بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

سمیه علی اکبر پور

@somaye_aliakbarpour

58 دنبال شده

55 دنبال کننده

                      از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
                    

یادداشت‌ها

                ترلکوفسکی مرد منظبطی ست که خانه ای را اجاره می کند که مستاجر قبلی آن سیمون شول با پریدن از پنجره آن خانه خودکشی کرده است. ترلکوفسکی به مناسبت نقل مکان به خانه جدید دوستانش را به یک شب نشینی دعوت می کند که یکی از همسایه ها بابت ایجاد سر و صدا به او اعتراض می کند و این شروع فروپاشی روانی ترلکوفسکی است...
ترلکوفسکی که بیم طرد شدن از طرف همسایه ها را دارد و می ترسد از اینکه او را انسان آداب دانی ندانند شروع می کند به کارهایی از قبیل کمتر بیرون رفتن از خانه و با حداقل سر وصدا حرکت کردن. همکارانش که آن شب شاهد ضعف او در مقابل همسایه اش بودند شروع می کنند به تمسخر و آزار او که این ها باعث میشود که او خود خواسته خود را از اطرافیانش جدا کند و در واقع خودش خودش را از جامعه طرد میکند .
ترلکوفسکی انسان دائم الفکری ست که توان کنترل اضطراب خود را ندارد پس کوچکترین برخوردها ،صداها، رفتارها را تجزیه و تحلیل می کند و به نتایج غریبی می رسد .
روند نابودی ترکوفسکی با جزئیات پیش می رود تا جایی که او فکر می کند تمام اتفاقات پیش آمده حاصل نقشه همسایگانش است تا او را مجبور کنند به کاری که سیمون شول انجام داد یعنی خودکشی. و این فکر ضربه نهایی برای متلاشی شدن اوست ،توهمات عجیب از راه می رسند و ترس و وحشت از این توهمات او را خرد می کنند ... 
مهمترین و غم انگیزترین مسئله در مورد ترلکوفسکی از نظر من اینه که اون تنها بود و تنهاییش باعث شد که تا انتهای این فروپاشی جلو بره.
خیلی داستان رو درک کردم و خیلی دوسش داشتم.
یه تیکه از کتاب:
( به من نگاه کنید، من ارزش خشم شما را ندارم، من چیزی جز یک حیوان دست و پا چلفتی نیستم که نمی تواند جلو نشانه های پر سرو صدای متلاشی شدنش را بگیرد، پس نه وقت تان را با من تلف کنید و نه دست هایتان را با تنبیه من آلوده کنید. انتظار ندارم که دوستم داشته باشید می دانم که این غیر ممکن است، چون من موجود دوست داشتنی نیستم. اما لااقل می توانید این لطف را در حقم بکنید که برای تحقیر کردنم به کلی نادیده ام بگیرید.)
        
                ذلیخا در تاریکی چشم هایش را باز می کند آرام و با ترس از اینکه همسرش مرتضی و مادر شوهر صد ساله عفریته اش را بیدار کند کورمال کورمال به انباری می رود تا کمی لواشک بردارد و آن را ببرد به روح روستا تقدیم کند تا با روح گورستان صحبت کند که گور چهار دخترش را در زمستان در مقابل سرما محافظت کند.
ذلیخا زن سی ساله ایست که پانزده سال از عمر خود را در تسلیم و اطاعت محض در کنار همسرش زندگی کرده و با بداخلاقی های او و مادر شوهرش به عنوان روند عادی و طبیعی زندگی کنار آمده .
زمانی که ماموران استالین به فرماندهی ایگناتوف در جریان اشتراکی کردن دارایی ها برای بردن اموال اهالی روستای یولباش به آنجا می آیند وقتی با مقاومت مرتضی روبه رو می شوند او را می کشند و ذلیخا به تبعید می رود.
سفر طولانی ذلیخا و همراهانش به فرماندهی ایگناتوف به سیبری آغاز می شود و ما شاهد فراز و فرود این سفر تا رسیدن به اردوگاهی در سیبری در حاشیه رود آنگارا هستیم اردوگاهی که وجود ندارد و ایگناتوف، ذلیخا ، دکتر لیبه و بقیه کسانی که در طول این راه زنده مانده اند پایه های آن را بنا می کنند . اردوگاهی که بعد ها تبعیدی های زیادی را به خود می بیند.ذلیخا که در طول سفر فهمیده بود باردار است در روز اول رسیدن به این تبعیدگاه فرزند خود را به دنیا می آورد او که تا آن لحظه با تمام وجود در انتظار مرگ بود حالا برای زنده ماندن تلاش می کند .همانطور که خود نویسنده عنوان کرده ما با تغییرات سیاسی در این کتاب مواجه نیستیم بلکه با تغییرات جریان زندگی آدم ها مواجه هستیم. آدم هایی که سعی میکنند خود را با شرایط جدید زندگی وفق بدهند . و توانایی های خود را با توجه به موقعیت جدید به چالش بکشند. شرایط زندگی جدید ذلیخا را به زنی مستقل تبدیل میکند که وقتی به انتهای کتاب میرسیم میبینیم که او همان زنی نیست که در ابتدای داستان چشم های خود را در تاریکی باز کرده است.
        
                بین القصرین روایت خانواده سید احمد عبدالجواد است مردی که در خانه به عنوان مردی سختگیر و ترسناک شناخته می شود که نه تنها دختران و همسرش که حتی اجازه خروج از خانه و تحصیل ندارند از او می ترسند پسرانش هم جرئت همکلام شدن با او را ندارند از طرفی سید احمد در جمع دوستانش که هرشب با آن ها به خوشگذرانی می پردازد به دلیل بذله گویی و روحیه شادش محبوبیت زیادی دارد.
بین القصرین اولین جلد از سه گانه نجیب محفوظ برنده ی جایزه نوبل ادبیات است. به همین دلیل اظهار نظر در مورد این اثر بهتر است بعد از خواندن هر سه جلد باشد ولی تا همین جا با داستانی رو به رو هستیم که فراز و فرود خاصی ندارد روال عادی یک زندگی در این خانواده بیان می شود . قصه از جایی که شروع می کند به شرح روزهایی که مردم مصر برای بیرون آمدن از سلطه انگلیس تلاش می کنند جذابیت بیشتری پیدا می کند که آن هم حدودا از صفحه چهارصد به بعد است . اگر کل داستان در این دوره میگذشت احتمالا با یک شاهکار طرف بودیم ولی نهایتا بین القصرین یک داستان ساده است که البته ارزش خواندن را دارد. شاید سختگیری من در مورد داستان این کتاب به دلیل علاقه ی خیلی زیادم به ادبیات عرب و توقع زیادی است که از آن دارم.
ترجمه ی کتاب و چینش کلمات در کنار هم کتاب را به یک کتاب کندخوان تبدیل کرده حداقل برای من اینطور بود که گاهی یک پاراگراف را باید دوبار میخواندم.
نظریه ی من که ممکن است طرفداری نداشته باشد این است که فکر میکنم نجیب محفوظ به شدت تحت تاثیر تولستوی بوده مخصوصا زمانی که در حال توصیف عواطف و احساسات شخصیت های کتاب است من کاملا کتاب جنگ و صلح و شیوه ی توصیف تولستوی را به خاطر می آوردم.
        
                طی سالهای اخیر طرفداران ژانر معمایی_جنایی از جمله خودم فرصت این رو پیدا کردن که کتابهای بیشتری از این ژانر در دسترسشون باشه فکر می کنم انتشاراتی هایی مثل نون ، کوله پشتی و آموت پیشتاز چاپ کتاب در این ژانر هستن. ولی متاسفانه به نظر میاد از اینکه علاقه به کتاب های معمایی در حال افزایش هست داره سواستفاده میشه و شاهد ترجمه و چاپ کتاب هایی هستیم که سطح پایینی داره از این نظر که نه شکل نگارش جذابی دارن و نه هیجانی که اصلی ترین مسئله ست در این دست کتاب ها و این فراوانی افسار گسیخته در چاپ کتاب های جنایی_معمایی باعث کاهش سطح سلیقه خواننده ها میشه.
کتاب بازی دروغ جزو این دسته قرار می گیره.
داستان هیجانی نداره و نویسنده می خواد به زور هیجان وارد کنه اونم چطوری؟
به این شکل که شخصیت ها مدام میخوان حرفی رو بزنن که تو گلوشون گیر میکنه مدام جمله رو شروع میکنن و مدام  رها میکنن طرف مقابلشون ازش میپرسه بگو و اون مدام یه کلمه میگه و مکث میکنه وقتی اینطوری جون به سر میکنه خواننده رو حرفش رو کامل میگه و ما میفهمیم چه حرف ساده ای بوده . 
انقدر که ایسا مدام میخواست حرف بزنه و مدام میگفت گلوم درد گرفت، یه چیز تیز تو گلومه و از این حرفا من فکر کردم این حتما سرطان حنجره داره کاش یه آزمایش میداد. و تمام تعلیق هایی که در داستان ایجاد کرده همینقدر دم دستی و پوچ بود.
جمله فریا بیدار شد و شروع به جیغ کشیدن کرد رو اگه از متن حذف میکردی حداقل پنجاه صفحه از کتاب کم میشد انقدر که این بچه تو کتاب جیغ کشید من سرسام گرفتم.
شیوه نوشتن خیلی سطح پایینه و اگر بخوام منظورم رو برسونم در حد رمان های عامه پسند ایرانی که یه مدت تو اینترنت پخش شده بود و خوندنش مد شده بود، هست.

        
                به نظر میاد اولین کسی هستم که درباره کتاب ورطه در بهخوان مرور مینویسم. اول از هر چیز توضیح اینکه داستانی که با اون روبه رو هستیم داستان خشنی هست لازمه که به نظر میاد بخشی از این خشونت هم حتی سانسور شده. 《 یایویی، ماساکو ، یوشی و کونیکو》 چهار زنی هستن که ناتسوئو کرینو قصه افتادن اونهارو در ورطه نابودی تعریف میکنه . یایویی برای رهایی از آزارهای همسرش در یک تصمیم آنی و بدون تصمیم قبلی اون رو خفه میکنه ماساکو که میخواد به اون کمک کنه تصمیم میگیره جسد اون رو مثله کنه و یوشی و کونیکو هم که به پول نیاز دارن در ازای دریافت پول حاضر میشن که به ماساکو کمک کنن. ولی با انجام این کار این چهار زن متوجه میشن که رهایی که بعد از اتمام کار میخواستن بهش برسن هرگز اتفاق می افته و اونها تمام پل های پشت سرشون رو خراب کردن و همینطور که ماساکو در جایی از داستان میگه هیولایی رو که خیلی وقت بود خوابیده بود رو بیدار کردن . و اینطوریه که افتادن اونها در سراشیبی نابودی شروع میشه.
شخصیت های رمان ورطه از بعد روانشناختی تعریف میشن و نکته مثبت از نظر من اینه که هیچ وقت از چهارچوب این تعریف خارج نمیشن به همین دلیل تمام رفتارهای اونها برای خواننده قابل توجیه هست چون تو کاملا میدونی با چه آدمی طرف هستی و حتی از دید من جذاب تر میشد اگه نویسنده در مورد تیپ رفتاری و اختلالات روانی که در شخصیت ها وجود داشت توضیح بیشتری بده.
بی نهایت این کتاب برام کتاب غمگینی بود . همین
        
                کتاب با این جمله شروع می شه " سه ساعت از ورود هیل به برایتون می گذشت و از همان اول می دانست می خواهند او را بکشند"
هیل به دنبال اینه که شخصی را پیدا کنه تا در کنارش باشه برای اینکه شاهد او باشه با آیدا که زن میانسال زیبا و شادی است آشنا می شه و قرار می شه آن روز را با هم بگذرانند ولی وقتی برای چند دقیقه آیدا اون رو تنها می گذاره اتفاقی که نباید می افته. آیدا بعد از اطلاع از مرگ هیل می خواهد راز مرگ او را کشف کند. قاتل هیل پسر هفده ساله ای است که بعد از کودکی بدی که پشت سر گذاشته در دنیای شر غوطه ور است و حتی زمان هایی که احساسات می خواهد در او خودی نشان بده جلوی اون رو می گیره . پسر بعد از این قتل درگیر پاک کردن رد شاهد هایی می شه که ممکنه برای او دردسر درست کنند به همین خاطر وارد رابطه با دختری به نام رز می شه که با وجود ضمیر پاکش آنقدر عاشق پسر می شه که می پذیره با او تا نهایت تاریکی بره. 
آیدا برای اثبات اینکه هیل به قتل رسیده سرنخ هایی پیدا می کنه ولی ما هیچ وقت نمی فهمیم که این سرنخ ها از کجا اومده فقط اینکه مدام تکرار می کنه آشناهای زیادی داره ولی ما هیچ کجای این قصه ردی از آشناهای او نمی بینیم. به طور اتفاقی همه ی پازل های داستان سر راه او قرار می گیره کاملا اتفاقی و بدون اینکه منطقی به ما نشان بده. از طرف دیگه کتاب درگیر سانسور وحشتناکیه . گفتگویی شکل می گیره که گفته های یک طرف حذف شده یا از واقعه ای در قصه صحبت می شه که در صفحات قبل نشانی از اون نبود خواننده با این سوال مواجه می شه که الآن صحبت از چیه؟ من فکر می کنم اگر مترجم مجبور به سانسور هم شده باید سانسور ها را نامحسوس تر انجام بده نه انقدر واضح انگار که بگه همین است که هست. 
در نهایت پیشنهاد خوندن کتاب رو نمی دم و خودم هم در جریان خوندن بارها می خواستم رهاش کنم .
        
                داستان یک شهر داستان یک تبعید است، در این داستان که به نوعی ادامه ی داستان همسایه هاست ما با خالدی منفعل طرف هستیم که بر خلاف همسایه ها از مبارزه او برای آرمان هایش خبری نیست بلکه در رخوت و سکوت‌ در حال گذراندن دوران تبعیدش در بندری گرم‌ که همه چیز در آن به حالت سکون قرار دارد است . ریتم زندگی در این داستان به شدت کند است و با اتفاقات بی تغییر مواجه هستیم رفت و آمد های مداوم به قهوه خانه پشته، قهوه خانه انور مشهدی، نانوایی علی دادی ، سیگار کشیدن ها و نوشیدن های مکرر . ولی قدرت داستان به همین کندی آن است در واقع احمد محمود شما را مجبور می کند پای قصه اش بنشینید  و در این اتفاقات مشابه است که تصویر بندر لنگه برای مخاطب شکل می‌گیرد .
اما تنها نکته منفی که در قصه وجود دارد در فصل هایی است که خالد در حال روایت روزهای حدفاصل لو رفتن افسران تا تبعیدش به بندر لنگه است و آن هم در جایی است که خالد را وقتی به بازداشتگاه های مختلف میبرند او از درز و شکافی که دید به بیرون دارد مثل کتیبه در یا سوراخ کلید شاهد تمام جزئیات است و آنقدر وسعت دید برای او زیاد است که به حالت گافی در قصه به وجود می آید که خواننده از خود سوال می پرسد مگر از یک سوراخ کوچک چقدر زاویه دید می توان داشت که ریز و درشتی اتفاقات و حتی جزئیات صورت تمام افرادی که در آن پادگان ها و بازداشتگاه ها حضور دارند را بتوان به تصویر کشید ، این مسئله آنقدر زیاد در داستان اتفاق می افتد که به قولی به نظر می رسد که خالد نه از سوراخ کلید در، بلکه از برج دیده بانی برای ما همه چیز را روایت می کند.
        
                رمان تعمیرکار روایت مردی یهودی به نام یاکوف است که در جهت دستیابی به محاکمه ای عادلانه هرگونه تحقیر و شکنجه ای را تحمل می کند و در ازای آزادی حاضر به اقرار به گناه نمی شود حتی وقتی به او پیشنهاد عفو می دهند حاضر نمی شود به عنوان یک گناهکار مشمول بخشش شود و ترجیح می دهد در همان وضع بماند تا از او رفع اتهام شود. یاکوف که بعد از خیانت و فرار همسرش برای دستیابی به زندگی بهتر دهکده خود را ترک می کند پس از اقامت در محله ممنوعه برای یهودیان به اتهام قتل کودکی مسیحی دستگیر می شود. یاکوف که در ابتدای کتاب معتقد است از سیاست هیچ نمی‌داند و فرد سیاسی نیست بعد از تحمل رنجی که در زندان متحمل شده تبدیل به انسان دیگری می شود که معتقد است انسان غیر سیاسی وجود ندارد و تعریف او از آزادی دستخوش تغییر می شود و به این نتیجه می رسد آزادی او باید به درد بقیه هم بخورد آن وقت است که این آزادی مهم است. از نظر او تاریخ برای رخدادهایش به دنبال افراد مناسب می گردد و بعد از شنیدن تاریخچه اتهامی که اصرار به نسبت دادن آن به او دارند از زبان وکیلش تصمیم می گیرد نقش خود را در تاریخ ایفا کند.
        

باشگاه‌ها

محاکات

107 عضو

شیطان و خدا

دورۀ فعال

فعالیت‌ها

            توی گزارشات تقریبا همه چیز رو نوشتم؛ اما کامل تر:
من جزئی نویسی خانم تجدد رو خیلی دوست دارم. جزئیات یعنی لباس ها؛ یعنی غذا ها؛ طعم ها؛ موسیقی ها؛ آیین ها.
این کتاب هم کتاب جزئیاته. با داستان خاص و تاریخی ای که خب باعث شد بدونم چقدر در خصوص جهان های باستانی کم سوادم و چقدر چیزایی که تو مدرسه یاد می دن کمه.
ترجمه رو دوست نداشتم اوایل؛ و بعد فهمیدم خود کتابه که مشکل دارم باهاش.
این احتمالا جز اولین کتاب های داستانی خانم تجدده؛ چون با وجود جزئیات بسیار دقیقی که در طول داستان یه دست می آد؛ شخصیت ها سریع جابه‌جا می شن؛ کاملا سطحی می مونن و شخصیت ماندگار در ذهنی خلق نمی شه انگاری.
و زن ها. وای من یه مسئله دارم با این زیبانگری بی نهایت مصنوعی زنان قصه ها. بله خب زن ها هرکدومشون زیبایی خاص خودشونو دارن؛ اما به جای پوست مثل یخ؛ پوست مثل شکلات هم داریم. موی بلند مشکی می تونه موی کوتاه وز قهوه ای-قرمز هم باشه.
اینکه چرا همه شخصیت های زن تو رمان های این شکلی دارای تمام معیار های زیبایی فرهنگ هر کشورند آزار دهنده و خسته کننده است.
رمان جذاب است به دو دلیل: موضوع بی نظیر(بدون اغراق) و جزئیات کم نظیر.
اما به خاطر زیاد بودن شخصیت ها؛ داستان هایی که نویسنده انگار نتونسته تاریخ رو هماهنگش کنه و پختگی در روایت دیده نمی شه جذاب نیست.
بستگی به خودتون داره که بخواهیدش یا خیر.
          
بریدۀ کتاب

صفحۀ 454

شرلی:مردها اگر مارا همین طور که هستیم میدیدند کمی تعجب میکردند.حتی زیرک ترین و تیزهوش ترین مردها هم خیلی وقت ها درباره زن ها تصور غلط دارند.زنها را انجور که هستند نمیبینند،یعنی واقعی نمیبینند.برداشت غلط میکنند،چه از خوبی ها چه از بدی ها.زن خوب از نظر انها موجود عجیب و غریبی است،نیمه عروسک و نیمه فرشته.زن بد هم از نظر انها تقریبا هميشه عجوزه‌ست.بعد هم کیف میکنند از مخلوقات ساخته و پرداخته خودشان،و زنهای این یا ان شعر و رمان و نمایشنامه را میستایند و والا و اسمانی میپندارند!والا و آسمانی هم شاید باشند اما من دراوردی اند،مصنوعی اند،مثل همین گل که روی بهترین کلاهم زده‌ام.اگر این فکرها را به زبان بیاورم،اگر درباره بعضی از شخصیت های مونث درجه یک در بعضی آثار درجه یک نظرم را بیان کنم چه بلایی سرم می آید!نیم ساعت طول نمیکشد که زنده به گورم میکنند زیر خروارها سنگ انتقام. لینا:قهرمان های مونث نویسنده های مذکر مثل قهرمان های مذکر نویسنده های مونث هستند