آقای مِیمْ اَلِفْ هِ

آقای مِیمْ اَلِفْ هِ

پدیدآور
@mimalefhe

218 دنبال شده

124 دنبال کننده

کتاب‌های نویسنده

یادداشت‌ها

نمایش همه
        خیلی سال است که کتاب شهدایی نخواندم. سال 95 و 96 خیلی خواندم. شاید آن خواندن‌ها یکی جایی اشباعم کرد و همین اشباع مانع شد که بیشتر بخوانم. 
ماجرای این کتاب هم خاص و ماندگار شد برایم. از هدیه گرفتنش و گفت‌وگوی بعدش با نویسنده اثر و خواندنش. 
برای کتاب یک نظرخواهی در صفحه اینستاگرامم گذاشتم نظرات ضد و نقیضی دریافت کردم. البته عمده کتاب  رادوست داشتند. 
نظر من میان این همه دوست داشتن شاید به چشم نیاید. می‌نویسم لااقل برای خودم بماند. من کتاب را دوست داشتم چون سوژه‌اش را دوست داشتم. اساسا آدم‌های دهه چهل و پنجاه را خیلی دوست دارم. هم خودشان را هم سبک زندگی‌شان را. این کتاب مستثنی نیست.  همسویی سوژه با کتاب‌های دیگری که نظیرش هستند غیر قابل انکار است چراکه برخاسته از همان دههٔ چهل و پنجاه است و اینکه روایتی خطی و منظم پیش‌برنده کتاب است. وجه امتیاز اثر این بود که شعارزده نبود. سوژه خودش بود، خودش روایت شده بود و خودش تمام شد. 
رابطهٔ این مادر و پسر می‌تواند برای زن امروزی مثال زدنی باشد.
      

0

5

        بسم الله 
سفرنامه نویسی یکی از شیوه‌های متداول گذشتگان ما بوده. در جهان دیروز که انسان سیرش در زمین به سختی صورت می‌گرفت این سفرنامه‌ها بودند که ملل مختلف را به‌هم نزدیک می‌کردند. امروز اما آنقدر توفیری ندارد مگر اینکه وجه متفاوتی داشته باشد. 
من رضا امیرخانی را برای چند سفرنامه‌اش می‌ستایم، چرا که وجه متفاوتی در این نوشته‌ها دارد. امروزه هر نویسنده‌ای که کف‌گیر خلاقیتش به ته دیگ می‌خورد سفر می‌رود و سفرنامه می‌نویسد. مثلا همین اخیرا خانمی به حج رفته و سفرنامه‌اش را نوشته. من واقعا نمی‌دانم این نوشته چه افزوده‌ای دارد آن هم برای حج که صدها نفر نوشته‌اند. وجه امتیاز امیرخانی همین‌جا خودش را نشان می‌دهد که او به افغانستان می‌رود. سرزمینی نزدیک اما دور. سرزمینی که ریشه ما ایرانی‌ها در آنجاست او کاملا ازش بی‌خبریم.
جانستان کابلستان برای من خود بهشت بود. من با خواندن این کتاب عشقم به افغانستان دوچندان که نه صدچندان شد. بی‌ترید این کتاب برای من الهام بخش خواهد بود و دوباره خواهم خواندش.
      

3

2

        این داستان مدام من را یاد داستایفسکی می‌انداخت. شبیه‌ترین داستان به سبک او است‌ البته تا آنجایی که من خوانده ام. تالستوی خدای توصیف است و داستایفسکی خدای تحلیل روان. این کتاب درون آدمی را می‌کاود که در تقلای خوب و بد بودن گرفتار آمده‌. یوگنی شخصیت اصلی داستان تا قبل از ازدواجش با لیزا ارتباطش با زنان را از سر رفع نیاز می‌دانست و نه شهوت یا هوس. معتقد بود برای سلامتی جسم و فکر کردن هربار اصیل‌ترین نیازم را باید برطرف کنم. و‌ می‌کرد. اما تصورش این بود که با ازدواج و‌دل‌سپردن به زنی که عاشقش است دیگر تن به هرزگی نمی‌دهد. ولی وقتی دوباره چشمش به ستپانیدا همان دختر روستایی که قبلاً با او در ارتباط بوده، افتاد، انگار هوس دوباره در دلش ریشه دواند. به نظر من این موضوع به طرز عجیبی قابل تحلیل است‌. با اینکه هر بار یوگنی خودش را ملامت می‌کرد و در جنگی درونی گرفتار شد اما چندباری  تا پای خیانت رفت و اما هر بار نشد با به قول خودش خدا نخواست...
نگاه تالستوی در این کتاب خیلی عمیق و انسانی است‌ که جای حرف‌ها  دارد. 
تا اینجا برای من از میان داستان کوتاه های تالستوی این بهترین کتابش بود. بعد ارباب و بنده و بعد مرگ ایوان ایلیچ. 

      

31

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

لیست‌ها

این کاربر هنوز لیستی ایجاد نکرده است.

بریده‌های کتاب

این کاربر هنوز بریده کتابی ننوشته است.

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.