_

_

@mgr_0000
عضویت

تیر 1403

6 دنبال شده

3 دنبال کننده

یادداشت‌ها

_

_

6 روز پیش

        اول از همه بگم که وقتی کتابو می‌خوندم و به این فکر می‌کردم که این کلمات، ترجمه نشدن و از اول زبونشون فارسی بوده واقعا حس خوبی می‌گرفتم:)
اوایل کتاب بچگانه و کلیشه‌ای بود، طوری که با خودم می‌گفتم چطور گروه سنی کتاب متعلق به جوون‌هاست؟!
به نظرم تو این مورد واقعا اشتباه کردن چون حتی برای من نوجوون یک‌سری چیزها مثل درخت پیر سخنگو، جادوگرها، اتاق ترس‌های آدم‌ها، بعضی واکنش‌ها  و بعضی اتفاقات، تکراری و قابل پیش‌بینی بود. خلاصه اوایل داستان طوری بود که فکر می‌کردم کتاب از روی  قصه‌ها و انیمیشن‌هایی که  همه‌مون تو بچگیامون دیدیم نوشته شده. تنها امیدم این بود که در ادامه اتفاقات جالب‌تری بیوفته و نویسنده از قوهٔ تخیل خودشون هم استفاده کرده باشن و همینم شد!
به نظرم خط داستان خوب بود، نه کند بود و نه تند؛ البته به جز پایان داستان که انگار نویسنده کمی عجله داشتن و نیاز بود بیشتر و بهتر بهش پرداخته بشه؛ یعنی تو کل کتاب یک قسمت‌هایی وجود داشت که نیاز به جزئیات بیش‌تری داشت تا بهتر بتونی اون اتفاق در حال وقوع رو حس کنی.
به نظرم شخصيت‌پردازی جای کار داشت و به غیر از شخصیت آذر و جادوگر نمناک که ما نسبت به ظاهر و باطنشون -بیشتر درون و احساساتشون- شناخت کافی رو دست میاریم، بقیهٔ شخصیت‌ها، چه از لحاظ ظاهری و چه از لحاظ باطنی خوب توصیف نشده بودن؛ با اینکه داستان از زبون سوم شخص و نویسنده روایت می‌شد.
تو بعضی نظرات از کمبود دیالوگ تو این کتاب خوندم و تا حدی باهاشون موافقم؛ یک‌سری جاها، به خصوص اوایل و اواخر داستان، واقعا لازم بود یه حرفی زده بشه و دیالوگی وجود داشته باشه، ولی به‌جاش توی یک یا چند جمله دربارهٔ واکنش‌ها و احساسات شخصیت‌ها گفته شده بود. حداقل می‌شد شخصیت اصلی که آذر بود، بیش‌تر در طی داستان  با خودش حرف بزنه و دربارهٔ حرف‌ها و صداهای توی سرش بیش‌تر گفته بشه! این کمبود‌ها به وضوح برام حس می‌شد ولی به اندازه‌ای نبود که خیلی اذیت‌کننده باشه.
حس‌آمیزی خوب بود، ولی می‌شد بهتر بشه! 
فضاسازی واقعا خوب بود! می‌تونستم صحنه‌ها رو خوب تصور کنم.
از نظر من در طی داستان زیاده‌گویی نشده بود و سریع و بدون توضیحات اضافی به سمت موضوع اصلی یعنی همون ورود آذر به شهر ماه خونین کشیده شد. 
داستان کاملا روون و قابل فهم بود. تو بعضی قسمت‌ها داستان‌های فرعی و خاطراتی تعریف شده بود که داستان اصلی رو جذاب‌تر می‌کرد و جواب سوالات به‌وجود اومده بودن. بخش دوم، به خصوص صفحه‌های آخر، هیجان بیشتری از بخش اول داشت.
سرش ریدینگ اسلامپ نشدم ولی واقعا اولاش کششی نسبت بهش نداشتم، بیشتر که خوندم داستان برام دوست‌داشتنی و دلهره‌آور شد؛ در کل این کتاب طوری بود که هر چی بیش‌تر می‌خوندم بیشتر برام جذاب می‌شد و تصوری که در ابتدا ازش داشتم خراب شد.
من این کتابو برای اینکه تنها آثار خارجی رو نخونم و از نویسنده‌های خودمون هم غافل نشم، خوندم و درسته که گفتم کلیشه داشت، ولی کلیشه چیزیه که تو خیلی از کتاب‌های فانتزی خارجی هم می‌بینیم و به نظرم این کتاب به عنوان یک فانتزی ایرانی، تجربهٔ خوبی بود و ارزش خوندن داشت! 

❌❌❌حاوی اسپویل:
یک‌سری قسمت‌ها برام عجیب بود؛ مثلا به نظرم جادوگر نمناک خیلی زود تونست متوجه خیانت و جاسوس بودن جادوگر بی‌کلام بشه و بهتر بود یه‌کم بیش‌تر زمان ببره و بیش‌تر با خودش کلنجار بره تا به این نتیجه برسه.

ترس و واکنش زیاد جادوگر بی‌کلام در برابر جادوگر نمناک با وجود تعاریفی که ازش شده بود و این‌طور نشون داده می‌شد که مرد قوی و محکمیه، باهم نمی‌خوند.

این‌که اواسط داستان مادر آذر که تو شهر ماه خونین بود گفت آذر شخصیت شجاعی داره و زیاد تنها می‌ره بیرون، ولی آذر زمان مواجه شدن با بعضی چیزا خیلی واکنش نشون می‌داد و واکنش‌هاش بعضی جاها شبیه هم بود هم، برام یه‌کم عجیب بود.

تو یکی از ریویوها هم خوندم که وقتی همزاد مادر آذر تو شهر ماه خونین می‌میره، آذر خیلی گریه می‌کنه و ناراحته، ولی وقتی به خونه برمی‌گرده و می‌بینه مادرش نیست، باورش نمی‌شه و تا اون لحظه فکر می‌کرده زنده‌ست. این برای منم واقعا عجیب بود. اگه نویسنده قصد داشتن امید آذر به اینکه این اتفاق واقعا نیوفتاده باشه رو نشون بدن، باید یک جور دیگه این کارو می‌کردن.

اونجایی که مدیر مدرسه به جای زخم آذر خیره شد و هیچی نمی‌گه، و بعد که نوید بهش خیره شد و هنوز هیچی نگفته، آذر گفت پس تو هم اونو می‌بینی،به‌خاطر  این‌که ندیده نگفته بود اون زخمو می‌بینه یا نه، گیجم کرد؛ چون مدیر هم به جای زخم خیره شده بود!
در کل یک‌سری ایرادها داشت، ولی در کل کتاب خوبی بود!
      

1

_

_

1404/5/27

        اگه بخوام توصیفش کنم می‌گم واقعا زیبا بود، زیبا و دردناک!
من با خوندن نغمهٔ آشیل متوجه شدم به ژانر اساطیری علاقه دارم.
روند داستان به هیچ‌وجه کند نبود، حتی به نظرم بعضی قسمت‌ها نیاز به جزئیات بیش‌تری داشت؛ در واقع بین 3.5 یا 4 ستاره مونده بودم و همین موضوع باعث شد بهش 3.5 بدم. این به این معنا نیست که دوسش نداشتم یا باهاش ارتباط نگرفتم؛ اتفاقاً  طوری باهاش ارتباط گرفتم که  موقع خوندنش متوجه گذر زمان نمی‌شدم؛ البته نثر روون داستان هم روی این موضوع تاثیر داشت. ‌شخصیت‌پردازی، توصیف‌ها و دیالوگ‌ها واقعا خوب بود!
من خیلی شخصیت پاتروکلوس رو دوست داشتم و رابطهٔ آشیل و پاتروکلوس رو حتی بیش‌تر! حرف‌هاشون، کارهاشون، بحث‌هاشون، شادیشون، عشقشون، همه و همه برام شیرین و دوست‌داشتنی بود و علاقه‌ای که نسبت به هم داشتن از روی تمام این‌ها واضح و ملموس بود. نمی‌دونید چقدر توصیف‌های پاتروکلوس از آشیل و این‌که باعث شد آشیل تا ابد جاودانه بمونه، برام ملیح و غم‌انگیز بود! 
دربارهٔ حس‌آمیزی باید بگم که من با این داستان اشک نریختم، ولی غمشو حس کردم.
در پایان، شاید این کتاب رو بیش‌تر از یک‌بار نخونید، ولی تا مدت‌ها خاطرات این دو عزیز تو ذهنتون می‌مونه و تکریر می‌شه. 
      

0

_

_

1404/5/25

        اوایل داستانو بیش‌تر از اواسط و انتهاش دوست داشتم؛ چون اوایلش طوری روایت شده بود که تصور یه عاشقانهٔ آروم و دوست‌داشتنی رو تو ذهن خواننده شکل می‌داد، ولی در ادامه فضای داستان رفته‌رفته گوتیک‌وار شد که حس اولیه‌م رو نسبت به داستان تغییر  داد و دیگه به همون اندازهٔ اول دوسش نداشتم.
این‌که بعضی قسمت‌ها از زبون نویسنده نوشته شده بود رو واقعا دوست نداشتم؛ باعث می‌شد از فضای داستان فاصله بگیرم و حتی گاهی گیج بشم.
روزمرگی‌های کاترین اصلا برام خسته‌کننده نبود؛ روزمرگی‌های یه دختر معمولی زیبا، کنجکاو، باهوش و گاهی لجباز!
از خانوادهٔ تروپ‌ها اصلا خوشم نمیومد، به خصوص از جان تروپ! نمی‌خوام اسپویلش کنم، خودتون کتاب رو بخونید متوجه می‌شید چرا ان‌قدر این شخصیت منفوره!
ولی از خانوادهٔ آلن، با وجود اینکه خانم آلن فقط دربارهٔ لباس‌ها می‌تونست نظر قاطع بده و تو نظردهی به مسئله‌های دیگه ضعیف‌‌ بود، خوشم اومد.
دلیل اینکه خانوادهٔ مورلند رو هم دوست داشتم، این بود که آدم‌های مهربون و ساده‌ای بودن و سخت نمی‌گرفتن.
به نظرم جز کاترین، آقای تیلنی و الیزابت، شخصیت‌‌پردازی شخصیت‌های دیگه جای کار داشت و می‌شد بهتر انجام بشه؛ برای مثال دربارهٔ شخصیت ژنرال، فقط از ادب و نزاکت و سخت‌گیریش گفته شده بود و می‌شد حتی از تعریف و تمجیدها و توجهش به کاترین این‌طور برداشت کرد که خود ژنرال به کاترین علاقه‌مند شده! 
این کتاب جزو عاشقانه‌های کلاسیک بود، ولی به نظر من چندان عاشقانه نبود؛ چون جزئیاتش کم بود، به خصوص تو صفحه‌های پایانی!
تو بعضی فصل‌ها که اتفاق خاصی نمی‌افتاد، خیلی درباره‌ش گفته شده بود و پر از جزئیات بود؛ اما درست جایی  که باید بیش‌تر بهش پرداخته می‌شد، خبری از جزئیات نبود. به نظرم با توجه به اینکه بیش‌تر داستان در مورد همین موضوع عشق و علاقه بود، واقعا نیاز بود به اتفاق‌هایی که تو صفحه‌های آخر افتاد، بیشتر و بهتر بهش پرداخته می‌شد؛ به همین دلیل پایانشو دوست نداشتم. 
این کتاب سال‌ها پیش نگارش شده و شاید حتی در اون زمان یه داستان عالی بوده! به هر حال منم زیاد عاشقانهٔ کلاسیک نخوندم که به طور قطعی بگم داستان روند بدی داشت، نقص‌های زیادی داشت یا مشکلات دیگه‌ش خیلی بزرگ بود، ولی خواستم نظرمو تو این ریویو بگم.
در کل خوب بود و ارزش یک‌بار خوندنو داشت، ولی جزو پیشنهاد‌های من نیست. 
      

0

_

_

1404/4/26

        با توجه به ایده و موضوع داستان که جدید و نو بود، انتظار داشتم مجذوبش بشم، اما به‌خاطر قلم نویسنده کشش خاصی نسبت بهش نداشتم و به همین دلیل خوندن کتاب کند پیش می‌رفت؛ البته به جز اواخر داستان که کنجکاو بودم بدونم فرجام زندگی این دو نفر چطور خواهد بود.
دنبال هیجان بالا نبودم و این کتاب هم فقط یکی دوبار مضطربم کرد. 
به نظرم حس‌آمیزی چندان قوی نبود و خب، توقع داشتم حداقل انتهای داستان و زمان‌های حساس، بیش‌تر و بهتر بهش پرداخته بشه؛ برای همین باعث نشد خیلی غمگین بشم یا براش اشک بریزم.
چندان به ظاهر شخصیت‌ها پرداخته نشده بود و دربارهٔ ظاهر شخصیت‌های اصلی هم دیر گفته شد که به کل تصوراتم رو درباره‌شون خراب کرد؛ اما با توجه به این‌که داستان حول معنا و مفهوم‌ها و باطن شخصیت‌ها می‌چرخید، منطقی بود.
تو بعضی قسمت‌ها، توضیحات زیادی داده شده بود که روند داستان رو کند می‌کرد و کاش نویسنده به‌جای این توضیحات، بیش‌تر روی قلمشون و حس‌آمیزی داستان تمرکز می‌کردن.
با توجه به تعاریفی که درباره‌ش شنیدم، فکر می‌کردم بهتر از این باشه؛ ولی از تمام این‌ها بگذریم، داستان نقاط قوتی هم داشت.
این‌که برای هر فرد یک قسمت در نظر گرفته شده بود، کمک می‌کرد از فکر به فرد قبلی بیرون بیام و تمرکزمو روی فرد جدید بذارم.
همین‌طور ربط قسمت‌ها و افراد به هم، برام جالب بود.
قاصد مرگ با متیو و روفوس تماس گرفت و اون‌‌ها مجبور شدن تمام زندگی نکرده‌شون رو توی یک روز جا بدن. این موضوع بهم یادآوری کرد که توی دنیای ما قاصد مرگی وجود نداره و حتی ممکنه چند دقیقهٔ دیگه، دیگه توی این دنیا نباشم، پس تا می‌تونم زندگی کنم و از وجود اطرافیانم غافل نشم. 
در کل ارزش یک‌بار خوندن رو داشت و از خوندنش پشیمون نیستم. 
      

2

_

_

1403/6/20

        از نظرم این کتاب یک ژانر وحشت نسبتاً آرومه که بعضی قسمت‌هاش هیجان‌زده‌تون می‌کنه که سریع‌تر ادامه‌شو بخونید؛ هر چند داستان کلا طوری هست که راغبتون کنه ادامه بدید و ببینید آخرش چی می‌شه.
پیرنگ داستان کلیشه‌مانند بود اما در کل خوب پیش رفت. روند داستان کند و ادامهٔ داستان هم تقریباً قابل حدس نبود. 
داستان طوری ادامه پیدا کرد که فکر می‌کردم پایان خوش و  کلیشه‌ای داره که با پلات‌توییست آخر تقریباً همه‌چیز تغییر کرد؛ اما به نظرم یک‌خورده معنیش رو از دست داد و بهتر بود بیش‌تر روش فکر می‌شد. 
چند قسمت حاوی کلیشه بود که می‌تونست بهتر رقم بخوره اما می‌شد باهاش کنار اومد. 
شخصیت‌پردازی خوب بود، ولی به نظرم می‌تونست با جزئیات بیش‌تر و بهتری همراه باشه.
فضاسازی خوب بود و می‌شد تصورش کرد. 
توصیف‌ها خوب و کامل بود و  قسمت‌هایی که مبهم بود با به اتمام رسوندن کتاب از ابهام دراومد.
چون کتاب ایرانی بود احساس صمیمیت بیش‌تری باهاش داشتم. 
- ممکنه اسپویل باشه:
به نظرم معروف شدن کتاب نیما، کاملا مشخص و کلیشه‌ای بود. بین فرح مهربون، آروم، سربه‌زیر و خجالتی و فرحی که روحش تو خونه‌ی پدریش سرگردون می‌چرخید هم تناقض وجود داشت‌؛ اما از خوندنش پشیمون نیستم. 
      

1

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

چالش‌ها

لیست‌ها

این کاربر هنوز لیستی ایجاد نکرده است.

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.