یادداشت‌های محمدرضا شمس اشکذری (109)

          کتاب، مجموعه‌ای است از شش داستان از ویلیام فاکنر که نجف دریابندری آن‌ها را ترجمه کرده است. سه‌تای اول را در دهه سی و سه‌تای دوم را در دهه شصت.
پس از پایان کتاب گره بر جبینم افتاد. از ویلیام فاکنر بیشتر انتظار داشتم (البته اولین چیزی بود که از او می‌خواندم). بیشتر داستان‌ها برایم مبهم بود و دوست داشتم امکانش بود که از خود مرحوم فاکنر بپرسم: «تموم شد؟»، «پس اون شخصیته چی شد؟»، «یعنی اون زنه فرار کرد؟ یا مرده کشتش؟» و چندتایی دیگر از این سوالات.
بعد گفتم همین‌ها را می‌توانم از یک مدل زبانی بپرسم. اول اسم همه داستان‌ها را به انگلیسی پیدا کردم و یکی یکی ابهام‌ها را از دیپ‌سیک پرسیدم (فقط چون زودتر باز شد، نه اینکه مثلاً دیپ‌سیک تخصصش ادبیات آمریکایی قرن بیستم است). بسیار کار مفیدی بود و ارزش این مجموعه داستان را برایم بیشتر نمایان کرد و از وضعیت «خدانگهدار فاکنر» مرا به وضعیت «شاید طرفدار فاکنر» رساند.
اما در مورد خود داستان‌ها:
۱- یک گل سرخ برای امیلی
داستان زنی تنها که پیشتر تحت اقتدار پدرش بوده و پس از پدر نیز از عشق بی‌نصیب...
۲- انبارسوزی
دهقانی به جرمی متهم شده و مهاجرت می‌کند. برای ارباب دیگری کار می‌کند. ارباب زورگویی می‌کند و دهقان واکنش می‌دهد و ارباب هزینه سنگین‌تری بر او تحمیل می کند و او در پاسخ ... (سه نقطه را کامل کردن سخت نیست ولی داستان چیز دیگری است)
۳- دو سرباز
برادر بزرگتر به سربازی می‌رود. برادر کوچک تنها در خانه چه کند؟ این داستان که سرراست‌ترین داستان این مجموعه به نظر می‌رسد، از نگاه یک کودک بیان می‌شود و در سال ۱۹۴۱ (حمله به پرل هاربر و ورود آمریکا به جنگ) نوشته شده است.
۴- طلا همیشه نیست
خلاصه‌ای از داستان Fire and Hearth و به طرز جالبی، یکی از نکات اصلی داستان، دقیقاً در همان بخش آخر بوده که خلاصه شده! در ظاهر صحبت از گنج است و فلزیاب و این کارها.
۵- سپتامبر خشک
شایعه‌ای در شهر پخش شده و صحبت از میس مینی کوپر است و یک نفر سیاه پوست... به نظرم بدترین داستان مجموعه بود ولی بعد که قدری با دیپ‌سیک در موردش همفکری و صحبت کردیم، معرکه شد.
۶- دیلسی
بخشی از رمان خشم و هیاهو. روایت دیلسی (سرخدمتکار قدیمی خانه کامسون ها) از ماجرای میس کونتین که فرار کرده... .

داستان لایه‌لایه را باید از این مجموعه آموخت. داستان‌ها ظاهراً در مورد یک ماجرایی هستند ولی آنچه در لایه‌های زیرین می‌گذرد، خود ماجرایی دیگر است.

حیف است در مورد قلم درشت کتاب در این مرور چیزی ننویسم. خودش به تنهایی، می‌تواند نیمی از ستاره‌های کتاب را تامین کند!
        

12

          فکر کنم کار سختی است بدتر از این یک فیلسوف و نظریاتش را معرفی کنید. شاید بهتر بود نام کتاب را چنین می‌گذاشتند: «نظرات استاد استراترن بزرگ در مورد افلاطون و توصیه‌های معظم له به ایشان»!

برای اینکه زیبایی کتاب را دریابید، کتاب این طور شروع می‌شود: «افلاطون مایه تباهی فلسفه بود...» و این طور ادامه می‌یابد که افلاطون فلسفه را خراب کرده و فیثاغورس خیلی خوب بوده و بعد نویسنده تا آخر مقدمه، فقط در مورد فیثاغورس می‌نویسد! در بقیه‌ی جاهای کتاب هم هر جا مختصر فرصتی به دست آمده، نویسنده از مسخره کردن افلاطون و تذکر دادن به او، دریغ نکرده. 

پیشتر معرفی همینگوی، سارتر و بورخس را هم از نویسنده خوانده بودم، که مفید بود اما در مورد اهالی فلسفه، انگار خصومتی در کار است (دست‌کم در «آشنایی با کیرکگور» و «آشنایی با هگل» که پیشتر خوانده‌ام، ماجرا همین بود).

به نظرم در چنین اثری، نویسنده باید همدلانه نظرات فیلسوف را خلاصه کند. مثلاً آرای سیاسی افلاطون که در این کتاب، یک ریز به آن‌ها انتقاد می‌شود، به قدری همدلانه در کتاب «سیاست از نظر افلاطون» خلاصه شده که با وجود عجیب بودن، به خوبی ضرورت آن‌ها را می‌فهمیم اما در کتاب حاضر، به این نتیجه می‌رسید افلاطون یک سری نظرات افتضاح سیاسی داشته که در اثر عقده‌های کودکی یا از سر بی‌خردی آن‌ها را نوشته است.

تنها حسن کتاب، این است که کوچک و روان است و حروف‌چینی خوبی دارد.
        

12

          فضیلت چیست؟ زندگی با کسی خوب است که عاشقمان باشد یا کسی که عاقلانه ما را انتخاب کرده باشد (ناعاشق)؟ سخنوریِ درست، چگونه است؟ دانش چیست؟ زیبایی چیست؟
پنج پرسش بالا، چیزهایی است که افلاطون در این چهار رساله به آن‌ها پاسخ می‌دهد. البته درست‌تر این است که بگوییم به ما کمک می‌کند تا درباره آن بیندیشیم. در هر چهار رساله، سقراط در مورد این موضوعات با کسی گفتگو می‌کند که نام آن فرد بر روی رساله گذاشته شده است. پیش از هر رساله، مترجم، جان کلام آن رساله را در چهار پنج صفحه به اختصار بیان می‌کند و اگر کسی همین خلاصه‌های مترجم را بخواند، نمی‌شود گفت ایده‌ای از افلاطون را از دست داده است.
غیر از رساله‌ی فدروس، آن سه رساله‌ی دیگر را در آثار متقدم افلاطون جای می‌دهند؛ یعنی آثاری که در آن چیستی یک مفهوم، دست‌مایه‌ی اصلی برای گفتگو است و در آخر هم گفتگوها، لزوماً همگرا نمی‌شود. بیشتر این طور است که تعاریف مختلفی ارائه و نقد می‌شود.
نکته‌ی قابل توجه دیگر، مدل گفتگومحور رساله‌هاست. با اینکه رساله‌ها، فلسفی هستند اما بسیار ساده و خوش‌خوانند و به زیبایی، با استدلال منطقی پیش می‌روند. شیوه‌ی اصلی سقراط در رد کردن ایده‌های نادرست، برهان خلف است. یعنی درستی آن ایده را فرض می‌گیرد و با نتایج منطقیِ آن، پیش می‌رود تا به تناقض برسد.
در گفتگوها دو چیز شاید خوشایند نباشد: نخست اینکه گفتگوها بیشتر یک‌طرفه‌اند و طرف دیگر عموماً تاییدکننده است. و دوم اینکه گاه، بعضی از اشکالاتی که سقراط مطرح می‌کند، بازی با کلمات و بیهوده‌گویی به نظر می‌رسد. با این حال، به نظرم برای نوشته‌هایی که بیش از دو هزار سال از عمرشان می‌گذرد، این موارد قابل اغماض است.
        

8

          این کتاب، دو کتاب است: صدای انسانی و تئاتر جیبی که تئاتر جیبی خودش چهار بخش است. هم صدای انسانی و هم چهار بخش تئاتر جیبی، همه تک‌گویی هستند. صدای انسانی تقریباً نیمی از کتاب است و ماجرای زن تنهایی است که همچنان عاشق آن یار عزیزی است که دیگر او را رها کرده. انتظار زن برای تلفن، گفتگو با آن یار برای آخرین بار و نمایش ناخوشایندی ارتباط تلفنی درمقایسه با ارتباط حضوری، درون‌مایه‌های اصلی این تک‌گویی هستند. در میان آثار کوکتو، «صدای انسانی» جایگاه ویژه‌ای دارد و با این خردی و سادگی، در سینما هم چندجایی از آن اقتباس شده است.
تئاتر جیبی که کتاب دوم در این کتاب است، فضایی کمدی دارد و شامل چهار تک‌گویی کوتاه است. در «دروغگو» یک مدعی دروغگویی با تماشاچیان صحبت می‌کند، در «زیبای بی‌تفاوت»، زنی با سر شوهر بی‌تفاوتش، دعوا می‌کند (کلامی) و داد و فریاد می‌کند و در هرکدام از دو بخش پایانی، یک نفر خاطره‌ای می‌گوید.
در مجموع، معمولی بود به نظرم، که چون مختصر و مفید بود، پشیمان نیستم از خواندنش.
این کتاب هم یکی از کتاب‌هایی بود که در گفتگوی نغز سروش صحت و مترجم (شهلا حائری) در برنامه اکنون معرفی شد.
        

4

          سرهنگ دوم خلبان و جانشین پایگاه تبریز بود که باز به مأموریت رفت اما این بار به جای یک ساعت، چهار سال طول کشید تا نزد خانواده و همکارانش بازگردد. در کتاب حاضر، جناب احمد مهرنیا به خاطرات آزاده سرافراز امیر سرتیپ خلبان محمدجعفر وارسته می‌پردازد. جناب وارسته از خلبانان هواپیمای شکاری اف-5 بودند و در سال 1365 به اسارت درآمدند. در مقایسه با خاطرات دیگر اسرای خلبان، «خلبان وارسته» چند ویژگی خاص دارد:
1- تا جایی که می‌دانم جناب وارسته، از میان خلبان‌ها، بالاترین مقامی بوده‌اند که به اسارت درآمدند. به علاوه، ایشان جزو متاخرین از اسرای خلبان بودند؛ چون بیشترِ خلبان‌های ما در پاییز 1359 اسیر شدند. با توجه به این‌ها، خاطرات جناب وارسته، اطلاعات سودمندی در مورد نیروی هوایی پس از تابستان ۶۰ (و زیروزبر شدن نیروی هوایی پس از فرار بنی‌صدر) دارد و می‌توانیم بخشی از عملکرد فرماندهان جوانی مثل شهید بابایی را ببینیم.
۲- جناب وارسته بیشتر اسارت خود را در میان عموم اسرا (اعم از ارتشی، سپاهی و بسیجی) و در زندان‌های شمال عراق مانند صلاح‌الدین و تکریت و شماره پنج گذراندند و لذا تجربیات و شرایط متفاوتی نسبت به عموم خلبان‌ها که در الرشید یا ابوغریب بودند، داشتند. از جمله تجربه‌های تلخ و مستمری از کتک‌زدن‌ها، تحقیر‌کردن‌ها و نیز نمونه‌هایی از اسیرانی که برای خوش‌خدمتی کردن نزد نیروهای بعثی، وطن و هم‌وطن خود را می‌فروختند.
۳- در آن زمان ایشان پذیرفتند که با تلویزیون عراق مصاحبه کنند که مصاحبه ایشان الان هم موجود و قابل دسترسی است. خانواده نیروی هوایی هم حدود سال 1400 با ایشان دو مصاحبه یک ساعته انجام داده‌اند که آن هم در اینترنت موجود است. 
۴- همسر ایشان در سال 57 فوت کرده بوده و ایشان با پسر ده دوازده ساله‌شان (بهنام) زندگی می‌کردند که پس از اسارت، خواهرشان (فریده وارسته)، سرپرستی و نگهداری از او را به عهده گرفت. در پایان کتاب، این خواهر فداکار نیز مختصری از آن چند سال بیان می‌کنند.
۵- دو سه مسأله در خواندن کتاب ذهنم را درگیر کرد: آیا تحت هیچ شرایطی مجاز هستیم همانطور که دشمن شهرها و مناطق مسکونی ما را می‌زند، مقابله به مثل کنیم؟ اگر من یک خلبان باشم و دستور بیاید که برو شهر اربیل را بزن، چه می‌توانم بکنم؟ به نظرم رسید یک بار دیگر، مرده‌های بی‌کفن و دفن سارتر را بخوانم. تحت شکنجه آیا باز حدومرزی را باید نگه داشت و آیا شدنی است؟
در مجموع کتاب خوش‌خوان، روان و پر از اتفاقات تلخ و شیرین بود و خدا را شکر می‌کنم که جناب مهرنیا، یکی دیگر از قهرمانان جنگ هشت ساله را به ما معرفی کردند.
        

4

          کتاب حاضر نسخه بازنگری‌شده‌ی پایان‌نامه کارشناسی ارشد مهدی رعنایی در دانشگاه علامه طباطبایی است. دکتر محمد اردشیر هم استاد راهنمای ایشان بوده‌اند.
کل ماجرای کتاب هم برهانی است که منطق‌دان بزرگ کورت گودل بر وجود خداوند اقامه کرده است. نویسنده ابتدا منظور از برهان هستی‌شناختی برای اثبات وجود خدا را روشن می‌کند (برهان‌هایی مانند برهان آنسلم که از تعریف خدا و بدون نیاز به شاهدی از جهان خارج، وجود خدا را اثبات می‌کنند) و سپس  با تشریح برهان گودل توضیح می‌دهد که 
۱. چرا برهان گودل، هستی‌شناختی است؟
۲. چه اشکالاتی به این برهان وارد است؟
۳. این برهان در چه منطقی قرار می‌گیرد؟ مرتبه اول، مرتبه دوم، موجهات یا ...؟
سپس در فصل پایانی، نسخه‌های اصلاح شده‌ی برهان گودل را ذکر کرده (از دینا اسکات و اندرسون) و توضیح می‌دهد که چگونه به این نسخه‌های اصلاح‌شده، برخی اشکال‌های اساسی پیشین وارد نیست.

برای دنبال کردن استدلال‌های کتاب، لازم است که با منطق موجهات به خوبی آشنا باشید.
        

12

          مدت‌ها بود که می‌خواستم این کتاب را بخوانم. کتابی که می‌تواند کمک کند تا از سیدالشهدا (ع) درس‌هایی بیاموزیم و اندیشه کنیم، اندیشه کنیم و اندیشه کنیم.

«شهید فرهنگ پیشرو» بخش نخست کتاب است (۱۸۰ صفحه آغازین) که در واقع اصل محتوای نوشتاری علامه جعفری است (که البته فرصت نکردند آن را کامل کنند). جان کلامشان این است که اگر فرهنگ داریم و فرهنگ برای ما مهم است، فرهنگ ما یا پیشرو است یا پیرو. ادعایشان این است که فرهنگ برآمده از نهضت سیدالشهدا (ع) فرهنگ پیشرو است و می‌کوشند تا این مطلب را روشن کنند. البته موضوعات جنبی و حاشیه‌ای هم در نوشته زیاد است و خیلی دانشگاهی و سرراست به سراغ اصل ماجرا نمی‌روند.

بخش دوم و مفصل‌تر کتاب، مجموعه‌ی سخنرانی‌های علامه جعفری در دهه اول ماه محرم در سال‌های ۷۲ تا ۷۷ است که در آن‌ها موضوعات مختلفی مطرح شده است: تحلیل نهضت سیدالشهدا(ع)، تحلیل سخنان و رفتار آن حضرت، هدف زندگی انسان، مسأله حیات، نماز و صبر، درست‌کاری و اتقان امور از جمله مباحثی است که در این سخنرانی‌ها مطرح می‌کنند. فیلم تمام این سخنرانی‌ها در اینترنت به راحتی در دسترس است.

در مجموع، آن طور که انتظار داشتم کتاب شسته‌رُفته‌ای نبود که در آن نظریه‌ای مطرح شود و با دلایل استوار و دقیق اثبات شود اما من باب تذکر و تنبه و اندیشه‌ورزی، کتاب نغز و پرمغزی بود. از این منظر حتی برای یک ماه محرم هم قدری زیاد بود. من در دو سال کتاب را خواندم ولی بد هم نبود اگر در طی چند سال می‌خواندم. بالاخره موضوعی که در سخنرانی‌های یک دهه محرم مطرح می‌شود، باید فرصتی پیدا کند که در ذهن، شکوفا شود و ثمری بدهد.

خدا رحمت کند علامه جعفری را و برساند از ابر هدایت بر ما بارانی.
        

13

چه عقاب‌ها
          چه عقاب‌هایی داشت این آسمان!

گزاف نیست اگر بنویسم شناس‌ترین داستان خلبانی برای مردم ایران، بخشی از داستان زندگی تیمسار شریفی‌راد است که فیلم عقاب‌ها بر اساس آن ساخته شده است. ایشان از خلبان‌های برتر اف-5 در پایگاه تبریز بودند که پیش از انقلاب نیز سابقه عضویت در تیم آکروجت نیروی هوایی را داشتند. در دوران جنگ نیز از روز نخست با جدیت در صحنه نبرد حضور داشتند و در روزهای پایانی آذر 59 در چهلمین پرواز خود به محاصره جنگنده‌های دشمن درآمدند و پس از نبردی جانانه و سرنگونی سه میگ عراقی، اف-5 ایشان نیز سقوط کرد. پس از آن به کمک نیروهای کرد عراقی نجات پیدا کرده و با دشواری‌های فراوان به میهن بازمی‌گردند. ماجرای کتاب و فیلم عقاب‌ها در همین‌جا به پایان می‌رسد اما بالا و پایین روزگار برای این سرباز وطن به پایان نمی‌رسد. ایشان مدتی وابسته نظامی ایران در پاکستان می‌شوند و بعد مدتی به اتهام جاسوسی دستگیر و زندانی می‌شوند که البته تبرئه می‌شوند و در آخر، رفتن را به ماندن ترجیح می‌دهند.
خود ایشان بعدها در سال 2010 کتابی با نام «Flight of a Patriot» خاطرات کامل‌تری را از کودکی تا مهاجرت به کانادا نوشت که تا جایی که می‌دانم به فارسی ترجمه نشده است. مصاحبه چهار قسمتی دلنشین و شیرین ایشان با سرهنگ حمزه‌ای هم شنیدنی است.
در مورد «سقوط در چهلمین پرواز» چند نکته را باید به طور خاص اضافه کنم:
1- تا جایی که می‌دانم این کتاب، جزو اولین کتاب‌های دفاع مقدس است (1362) و خود آقای شریفی‌راد شخصاً آن را نوشته است.
2- ایشان نقل می‌کنند سرگرد خلبان شهید علی اقبالی دوگاهه، بسیار ایشان را تشویق می‌کرده که خاطرات روزهای جنگ را بنویسد.
3- صادق وفایی هم در خبرگزاری مهر، مرور مفصلی روی این کتاب نوشته است با این عنوان: «مرور خاطرات خلبانی که عقاب‌ها از روی کتابش ساخته شد».
۴- کتاب بعد از رفتن نویسنده فقط گویا یکبار تجدید چاپ شده که آن هم بدون اجازه نویسنده بوده. در مورد فیلم عقاب‌ها هم فکر می‌کنم از ایشان اجازه‌ای نگرفتند.
        

10

          همان‌طور که از عنوان فرعی مشخص است، «تمثیلات»، شش نمایشنامه و یک داستان از میرزا فتحعلی آخوندزاده را دربردارد. این طور که فریدون آدمیت در «اندیشه‌های آخوندزاده» می‌نویسد، آخوندزاده پیشگام نمایشنامه‌نویسی در آسیا بوده است.

در مجموع نمایشنامه‌های صاف و ساده و خوش‌خوانی بودند و با هدف اصلاح جامعه نوشته شده‌اند. به نظرم دقیقاً می‌شود اسم هر نمایشنامه را نوشت و جلوی آن پیام اخلاقی‌اش را. مثلاً «دست از خرافات بردارید»، «دختران خود را به اجبار شوهر ندهید»، «سر مردم کلاه نگذارید و شهادت دروغ ندهید» و مانند این‌ها. در کل، ازدواج دستوری، باورهای خرافی، قانون، کار حاصل‌دار و راستی و درستی از جمله مواردی بودند که نمایش‌ها پیرامون آن ساخته و پرداخته شده بودند. 

نسبت به چند موردی که میرزاده عشقی، سال‌ها بعد نوشته، خیلی بهتر بودند. البته هر کدام از نمایشنامه‌ها، با ذهنیت امروزی، یک جای کارشان می‌لنگد؛ مثلاً فرد الف پول گرفته تا فلان کار را انجام بدهد و این‌طور که ما دیدیم، همه چیز را پذیرفته ولی یکدفعه و بدون دلیل مشخصی می‌آید کار اخلاقی و درست را انجام می‌دهد! همین‌طوری برای اینکه آخر داستان خوب شود. زبان فارسی مورد استفاده هم خوشایند نیست ولی باز هم نسبت به آن زمان فکر می‌کنم خوب است.

کشمکش روزگار اگر گذارد بدم نمی‌آید که در مورد آخوندزاده و روشنفکران مشروطه بیشتر بخوانم.
        

8

          شاید اگر «خانواده مرفه»، «ملودیکا»، «جایزه گرفتن از فرح»، «گیتار»، «کلاس کنکور» و «علاقه نداشتن به ارتش» را تا هجده سالگی یک جوان پیش از انقلاب ببینید، برایتان دشوار باشد تا به یکی از رزمندگان دفاع مقدس برسید. «سی کشتی یک فرمانده» با گذری بر خاطرات ناخدا یکم فرید آگه‌دل، موارد بالا را به یکی از افسران کاربلد نیروی دریایی در جنگ تحمیلی ربط می‌دهد.

ایشان در سال ۵۱ وارد نیروی دریایی شدند و پس از مدت کوتاهی برای گذراندن دوره فرماندهی و ناوبری به انگلیس رفتند و پس از آن در بندرعباس و سپس بوشهر مشغول به خدمت شدند.
در سال‌های جنگ تحمیلی، گشت هوایی، فرماندهی سکوی نفتی و عملیات اسکورت کاروان از جمله ماموریت‌های ایشان بوده است.

در طول جنگ و به علت نداشتن اسکله و بندر مناسب در دیگر جاها، کشتی‌ها مجبور بودند که در بندر امام پهلو بگیرند. به همین دلیل، اسکورت کاروان کشتی‌های حامل مایحتاج ضروری و ارزاق عمومی ملت، از مأموریت‌های حیاتی و بسیار مهم نیروی دریایی در دوران جنگ بوده است که در این کتاب تا حدی توضیح داده شده است.

دست مریزاد به نیروی دریایی و سوره مهر بابت این مجموعه‌ی عالی.
        

8

          پس از اینکه با گسترش شاخه‌های مختلف ریاضیات، در قرن نوزدهم، تناقض‌های عجیب و غریبی در دل ریاضیات پیدا شد، تلاش‌های بسیار انجام شد تا مبانی ریاضیات تا جایی که ممکن است دقیق‌تر و اصولی‌تر تعریف شود و نظامی یکپارچه و منسجم برای ریاضیات فراهم آید.

ایده‌آل چیزی بود مانند هندسه اقلیدسی که در آن ادعا می‌شد که با پنج اصل اقلیدس، هر حکم هندسی را می‌شود اثبات کرد. البته این هیلبرت بود که توانست نظامی اصل‌بنیاد و تمام برای هندسه طراحی کند (۱۸۹۹). تمام به این معنا که هر گزاره صادقی در این نظام، توسط اصل‌های آن قابلیت اثبات داشته باشد.

این خیلی خوب بود و ریاضی‌دان‌ها دوست داشتند برای شاخه‌های مختلف ریاضی و اصلا کل ریاضیات، نظامِ اصل‌بنیادِ تمام داشته باشند. در همین راستا راسل و وایتهد اثر سه جلدی مفصلی با نام پرینکیپا ماتماتیکا نوشتند (۱۹۱۳) که کوشیدند تا به کمک منطق صوری پایه‌هایی محکم برای ریاضیات بنا نهند.

عالی بود. همه چیز به نظر تمام شده بود و مشکلی نبود. تا اینکه کورت گودل جوان، از دل این بنای باشکوه و عظیم، قضایای ناتمامیت را درآورد (۱۹۳۱). بزرگانی مبهوت شدند، آرزوهایی بر باد رفت و زمانه دگر گشت.

(خطر سادگی و غیردقیق بودن)
حال این دو قضیه چه بودند؟ قضیه اول، این بود که در هر دستگاه ریاضی که تا حد خوبی قوی باشد، گزاره‌ی درستی وجود دارد که اثبات‌پذیر نیست. قضیه دوم هم این بود که در هیچ نظام منطقی مربوط به ریاضیات، نمی‌توان سازگاری را با زبان خود آن نظام اثبات کرد. سازگاری هم یعنی یک گزاره و نقیض آن، با هم اثبات‌پذیر نباشند.

در ۱۹۵۸ نیگل و نیومان سعی کردند مسأله‌ی پیش روی گودل و اثبات او برای قضیه اول ناتمامیت را به زبان ساده بازنویسی کنند که نتیجه آن کتابی شد به نام «اثبات گودل». کتاب حاضر ویرایش شده جدیدتر همان کتاب است به اضافه چند مقاله در مورد زندگی گودل و ارتباط او با اینشتین.

به نظرم کارهای بهتر هم وجود دارند ولی در مجموع، برای من کتاب خوبی بود تا ملایم این مباحث را مرور کنم. اگر با منطق ریاضی آشنا هستید و قصد دارید مواجهه‌ی دوستانه‌ای با گودل داشته باشید، این کتاب انتخاب خوبی است. اگر هم با منطق ریاضی آشنا نیستید، شاید طرح مسأله در بخش‌های آغازین کتاب یا بخش دوم که درباره زندگی گودل و ارتباط او با اینشتین هست، برایتان جالب باشد.

برای گام‌های بعدی یادداشت‌های Quanta Magazine، آثار اسمولیان و ویگدرسون و درسنامه‌های دکتر محسن خانی می‌توانند سودبخش باشند.
        

29

          در مورد شرق اروپا و لهستان، کنجکاوی‌ای در وجودم نشسته بود. همین‌طور هرچه مربوط به لهستان بود، می‌خواندم. این کتاب را هم با جستجوی کلیدواژه‌ی لهستان در طاقچه پیدا کردم و خرسندم از این یافته‌ی خویش.

«بانوی بهشتی»، گزیده‌ای است نیکو از داستان‌های نویسندگان لهستانی در قرن بیستم. مقدمه و آغاز کتاب، مروری اجمالی است بر تاریخ لهستان که برای فهم بهتر کتاب لازم است. سپس به ترتیب داستان‌های زیر آمده است:

۱- فانوس‌بان (هنریک شنکه‌ویچ)
چه سرخوشی‌ای دست دهد لهستانیان را چون این اثر را بخوانند. برای شغل فانوس‌بانی در جایی نزدیک کانال پاناما داوطلبی لهستانی پیدا می‌شود که مجبور است بیشتر اوقات تنها باشد...

۲- شیپورچی سمرقند (کساوری پروشینسکی)
ماجرایی در مورد هجوم تاتارها به کراکوف وجود دارد که مردمان از واقعیت یا افسانه بودن آن بی‌خبرند. برای پژوهشگری در دوران جنگ جهانی، این فرصت دست می‌دهد تا از سوی دیگر ماجرا، شواهد دیگری برای این افسانه بیابد.

۳- بفرمایید اتاق گاز (تادئوش بوروفسکی)
روایتی دست اول از اردوگاه‌های مرگ آلمان نازی.

۴- بانوی بهشتی (گروجینسکی)
تلخ‌داستانی از جنگ داخلی یوگسلاوی و بازمانده‌ی رنج‌کشیده‌ای از این جنگ.

۵- دفتر یادداشت ویلیام ملدینگ، میرغضب بازنشسته(گروجینسکی)
آغاز و پایان یک مأمور اعدام وظیفه‌شناس.

۶- حذر کنیم از فردای روز عید (ویتولد زالفسکی)
رنج واپسین روزهای زندگی ونسان ون‌گوک.
        

30

          نخستین بار، راهنمایی بودم که سعی کردم نمایش‌نامه‌ای از چخوف بخوانم. بیشتر از سی صفحه نتوانستم «باغ آلبالو» را بخوانم. کمی بعد «سه خواهر» را آزمودم اما دیدم نه، چخوف را نمی‌پسندم. بعدها کم‌کم داستان‌های کوتاهش را خواندم و به خیل دوستداران چخوف پیوستم اما با نمایشنامه‌هایش همچنان غریبه بودم.

یکی دو سال پیش، در تلاشی برای آشتی کردن، جلد هفتم مجموعه آثار چخوف (ترجمه سروژ استپانیان) را خواندم و این بار توانستم حداقل نمایشنامه‌ها را بخوانم، که «مرغ دریایی» یکی از آن‌ها بود. باز، خوشم نیامد. نه به خاطر ترجمه، بلکه به خاطر ماهیت نمایشنامه‌های چخوف. اصطلاحات فنی‌اش را نمی‌دانم اما داستان و کششی در نمایشنامه‌های چخوف نمی‌دیدم. برایم بس شگفت بود که شیفته‌ی داستان‌های چخوف باشم اما نمایشنامه‌هایش برایم بی‌سروته باشند. دوست داشتم پایان‌ها خوش باشند یا دست کم اگر ناخوش‌اند، یک پیام اخلاقی داشته باشند اما چخوف تلخی، ملال و هیچ را ترجیح می‌داد.

پس از آن، نمایشنامه‌های بیشتری خواندم و یادداشت‌ها و تحلیل‌هایی سودمندی نیز در مورد چخوف و نمایش‌نامه. بعد از خواندن «تک پرده‌ای‌ها» به ترجمه خانم کاشی‌چی، به سراغ مرغ دریایی آمدم. این بار تجربه‌ی خیلی بهتری بود. چخوف همان چخوف بود اما به گمانم این بار بیشتر با او و شخصیت‌هایش همدل و همراه بودم. زحمت توضیح داستان و تحلیلش را دیگر دوستان کشیده‌اند. این را نوشتم که تجربه‌های ناخوشایند از خواندن این نمایشنامه نیز ثبت شود.
        

20

          دنیای سرمایه‌داری (دنیای امروز) چگونه با مسیح مواجه خواهد شد؟ «آوای رستاخیز» نمایش‌نامه‌ای است که پاسخی به این پرسش را برای‌مان به صحنه می‌آورد.
در یک کشور دیکتاتوری که ژنرالی ریاست دولت را برعهده دارد، فردی پیدا می‌شود که گفته می‌شود مسیح است. خود این مسیح جایی صحبت نمی‌کند. ما فقط از زبان مخالفان و طرفدارانش درباره او چیزهایی متوجه می‌شویم و در آخر هم نمی‌شود گفت  آن فرد بی‌گمان مسیح هست یا نیست.
این مسیح در جامعه چه می‌کند و حکومت در قبال او چه باید بکند؟ طرفدارانی به گردش جمع می‌شوند و آشوب‌هایی به پا می‌کنند. حکومت او را دستگیر می‌کند و قصد مجازات او را دارند. در این میان برای این حکومت ورشکسته پیشنهاد خوبی می‌رسد و شبکه‌های خبری مهم حق پخش این مراسم را به بهای گزافی می‌خرند و ماجرا ادامه می‌یابد.
مسیح چگونه می‌تواند جامعه را نجات دهد؟ کار درست چیست؟

در یک نگاه کلان‌تر، به این فکر می‌کردم که سرمایه‌داری با امر دینی چه می‌کند؟ در مجموع در حد «مرگ فروشنده» و «همه پسران من» نبود اما خوشخوان، خوب و خواندنی بود.
        

13

10

          یوگسلاوی در میان کشورهای کمونیست شرق اروپا قدری متفاوت بود، زیرا تیتو پس از جنگ جهانی دوم نپذیرفت که زیر چتر حمایتی شوروی برود و در دوران جنگ سرد، روابطش با بلوک غرب را همچنان حفظ کرد. مردم یوگسلاوی هم آزادی و رفاه بیشتری نسبت به دیگر کشورهای کمونیستی داشتند و حتی می‌توانستند به راحتی به کشورهای بلوک غرب سفر کنند. زمانی هم که در ۱۹۸۹ همه کشورهای کمونیستی شرق اروپا تغییر کردند، یوگسلاوی همچنان باقی مانده بود. شکننده بود اما هنوز بود و شکنندگی هم ربطی به اعتراضات ضد کمونیستی نداشت و داستان چیز دیگری بود.
در واقع در یوگسلاوی، پس از مرگ تیتو در ۱۹۸۰، خلأ قدرتی در کشور پیش آمد و هر کدام از جمهوری‌های یوگسلاوی (صربستان، کرواسی، بوسنی، مونته‌نگرو، مقدونیه و اسلوونی) نغمه قوم‌گرایی سردادند. در پایان دهه هشتاد، میلوسویچ در صربستان به قدرت رسید و کوشید تا تمرکز قدرتی برای صرب‌ها فراهم آورد اما دیگر جمهوری‌ها برنتافتند و به طور خاص، اسلوونی و کرواسی خواستار استقلال بیشتر شدند. در ژوئن ۱۹۹۱ اسلوونی و کرواسی اعلام استقلال کردند و ارتش یوگسلاوی (بخوانید صربستان) به سراغشان رفت. ماجرای اسلوونی با مداخله اتحادیه اروپا، ده روزه و با تلفات اندک پایان یافت و اسلوونی مستقل شد اما ماجرای کرواسی، به خاطر ترکیب جمعیت صرب و کروات در شهرهای مختلف بسیار پیچیده و وحشتناک شد. سال بعد که بوسنی اعلام استقلال کرد، اوضاع از این هم بدتر شد. چه جنایت‌هایی و چه کشتارهایی! اصلاً زبان آدم بند می‌آید و در اینجاست که اسلاونکا دراکولیچ برایمان روایت می‌کند.

 او برایمان از شروع جنگ و شرایط جنگی می‌گوید، از جامعه جهانی تماشاگر و بی‌تفاوت، از دگرگون شدن انسان‌ها هنگام جنگ، از سکوت مرگبار شهرها، پناهجو شدن و حس بی‌اعتمادی بین مردم. او برای روایت جنگ کاری به فرماندهان، بزرگان و ... ندارد. او به سراغ معمولی‌ترین آدم‌ها می‌رود: همسر یک بازنشسته ارتش حکومت سابق، یک بازیگر که می‌خواهد هنر را از جنگ جدا کند، دوستی که به ناتوانی پناه داد و همو به واسطه جنگ خانه را تصاحب کرد، پسر نوجوانی که تفنگ دست می‌گیرد و آدم می‌کشد و … .
«بالکان اکسپرس» را مدت‌ها پیش گرفته بودم که سر از کار تجزیه یوگسلاوی درآورم. برای این هدف که البته مناسب نبود اما برای روزهای جنگ همدم خوبی بود (با این فرض که خواندن از حال و هوای جنگ و مردم جنگ زده در زمان جنگ مناسب باشد). اگر خدا عمری بدهد، باز هم از خانم دراکولیچ و از تجزیه یوگسلاوی خواهم خواند.
        

3

          مافیای بمب‌افکن، روایتی است از پیشرفت تکنولوژی هواپیماهای بمب‌افکن در فاصله جنگ جهانی اول تا دوم. مالکوم گلدولِ سرشناس، این ماجرا را در چند قسمت از پادکست Revisionist History تعریف کرده است و این کتاب در واقع متن آن است. علی بندری عزیز هم در پادکست بی‌پلاس این کتاب را معرفی کرده است.

در نگاه اول ممکن است کتاب بک ماجرای تاریخی خیلی خاص به نظر برسد که یک از هزاران خواستار آن باشند اما گلدول، پرسش‌هایی تأمل‌برانگیز پیش روی مخاطب می‌گذرد که پرسش‌هایی انسانی و اساسی است و ماجرا تاریخی را در این قالب برایمان پیش می‌برد. آیا کشتار انسان‌ها با بمباران مطلقاً بد است یا اگر از کشتار انسان‌های بیشتر جلوگیری کند، قابل قبول است؟ به بیان کلی‌تر، آیا بد همیشه و مطلقاً بد است  (اخلاق کانتی) یا می‌توانیم برای رسیدن به یک خوبی بزرگتر، از مسیر بد بگذریم (فایده‌گرایی)؟

مافیای بمب‌افکن، گروهی از نیروی هوایی آمریکا بودند که سعی کردند در فاصله جنگ جهانی اول تا دوم، به بمباران دقیق برسند و بتوانند با زدن گلوگاه‌های دشمن، از کشتن فراوان انسان‌ها در میدان جنگ جلوگیری کنند. افسرانی از این گروه دو بار در جنگ جهانی دوم بر اصول خود پافشاری کردند و سعی کردند در مقابله با  بمباران‌های کور یا carpet bombing از این روش استفاده کنند. یک بار در برابر آلمان  و یک بار در برابر ژاپن در اواخر جنگ. اینکه در عمل چه شد و کارها چگونه پیش رفت، چیزی است که تمرکز اصلی کتاب است و گلدول به خوبی آن را توضیح می‌دهد.

داستان‌های فرعی کتاب هم خواندنی‌اند. مثلاً معرفی شخصیت‌های مختلف و تاثیر آن‌ها در جنگ، چگونگی تولد بمب ناپالم، رفتارهای ژاپن پس از جنگ و ... .

+ دو مستند WWII in color و WWII from the frontlines می‌توانند تصویری از آنچه در کتاب هست، به مخاطب نمایش دهند.
        

15