بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

‌ سید امیرحسین هاشمی

@SAH.Hashemi04

230 دنبال شده

535 دنبال کننده

                      Twitter ID: @Seyed_Hashemi04
                    
sah_hashemi04
گزارش سالانه بهخوان

یادداشت‌ها

نمایش همه
                «در یک کلام: [آیا] بی‌تربیتیم»؟

0- به قولِ شاعر: آنچه از دل برآید/لاجرم بر دل نشیند. به نظرم در متونِ علمی، دغدغه‌داشتن و مسئله‌مندیِ نویسنده، معادلِ «از دل‌برآید» در شعر مذکور است. خلاصه، این کتاب مشخصا از دغدغه برآمده است، یعنی صرفا کاغدی سیاه نشده است که کاغذی حیف بشود؛ کاغذی سیاه شده است که کاغذی سیاه شده باشد تا خوانده شود و «نقد».

1- یک کلیشۀ تکرار شونده را زیاد می‌بینیم: «ما ایرانیان دو رو هستیم»، «به ایرانی‌جماعت که نمی‌شه اعتماد کرد»، «دورغ مثلِ روغن‌کاری، تمام اجتماعِ  ما رو روان کرده»، «همین خوی مستبدِ شخصِ ایرانی است که تاریخ استبداد در ایران رو توضیح می‌ده» و کلی گزارۀ دیگه. 
اینجاست که این کتاب اهمیت پیدا می‌کند، بروی چیزی دست‌گذاشته است که به نظر بدیهی است، یا نهایتا به نظرمان «یجوری» می‌آید. این کتاب راهی است برای نقدِ این نگاه‌ها که به «خاص‌بودگی» اخلاقِ ایرانی ارجاع دارند. راهی است برای «انتقاد».
2- در این کتاب، یک «استعاره» کار می‌کند، و آن استعارۀ «تحلیل ژانری» یکسری متنِ تولیدی در باب خلقیات ایرانی است. نویسنده‌ها تحلیل ژانری را به عنوان روش به کار می‌برند و بر تک‌تکِ اجزای کتاب، این نگاه سیطره دارد، اما من این تحلیل ژانری را یک استعاره می‌دانم با تمام الزاماتی که «روش به مثابۀ استعاره» در خود دارد. ولش کن!
تحلیل ژانریِ این کتاب که بر ایده‌های باختین ابتنا دارد، به نظرِ من و برداشتم، چند اصل اساسی دارد:
اول آنکه ژانر بر نویسنده و خواننده قید می‌زند. به مصداق بخواهم بگویم: وقتی نویسنده می‌خواهد در ژانر جنایی-معمایی اثری خلق کند، نمی‌تواند مثلا از تعلیق استفاده نکند (مگر اینکه بخواهد آگاهانه سنت‌شکنی کند و باز دارد بر علیه یک قیدِ «موجود» قد علم می‌کند) یا از «حل مسئله» استفاده نکند. خواننده هم با همین نگاه اثر را می‌خواند و نسبت به «خرده‌ نان‌های ریخته‌شده» بسیار حساس است تا چیزی را از دست ندهد و خود «کشف» کند، کشف کند آنچه «هست» را، آنچه را تاحدی ژانر از پیش مشخص کرده است.
دوم آنکه متن تا مادامی که خوانده نشود، فاقد معنا است. این یعنی که «بودِ» خواننده، اصلی اساسی است در معنادهی به متن. تامادامی که خواننده باشد، تفسیر هست، برداشت متکثر هست. تامادامی که برداشت و تفسیر هست، تضارب‌آرا و دیالوگ هست. پس سلسۀ معناداریِ متن به دیالوگ ختم می‌شود. متنی که دیالوگی نسازد، فاقد معناست، ولو آنکه «باشد».
از تحلیل ژانری بیشتر می‌توان گفت، از نحوۀ تعریف ژانر که حدود و ثغور را تعریف کند، تا «مبدع‌های ژانر» که اجالتا بهش نمی‌پردازم.
2- نویسنده‌ها، تلاش می‌کنند نشان بدهند، با اینکه گویی متونی خلقیات‌گونه تا پیش از جمالزاده و اثر مشهورِ «خلقیاتِ ما ایرانیان» وجود داشته، ولی هیچ‌کدام شروطِ لازم برای ایجاد یک ژانر را نداشته اند. یعنی پیش از آن یکسری متونِ سیاح و شرق‌شناسان هست، یکسری متون انتقادی و «کریتیکا» از مشروطه‌خواهان هست، ولی هیچکدام نمی‌توانند کاری که در دهه40 جمالزاده و متنش کرد را کرده باشند. البته اینکه شروع ژانر خلقیات را «مشخصا» و «فردی» از جمالزاده بدانیم، خیلی قابل دفاع نیست. اما کاملا می‌توان نشان داد که جمالزاده نوعی هژمون ایجاد کرده است، هژمونی که می‌توان به عنوان قالب‌سازِ اصلیِ ژانرِ خلقیات بدانیم جمالزاده را. 
خیلی با روش‌شناسی نویسنده‌ها، مشخصا ابراهیم توفیق، که خود را جامعه‌شناسی تاریخی می‌داند آشنا نیستم (کتابِ «نامیدن تعلیق» گویی تلاشی است از توفیق برای شرح روش خود) اما با توجه به کتابِ دیگر توفیق، «مسئله علم و علم انسانی در دارالفنون عصر ناصری»، و شاید همگنیِ آن با برداشت‌های به نوعی تبارشناسانه (مشخصا فوکویی) بتوان گفت که توفیق و دیگر نویسندگان این کتاب به دنبال شرح تک خطی تاریخ و شرح «خلوص‌ها» نیستند؛ بلکه اتفاقا می‌خواهد مشهورات و کلان‌روایت‌ها و نخ تسبیح‌ها را نابود کنند. 
در همین اثر، نشان دادن ریشۀ ژانر، همواره همگام با نوعی کنایه و آیرونی بود. مشخصا نویسنده‌ها با این متونِ «خلقیاتی» مشکل دارند، و در تک تک اجزای این روایت تاریخی می‌توان ردِ این نقد و کنایه را دید.
3- فهم استعاری، تنها در «ژانر» خلاصه نمی‌شود. برای نمونه در فصل جمع‌بندی، نویسنده‌ها به یک متدِ آماری که تحلیل رگرسیون و تابع رگرسیون است اشاره می‌کنند و با ارجاع دادن «پس‌ماند‌های» ژانر خلقیاتی به «پس‌ماند و جز خطای آماری» جدلی علیه «روشِ علمی» قد علم می‌کنند. 
تا اینجا که می‌توان گفت «استعاری فهمیدن»، جزئی اساسی در این اثر است که «راهِ نقد» را باز می‌گذارد. 
4- با «علم» یا دقیق‌تر آن متاستاز علم در علوم اجتماعی زاویه‌های جدی‌ای گرفته شده است. به نظرم کسی بتواند یک روایت از فراز و فرودهای نگاه‌های علم‌باورانه و پازیتیو در تاریخ علوم اجتماعی بدست بدهد، یعنی خیلی چیزها را فهمیده که همین شاید باعث بشود که به یکی از بغرنج‌ترین مسائل ممکن برسیم. باری، نقدِ مفصلِ نویسنده‌ها بر علم و مشخصا «علم نهادی‌شده» و «جریان متعارف» علم‌ورزی مشخص است. اول کتاب گمان می‌کردم مثلا بین جوادی‌یگانه و دیگر نویسنده‌های این کتاب یک بینامتنیتِ همدلانه وجود دارد، اما وقتی کتاب را خواندم فهمیدم، یک بینامتینت متباین (نمی‌دونم ترکیب درستی است یا نه، منظور اینه که به هم ربط دارند، ولی در دو مسیر مختلف) دارند. جامعه‌شناسی هم اون کاریکاتور همگن که: «همۀ اینا که چپ اند» نیست.
5- یک وجه مهمِ کتاب، شرحِ فراز و فرودهای ژانر خلقیات است. خیلی ساده، وقتی جامعه از یک اصلاح ناامید می‌شده است، بیشتر دل به این ژانر می‌داده. نویسنده بیشتر تولید می‌کرده و مخاطب بیشتر می‌خوانده. مشخصا تاحدی پس از مشروطه و جدی‌تر، اصلا می‌توان تولد ژانر را در واکنش به شکست و دوران پساکودتای1332 دانست. ژانر خلقیات دهۀ60و70، افول آن و زنده شدن آن در دهه90 نیز همین است.
مریم شریف‌نسب در مقاله‌ای بنامِ «بررسی کتاب ژانر خلقیات در ایران» به این بالا و پایین‌ها پرداخته.
جا ندارم دیگه!
        
                در اصالتِ طنز؛ 
جمیعتِ طنزپرداز/جمعیتِ انقلابی

0- روایت‌های خرد، اتفاقات کوچک و رخدادهای روزمرۀ اجتماعی، لایه لایه واقعیاتی را تشکیل می‌دهند که به عنوان یک واقعۀ اجتماعی می‌فهمیم. به قولِ معروف، «می‌توان با نگاه به یک آینه شکسته، و تغییر زاویۀ دید، به تصویری از یک واقعه برسیم». 
در کنار این، طنز همواره یک ماهیت بسیار مخرب دارد. به نقد می‌پردازد و سلسه مراتب را به سخره می‌گیرد. از گوگول در سنتِ ادبیات/نمایشیِ روسیه گرفته است، تا طنزِ عروسکی در سنتِ ایرانی. شاید برایتان جالب باشد، اینکه چرا «عروسک‌بازی/عروسک‌گردانی» در فارسی چنین دوزِ طنز قوی‌ای دارد. فرض کن یک عروسک، به فلان ظلم تیکه‌ای بندازد، شاه به عروسک‌گردان گیر می‌دهد که «هوی چرا نقد می‌کنی؟»، عروسک‌گردان می‌گوید، من نبودم عروسک بود؛ جمعیت می‌خندند و خودِ شاه ته دلش لذت می‌برد. اما به ساحت همایونی اعلی حضرت خط افتاده است، در بارگاه حضرتش، نقدی به ایشان رهنمود شده است، شاه ترک برداشته است. اصلا آیرونی را از برخی آثار بگیری، چیزی از ایشان نمی‌ماند. به «مرشد و مارگاریتا» از بولگاکف نگاه کنید، یا حتی «قلب سگی» و «تخم مرغ‌های شوم»، این آثار مالال از طنز و کنایه و مطایبه اند و با همین خصیصه به رقابت با نظم سیاسی پرداخته اند. «حمام‌ها و آدم‌ها» نیز چنین اهمیتی دارد. اصلا اگر «زمانِ دستِ دوم» از سونتالا الکسیویچ را بخوانید، یک بخشِ مهمی از اثر طنزی است که مردم در شوروی می‌ساخته اند علیه کمونیسم و آن حاکمیت؛ جوک‌های در آشپزخانه و در حریم شخصی، اما با نظر به نقدِ نظم سیاسی؛ برای همین است که حاکمان توتالیتر علیه حریم شخصی افراد صف‌آرایی می‌کنند، چون لااقل همین طنز تیشه به ریشه خیلی چیزها می‌زند.
اصلا آیرونی و طنز در عبارات و جوک‌ها که جمع نمی‌شود. در کشورهای اقماریِ شوروی، مثل مجارستان، حاکمیت هرچه بوی غرب، غرب‌گرایی و کاپیتالیسم می‌داده است را تخطئه می‌کرده. مشروعیت نظام‌های سیاسیِ چپ از نظر مردم این کشورها، از بین رفته بود. مردم دل به «شلوارِ جین» دادند و با جین پوشیدن و اینکه: «آهان غرب‌زدگی بد است، بیا و ببین که من لباس پوشیدنم را هم غربی می‌کنم» حکومت را به سخره گرفتند. این اعتراض هم جنبۀ آیرونیِ قوی‌ای دارد. در جامعه‌شناسی اشیا (فرهنگ مادی)، خیلی به این نوع مطالعات پرداخته اند. برای نمونه می‌تونید کتابِ «امر روزمره در جامعه پساانقلابی» از عباس کاظمی را بخوانید.
اخیرا داشتم کتابی را می‌خواندم که عالی بود: «چرا فیلسوفان نمی‌خندند.». به احتمال قوی، از این کتاب در آینده بسیار خواهم گفت، اما اجالتا بگویم که آن کتاب تلاش می‌کند از اهمیت طنز بگوید، از اصالت آن.

1- بالا گفتم طنز اصالت دارد. در انقلاب 57 که خیلی چیزها را از ریشه تغییر داد، طنز اهمیت اساسی داشته است.
 چندتا نمونه از شعارهای انقلابی:

- {موقعیت1} در زمانِ شاه، یک شعاری در بوقِ رسانه‌های دولتی بود که: خدا، شاه، میهن. انقلابی‌های 57 اینگونه این شعارِ دولتی را به سخره گرفتند: 

«خدا، شاه، میهن
گر بگیرد اولی جانِ پلیدِ دومی
ملتی یابد نجات، آسوده گردد سومی»

- {موقعیت2} در زمستان، شاه برای رفع خستگی از کشورداری، به قشلاق و کیش می‌رفته است. در بهمن 57 که شاه به بهانه خستگی از ایران می‌رود، مردم در دیوار نوشته‌ای، سفرهای کیش رفتن شاه را مسخره کردند:

«شاه در کیش است و به زودی مات می‌شود»

- {موقعیت3} انقلابی‌های 57 با بختیار زیاد شوخی می‌کردند، مخصوصا وقتی می‌دیدند بختیار می‌گفت که اینها با من مشکل ندارند، ببین علیه من شعار نمی‌دهند. مردم باور داشتند که بختیار معتاد است و در شوخی‌هایی (که به نظرِ من این یکی عجیب طنز دارد) بختیار را خطاب قرار دادند:

«بختیارِ تریاکی
شوشیال دموکراشی»

- {موقعیت4} بختیار در یک نطقِ تلوزیونی، با اشاره به شعر «من مرغِ توفان‌ام، نیندیشم ز توفان»، تلویحا خودِ را مرغ توفان نامید. یک خواروبار فروشِ خوش ذوقِ ایرانی بروی شیشیه مغازه خود نوشت:

«متاسفانه تخم مرغ طوفان نداریم» (این دیوار نوشته، بسیار پخش شد. منطقِ پخش این گونه از روایت‌ها نیز جذاب است.)

- {موقعیت5} انقلابیونِ 57 با ارتشی‌ها، با اینکه تفنگ در دست داشتند، خیلی بد رفتار نمی‌کردند، چون می‌دانستند اینها به وظیفه سازمانی مجبورند در تیمِ شاه باشند، برای همین طنزهای لطیف و پرکنایه‌ای نثار ایشان می‌کردند.

دسته ای از معترضان به سوی ردیف سربازها حرکت کردند. سربازی یک تیر هوایی در کرد، جمعیت در حالِ عقب نشینی خواند: «پول نفتمونه، یکی یکی در کن»
جمعیت دوباره به سوی ردیف سربازها رفت، این دفعه رگباری تیرهوایی زده شد، جمعیت باز گفت: «پولِ گازمونه، رگباری در کن»
در آخر هم شعار تکمیل شد: 

«پولِ نفتمونه
یکی یکی در کن
پولِ گازمونه
رگباری در کن
جونِ ممد دماغ
یکی دیگه در کن»

حالا کلی حرف و نکته هست و در تجزیه تک تک این شعارها کلی می‌شه گفت و واقعا جای یک پژوهش اصولی در این مورد خالی است.

2- کتاب رو نقد کنم: بعضا تفسیرهای نویسنده، یه جوری بود. سانسور و اینا هم که مفصل هست. روش‌شناسی ندارد اثر که خب چون تحقیقی نیست باید بخشید آن را.
کلی نکته دیگه هست، ولی باید برسم جایی خیلی بد قول نشم.
البته کتاب یک خوبی داشت که من هم سعی کردم در این یادداشت بهش توجه کنم. شرح موقعیت جوک‌ها و طنزها. چون طنز جاکن شده نیست و موقعیت در طنز رکنی اساسی است. برای همین است که طنز مخرب است، می‌تواند موقعیت را به نقد بکشد و طنزآمیز کند. 
        
                شرحِ یک شکست؛ 
چرا لزوما باید برای کتاب‌هایی که کامل خوانده‌ایم یادداشت بنویسیم؟

0- قبلا برای نمایشنامۀ «گریز» از بولکاگف یک متن نوشته بودم و عنوانِ آن را گذاشته بودم: «شرح یک شکست قریب الوقوع». آن نمایشنامه را داشتم از دست می‌دادم تا یک اجرای درست‌وحسابی از آن را در یوتیوب یافت می‌کردم و از آنجا بود که نجات پیدا کردم. داشتم از یکی از نویسنده‌های مورد علاقه‌ام، بولگاکف، بدم می‌آمد؛ لااقل در فقرۀ نمایش‌نویس بودن آن. خلاصه یک اجرای خوب، عیارِ متن را برای واضح کرد.
اما این بار شکست خوردم.

1- این نمایشنامه را که فعلا تمام نمی‌کنم. به نظرم جرح و تعدیلِ این موقعیتِ شکست، خیلی حرف‌ها می‌تواند داشته باشد. 
مسعود فراستی یک عادتِ زشتِ آموزنده دارد: فیلم‌ها را ندیده نقد می‌کند. یعنی می‌گه: وقتی تو 5دقیقه اول می‌بینم که کارگردان/فیلم‌بردار قاب‌بندی بلند نیست، بازیگر بازی، چرا باید وقتم را تلف کنم؟ حالا از این عادتِ زشت  (بالاخره منتقد باید ببیند اثر را بعد نقد کنه) از مسعودخان چی می‌شه یاد گرفت؟ 
این رفتار بالا از فراستی که گفتم، برای من حداقل دو آورده داشته است: 1- به رسمیت‌شناختن شکست در مطالعۀ یک اثر (لااقل تا آن لحظه) 2- فهمیدن ذائقه و تخصیصِ بهینۀ نایاب‌ترین منبع جهان: زمان. من مثلِ مسعود، با توپِ پر یک اثر را نقد نمی‌کنم (فعلا) و خودم را قدِ به سخره گرفتنِ سارتر نمی‌دانم، ولی فهمیدم خواندنِ «مگس‌ها» کار من نبود. دیگه بسه، الان می‌گم مشکلم با اثر چه بود:
اول اینکه شخصیت‌ها را اپسیلونی نشناختم (در 110صفحه). لااقل با یک شخصیت سمپاتی ایجاد می‌کردم شاید باعث می‌شد نمایشنامه را ادامه بدهم. برای قیاس، چخوف را در باغ آلبالو ببینید، لامروت با آن اسامی دور و درازِ روسی که در حالتِ تحبیب و اختصار، حالات مختلف دارند (مثلا فرض کن من هم «امیرحسین» باشم (برای برادرم در نمایش)، هم «امیری» (برای مادرم) و هم «هوی» (برای پدرم) و در متنِ نمایش هرکدام یکجوری من را صدا بزنند) ولی یکجوری در 40/50 صفحه، چخوف، آن خانه، خانواده و «شخصیت‌ها» را می‌سازد که گویی داری در یکی از آن سریال‌های دوران دورِ صداوسیما(مثلِ وضعیت سفید) زندگی می‌کنی. ولی سارتر اینجوری نبود در این نمایشنامه، من اصلا نفهمیدم اینا کی بودن در 110 صفحه‌ای که از اثر خواندم. لااقل در شیطان و خدا، مثلا گوتز را شناختم (با اینکه منطق تغییر شخصیت قوی‌ای نداشت) ولی باز یه «چیزی» بود.
دوم. بابا جان روایت باید کار بکنه. من اینو نمی‌فهمم، مدیوم رو نباید اشتباه گرفت. یک متن فلسفی متنِ فلسفی است، یک متن ادبی/هنری/روایی، یک متن ادبی/هنری/روایی.  مثلا از مدخل راتلجِ سارتر، نشسته ام و خوانده ام و چندین برابر بیش از این استعاره‌ها و نمادهای شاذ، ایده‌های سارتر را فهمیده ام. واقعا نماد بماهو نماد اصلا اصالت ندارد به نظرم. واقعا بحث نماد، خیلی اساسی، غامض و مهم است، اینجا با یک قیاس خودم را راحت می‌کنم. نامِ درامِ «عروسکخانه» از ایبسن هم خیلی استعاری و نمادین است، ولی درام جوری در ایبسن کار می‌کند که نگو! چون تئاتر است، نمایش است و باید داستان گفت. روایت را از نمایش بگیری می‌شه پرسید: SO WHAT! بیا، الان داره ذهنم سارتر را با تنسی ویلیامز، ایبسن، مایکل فرین، یاسمینا رضا، مک‌دونا و امثال آن مقایسه می‌کند، نه شوپنهاور، کانت و هگل. چون زمین بازی درام است نه فلسفه!
سوم. وقتی اپسیلونی، ارجاعات نمادین اثر را نفهمم، یک جوری در حینِ خوانش خود خوری می‌کنم که: ببین، الان این حرف شخصیت، این دیالوگ‌های پینگ‌پونگی بینِ شخصیت‌ها (الهه‌ها و اساطیرِ یونانی در این اثر)، ورود و خروج شخصیت‌ها و هزار و یک المان دیگر، در ذهنم رژه می‌روند و فرض بر  این می‌برم که هیچ نفهمیده‌ام. خلاصه اگر استعاره‌ها را نفهمم، نمی‌توانم ادامه بدهم. ولی خب من نمی‌فهمم اگر قرار است خلاصه‌ای از داستانِ شخصیت‌ها لازم باشد برای فهم اثر، چرا باید انقدر وزنِ اثر را با این ارجاعات ثقیل کنیم و اگر این ارجاعات اصیل است و قرار است «کار» کند، دیگر خواندن این اثر باید خیلی جزءنگرانه باشد.
چهارم. چرا یک اجرای درست‌ودرمانِ فارسی، اجرای صوتی، چیزی از این اثر پیدا نکردیم؟ خیلی نگشتم، ولی این سارترِ مترقی و معروف و این اثرِ مشهورش، باید جهانی اجرا داشته باشد که ندارد! نمی‌دانم شاید نباید نمایش می‌بوده باشد!
پنجم. الحق‌والانصاف سارتر فرزندِ زمانه‌اش است. اصلا جای درست، زمانِ درست از فلسفه‌های اگزیستانسی و کنش‌های سیاسی‌اش گفته است. هر نمایشی، رنگِ زمانه دارد و هنرمندی که بخواهد از مدیوم تئاتر و نمایش استفاده کند، می‌تواند با خودآگاه کردن این ایده‌ها، آگاهانه فرزندِ زمانه باشد. ولی سارتر راه  کژ کرده به قصدیتِ افراطی و مُخِل. دیگه زیادی می‌خواسته فرزندِ تاریخ باشد! مسائلِ سارتر زنده اند، اما متن‌های نمایشی‌اش، لااقل مگس‌ها، نه، زنده نیستند، البته اگر هیچ‌گاه متولد شده باشند!


یه ذره موقع نوشتن عصبی شدم (وقتی نیت به نوشتن کردم انقدر عصبی نبودم)، یکی‌دو جا ادعای بزرگ کردم که می‌دونم در حد و اندازه‌ام نیست و احتمال می‌دم اشتباه کرده باشم، ولی گفتم بذاره بمونه.


خلاصه مگس‌ها تمام نشد!
اما چرا؟
        
                تفاوت زبان میان روش‌های تفکر؛ سخت شدن زبانِ مکالمه و درگیری در دعواهای قدیمی و تکراری!


0- شایان به ذکر است که نام حسین بشیریه در علوم سیاسی را یک تریلی نمی‌تواند بکشد و این حقیر سراپا تقصیر، به ضرورتِ این زندگیِ سراسر عذاب است که مجبور به این خبطِ بزرگ، نقد استاد، شده است. باشد که مارکس ما را ببخشاید!

1- اول خلاصه‌ای از ایدۀ اصلی کتاب را به زبان خودم بگویم: دانش سیاسی نباید غیرسیاسی باشد. این کلام شاید بی‌معنا یا حتی مهمل باشد. اما بر اینگونه که بشیریه در این نوشته نشان می‌دهد، در دوره‌ای تبِ علمی‌سازیِ علوم و سیطرۀ پوزیتیویسم در علوم اجتماعی داغ می‌شده است، علم سیاست از سیاست تمام تهی شده است. یعنی علمی شده است صرفا در بند توصیف و تبیین و خالی از ارائه راه‌حل برای نیل و حرکت به سوی مقصودِ سیاسی. یعنی علمی بی‌آزار و بدون یک وجه دستوری/ایجابی. البته این دوری از غایت‌مندی در سیاست، یک‌شبه و با نفوذ پوزیتیویسم نبوده است، بلکه با دگردیسی‌ها و تغییراتی که از سنتِ دیرینِ سیاست [یا همان «حکمتِ دیرینِ سیاست»] (بخوانید افلاطون/ارسطو و حتی حکمای سیاسی روم باستان مانند سیسرو)،مشخصا در عصر رنسانس و روشنگری با ایده‌های فلاسفۀ سیاسی مانندِ هابز، ماکیاولی و ژان ژاک روسو و...، جهان دانش سیاست از غایت‌مندی و هدف‌مندی تهی شده است و پوزیتیویسم صرفا ماشه را چکانده است.
به نظرم زیرعنوانِ کتاب، «گفتاری در پیشۀ سیاستگری» و استفاده و جعلِ «سیاستگری» خیلی حرف‌ها در خود دارد. معمولا سیاستگذاری، سیاست، علم سیاست، دانش سیاست و سیاست‌ورزی و... کاربرد دارد و لفظ سیاستگری تاحدی کم کاربرد و نامانوس است. به نظرم دلیل استفاده بشیریه از این لفظ همین است که می‌خواهد بروی لفظی تاکید کند که آلوده به برداشت‌ها و انباشتۀ یکسری متن نباشد تا بر این لفظ معنیِ خود را تحمیل (به معنای مثبت) کند. خلاصه این لفظ به وجهی از سیاست اشاره دارد، که سودای تغییر دارد. سودای ساخت جامعه آنگونه که باید. تاکید بروی «بایدها» و خیر است. اینجاست که ارجاع نخستین این کتاب با یکی از مشهورترین گزاره‌های مارکس که از تز یازدهمِ «تزهایی دربارۀ فوئرباخِ» آمده است معنا پیدا می‌کند: «فیلسوفان تنها جهان را به شیوه‌های گوناگون تعبیر کرده‌اند. مسئله اما بر سر دگرگون کردن جهان است».
برای بیشتر و بهتر فهمیدنِ کتاب، طبیعی است که باید بشینید خودِ کتاب رو بخونید!
2- نقدِ کتاب به علم سیاست و بی‌غایت شدن آن، به نظرم بسیار قابل تامل است، اما متاسفانه این اثر یک وجه مهم فعالیت‌های اثباتی و به بیانی علمی که در علوم اجتماعی صورت پذیرفته است را در نظر نمی‌گیرد، و آن «مفید بودنِ» این مطالعات است. یعنی خلاصه نویسنده، با اشاره به روش‌شناسی و بی‌غایتی هدفندِ علم پوزیتیو، به نحوی این سنتِ را نشان می‌دهد که گویی هیچ نیست که نمی‌توان از آن یاد گرفت. مشخصا فرض کن همین یک فقرۀ سادۀ توسعه ابزار آماری و سنجی که این علوم پازیتیو  و سنتِ آکادمیکی که خلق کرده اند، کاری کرده است که بشیریه در گفتار آخر این کتاب بتواند به یکسری مطالعه تطبیقی و آماری در مورد قیاس دو کشور و دولت-رفاه‌های مختلف ارجاع بدهد. خلاصه یه ذره خصمانه بود نگاهِ بشیریه به این سنتِ علمی، و یه ذره بیشتر می‌شه همدلانه باهاشون برخورد کرد. 
3- یک جذابیتِ یکتا که این کتاب برایم داشت، نخِ تسبیحِ رواییِ آن بود. شاید اصطلاحِ جعلیِ «نخِ تسبیحِ روایی» برای یک اثر علمی و مثلِ آن نامانوس باشد؛ توضیح می‌دهم. خواننده، می‌تواند با مطالعۀ این کتاب، به نوعی یک تاریخِ بسیار مختصر فلسفۀ سیاسی را خوانده باشد، یعنی از ارسطو/افلاطون گرفته، تا فارابی ابن‌سینا و عنصرالمعانی کیکاوس، از ماکیاولی و روسو تا هابرماس و پوزیتیویست‌های قرن20، همگی در این کتاب هستند، اما با یک نخِ تسبیح، و آن نخ تسبیح، تمام ان گذار و شرحی بود که در بالا دادم، ماجرای دگردیسی علم سیاست، از علمی غایتمند به علمی صرفا در پیِ تبیین. این‌گونه از آثار را که غرضمند و برنامه به سراغ تاریخ می‌روند و تاریخ را به صلابه می‌کشند تا ایدۀ خود را از دل آن بیرون بکشند را دوست دارم. خیلی می‌شه در مذمت این نگاه گفت، اما خب، فعلا می‌خوام از خوبی‌هایش گفته باشم.
4- یک نکتۀ مهم در این کتاب/گفتار از بشیریه این است که در جای جای، از مقدمه تا بدنه و موخره کتاب، بشیریه بسیار تاکید دارد که این یک اثر تحقیقی نیست و بسیاری از ظرایف آکادمیک ضروری در این اثر رعایت نشده است. یعنی اگر این کتاب می‌خواست در تک تک ادعا و گزاره‌های خود، دقت آکادمیک داشته باشد، حداقل باید اثری خلق می‌شد، 4برابر حجمِ فعلی که مغایر است با هدفِ بشیریه. بشیریه در این کتاب قصد داشته است که صرفا انذار بدهد و اذهان را متوجه مسئله مهمی بکند و زمین نقد و بررسی را باز کند (برای همین باید این اثر را نقد کرد. نقدِ این کتاب، کمک به بسط گفتمانِ مدنظرِ آن دارد به نظرِ من).
البته یک فصل از این اثر غیرتحقیقیِ بشیریه، به خروارها کاغذهای تلبار شدۀ دریوزگان علم که در اطراف و اکناف به کرات دیده می‌شود، می‌ارزد!
5- یک نقدم به کتاب این است که وقتی از بازار، علم اقتصاد و... حرف می‌زد، خیلی حرف جدیدی نداشت برای کسی که اندکی با این مباحث درگیر شده است. البته همین امور ابتدایی را برخی از اساتید اقتصاد، خیلی درک نمی‌کنند، ولی خب، بداعت حرف‌های بشیریه خیلی جالب نبود برایم. اصلا این سری نقدها به اقتصاد، به نظرم خیلی کار نمی‌کند، شاید باید طرحی نو در انداخت با ریشه داشتن در هر دوی این دیسیپلین‌ها! تفاوت‌ زبان!
6- ولی بشیریه معلمی کم‌نظیر است. اصلا جوری در یک پاراگراف/یک صفحه، کلان ایده‌های متفکرها را شرح می‌دهد که مخاطب کپ می‌کند از این حجم از شفافیت و اختصار. الحق و الانصاف که کارش درسته!
        
                خدمتِ قیچی و خمیر؛
وقتی به راحتی به ضدِّ خود بدل می‌شوی!

0- به نحو جالبی چیزی نمیاد تو مغزم که مستقیم به این کتاب ربط داشته باشه. مشخصه جهانم با جهان هراری، خیلی فاصله داره.
عجیبه، منی که همین‌جوری ولم کنن هی می‌نویسم، اینجا و الان مغزم خالیه!

1-ولی، همزمان با این کتاب هم پادکست خداحافظ آفریقا رو شنیدم و هم کتاب "جهش اجتماعی" را می‌خواندم. سرتان را درد نیارم، حتی تو تیمِ خودشون هم کتاب هراری ضعیفه به نظرم.
توضیح داره، ولی خستم الان و ذهنم خالی. فکر کنم تو مرورِ کتاب جهش اجتماعی، از انسان خردمند هم بیشتر بگم.

2- خب، یک ترکیب از اشیاء را فرض کن. ترکیبی ساده: کاغدی با طرحی که بخشی‌اش باب طبعِ شما نیست و قیچی. از این ترکیب چه حاصل می‌شود؟ تکه‌پاره‌هایی از کاغد منسجم اولیه. چرا؟ سانسور! باب طبع نبود.
این موقعیت، از هم گسیختن یک اثر، می‌تواند غم‌انگیز باشد-که هست- اما امروزه روز، بیتشر نشان از شکست دارد، شکست قیچی‌به‌دست‌ها. همان‌ها که دستور به خمیر کردن کتاب می‌دهند.
ساده کنم داستان را، پادکست ناوکست که بدون کم‌وکاست کتاب هراری را می‌خواند، تنها در کست‌باکس 5میلیون پلی داشته است که حدودا می‌شه قسمتی 70هزار پلی. تازه تو راسته کتاب‌فروشی‌های انقلاب، بیتشر از کتاب‌های چاپ جدید، این کتاب ممنوعه هراری را می‌بینی. (کلاس تاریخ اقتصادی جهان) 
از شکست پروژه سانسور بگم؟ البته باید برای کتاب با عنوان یک مدیوم مرثیه خواند. مرثیه خواهم خواند، اما به وقتش...


آخریش-  یه‌سری حرف دارم، ولی خستم و اگه الان همین مختصر رو برای این ننویسم، بعدا هم نخواهم نوشت. فعلا👋
        
                یک مونولوگِ طولانی: "خدا مرده است."

0- ترجمه ابوالحسن نجفی قند و نبات بود. چقدر مترجم‌ها اگر زیر تیغِ سانسور نباشند، راحت می‌توانند حرف بزنند و لغت معادل انتخاب کنند. دیگر مجبور نیستند به تلمیح حرف بزنند!
برای نمونه، فرض کن این اثر می‌خواست مجوز بگیرد و تن می‌داد به ممیزی، البته بعیده چیزی از اثر بماند پس از ممیزی، ولی تحقیقا تمام شخصیت‌ها و موقعیت‌ها ابتر می‌ماندند.
به تاریخ یک فرهنگ می‌توان از خیانت‌های سانسور گفت.

1- با سارتر مشکل دارم؛ با سارتر روشنفکر، با سارتر عضو حزب کمونیست و با سارترِ ساحت عمومی!
در کتابفروشی بودم، می‌خواستم اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر را بخرم، کنارش چشمم با کتاب "در دفاع از روشنفکران" از سارتر افتاد. تفعلی به کتاب زدم و یکی از سخنرانی‌های سارتر آمد. سرتان را درد نیاورم یکی دو صفحه خواندم و حالمان به هم خورد. قالبی اندیشیدن و در کلیشه مفاهیم و کلمات چپی غرق بود؛ زیربنا و اهیمت آن و دوری جستن از درگیریِ صوری با روبنا، فقرا و دولت که نماینده بورژوآزی است و کلی حرف قالبیِ دیگه. تصدقتان بروم، نشد، در لحظه کتاب را به قفسه برگرداندم و سعی کردم با "هنر" سارتر، کاری کنم حالم دلم باهاش خوش‌تر باشد؛ شد.
ساده بگم، وقتی خام با ایده‌های سارتر مواجه می‌شوم از در و دیوار به نقد می‌کشم حرف‌هایش را  و مفصل زاویه دارم باهاش، ولی وقتی همین مفاهیم را در قالب نمایش‌نامه/رمان، قالبِ آدم می‌کند، سپر انداخته همگام می‌شوم باهاش. از امراض هنر است. تجربه‌ام با آندری‌یف هم همین بود...
2- برم سر اثر. زیادی طولانی بود. خیلی طولانی بود. مطول بود.
بعضا هم سارتر می‌دید ایده‌های فلسفی را نمی‌توان در دیالوگ‌هایش انتقال دهد، شخصیت‌ها را با حفظ سمت بروی یک بلندی می‌برد که مونولوگ‌ها را ایراد کنند. تقریبا اثر دچار "سندروم مونولوگِ بی‌قرار" بود. یعنی واضحه سیطره فلسفه بر روایت، اما این حتی بر فرم و ساختِ اثر هم اثر گذاشته بود.

3- از دگردیسی‌های عدیدهٔ گوتز می‌توان گفت (که منطق نمی‌تواند همراه چنین تغیری با چنان محرکی باشد) که به نظرم باید با دیدهٔ اغماض بهش نگاه کرد و درگیر "منطق دگردیسی ِ شخصیت" نشد. یعنی دوست دارم باور کنم تغییر شخصیت گوتز را که روایت کار کند.
شخصیت زن‌ها در آثار سارتر برایم گنگ است. مقایسه‌اش کنید با صلابت زن در آثار ایبسن یا بیضائی. عجیب از سارترِ ترقی‌خواه (شاید)!

4- مسئله شر در این اثر مهم بود، اما نه به آن میزان که من گمان می‌کردم. همچنان رخدادِ مرگ و مسئله وجود، اختیار انسان و جایگاه خدا، دالِ مرکزی سارتر است در این اثر.
به نظرم گوتز یک مونولوگ مهم داشت که چکیده‌ای بود از کل نمایشنامه:
"جوابش را می‌دانم: هیچ‌چیز. خدا مرا نمی‌بیند، خدا مرا نمی‌شنود، خدا مرا نمی‌شناسد. این خلا که بالای سرمان است را می‌بینی؟ این خداست. این شکاف در را می‌بینی؟ خداست. این حفره روی زمین را می‌بینی؟ این هم خداست. سکوت، خداست. نیستی، خداست. خدا، تنهایی انسان است. فقط من وجود داشتم: من به تنهایی تصمیم به بدی گرفتم؛ من به تنهایی خوبی را انتخاب کردم. من بودم که تقلب کردم، من بودم که معجزه کردم، منم که امروز خودم را متهم می‌کنم، منم که تنها می‌توانم خودم را تبرئه کنم؛ من، انسان. اگر خدا هست، انسان عدم است. و اگر انسان هست... "
خیلی دارم وسوسه می‌شوم این جمله و دالِ مرکزی را با ارجاع به" مرگِ خدای" نیچه توضیح بدهم، ولی می‌ترسم، می‌ترسم که اشتباه کنم. برای همین صرفا همین اشاره گذرا را از من پذیرا باشند ارباب خرد.
مسئله شر مهم است برای اثر، اما از جنبه‌ای دیگر.

5-شوخی‌ها و کنایه‌های موجود در اثر در چند فقره‌ای بسیار جالب بود. 
من معمولا، اصلا با کاراکترهای مریض و نچسب سمپاتی پیدا نمی‌کنم. یعنی کِرم ندارم که از شخصیت بدِ داستان خوشم بیاید، ولی گوتز خونخوار ابتدای نمایشنامه، جذاب بود برایم😅
کلا مسیحیت از هزاران جهت منگنه شده در تاریخ اروپا. از علم‌باوری گرفته، تا فلاسفه روشنگری، تا امثال سارتر و... 

6-نمره رو هم دست و دل‌بازانه دادم چون موقع مطالعه اثر حالِ دلم بد نبود. 
سارتر ازت بدم میاد، ولی هنر ما را پای یک میز برای دیالوگ نشانده است. لعنت به هنر! 

7-الان که متن یادداشت بچه‌های محاکات را خواندم، و در آن حین به نمایشنامه فکر می‌کردم، یک نکته‌ای بسیار برایم جالب شد. 
"انتخاب" و آزادی برای سارتر مهم است. گوتز و تک‌وتوک برخی شخصیت‌های مهم اثر از خودشون فاعلیت داشتند، اما "مردم" خیر. مردم در اثر صرفا توده‌ای بودند لعبت دستِ این کشیش و آن فرمانده؛ توده‌ای بی‌شکل. کلا برایم جالب شد تصویر جامعه در آثار سارتر چگونه است؟ خیلی جامعه توسری‌خور و منفعلی رو تو این اثر دیدیم (البته شاید این برداشتم اشتباه باشد، چون در حین مطالعه اثر حواسم بهش نبود که به شواهد له و علیه‌ش توجه کنم.) 

این یادداشت را ناقص می‌گذارم تا بعدا با توجه به این لیست پایین کامل کنم:
1) اون فایل صوتی که تو کانال محاکات رو ما علی‌آقای دائمی فرستاده بود را بشنوم.
2) مسئله شر را اندکی بیشتر بشناسم. (مشخصا نمودی مهمی در ادبیات دارد مسئله شر. برای مثال در کتاب "درباره شر" از تری اینگلتون، کلی ارجاع از ادبیات و هنر می‌بینید که به معضله شر ارجاع دارد"
3) مرگ خدای نیچه دقیقا چی چی است!


متن یحتمل کلی ایراد نگارشی و تایپی داره، فعلا به بزرگی خودتون ببخشید، به مرور بازخوانی می‌کنم و لاک غلط‌گیری می‌کنمش...
        

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

                جایی در حوالیِ یونان!

0- به عنوان یک پرسه‌‌زن در حوالیِ فلسفه، اغلب اوقات در حوالی دیوارهای دولت-شهر آتن (کلی‌تر یونان) چادر می‌زدم و رخت اقامت می‌افکندم. طبیعی است؛ از اهمیت یونان در تاریخ فلسفه، به عمر تاریخ فلسفه گفته شده است و هیچ‌گاه پرونده‌اش بسته نخواهد شد. اما این زوم کردن بر یونان شاید آسیب‌هایی داشته باشد و آن چشم‌پوشی از جایی در همان حوالی است؛ جایی در حوالیِ یونان: روم!
در علم هرمنوتیک (خیلی ساده و دم‌دستی «علم تاویل متن» بدانید. مثل همیشه این تعریف بسیار ناقص است) هم می‌تواند از یونان و هرمس شروع کرد، هم به روم توجه کرد.
در علم رتوریک، هم سوفیست‌ها دستی بر آتش داشتند، هم سنت خطابی‌ای قوی در روم داشتیم.
ریشه حقوق و قانون‌گذاری پایه‌ای محکم در روم باستان دارد.
خلاصه از منظرگاه‌های مختلفی می‌توان از اهمیت روم گفت. سیسرو هم یک فیلسوف/خطیب/سیاست‌مدار بسیار نامی در حوالی یک سده مانده به میلاد مسیح بوده است.

1- چرا باید سیاست‌نامه خواجه نظام الملک را بخوانیم؟ چرا قابوس‌نامه برای ما مهم است؟ چرا باید کلاسیک‌ها را بخوانیم؟
چندین جواب می‌توان به این پرسش داد اما برای من این چند عنوان علل اصلی است:
نخست اینکه حال ریشه در گذشته دارد و نمی‌توان تیشه به ریشه گذشته زد به بهانۀ نوگرایی.
دوم اینکه چرا خودمان را از منابعی غنی تنها بدان علت که قدمت دارند محروم کنیم؟ مشخصا این کتاب از سیسرو بسیاری برای من آورده داشت (هشدارِ زمان‌پریشی/Anachronisme. توضیح خواهم داد).
سوم اینکه می‌توان از اشتباهات گذشتگان درس گرفت که قوافیِ تاریخ که بعضا تکرار می‌شوند را بهتر بشناسیم.
 چهارم جذابه!

2- سیسرو در سدۀ پیش از میلاد مسیح زندگی می‌کرده است و از سیاست‌مداران مهم در روم بوده است. هنگام مطالعۀ این کتاب این وجه «سیاست‌مدار» بودنِ سیسرو بسیار برایم جالب بود مخصوصا در قیاس با ارسطو/افلاطون و دیگر متفکران عصر باستان. خیلی ساده بخواهم ایده‌ام را بگویم این است که: آلوده‌شدن سیسرو به زمینِ سختِ سیاست، متن‌ها/نامه‌ها و خطابه‌های او را بسیار واقع‌گرایانه می‌کند و اندکی از ایده‌آلیسمِ افلاطونی (خیلی واضح مدینه فاضله‌گرایی) و متافیزیکی اندیشیدنِ ارسطویی فاصله می‌گیرد و سعی می‌کند به حل مسائل روز بپردازد. البته این بدان معنا نیست که سیسرو بر اساس اصولی خاص نمی‌اندیشد، بلکه مشخص است که مصلحت در سیاست را به نیکی دریافته است. این ایده‌ام بسیار بسیار بسیار از چیزی که فکر می‌کنید خام‌تر است، چون هم ارسطو/افلاطون و... را خوب نمی‌شناسم، هم سیسرو را. بیشتر نوشتم که از این قضاوتم جایی ردی گذاشته باشم.

3- این کتاب در سری مجموعه که انتشارات دانشگاه پریستون جمع‌آوری کرده است، گزیده‌ای از متون اساسی فلسفی-حکمی باستان را شاهد هستیم. ترجمه این سری کتاب‌ها را هم نشر چشمه منتشر می‌کند هم نشر کتاب پارسه. مقدمۀ دبیر مجموعه ترجمه فارسی، علی سیاح، بسیار عالی بود. تا حدِ بسیار زیادی خلاصه‌ای بود از حدود 6جلسه کلاس اندیشه سیاسی در غرب در عهد باستان که دکتر معینی علمداری ارائه می‌دادند. همین خلاصه را در کتاب‌فروشی خواندم و نسخه چشمه را انتخاب کردم و ترجمه جز در مواردی چند به نظرم خوب بود. البته در نسخه اصلی کتاب که پرینستون چاپ می‌کند، چون کتاب مشخصا آکادمیک است  و قاعدتا برای دپارتمان‌های فلسفه/مطالعات کلاسیک/ادبیات و... تدوین شده است، متون اصلی لاتینی و یونانی هم آمده است که در نسخه ترجمه فارسی چشمه نیامده است. برای همین نقد ترجمۀ این اثر خودِ تخصصی است که واضح من و امثال من فاقد آنیم...

4- بذارید اندکی از مهم و زیبا مفهومِ زمان‌پریشی/Anachronisme در تاریخ‌نگاری بگویم. استرس‌گذاری زیاد بر این مفهوم را از دکتر گمینی یاد گرفته ام. معنای راحت‌یابِ زمان‌پریشی این است که با آینه حال به تاریخ نگاه کنیم. یعنی با توجه به انگاره‌های امروزی به تفسیر تاریخ بپردازیم. البته بعید است یک ناظر تمام بی‌طرف موجود باشد که فارغ از انگاره‌های ذهنی خود بتواند تاریخ را با در پرانتز () گذاشتن حال به عنوان یک اپژه بیرونیِ صرف تحلیل کند. یعنی خلاصه چه بخواهیم چه نخواهیم، حجابِ حال، همواره همراه ماست. البته این دلیل نمی‌شود که پا به ورطۀ زمان‌پریشی عمدی و قبیح بگذاریم. برای اینکه بخواهید اندکی با توفیر دوره‌های تاریخی آشنا بشوید کتاب «جامعه‌های پیشاصنعتی» از پاتریشیا کرون یا کتابِ معظم «عصر سکولار»چارلز تیلور را یه نگاهی بندازید. البته این فقره آخر، کتاب تیلور، خودش جهانی است، اگر خواستید با کلیاتِ اثر آشنا بشوید حامد قدیری در پادکست لوگوس، قسمتی را به شرح مختصر توفیر جهان‌بینی پیشامدرن با مدرن اختصاص داده است. کتاب «چگونه سکولار (ن)باشیم» هم خلاصه‌ای از کتاب عصر سکولار است.
خب حالا این چه ربطی به این کتاب داشت؟ 
یک مزیت این کتاب این بود که پاره‌پاره متن‌های سیسرو را با بندهای توضیحیِ دقیق شفاف می‌کرد. در عین حال کتاب که گزینشی است، مشخصا یک هدف را دنبال می‌کرد: پیدا کردن جواب به سوالات امروز با خواندن متون کلاسیک. خیلی کارِ خوبی‌ست اون بالا هم نشان دادم که خودِ من دنبال این هستم، اما، اما احتمال دارد یهو فردیتی که در عصر هلنیستی، عصر رواقیون و دوران سیسرو رواج داشته را، قاطی کنیم با فردگرایی لیبرال مدرن؛ یعنی زمان‌پریشی! البته مشخصا چون این اثر از دانشگاهی استخوان‌دار آمده است دور است از این ایراد، تاحدی، ولی خواننده را بسیار آبستن این برداشت غلط می‌بینم.
ولی خیلی ایده‌های دفاعیِ سیسرو از مالکیت، فردیت، حاکمیت  قانون و ساختار سیاسی برایم جالب بود. رندوم فکت: گویی یکی از آثار اثر گذار بر روی پدران بنیان‌گذار آمریکا، نوشته‌های سیسرو بوده است.
دانشگاه پرینستون محافظه‌کار است؟ چون واقعا این اتمسفر در تک تک اجزای این کتاب هویدا بود. (خیلی خیلی سطح پایین است این تحلیل)

5- کلی حرف هست ولی فقط بگم: دیگه سیسرو زیادی داشت رتوریک رو تمجید می‌کرد. از رتوریک، پروپاگاندا هم می‌تواند بیاید.
        
                "آنچه داریم مهم است و باید در حفظ آن بکوشیم"
-از متن کتاب

0- دوست دارم راسل را معرفیِ معنادار بکنم، ولی جرئت نمی‌کنم. برای همین:
برتراند راسل فیلسوف شهیرِ انگلیسی در سنت تحلیلی است. در این سنت فلسفی که در زاویه با سنت فلسفه قاره‌ای قرار می‌گیرد (خیلی هم تقسیم بندیِ قرص و محکمی نیست حقیقتا)، بحث‌هایی نظیر منطق، فلسفه ریاضی، مسئله صدق، زبان و... اهمیت اساسی دارند. راسل به عنوان یک فیلسوف فعالیت‌های مهمی در این سنت فلسفی کرده است. مقالهٔ "انگارهٔ علیت/Notion of Cause" را می‌توان نمونه‌ای از مداقه‌های فلسفی راسل دانست و از قِبَلِ متونِ فلسفیِ راسل، می‌توان به تیز بودنِ ذهنِ او رسید (چون هنوز همچین درست با راسلِ فیلسوف مواجه نشده ام، صرفا به این مقاله اشاره می‌کنم که کمی باهاش درگیر شدم).
راسل به عنوان یک کنشگر سیاسی و متفکر حوزه عمومی نیز فعالیت داشته است که خب، من با این وجه از راسل بیشتر آشنا هستم.
راستی یه کتاب تاریخ فلسفه هم برای پول درآوردن نوشته، خیلی سراغش نرید🤝😂

1- در کتاب "تاثیر علم در جامعه" که راسل در 1951 منتشر کرده است و در 1343 به فارسی ترجمه شده است، یک متن تمام عیار در دفاع از علم مدرن را می‌بینیم. البته مشخصا راسل "تلاش" کرده است خود را دگم نشان ندهد، و به نظرم تاحدی ولو اندک موفق بوده است در این دگم نبودن، اما به نظر من می‌توان سویه‌های علم‌باورانه/scientism بسیاری قوی‌ای در متن پیدا کرد. باید منظور از علم‌باوری را واضح کنم.
به نظر غیرقابل انکار است فواید علم. یعنی حقیقتا ناشمار می‌توان  از فواید علم گفت. اما اینکه کسی باور داشته باشد به فواید علم یا صرفا برشمارنده آن فواید باشد، دلالت بر علم‌باور بودن آن فرد ندارد. علم‌باوری صورت‌های مختلفی دارد، اما در تعریفی ساده می‌توان علم‌باوری را "اعتقاد به قدرت علم در حل مسائل بغرنج بشری" دانست. اینجا خیلی حرف می‌شه زد، ولی عجالتا رد می‌شیم. (در ضمن منظور از علم چیز بنام science با مختصات مدرن کلمه است. این چیزِ جدید، توفیر دارد با چیزهای دیگر مثل دانش معرفت و جز آن. علم رو ساده (و غلط!) بخوام بگم چیه، همون روش تجربی و استقرا و مشتقات. پس علم‌باوری یعنی باور داشته باشی به قدرت همین علم مدرن با تمام مختصاتش، در حل مسائل بشری.)
البته خوش‌بینیِ راسل مطلق نیست اما بالاخره مفصل اعتقاد دارد به قدرت علم، مخصوصا در قیاس با جایگزین (آلترنتیو🫠) هایش. 

2- راسل در این کتاب زبانی کوبنده، استدلال‌های برنده و ادعاهایی گزاف (گزاف در لغت به معنای بی‌اندازه و بسیار نیز آمده است) دارد. خب اینجا و سر تک تک ادعاهای پرشمار کتاب می‌توان دعوا کرد. فکر کنم پس از مطالعه صرفا فصل اول کتاب، حداقل 20ادعا را گلچین کردم که می‌توان سر تک تک آنها بحث کرد. اصلا وقتی اسم متفکرهای بزرگ می‌آیند، پای جهان تفسیر که از قضا بی‌در و پیکر است، به میان می‌آید و دعوا آغاز می‌شود. البته به نظرم ماهیت کتاب جدلی نوشته شده است و با این حال ارزش نقد کردن دارد (دوباره این فسقله دم درآورده).
برای نمونه، نویسنده برای نقد ارسطو به طبیعیات ارسطو ارجاع می‌دهد. یعنی نویسنده علاوه بر زدن علل اربعه ارسطویی(همون غایی/مادی/فاعلی/صوری)، یهو میاد فرازهایی از طبیعیاتِ ارسطو، به دید علم مدرن و فیزیک مدرن، که احمقانه اند را ردیف می‌کند تا ارسطو را بزند. به مواجه مختصر با ارسطو فهمیده ام راحت است با ارجاع به طبیعیات ارسطو، بخواهیم وجاهتِ اعتباری حرف‌های ارسطو را از ریشه بزنیم که خب، شارلاتانیزم این است!
یا مثلا ستیز راسل با کلیسا، نمونه‌ای دیگر از نماینده درست بودن این متن برای علم‌باوری است. چون ستیز بین علم و دین، و در اروپا علم و کلیسا، از دال‌های مرکزی علم‌باوری بوده است.
چقدر حرف می‌تونم بزنم!!!!

3-هرچه از کتاب نقد داشته باشم، نمی‌توانم ذکاوت، تیزبینی و وحشی‌بودن ذهن راسل را نفی کنم (ذهنِ وحشی در کار فکری، تعریف و تمجید است!).
در کتاب پر از ایده‌های درخشان و حرف‌های بهت‌آور بود.
برای نمونه:
یک ایدهٔ جذاب در کتاب، ایدهٔ هم‌مسیریِ تکنولوژی (ماحصل علم) و افزایش قدرت دولت‌ها بود. یعنی تکنولوژی کاری کرده است، امروزه چیزی بنام دولت مدرن که همه‌جا ید قدرت خودش رو پخش کرده رو بتونیم ببینیم.
از سمت دیگر، دولت‌ها می‌توانند با استفادهٔ مفصل از علم، استبداد و توتالیتر بودن خود را بیشینه کنند. در زمان راسل شوروی، و در زمان ما چین مثال‌هایی خوب برای این نکته‌سنجی اند.
یک ایده جذاب دیگر که در اوایل کتاب هم به آن اشاره شده بود، ایدهٔ "گسترش تکنولوژی فراتر از قوای ادراکی ما" بود. ساده بگم، یعنی تکنولوژی سریع‌تر از اینکه ما باهاش همگام بشیم توسعه پیدا می‌کنه. همین الان به هوش‌مصنوعی نگاه کنید. هزار نکته اخلاقی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و حقوقی و... در موردش هست، که نمی‌دونیم باهاش چی کار کنیم. یعنی توسعه دادیم تک رو ولی بالاخونه برای درکش نداریم! زمان راسل و امروز! بمب اتم نمادی از این وضعیت بوده. این نکته‌سنجی خیلی مهمه که صرفا نباید مغروق در مخدر توسعه تکنولوژی باشیم، بلکه باید به خماریِ بعدش هم فکر کنیم.

4-یک نقدم به کتاب این است که خیلی پراکنده است و از تاریخ علم و فلسفه علم، اخلاق علم، سیاست و اقتصاد و زیست و هزار یک عنوان دیگه، چیز میز تو کتاب هست که به همه‌چیزدان بودن راسل می‌خوره😁

5- کلا با راسل سیاسیِ حال نمی‌کنم؛ چپ بوده. البته چپِ قابل احترام😁
قرار نبود انقدر بشه. ولی شد. راستی، کلی گزارش پیشرفت مفصل هم براش نوشتم، می‌تونی بری اونا رو هم بخونی :) 

علم لاینفع: آیا می‌دانستید در کمبریج، راسل و کینز(اقتصاددان مشهور) هم کلام بوده اند؟ آیا می‌دانستید، کینز، ویتگنشتاین را خدای خود می‌دانسته است؟ (اینا رو از دکتر معروضی یاد گرفتم😊) 
        
                اندازه‌ها، ادعا و تنظیم انتظارات!

0-چقدر ترجمه کتاب عالی بود. واقعا روان، معادل‌یابی‌ها بجا و در یک کلام خوب.

1- ماجرا (بهتر است بگویم روایت) ساده است. روایت یک‌پیرنگ مشخص با پایانی اسپویل شده دارد. شاهی را مردم به زیر کشیدند. معزول شد، دیگر آقای کشور نبود. مردم برای زمین‌زدن او به پا خاسته بودند. نتیجه داد. آن دیکتاتور دیگر نبود. 

2- کتاب به ظرافت و تردستی تمام نوشته شده است. روان، روایی، موجز و پر از ایده. اما تاریخ ملال‌انگیز است. ببخشید. نمی‌توان یک روایت تمیز و موجز ازش پیدا کرد. ببخشید ریشارد (نویسنده رو می‌گم!).
هر بخشی از روایت کتاب محل جدل است. خب تاریخ است و معرکه هزار آراء. پودِ تاریخ به تَشتُتِ و تعارضِ روایات و تارِ آن به تَکثُّر تفاسیر بافته شده است.  این جامهٔ چهل‌تکه به یک رنگ نیست که به یک عبارت قابل بیان باشد. البته به نظرم این چند چهره بودن تاریخ را نباید اگزجره برداشت کرد. اصلا زیادی بحث غامضی است، حال ندارم دیگه :(
تاریخ شیعه در ایران، شیعه و سیاست، تحولات معاصر ایران، رفتار اقشار مختلف در ایران مدرن، ساخت بوروکراتیک پهلوی، برهمکنش احزاب و گروه‌های سیاسی و ما وقع اقتصادی آن دوران هر کدام جهانی از دعواست و لاجرم هرکه از تاریخ ایران معاصر حرف بزند، باید حواسش به بغرنج بودن تک‌تکِ این نمونه مسائل تاریخ ایران باشد. ملاکی که دارم زیادی سخت‌گیرانه است و با این اوصاف هیچ بنی‌بشری توان نوشتن تاریخ را ندارد. نمی‌دونم باید به راه حلش فکر کنم، اینجوری درست نیست. 😂

3- اما نمی‌توانم از شم و نکته‌سنجی های نویسنده اغماض کنم. شرح دیکتاتوری شاه معزول، ریشه‌های ضدامپریالیستی انقلاب 57، اهمیت "مسجد" و ماهیت انقلاب‌ها جزو جاهایی بود که مشخص می‌کند نویسنده توانسته است.
صد درصد اگر این روایت در مورد ایران نبود و من به عنوان ایرانی غرق در تاریخ این کشور نبودم (به ضرورت وطن‌بودن ایران برایم) قطعا بسیار همدلانه‌تر با کتاب همراه بودم. اما چه کنم که بسیاری از جاهای کتاب هست که می‌توان انگشت بگذارم و بگویم: "نه، به این رخداد نگاه کن. اینو چی می‌گی!"
یعنی اینکه در حوالیِ انقلاب، چنین کتابی نوشته شده باشد واقعا بهت‌آور است. مخصوصا توسط یک ناظر خارجی. یعنی خودم هنوز جرئت نکرده ام برای مثال حرف‌های فوکو در مورد انقلاب ایران را بخوانم. چون حس می‌کنم هیبت آن میشل فوکو‌ءِ نکته‌سنج و وحشیِ "تاریخ جنون" و "مراقبت و تنبیه" جلوی چشمان فروخواهد ریخت. بالاخره سخت است  ایران را فهمیدن. نه که ایران تافته جدا بافته باشه، کلا ناظر خارجی کارش خیلی سخت است برای فهم یک تاریخ، یک فرهنگ، یک جامعه به نظرم. کاپوشینسکی بد نبود واقعا. من سخت‌گیرم.
به نظرم باید انتظاراتمون رو در مواجه با کتاب تنظیم کنیم. 

4- ایراداتی از ساحت نظری کتاب می‌توان برشمارم، ولی چون خودم هیچ ایدهٔ منسجمی در موردش ندارم، حرفی نمی‌زنم.
ولی ته‌‌مایه‌های ایده‌های چپ که در متن بود به نظرم آسیب‌زا است. 
البته این برداشتِ "اهمیت تاریخ در فهم رخدادهای اجتماعی" ، مشخصا انقلاب، که از سنت چپ به ارث برده است، واقعا لازم بود.

5- به نظرم اینکه کتاب، در ایرانِ امروزی که باهاش طرف هستیم، مجوز چاپ گرفته باید بهمان نشان بدهد که گویی کتابِ "مخربی" نیست برای دوستان. یعنی آشناییم با سانسور همگی. البته در بالا سعی کردم فارغ از این بدنامی‌، با خود کتاب مواجه باشم.

6- در چندماه آتی دوست دارم بیشتر در مورد پهلوی بدونم تا بیشتر به باگ‌های تاریخیِ ذهنم واقف بشم.
چندتا حوزه را دوست دارم دنبال کنم:
اول. تاریخ اقتصادی اون دوران. چندین کتاب در ذهن دارم، چون هنوز انتخاب نکردم اینجا نمی‌گم.
دوم. تاریخ اندیشه و مشخصا روشنفکریِ آن دوران. آثار:
1) "هم شرقی هم غربی" نوشتهٔ افشین متین
2) "تاریخ فکری ایران معاصر" به کوشش عباس منوچهری
( تا جایی که می‌دونم این دو اثر جزو معدود آثار خوب تاریخ فکری Intellectual history است که در ایران نوشته شده است. البته دوگانه آخر مرحوم فیرحی را هم من تاریخ فکری می‌دانم. بچه بشین سرجات!)
سوم. احزاب و دعوای ایشان. نمی‌دونم آدمش هستم یا نه، ولی دوست دارم با قطور کتاب "جریان‌ها و سازمان‌های" رسول جعفریان دمخور بشم. 1400 صفحه کتابه، نمی‌دونم چه غلطی باید باهاش بکنم🫠
چهارم. انقلاب 57 و چرا؟ یحتمل کتاب "ریشه‌های اجتماعی انقلاب ایران" رو که  بشیریه همان حوالی انقلاب نوشته بخوانم. به چند دلیل. حال ندارم بگم. 
تاریخ شفاهی‌های هاروارد هم که حتما باید در برنامه باشه.
اینا رو نوشتم که هم برای خودم ثبت بشه، هم برای آیندگان و خوانندگان بماند :) 


امیدوارم از لیست بالا بتونم تا حدی پیش برم. امیدوارم در ادامه منابع بهتری هم گیر بیارم. کتاب‌های فیرحی هم هست. ای‌خدا. 24ساعت کمه!


نمره‌دهی: کلا 3.5 رو به کتاب حال دادم. بذار یه جور دیگه بگم.
اگه بخوام با ایرادات کتاب ازش نمره کم کنم، سهمش حدود 2.5 یا 3 می‌شه.
اگه بخوام با خوبی‌های کتاب بهش نمره اضافه کنم، حدود 3.5 می‌شه که اینو بهش دادم.




خلاصه اینجوریاست. تاریخِ  کپسولی نداریم. 
        
                «همچنان‌که فیلسوفان پیشاسقراطی تعظیم‌کنان خارج می‌شوند و افلاطون برای کارگردانی نمایش بعدی این مجموعه وارد می‌شود، سوفسطائیان در پردۀ آخر همه را حیرت‌زده می‌کنند.»
- از متن کتاب

0- چگونه می‌توان درباب ریشه‌ها تامل نکرد و آسوده‌خاطر بود؟

1- واقعا نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم؛ شاید این هم نمودی از «مسئله آغاز» است. زبان از کجا آغاز شد؟ اولین سوالی که انسان پرسید چه بود؟ اولین دغدغه‌ها؟ چرا؟ چگونه؟ برای چه؟
پس شد، «مسئله آغاز».
2- چرا پیشاسقراطی‌ها؟ (لطفا این پیوستار تاریخی را گوشۀ ذهن داشته باشید که: 5قرن پیش از میلاد مسیح و قبل از سه‌گانۀ مشهورِ سقراط-افلاطون-ارسطو، یکسری آدم بوده اند که فضول بودن. به اونا می‌گیم پیشاسقراطی‌ها.)
وقتی اندکی با متون افلاطون و ارسطو درگیر شدم، برایم مسئله شده بود که اینا دارن با کی حرف می‌زنن؟ چرا گرگیاس و هیپیاس مخاطب افلاطون/سقراط اند؟ اصلا چرا باید دیالوگ کرد؟ مگه کسی قبل از افلاطون بوده؟
یعنی بخوام ساده بگم، اگر بخواهیم دیالوگ‌های افلاطون و دغدغه‌های ارسطو را بفهمیم، شناخت پیشاسقراطی‌ها از اهمیت بسیاری برخوردارند. اصلا بیاید قبول کنیم که نمی‌شه جهان فلسفه از قله آغاز بشود. یعنی باید پیشینه‌ای موجود باشد. مثل شعر کلاسیکِ فارسی. بیایید بپذیریم که نمی‌شود شعر فارسی با رودکی شروع شده باشد و این چنین در قله باشد. به احتمال قریب به یقین، بسیاری شاعر بوده اند پیش از رودکی که شعر فارسی را سامان داده اند که اولین شاعری که یک مجموعه قابل قبول ازش برای ما مانده است، چنین بر قله باشد؛ ماجرای فلسفه نیز همین است.
در یکی از مهم‌ترین گذارهای تاریخی غرب، که گذار «از Mythos به Logos» بوده است، می‌توان برای پیشاسقراطی‌ها نقشی اساسی قائل شد. خیلی ساده اگر بخوام این گذار را تفسیر کنم(قطعا زیادی نقص داره این تصویر)  جهان Mythos یا اسطوره‌ای را با تراژدی‌نویسان، حماسه‌سرایان و داستان‌های الهه‌ها و خدایان می‌شناسیم. در این دوران رخدادهای طبیعی، ریشۀ دنیا و بسیاری سوال دیگر با ارجاع به اسطوره‌ها حل می‌شد. اما در جهان Logos (با تسامح عقلانیت را معادل لوگوس بدانید) این عقلانیت و تفکر بود که سعی می‌کرد به این سنخ از سوال‌ها پاسخ بدهد. در این گذار فلاسفه پیشاسقراطی، نظیر پارمنیدس، هراکلیتوس و فیثاغورث اهمیت بسیاری دارند.
الان سعی کردم خلاصه‌ای از اهمیت پیشاسقراطی‌ها که خودم درک کردم رو اینجا بنویسم.

3- خب اپسیلونی از اهمیت این دوره گفتم، حالا این کتاب چه در چنته داره؟ سری کتاب‌های A Very Short Introduction to که انتشارات دانشگاه آکسفورد چاپ می‌کند، یکی از تراش‌یافته‌ترین و حرفه‌ای‌ترین متونِ مقدماتی‌ای است که می‌توانید برای آشنایی با حوزه‌های مختلف بهش رجوع کنید. نشر ماهی با سرویراستاری احمدرضا تقاء مجلدهایی از این مجموعه را با عنوان «مختصر و مفید» منتشر می‌کند. خیلی ساده بگم، یکی از وجوه مثبت این سری از کتاب‌ها این است که یک موضوع تقریبا جزئی را متخصص آن حوزه می‌نویسد و این باعث می‌شود هرجلد از این مجموعه را تقریبا یکی از بهترین پژوهش‌گرهای آن حوزه بنویسد. البته این کارخانۀ خوش‌ساخت که محصولی اصولی تولید می‌کند یک ایراد بزرگ دارد و آن ایراد همانا «کارخانه بودن» آن است. امیدوارم خیلی رادیکال برداشت نکنید این برداشتِ من رو.(بازم بگم که من کی باشم که اینجوری یک پروژۀ بسیار بزرگ را به زیر بگیرم:) )
ببینید در این جلد و دیگر جلدهای این مجموعه، با اینکه پرواضح است که بالاخره به ناگریز، نویسنده‌ها ایده‌های خودشون در مورد آن موضوع خاص را تاثیر داده اند، اما اگر با روندهای موجود در این‌گونه از انتشارات‌های حرفه‌ای آشنا باشید نیک می‌دانید که «بی‌طرفی علمی» مخصوصا در این‌گونه متون مقدماتی و معرفی‌گون، برایشان اهمیت بنیادین دارد. فلذا همچین مشخص نمی‌شود که نویسنده خود چه دغدغه‌ای دارد برای بررسی آن موضوع خاص. 
اجازه بدید یه مثال ریز بزنم: گادامر در کتاب «آغاز فلسفه» به همین دوره تاریخی و فلاسفه پیشاسقراطی می‌پردازد و در محاورات افلاطون و جاهای دیگر سعی می‌کند به مسئله «آغاز» بپردازد. بعد در این مسیر سعی می‌کند ریشه‌های فلسفه غرب را پیدا کند. سعی می‌کند از گذشته سوال کند و خلاصه با تفسیر تاریخ، خود تاریخی خلق می‌کند. در این مسیر از هرمنوتیک مشهور خودش هم بهره می‌بره که این باز به صورت آگاهانه نشان می‌دهد متفکر دارد چیزی به تاریخ اضافه می‌کند. اما این کتاب تاجای ممکن تلاش کرده بود سعی کند به شرح آن دوره بپردازد بدون افزوده‌ای. این روش خوبی‌های خودش را دارد، اما خب آنگونه که باید نیست. خیلی توضیح‌اش سخته و ذهنم براش منسجم نیست. 
 4-  این کتاب از چند جهت برایم جالب بود و علی‌رغم نقدهایی که بهش دارد، بهش نمرۀ خوبی دادم:
اول اینکه سعی می‌کرد از لابلای پاره‌نوشته‌های باقی مانده به یه کنجکاوی باستان‌شناسانه به ما نشان بدهد با چه چیزی در مواجه با پیشاسقراطی‌ها طرف ایم. خلاصه اینکه ازشون صرفا یکسری پاره‌نوشته و متن‌های تکه تکه مانده و اینجوری نیست که مجموعۀ کاملی از آثارشون مانده باشه. تازه اون دوران سنت کتابت آن چنان بسط نداشته. وای از بحث مدیوم و دعوای دیالوگ شفاهی(سقراط/دموکریتوس)، دیالوگ مکتوب (افلاطون) و نثر مکتوب(ارسطو) و اثری که داشته.
دوم اینکه مشخص است نویسنده در این حوزه متخصص است و نکته‌سنجی‌ها و دقت‌های خوبی دارد.
سوم. نویسنده تلاش کرده بود آن تصویر مشهور که در قرن 19 و 20 در مورد پیشاسقراطی‌ها بوده را به نقد بکشه. تصویر آن دوران به واسطه متون ارسطو در مورد پیشاسقراطی‌ها بوده و دوگانۀ وحدت‌گرا/کثرت‌گرا اهمیت داشته است. اما نویسده تلاش کرده بود این تصویر همگن را نابود کند و یک کلاژ اندکی غیرهمگن تحویلِ ما دهد که من عاشق بی‌نظمی ام.
چهارم. تاکید نویسنده در اهمیت پیشاسقراطی برای فلسفه‌پردازی عصر کلاسیک (مشخصا همون سه‌تا مشهورا :) ) برام خیلی جالب بود. در راستای اهمیت بینامتنیت.
ترجمه هم خوب بود.
جا ندارم دیگه
        
                آهان، داستان بگو، فلسفه را بذار در کوزه آبش را بخور!

0- حاشا و کلا، بندۀ درگاه فلسفه‌ ام. ولی دارم نمایشنامه می‌خونم!

1- در این نمایشنامه ماجرای درگیری‌های حزبی را می‌بینیم. اما انسان‌ها این وسط گذر می‌کنند، پس بحث مسائل شخصی هم وارد می‌شود و درگیری‌های هوگو (انسان!) و حزب و اعضایش (یکسری انسان دیگر!) را شاهد ایم.
چرا دست‌های آلوده؟ اسپویل نمی‌کنم، اما خب، دست‌های آلوده را شاید به توان به موقعیت‌هایی اطلاق کرد که یک کنش سیاسی (یا غیر آن) با اخلاق سرِ ناسازگاری داشته باشد. فرض کن وکیلی را که باید از یک موکل که می‌داند گناه‌کار است دفاع کند. یا فرض کن روانشناسی را که مراجع، او را حصنِ حصین رازهایش دانسته و به او نقشۀ قتل خانواده‌اش را گفته و این مشاورِ روانشناسی باید پا بر روی اصل «رازداریِ» حرفه‌ای بگذار و پته این مراجع را بر آب دهد. اصلا رهبری سیاسی یا فرماندهی نظامی، حکم بمباران شهری را دهد که مردم غیرنظامی (چرا سربازها باید بمیرند اصلا؟) در آن اند و این یک «ضرورتِ» سیاسی-نظامی است که فرمانده را «مجبور» به اتخاذ این تصمیم می‌کند. تمام این مثال‌ها و دیگر شرایط بغرنج، جایی است که بین کنشِ درست! و اخلاق (این بغرنج مسئلۀ ابدی!) تعارض است و انسان است که این وسط متلاشی می‌شود.

2) خب، اون بالا را خواندی؟ دیدی عجب مسئلۀ مهم و بغرنجی است؟ بیا به این مدل مسئله‌های سخت بگیم: «مسائل فلسفی». خیلی سخت‌نگیر و گیر نده به این تعریف.
با اینکه تو این نمایشنامه می‌توان همچین مسئله‌ای را رد گیری کرد، اما روایت و گره‌های روایی، زیرسایۀ این کلان مسئله نیست. یعنی روایت، جهان خود را دارد. البته اینکه در پرده‌های نخستین، هوگو در جواب به این پرسش که: «اسمت چیست؟» جواب داد: «راسکولنیکف» خیلی بولد و تو چشم بود (چون گل‌درشت‌تر از این شخصیتِ داستایفسکی برای ارجاع به موقعیت‌های «جنایات و مکافاتی» سراغ دارید؟) ولی کلیت اثر در پناه از چنبره ایده‌ها بر روایت بود به نظر من.
شخصیت‌سازی، روابط‌شون و ویژگی‌هاشون در این اثر خیلی بهتر از دو اثر قبلی (دوزخ/مردگان بی‌کفن و دفن) بود و چند پردۀ آخر کاری کرد که بالا و پایین شخصیت‌ها را بهتر درک کنم.
در ضمن دیالوگ نویسی‌ها، شرح میزان‌سن‌ها، محل اتمام پرده‌ها و بعضا توجه به «ناآگاهی شخصیت‌ها» کاری کرد که به نظرم این اثر بار نمایشی بیشتری نسبت به دو اثر قبلی داشته باشد.

3) این مورد اندکی بی‌ربط است به کلیت این اثر ولی دوست‌دارم اینجا از ذهنم در این مورد ردی برجای بگذارم.
بازم سخت نگیرید، بیاید یک وجه مهم از فلسفه چپ را انتقادی بودن بدانیم (هم چپ یک مفهوم گنگ و غیرمفید است، هم انتقادی بودن. ولی ماهیت کاربردی داره این تقسیم‌بندی در ذهن من). سنت چپ از ابتدا رگه‌های از توجه داشتن (معطوف) به عمل بودن را در ذات خود داشته است. به بیانی منطقِ «پراکسیس» برایشان مهم بوده است. 
البته بعضا روشنفکر جماعت، چون برعاج اندیشه! نشسته است، دیگر حواسش به شرایط عینیِ جامعه نیست. اینجاست که امثال گرامشی در ادبیات چپ اهمیت پیدا می‌کنند. چون گرامشی تجربۀ مستقیم کنش سیاسی داشته است و دستی بر سازماندهی حزبی داشته است، در متونِ اون می‌توان ردی جدی از عمل‌گرایی را دید. البته اگر «منطق پراکسیس» را در چپ جدی بگیریم، یک نقد جدی می‌توان به آن ناظر به واقعیت تجربه سوسیالیسم و کمونیسم وارد کرد. یعنی چون شما پراکسیس را اصل گرفته اید، نمی‌توانید از واقعیت آنچه رخ داده است شانه خالی کنید. ایدۀ این نقد را اگر درست یادم باشد از مدخل گرامشی تاریخ فلسفه راتلج گرفته بودم. قاعدتا خیلی خام است ولی بد ندیدم اینجا بنویسم چون:
به نظرم یکی از موضوعات مهم که سارتر در این نمایشنامه بهش ارجاع داشت، اهمیت کنش سیاسی و کار حزبی است. با اینکه در اثر رگه‌هایی از انتقاد به شرایط حزبی چپ‌ها را می‌توان مشاهده کرد، ولی مشخص است که الکی چنین نمایشنامۀ مطولی، در بستر یک سامان حزبی قرار نگرفته است.
برای این دوگانِ مهم نظریه-پراکسیس در چپ، به سابقه چپ در ایران توجه کنید. از حزب توده و انشعابات آنها و عملیات‌های مسلحانه و... . متاسفانه انگار این مورد هم از آن هزاران موضوع جذابِ مورد توجه است!

4) چه حیف که دیگه تله‌تئاترها اونجوری که باید بهشون توجه نمی‌شه. البته اینکه بگیم: «حیف که تله‌تئاترها در همون‌جایی که در حوالیِ ولی‌عصر یک ساختمان شیشه‌ای دارد دیگه تامین مالی نمی‌شود و افسوس، ای‌کاش درست شود» مصداق تامِ «خانه از پای بست ویران است/خواجه در بند نقش ایوان است»  می‌شود به نظرم.
البته اجرای تله‌تئاتر این نمایشنامه اصلا خوب نبود. اصلا این رضا خرم که نقش اصلی نمایش، هوگو، را بازی می‌کرد به قدری بد و تصنعی بود که اصلا غیرقابل بیان. حالا باز بازی آتیلا پسیانی واقعا بهتر بود و  به اثر بیشتر می‌نشست.
بعد این سانسور اینکه هوگو مشروب خورد و سرش سنگین شد و... عالی بود. یهو تو تله‌تئاتر دیدیم که بعد از انفجار، با اینکه هوگو هیچ صدمه‌ای ندید، در اتاقشان با سردرد خوابیده است و یکی از کاراکترها می‌گوید که هوگو زیاده‌روی کرده‌ای! در چی زیاده‌وری کرده است؟ در مصرف الکل؟ آهان نباید بگیم!
 ادامه در کامنت‌ها (کامنت اسپویل‌خیز است!):
        
                تفاوت زبان؛
سخت‌شدن مکالمه و دیالوگ میان مسیرهای مختلف اندیشیدن!

1- اجازه بدهید جایی در بهخوان این تجربه را ثبت کنم.
در تاریخ 20دی‌ماه سال 1402 در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، یک مناظره دانشجویی برگزار شد و زمین دعوا "دولت" بود؛ دولت و اندازهٔ آن. نمی‌خوام از سنگ‌اندازی‌ها و اذیت‌هایی که در این مسیر متحمل شدیم بگم که فکر کنم کسی نباشد که نداند دانشجو و آکادمی به صورت اعم چقدر دارد اذیت می‌شود. نیک می‌دانیم و راه فراری نداریم!

مناظره برگزار شد و بحث هم خیلی داغ و جذاب پیش رفت. بزرگترین درسی که گرفتم این بود که تفاوت زبانِ دیسیپلین/شاخه‌های مختلف دانش/علم، از بزرگترین دشمنان دیالوگ میان علوم است. در مقطع کارشناسی و به ویژه در فضای کم عمق آکادمی‌ای که من اپسیلونی‌اش را درک کرده‌ ام، هیچ‌کس آنگونه رشد و نمو ندارد که آماده تضارب آرا به این اندازه باشه. تضارب آرایی که صرفا در سطح برداشت‌ها نیست، بلکه در تفاوت ریشه‌های فکری و باز می‌گویم، زبانِ دیسیپلین‌های مختلف است.

2- خوندن این کتاب برایم ملال‌آور بود. البته بسیار هم ساده بود، از بس تکرارِ مفصل و حتی قبیح داشت. تقریبا شاید بالغ بر 20گزاره را می‌توانم برشمارم که حداقل 3بار با حداقل تغییر در جمله‌پردازی تکرار شده اند.
شاید بتوان تمام ایده کتاب را در یک تک جمله خلاصه کرد و تمام شرح و بسط کافی را در نهایتا 25 صفحه. این اصلا بد نیست و اگر اثری یک دال مرکزی مشخص داشته باشد، باید چنین مختصاتی داشته باشد، اما نه اینکه بدنه حمایتی/استدلالی اثر انقدر  نحیف و آلوده به تکرار باشد که کتاب را به سرعت یک متن داستانی بتوان خواند.

3- حالا حرف کتاب چه بود؟
نویسنده از دو رویکرد حرف می‌زند. یکی "دولت کمتر بازار بیشتر" که اقتصاددانان! نماینده آن اند و دیگر ایده استبداد ایرانی که احمد اشرف، کاتوزیان و آبراهاميان نماینده آن اند. این یکی از بزگترین مشکلات من با کتاب است که به نمایندگی از اقتصاد غنی‌نژاد و نیلی را معرفی می‌کند(در مورد این نقد بیشتر توضیح می‌دهم بعدا).
نویسنده نشان می‌دهد این دو نظر به این علت که به بحث آرایش سه‌گانه اساسی جامعه مدنی/دولت‌/بازار نمی‌پردازند، توضیح‌دهندگی کمی برای جامعه ایران دارند.
نویسنده با تجمیع آرای مختلفی از جامعه‌شناسان کلاسیک(اعم از دورکیم و وبر)، متفکران نومارکسیست(مانند پولانی و گرامشی) و جامعه ‌شناسان ارتباطی سعی می‌کند به تصویری از آرایش مناسب سه‌گانه فوق الذکر برسد. اما تنها نتیجه محصلی که از تمام این بدنه حمایتی کتاب گرفتم این بود که: هم باید به جامعه مدنی هم دولت هم بازار توجه کرد. خیلی بدیهی است متاسفانه! البته قبول دارم که حتی همین امر بدیهی را برخی اصحاب اقتصاد درست متوجه‌‌اش نمی‌شوند، ولی نویسنده این کتاب به نظر من اصلا نتوانسته بود از ایده خود دفاع کند.
بعد نویسنده با همین نظر به بررسی روابط خارجی و برجام و اینا پرداخته بود این موضوع را به اصلاح‌طلب بودن نویسنده می‌بخشیم!

4- والله و بالله و تالله که اقتصاد و جریان اصلی چیزی بنام میزس، غنی‌نژاد و حتی نیلی نیست که بخواهیم با توسل به این عزیزان و بزرگان اقتصاد، به تصویری ولو ناقص از اقتصاد برسیم. 
شاید بیان شود که بعید است که بتوان ذیل یک کلان ایده واحد و نگرش واحد تمام "فعالیتی که اقتصاددان‌ها" بهش دچار اند را صورت‌بندی کرد؛ حاشا و کلا، اما لااقل می‌توان بیان کرد که هیچ وقت جریان هترودوکسی مثل اتریشی‌ها و نماینده‌های وطنی ایشان، جایگاهی در جریان اصلی! اقتصاد نداشته اند. 
خلاصه اشراف و اطلاع نویسنده به اتفاقی که در اقتصاد می‌افتد بسیار خام‌اندیشانه و دم دستی بود. بذارید ارجاع بدم به مناظره‌ای که با بچه‌های جامعه‌شناسی داشتیم. در مناظره هم اندکی این حس را داشتم که بچه‌های به ادبیات علم اقتصاد آشنا نیستند(طبیعی است بالاخره داشنجوی جامعه‌شناسی اند نه اقتصاد)، اما قطعا اطلاع و آگاهی این دانشجوهای کارشناسی از این عضو هیئت علمی دانشگاه خوارزمی بیشتر بود. 
بعد نویسنده برای فهم اقتصاد به دوتا دونه کتاب از نویسنده وطنی ارجاع می‌دهد ولی برای جامعه‌شناسی باز بسیار بهتر در منابع تفحص دارد و جالب است حتی به یک جامعه‌شناس وطنی ارجاع نمی‌دهد. آخه ما در تئوری اقتصادی و مباحث اقتصادی به قول دکتر فرهاد نیلی، حتی یک پاراگراف هم تالیف درست و حسابی از ایرانی جماعت نداریم، بعد این دوستِ ما اقتصاد رو فروکاستن به دو نفر! 
لازم است اینجا مراتب چاکری و قدردانی خودم رو نثار دکتر غنی‌نژاد و نیلی عزیز رهسپار کنم که تا عمر دارم خودم را مدیون این دو عزیز می‌دونم. بحث یه جا دیگه است! 
در مورد تدقیق کتاب در مورد نظریات علوم سیاسی هم وضع به اسفناکی اقتصاد بود. همین سه نفر، کاتوزیان/اشرف/آبراهاميان کفایت می‌کنند؟( به صورت زیر سیبیلی در کتاب علم اقتصاد نماینده بازار بود، علوم سیاسی نماینده دولت و جامعه‌شناسی مدافع جامعه مدنی😏) بعد چجوری آبراهاميان که مشخصا مارکسیست است و رویکردهایش را مارکسیستی معرفی می‌کند با کاتوزیان تو یک تیم می‌کنی؟ کاتوزیان هرچه باشد "مارکسیست" به معنای "مارکسیستی" کلمه نیست.😁
در مورد ارجاعات نویسنده به سنت‌های جامعه‌شناسی نظری ندارم ولی مشخصا نسبت به دو بخش دیگر واقعا غنی‌تر بود و با تعدادی متفکر خوب در سنت جامعه ارتباطی و نظریه شبکه‌ها آشنا شدم. در ضمن شرح نویسنده از ایده حک‌شدگی بازار در جامعه مدنی که کارل پولانی آن را بسط داده است خوب بود و یادگرفتم ازش. 

در نهایت نیم‌ستاره بخاطر آشنایی با جامعه‌شناسی ارتباطی، نیم ستاره شرح ایده پولانی و نیم‌ستاه بخاطر دغدغه‌مندی نویسنده و یکی ستاره هم بخاطر به رسمیت شناخت تفاوت دیدها به کتاب می‌دم... 🕊️😂

        
                روایتِ بیشتر، فلسفۀ کمتر؛
وقتی درهم‌تنیدگیِ روایت، فیلسوف را از فلسفه‌پردازی می‌اندازد.


1- تلخی و سیاهی، عینکی است که بر چشمان سارتر است. جهان و مافیها در نظر او جایی است که  انسان را از آزادی می‌اندازد و آزادی-به تعریف اگزیستانسی کلمه- وجه تمیز انسان از نظر سارتر است. این نمایشنامه نیز با تصویر یک عده زندانی آغاز می‌شود؛ در ادامۀ نمایش شرایط تکوین آزادی و مقاومت این زندانی‌ها را می‌بینیم.

2- یکی از بزرگترین مشکل‌های من با سارتر، فیلسوف بودن او است. در یک سوم ابتدایی و انتهایی نمایش، سارترِ فیلسوف جلوی چشمانم بود و صحنه اجرا را نمی‌دیدم. اما در بخش میانی نمایشنامه، پیچش‌های داستانی و گویی در رفتن روایت از دست نویسنده، کاری کرد کارستان و نمایشنامه را در دید من نجات داد. توضیح می‌دهم.
مشخص است نویسنده به دنبال بیان ایده‌های اساسی خود در قالب نمایشنامه بوده است. خب، نیک می‌دانیم بین یک مقاله خشک یا یک متن ملال‌آور فلسفی با داستان و نمایش یک تفاوت عمده وجود دارد؛ آن تفاوت، "روایت" است. سارتر را، زندانی شدن در بند روایتِ خود-ساخته‌اش، نجات داد
. پلات داستان ریخته شده است و زیست کاراکترها در درون روایت نسج می‌یابد. هرجا انسان باشد، درهم‌تنیدگی روایت بیشتر می‌شود و بار رواییِ زندگی، بیشتر. یک فردِ خودبنیاد، کم‌تر «داستان» دارد تا آدم آلوده به اجتماع. این شرایط کاری می‌کند گره‌های داستانی که بار عاطفی و حتی معنایی نمایش‌ها را منتقل می‌کند، در میانه نمایش و اوج روایت، ناجی سارتر باشد. وارد شدن روایت کاری می‌کند که فلسفه‌پردازیِ فیلسوف از سمت دیگر خارج شود. بیشترین تاثیر این نمایشنامه را برای من جایی داشت که سارترش کمتر بود :)
البته «مردگان بی‌کفن و دفن» به جرئت نسبت به «دوزخ» روایت بهتری داشت و نمایشی‌تر بود. تو دوزخ که شخصیت‌ها بیست‌چهاری فیلسوف بودند، باز تو مردگان بی‌کفن و دفن هر از چندگاهی، از فیلسوفی کناره می‌گرفتند و «آدم» ساده می‌شدند. واقعا نباید نویسنده به ماهو شخصِ کاتب، بر اتمسفر اثر چنبره داشته باشد.
امیدوارم تونسته باشم نظرم رو شفاف بیان کنم.

3- یکی از مشکل‌های من با سارتر آن است که شخصیت‌ساز نیست.
وقتی با یک اثر نمایشی مواجه می‌شویم، یک نکته مهم که حتی مخاطبی که تفننی تماشاکننده اثر است متوجه آن می‌شود، این است که شخصیت‌ها باید به نیکی در تاروپود اثر «معرفی» شوند. حال نکته مهم از نظر من این است که کاراکترها باید «فردیت/شخصیت» و داستانی قوی پیش از سکانسی از زندگی که ما از ایشان می‌بینیم داشته باشند که بعد «معرفی» شوند. این بزرگترین نقطه ضعف شخصیت‌سازی سارتر است. شخصیت‌ها از پیش ساخته نشده اند و گویا خودِ نویسنده هم همچین با کاراکترهایش آشنا نیست. حدس می‌زنم این مورد نیز به مشکل اصلی رجعت کند؛ همان فلسفه‌پردازی در قالب نمایش.
برای مقایسه، بی‌رحمانه است اما  خب، شخصیتِ نورا در عروسکخانۀ ایبسن یا شخصیتِ بلانش در تراموایی بنام هوسِ تنسی ویلیامز را مقایسه کنید با کل شخصیت‌هایی که سارتر در این نمایشنامه می‌سازد. پیشینه بلانش کاری می‌کند که سمپاتی و همدلی‌ای بین ما و بلانش شکل بگیرد که رخداد پردۀ آخر تراموایی بنام هوس، تا عمر دارم در یادم بماند. همین شخصیت‌سازی کاری می‌کند دگردیسی و به نوعی بیداری نورا در آخر عروسکخانه کاری کند که هنوز جرئت نکنم در مورد عروسکخانه صحبت کنم. یعنی در این دو مثال، همگامی روایت و شخصیت‌سازی پرصلابت، کاری می‌کند که در نقطه عطف روایت، تمام وجود خواننده/بیننده معطوف به غم/درد/تغییر کاراکتر باشد. اما در نقطه اوج نمایشنامه سارتر، تنها روایت و «رخداد»ها انسان را به بهت فرو می‌برد؛ امان از وقتی که شخصیت‌ها ساخته می‌شدند، در آن لحظه حالِ مخاطب دیدن داشت. حیف که نشد و حیف شد!

4- هنوز در مورد اگزیستانسیالیسم و ایده‌های اساسی سارتر حرف نمی‌زنم. فعلا دارم از راتلج، مدخل سارتر و از کتاب «فلسفه قاره‌ای و معنای زندگی» بخش سارتر را می‌خوانم. در صورت کشفیات تازه، از همین بستر، اخبار مربوطه را به سمع و نظر بزرگواران می‌رسانیم.

5- نمایشنامهٔ محتاجِ تیمار برای اجرا، وقتی به یک تیم ضعیف می‌افتد، فاجعه می‌آفریند.
جالب بود در هنگام مطالعه اثر، یک نکته ذهنم را درگیر کرد. ضعف‌های شخصیت‌سازی و دیالوگ‌های ثقیل و سخت اثر و دیگر وجوه منفیِ اثر، این ایده را در ذهنم پروراند که کارگردانی و به ویژه دراماتورژی برای نجات اجرای این اثر بسیار مهم است. دراماتورژ را من دایۀ اثر می‌فهمم؛ خلاصه آنکس که تیمار می‌کند.
اجرای موجود و اخیر از این نمایشنامه در ایران، با کارگردانی منوچهر هادی! و تیمی از بازیگرها، به نحو عجیبی ضعیف بود از نظر من. انقدر ضعف داشت که حس می‌کنم چند ایراد اولیه و اساسی که در اجرا چشمم را گرفت، کاری کرد که با سوگیری نمایش را ببینم و در موردش نظر بدهم. باری، آنچه می‌ترسیدم شد، دراماتورژی و کارگردانی ضعیف بود و اجراها تصنعی و غیرواقی شد. اگر به اجرا می‌خواستم نمره بدهم، نهایتا 3 بود سهمش از 5!


می‌شه بیشتر بنویسم، ولی پا بر یابوی نفس اماره می‌گذارم تا نفس بکشم!
        
                خوب و دیگر هیچ!

قبل از صفر- نمایشنامه رو با ترجمه داریوش مؤدبیان از سری طنزآوران جهان نمایش خوانده ام.جا ندارم

0- به قول داریوش مؤدبیان، دیروز با امروز فرق داشته است؛ اما به نظر من، با مختصاتی متفاوت از داریوش‌خان. دیروز دسترسی به منابع تحقیقاتی و آثار هنری سخت بوده است؛ چه کسی است که خاطرات «دوران سخت» تحصیل علم و دانش را از بزرگ‌ترهای جمع نشنیده باشد؟ اما امروزه در جهانِ دسترسی زندگی می‌کنیم. یک کلیک تا دسترسی به جهان لایتناهی وب؛ البته اگر فیلتر اجازه بده، یعنی فرض کنید نیست! اما دسترسی و مصرف، معادل تجربه نیست. دسترسی لزوما باعث دستیابی به تجارب ناب نیست. توضیح می‌دم، دندون به جیگر بگیر بچه!
ببینید، امروز به مدد VODهایی نظیر نتفیلیکس و HBO و نمونه‌های وطنی مثل نماوا و فیلیمو، و البته جهانی سایت برای دانلود فیلم، غرق در جهان آثار سینمایی ایم، اما کدام یک از ما سختی دیدن آثار کلاسیک و عیش پس از آن را به جان می‌خرد؟ قبول دارید که دیدن یک سریال که یک پیرنگ مهندسی شده با المان‌های روایی مورد علاقه‌یمان، خیلی بهتر است برای اوقات فراغت تا آثار استخوان‌دار؟ اما «تجربه» همانطور که در زندگی به مرارت، سختی و استمرار حاصل می‌شود، به تجربه فهمیده‌ام که در هنر و ادبیات نیز به مرارت حاصل می‌شود. برای فهمیدنِ شعر حافظ، چه بخوای چه نخوای اگر اصول شعر کلاسیک و شعر فارسی، از قبیل وزن، آرایه و ویژگی‌های زبانی را بدانی، حظ می‌بری غیرقابل وصول در تعریف برای ذهن اندیشنده!
خلاصه با اینکه غرق در دریای اطلاعات بوده ام، اما سینما را کم تجربه کرده ام. کلی فیلم خوب دیده ام، اما یا بد دیده بودم‌ ایشان را، یا بد موقع. خلاصه خوشحال و شاد و خندانم که کلی فیلم و اثر قابل اعتنا هست که تجربه نکردمشان. در ادبیات هم همین ام، تحقیقا هنوز جرئت نکرده ام سراغ کلان آثار ادبی بروم و انگیزه زندگی ام این است که تالستوی، داستایفسکی، هوگو، بولگاکف، شکسپیر، حتی هومر و دوستان و چندین بزرگ ادیب تاریخ جهان در لابلای سطور منتظر من ایستاده اند. تازه می‌فهمم پادشاهان و اربابان چه کیفور می‌شده اند. فرض کن، خیال کنی یه عده آدم خدنگ و منتظر تو اند. پوزش از بزرگان که به خدنگ تشبیه شدند؛ با این توصیفاتِ سبک‌مغزانه امثال من که بر طاق سترگ عظمتشان، حتی ترکی نقش نمی‌بندد. پس بذارید با زبان خودم ذوقم رو جار بزنم.

1- حاشیه بالا، ربطی به متن [نمایشنامه خدای کشتار از یاسمینا رضا] دارد. اولین تجربه ام از سینمای رومن پولانسکی، دیدن فیلم Carnage یا کشتار به واسطه این نمایشنامه بود. قبلا محله چینی‌ها و صد البته پیانیست را از پولانسکی دیده بودم، اما صرفا «دیده بودم»؛ تجربه هنری نبود برایم. اما کشتار را با دقت و دوبار پشت هم دیدم و هزار نکته باریک‌تر از مو درونش دیدم. آقا/خانم، بالاخره شاخکم تیز شد و رومن پولانسکی کشف. الان باز یکی میاد می‌گه: «این بچه پررو رومن پولانسکی رو کشف کرده! تو کی باشه که استاد رو کشف کنی؟»
منم در جواب می‌گم: «عزیز دلم، کفری نشو! در ضمن اینکه گل‌گاوزبان جواب کاره، الان ادیسون مگه برق رو کشف نکرده؟ خب قبلشم بوده، ولی ادیسون یادگرفته ازش استفاده کنه. منم پولانسکی رو برای خودم الان کشف کردم. اجازه بده اینو جار بزنم. مرض داری که می‌خوای شرمسارم کنی؟»

2- این نمایشنامه در سال 2008 در پاریس بروی صحنه رفت. مثل دیگر آثار یاسمین رضا، این نمایشنامه نیز واترکوند. این یکی پرده آفاق درید و در جهان صدا کرد. بعدش خودِ رضا با پولانسکی، همکاری کردن و فیلمش کردن. فهمیدی چیز خوبیه دیگه؟

3- اینکه نویسنده، یاسمینا، خودش بازیگر تئاتر بوده است و در کارگردانی نیز دستی بر آتش دارد، کاری می‌کند که این نمایشنامه خیلی درست باشد. مقایسه شود با دوزخ ژان پل سارتر. مشخص است که سارتر فیلسوف است نه از اهالی نمایش. مخصوصا در دوزخ که جزو اولین آثار نمایشی اوست. اما صلابت قلم و نمایش «موقعیتی» که در «خدای کشتار» از یاسمینا رضا دیدم، متحیرم کرد.
از این به بعد، اول هرپاراگراف می‌نویسم درمورد فیلم، کشتار از پولانسکی، می‌نویسم یا منحصرا نمایشنامه.
[نمایشنامه]دیالوگ‌ها به قاموس شخصیت‌ها می‌نشید. نحو و زبان کاراکترها توفیر دارند نسبت به هم و «قلم نویسنده» در پشت شخصیت‌ها گم شده است و شاید اصلا متوجه نویسنده نشوی و صرفا با شخصیت‌ها درگیر باشی. دیالوگ‌های پینگ‌پنگی و سریع نمایشنامه عالی بود.هزار نکته باریک‌تر مو هست که بماند.
[فیلم]این تکنیک Bookending (نمی‌دونم واقعا معادل فارسی‌اش رو چی می‌گن اهل سینما) که اشاره به تکنیکی دارد که سکانس اول و آخر فیلم یا عین هم یا بسیار شبیه به همدیگر اند، جزو معدود دفعاتی بود که با عمق وجود درکش کردم و به هیبت فیلم و پیرنگ می‌نشست. در خیلی از فیلم‌ها، انقدر بد از این تکنیک استفاده می‌شود که گویی کل فیلم یک بسط اضافی است برای اینکه این تکرار و تکنیک استفاده شود.اصلا عالی بود، کل تیکه و کنایه انداختن فیلم، به نظرم در تصویر نهایی خلاصه می‌شد. وجه کنایی و آیرونیک/طنز بسیار جذابی داشت. 
[فیلم] افزودن آشپزخانه، دستشویی، راهروی خروجی خانه به فیلم، واقعا یک سر و گردن، فیلم را نسبت به نمایشنامه بهتر کرد. این رفت‌وآمد کاراکترها به خارج خانه و راهرو و بازگشت بهش، عالی بود.
[فیلم] تغییر شخصیت وکیل، پدر مجرم :)، یا همان کریستف والتز عزیز، از شخصیتی آرام‌تر در نمایشنامه به شخصیت پخته‌تر و عجیب‌تر در فیلم عالی بود. نمی‌دونم جچوری توصیفش کنم.
هزاران نکته هست که «باشه برای بعدا»

4- یک اجرای تئاتر طنز هم از این نمایشنامه در ایران شده با بازی سیما تیرانداز و اشکان خطیبی و همکاران، که خب، از بس فیلمِ پولانسکی در صدر نشسته است، این تئاتر خودش و وضعیتش به یک اثر طنز تبدیل شد. بذار ساده بگم، تا آب طاهر موجود است، حاجت به تیمم نیست. تا می‌شه فیلم رو دید، این نمایش رو ول کنید!


آخه پوستر فیلم رو ببین! اصلا نباید بهش دقت کرد، و  الا داستان رو اسپویل می‌کنه! دقت نکن بهش! هوی!
        
                "آیا واقعا من وجود دارم؟" 

0-تجربهٔ با هم بودن، با هم خواندن و با هم پیش رفتن، ناب‌ترین اتفاقی بود که به واسطه محاکات برای من ممکن شد. خیلی جالب است که این حس را با نمایشنامه‌ای تجربه کردم که می‌گوید: "دیگران جهنم اند."

1- نمایش‌نامهٔ "دوزخ" به عنوان یکی از اولین آثار نمایشی ژان پل سارتر، در 1944 اجرا و در سال بعد منتشر شده است.
در این نمایش‌نامهٔ نمادگرایانه، رگه‌هایی از کلان ایده‌های اگزیستانسیالیستی نویسنده هويدا است.

2- اول نکته‌ای که باعث این می‌شود که نسبت به این نمایشنامه گارد بگیرم، نیت‌مندی آشکار نویسنده در نمادپردازی است. اگر دال را با قصدِ پیشین در اثر قرار بدهیم که خواننده صرفا به یک مدلول خاص برسد، هیبت اثر در دید من فرو می‌ریزد. البته این نگاه(علیه نماد بودن) را در سینما بیشتر قبول دارم تا جهان تئاتر و نمایش که بعضا تاروپود آن به بولد بودن المان‌ها است.(برای مثال فیلم The Platform 2019 را به همین علت اگزجره نمادین و شاذ بودن دوست نداشتم.)
بگذارید به نحوی دیگر موضع خودم را شفاف کنم. مثال مشهور از گریز در نمادپردازی شاذ، شاید همینگوی باشد. پیرمرد و دریا و حتی وداع با اسلحه را تماما می‌توان استعاری خواند، دریا/ماهی/تور ماهی‌گیری/جنگ/ون حمل بیمار و هزار و یک عنصر دیگر در این آثار است که می‌تواند نماد و نشانه از چیزی باشد، اما نویسنده نیامده صرفا یکسری نماد را پشت هم ردیف کند.

از زاویه‌ای دیگر: باید نمادها را کشف کرد، نه اینکه در نمادها غرق شد. وجه اساسی نماد در ادبیات، برای من، ماهیت اساطیری و رازگونه آن است. نماد وقتی برای من نماد است که به واسطه یک لحظه شبه‌روحانی به کشف و شهود برسم.
با توجه به این مختصات، نمادپردازی بولد این اثر، باب طبع همایونی نبود :)

2- در مورد مختصات فلسفه اگزیستانسیالیستی هم اطلاعات خودم پراکنده و ناقص است، هم برای شرح بیشتر آن باید با جهان سارتر بیشتر آشنا بشوم، و برای همین فعلا خیلی در شرح اگزیستانسیالیسم در آثار سارتر قلم‌فرسایی نمی‌کنم.

3- نسبت به ترجمه‌های حمید سمندریان مشکوک شده ام. یحتمل چون مترجم متقدم و قدیمی و در عین حال معروفی است، فشار اهل سانسور روی او و آثارش زیاد است، اما در ترجمهٔ دیگری که از سمندریان خوانده بودم، "باغ وحش شیشه‌ای" از تنسی ویلیامز، تغییرات و کاستی‌های مهمی در ترجمه  بود و در یکی دو فقره این کم بودن‌ها به بار عاطفی و لحظه‌های اساسیِ اثر آسیب زده بود.
این ترجمه مشخص، دوزخ، را وقت نکرده ام با متن  انگلیسی مقابله کنم، اما از جوانب امر می‌توان فهمید که تاحدی تلاش شده است از سد سخت سانسور با کمترین لطمات ممکن رد شود.
نام فرانسوی اثر، Huis Clos به معنای پشت درهای بسته، و ترجمه انگلیسی آن به عنوان No Exit به معنای غیرقابل خروج یا خروج ممنوع نیز معانی جالبی را به ذهن متبادر می‌کنند. 

4- در ضمن پیشینه و سابقه سارتر در قبل از این نمایشنامه را نمی‌دانم، ولی از لحاظ شرح صحنه و میزان سن و بعضا حرکت‌های کاراکترها، به نظر می‌رسد سارتر در موقع نگارش این اثر خیلی تجربه نمایش نوشتن و... نداشته است. البته می‌دانم که در مورد اینکه: "آیا نویسنده باید دست کارگردان را ببندد و اغلب عناصر اثر را از پیش تعیین کند یا دست کارگردان باز باشد؟" معرکه آراست، ولی وقتی نمایشنامه‌ای این میزان نمادپردازی دارد، اما موقعیت را گم می‌کند و خواننده را با آن آشنا نمی‌کند نقط ضعف مهمی است. واقعا جا داشت توصیفاتی بیشتر از این دوزخ می‌داشتیم.

5- از این نمایشنامه بیشتر از امتیازی که بهش دادم خوشم آمده است، اما از آنجا که به لطف محاکات قرار است چندین اثر از سارتر را بخوانیم، سعی می‌کنم بسیار سخت‌گیرانه‌تر با آثار مواجه بشم و سعی کنم آثار سارتر را لااقل برای خودم طبقه‌بندی کنم.

6- دوست دارم اجراهایی از نمایش را ببینم و در این فقره لطفا علی آقای دائمی کمک کنند... 🤝😁

7- هرچقدر از حس خوب "باهم بودن" و باهم خواندن بگم، حق مطلب ادا نمی‌شود.
مرسی از همتون.

موخره: پیشنهاد می‌کنم بعد از خواندن 1 یا 2 اثر دیگر از سارتر، یک جلسه داشته باشیم و در مورد آثار دیالوگ داشته باشیم. 
        

باشگاه‌ها

مدرسه هنر آوینیون

144 عضو

نوشتن با تنفس آغاز می شود: پیکربخشی صدای معتبرتان

دورۀ فعال

محاکات

148 عضو

زنان تروا

دورۀ فعال

لیست‌های کتاب

تاریخ ایران مدرنایران بین دو انقلابهم شرقی، هم غربی: تاریخ روشنفکری مدرنیته ایرانی

تاریخ معاصر ایران؛ یک بررسی سیاسی-اقتصادی!

54 کتاب

واقعا ترس برم‌داشته است. همیشه به دنبال یک لیست مطالعه تر و تمیز برای مطالعه تاریخ معاصر ایران بوده ام. در چندماه اخیر درگیر کلنجار رفتن با منابع بودم و در آغاز نیم‌سال دومِ تحصیلی1402، دکتر حجت کاظمی لیستی از منابع مناسب برای آشنایی با تاریخ معاصر ایران، مشخصا عصر پهلوی، را در اختیار دانشجویان قرار دادند و مواجه با آن لیست برای من دلیلی شد که باری دیگر با نظم بیشتری به بررسی منابع مناسب بپردازم. لیست اولیه به شرح زیر است. در ادامه اندکی در مورد این لیست می‌گویم و اینکه چرا اینگونه گزینش منابع کرده ام. قبل از همه‌چیز شایان به ذکر است که این حقیر سراپا تقصیر، خودْ طفیلی تاریخ است و هیچ نداند و نتواند هِر را از بِر تشخیص دهد، لطفا اگر حرفی نکته‌ای بود، منبعی را یادم رفته بود، حتما یادآوری کنید. در ضمن علاوه‌بر کتاب، مصاحبه‌های تاریخی (مخصوصا تاریخ‌های شفاهی که در ادامه از ایشان خواهم گفت)، مستندهای تاریخی، مناظره تاریخی و یه عالمه پادکست خوب هست که حتما باید به این نوع از رسانه‌ها هم توجه کنید. مشخصا پلی لیستِ جوانِ تاریخ معاصر ایرانِ پادکستِ بی‌پلاس بد نیست (بی ایراد نیست، ولی قطعا مفید است)، پادکست رخ ویدئوهای عالی‌ای دارد. پادکست نقال‌باشی به زحمت علی آردم منتشر می‌شد که کم ازش تعریف نشنیده ام. در پادکست دغدغه ایران، در حدود 15قسمت، محمد فاضلی به بررسی سفرنامه مستشارهای خارجی در ایران پرداخته (از اپیزودهای 31تا47) که شنیدن آنها قند و نبات است. از پادکست جوانِ «ماجرای مشروطه» و آقای خادم تعریف‌های زیادی شنیدم. خود را بندِ «کتاب» نکنید؛ اوقات خالی خود را با تاریخ ایران پر کنید، خیر دنیا و عقبا می‌شه براتون :) بذارید اول متن با یک بندِ کاربردی آغاز کنم. صرفا در این ویرایشِ اولیه، بالغ بر40 جلد کتاب آمده است. مشخص است که خوندن دقیق تمام این 40 اثر، حتی برای کسی که تخصصی تاریخ معاصر کار می‌کند هم چنان ممکن نیست (چون این لیست هم تاریخ سیاسی دارد، هم اجتماعی و هم مفصلا اقتصادی و خب احتمالا هر محققی، یکی از این مولفه‌های موضوعی را اتنخاب کند). برای همین چند اثر که به نظر اولویت دارند را اینجا برایتان لیست می‌کنم. 1. «تاریخ ایران مدرن» از آبراهامیان (اگر می‌خواستید اثر مفصل‌تری را بخوانید، به سراغ «ایران بین دو انقلاب» از آبراهامیان بروید. تاریخ ایران مدرن، گویی خلاصه‌ای از دیگر کتاب است.) 2. «هم شرقی هم غربی» از افشین متین (اگر به تاریخ روشنفکری در ایران علاقه‌ دارید، این اثر را حقیقتا از بهترین آثار تالیفی می‌توان نامید.) 3. «مشروطۀ ایرانی» از ماشاالله آجودانی (تعریف از این اثر را زیاد شنیده ام. البته نقدهایی جدی نیز به این اثر شده است، ولی این نقدها از جانب افراد مهمی بوده است که بیش از آنکه اعتبار این کتاب را نابود کند، وجاهت و اهمیت می‌هد به آن) به نظرم این سه عنوان بالا، می‌تواند اولویت یک لیست مطالعه از تاریخ معاصر ایران باشد. دیگه در مورد بقیۀ آثار چیزی نمی‌نویسم. اگر پادکست‌های بالا را شنیدید، سه کتاب بالا را خواندید و مختصصینِ درستِ تاریخ را پیدا کردید، دیگر خودتان می‌توانید اجتهاد کنید و آثار سره از ناسره، معتبر از نامعتبر را با ضریب خطای کم تمیز دهید. در ادامه اندکی می‌خوام از این لیستی که ساخته ام دفاع کنم و زاویه دیدی خاص به تاریخ معاصر ایران را برویش استرس بگذارم. اهمیت تاریخ شفاهی، تاریخ مفاهیم و مهم‌تر از اینها، تاریخ فکری/intellectual history. در مورد تاریخ شفاهی که در لیست زیر تعدادی چند مصاحبه‌های پروژۀ تاریخ شفاهی هاروارد را آورده ام به نشانه (البته بسیاری از اینها، چاپ نشده اند ولی در تلگرام، یوتیوب و اینترنت در دسترس اند). در اهمیت تاریخ شفاهی بسیار می‌توان گفت. دیگر جا ندارم 🫡 در مورد تاریخ مفاهیم نیز، کتاب «تاریخ مفهوم عدالت اجتماعی در دوران مشروطه» از سمیه توحیدلو، یک پژوهش تازه از تنور درآمده است که تعریف‌هایی بسیار ازش شنیده ام. بجز این کتاب، پروژه فکری مرحوم فیرحی و مشخصا دوگانۀ پایایی ایشان، دوگانه قانون در ایران، از نمونه‌های عالی واکاوی مفاهیم در تاریخ معاصر ایران است. (جامعه‌شناسی و تاریخ اشیا هم موضوع بسیار جذاب است و اخیرا نشر اگر، چند پژوهش جذاب در این حوزه، مثل «سرگذشت اجتماعی توالت در ایران» را منتشر کرده است.) برسیم به اصلِ کار؛ تاریخ فکری/intellectual history. خیلی می‌توان از جزئیات تاریخ فکری گفت، از اهمیت کوئنتین اسکینر و مکتب کمبریج، اما تنها یک گلایه کافی است، اینکه هنوز کارهای تاریخ فکری درست در مورد تاریخ معاصر ایران صورت نپذیرفته است (این ادعا از دهان من خیلی بزرگ‌تر است البته). حال شاید بیایید بگویید، این همه کتاب در مورد تاریخ روشنفکری در ایران نوشته شده، پس چیست که می‌گویی تاریخ فکری نداریم؟ در جواب باید بشینیم و ساعت‌ها بحث کنیم، اما همین را بگویم که تاکنون ندیده ام اثری بروی نقطۀ بحرانیِ برهمکنش میان ایده‌ها و واقعیت‌های اجتماعی دست گذاشته باشد و سعی کند این معضل را در تاریخ معاصر ایران، آنگونه که باید مورد مداقه قرار داده باشد. یعنی مشخصا در تلاش باشد که تاثیرات ایده‌ها بر سیر تاریخی ایران را ردگیری کند. بسیاری تحقیق هست که چنین ادعایی داشته باشند، اما هیچ کدام را تابحال نیافته ام که درست و مدون به این موضوع بپردازند (طبیعتا اگر چیزی می‌شناسید بگویید و من را از جهل وارهانید). باز کتاب‌های فیرحی، اندکی در این مسیر گام برداشته اند. کتاب «تاریخ فکری ایران معاصر» به کوشش عباس منوچهری، تلاشی در این مسیر است؛ امیدوارم بتوانم این اثر را آنگونه که باید بخوانم و نقد کنم. اصلا فرض کنید، این را به اطمینان بیشتر می‌گویم، تحقیقا هیچ پژوهشِ جدی‌ای در مورد ورود انگاره‌های اقتصادی مدرن در ایران نشده است، تو بگو یک پژوهش در حدِ درست! باتشکر از همراهی شما :) بازم می‌گم، حرفی بود بگید، قطعا برای همۀ ما مفید خواهد بود.

فعالیت‌ها

بریدۀ کتاب

صفحۀ 104

وارد ترمینال که شدیم اغلب خودشونو می‌کشیدن کنار. بو می‌دادیم؛ بوی خون, بوی عرق، بوی گوشت سوخته و دود، بوی مرگ، بوی جنگ. لعنت بهش! بوی شیرین جنگ. جنگ، نزدیکی به مرگ و نشستن روی خاک آدما رو بی‌آلایش می‌کنه. آدما تو اون شرایط با هم مهربون‌تر می‌شن. دمشق خیلی از جنگ دور شده. به همون نسبت که خطر نداره باقی آثار جنگو هم نداره. آدمام، بسته به فاصله‌شون تا جنگ، عوض می‌شن، از دمشق بدم می‌آمد. «دمشق مرکز تجمع چند تا گروهه. اول بازنشسته‌هایی که ایران کاری نداشتن یا جایی نبوده که بذارنشون یا زیادی غرغر می‌کردن یا... خلاصه بهشون گفتن برید سوریه. ایثا هم که بی کار! البته که کاربرد رزمی ندارن؛ ولی خوب جنگ کلی هم کار غیررزمی داره که باید انجام بشه و چه بهتر که از نیرویی استفاده کنن که کاربرد رزمی از بیخ نداره. دومین گروه جوانان جویای نام. این گروه به راحتی گروه اول، با همون دیدار اول قابل تشخیصن؛ یقه‌های سفید و بسته، لباس‌های اتودار و صد البته تمیز و معطر مو و ریش همیشه کوتاه و مرتب. اخه اینجا آرایشگاه مجانیه. اینام خودشونو خفه می‌کنن. پوست خوب. اوایل برای خودمم باورش سخت بود. اما اینا بار سنگینشون خودکاره و کاغذ آچهار و عمومی‌ترین فضاهایی که توش می‌رنم نمازخونه‌ست و سالن غذاخوری. اغلب حرم نمی‌رن. چون ممکنه به وقت انتحاری بیاد. البته اینکه تا حالا نیومده چندان مهم نیست مهم اینه که هميشه ممکنه بیاد. به جاش هر روز از پشت پنجره اتاق‌هاشون, رو به حرمین سلام می‌دن.

انتخابِ خیلی خیلی خاص🤝🏻

یکی از موقعیت های حساس زندگی کتابی من ، دادن کتاب به باباست. بابا بیشتر وقت ها یه کتاب می خواهد که بخونه، تقریبا فقط رمان میخونه. کلاسیک ها رو دوست داره و اگه یک ذره فانتزی توش باشه با سلیقه اش جور در نمیاد.

میگن آدما هیچ کتابی رو برحسب اتفاق نمیخونن، حتما بهش احتیاج دارن. من نمیدونستم این کتاب چقدر میتونه به رشته‌ام، به درسم کمک کنه ولی فعلا واقعا در پوست خودم نمیگنجم از شادی✔️