رؤیا

رؤیا

@Roya_Bekhradimand

18 دنبال شده

26 دنبال کننده

            سوداگر خیالم و سرمایه دار هیچ...
          

یادداشت‌ها

نمایش همه
رؤیا

رؤیا

1403/11/11

        تاراس بولبا/ آندره/ اوستاپ / آتامان / مسیحیت و کلیسا / کاتولیک و ارتدوکس / قزاق و زاپروگ / تُرک و تاتار / اوکراین و لهستان / جنگ و تعصب

کتاب داستانی از قزاقی اوکراینی به نام تاراس بولبا، با فضای حماسی و توصیفی از جنگ، اتحاد، خیانت، غرور و تعصب زیاااد بود. 
کتاب پرحجم و سنگینی نیست؛ در عین‌حال روا و خواناست.

در پیش‌گفتار کتاب نوشته شده: 
«گوگول برای نوشتن تاریخچه‌ی زندگی این قوم دلاور، به‌ویژه قزاق‌های زاپروگ  که با رشادت‌هاشان اوکراین را که سرزمین آبا اجدادی‌شان بود از لهستان که بر آنها تسلط داشت جدا کردند تا به امپراتوری روس بپیوندند و سوای قهرمان‌هایی که در داستان آورده، به مطالعه و بررسی‌های فراوانی که همگی مستند هم بودند پرداخت تا اثر جنبه تاریخی‌اش را حفظ کند و فقط داستانی حماسی زاییده ذهن خیال‌پرداز نویسنده نباشد.»

حس و نظر خودم از خوندن کتاب: 
فضای کتاب برام خیلی متفاوت بود اما دوستش داشتم و یه نفس خوندمش. مشتاقم پیشنهادش بدم اما شک دارم هرکسی باهاش ارتباط برقرار کنه؛ چون به عنوان یه داستان که تونست فضا و احساسات رو برای من بازسازی کنه برام قشنگ بود اما...
اما پذیرفتن اینکه اون حجم از قتل عام یا قانون و تعصب‌ها و تصمیمات واقعی بوده برام سخته.(باتوجه به پیش‌گفتار گزارنده که گفته متن مستند هم بوده)
من گاهی درحین خوندن کتاب جا می‌خوردم که واقعا این تصمیم تو فضای داستان کار درستیه؟
خلاصه که به چشم یه روایت تاریخی همون‌طور که بقیه دوستان نوشته‌اند، خوشایند نیست اما می‌تونه داستان قشنگی باشه.
      

2

رؤیا

رؤیا

1403/11/5

        کتابی از آقای نادر ابراهیمی 
پیشنهاد شده بود و با توصیفات خاصی از متن این کتاب مواجه شدم؛ مثل: رقص دیگری از واژگان ـ سلسله‌ای از توصیفات ـ قلم فوق‌العاده قوی و... .
 کنجکاو شدم بخونم و خوندمش. گیرا بود و به‌شدت قوه‌ی خیال من رو به‌کار می‌گرفت؛ و فقط همین. من جنس لطیف جمله‌های کتاب رو خیلی دوست داشتم.

راوی از عشق بچگی خودش به اسم هلیا میگه، اون روزها رو مرور می‌کنه؛ و با حال و روز الان خودش مقایسه می‌کنه (عاشقانه، غمناک و متفکرانه). متن کتاب به شکل داستان و رمان نیست. می‌تونم بگم ابتدا و انتها هم نداره! انگار همه وقایعی که راوی در گذر زمان تجربه و احساس کرده، با قلم خاص آقای ابراهیمی با یک عالمه ترکیب اضافی و وصفی به هم پیوند خورده و بیان شده. 
میشه به عنوان یک اثر ادبی بهش نگاه کرد. کتاب خاصی بود. 
 یک ستاره کمتر دادم چون روند کتاب برام مبهم بود (شاید هم من متوجه سیر موضوع نبودم).

ـــ
بریده‌هایی از کتاب:

🔹من از دوست‌داشتن، فقط لحظه‌ها را می‌خواستم. آن لحظه‌یی که تو را به نام می‌نامیدم.

🔹باید که در گلدانِ کوچکِ دیدگانِ تو باغ بی‌پایانِ «هرگز از یاد نخواهم‌برد» برویَد.

🔹من هرگز نخواستم از عشق افسانه‌یی بیافرینم؛ باور کن! من می‌خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم ـ کودکانه و ساده و روستایی.

🔹بر اسب‌های تیزپای اندیشه‌هایمان می‌نشستیم و به دریا و به آسمان و به دشت‌های از تَفِ آفتاب‌سوخته‌ی بی‌کران می‌گریختیم.

🔹من لبریز از گفتنم نه از نوشتن. باید که اینجا روبه‌روی من بنشینی و گوش کنی.

🔹ما هرگز از آنچه نمی‌دانستیم و از کسانی که نمی‌شناختیم ترسی نداشتیم. ترس، سوغاتِ آشنایی‌هاست.

🔹نفرین پیام‌آور درماندگی‌ست و دشنام برای او برادری‌ست حقیر...

🔹بیاموز که مَحَبَّت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه‌های کینه‌توز، از میان لحظه‌های سلطه‌ی دیگران، بگذرانی.

🔹در تالارِ بزرگِ هر ندامت، ازدست‌رفته‌ها و به‌دست‌نیامده‌ها در کنار هم می‌رقصند.
      

1

رؤیا

رؤیا

1403/5/25

        به عبارتی آنی شرلی در فورویندز

اگه خیلی حساس باشید، می‌تونه اسپویل باشه🧐
آنی خانه رؤیاهاشو با چاشنی عشق مهیا کرد، دوستی‌های جدیدی شکل داد و مادر بودن رو تجربه کرد. شخصیت‌پردازی‌های خانم لوسی مثل همیشه عالی بود. 
تو این کتاب داستان با روند نسبتا یکنواختی ادامه پیدا کرده. تو ذهن من آنیِ اینجا، با آنیِ کتاب اول و دوم خیلی فرق داشت؛ به طوری‌که می‌تونست آدم متفاوتی به‌نظر بیاد. احتمالا اینکه پایان این کتاب مثل بقیه کتاب‌ها با برگشتن به گرین گیبلز تموم نشد بی‌تاثیر نبوده. اما آنی همچنان شخصیت دوست داشتنی و محبوب خودش رو حفظ کرده.

شخصیت‌های پررنگ کتاب:
دکتر بلایت - دوشیزه کورنیلیا - مارشال الیوت - کاپیتان جیم بوید - لسلی - دیک مور - اوئن فورد - جویس - جیمزمتیو

از کتاب:

طبیعت بشر، هرگز به‌اجبار تن به سازگاری نمی‌دهد.
------

خدا را شکر می‌توانیم دوستانمان را خودمان انتخاب کنیم، ولی بستگانمان را باید همانطور که هستند قبول کنیم و امیدواریم باشیم که آدم تبهکاری بینشان پیدا نشود.
------

گاهی احساس می‌کنم خدا از حرف‌های ما خنده‌اش می‌گیرد، خب ما آدمیزادیم و ادعای خدایی نداریم و همه چیز را نمی‌دانیم.
------

راستش من با ایمانم به دنیا آمده ام؛ بنابراین هیچ‌وقت لطمه‌ای به آن وارد نمی‌شود. جدای از آن به خوب بودن خدا هم شک ندارم.
------

دلیلی برای سرزنش کردن وجود نداشت... هر پیشنهادی بی‌فایده بود. دلسوزی با هر شدتی در مقابل اندوه عظیم این مرد، حقیر جلوه می‌کرد.
------

گویی وقتی دردی جانکاه در روح جای می‌گرفت، سایر احساسات انسانی کنار می‌رفتند. 
------

آنی! عزیزم! خداوند واقعا لطف می‌کند که همه‌ی دعاهای ما را اجابت نمی‌کند.
------

ولی تحسین کردن با عشق ورزیدن فرق داشت.
------
      

1

رؤیا

رؤیا

1403/4/27

        ویندی پاپلرز (Windy poplars) : سپیدارهای رقصان در باد
❌احتمالا اسپویل چون کلیت روند داستان لو می‌ره ❌

سه سال زندگی آنه در سامرساید و زندگی در ویندی پاپلرز. 
به اندازه تمام این سه سال، آنه پای درد دل همه نشست، از راز همه خبردار شد و مشکل همه رو حل کرد! همه‌چی هم به خیر و خوشی تموم شد!
این جلد پر از داستان‌ها و ماجراهای متعدد با افراد متفاوت بود. بخش قابل‌توجهی از کتاب در قالب نامه‌های آنه به محبوبش نوشته شده بود.
به اندازه جلدهای قبلی بهم نچسبید! گسستگی‌ای در روند کتاب بود که باعث میشد نتونم یه نفس کتاب رو سر بکشم و کم کم پیش رفت. اواسط کتاب از این قضیه شاکی بودم. با این حال، الان که خوندنش تموم شده میتونم بگم که دوستش داشتم.
شخصیت‌ها خیلی متعدد بودند اما افراد موثرتر در روند کتاب شامل: الیزابت، ربکا دیو، کترین بروک، پرینگل‌ها ازجمله جین پرینگل، خاله شاتی، خاله کیت و گیلبرت بودند.

🔸از کتاب:

اصلا دوست ندارم کتابی را که عاشقشم، امانت بدهم...
چون به‌نظر می‌آید هیچ‌وقت مثل اولش برنمی‌گردد...
______________

برای کسی که عاشقش کنارش است، فقر هیچ مفهومی ندارد.

پ.ن: البته من قبول ندارم🙄
_____________

گوشه و کنایه شنیدن از زبان یک شخص تنها سلاحی بود که آنی از روبه‌رو شدن با آن وحشت داشت. این اسلحه، همیشه به او آسیب می‌رساند و چنان جراحت عمیقی به روحش وارد می‌کرد که تا ماه‌ها التیام نمی‌یافت.
_____________

هیچ راهی برای کمک‌کردن به او وجود ندارد؛ چون نمی‌خواهد کسی کمکش کند.
_____________

شاید در جیب‌هایش چیز زیادی نداشت، ولی مغزش پر بود.
_____________
دلم برایت می‌سوزد؛ چون همه‌ی درها را به روی زندگی بسته‌ای... و حالا زندگی هم کم‌کم درهایش را به روی تو می‌بندد.
_____________

      

4

رؤیا

رؤیا

1403/4/21

        این کتاب رو با اشتیاق بیشتری خوندم(نسبت به دو جلد قبلی).
هفت سال بعد از ورود به گرین‌گیبلز، آنه دانشگاه رو تجربه می‌کنه. کینگزپورت، ردموند و خانه‌ی پتی درطول ۴ سال برای آنه خاطرات قشنگی می‌سازه. 
شیوه‌ی درخواست خواستگار‌ها و جواب‌های آنه که به قول خودش مضحک یا دردناک بودند و با رؤیاها و خیالاتش تفاوت زیادی داشتند هم، نُقل کتاب شده.

شخصیت‌های این جلد: استلا، پریسیلا، فیلیپا گوردن، جونس بلیک، خاله جیمزینا، روبی گیلیس، داینا، فرد،  گیلبرت، آقای هریسون، دیوی و دورا 

از کتاب:

دیوی:«اگر دلت نخواهد، مجبور نیستی. تو بزرگ شده‌ای. من وقتی بزرگ شوم دیگر هیچ‌کدام از کارهایی را که دوست ندارم، نمی‌کنم.»
آنه:«ولی دیوی! کم‌کم می‌فهمی که در تمام عمرت مجبوری کارهایی را که دوست نداری، انجام بدهی.»
_______________

_ چندسال پیش خانم استیسی به من گفت که وقتی بیست‌ساله بشوم شخصیتم، چه خوب و چه بد، دیگر شکل گرفته. ولی حالا می‌بینم شخصیتم آن‌طور مه باید نشده؛ چون پر از عیب و ایراد است.
+ مال همه همین‌طور است. مال من از صد جا ترک خورده. احتمالاً منظور خانم استیسی شما این بوده که وقتی بیست‌ساله شوی، شخصیتت مسیر مشخصی را برای پیشروی انتخاب کرده و از آن به بعد در همان جهت جلو می‌رود. نگران نباش آنی! اگر وظایفت را درقبال خدا، اطرافیانت و خودت درست انجام بدهی، همه‌چیز یه خوبی پیش می‌رود. این عقیده من است و همیشه هم درست از آب درآمده‌.
______________

او می‌گفت حتی اگر نمی‌توانی روشنایی یک چراغ الکتریکی را داشته باشی، حداقل به اندازه یک شمع نور بده.
______________

_ ولی نمی‌دانم برای زندگی چطور آدمی است! تا با یک نفر زیر یک سقف نروی اخلاقش دستت نمی‌آید.
_______________
      

5

رؤیا

رؤیا

1403/4/17

        چگونه کمالگرا نباشیم؟ یا به عبارتی، چگونه به فردی معمول‌گرا تبدیل شویم؟
در روند کتاب، خواننده ابتدا متوجه چیستی کمال‌گرایی و فرق دیدگاه افراد کمال‌گرا با افراد معمول‌گرا میشه، به دلایل بعضی ناکامی‌ها و اهمال‌کاری‌ها پی می‌بره و بعد راهکارهایی برای هر دیدگاه و ریزمشکل دریافت می‌کنه.
مثال‌ها ملموس و قابل درک هستند. متن کتاب سنگین نیست و اتفاقا روان و قابل فهم بیان و ترجمه شده.

🔸نظر شخصیم
برای من کتاب مفیدی بود. تاثیرش رو در زندگیم دیدم و بهم کمک کرد.🌈✨
برای خوندنش عجله نکردم و هر بار صفحه به صفحه دریافتش کردم. اواخر کتاب که تصمیم گرفتم زودتر تمومش کنم، متوجه شدم که تاثیر کمتری ازش گرفتم! فکر می‌کنم روش درستِ خوندن این کتاب برای من، کم کم مزه مزه کردنش بود. 
من تقریبا کل کتاب رو هایلایت کردم😅 و حتما بارها خوندنش رو تکرار و مرور خواهم‌کرد.

به افراد کمال‌گرا پیشنهاد میشه👌🏻
امیدوارم بتونید باهاش ارتباط بگیرید و استفاده کنید.

🔸یک نکته
شاید برای شما هم به پایان بردن کتاب طول بکشه. تصور می‌کنم فقط راهکارخوندن برای برطرف کردن کمال‌گرایی کافی نیست و مسیرِ تفکر و ذهن باید کم کم اصلاح بشه. شاید به همین دلیل توصیه من اینه که درصورت کند پیش رفتن کتاب، ازش دست نکشید و ادامه بدید.(مگه اینکه به نظرتون کتاب مفید و خوبی نیومده باشه)
      

23

رؤیا

رؤیا

1403/4/17

        در کتاب دوم، آنه در اونلی به شغل شرافتمندانه‌اش می‌پردازد. ماجراها یکی پس از دیگری اتفاق می‌افتند و آنه فاصله ۱۶ تا ۱۸ سالگی‌اش را طی می‌کند. در انتها نیز تصمیم سفر به دنیای جدیدی می‌گیرد.
 دوقلوهای دیوی و دورا، پائول اروینگ، آنتونی پای، آقای هریسون و خانم امیلی، استفن اروینگ، لوندر لوئیس، عمو ایب، انجمن اصلاح، گیلبرت بلایت، فرد و داینا در رقم زدن ماجراهای این کتاب نقش اساسی دارند. 

جملاتی از کتاب:

آنی شخص مناسبی برای دست انداختن بود چون هر حرفی را جدی می‌گرفت.
___________

آنی روحی لطیف داشت، اما گاهی‌اوقات کاملاً به‌موقع زهرش را هم می‌ریخت.
___________

«به نظر من بهترین و شیرین‌ترین روز، روزی نیست که همه اتفاق‌هایش باشکوه، شگفت‌انگیز یا هیجان‌آور باشند، بلکه روزی پر از شادی‌های کوچک و ساده است که یکی پس از دیگری مثل دانه‌های مروارید از گردن‌بند پایین می‌ریزند.»
___________

بعضی‌ها با پیری به دنیا آمده اند، بعضی‌ها به آن دست پیدا کرده‌اند و بعضی‌ها پیری را به‌زور قبول کرده‌اند.
___________

آنی! یک قلب شکسته، در زندگی واقعی به دردناکی داخل قصه‌ها نیست. مثل یک دندان آزاردهنده، قابل مداراست.

____________

آنچه قصد دارم از دانشگاه به دست بیاورم، دانش بهتر زیستن است و اینکه چطور در زندگی بهترین و پرثمرترین راه را انتخاب کنم. دوست دارم بهتر درک‌کردن را یاد بگیرم و به مردم و خودم کمک کنم.
____________
یکی از ویژگی‌های این دنیا واقعاً آرامش‌بخش است؛ همیشه مطمئنیم بهار دیگری در راه است.
___________

آنی گفت:«احساس می‌کنم... یک نفر ... ماه را... در دستم گذاشته... ولی نمی‌دانم... با آن چه‌کار کنم...»
____________

شاید به قول خانم لیند، همه‌چیز از قبل مقرر شده بود و تحت هر شرایطی اتفاق می‌افتاد، اما با این حال بازهم خیلی لذت‌بخش است که احساس کنی تقدیر برای انجام نقشه‌اش از تو کمک گرفته. وای! واقعاً چقدر شاعرانه است.
____________

آه! این نامزدی‌ها وقتی برای صمیمی‌ترین دوست آدم پیش می‌آیند، چقدر مسخره و غیرقابل‌تحمل می‌شوند.
____________

آقای هریسون فیلسوفانه گفت:«تغییرات همیشه خوشایند نیستند، اما پرفایده‌اند. دوسال، برای ساکن‌ماندن همه‌چیز، خیلی طولانی است و طولانی‌تر شدن چنین رکوردی، ممکن بود منجر به گندیدن شود.»
___________
      

7

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.