یادداشت‌های محمدامین رنجبری (34)

          
السلام علیک یا ایا عبدالله
این سلام کاسه‌ی گدایان محروم از حرمش را پُر میکند؛ پُر که نه، لبریز میکند. لبریز از عشق، محبت، معرفت و ... 
بیست و اندی خدا بر ما منت نهاده و عمری به عاریت برای دیدار او در نزد ما قرار داده. و چه شیرین است که این عمر شکننده را درب خانه‌‌ی او زمین زدن. در این خانه زمین خوردن خودش توفیق می خواهد. اینجا به شوق دستگیری خودمان را زمین می زنیم. حال دَلال عبد و معبود در این بارگاه عینیت پیدا میکند؛ یا قدیم الاحسان بحق الحسین.
کتاب «پنجره های تشنه» نوشته‌ی «مهدی قزلی» را زمانی خواندم که تک تک دوستانم راهی اربعین بودند و هر‌ روز شاهد عکس هایی بودم که حکایت از بهجت قلبی زوار الحسین می‌کرد. من هم تمام کارهایم را انجام داده بودم و منتظر رفتن. اما ...
 تا که از جانب معشوق نباشد کششی 
  کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد
شاعر هم اشتباه می کند! والله که از جانب معشوق کششی هست. رابطه‌ی ما با آقا امام حسین احاطی‌ست! یعنی اینکه هستیم از عنایت آقا جان است. این ما هستیم که اختیارا میل به جدایی از سفینة النجاة داریم.
این کتاب را با نیت قلبی بخوانید، داستان رساندن ضریح آقاجان از قم به کربلا. وقتیکه ضریح آقا امام حسین علیه السلام که قرار است تا یوم‌القیامه قبله‌گاه اهل زمین و آسمان قرار بگیرد بدون در بر داشتن پیکر آن مطهر حاجت میدهد، به نظرتان میتوان گمان برد که وصف الحسین کاسه‌ی گدا را خالی میگذارد؟
کاسه‌تان را پر که نه! لبریز کنید...

محمدامین رنجبری
۲۷ آبان ۱۴۰۲

        

1

        داستان شدیدا گیرا و میخکوب کننده.
از جنس کتاب هایی که باید آن را یک نفس خواند.
پایان کتاب و برخی شیطنت های راوی داستان را اصلا دوست نداشتم، مخصوصا آنکه در پایان شأن راوی در آستان پر جبروت آقا علی بن موسی الرضا بالاتر می رود!
چه موقع؟ آن زمانیکه دو شیطنت زنانه از خود نشان داده و یکی از آنها باعث سر شدن کانون گرم یک خانواده شده است.
شاید نظر صادق کرمیار این بوده که هرکسی در درگاه امن آقاجان می تواند به جایگاهی برسد.
اما به نظر بنده این نوع نگاهش غلط بوده است.
      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

1

          جاده بهشت
انگار باید سریع تمام میشد و اگر چنانچه پای خیال را فراتر میگذاشت و بجای ۱۸۰ صفحه ۲۵۰ صفحه به نگارش در می آورد، انتشارات «جمکران» جلوی نشرش را میگرفت.
توقع داشتم بعد از صفحه‌ی ۱۸۴ داستان کما‌فی‌السابق ادامه داشته باشد، چراکه وضعیت ۴ شخصیت که در جاه‌های مختلف به داستان تزریق شده بودند هنوز مشخص نشده بود. اما در کمال ناباوری داستان تمام شد. حتی احتمال دادم که ممکن هستش برخی صفحات چاپ نشده باشند... اما چنین نبود. واقعا تمام شده بود.
گفتند پایان باز! نه اینقدر... آنقدر پایانش باز بود که می‌توانستیم یک داستان دیگر از دلش بیرون بکشیم.
مجید پورولی یک نویسنده‌ی باهوش است. مخاطب خود را بخاطر معلم بودنش میشناسد و می‌داند که برای چه سنی قلم می‌جنباند. پس یک باریکلا بخاطر این ذکاوت باید به او تقدیم کرد.
این کتاب نباید در زمره کتاب های رمان قرار بگیرد. کتاب «جاده بهشت» بیشتر پاسخ به شبهاتی در خصوص امام زمان (عج) بود که نویسنده با خود فکر کرده و یک داستان تخیلیِ عقیم برای جذابیتش به آن افزوده است. فرسنگ ها فاصله‌ است بین امام زمان مجید پورولی و امام زمان مظفر سالاری. هرچند که دیگر این چنین پاسخ‌ها و شبهاتی تاریخ مصرفشان گذشته.
تفکر مدرسه‌ی علوی از بند بند این کتاب می‌بارید. و هر لحظه دندان قروچه‌ای به داستانِ تخیلی چسبیده به خود میرفت، که آهای! هدف تو‌ نیستی، بلکه منم. به همین خاطر بعد از پایان کتاب سریعا رجوع کردم به کتاب «خون دلِ» جواد موگویی! تا تفکرات حاصل از این کتاب را در کنار شیخ و علامه‌اشان دفن کنم.
دلخورم از نویسنده که اینقدر آخته و برهنه عقایدش را فریاد می‌کشید. ای کاش به مانند کتاب های قبلی‌اشان در خفا تفکراتشان را به منصه ظهور میرساندند.
حیف درختی که صرفِ کاغذ این کتابِ تخیلیِ منتصب به امام زمان (عج) شد.
حیف وقتی که خرج این کتاب شد.
همین
        

1

          ارمیا

باید نوشت...
باید دقیقا بعد از پایان هر کتاب با گرد و غبارِ بلند شده و‌نشسته از آن بر کالبد جان نوشت. مخصوصا اگر پایان کتاب با غمِ از دست دادنِ ... بگذریم. (رجوع به جلد سومِ «سه دیدار»)
مسلما در تاریخ ارمیاهایی بوده و خواهند بود. اما این «ارمیا» را رضا امیرخوانی خلق کرده است. و برای آن که نشان دهد خالقش کیست، ردپای ارمیا را در کتاب «بیوتن» و «رهش»َش نیز آورده.
او با هنرمندی تمام مردی را در نقش «ارمیا» به تصویر کشیده که بعد از خوراندن جام زهر به حضرت امام (ره)، جبهه و‌جنگ را به اکراه رها کرده و به شهر و دیار خود باز‌می‌گردد.
و‌ چه بازگشتنی...
او می‌شود بیگانه‌ای در میان آشنایان. به دنبال راهیست که از این زندانِ بدون حصار و محافظ رهایی پیدا کند.
اما چگونه؟
کتاب، برخلاف برخی از نوشته‌های امیرخوانی برخوردار از متنی روان و خوش‌خوان می‌باشد. برای من‌ی که یک لکه‌ی سیاه از رهشِ او در ذهن به یادگار داشتم (مجبور بودم دو تا در میان اصطلاحات و واژگان را حدس بزنم)، این کتاب به تعبیری؛ «راحت الحلقوم» تالیفاتش بود.
تصویرسازی هایش یک «کُن فیکون» تا به واقع تبدیل شدن کم داشت. در دلِ خواننده «حَوِّل حالنا»یی برپا میکند که تا «احسن الحال» شدن نمیتواند کتاب را رها کند.
رضا امیرخوانی نیاز به تعریف و تمجید ندارد. اما حس هرکس بعد از خواندن آثار او دیدنی و تعریف کردنی‌ست.

محمدامین رنجبری
۲۳ تیر ۱۴۰۱




        

0