سمیه علی اکبر پور

سمیه علی اکبر پور

@somaye_aliakbarpour

75 دنبال شده

72 دنبال کننده

            
          

یادداشت‌ها

                این کتاب تا حالا دوبار چاپ شده، چاپ دوم سال ۹۹بوده و همینکه به چاپ دوم هم رسیده حتما یه اشتباهی پیش اومده
شخصیت پردازی وجود نداره هیچ کدوم از آدم های قصه ثبات شخصیت ندارن و تکلیفت باهاشون مشخص نیست ، مدام تغییر موضع میدن
شخصیت های کتاب برای هم یه جاهایی از زندگیشون رو تعریف میکنن که با خودت میگی چرا برای یه غریبه باید همچین چیزی رو تعریف کنی. ولی دلیلش اینه که نویسنده میخواد کتابش رو اینطوری پر کنه.
چند تا جمله وایرال شده تو فضای مجازی رو برای دفاع از حقوق زن میگه و این در حالیه که خودش تعریف قشنگی از زن ارائه نمیده ظاهر زن ها رو قضاوت میکنه، زنی تو قصه براش جذابه که لباس مردونه میپوشه و رفتارش مثل مردهاست.
همه ی آدم ها بدن و اهل تیکه انداختن به همن. صاحب نمایشگاه پیرمرد دستفروش رو اذیت میکنه ، آرایشگر شاهین رو مسخره میکنه، مادر بچه معلولش رو آزار میده، شوهر سر زنش رو کلاه میذاره، و همینطوری بقیه آدمهای قصه پشت سر هم...
نمیفهمم اینهمه کثیف نوشتن روابط آدمهارو. بین ما بالاخره یه آدم خوب که پیدا میشه...
        

17

                ترلکوفسکی مرد منظبطی ست که خانه ای را اجاره می کند که مستاجر قبلی آن سیمون شول با پریدن از پنجره آن خانه خودکشی کرده است. ترلکوفسکی به مناسبت نقل مکان به خانه جدید دوستانش را به یک شب نشینی دعوت می کند که یکی از همسایه ها بابت ایجاد سر و صدا به او اعتراض می کند و این شروع فروپاشی روانی ترلکوفسکی است...
ترلکوفسکی انسان دائم الفکری ست که توان کنترل اضطراب خود را ندارد پس کوچکترین برخوردها ،صداها، رفتارها را تجزیه و تحلیل می کند و به نتایج غریبی می رسد ،توهمات عجیب از راه می رسند و ترس و وحشت از این توهمات او را خرد می کنند ... 
مهمترین و غم انگیزترین مسئله در مورد ترلکوفسکی از نظر من اینه که اون تنها بود و تنهاییش باعث شد که تا انتهای این فروپاشی جلو بره.
خیلی داستان رو درک کردم و خیلی دوسش داشتم.
یه تیکه از کتاب:
( به من نگاه کنید، من ارزش خشم شما را ندارم، من چیزی جز یک حیوان دست و پا چلفتی نیستم که نمی تواند جلو نشانه های پر سرو صدای متلاشی شدنش را بگیرد، پس نه وقت تان را با من تلف کنید و نه دست هایتان را با تنبیه من آلوده کنید. انتظار ندارم که دوستم داشته باشید می دانم که این غیر ممکن است، چون من موجود دوست داشتنی نیستم. اما لااقل می توانید این لطف را در حقم بکنید که برای تحقیر کردنم به کلی نادیده ام بگیرید.)
        

27

                بین القصرین روایت خانواده سید احمد عبدالجواد است مردی که در خانه به عنوان مردی سختگیر و ترسناک شناخته می شود که نه تنها دختران و همسرش که حتی اجازه خروج از خانه و تحصیل ندارند از او می ترسند پسرانش هم جرئت همکلام شدن با او را ندارند از طرفی سید احمد در جمع دوستانش که هرشب با آن ها به خوشگذرانی می پردازد به دلیل بذله گویی و روحیه شادش محبوبیت زیادی دارد.
بین القصرین اولین جلد از سه گانه نجیب محفوظ برنده ی جایزه نوبل ادبیات است. به همین دلیل اظهار نظر در مورد این اثر بهتر است بعد از خواندن هر سه جلد باشد ولی تا همین جا با داستانی رو به رو هستیم که فراز و فرود خاصی ندارد روال عادی یک زندگی در این خانواده بیان می شود . قصه از جایی که شروع می کند به شرح روزهایی که مردم مصر برای بیرون آمدن از سلطه انگلیس تلاش می کنند جذابیت بیشتری پیدا می کند که آن هم حدودا از صفحه چهارصد به بعد است . اگر کل داستان در این دوره میگذشت احتمالا با یک شاهکار طرف بودیم ولی نهایتا بین القصرین یک داستان ساده است که البته ارزش خواندن را دارد. شاید سختگیری من در مورد داستان این کتاب به دلیل علاقه ی خیلی زیادم به ادبیات عرب و توقع زیادی است که از آن دارم.
ترجمه ی کتاب و چینش کلمات در کنار هم کتاب را به یک کتاب کندخوان تبدیل کرده حداقل برای من اینطور بود که گاهی یک پاراگراف را باید دوبار میخواندم.
نظریه ی من که ممکن است طرفداری نداشته باشد این است که فکر میکنم نجیب محفوظ به شدت تحت تاثیر تولستوی بوده مخصوصا زمانی که در حال توصیف عواطف و احساسات شخصیت های کتاب است من کاملا کتاب جنگ و صلح و شیوه ی توصیف تولستوی را به خاطر می آوردم.
        

39

                طی سالهای اخیر طرفداران ژانر معمایی_جنایی از جمله خودم فرصت این رو پیدا کردن که کتابهای بیشتری از این ژانر در دسترسشون باشه فکر می کنم انتشاراتی هایی مثل نون ، کوله پشتی و آموت پیشتاز چاپ کتاب در این ژانر هستن. ولی متاسفانه به نظر میاد از اینکه علاقه به کتاب های معمایی در حال افزایش هست داره سواستفاده میشه و شاهد ترجمه و چاپ کتاب هایی هستیم که سطح پایینی داره از این نظر که نه شکل نگارش جذابی دارن و نه هیجانی که اصلی ترین مسئله ست در این دست کتاب ها و این فراوانی افسار گسیخته در چاپ کتاب های جنایی_معمایی باعث کاهش سطح سلیقه خواننده ها میشه.
کتاب بازی دروغ جزو این دسته قرار می گیره.
داستان هیجانی نداره و نویسنده می خواد به زور هیجان وارد کنه اونم چطوری؟
به این شکل که شخصیت ها مدام میخوان حرفی رو بزنن که تو گلوشون گیر میکنه مدام جمله رو شروع میکنن و مدام  رها میکنن طرف مقابلشون ازش میپرسه بگو و اون مدام یه کلمه میگه و مکث میکنه وقتی اینطوری جون به سر میکنه خواننده رو حرفش رو کامل میگه و ما میفهمیم چه حرف ساده ای بوده . 
انقدر که ایسا مدام میخواست حرف بزنه و مدام میگفت گلوم درد گرفت، یه چیز تیز تو گلومه و از این حرفا من فکر کردم این حتما سرطان حنجره داره کاش یه آزمایش میداد. و تمام تعلیق هایی که در داستان ایجاد کرده همینقدر دم دستی و پوچ بود.
جمله فریا بیدار شد و شروع به جیغ کشیدن کرد رو اگه از متن حذف میکردی حداقل پنجاه صفحه از کتاب کم میشد انقدر که این بچه تو کتاب جیغ کشید من سرسام گرفتم.
شیوه نوشتن خیلی سطح پایینه و اگر بخوام منظورم رو برسونم در حد رمان های عامه پسند ایرانی که یه مدت تو اینترنت پخش شده بود و خوندنش مد شده بود، هست.

        

24

                کتاب با این جمله شروع می شه " سه ساعت از ورود هیل به برایتون می گذشت و از همان اول می دانست می خواهند او را بکشند"
هیل به دنبال اینه که شخصی را پیدا کنه تا در کنارش باشه برای اینکه شاهد او باشه با آیدا که زن میانسال زیبا و شادی است آشنا می شه و قرار می شه آن روز را با هم بگذرانند ولی وقتی برای چند دقیقه آیدا اون رو تنها می گذاره اتفاقی که نباید می افته. آیدا بعد از اطلاع از مرگ هیل می خواهد راز مرگ او را کشف کند. قاتل هیل پسر هفده ساله ای است که بعد از کودکی بدی که پشت سر گذاشته در دنیای شر غوطه ور است و حتی زمان هایی که احساسات می خواهد در او خودی نشان بده جلوی اون رو می گیره . پسر بعد از این قتل درگیر پاک کردن رد شاهد هایی می شه که ممکنه برای او دردسر درست کنند به همین خاطر وارد رابطه با دختری به نام رز می شه که با وجود ضمیر پاکش آنقدر عاشق پسر می شه که می پذیره با او تا نهایت تاریکی بره. 
آیدا برای اثبات اینکه هیل به قتل رسیده سرنخ هایی پیدا می کنه ولی ما هیچ وقت نمی فهمیم که این سرنخ ها از کجا اومده فقط اینکه مدام تکرار می کنه آشناهای زیادی داره ولی ما هیچ کجای این قصه ردی از آشناهای او نمی بینیم. به طور اتفاقی همه ی پازل های داستان سر راه او قرار می گیره کاملا اتفاقی و بدون اینکه منطقی به ما نشان بده. از طرف دیگه کتاب درگیر سانسور وحشتناکیه . گفتگویی شکل می گیره که گفته های یک طرف حذف شده یا از واقعه ای در قصه صحبت می شه که در صفحات قبل نشانی از اون نبود خواننده با این سوال مواجه می شه که الآن صحبت از چیه؟ من فکر می کنم اگر مترجم مجبور به سانسور هم شده باید سانسور ها را نامحسوس تر انجام بده نه انقدر واضح انگار که بگه همین است که هست. 
در نهایت پیشنهاد خوندن کتاب رو نمی دم و خودم هم در جریان خوندن بارها می خواستم رهاش کنم .
        

20

                داستان یک شهر داستان یک تبعید است، در این داستان که به نوعی ادامه ی داستان همسایه هاست ما با خالدی منفعل طرف هستیم که بر خلاف همسایه ها از مبارزه او برای آرمان هایش خبری نیست بلکه در رخوت و سکوت‌ در حال گذراندن دوران تبعیدش در بندری گرم‌ که همه چیز در آن به حالت سکون قرار دارد است . ریتم زندگی در این داستان به شدت کند است و با اتفاقات بی تغییر مواجه هستیم رفت و آمد های مداوم به قهوه خانه پشته، قهوه خانه انور مشهدی، نانوایی علی دادی ، سیگار کشیدن ها و نوشیدن های مکرر . ولی قدرت داستان به همین کندی آن است در واقع احمد محمود شما را مجبور می کند پای قصه اش بنشینید  و در این اتفاقات مشابه است که تصویر بندر لنگه برای مخاطب شکل می‌گیرد .
اما تنها نکته منفی که در قصه وجود دارد در فصل هایی است که خالد در حال روایت روزهای حدفاصل لو رفتن افسران تا تبعیدش به بندر لنگه است و آن هم در جایی است که خالد را وقتی به بازداشتگاه های مختلف میبرند او از درز و شکافی که دید به بیرون دارد مثل کتیبه در یا سوراخ کلید شاهد تمام جزئیات است و آنقدر وسعت دید برای او زیاد است که به حالت گافی در قصه به وجود می آید که خواننده از خود سوال می پرسد مگر از یک سوراخ کوچک چقدر زاویه دید می توان داشت که ریز و درشتی اتفاقات و حتی جزئیات صورت تمام افرادی که در آن پادگان ها و بازداشتگاه ها حضور دارند را بتوان به تصویر کشید ، این مسئله آنقدر زیاد در داستان اتفاق می افتد که به قولی به نظر می رسد که خالد نه از سوراخ کلید در، بلکه از برج دیده بانی برای ما همه چیز را روایت می کند.
        

28

                رمان تعمیرکار روایت مردی یهودی به نام یاکوف است که در جهت دستیابی به محاکمه ای عادلانه هرگونه تحقیر و شکنجه ای را تحمل می کند و در ازای آزادی حاضر به اقرار به گناه نمی شود حتی وقتی به او پیشنهاد عفو می دهند حاضر نمی شود به عنوان یک گناهکار مشمول بخشش شود و ترجیح می دهد در همان وضع بماند تا از او رفع اتهام شود. یاکوف که بعد از خیانت و فرار همسرش برای دستیابی به زندگی بهتر دهکده خود را ترک می کند پس از اقامت در محله ممنوعه برای یهودیان به اتهام قتل کودکی مسیحی دستگیر می شود. یاکوف که در ابتدای کتاب معتقد است از سیاست هیچ نمی‌داند و فرد سیاسی نیست بعد از تحمل رنجی که در زندان متحمل شده تبدیل به انسان دیگری می شود که معتقد است انسان غیر سیاسی وجود ندارد و تعریف او از آزادی دستخوش تغییر می شود و به این نتیجه می رسد آزادی او باید به درد بقیه هم بخورد آن وقت است که این آزادی مهم است. از نظر او تاریخ برای رخدادهایش به دنبال افراد مناسب می گردد و بعد از شنیدن تاریخچه اتهامی که اصرار به نسبت دادن آن به او دارند از زبان وکیلش تصمیم می گیرد نقش خود را در تاریخ ایفا کند.
        

24

باشگاه‌ها

نمایش همه

باشگاه کارآگاهان

539 عضو

معمای آقای ریپلی (به ضمیمه مختصری درباره نویسنده ونوشته هایش)

دورۀ فعال

محاکات

229 عضو

سوء تفاهم

دورۀ فعال

کانون اندیشه

46 عضو

خون خدا

دورۀ فعال

فعالیت‌ها

3

از کریستال، همین یکی را خوانده‌ام. اصلا نمی‌دانم چیز دیگری هم از او ترجمه شده یا نه، ولی همین یکی را هم که خواندم مثل آن می‌مانْد که انگار خیلی وقت است کریستال را می‌شناسم. از بس که صادقانه، بعضی چیزها که تابو به نظر می‌آمد را آشنایی زدایی می‌کرد. انگار یک نفر پیدا شده بود که برای آنچه در ذهن داشتم، ادبیات تولید می‌کرد.

در یکی از بخش‌ها تحت عنوان "لذت‌های گناه‌آلود" به طرز طنّازانه‌ای از علاقه به رمان‌های ژانر می‌گوید و خواندن کارهای کانن دویل و آگاتا کریستی را قبح‌زدایی می‌کند. راستش من هم عاشق شرلوک هستم و بسیاری از آثار آرتور کانن دویل را جویده‌ام.

یادم می‌آید که روزی با دوستان از جایی برمیگشتیم. در راه، یکی از آن طفلی‌ها همین کتابِ "فقط روزهایی که می‌نویسم" را در دست گرفته بود و گه‌گداری راجع به آن صحبت می‌کرد؛ از عمد خیلی شور نمی‌گرفت که ضایع نباشد امّا می‌فهميدم که تحت تاثیر کتاب قرار گرفته، و دوست دارد من هم نگاهی به آن بیاندازم.

واقعا دوست نداشتم کتاب را بگیرم. چندیدن کتاب در صف انتظار داشتم برای خواندن. ولی در رودربایستی گرفتم. نصف شب با خودم گفتم «حالا که کتاب را گرفتم؛ حداقل یک نگاهی به آن بیاندازم». شروع که کردم، یک نفس تا آخر خواندم. چند بار دیگر هم به بعضی قسمت‌هایش رجوع کردم.

خلاصه این معرفی ملال آور، شد مقدمه‌ی آشنایی من با کریستال، نشر اطراف، جستار و ناداستان. اصلا باب جدیدی برویم گشود و برکات فراوانی حاصلم شد :)
            از کریستال، همین یکی را خوانده‌ام. اصلا نمی‌دانم چیز دیگری هم از او ترجمه شده یا نه، ولی همین یکی را هم که خواندم مثل آن می‌مانْد که انگار خیلی وقت است کریستال را می‌شناسم. از بس که صادقانه، بعضی چیزها که تابو به نظر می‌آمد را آشنایی زدایی می‌کرد. انگار یک نفر پیدا شده بود که برای آنچه در ذهن داشتم، ادبیات تولید می‌کرد.

در یکی از بخش‌ها تحت عنوان "لذت‌های گناه‌آلود" به طرز طنّازانه‌ای از علاقه به رمان‌های ژانر می‌گوید و خواندن کارهای کانن دویل و آگاتا کریستی را قبح‌زدایی می‌کند. راستش من هم عاشق شرلوک هستم و بسیاری از آثار آرتور کانن دویل را جویده‌ام.

یادم می‌آید که روزی با دوستان از جایی برمیگشتیم. در راه، یکی از آن طفلی‌ها همین کتابِ "فقط روزهایی که می‌نویسم" را در دست گرفته بود و گه‌گداری راجع به آن صحبت می‌کرد؛ از عمد خیلی شور نمی‌گرفت که ضایع نباشد امّا می‌فهميدم که تحت تاثیر کتاب قرار گرفته، و دوست دارد من هم نگاهی به آن بیاندازم.

واقعا دوست نداشتم کتاب را بگیرم. چندیدن کتاب در صف انتظار داشتم برای خواندن. ولی در رودربایستی گرفتم. نصف شب با خودم گفتم «حالا که کتاب را گرفتم؛ حداقل یک نگاهی به آن بیاندازم». شروع که کردم، یک نفس تا آخر خواندم. چند بار دیگر هم به بعضی قسمت‌هایش رجوع کردم.

خلاصه این معرفی ملال آور، شد مقدمه‌ی آشنایی من با کریستال، نشر اطراف، جستار و ناداستان. اصلا باب جدیدی برویم گشود و برکات فراوانی حاصلم شد :)


          

33

                واقعا الان این چند تا دونه فکت‌تاریخی مشهور و روایت بدون جزئیات از حکومت زند و افشار به چه درد چه کسی می‌خوره؟؟

یه دوتا دونه خبر تاریخی رو می‌چینی کنار هم بعد‌ش دوباره همون حرف‌هایی که از پیش اثبات شده گرفتی رو قالبِ تاریخ می‌کنی؟
اصلا یه جوری دارم گارد می‌گیرم نسبت به این کتاب که خیلی محتمله اصلا به عنوان "ادب از که آموختی از محقق ضعیف" کتاب رو برم تدریس کنم. والا😒
        

12

            این یک مرور مفید است! 

0) قبلا به این کتاب 4ستاره داده بودم، اما در بازخوانیِ اخیر، اندکی عیار کتاب برایم کم شد که مشکل از کتاب نبود، من نسبت به این دسته از «متن‌های مفید» بد بین شده ام. اما مطالعۀ این کتاب رو واقعا، واقعا پیشنهاد می‌کنم. البته قبلش بهتره اندکی با اصول تفکر انتقادی و اینا آشنا باشید.
البته به قولِ کاوه لاجوردی، بیشتر از این کتاب‌ها و دوره‌های تفکر انتقادی، این خواندن یکسری متن استخوان‌دار و کلنجار رفتن با استدلال‌های ذهن‌های بزرگ است که «تفکر انتقادیِ» ریشه‌دار را در ذهن یک نفر می‌سازد. البته من برخلاف کاوه‌خان لاجوردی، خواندن و دوره‌های تفکر انتقادی را اینجوری هم بلااستفاده نمی‌دانم.

1) سعی می‌کنم در این مرور، برخی موارد اساسی و مهم کتاب را شرح بدهم. قبل از شروع هم بگم که اگر این سری تفکر انتقادیِ نشر اختران را نخوانده اید، حتما یک نگاهی بهشون داشته باشید که واقعا سری کتاب‌های خوبی است. اگر در فضای مجازی «دکتر اکبر سلطانی» را هم دنبال کنید. خیلی از مفاهیم تفکر انتقادی را در کلیپ‌های کوتاه و با مثال‌های واضح توضیح می‌دهند.

2) خیلی ساده این کتاب سعی می‌کند جایی خاص را در میانِ دیگر نوشته‌های «روش مطالعه» به خودش اختصاص بدهد. معمولا در متون یا دوره‌های آموزشیِ روش مطالعه، یکسری پیشنهاد عملی مانند: تقسیم دوره‌های مطالعه به زمان‌های 45یا60 دقیقه‌ای، کم کردن حواس‌پرتی‌ها به منظور افزایش تمرکز، دور کردن تلفن همراه از میز مطالعه، خسته نبودن موقع مطالعه، کنترل خوراک برای وضعیت بهتر ذهنی برای مطالعه و پیشنهادهایی از این دست، به مخاطب ارائه می‌شود. قطعا دانستن و رعایت کردن این پیشنهادها مفید است، اما تلاش برای «فهم متن» و نکات اساسی آن معمولا کمتر در این متون مورد بررسی است. این کتاب در همین‌جا وارد کار می‌شود و این پیشنهادهای عملیِ مطالعه را مورد توجه قرار نمی‌دهد و بجای آن به «فهم متن با توجه به اصول تفکر انتقادی» می‌پردازد. کلا فهم متن یک مسئلۀ اندیشه‌ای اساسی و متفکرانِ بزرگی در تاریخ، در منجلاب این کلان مسئلۀ «فهم متن» گیر کرده اند، اما این کتاب خیلی خود را درگیر مسائل فلسفی نمی‌کند و سعی می‌کند به صورتی کاربردی و مفید با فهم متن مواجه شود.

3) از اینجا وارد متن کتاب می‌شویم:
کتاب یک بخش نظری دارد که در آن اصول فهم متن را شرح می‌دهد. نیمۀ دوم کتاب یک بخش عملی دارد که 8متن را در خود دارد که خواننده با خواندن آنها بتواند به داوری خود بپردازد که آیا توانسته است مفاد کتاب را در عمق جان درک کند یا خیر.
در بخش نظری و در کل کتاب، پیش‌فرض نویسنده‌های کتاب این است که: «خوانندۀ اهل مطالعه، باری به هرجهت کتابی را مطالعه نمی‌کند» بلکه هدفمند به مطالعه می‌پردازد. گاهی مطالعه برای فهم مطالب درسی است، گاهی برای کسب لذت ادبی است، گاهی برای تمدد اعصاب است، گاهی برای درک اطلاعات است، گاهی برای چالش فکری است و کلی هدفِ دیگر. پس از کتاب که می‌خواهد راهکارهایی برای «دقیق‌خواندن» ارائه دهد، فرض می‌گیرد با مخاطب جدی طرف است. پس لطفا موقع مطالعه جدی باشید :))
رویکرد اساسیِ نویسنده‌ها در کتاب این است که وقتی ما موقع مطالعه، کلمات را معنا می‌کنیم و سعی می‌کنیم متن را بفهمیم، گویی داریم همان‌کاری را که نویسنده پیش از ما انجام داده است را، دوباره انجام می‌دهیم. پس اینجا یکی از اصلی‌ترین دوگانه‌های فهم متن که دوگانۀ نویسنده/خواننده است مشخص می‌شود. یکی از مسائل اصلی در این دوگانه این است که آیا وظیفۀ خواننده این است که «منظور نویسنده» را درک کند، یا بازسازی اثر برای فهم خود را اصل قرار دهد؟ به بیانی دیگر، مقصودِ نویسنده از متن اصل است، یا برداشت خواننده که احتمالا متفاوت با نویسنده است؟ مولفین این کتاب موضع اول را دارد که «ما به طور کلی متنی را می‌خوانیم تا منظور نویسنده را بفهمیم». خودِ این ادعا به تاریخ نوشتن در جهان محل مجادله بوده است و در هرمنوتیک مدرن (خیلی ساده علم فهم و تاویل متن) حداقل دو سنگر متخاصم در این موضوع موجود است. 
- پس بر اساس حرف نویسنده‌های این کتاب، «فهم مقصودِ نویسنده، رکن اساسیِ مطالعه است».
یکی از موارد مورد تاکید نویسنده‌ها این است که: «نحوه مواجه و مطالعه هر اثر، وابسته به شرایط آن متن و انتظار ما از آن متن است». به نظرم این مورد بسیار اساسی است. خیلی ساده است که مطالعۀ یک رمان فانتزی مانند هری‌پاتر یا حتی یک رمان کلاسیک، بسیار روان‌تر است تا خواندن یک متنِ فلسفی سخت که پیر و جوان را صلابه می‌کشد. در کنار این، همان رمان کلاسیک، برای کسی که به صورت تخصصی ادبیات کلاسیک را مطالعه می‌کند، با منی که از سر تفریح مطالعه می‌کنم از زمین تا آسمان تفاوت دارد. آن متخصص به کلمه به کلمه، جمله به جمله کتاب حساس است تا بتواند تمام لایه‌های متن را درک کند، اما من به سرعت می‌خوانم تا حسِ کلی و لذت ادبی اثر را درک کنم. 
- پس یک اصلِ مهم: «نحوۀ مواجه با یک متن را، شرایط آن متن و انتظار ما از سطح مطالعه می‌سازد» و نباید با تمام متون به یکسان برخورد کرد.
پس از این نویسنده‌ها به سراغِ «نقشۀ دانش» هر نوشته و متن می‌روند. هر نوشته‌ای در مرکزِ معناییِ خود یکسری «انگاره/انگاره‌های اولیه» دارد که «انگاره‌های ثانویه» به نحوی از آنها خارج شده است و با یکسری «انگارۀ پیرامونی» حمایت می‌شود. پس باید برای فهم یک اثر سعی کنیم به عبور و مرور میان این انگاره‌ها، «نظام/نقشۀ دانش» هر متن را واکاوی کنیم. در کنار این، هر نوشته در جایی میانِ رشته‌های مختلف و مفاهیم مختلف قرار دارد. تشکیل «درختِ دانش» و روابط متقابل علوم هم راهی دیگر برای شناخت بهتر نقشۀ دانش هر اثر است. 
- پس باید به «نقشۀ دانش هر اثر حساس باشیم»
در کنار این نویسنده‌ها تلاش می‌کنند علیه «ذهن منفعل یا تاثیرپذیرانه» گارد بگیرند و در اهمیت «ذهن اندیشمند» در مواجه با متن سخن بگویند. خلاصه اینکه، در قریب به اتفاق موارد، نویسندۀ یک کتاب خود را در موضعی بالاتر از خواننده می‌داند و در کنار اینکه به صورت ناخودآگاه این نگاه از بالا به پایین در اغلب متون پیداست، خواننده نیز خود را مقهور نویسنده می‌پندارد و صرفا به تداعی برداشت‌های نویسنده می‌پردازد و نمی‌تواند بین خودش و متنِ نویسنده فاصله‌ای تشکیل دهد.
- خیلی ساده و یک خطی: «خود را مقهور نویسنده نکنید و منتقدانه زیستِ مطالعاتی داشته باشید»
یکی از مفاهیم مورد اشارۀ مورد اشارۀ نویسنده‌ها، «مواجۀ دیالوگی با متن است». به بیانِ کتاب «ذهن اندیشمند (همان ذهن منتقد که مقهور نویسنده نیست) با تفکر نویسنده یک رابطۀ دوسویه دارد».
در ادامه نویسنده‌ها 5مرحله برای مواجه با متن را ردیف می‌کنند:
1- نقل به معنا کردن جملات متن: در این مرحله جملات کتاب را سعی کنید «به زبان خودتان» نقل به معنا کنید. این مرحله بسیار مهم است چون تلاشی است برای اینکه متفکرانه و غیرپیروانه با متن مواجه بشید و به نوعی، «متن را از آن خود کنید».
2- واضح‌سازیِ تز مطرح شده در یک پاراگراف: پاراگراف‌بندی،  منطق خود را دارد. هر پاراگراف (البته اگر نویسنده حرفه‌ای باشد و با تمرکز متن نوشته باشد) یک تز اساسی دارد. خیلی ساده، هر پاراگراف یک موضوع اصلی دارد که در ابتدای پاراگراف به صورت مقدماتی آن موضوع شرح داده می‌شود و در مرحله بعد در «بدنۀ پاراگراف» به شرح و تفصیل، دفاع و استدلال‌آوری می‌پردازد و معمولا در آخر هم به جمع‌بندی تز می‌پردازد نویسنده. پس خواننده باید سعی کند با «مهندسی معکوس» کردن لب مطلب یا همان «تز» هر پاراگراف را بفهمد.
3- واکاویِ منطق متن: یکی از معلمین مدرسه، همیشه به ما می‌گفت که: تمرکز کردن روی فهرست یک کتاب/رساله بسیار مهم است (البته کتابی که درست فهرست‌نویسی شده باشد) چون با نگاه به فهرست می‌توان به نوعی به منطق تفکر نویسنده رسید. خیلی ساده، گویی فهرست، یک اسنپ‌شات/تصویر از دور،  از شمایل تحقیق یک نویسنده است. در کنار اینها، هر متن حاصل تفکر نویسنده است و هرتفکری را می‌توان از لحاظ ساختار منطقی مورد بررسی قرار داد. 
4- بررسیِ منطق متن: پس از آنکه سعی کردید منطق متن را واکاوی کنید، سعی کنید به بررسی آن بپردازید. یعنی چقدر منطق نوشته، سازگار و موجه و درست است. نکتۀ مهم اینجا این است که اول باید سعی کنید به واکاوی منظق متن بپردازید و بعد به نقد و بررسی آن. چپکی نَری حسن کچل؟
5- اندیشیدن از منظر نویسنده: در این مرحله باید سعی کنید بفهمید که چرا نویسنده این متن را اینگونه نوشته و سعی کنید از منظر نویسنده ضرورت نگارش متن را بفهمید. البته اینجا همان زاویۀ اصلیِ من با کتاب مشخص می‌شود. 

در ادامه نویسنده به بررسی تکنیک‌های مطالعه مثل روش‌های پاراگراف‌خوانی، مواجه با متن درسی، مواجه با متن روزنامه‌ای و خبری، خواندن سرمقاله و... می‌پردازد که از حوصلهِ این خلاصه‌نویسی به خارج است.

نویسنده‌ها با تاکید بر این نکته که «خواندنِ یک متن، یک بده‌بستان بین خواننده و متن است» در ضرورت نشانه‌گذاری در متن و کتاب می‌گویند. این مورد برای خودِ من بسیار اساسی است چون باور دارم و دوست دارم از «ذهن خودم ردی برجای بگذارم» که بعدها متوجه شوم که چه مسیری را طی کرده ام.

پس از اینها نویسنده‌های این کتاب، اهداف مختلف از مطالعه را شرح می‌دهند. اهدافی مانند:
+ خواندن به منظور آموختن
+ خواندن به منظور فهم نظام‌های فکری
+خواندن در چارچوب رشته‌های درسی

4) از صفحۀ 40 کتاب تا انتها نیز بخش عملی است که با اینکه نقدهایی جدی به بخش از کتاب دارم (مربوط به همان «فهم عینی و گویی واحدِ نویسنده‌ها از معنای یک متن است») اما برای راه افتادن برخورد درست با متن بسیار عالی است.


دیگه سعی کردم امهات مباحث این کتاب رو اینجا بنویسم و قطعا خواندن خودِ کتاب که شرح و تفصیل و نمودار و اینا داره، خیلی مفید خواهد بود براتون.
          

13

            اشْهَدُ اَنّکَ اَنْتَ اَوَّلَ مَظْلُوم ، وَ اَوَّلُ مَنْ غُصِبَ حَقُّهُ❤️‍🩹

به راستی حسین(ع) را چرا کشتند؟
سوالی است که سال‌هاست در پی جواب آن می‌گردیم..
ولی هیچ جوابی این تلاطم را آرام نمی‌کند!

"واقعه‌ی کربلا، میوه‌ی درختی است که پس از پیامبر کاشته شد، در صفین قد برافراشت، شاخه دواند و تنومند گشت..."
کتاب به روانی، سادگی و در قالب داستان، با پرداختن به شخصیت و تصمیمات سلیم بن هشام، فرزند یکی از فرماندهان با نفوذ دربار معاویه، می‌کوشد تا به ثمر نشستن این میوه را به ما نشان دهد!

سوال بعدی این است که مردم چگونه به این همه تحریف تن می‌دهند؟ 
مردمی که پیامبر را دیده اند، وصیت پیامبر را شنیده اند، طعم عدالت امیرالمؤمنین را چشیده‌اند، چگونه این همه ناعدالتی، و تحریف را می‌پذیرند؟
جواب این سوال را اباعبدالله در روز عاشورا به خوبی می‌دهند ولی کتاب به بخشی از این موضوع پرداخته است؛
برای آنکه مردم، خلفا و معاویه را به جای اهل بیت بپذیرند، باید بدلی برای اسلام به وجود آورد و آن را به جای اسلام علوی قرار داد.
 اسلام اموی جایگزین اسلام علوی!
بخش هایی از کتاب نحوه‌ی شکل گیری و به نتیجه رسیدن اسلام اموی در سرزمین شام به دست معاویه را نشان می‌دهد!

"معاویه در سرزمین شامِ تازه مسلمان، می‌توانست خودش را جانشین پیامبر جا بزند و گذشته را به نفع آینده تحریف کند، وگرنه در مکه و کوفه و مدینه همچین چیزی امکان نداشت.. "

نکته‌ی بعدی کتاب، انحراف افرادی است که زمانی در کنار پیامبر و امیرالمؤمنین حضور داشتند و در فتنه های بعدی در مقابل آنان قرار گرفتند..

"بارها دیده‌ایم که در این آوردگاه تاریخی و بی‌انتهای حق و باطل، چگونه افراد دچار انحراف شده‌اند و رنگ عوض کرده‌اند و بر اثر داشتن یک زاویۀ کوچک با حقیقتی که گاه چون خورشید روشن است و گاه پس پرده اقتضائات زمان پنهان شده، به ورطۀ گمراهی افتاده‌اند"


کتاب به مسائل مهمی از زمان خلیفه‌ی سوم، عثمان، و در سرزمین شام می‌پردازد!
از کشته شدن خلیفه سوم، برداشتن علم خون‌خواهی و درنهایت جنگ جمل تا جنگ صفین می‌پردازد و انقدر خوب همه چیز را به تصویر می‌کشد که بعید است بعد از آن اتفاقات را فراموش کنید :)
با این کتاب می‌شود، ذره ای از مظلومیت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام را درک کرد❤️‍🩹


وقتی کتاب را می‌خواندم، به این فکر افتادم که انگار تمامی اتفاقات در حال تکرار است!
چه در زمان امیرالمؤمنین و اباعبدالله، چه در زمان خودمان!
جایی در کتاب نوشته بود:
"_تاریخ انگار به تکرار نشسته است.
_نه راحیل،... تاریخ تکرار نمی‌شود، بلکه این مردان تکراری‌اند که بدون عبرت، رفتار گذشتگان را در برابر آزمون های روزگار تکرار می‌کنند"

این خودمان هستیم که انتخاب می‌کنیم از تاریخ درس بگیریم یا باز تکرارش کنیم..
حال هر نوع تکراری باشد
برای همین است که بعضی از ما به تلاطم افتاده‌ایم و فریاد می‌زنیم؛ ما به عقب بر‌نمی‌گردیم ✋
          

53

11

            شروع مطالعه ی  ادبیات ژاپن و هاروکی موراکامی برای من با این کتاب بود و احساس متفاوتی تجربه کردم.
دنبال این گشتم که سوکورو (شخصیت اصلی داستان) می‌تواند نماد چه باشد به افراد زیادی نزدیک بود.
سوکورو  فردی ریزبین، خیالپرداز اما واقع بین، شخصی که دنبال این بود که از مغزش برای ساختن( که در داستان ایستگاه های قطار بود!) استفاده کنند. وقتی فرد مناسبش را انتخاب کرد هم به دنبال ساخت آینده با او بود.
سوکورو از یه خانواده ی به ظاهر عادی و معمولی بود. همین او را به زندگی واقعی نزدیک تر میکرد چون در دنیای کتاب‌ها و فیلم ها همیشه شاهد شخصیت هایی که از خانه و خانواده فراری هستند هستیم و همیشه ابر قهرمان داستان در فضایی عجیب کودکی را می‌گذرانند . البته در دنیای واقعی هم فضاهای ناآرام کودکی بسیار زیاد است  اما احتمالا در مغز یک انسان بزرگ شده در خانه ی آرام هم کشمکش و دعوا های زیادی می‌بینیم و شاید کمتر به آن پرداخته شده بود.
 موراکامی عزیز در این داستان یک زندگی نسبتا معمولی را روایت می‌کند. این روایتگری ها که یک زندگی "عادی" میشود که "عجیب" باشد برای من تحسین برانگیز است.

موضوع غالب داستان رها شدن سوکورو بود. با یک تفاوت که اینجا زخم ها رشد نکردند بلکه تنها رویش سرپوش گذاشته شد و این به خوبی نشان می‌دهد که پیدا کردن زخم ها و یافتن مرهم اون ها رو به سمت رشد و رهایی می‌برد نه تنها وجود و حضور زخم. 
 اینجا مدت زیادی راه‌حل و رهایی ندیدیم،  فقط و فقط علامت سوال بود...

اما بی دلیل رفتن.یا رها کردن بدون توضیح از نظر من بی رحم ترین کاری است که یک موجود زنده (سالم از نظر فکری ) می‌تواند آگاهانه انجام دهد و شاید راحت ترین کار برای خداحافظی. خداحافظی بی دلیل و دردناک که یک انسان بی خبر را با کلی سوالِ بی پاسخ  تنها می‌گذارد.

و بخش بسیار هیجان انگیز برای من یافتن پاسخی که در اولین نگاهم به کتاب برایم ایجاد شد بود. یعنی عنوان کتاب . 

میترسم ادامه بدم  و داستان  آشکار شه😶‍🌫.
 در نهایت، خواندن کتاب توصیه می‌شود.
          

35

18