یادداشت _
7 روز پیش
اول از همه بگم که وقتی کتابو میخوندم و به این فکر میکردم که این کلمات، ترجمه نشدن و از اول زبونشون فارسی بوده واقعا حس خوبی میگرفتم:) اوایل کتاب بچگانه و کلیشهای بود، طوری که با خودم میگفتم چطور گروه سنی کتاب متعلق به جوونهاست؟! به نظرم تو این مورد واقعا اشتباه کردن چون حتی برای من نوجوون یکسری چیزها مثل درخت پیر سخنگو، جادوگرها، اتاق ترسهای آدمها، بعضی واکنشها و بعضی اتفاقات، تکراری و قابل پیشبینی بود. خلاصه اوایل داستان طوری بود که فکر میکردم کتاب از روی قصهها و انیمیشنهایی که همهمون تو بچگیامون دیدیم نوشته شده. تنها امیدم این بود که در ادامه اتفاقات جالبتری بیوفته و نویسنده از قوهٔ تخیل خودشون هم استفاده کرده باشن و همینم شد! به نظرم خط داستان خوب بود، نه کند بود و نه تند؛ البته به جز پایان داستان که انگار نویسنده کمی عجله داشتن و نیاز بود بیشتر و بهتر بهش پرداخته بشه؛ یعنی تو کل کتاب یک قسمتهایی وجود داشت که نیاز به جزئیات بیشتری داشت تا بهتر بتونی اون اتفاق در حال وقوع رو حس کنی. به نظرم شخصيتپردازی جای کار داشت و به غیر از شخصیت آذر و جادوگر نمناک که ما نسبت به ظاهر و باطنشون -بیشتر درون و احساساتشون- شناخت کافی رو دست میاریم، بقیهٔ شخصیتها، چه از لحاظ ظاهری و چه از لحاظ باطنی خوب توصیف نشده بودن؛ با اینکه داستان از زبون سوم شخص و نویسنده روایت میشد. تو بعضی نظرات از کمبود دیالوگ تو این کتاب خوندم و تا حدی باهاشون موافقم؛ یکسری جاها، به خصوص اوایل و اواخر داستان، واقعا لازم بود یه حرفی زده بشه و دیالوگی وجود داشته باشه، ولی بهجاش توی یک یا چند جمله دربارهٔ واکنشها و احساسات شخصیتها گفته شده بود. حداقل میشد شخصیت اصلی که آذر بود، بیشتر در طی داستان با خودش حرف بزنه و دربارهٔ حرفها و صداهای توی سرش بیشتر گفته بشه! این کمبودها به وضوح برام حس میشد ولی به اندازهای نبود که خیلی اذیتکننده باشه. حسآمیزی خوب بود، ولی میشد بهتر بشه! فضاسازی واقعا خوب بود! میتونستم صحنهها رو خوب تصور کنم. از نظر من در طی داستان زیادهگویی نشده بود و سریع و بدون توضیحات اضافی به سمت موضوع اصلی یعنی همون ورود آذر به شهر ماه خونین کشیده شد. داستان کاملا روون و قابل فهم بود. تو بعضی قسمتها داستانهای فرعی و خاطراتی تعریف شده بود که داستان اصلی رو جذابتر میکرد و جواب سوالات بهوجود اومده بودن. بخش دوم، به خصوص صفحههای آخر، هیجان بیشتری از بخش اول داشت. سرش ریدینگ اسلامپ نشدم ولی واقعا اولاش کششی نسبت بهش نداشتم، بیشتر که خوندم داستان برام دوستداشتنی و دلهرهآور شد؛ در کل این کتاب طوری بود که هر چی بیشتر میخوندم بیشتر برام جذاب میشد و تصوری که در ابتدا ازش داشتم خراب شد. من این کتابو برای اینکه تنها آثار خارجی رو نخونم و از نویسندههای خودمون هم غافل نشم، خوندم و درسته که گفتم کلیشه داشت، ولی کلیشه چیزیه که تو خیلی از کتابهای فانتزی خارجی هم میبینیم و به نظرم این کتاب به عنوان یک فانتزی ایرانی، تجربهٔ خوبی بود و ارزش خوندن داشت! ❌❌❌حاوی اسپویل: یکسری قسمتها برام عجیب بود؛ مثلا به نظرم جادوگر نمناک خیلی زود تونست متوجه خیانت و جاسوس بودن جادوگر بیکلام بشه و بهتر بود یهکم بیشتر زمان ببره و بیشتر با خودش کلنجار بره تا به این نتیجه برسه. ترس و واکنش زیاد جادوگر بیکلام در برابر جادوگر نمناک با وجود تعاریفی که ازش شده بود و اینطور نشون داده میشد که مرد قوی و محکمیه، باهم نمیخوند. اینکه اواسط داستان مادر آذر که تو شهر ماه خونین بود گفت آذر شخصیت شجاعی داره و زیاد تنها میره بیرون، ولی آذر زمان مواجه شدن با بعضی چیزا خیلی واکنش نشون میداد و واکنشهاش بعضی جاها شبیه هم بود هم، برام یهکم عجیب بود. تو یکی از ریویوها هم خوندم که وقتی همزاد مادر آذر تو شهر ماه خونین میمیره، آذر خیلی گریه میکنه و ناراحته، ولی وقتی به خونه برمیگرده و میبینه مادرش نیست، باورش نمیشه و تا اون لحظه فکر میکرده زندهست. این برای منم واقعا عجیب بود. اگه نویسنده قصد داشتن امید آذر به اینکه این اتفاق واقعا نیوفتاده باشه رو نشون بدن، باید یک جور دیگه این کارو میکردن. اونجایی که مدیر مدرسه به جای زخم آذر خیره شد و هیچی نمیگه، و بعد که نوید بهش خیره شد و هنوز هیچی نگفته، آذر گفت پس تو هم اونو میبینی،بهخاطر اینکه ندیده نگفته بود اون زخمو میبینه یا نه، گیجم کرد؛ چون مدیر هم به جای زخم خیره شده بود! در کل یکسری ایرادها داشت، ولی در کل کتاب خوبی بود!
(0/1000)
نظرات
تاکنون نظری ثبت نشده است.