویسنده رو به عنوان کسی که کار اول خودش رو منتشر کرده نشون میده.
گزارشات کتاب جوریه که با پلات تویست‌ها ترکیب شده و باعث شدن که شما بهتر با روند سریع اثر کنار بیاید.
پس به طور کلی، کتاب روایت خوب و قابل دفاعی داره.(پ.ن: الان نویسنده داره نفس آسوده می‌کشه!)

فضاسازی:
خب فضاسازی چیزیه که من نسبتا روش حساسم، در حدی که خیلی وقتا از یه شروع کند بخاطر فضاسازی دقیق استقبال میکنم(مثل خیلی آثار کلاسیک که یکی دو فصل اول هیچ چیز خاصی نداره) در وصف فضاسازی این کتاب فقط میگم می‌تونست بهتر باشه. اینم بگم کتاب علمی-تخیلی بود.

توصیفات و مهارت ادبی:
در این بخش... قلم نویسنده کمی حالت ناپختگی داشت که برای اولین اثر کاملا طبیعیه! چندتا مثال می‌زنم: استفاده مکرر از اصطلاحی عین "محض رضای خدا" در متن راوی، بدون جدا کردن اونها از باقی متن(طوری که بتونیم اونو مونولوگ‌ برداشت کنیم، یکی از ترفندها برای جداسازی کج کردن فونته)
یا جمله بندی‌هایی که یه نویسنده بعد مدتی تمرین به نتیجه‌گیری‌های خیلی بهتری درباره اونا می‌رسه، حتی درباره جملات ساده. ولی توصیفات کتاب فاقد از قشنگی و تشبیهات دلنشین هم نبود، صرفا میگم که خیلی جای پیشرفت داشت و نویسنده این اثر میتونه چیزی بهتر رو هم بنویسه. البته بخاطر کوتاهی کتاب، تقریبا توصیفی از چهره شخصیت‌ها نبود(یه دوستی دارم که میدونه من چقدر روی این موضوع حساسم!) پس با توجه به حضور فعال نویسنده در بهخوان، از ایشون پستی با محتوای فن‌آرت‌های کاراکترها رو خواستاریم:) (بله، من خیلی روی این مورد حساسم!)

شخصیت پردازی:
اعتراف می‌کنم ارتباطی که با شخصیت‌ها گرفتم خیلی بیشتر از انتظارم از یک کتاب ۱۲۳ صفحه‌ای بود! صبر و مقاومت تئو، پشیمونی و سردرگمی عمیق آدرین، وفاداری و احساسات لوریا که گرچه به طور کلی بیشتر منطقی بود تا احساساتی(ولی منطقی‌ها هم احساس دارن!) و یوهان عزیز! چقدر من این پسر رو دوست داشتم:) کیوت، باهوش، باحیا، و در اوج پنهان‌کاری و مرموز بودن صادق و بی‌ریا!
یکی از نکات جالب درباره شخصیت پردازی این بود که من آدرین رو خیلی جوونتر از سن واقعیش تصور کرده بودم و این نشون میده نویسنده خوب تونسته بود یه چیزی رو به تصویر بکشه: شکستگی آدرین، طوری که باعث بشه اون حالتی آشفته، بی‌دفاع و کمی هم بچگانه به خودش رو بگیره.
ولی واقعا آدرین خیلی درد کشید:((( دلم براش سوخت!!!

چیدمان بندی کتاب:
ترتیب گردش راوی خیلی خوب انتخاب شده بود، هرچند ترجيح میدادم داستان با آدرین تمام بشه! ولی چینش اتفاقات طوری که بخاطر اطلاعات و ذهن متفاوت شخصیت‌ها مدام غافلگیر بشم، خیلی جالب بود.

پایان بندی:
من سر بیست صفحه نهایی همش اینجوری بودم:یاخدا، یا قمر بنی هاشم! الان چی میشه؟ فلانی نمیره؟! آره هیجانی بود، ولی می‌تونم بعد رسیدن به پایان حس کردم کتاب جلد دو لازمه:) (این یعنی کتاب رو دوست داشتم ها! خیلی وقتا جلد دوم کتابا موجوده و من سراغشون نمی‌رم!)

جمع بندی نهایی:
انتقام یک رمان کوتاه، دوست داشتنی، هیجان‌انگیز با شخصیت‌هایی که گرچه مدت کوتاهی باهاشون همسفری، ولی به نسبت این مدت زمان کوتاه برات ملموس و نزدیک هستن. برای نوجوون‌ها پیشنهادش میدم.

حالا یه چندتا حرفم اجازه بدید من با شخصیت‌های کتاب داشته باشم لطفا! (چیه؟ نویسنده‌ها با شخصیت‌ها حرف میزنن!)
به آدرین عزیز: نگاه کن، ما خانوما بعضی وقتا فقط داریم ناز می‌کنیم، می‌خوایم ثابت قدمی و اراده فرد مقابل‌مون رو بسنجیم. درسته بعد یه سری چیزا هرگز خود قبلی‌مون نمی‌شیم، چون حتی اگه ببخشیم فراموش نمی‌کنیم! اما اگر بدونیم طرف مقابل‌مون واقعا قصد جبران داره، بهش فرصت میدیم، پس دست از تلاش برای زندگیت بر ندار آدرین! ژیانا اون دردی که تو کشیدی رو کشیده، انشاالله کم کم دوباره باهم خوب میشید، ولی زمان میخواد، خیلی زیاد!

و به یوهان و لوریای عزیز که تنها عامل فان داخل این کتاب بودن: بنظرم تا قبل اینکه تئو و آدرین شما دوتا رو از خجالت آب کنن، به فکر این باشید که تئو رو از تنهایی در بیارید!

همین! وایولت می‌رود پی الباقی کارها!
      

50

        کتاب "بافته" فرمِ ساختاری پویا و دلکشی دارد. خواننده مدام بین ماجرای سه شخصیت از سه طبقهٔ اجتماعیِ متفاوت جابه‌جا شده و با تنوعی از زیست روبرو می‌شود.
هر سه داستان نمادی از شجاعت، تاب‌آوری، جسارت و قدرت اراده در مبارزه با ظلم، بی‌عدالتی و سرنوشت، برای تغییر زندگی و آزادی هستند.
محتوای داستان‌ها متفاوت و نو هستند اما عموماً با گفتنِ سطحی از حوادث رد شده‌اند، عمق ندارند و حسی از خواندن فیلمنامهٔ اپیزودیک می‌دهند. البته دور از ذهن نیست چون رمان اقتضا می‌کند به سه شخصیت در سه نقطهٔ متفاوت پرداخته شود. 
ازطرفی فیلمنامه‌نویس بودنِ نویسنده شاید چنین فرم و شیوهٔ روایتی را رقم زده. انگار بیشتر تمرکز روی نحوهٔ بافته‌شدن سه داستان بوده تا پرداخت‌شان.
ارتباط ظریف اسم "بافته" با پروسهٔ نویسندگی و آفرینندگی هم از زوایای زیبا و خلاقانهٔ کتاب بود. لائتیسیا کولومبانی در مقدمه می‌نویسد:" این ساعت‌های خاص را دوست دارم، این ساعت‌هایی که دستانم می‌رقصند. رقص بالهٔ عجیب انگشتان من است. آن‌ها داستانی از بافتن و در هم تنیدن می‌نویسند."
در پایان همه‌چیز به‌خوبی‌وخوشی تمام شد که به کلیشه‌های آمریکایی شباهت داشت. اما با وجود تمام نواقص، کتاب ترجمهٔ خوبی داشت و لذت‌بخش بود؛ مخصوصاً شیوهٔ لطیفِ پیوندخوردن سه شخصیت. شیوهٔ اتصال زندگی سه زن و پیام امیدوارانه و مبارزه‌طلبانهٔ کتاب می‌تواند الهام‌بخش باشد.
در کتاب، به رابطهٔ سارا با بچه‌ها اشارهٔ چندانی نشده بود و جای سوال است چطور زنی که نقش‌هایش را انکار می‌کرده در مواجهه با بیماری به پذیرش رسیده و رابطه‌اش با بچه‌ها بهتر شده؟ انگار نحوهٔ مبارزهٔ سارا نیمه‌کاره رها شده بود و پرداخت و گسترش ماجرا نداشت. اشاره نکردن به سرنوشت اسمیتا هم یکی از نقاط‌ضعف بود، اگرچه سفرش پایان خوبی داشت. 
دو کتاب "مرغ مگس‌خوار" و "بادبادک" از همین نویسنده، داستان مشابهی دارند و انگار ادامهٔ داستان سارا و جولیا است.
نویسنده کتاب را با جملات زیر به پایان می‌رساند:
"من اثرم را به این زن‌ها تقدیم می‌کنم، 
که به واسطهٔ موهایشان به هم مرتبط می‌شوند، 
مثل رشتهٔ بلندی از آدم‌ها. 
به کسانی که دوست دارند، می‌آفرینند، امیدوارند، 
می‌افتند و دوباره برمی‌خیزند، هزار بار، 
که خم می‌شوند اما از پا در نمی‌آیند.
من فقط یک رابطم، 
یک خط پیوند ناچیز 
که قرار گرفته 
در خط تقاطع زندگی‌هایشان 
یک رشتهٔ ظریف که آن‌ها را به هم وصل می‌کند، 
به باریکی یک مو، 
نامرئی در جهان و به چشم‌. 
فردا دوباره شروع به کار خواهم کرد
داستان‌های دیگری منتظرم هستند.
زندگی‌های دیگر.
صفحات دیگر."

🔺️در ادامه، ویژگی‌های هر سه شخصیت آورده شده که ممکن است داستان را لو دهد:
شخصیت سارا، وکیل پردرآمد کانادایی است که در رأس یک دفتر حقوقی قرار می‌گیرد اما بیمار می‌شود. او ویژگی‌های جالب و چالش‌های مشترکی دارد که دغدغهٔ خیلی از خانم‌هایی‌ است که می‌خواهند نقش‌های مختلف را همزمان داشته باشند و در همه بهترین باشند.
سارا روحیهٔ جنگجو و مبارزی دارد که تا آخرین نفس می‌جنگد. او از تبار یهودیانِ اشکنازی بوده که احتمال مبتلا شدن آن‌ها به سرطان بسیار زیاد است. این پیش‌زمینه در پروندهٔ شخصیت، با شگرد همذات‌پنداری بیشتر خواننده با سارا، به کار رفته که در اثر ظلمی تاریخی به چنین سرنوشتی دچار شده‌اند.

جولیا از سیسیل، در کارگاه کلاه‌گیس‌بافی پدرش کار می‌کند و قصد دارد شغل آباواجدادی‌شان که درمعرض ورشکسته شدن است را نجات دهد. جولیا خطر می‌کند، موج سواری می‌کند تا غرق نشود. او ویژگی‌هایی بین سنت و مدرنیته دارد.

اسمیتا از هند یک دالیت است. شغلی عجیب و وضعیتی اسفبار که خواننده در این زمانه انتظارش را ندارد. 
در نظام طبقه‌ای آیینِ هندو دالیت‌ها غیرقابل لمس یا نجس خوانده می‌شوند و موروثی است؛ یعنی افراد دالیت به دنیا می‌آیند، نه اینکه دالیت بشوند. بنابراین اگر خانواده‌ای دالیت باشد، فرزند آن خانواده هم به‌صورت خودکار دالیت محسوب می‌شود.
اسمیتا زنی مبارز است که آرزو دارد دخترش از شرایط اسفبار نجات پیدا کند و به مدرسه برود. 
چیزی که برایم عجیب است این هست که برخی از هندی‌ها زندگی‌شان را جزئی از تقدیر می‌دانند، آن را پذیرفته‌اند و برای تغییرش تلاشی نمی‌کنند!

اسمیتا و لالیتا موهای‌شان را نذر و هدیه خدای معبد می‌کنند و موها سفری پر ماجرا را آغاز می‌کنند و سر از کارگاه جولیا درمی‌آورند. سارا با خرید کلاه‌گیس، بیماری‌اش را می‌پذیرد آن را انکار نمی‌کند. آن را مثل اتفاق یا امتحانی می‌بیند که باید پشت سر بگذارد و درنهایت هر سه زن مبارز، به دستاوردهایی می‌رسند. 
      

12

mobina

mobina

10 ساعت پیش

        "آیا در زندگی شکست خورده‌اید؟ لااقل در مرگتان موفق باشید."

"مغازه‌ی خودکشی" رو چند سال پیش یکی از دوستام بهم هدیه داد و تا مدت‌ها داشت توی کتابخونه‌م خاک می‌خورد. تا اینکه اوایل مرداد، تصمیم گرفتم حین انجام پایان‌نامه‌م به نسخه‌ی صوتیش گوش بدم. این اولین تجربه‌م از کتاب صوتی بود. معمولا با کتاب‌ صوتی ارتباط نمی‌گیرم چون تمرکزم می‌پره و ترجیح می‌دم خودم بخونم. اما صدای گرم و روایت فوق‌العاده‌‌ی هوتن شکیبا کاری کرد که از همون اول جذب داستان بشم و اولین تجربه‌ی کتاب صوتی برام تبدیل شد به یه تجربه‌ی خوب.✨️

اگر بخوام خیلی خلاصه نظرم رو بگم، کتاب رو دوست داشتم و ازش لذت بردم. ولی امتیاز دادن بهش برام خیلی سخته. شاید اگه خودم نسخه‌ی چاپی رو می‌خوندم، بعضی جاها یکم حوصلم سر می‌رفت یا حتی ولش می‌کردم. ولی مدل روایت کردن هوتن شکیبا انقدر جذاب بود که منو تا آخر کتاب با خودش همراه کرد. واقعا بخش بزرگی از لذت بردنم از کتاب به خاطر همین بود.

◽️ایده‌ی کتاب واقعا خاص و جذابه. توی دنیای داستان، خودکشی عادی و شادی غیر عادیه. مردم برای پایان دادن به زندگیشون به مغازه‌ی خودکشی میان؛ مغازه‌ای که مخصوص فروش ابزار خودکشی‌ئه. از طناب گرفته تا زهرهای خاص یا حتی مشاوره‌ی انتخاب بهترین روش برای مرگ! اما ورود ناگهانیِ فرزند کوچیک خانواده، یعنی آلن، همه‌چیز رو تغییر می‌ده. آلن پر از انرژی مثبته و با روحیه‌ی شادش کم‌کم تعادل زندگی اون خانواده‌ی عجیب رو به‌هم می‌زنه.

🪄 فضاسازی کتاب خوبه و حتی می‌تونم بگم بهتر از شخصیت‌پردازیشه. از همون اول کتاب، ما رو با فضای تاریک مغازه آشنا می‌کنه و با شوخی‌های تلخی که با مرگ و خودکشی می‌کنه ما رو با خودش همراه می‌کنه. از همون اول، کتاب بهمون نشون می‌ده که توی اون دنیا، شادی یه چیز غیر عادیه و دیالوگِ "پسر من می‌خنده؟ نخیر خانم، فقط داره شکلک در می‌آره. آخه چه دلیلی داره تو این دنیای نکبت لبخند بزنه؟ من که شاخ در می‌آرم اگه همچین چیزی ببینم. سابقه نداشته تو خونواده‌ی تواچ کسی لبخند بزنه." برام خیلی به یادموندنی بود. 
کتاب کم‌کم ما رو با این مغازه و روش‌هایی که برای خودکشی ارائه می‌ده همراه می‌کنه و با آدم‌هایی که به این مغازه مراجعه می‌کنن، ما مغازه رو می‌شناسیم و من اینو دوست داشتم.

👤 شخصیت‌‌پردازی کتاب خیلی عمیق نیست، مخصوصا برای شخصیت‌های فرعی. اما به نظرم تا حدودی منطقی بود چون بیشترِ اون شخصیت‌ها فقط برای انجام یه کار میان و می‌رن؛ عملا رهگذرهایی هستن که قرار نیست توی ذهنمون بمونن. 
چیز دیگه‌ای که راجع به کرکترها دوست داشتم، انتخاب اسمشون بود. اینکه اسم‌ها توی خانواده تواچ به یه سری از افراد سرشناس توی تاریخ اشاره می‌کرد که همه‌شون به نحوی خودکشی کردن واقعا به تم داستان و خانواده‌ی تواچ می‌خورد. (مثلا حتی میشیما توی کتاب روش موردعلاقه‌ش برای خودکشی هاراکیری بود و یوکیو میشیما به روش هاراکیری خودکشی کرده!)

طنز سیاه کتاب هم یکی از بخش‌های مورد علاقه‌م بود و از همون صفحه‌های اول کتاب خودشو نشون می‌ده. بعضی از جمله‌ها واقعا بامزه بودن و حتی گاهی باعث می‌شدن بلند بخندم. این شوخی‌های تلخ، با فضای افسرده و تاریک داستان، یه جور تعادل ایجاد می‌کردن.

📝 روند داستان رو اگر بخوام خیلی خیلی کلی بهش نگاه کنم، می‌شه گفت خوب و جذاب بود. من این کم‌کم آشنا شدن با مغازه و تغییر به خاطر آلن و روحیه‌ی شادش رو دوست داشتم ولی خب از اواسط کتاب به بعد یکم این روند جذاب افت کرد و یه‌جاهایی می‌تونست قوی‌تر و منسجم‌تر باشه ولی در کل بد نبود.

و اما پایان کتاب... کاملا شوکه‌کننده بود. من بیشتر از اینکه ناراحت یا عصبی بشم، مات و مبهوت مونده بودم. اون پایان، انگار همه‌ی چیزی که تا اون لحظه از شخصیت آلن شناخته بودیم رو زیر سوال برد! پایان کتاب از نظر من غیرمنطقی بود و تا حدی تم کلی کتاب رو خراب کرد. ولی بعدش که یه‌سری تحلیل خوندم، به این فکر افتادم شاید نویسنده عمدا این‌طور تمومش کرده و خواسته یه شوخی آخر باهامون بکنه. که هرکسی، بسته به طرز فکرش، پایان خودش رو بسازه. اینکه چی واقعی بود و چی نه، شاید به مدل فکر کردن خودمون و جوری که شخصیت آلن رو شناختیم بستگی داره.

در کل مغازه‌ی خودکشی، کتابیه با یه ایده‌ی جذاب و فضایی متفاوت. و با طنز تلخش سعی می‌‌کنه یه واقعیت تلخ رو به زبون شوخی بیان کنه. با اینکه یه سری ضعف‌ها داره ولی به نظرم کتابی هست که ارزش یک‌بار خوندن رو داره و اصلا جوری که بعضیا می‌گن "زرد" نیست! 

پ.ن خیلی امتیاز دادن بهش برام سخت بود و بین ۳.۵ و ۳ مونده بودم و سعی کردم بدون در نظر گرفتن اون تجربه‌ی خوب صوتی گوش دادنش بهش نگاه کنم و امتیاز بدم و در نهایت امتیازم بهش ۳ شد.
      

12

محبوبه احمدی

محبوبه احمدی

10 ساعت پیش

        در کتابخانه قدم می‌زدم که این کتاب،در یکی از قفسه های ردیف دوم همان بخش موردعلاقه ی من در کتابخانه،با اسم جالبی که داشت نظرم را جلب کرد 
از همان خط اول داستان،معلوم می‌شود که سلوچ،شوهر مرگان،او و سه بچه ی خود را رها کرده و به ناکجا آباد می‌رود.از نظر بنده هدف داستان نشان‌دهنده این بود که یک مادر برای زندگی فرزندانش چقدر نقش دارد و پدر نیز هم.
کتاب با کلمات ثقیلی نوشته شده بود و طرز نوشتن آقای دولت آبادی،متفاوت از کتاب‌هایی بود که تا الان خواندم و واقعا هم نظرم را جلب کرد تا کتاب کلیدر از این آقای محترم را بعنوان کتاب بعدی خود،انتخاب کنم.
یکی از چیزهایی که نظرم را جلب کرد اسم های ابراو،مرگان،سلوچ و مکانی که در آن زندگی می‌کردند یعنی زمینج بود.پس شروع به تحقیق درباره ی اسم ها کردم که پیشنهاد می‌کنم حتما شماهم در این باره بخوانید.
راستش اگر نظر قلبی خودم را بخواهید(این بند بخشی از داستان را فاش می‌کند)خیلی دوست داشتم که آن عشق کم‌سوی هاجر و مراد،پسر صنم،شعله‌ور بشود ولی متاسفانه نویسنده به گونه‌ای دیگر صلاح دید که البته پشت خودش هم نکته‌هایی بود که قابل تعمل و اندیشیدن بود.
این کتاب را به سنین کم پیشنهاد نمی‌دهم چون حرفای صریح داخلش وجود دارد.از نظر خودم برای کسانی که اولویت اول زندگی خودشان مادرشان است،این کتاب می‌تواند یک یادآوری‌ای باشد که نقش آنها در زندگی چقدر سنگین و زیباست.
در کل این کتاب،از نظر بنده، کتابی گیرا بود که واقعا از خواندنش لذت بردم.
      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

6

راضیه بابایی

راضیه بابایی

10 ساعت پیش

16

ساخت کتابخانۀ مجازی

ساخت کتابخانۀ مجازی

لیست کتاب‌های متنوع

لیست کتاب‌های متنوع

ثبت تاریخچۀ مطالعه

ثبت تاریخچۀ مطالعه

امتیاز دادن به کتاب‌ها

امتیاز دادن به کتاب‌ها

باشگاه کتابخوانی

باشگاه کتابخوانی

بهخوان؛برای نویسندگان

با در دست گرفتن صفحۀ خود می‌توانید بلافاصله از یادداشت‌هایی که روی کتاب‌هایتان نوشته می‌شود، مطلع شوید و با خوانندگان ارتباط برقرار کنید.

مشاهدۀ بیشتر

بهخوان؛برای ناشران

با در دست گرفتن صفحۀ نشرتان، کتاب‌های در آستانۀ انتشار خود را پیش چشم خوانندگان قرار دهید و اطلاعات کتاب‌های خود را ویرایش کنید.

مشاهدۀ بیشتر

چرا بهخوان؟

کتاب بعدیتان را
       پیدا کنید.
کتاب بعدیتان را
       پیدا کنید.
بدانید دوستانتان
      چه می‌خوانند.
بدانید دوستانتان
      چه می‌خوانند.
کتابخانۀ خود
       را بسازید.
کتابخانۀ خود
       را بسازید.