علی عقیلی نسب

@aghili

52 دنبال شده

201 دنبال کننده

                      اگر از تو درباره غزه پرسیدند...
بگو به آنها در آنجا شهیدی است
که شهیدی آن را حمل می کند
و شهیدی از وی عکس میگیرد
و شهیدی او را بدرقه می کند
وشهیدی بر وی نماز می خواند

محمود درویش
                    
گزارش سالانه بهخوان

یادداشت‌ها

نمایش همه
                بسم الله الرحمن الرحیم

((ساحره سرگردان)) مجموعه‌ای از ده داستان کوتاه است که نُه داستان آن نگاهی هستند به جنبه‌های تاریک عشق: فقدان، عشق یک‌طرفه، مرگ، اسارت و...
اما داستان ((غرب اکتبر)) برای من نامفهوم‌ترین داستان بود. هر چه تلاش کردم مضمون آن را درک نکردم. علت آن نمادگرایی شدید نویسنده است که در اغلب داستان‌ها حضور داشت. اما ترکیب آن با رئالیسم جادویی در این داستان، درک آن را دشوار کرده بود.
بر خلاف تصور کسانی که آشنایی مختصری با بردبری دارند، وی علمی_تخیلی‌نویس نیست و طبق گفته خودش، فارنهایت ۴۵۱ تنها اثر علمی_تخیلی او است. 
از بین داستان‌های مجموعه فقط دو داستان در سبک علمی تخیلی نوشته شدند و چهار داستان رئال و چهار داستان دیگر رئالیسم جادویی بودند. 
بهترین داستان مجموعه، اولین آن‌‌ها، تقسیم طولانی بود. داستانی در سبک واقع‌گرایانه و با مضمون عشق و فقدان. این داستان چنان در عین اختصار گیرا بود که مرا تا آخر این مجموعه به دنبال نظیر آن کشاند، اما دریغ از مشابهی. با این حال باقی داستان‌ها ارزش خواندن دارند.
        
                بسم الله الرحمن الرحیم 

عنوان این کتاب می‌توانست مقبره یا بنای یادبودِ(یا به قول استاد دهخدا"گورگاهِ") سرباز گمنام باشد: کسی که در جنگ کشته می‌شود اما جسدش باقی نمی‌ماند و اثری از او در دست نیست. برایش صورت قبر یا مقبره‌ای می‌سازند، اما خالی از جسد و پر از یاد سرباز وطن.
ص ۱۱ کتاب

در این روزها که جستارنویسی_و اخیراََ جستارهای درمورد کتاب_ به شکل افراطی‌ رواج یافته، احمد اخوت جزو معدود کسانی است که هر مجموعه جستاری که منتشر کند، چشم بسته می‌خرم. 
کتاب نقش‌هایی به یاد، اولین کتاب از مجموعه زندگی‌نگاره‌های نشر گمان است. او مولف و مترجم چهار کتاب از این مجموعه است_نقش‌هایی به یاد، خاطرات کتابی، همزادهای بورخس و اطلس_ 
در این کتاب نویسنده سراغ یکی از مباحث کم‌تر پرداخته شده ادبیات، یعنی خاطره‌نویسی، رفته است.
وی در شش بخش به این مسئله پرداخته:

۱_مبانی نظری
نویسنده در این بخش سعی می‌کند جواب سوالات زیر را بدهد:
خاطره‌نویسی چیست؟ چند نوع دارد؟ چرا باید خاطره نوشت؟ خاطره چه نسبتی با غم غربت(نوستالژی) دارد؟ خاطره‌نویسی چه نقشی در زندگی دارد؟ و...
نمی‌گویم اخوت پاسخ کاملی به همه این سوال‌ها داده است. چگونه می‌شود در ادبیات که مبحثی نسبی است، جواب قطعی پیدا کرد؟‌ و اگر هم چنین چیزی ممکن بود، سبک اخوت پاسخ دادن با گزاره‌های صرفا علمی و خشک نیست، بلکه آمیزه‌ای است از علم و_در اینجا_ خاطره.
 با این حال، می‌توان گفت پاسخ‌های نویسنده، از بهترین جواب‌های موجود است.

۲_خاطره سخن بگو
حالا که با مبانی نظری خاطره‌نویسی آشنا شدیم، پای سخن چند تن از بهترین خاطره‌گویان تاریخ ادبیات می‌نشینیم. خاطرات گرترود استاین از فرانسه اشغالی در جنگ جهانی دوم، خاطراتی که غذاهای مختلف در ذهن آلیس بی. تُکلاس زنده می‌کرد، خاطرات اخوت از گشتن در اصفهان به دنبال اماکنی که صادق هدایت در آن‌ها پا گذاشته، یادهایی که دفتر تلفن در ذهن نویسنده زنده می‌کند و در نهایت، خاطرات آنا آخماتووا از آمادئو مودیلیانی.

۳_خاطرات کتابی
هر چند این فصل با کتاب دیگری از نویسنده هم‌نام است، اما این دو هم‌پوشانی محتواییِ زیادی ندارند. 
اخوت در ابتدا در یک جستار ده نوع خاطرات کتابی را برمی‌شمارد و سپس چند خاطره کتابی که هر کدام در یکی از این سبک‌ها نوشته شده، ذکر می‌کند.

۴_یادداشت‌نویسی
یادداشت‌نویسی یکی دیگر از بخش‌های مهم ادبیات است که بسیاری از نویسندگان بزرگ_چنانچه در جستار کتابچه‌ی نویسنده اشاره شده_ از آن استفاده می‌کردند.
این موضوع رابطه نزدیکی با خاطره‌نویسی دارد.‌ 
در ابتدا دو جستار به نام درباره‌ی یادداشت‌نویسی آمده که خاطرات یادداشت‌نویسی دو نویسنده آمریکایی،‌ جون دیدیون و سارا جرارد، است. سپس به مسئله تقویم‌نویسی_نوشتن در تقویم_ که نوعی یادداشت نویسی است پرداخته می‌شود و در جستار یکی مانده به آخر در باب رمز و راز یادداشت‌ها بحث می‌شود.

۵_عکس و خاطره
درباره خاطراتی است که عکس‌ها در ذهن ما زنده می‌کنند.‌
ضعیف‌ترین بخش کتاب همین است‌ و به جز دو جستارِ عکس و مرگ از کریستیان متز و عکس و غم غربت از سوزان سانتاگ، باقی جستارها چندان جالب نیستند.

۶_بررسی کتاب
این بخش دو جستار دارد که یکی به بررسی کتابِ جشن بیکران از همینگوی_کتابی که در فصل‌های سابق بارها به آن اشاره می‌شود و به اعتقاد اخوت، بهترین کتاب همینگوی است_ می‌پردازد. کتاب خاطرات همینگوی از زندگی‌اش در پاریس. البته اصطلاح بررسی شاید نامناسب باشد. این جستار نوعی خاطره‌بازی با این کتاب خاطرات است.
جستار دیگر به خاطراتی از صادق هدایت و برخی از نوشته‌هایش می‌پردازد.

بعد از تجربه بی‌گاه جویس در تعطیلات، کتاب نقش‌هایی به یاد تجربه شیرینی بود که تمام لحظات خواندنِ خاطرات کتابی را به یادم آورد. به امید خواندن بیشتر از احمد اخوت.
        
                بسم الله الرحمن الرحیم 

در دوره‌ای که هیتلر در آلمان به قدرت رسیده و دنیا در معرض دومین جنگ جهانی است، فرانسه جولانگاه تفکرات و احزاب سیاسی مختلفی است که مانع هر نوع همبستگی برای رفع خطر پیشِ رو است. 
ژان بلومار، بورژوازاده‌ای که در ابتدا شیفته سوسالیسم و قشر کارگر است و به این خاطر زندگی بورژوازی خود را کنار می‌گذارد، اکنون به مرحله شک فلسفی شدیدی رسیده که آیا حق دارد در مورد خون دیگران قضاوت کند یا نه؟ شکی که مانع او برای جلوگیری از جنگ پیش رو است. در این میان هلن، شخصیت اصلی داستان، عاشق ژان می‌شود و وضعیت بحرانی‌ای برای خودش و ژان به وجود می‌آورد...

دوبووار نویسنده‌ای است که بسیاری آغاز جنبش فمینیسم را به او نسبت می‌دهند، در دومین کتابش به اهمیت زنان در سیاست و جنگ می‌پردازد. وجهه شخصی و اجتماعی هلن و واکنش مردان نسبت به این دو وجهه، مرکز توجه داستان است

دوبووار به شکل بی‌قیدانه‌ای از روایت استفاده می‌کند. راوی داستان ما مدام در حال تغییر از سوم شخص به اول شخص است و گاهی بعد از هر یک جمله روای عوض می‌شود. استفاده از این سبک روایت باعث تند شدن ریتم داستان شده و به جذابیت آن افزوده.

توصیفات و فضاسازی بسیار مناسب و در راستای داستان است. بسته به احوال شخصیت‌ها و اتفاقات، فضا تغییر می‌کند و از بهترین بخش‌های داستان، توصیف فضای پاریس هنگام جنگ است.

برخی دیالوگ‌ها و افکار شخصیت‌ها به شعار نزدیک می‌شوند. اما دوبووار آنقدر خوب فضای سیاسی فرانسه آن دوران را ترسیم کرده که این شعارها سبب ضعف داستان نشده و خلاف منطق داستان نیستند.
البته مشکلی که دیالوگ‌ها دارند، که حدس می‌زنم مشکل ترجمه باشد، عدم تمایز بین زبان معیار و عامیانه است. البته این تا حدودی به مشکل شخصیت‌پردازی نیز برمی‌گردد که اشکال اصلی کتاب است. شخصیت‌ها به تناسب فرد مقابل و وضعیت روحی خودشان، زبان دیالوگ‌هایشان تغییر می‌کند. اما آنقدر خوب پرداخته نشده‌اند که دیالوگ‌ها متناسب با شخصیت بشوند. اشکال در شخصیت‌پردازی موجب شده عشق هلن و ژان گاهی مصنوعی جلوه کند. همچنین علاقه عجیب دنیس به مارسل و رفتار خشک و سرد مارسل و...

در مجموع کتاب خوبی بود برای اینکه رغبت پیدا کنم باقی آثار دبووار را بخوانم و با توجه به اینکه از جهت زمانی هم دومین کتاب او است_اولین کتابش ترجمه نشده_ پیشنهادم این است که خواندن آثار این نویسنده را از این کتاب شروع کنید.
        
                بسم الله الرحمن الرحیم 

این روزها بی‌حوصله‌تر از این حرف‌هایم که بخواهم یادداشت‌های طولانی بنویسم و به همین علت برای خلاصه داستان و مقدمات اینچنینیِ یادداشت‌های رسمی، شما را ارجاع می‌دهم به یادداشت دوست عزیز، آقای سید محمد بهروزنژاد. 
فقط چند نکته‌ای را در مورد ضعف‌های داستان متوجه شدم و در دیگر یادداشت‌ها ندیدم، به همین دلیل به بیان آن‌ها اکتفا می‌کنم‌:

۱_منطق رفتاری مخدوش
 رمان‌های نوجوان منطق خاص خود را دارند و حتی منطق رفتارهای شخصیت‌هایشان با رمان‌های بزرگ‌سال متفاوت است. برای مثال رفتار چارلی در کتاب چارلی و کارخانه شکلات‌سازی آنقدر از نظر سازندگان فیلم غریب بود که برخی از رفتارهایش را تغییر دادند. اما وقتی نویسنده‌ای مثل رولد دال چنین رفتاری برای چارلی ترسیم می‌کند، پیش از آن شخصیت‌پردازی درستی انجام داده که باعث می‌شود چنین رفتاری را از چنین شخصیتی بپذیریم، هر چند با آن موافق نباشیم. ولی سیامک گلشیری راوی داستان را با شخصیت‌پردازیِ ضعیف و گنگی در دل داستان قرار می‌دهد و وقتی رفتارهای شخصیت_برای مثال ترسیدن‌ها و نترسیدن‌هایش_ را می‌‌خوانیم، پذیرشی از جانب ما صورت نمی‌گیرد و توانایی درک شخصیت را در خود نمی‌یابیم.
۲_جزئیات اضافه
از بین نویسندگانی که آثارشان را مطالعه کردم، یو نسبو بیشتر از دیگران به استفاده از جزئیات پرداخته است. البته منظور من، استفاده و تاثیر مستقیم در اصل داستان است و الا دیگر نویسندگان به صورت پنهان استفاده زیادی از جزئیات دارند. اما من نه به استفاده افراطی یو نسبو از جزئیات در داستان‌هایش علاقه‌مندم و نه به جزئیات بی‌استفاده در مانند این کتاب. دیالوگ‌ها و توضیحات اضافی در داستان آنقدر زیاد است که خواننده را مجاب می‌کند آن‌ها را جزو ضعف‌های داستان بشمارد.
۳_تکرارهای بی‌هدف
 استفاده از تکرار، بدون آسیب زدن به اثر هنری، کاری است بسیار دشوار که احتمالا عده کمی از عهده آن برآمده‌اند. اما در این کتاب ما شاهد تکرار چند بخش از داستان هستیم که هیچ کمکی به داستان نمی‌کند. مثلا چندین بار یکی از شخصیت‌ها چیزی زیر لب می‌گوید و شخصیت اول نمی‌شنود. این کار ذره‌ای به داستان کمک نکرده است و به آن لطمه زده است.
۴_توصیفات ضعیف
 کتاب‌های ژانر وحشت معمولا توأم با دلهره پیش از اتفاقِ اصلی داستان هستند. چیزی که آقای گلشیری خوب آن را انجام داده است. اما وقتی به اصل قصه و بخش ترسناک ماجرا می‌رسیم، توصیفات خیلی سطحی و گذرا بیان می‌شوند و حس وحشت و ترس را در دل مخاطب ایجاد نمی‌کنند.
۵_ضرب‌آهنگ نامناسب
انتخاب ضرب‌آهنگ از چیزهایی است که بنا بر اصل داستان متفاوت است. نمی‌شود گفت مطلقا ضرب‌آهنگ تند یا کند خوب است و حتی نمی‌شود گفت یک داستان باید یک ضرب‌آهنگ داشته باشد. ضرب‌آهنگ این داستان ثابت است و به نظرم خوب انتخاب نشده. مثلا در جایی که داریم به بخش ترسناک ماجرا می‌رسیم آنقدر ضرب‌آهنگ کتاب از ابتدا تند بوده که نمی‌توانیم احساس درست را در آن لحظه دریافت کنیم.

در پایان، این اثر آقای گلشیری را چندان جالب ندیدم. نه برای خودم و نه برای نوجوانان. با این حال ایشان در جلد اول مجموعه خون‌آشام توانایی بالایی در نوشتن ژانر وحشت از خود نشان دادند که درباره‌اش خواهم نوشت، اگر شد.
        
                بسم الله الرحمن الرحیم 

باندینی مخلوقی است باشکوه، و برای کشف دوباره او هنوز زمان باقی است.
ضمیمه‌ی ادبی تایمز، کتاب از غبار بپرس، ترجمه بابک تبرایی(نشر چشمه)، ص ۲۸۱(نسخه الکترونیک)

منتقد معروفی به نام مولر داستان کوتاهی از آرتورو باندینیِ بیست و یک ساله چاپ می‌کند و باعث معروفیت او می‌شود. آرتورو که پادوی هتل بود، از این کار استعفا می‌دهد و بعد از مدتی که تمام پولی که از داستانش به دست آورده بود را خرج می‌کند، وارد هالیوود می‌شود تا فیلم‌نامه بنویسد. اما بعد از مدتی از هالیوود متنفر می‌شود. نفرتی که فانته نیز در تمام روزهای حضورش در هالیوود حس کرده بود. 

آرتورو در بخشی از رویاهای بانکرهیل می‌گوید: ((هنوز نصف صفحه اول را هم نخوانده بودم که موهایم سیخ شد. اواسط صفحه دوم مجبور شدم فیلم‌نامه را کنار بگذارم و نرده‌ی ایوان را بچسبم.))
گویا این جمله توصیف احساسات فانته از فیلم‌نامه‌های هالیوود است که از زبان شخصیت دوم خودش نقل شده است.

در طول حیات فانته، مجموعا شش اثر از او چاپ شد که رویاهای بانکرهیل آخرین آن‌ها بود. البته تفاوت این کتاب با پنج‌تای دیگر این بود که فانته، به دلیل نابینایی در اثر دیابت، آن را به همسرش دیکته کرده است. این رمان که آخرین کتاب فانته و همچنین آرتورو باندینی است، چهل و سه سال بعد از انتشار از غبار بپرس_سومین کتاب مجموعه باندینی_ منتشر شد. با وجود این فاصله زمانی، روحیات باندینی همان روحیاتی است که در سه کتاب دیگر است. این مهم‌ترین نشانه‌ی قدرت قلم فانته و شباهت بالای باندینی به خود او است.
تفاوت این باندینی نسبت به سه کتاب دیگر، آمریکایی‌تر شدن او. است. شخصیتی که همیشه به خاطر ایتالیایی‌ بودن انگار مرزی نامرئی با آمریکایی‌ها داشت، در اینجا این مرز را از دست می‌دهد و تبدیل به شخصیتی کاملا آمریکایی می‌شود. شاید این تنها ضعف کتاب است که آن را غیرواقعی جلوه می‌کند. چرا که رفتار آمریکایی‌ها با غیرآمریکایی‌ها در آن دوره نژادپرستانه بود ولی در این کتاب، این رفتارها کم‌ترند.
        
                بسم الله الرحمن الرحیم 

...امیدوارم از اول سال رمان جدیدم را شروع کنم. فعلا دارم طرح کلی‌اش را می‌نویسم که کار شدیدا اعصاب‌خرد کنی است. اسم کتاب را گذاشته‌ام از غبار روی جاده بپرس[۱] و داستانش در پس‌زمینه‌ای از لس آنجلس می‌گذرد(اما به هالیوود ربطی ندارد). داستان دختری است که دوستش داشتم اما او کس دیگری را دوست داشت که با نوبه‌ی خود از دختره متنفر بود... کتابی [است] مثل پای‌بندی‌های انسانی[۲] اما همراه با طنز و حسرت.
بخشی از نامه جان فانته به پسرعمویش، به نقل از پیوست‌های ترجمه از غبار بپرس، نشر چشمه، ص ۲۶۶ و ۲۶۷(نسخه الکترونیک)

بوکوفسکی در مقدمه از غبار بپرس درباره فانته می‌نویسد: سبک کلام و سبک زندگی فانته عین هَمَن؛ قوی، خوب و گرم. 
در تمام چهار کتابی که از فانته خواندم این جمله بوکوفسکی صادق بود. فانته به هنرمندانه‌ترین شکل چهار بخش از زندگی‌اش را روایت می‌کند. بخش‌هایی که با تمام تفاوت‌ها، یک نقطه مشترک دارند: آرتورو باندینی!

قصد نظر دادن نسبت به این شاهکار فانته را ندارم و به جای آن یادداشت کوتاه یکی از خوانندگان کتاب که در سایت آمازون منتشر کرده است را می‌آورم. معتقدم که با کم‌ترین کلمات، بهترین یادداشت ممکن را نوشته است:
دوازده سال پیش مقاله‌ای در لس‌آنجلس تایمز خواندم که در آن از موفق‌ترین نویسندگان آمریکایی خواسته شده بود تا از ده اثر محبوب‌شان در ادبیات آمریکایی قرن بیستم نام ببرند. از غبار بپرس جان فانته تنها اثری بود که در همه فهرست‌های ده اثر محبوب حضور داشت. از آن زمان من از غبار بپرس را دو بار و همه کتاب‌های آقای فانته را هم به همراهش خوانده‌ام. نکته‌ی جالب این است که از غبار بپرس شش سال قبل از ناتوردشت[۳] جی. دی. سلینجر چاپ شده است، اما شباهت‌های میان هولدن کالفیلد و آرتورو باندینی شگرف‌اند. تفاوت‌شان هم در این‌جاست که آرتورو حتی بیشتر از هولدن تابع امیال آنی‌اش است_اگر چنین چیزی ممکن باشد_ و همچنین تماما آمریکایی است. دلت می‌خواهد آرتورو را دلداری بدهی و هم‌زمان به خاطر نفهمی‌اش یکی بخوابانی توی گوشش! متاسفانه جان فانته آنقدر عمر نکرد که شاهد احیای اثرش باشد، ولی انتشارات بلک‌اسپرو از او یک ستاره ادبی ساخته است. وقت خواندن این کتاب با صدای بلند خواهید خندید و در آغوشش خواهید گرفت.  قول می‌دهم.
یادداشت تِری اِی. گرین بر کتاب در سایت آمازون. به نقل از پیوست‌های ترجمه از غبار بپرس، نشر چشمه، ص ۲۶۲ و ۲۶۳(نسخه الکترونیک)

نکته‌ای که در پایان می‌خواستم اضافه کنم نسبت به مقایسه دو ترجمه اثر بود. من کتاب را با ترجمه شکاری از نشر افق خواندم و چند صفحه اولیه آن را با ترجمه بابک تبرایی، که نشر چشمه منتشر کرده است، مقایسه کردم. ترجمه تبرایی به زبان محاوره‌ای است و ترجمه شکاری به زبان معیار. هر کدام از دو ترجمه امتیازات خاص خود را دارد و فقط زمانی می‌توانم قضاوت نهایی را انجام دهم که ترجمه تبرایی را کامل بخوانم. با این حال گمان‌ام بر این است ترجمه شکاری، بهتر داستان را به فارسی برگردانده. البته گمان ضعیفی است.
امتیازی که باعث شد بعد از خواندن ترجمه شکاری، نسخه الکترونیک ترجمه تبرایی را بخرم، توضیحات ابتدا و انتهای کتاب بود که در یادداشتم از سه تکه آن نقل قول کردم. ابتدای این ترجمه، علاوه بر مقدمه مترجم، مقدمه بوکوفسکی و مختصری از زندگی نویسنده و آثار داستانی و فیلم‌نامه‌ای او آمده است. در بخش پایانی هم توضیحاتی درباره کتاب، نامه‌های فانته در مورد این رمان و چند نقد از برخی چهره‌های شناخته شده در جامعه‌ی داستان‌خوان آمریکا آورده شده است.



۱_نام کتاب از دیالوگی در رمان پان از کنوت هامسون برداشته شده است: آن یکی دختر را مثل برده، مثل جنون‌زده‌ها و مثل یک گدا دوست داشت. چرا؟ از غبار روی جاده بپرس و از برگ‌های فروافتاده. از خدای اسرارآمیزِ زندگی بپرس؛ چرا که هیچ‌کس دلیل این چیزها را نمی‌داند.
۲_شاهکار سامرست موام که در ایران به اسم پیرامون اسارت بشری هم می‌شناسیمش.
۳_اشتباهی از طرف نوسینده یادداشت. چرا که از غبار بپرس در سال ۱۹۳۹ و ناتور دشت در ۱۹۵۱ چاپ شده‌اند و فاصله بین انتشارشان دوازده سال است.
        
                بسم الله الرحمن الرحیم 

آرتورو باندینی، نوجوان ۱۸ساله‌ای که چندین کار را امتحان می‌کند و تقریبا از همه آن‌ها استعفا می‌دهد یا اخراج می‌شود. او در لس آنجلس، به همراه مادر و خواهرش زندگی می‌کند و دایی‌ای پولدار دارد که هوای خانواده‌ی آرتورو را دارد. آرتورو شیفته کتاب های فلسفی است. البته او آن‌ها را نمی‌فهمد و به نظرش ملال‌آورند، ولی برای اینکه خودش را نابغه جلوه دهد این کتاب‌ها را می‌خواند‌.

جاده‌ی لس آنجلس در سال ۱۹۳۶ نوشته شده است‌. اولین کتابی است که فانته نوشته است، اما فانته برای انتشارش اقدامی نکرد و این کتاب بعد از مرگ او در میان دست‌نوشته‌هایش پیدا شد و در سال ۱۹۸۵ به چاپ رسید. 
جاده‌ی لس آنجلس از جهت زمان داستان دومین کتاب مجموعه باندینی است. اما چنانچه در یادداشت تا بهار صبر کن باندینی گفتم، این کتاب‌ها با هم ارتباطی ندارند. مثلا آرتورو در تا بهار صبر کن با پدر، مادر و دو برادرش در شهر کوچکی در ایالت کلرادو زندگی می‌کنند ولی در جاده‌ی لس آنجلس پدرش مرده است و با مادر و خواهرش ساکن لس آنجلس است.

آرتورو در اینجا همان آرتوروی در تا بهار صبر کن است. همانقدر متنفر از مذهب و مذهبی‌ها_که در این کتاب مادر و خواهرش نماینده آن‌ها هستند_ همانقدر عاشق قدرت و همانقدر بیزار از دایی‌اش که از نظر آرتورو آدم پولدار کودنی است. اما احساسات آرتورو آنقدر که در تا بهار صبر کن متغیر هستند، در اینجا تغییر چندانی ندارند و طبیعتا کم‌تر واقعی‌اند. با این حال وقتی احساسات طغیان‌گرانه و عاصیانه آرتورو با قلم فانته روایت می‌شوند، شاهد توصیفاتی فوق‌العاده از ناامیدی بشر از تمدن هستیم. ناامیدی‌ای که در آثار نیچه و چندین فیلسوف از فلاسفه غرب ظاهر شده و آرتورو به آن‌ها باور دارد و صراحتا آن‌ها را فریاد می‌زند. البته در برخی موارد و بدون نیاز به آن‌ها برای تحقیر شخص مقابل آن‌ها را می‌گوید. او حتی جهان‌بینی هیتلر را می‌ستاید ولی سرانجام متوجه می‌شود که در این کتاب‌ها هیچ چیزی برای روح خسته‌اش وجود ندارد. او در نهایت به ادبیات رو می‌آورد و شروع به نوشتن داستان می‌کند. 
با توجه به اینکه باندینی شخصیت دوم فانته است، می‌توان گفت جاده‌ی لس آنجلس شروع دوره داستان‌نویسی فانته را روایت می‌کند. دوره‌ای که همراه با شکست‌ها و ناامیدی‌ها از ضعف داستان‌هایش همراه است و باندینی را تا مرز سرخوردگی می‌برد. 
با وجود اینکه کتاب جاده‌ی لس‌آنجلس موضوع جذاب‌تری را دنبال می‌کند، اما کتاب ضعیف‌تر از تا بهار صبر کن است. نمی‌دانم علت اینکه فانته این کتاب را منتشر نکرد چیست، ولی به عنوان اولین رمان به نظرم اصلا کتاب ضعیفی نیست و اتفاقا نشان‌دهنده نبوغ فانته است. نبوغی که در شخصیت باندینی نیز دو به چشم می‌خورد.

ترجمه کتاب در دو_سه فصل اول گاهی به زبان معیار و گاهی به زبان محاوره‌ای است و باعث ضعف ترجمه شده ولی در ادامه کاملا به زبان معیار ترجمه شده و اشکالات ترجمه اول کتاب دیگر به چشم نمی‌خورند
        
                بسم الله الرحمن الرحیم 

تا بهار صبر کن باندینی، دومین کتابی است که فانته نوشته است اما اولین کتابی منتشر شده او است. پیش از این او کتاب جاده لس‌آنجلس را نوشته بود که بعد از مرگش در میان دستنوشته‌هایش پیدا شد و در سال ۱۹۸۵ به چاپ رسید.
کتاب تا بهار صبر کن باندینی، از جهت زمان داستان اولین کتاب مجموعه باندینی است. 
البته چهار کتابی که با محوریت باندینی نوشته شده‌اند ارتباطی با هم ندارند و هر کدام، با تم‌های مشترک، یک زندگی‌نامه‌ی متفاوت از دیگری برای شخصیتی واحد هستند. در نتیجه تفاوتی ندارد که از کدام کتاب شروع شود. اما پیشنهاد من خواندن آن‌ها به ترتیب نوشته شدن‌شان است.

آرتورو باندینی دوازده، یا چهارده ساله[۱]، همراه با پدر، مادر و دو برادر کوچک‌ترش در شهر کوچکی از ایالت کلرادو آمریکا زندگی فقیرانه‌ای دارد. او ایتالیایی‌تبار است و به دلیل احساسات نوجوانانه‌اش او را از نام و نام خانوادگی‌اش، محل زندگی‌اش، تبارش، صورت کک‌مکی‌اش و... بیزار است.
او عاشق قدرت است و به خاطر مهربانی مذهبی مادرش، که آرتورو از آن تعبیر ضعف می‌کند، از او بیزار است. پدرش را به خاطر قوی بودن دوست دارد و از مذهب و دو برادرش متنفر است. ولی مانند تمام نوجوانان او احساسات متغیری دارد. گاهی به خاطر ترحم به مادرش علاقه‌مند می‌شود و همیشه به خاطر ترس از مرگ و جهنم به سراغ کشیش می‌رود تا اعتراف کند. 
احساسات آرتورو نسبت به آنچه گفته شد و نسبت به مسائل دیگری مانند مرگ یکی از دوستان یا کشتن یک مرغ و... تقریبا غالب داستان را شکل می‌دهد.
بخش‌هایی که به آرتورو پرداخته نمی شود، مثل تکه‌های مربوط به اسوو یا ماریا، در واقع مقدمه‌ای هستند برای نشان دادن وفاداری آرتورو به خانواده‌اش_با وجود نفرت از تبار ایتالیایی‌ش_ 
داستان تقریبا بدون پیرنگ و جذابیت خاصی است و توانایی فانته در روایت احساسات و توصیفات، باعث جذابیت آن شده است.
احتمالا اگر قرار بود این داستان مانند خاطره‌ای گذرا و بدون این نوع بیان تعریف بشود، داستانی پوچ و بی‌ارزش می‌شد.

بعضی احساسات آرتورو ما را یاد هولدن کالفیلد می‌اندازند. هر چند فانته در تا بهار صبر کن باندینی، هنوز مسیری که سلینجر در ادبیات طی کرده بود را نرفته بود و یک سال بعد و در از غبار بپرس به سطح هم‌تراز ناتوردشت از جهت فنی رسید.
خود سلینجر هم در داستان کوتاه من خُلم، که روایت آخرین شب هولدن در مدرسه است و قبل از ناتور دشت نوشته شده، همچنان قلمی خام و حتی ضعیف‌تر از همین اثر فانته دارد. اما در ناتور دشت پیشرفت زیادی کرد.

آرتورو باندینی را شخصیت دوم فانته می‌دانند. چرا که هر دو ایتالیی‌تبارهای ساکن کلرادو بودند و زندگی فقیرانه‌ای داشتند و ادامه داستان زندگی فانته نیز ماننده ادامه داستان‌های باندینی است، چنانکه در جاده لس‌آنجلس و دیگر کتاب‌ها خواهد آمد.
با اینکه از غبار بپرس را بهترین کار فانته می‌دانند، اما خود او در نامه‌ای به پسرعمویش برای بیان احساسش نسبت به دو کتاب اولش این اینچنین می‌نویسد:
از نامه‌ات ممنونم، اینکه باندینی[۲] را بیشتر از از غبار بپرس دوست داری، نه شگفت‌زده‌ام کرد نه سرخورده. فکر می‌کنم از غبار بپرس بهتر از باندینی نوشته شده، ولی داستان باندینی خیلی به من نزدیک‌تر است. به همین دلیل ممکن نبود این کتاب را با همان لحن غنایی باندینی به نغمه درآورم. کتاب اول از دلم مایه می‌گرفت و دومی از سرم.[۳]

۱_دو گمان برای این تفاوت سنی که در کتاب گفته شده وجود دارد، یکی اینکه فانته اشتباه کرده است که امری بعید است. چرا که به سن آرتورو فقط در فصل اول اشاره می‌شود که کل فصل سی و چند صفحه است و بعید است در این مقدار کم فانته دچار اشتباه شده باشد. گمان دیگر این است که چون راوی دارد ناظر به اسوو باندینی، پدر آرتورو، روایت می‌کند، اسوو به دلیل حضور کم در خانه از سن دقیق فرزندانش بی‌اطلاع است، در نتیجه سن آرتورو هم متفاوت گفته شده است.
۲_کتاب تا بهار صبر کن باندینی
۳_کتاب از غبار بپرس، نشر چشمه، ترجمه بابک تبرایی، ص ۲۷۱(نسخه الکترونیک)
        
                بسم الله الرحمن الرحیم 

رینگ لاردنر در ایران نویسنده‌ای ناشناس است و معدود افرادی که او را می‌شناسند، نام او را در ناتور دشت شنیده‌اند.[۱] نشر نیلا در سال ۱۳۸۱ ترجمه محمد نجفی از سلمونی را منتشر کرد. چهار سال بعد از اینکه ترجمه ناتوردشت از این مترجم را منتشر کرده بود
یازده سال بعد از چاپ اول، در سال ۱۳۹۲ دومین چاپ این کتاب کوتاه منتشر شد و امروز با وجود گذشت ده سال از آخرین چاپ کتاب سلمونی، هنوز خبری از تجدید چاپ این کتاب نیست.

رینگ لاردنر متولد ۱۸۸۵ و تا سال ۱۹۱۶ به ستون‌نویس ورزش بود و داستان نقشی در زندگی‌اش نداشت. در همان سال کتاب You Know Me Al را منتشر کرد که ویرجینیا وولف از جمله تحسین‌کنندگان آن بود.
لاردنر بر بعضی از هم‌عصران خود مانند اسکات فیتزجرالد، ارنست همینگوی و جان اوهارا تاثیر گذاشته است. جان اوهارا درک خود از دیالوگ را به لاردنر نسبت می‌دهد.
اندرو فرگوسن، روزنامه‌نگار، در مورد لاردنر نوشته است: «رینگ لاردنر خود را عمدتاً یک ستون‌نویس ورزشی می‌دانست که قرار نبود چیزهایش دوام بیاورد، و حتی پس از انتشار اولین شاهکارش، You Know Me Al، در سال 1916، به این باور پوچ ادامه داد.»

داستان سلمونی از زبان آرایشگری به نام وایتی که به سفید برفی هم شهرت دارد روایت می‌شود. داستان در یکی از شهرهای ایالت ایلینوی آمریکا اتفاق می‌افتد. راوی برای شخصی که تازه وارد این منطقه شده است (که مشتری‌ای جدید است یا ممکن است برای استخدام آمده باشد) از فردی به نام جیم کاندل می‌گوید.
داستان به جیم کاندل می‌پردازد، شخصی بی‌احساس که ویرانی‌هایی در زندگی دیگران به بار می‌آورد، این کار صرفا برای لذت بردن آن‌ها را انجام می‌دهد، بدون اینکه کینه یا دلیل دیگری در کار باشد. سرانجام این رفتار گریبان جیم را می‌گیرد...
شخصیت راوی داستان مورد پردازش قرار نمی‌گیرد اما از صحبت‌های او در مورد کاندل می‌شود فهمید که مخالف رفتار او نیست و شخصیت جیم مورد تایید او است.
اینکه جان اواهارا می‌گوید دیالوگ را با آثار لاردنر درک کرده است، در همین کتاب سلمونی قابل مشاهده است. دیالوگ‌ها، چه صحبت‌های راوی چه دیالوگ‌های داستانی که دارد تعریف می‌کند، به شدت واقعی هستند و راوی داستان مانند هر کسی که دارد ماجرایی تعریف می‌کند، وسط ماجرای اصلی‌اش، داستان‌های فرعی و معرفی شخصیت‌های فرعی را می‌گنجاند و این شخصیت او را برای ما واقعی‌تر جلوه می‌دهد.
سلمونی، مانند دیگر آثار لاردنر زبانی طنز و کنایی دارد، زبانی که نویسندگان نسل‌های بعد آمریکا بیشتر از آن استفاده کرده‌اند و به نوعی یکی از مشخصات داستان آمریکایی شد. البته نمی‌دانم لاردنر چقدر بر نویسندگان نسل بعد آمریکا اثر گذاشته است. اما در بین هم‌عصران خود مانند همینگوی و فاکنر این زبان کم‌تر به چشم می‌خورد و زبان نویسندگان نسل سوم آمریکا بیشتر به زبان لاردنر شباهت دارد.
ترجمه محمد نجفی به زبان محاوره‌ای توانسته است حق داستان را ادا کند. احتمالا ترجمه رسمی چنین امکانی را فراهم نمی‌آورد.


۱_در ویکی‌پدیای انگلیسی ارجاعات دیگری که نویسندگان به لاردنر داده‌اند آورده شده، از جمله آن‌ها فرنی و زویی سلینجر است که هنوز آن را نخونده‌ام.
        
                بسم الله الرحمن الرحیم 

از جهت زبان شعر، نصرت رحمانی یکی از خاص‌ترین شاعران معاصر می‌باشد. کسی که زبان خیابان را به اشعارش آورد و نیما برای کتاب اولش نوشت: آن چیزهایی که در زندگی است و در شعر دیگران سایه‌ای از خود را نشان می‌دهد، در شعر شما بی‌پرده‌اند. اگر این جرأت را دیگران نپسندند برای شما عیب نیست!
نصرت رحمانی واقع‌گرایانه‌ترین روایت از دوران تاریک پس از کودتا را به نمایش می‌گذارد. خود او می‌گوید من بیش از آنکه تحت تاثیر نیما باشم، از صادق هدایت تاثیر پذیرفته‌ام.

با وجود توانایی نصرت رحمانی در شعر، نشر مروارید انتخاب خوبی برای آشنایی با شعر این شاعر نیست. 
سه اشکال اصلی گزینه اشعار نشر مروارید:
۱_ویراستاری ضعیف نشر مروارید که برخی از اشعار را غیر قابل فهم کرده
۲_انتخاب نکردن بعضی اشعار درخشان نصرت رحمانی مثل شعرهای تریاک، لوطی و نفرین شده
۳_تقطیع قصیده‌ای بلند از نصرت رحمانی و آوردن آن قطعه‌ها در قالب یک شعر مجزا، بدون توضیح اینکه این‌ها تکه‌هایی از یک قصیده‌اند

شعر مرد دیگر از مجموعه میعاد در لجن:
برای آن‌ها که پس از ما زندگی خواهند کرد

می آیی و من می روم ای مرد دیگر 
چون تیرگی از بیخ گوش صبحگاهی
می ایی و من می روم ، زیباست ، زیباست
باران نرمی بر غبار کوره راهی

دشت بلاخیز غریب تفته ای بود
هر تپه ای چون طاولی چرکین بر آن دشت
ما سوختیم و خیمه برکندیم و رفتیم
اینک ، تو می ایی برای سیر و گلگشت

حلاج ها ، بر دار ، رقصیدند و رفتند
شیطان حدایی کرد در این خک سوزان
این قصر عاج افتخار آمیز تاریخ
بر پاستی ، از استخوان تیره روزان

تابوت خون آلود من گهواره ی توست
جنباندت دست پلید پیر تقدیر
هشدار یک دنیا فریب و رنگ و بازیست
روزی شنیدی گر کسی می گفت : تدبیر

می ایید و من می روم، بدرود، بدرود
چیزی نیاوردیم و چیزی هم نبردیم
بیهوده بودن ، تلخ دردی بود ، اما
اما ... چه دردانگیز ما بیهوده مردیم

با وجود انتخاب‌های نامناسب این نشر از اشعار رحمانی، دو مصاحبه اول کتاب مصاحبه‌هایی فوق العاده برای معرفی شخصیت این شاعر است.
        
                بسم الله الرحمن الرحیم 

کتاب نامه‌های کوفی یک بخش غزل‌های آیینی، یک بخش سروده‌های مختلف شاعر
 و یک بخش سپیدهای آیینی دارد. چند شعر از این کتاب:

۱_خیزرانی(غزل‌های آیینی):

_انتظار 

بیا که آینه‌ی روزگار، زنگاری‌ست
بیا که زخم زبان‌های دوستان، کاری‌ست

به انتظار نشستن در این زمانه‌ی یأس
برای منتظرانت چاره نیست؛ ناچاری‌ست

به ما مخند اگه شعرهای ساده‌ی ما
قبول طبع شما نیست؛ کوچه‌بازاری‌ست

چه قاب‌ها و چه تندیس‌های زرّینی
گرفته‌ایم به نامت که کنج انباری‌ست!

نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهای‌مان طلاکاری‌ست

به این خوشیم که یک شب به نام‌تان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری‌ست

نه این که جمعه صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری‌ست

به قول خواجه ما در هوای طرّه‌ی تو
چه جای دم زدن نافه‌های تاتاری‌ست؟

۲_سیاه و سفید(سروده‌های مختلف):

_دکان‌های ما:

تا که کج می ایستد شاهین میزان های ما
بر فراز نیزه خواهد رفت قرآن های ما
 
گرگ هاتان کی حریف بره‌هامان می شدند 
راست می گفتند اگر یک بار چوپان‌های ما
 
سال ها چون غنچه‌ها خاموش ماندیم و دریغ 
چاک خورد از فرط خاموشی گریبان‌های ما
 
در شبی تاریک و بیم موج و گردابی چنین 
دست طوفان بلا افتاده سکان های ما
 
شعرهای داغ ما هم از دهان افتاده است 
بس که از سرما به هم چفت است دندان های ما
 
هر که سیر از خوان ما برخاست نان از ما برید 
بشکند، ای دوستان! دست نمکدان های ما
 
ماه من یک تخته بر دارد گر از دکان خویش 
تخته خواهد شد در این بازار، دکان های ما!


۳_نامه‌های کوفی(سپیدهای آیینی):

_نامه بیست و دوم:
چیزی عوض نشده
فقط تقویم‌ها شیک‌تر شده‌اند
و سال‌ها است دو روز پشت‌سرهم سرخ‌اند
می‌گویی نه
مسلمی بفرست 
تا از بلندترین برج پایتخت 
پرتش کنیم!

ویژگی بسیاری از اشعار آیینی سعید بیابانکی، جدای از اشعاری که برای سوگواری در مورد اهل بیت سروده شده‌اند، وجهه انتقادی آن‌ها است. در اشعار سپید این مجموعه این ویژگی بارزتر از دو بخش دیگر است. همچنین در دو بخش دیگر هم شعرهایی با مضامین انتقادی پیدا می‌شوند. مثلا بیابانکی در بخش پایانی شعر بی‌خانمان که برای شهدای غواص سروده شده می‌گوید:
برای آن‌که بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان در آوردیم

شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم و نان درآوردیم

همچنین شعرهای غیر آیینی او که وجهه انتقادی ندارند حقیقتا شعرهایی بدیع و زیبا هستند و شعرهایش واقعا به زبان مشترک مردم جهان‌اند*

*خلاصه اینکه به فتوای شاعرانه‌ی من،
زبان مشترکِ مردمِ جهان، شعر است
سعید بیابانکی، نامه‌های کوفی، سیاه و سفید
        
                بسم الله الرحمن الرحیم

دورنمات به ترتیب کتاب‌های قاضی و جلادش و این کتاب را با محوریت شخصیت هانس برلاخ نوشته است. شاید برلاخ ویژه‌ترین کارآگاه داستانی باشد. پیگیرترین شخص برای اجرای عدالت در بین تمام کارآگاه‌ها با انگیزه‌ای نامشخص. او ابدا شخصیتی اخلاق‌مدار نیست، آنقدرها دلسوز جامعه نیست و به دلیل مریضی‌ای سخت، فقط یک سال دیگر زنده است. تجربه بسیارِ کارآگاهی او در چندین کشور و هوش فوق‌العاده بالایش او را تبدیل به شطرنج‌بازی فوق حرفه‌ای و ترسناک کرده. شطرنج‌بازی که مهره‌هایش آدم‌ها هستند. او برای اجرای عدالت شرط می‌بندد و حاضر است برای اجرایش هر کاری بکند.

داستان از اتفاقات بعد از داستان کتاب قاضی و جلادش شروع می‌شود. زمانی که برلاخ دچار سوءظنی شدید می‌شود. سوءظنی که از حالت چهره دکترش هنگام دیدن یک عکس از اردوگاه‌های مرگ ایجاد می‌شود. عکس دکتری به نام نله که که مشغول جراحی یکی از یهودیان است بدون اینکه او را بیهوش کند. 

این کتاب تقریبا هیچ نکته مثبتی ندارد.
نحوه ایجاد شدن سوءظن بسیار ضعیف است. به طوری که مخاطب احساس می‌کند نویسنده کمبود سوژه داشته اما ناچار به نوشتن است. و چه بسا اینگونه باشد! (نویسنده دو کتاب قاضی و جلادش و سوءظن را به خاطر مشکل مالی نوشته است)
شخصیت گالیور بسیار نابجا است. منطق داستان را به هم زده و تمام امکانات لازم را در اختیار برلاخ قرار می‌دهد و باعث می‌شود داستان ارزش کارآگاهی‌اش را از دست بدهد. 
راوی داستان سوم شخص است‌ که‌ خوشبختانه هیچ دخالتی در داستان نمی‌کند اما دیالوگ‌های سه چهار صفحه‌ای و شعارزده با جملات طولانی ضربه‌ای به داستان می‌زنند که راوی را از دخالت کردن ار داستان بی‌نیاز کرده‌اند. 
پایان بی‌پایه و اساس و غیرمنطقی داستان و همچنین احساسات برلاخ که اصلا تناسبی با شخصیت اولِ کتاب قاضی و جلادش ندارند، باعث شده سوءظن در میان سه اثر اول کارآگاهی نویسنده، ضعیف‌ترین آن‌ها باشد.
        
                بسم الله الرحمن الرحیم

((می‌گویند اگر رمان را به فیلم بلند تشبیه کنیم، داستان کوتاه عکسی از یک لحظه‌ی زندگی است. با این تعبیر، می‌توان گفت مجموعه‌ی حاضر آلبومی است از ۹ قطعه ((عکس))، ۹ تصویر از زندگی، که ظرف شش سال گذشته، از نشریات ادبی آمریکا برگزیده‌ام. فضای آنها با هم متفاوت است اما همگی یک وجه مشترک دارند: ساده‌اند.))
امیر مهدی حقیقت، صفحه ۶ کتاب

شاید برای ناآشنایان با ادبیات آمریکا، ادعای ساده بودن داستان‌ها از طرف مترجم، ادعایی بی‌اساس بدانند و این داستان‌ها را زیادی سخت و غیرقابل درک بدانند. اما در قیاس با داستان‌های هم‌نسلان این نویسنده‌ها یا شاید دیگر داستان‌های همین نویسندگان، داستان‌هایی ساده‌ به حساب می‌آیند. مثلا کافی است داستان‌های شهرت از آرتور میلر، خانه کاغذی از نورمن می‌لر، مدرسه از دانلد بارتلمی، بشکه جادو از برنارد مالامود و... را با داستان‌های این مجموعه مقایسه کنید تا متوجه سادگی این داستان‌ها بشوید.

به جز هاروکی موراکامی، ریموند کارور، جومپا لاهیری و (شاید) شرمن الکسی پنج نویسنده دیگر در ایران کم‌تر شناخته شده‌اند و از میان آن‌ها فقط الکساندر همن کتابی مستقل دارد.

پنج‌ داستان از نه داستان این مجموعه به مواجهه فرهنگ‌های متفاوت با فرهنگ آمریکایی می‌پردازند:

تو گرو بگذار، من پس می‌گیرم از شرمن الکسی.

شرمن الکسی در این داستان به سرخ‌پوست‌ها در جامعه‌ی مدرن آمریکا می‌پردازد. زبان طنازانه و سرعت بالای داستان قدرتی به آن بخشیده که به جرئت می‌شود آن را بهترین داستان این مجموعه دانست. 

شیرینی عسلی از هاروکی موراکامی.

داستانی که هر چند با شخصیت‌هایی ژاپنی و در شهر توکیو می‌گذرد، اما کاملا متاثر از فرهنگ آمریکایی است و شاید نشانه‌ای از تغییرات جامعه‌ی ژاپنی و حرکت‌شان به سمت فرهنگ آمریکایی است.

زنبورها، بخش اول از الکساندر همن.

الکساندر همن نویسنده‌ای بوسنیایی است که در سال ۱۹۹۲ به آمریکا مهاجرت کرد. شخصیت‌های این داستان او هم بوسنیایی‌هایی هستند که به خاطر جنگ بوسنی به آمریکا و کانادا مهاجرت کردند.

خوبی خدا از مارجوری کمپر.

داستان یک فارغ التحصیل ژاپنی که مسیحی بسیار معتقدی است و در آمریکا به شغل پرستاری از بیماری غیر قابل درمان مشغول است و در اثر این کار اعتقاداتش دچار خدشه می‌شوند.

جهنم_بهشت از جومپا لاهیری.

روایت ‏تحلیل رفتن هندی‌ها در جامعه‌ی آمریکا.

سه داستان تعمیرکار از پریسوال اورت، فلامینگو از الیزابت کمپر فرنچ و کارم داشتی زنگ بزن از ریموند کارور به روان‌های رنجور می‌پردازند. البته داستان تعمیرکار در سبک رئالیسم جادویی است و دو داستان دیگر رئال هستند.

داستان جناب آقای رئیس جمهور از گیب هادسون روایتی(در قالب نامه) از جنگ خلیج فارس و تبعات آن است.

هر چند این مجموعه داستان در سطح مجموعه داستان‌هایی مثل به انتخاب مترجم و لاتاری، چخوف و داستان‌های دیگر نیست(و البته هدف مترجم از گردآوری این داستان‌ها این نبوده)، اما مقدمه‌ای خوب برای خواندن آن مجموعه داستان‌ها است. همچنین کتابی عالی برای ساعات خستگی از داستان‌های سخت و طاقت‌فرسا محسوب می‌شود.
        
                بسم الله الرحمن الرحیم 

گزینش داستان‌های این کتاب متفاوت است با مجموعه داستان‌های معروف مثل یک درخت یک صخره یک ابر، لاتاری چخوف و داستان‌های دیگر، مرگ در جنگل و...
مجموعه داستان‌هایی که اسم بردم همه می‌خواستند بهترین داستان‌ها را انتخاب کنند.
اما احمد اخوت در مقدمه کتاب می‌گوید که گزینش این داستان‌ها بنا بر دو خصیصه است:
۱_علاقه مترجم به داستان‌ها
۲_ترجمه نشدن داستان توسط خودش قبل از این کتاب(یکی از داستان‌هایی که به خاطر مشخصه دوم حذف شده، آدم‌کش‌های ارنست همینگوی است)

به نظرم دو داستانِ باد می‌وزد از کاترین منسفیلد و پیوستگی پارک‌ها از خولیو کورتاسار از جهت فنی بهترین داستان‌های این مجموعه‌اند. هر چند که داستان مورد علاقه من در این مجموعه، گل‌ها از آلیس واکر است.

یکی از امتیازهای این مجموعه توضیح و تفسیر بیشتر داستان‌ها است. توضیحاتی غالبا از احمد اخوت و گاهی از برخی منتقدین و نویسندگان خارجی هستند. این تفاسیر در کنار شفاف کردن لایه‌های پنهان داستان، به حاشیه‌های داستان و نویسنده می‌پردازد(شاید از این جهت بهترین توضیح، آوازخوانی پرندگان یونانی که توضیح داستان باغ وحش ویرجینیا وولف است باشد)

احمد اخوت سواد داستانی بسیار بالایی دارد و طبیعتا داستان‌های مورد علاقه او، غالبا سخت و برای مخاطب عام، گاهی حوصله‌سربر و خسته کننده‌ خواهند بود. اما خواندن این مجموعه برای مخاطب‌های جدی داستان، علاوه بر لذت بردن از داستان‌ها، توانایی تحلیل داستان بیشتری را هم می‌بخشد.

شاید بعضی از داستان‌ها را از جهت موضوع یا سبک روایت بشود در یک دسته قرار داد:

داستان‌هایی با موضوع من و دیگری(دو نفر جای یکدیگر را می‌گیرند):
خصم و داور از شرلی جکسن
ساکن گرینویچ از شرلی جکسن
مثل چیزی که مادر درست کرد از شرلی جکسن
خوب شناختمت از ریچارد باوش(بهترین داستانِ این موضوع)

اشیاء جا مانده از دیگران:
لنگه جوراب از لیدیا دیویس
جوراب از تیم اوبرین
گور گم شده از برنارد مالامود(بهترین داستان این موضوع)

فراداستان‌(متافیکشن):
باغ وحش ویرجینیا وولف از ژوستین هانکینز(بهترین فراداستان)
رستوران دلتنگی از سوزان اورلئان

داستان‌های درونه‌ای(داستانی درون داستان دیگر):
پیوستگی پارک‌ها از خولیو کورتاسار

داستان_مقاله:
از چشمان خود او از یی‌یون لی

دیگر داستان‌ها:
رعایت ادب از میگل د. سروانتس
احساسات فرزندی مادرکش از مارسل پروست
باد می‌وزد از کاترین منسفیلد(بهترین داستان این دسته)
تیغ از ولادیمیر ناباکوف
تجدید دیدار از جان چیور
داستایوسکی در خرابه از کوبو آبه
گرگور از نادین گوردیمر
دختر از جامائیکا کینکائید
گل‌ها از آلیس واکر
شاخص آربوس از لور سیگال
گزیده مکالمه‌های تلفنی ایگور استراوینسکی از یان فریزر
کلمبوس، اوهایو از جین ناکس
رمز از جین ناکس
شروع کرده به آزار از جیمز لاسدون
رؤیا از اُ.هنری
        
                بسم الله الرحمن الرحیم

مجموعه‌ای از بیست و شش داستان کوتاه و نیمه بلند از بیست و پنج نویسنده.

در پیشگفتار کتاب قصد گردآوردن این مجموعه را چنین گفته‌اند:
((شاید بتوان با مطالعه این داستان‌ها که در کتاب به ترتیب تاریخ زندگی نویسندگانشان آمده‌اند، با سیر تکاملی و پیشرفت تاریخی و فنی داستان کوتاه از قرن نوزدهم تا به امروز آشنایی بهتر و بیشتری پیدا کرد.))
هر چند که مترجمان و گردآورندگان اثر غالبا سراغ نویسندگان خوبی رفته‌اند، اما همیشه انتخاب‌های خوبی از بین داستان‌های کوتاه آن نویسنده نداشته‌اند.
در مقدمه این مجموعه جستاری(یا مقاله‌ای) به نام ((درباره داستان کوتاه)) آمده که مترجمین بر اساس کتاب‌های بررسی ادبیات داستانی کوتاه با ویراستاری دوگلاس اُ. هیوز و کتاب صدای تنها از فرانک اوکانر و چند کتاب دیگر آن را نوشته‌اند. جستاری خوب برای آشنایی اجمالی با سیر تاریخی داستان کوتاه. از زمانی که آلن‌پو طرح داستانی برای داستان کوتاه را مطرح کرد و نویسندگان بعد از او(مانند چخوف) آن را به اوج خود رساندند تا وقتی که شروود اندرسن منکر طرح شده فرم را محور اصلی داستان دانست و همینگوی و فاکنر و برخی نویسندگان دیگر این نظریه را به قوی‌ترین شکل ممکن در داستان‌های خود پیاده کردند. 

در مورد پنج داستان نظری ندارم اما در مورد باقی داستان‌ها، می‌شود آن‌ها را به سه دسته تقسیم کرد:

قوی:
دوازده داستان در این دسته قرار می‌گیرند. داستان‌های:
تصویر بیضی‌شکل از ادگار آلن‌پور
یرمولای و زن آسیابان از تورگینف
یک تکه ریسمان از گی دو موپاسان
متهم از آنتوان چخوف
ارثیه از ویرجینیا وولف
یک حادثه دردناک از جیمز جویس
زندگی پنهان والتر میتی از جیمز تربر
گربه در باران از ارنست همینگوی
همسایه‌ها از ایزاک بشویس سینگر(به نظر من بهترین داستان در بین این بیست و یکی)
عکس کلنل از اوژن یونسکو
مهمان از آلبر کامو
کسی گل‌های رز را در هم ریخت از گابریل گارسیا مارکز

متوسط:
ببر خانم پگل‌تاید از اچ. اچ. مونرو
مرگ در جنگل از شروود اندرسن
پرتره از آلدوس هاکسلی
نخستین اعتراف از فرانک اوکانر

ضعیف: 
معدنچی بیمار از دی. اچ. لارنس
اهریمن پیر از پرل اس. باک
عمو ویلی از ویلیام فاکنر
مو از ویلیام فاکنر
کوه‌های بزرگ از جان استاین بِک

پنج داستان دیگر که در مورد آن‌ها نظری ندارم:
واقعه سر پیچ خیابان از آلبرت مالتز
بشکه جادو از برنارد مالامود
شهرت از آرتور میلر 
خانه کاغذی از نورمن مِی‌لر
مدرسه از دانلد بارتلمی(سخت‌ترین داستانِ مجموعه)

برآیند کلی انتخاب‌های مجموعه متوسط است و نمی‌شود آن را در طراز مجموعه داستان‌هایی مانند لاتاری، چخوف و داستان‌های دیگر، به انتخاب مترجم و یک درخت، یک صخره، یک ابر دانست. اما برای مخاطبان حرفه‌ای داستان خواندن این مجموعه لازم است.
        

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

لیست‌های کتاب

خواب گرانبانوی دریاچهقاتل در باران

داستان‌های معمایی_جنایی(پلیسی_کارآگاهی) مدرن

27 کتاب

این لیست خلاصه‌ای از مصاحبه مسعود بربر و محمد قائم‌خانی با موضوع ادبیات معمایی مدرن است مسعود بربر تاریخچه مختصر ادبیات معمایی را اینچنین می‌گوید: از اوایل قرن نوزدهم هافمن و ادگار آلن‌پو آغازگر داستان معمایی به معنای امروزی بودند و بعدا کانن دویل با خلق شرلوک هولمز و آگاتا کریستی با خلق پوآرو و مارپل ادامه دهنده این مسیر بودند. این داستان‌‌ها که امروزه مخاطبان داستان می‌توانند اشکالات منطقی‌شان را به راحتی متوجه شوند، در آن زمان اینقدر اهمیت معمایی نداشته و بیشتر جنبه سرگرمی داشتند‌. اما با مدرن شدن داستان، توجه داستان به درون آدمی بیشتر شد. در داستان‌های معمایی کلاسیک شخصیت پردازی به اندازه جذاب کردن کارآگاه بوده نه بیشتر. همین عامل باعث پس زده شدن و به حاشیه رفتن ادبیات معمایی شد و همه نسبت به این ژانر نگاه عامه پسند بودن داشتند. این اتفاق باعث توجه نویسندگان ادبیات معمایی به شخصیت شد. شخصیت را بر سر بزنگا‌ه‌ها قرار داده و موقعیت وجودی انسان در هستی را در قالب اثر معمایی جنایی مورد توجه قرار دادند. اینجا است که ژانر نووار به وجود آمد. سپس مسعود بربر به معرفی چند کتاب معمایی و چند نویسنده معمایی‌نویس می‌پردازد: نویسنده‌ها: ریمون چندلر پاتریشیا های_اسمیت هنینگ مانکل پاتریک مودیانو کتاب‌ها: معمای آقای ریپلی فیل در تاریکی سین مثل سودابه فراموش نکن که خواهی مرد بیمار خاموش(یا نقاش سکوت) لینک مصاحبه محمد قائم خانی با مسعود بربر: https://www.aparat.com/v/ljnze پ.ن: چهار اثر ایرانی دیگر به عنوان پک معمایی شهرستان ادب را مسعود بربر معرفی کرد. یکی از دوستان مورد اعتمادم در حیطه داستان، کتاب روز داوری‌اش را خواند و گفت کتاب خوبی نیست. اما ریگ جن را مطالعه کردم و متوجه شدم کتاب خوبی است. اگر نسبت به دو اثر دیگر کنجکاو هستید و نمی‌خواهید کل این مصاحبه را ببینید آن دو کتاب این‌هایند: محرمانه میلان متولد زمستان بعد از مطالعه در مورد اینکه در این لیست بگذارمشان یا نه تصمیم می‌گیرم پ.ن۲: امیدوارم خودم با مطالعه بیشتر آثار معمایی به زودی چند کتاب به این لیست اضافه کنم‌.(اگر اضافه شوند از کتاب‌های هفده به بعد کتاب‌هایی‌اند که خودم اضافه کردم و شانزده کتاب اول بر اساس معرفی مسعود بربر است.)

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

            تصادف قطار*

«رفته رفته و گام به گام چیزی شبیه نظم برقرار شد؛ دولت، پدر ما، حضور و وقار خود را بازیافت.» ص 221


داستانی است نمادگرایانه که احتمالا یکی از خاطرات واقعی خود مان است. در این داستان مان در مقام نویسنده‌ای است که برای شرکت در کنفرانسی، سوار قطار میشود و از آنجا که روحیه اشراف منشانه هم دارد، از دبیرخانه کنفرانس تقاضای بلیط درجه یک میکند. در حین سوار شدن به قطار مردی اشرافی را میبیند که اطوار خاصی دارد و از قضا همسایه کوپه بغلی اوست. قطار در بین راه تصادف میکند و همه چیز بهم میریزد. بعد از انتظام امور، همه مسافران در واگن‌های همه‌گانی جا داده میشوند و قصه تمام.
همه چیز داستان عادی است منهای جمله صدر نوشته. این جمله که بعد از تصادف قطار آورده شده، نشان میدهد که گویی بحث بحث دولت است. در این داستان قطار نماد ملت صنعتی شده آلمان است که در مسیر پیشرفت، ناگهان تصادف یا جنگ بین الملل اول متوقفش میکند. بعد از بهم ریختگیِ بعد از تصادف و یا جنگ، قطار بعدی که نماد نظم جدید است همان جمهوری وایمار است. در اینجا مان صحنه زیبایی را به تصویر کشیده. قطار جدید به جای واگن‌های مجزا که به درجات یک و دو و ... تقسیم شده باشد، سال‌های همگانی دارد که همه مسافران را در هم جا می‌دهد. مان در صحنه آخر روایت می‌کند که آن اشراف زاده اول داستان، حالا در وضعیتی کمدی، در سالن همگانی نشسته و بلیط درجه یکش را در دست دارد ولی آن بلیط به هیچ دردش نمیخورد. این صحنه‌ای است به کنایه از سال‌های تورم شدید جمهوری وایمار که در آن اشراف طبقه خود را از دست دادند و علی رغم اینکه پول داشتند اما پولشان به دلیل تورم به هیچ دردشان نمی‌خورد.


* از کتاب حاضر فقط همین داستان رو که برای مان بود، خوندم و طبعا امتیازم هم برای همین داستان است.
** در داستان‌های مان اشراف نقش خاصی دارند. مان که خود یک رگ اشرافی دارد، همیشه نگاهی دوگانه به آنها دارد، به این ترتیب که جوری ادا و اطوار اشراف منشانه‌شان را توصیف میکند که حس انزجار در خواند ایجاد میکند و در عین حال با حسرت به از بین رفته این طبقه می‌نگرد.
          

دومین پایانترم_ راهنمایی و مشاوره🫠 ولی من از استاد درس مشاوره قطعا انتظار اینطور امتحانی ندارم! چرا خودشون مثال نقضن! توجه نکنید، من باید یه جایی حرصمو خالی کنم⁦⁦(⁠☉⁠。⁠☉⁠)⁠!⁩

چنین گفت ابوقینوس

و آمده اندر احوالات شیخ المجانین ذوی چرند، ابوالقینوس بن حشیش که روزی به خانقاه نشسته پیاله‌ای لاته فندق در برگرفته و دیوان قوانیس خویش را به مریدکی کاتب املا می‌فرمود. جمعی از مریدان بر وی وارد شدند و بروی سلام کرده-نکرده از وی پرسیدند:«یا شیخ! در گزینش‌گاه پیش‌روی، کدامین نامزد را اصلح دانستی؟» شیخ اعتنایی به پرسش ایشان ننمود و تشریح قوانیس خود، ادامه فرمود. مریدان، مصرتر از پیش پرسش خود را تکرار کردند. شیخ اندکی درنگ کرد. دستی به محاسن پروفسوری خویش کشید و سری تکان داد و ایشان را بی‌جواب بنهاد. می‌خواست تقریر حکمت‌های خویش از سر بگیرد که مریدک کاتب، سربرآورد و از شیخ پرسید: «یا شیخ! پاسخ ایشان از برای چه نخواهی دادن؟ مصلحتی است؟» شیخ نیمه‌محاسن خویش به پنجه بگرفت، بفشرد و سپس سخت بگریست. وانگه سکوت کرد و به اشارت به ایشان گفت: «بروید فردا به شما گفتمی.» فردا چون مریدان بازگشتند، شیخ را یافتند، عرق به پیشانی مبارک نشسته، دوچشم، چون دوبادام، خَط شده، مَستْغرقْ؛ مست باده معرفت و غرق در بحرتفکر و آفوگاتوی روی میزش، به شیرقهوه‌ای ولرم مبدل گشته. ایشان را زهره آن نبود که شیخ را از سیر آفاق و انفس برون کشند و اگر زهره هم بود، دلشان نمی‌آمد بس شیخ مموشانه و ملوسانه مَستْغَرقْ می‌گردید. پس جمعی از ایشان به سوپری بشدند و پاره‌ای طعام‌های لذیذ و تنقلات جمع آوردی که چون شیخ از مکاشفت برگشتی، کَره کردی و جمعی دیگر، بساط سرگرمی به کاغذ و کارت و انواع اطعمه و اشربه فراهم کردی، حول میز ایشان نشستند و سرخویش گرم نگاه داشتی تا شیخ، فرود فرماید. ساعتی بگذشت، شیخ سرفه‌ای سخت برآورد، به زمین بنشست و آب خواست. مریدان از جای بشدند و قدحی آب آمیخته به جلاب آوردند و لبان شیخ تر کرده، با قاشقکی چند قطره‌ای به حلق ایشان فروریختند. شیخ اشارتی کرد تا دورش را خلوت کنند. پس برخاست. دشت به طعام برد و کره فرمود. آن زمان که از طعام فارغ شد، باصدایی، معده سبک کرد و فرمود: «بدانید و آگاه باشید! نه در این گزینش‌گاه پیش‌رو و نه در هرگزینش‌گاهی پساگزینش‌گاه فعلی، نباید رأی خود را به صندوق اندازید، مگر آنکه به اصلح مقبول رأی دهید. وانکه اصلح غیرمقبول است، به واقع اصلح نیست. چرا که صالح مقبول از اصلح غیرمقبول، اصلح است. و چون صالح از اصلح اصلح باشد، دیگر اصلح از صالح اصلح نشود. و چون اصلح مقبول را نیافتید، صالح مقبول را بیابید. و چون صالح مقبول را نیافتید، در پی صالح اقبل باشید. که صالح اقبل از اصلح قبلا، اقبل باشد. و چون صالح اقبل از اصلح قبلا، اقبل باشد، پس اصلح قبلا، اقبل نباشد و چون...» و چون سخن بدین‌جا رسید، یکی از مریدان صیحه‌ای زد و جان به جان‌آفرین تسلیم نمود. شیخ درنگ کرد، بپرسید: «اُوردوز کرد؟» عرض کردند: «بلی!» بازشیخ محاسن خویش به پنجه بگرفتی، نعره برآوردی: «پس من چرا گرفته نیستم؟!» و شدید بگریست، چنان که مریدان را هیجان افتاد. جمعی سخت بگریستند و از حال رفتند و جمعی سخت، بخندیده تا چشمانشان سرخ شد.