ملیکا🌱

ملیکا🌱

بلاگر
@Melika_sm

72 دنبال شده

96 دنبال کننده

            
در جست‌وجویِ "زندگی"، لابه‌لایِ صفحاتِ کتاب‌ها...
دانش‌جوی طراحی‌ودوخت.
          
alaa_shop1

یادداشت‌ها

نمایش همه
ملیکا🌱

ملیکا🌱

5 روز پیش

        بسم‌الله.

جهت‌گیری طبقاتی اسلام همان‌طور که از نامش پیداست درمورد اقتصاد و اقتصاد اسلامی و نفی شکاف طبقاتی‌ست. برای من که اطلاعاتم در حوزه اقتصاد منفی صفر است خیلی کتاب مناسبی نبود.😅 اما چون درحال مطالعه آثار شریعتی هستم این کتاب را نیز خواندم.
کتاب حاضر متشکل از سه دفتر است.

دفتر اول: سخن‌رانی در مجلسی خصوصی سال ۱۳۵۵. بحثی که در این دفتر مطرح شده به این اشاره دارد که چطور در بعضی آیات و روایات به اعراض و دوری از دنیا توصیه شده و در بعضی دیگر ستایش کار و تلاش و بهره‌گیری از دنیا. البته در میان مسلمانان بیشتر اعراض از دنیا مطرح بود و این از همان دلایل عقب‌ماندگی جوامع مسلمانان است چراکه مسلمان‌ها از دنیا اعراض می‌کردند و پُست‌ها و تصمیم‌گیری‌ها به‌دست غیرمسلمانان می‌افتاد و سرنوشت دنیا را می‌توانستند تغییر دهند. اما چگونه این دو نوع روایات باهم قابل جمع است؟ ما اول باید مشخص کنیم که از اقتصاد اسلام به‌عنوان فرد بحث می‌کنیم یا جامعه. برای جامعه تاکید اسلام برروی هرچه بیشتر به‌دست آوردن و برخوردارشدن است زیرا جامعه‌ای که از لحاظ اقتصادی عقب‌مانده باشد حتی اگر از لحاظ سیاسی مستقل شده باشد باز هم گیر اجانب خواهدبود و ناگزیر معطل آنان خواهدماند. اما تاکید اسلام برای فرد اجتناب از زراندوزی و پول‌پرستی و تاکید بر زهد است و و درواقع زهد که در زندگی فردی یک کار مترقی و خدایی است، در جامعه، فلسفه فقر و ذلت است و سرمایه‌داری و پیشرفت اقتصادی، پیشرفت مادی و هرچه قوی‌تر و هرچه‌قدر مادی‌تر شدن در جامعه -جامعه‌ای که زیربنایش آهن است- یک تکیه‌گاه بزرگ قرآنی و اسلامی دارد.
مسئله دیگری که طرح می‌کند این است که مگر می‌شود یک فرد اقتصاد اسلامی داشته باشد درحالی‌که جامعه اقتصادش غیراسلامی‌ست؟! مثل این‌که در هوایی که آلودگی دارد به فرد بگوییم آلودگی تنفس نکن! یا این‌که فضای خود را تمیز نگه‌داریم آن‌وقت مانند خیلی از عارفان می‌شویم که نهایتا خود را نجات دادند اما خلق در بدبختی خود ماندند. این بخش به اوضاع و احوال امروز ما بسیار شباهت دارد که وقتی نظام اقتصادی حاکم بر جامعه تا این‌حد فشل و بی‌سروسامان است دیگر سالم‌ماندن مال و رزق حلال چه سختی‌ای دارد و اصلا اگر با این وضع بانک‌داری شدنی باشد و...

دفتر دوم: حاصل دست‌نوشته‌های شریعتی است که تقریبا بی‌سروسامان است و از موضوعات مختلفی به‌صورت تقریبا پراکنده سخن گفته.
بخشی به درد و دل او می‌گذرد که "تماشای این روح خداوند (انسان) که اکنون موش شده است و سکه می‌اندوزد و می‌جود، خوک شده است و تنها شکم است و زیرشکم و دد و درنده شده است و کارش بر این و آن چنگ‌زدن و لگدپراندن و گازگرفتن و فریب دادن و پامال کردن و خود جلو افتادن و ربودن و گریختن و انباشتن، سخت رقت‌آور و طاقت‌فرساست..." سپس کم‌کم به فقه اسلامی می‌تازد که از نظر او در آن سرمایه‌داری و زمین‌داری و امثالهم نفی نشده چرا که "می‌خواهی بدانی که او چگونه فکر می‌کند؟ اول ببین که از کجا می‌خورد!" و حملات شدیدی علیه روحانیون و به‌خصوص علامه مجلسی انجام می‌دهد و روحانیون را وابسته به طبقه مال‌دارِ وجوهات‌بده و پرداخت‌کننده سهم می‌داند. من در این بخش تقریبا به یقین رسیدم که اگر شریعتی در این زمان بود من کتبش را مطالعه نمی‌کردم چرا که به خیلی از عقاید واضح و قطعی‌ام می‌تازد و احتمالا او را ضد ولایت فقیه و مضر و گمراه و... می‌پنداشتم.😅 حتی او به عناوین بسیار رایج این‌روزها مانند روابط مریدانه بین <<آقا>> و شاگردانش و در خدمت و در رکاب و در محضر او بودن یا حمل فهرستی از عناوین و القاب و اوصاف مانند آیت‌الله، آیت‌الله‌العظمی و حجت‌الاسلام و المسلمین می‌تازد. به‌هرحال این بخش چون دست‌نوشته‌ها بوده و سخن‌رانی نیست نیاز به تامل بیشتری دارد و مشخص نیست که آیا تماما موردتایید شریعتی بوده یانه و به‌نظر خیلی از مواردی که در خصوص روحانیون می‌گوید مثل دوری آنان از سبک زندگی مردم و اشرافیت و شاهانه‌زندگی‌کردن، بی‌انصافی‌ست اگر به همه‌شان نسبت دهیم چرا که در همین عصر نیز بزرگانی بودند که زندگی‌شان در سطح ساده‌ترین مردم بود و بسیار بی‌تکلف و هرکس که تقاضای دیدارشان را داشت به‌راحتی او را می‌یافت.

دفتر سوم: سخن‌رانی خصوصی در سال ۱۳۵۵. یک بحثی که در این دفتر گفته‌می‌شود البته به‌صورت مختصر اما قبلا هم شریعتی بدان اشاره کرده این است که در جامعه حال حاضر، مسلمانان تک‌بعدی شده‌اند و یک‌نفر صرفا سخنران شده، یکی نظامی، یکی کارگر، یکی اهل مسجد و... درحالی‌که در زمان پیامبر، اصحاب ایشان و حتی خود پیامبر و علی هم‌زمان هم مرد رزم بودند هم اهل عبادت هم کار می‌کردند هم خطابه‌های زیبایی داشتند و خلاصه همه‌فن‌حریف! اما به‌نظر او به این نکته دقت نمی‌کند که در زمان قدیم اولا این‌همه مشاغل و نیازهای مختلف پدید نیامده بود پس همه در چند شغل محدود مشغول بودند ثانیا مثلا برای کشاورزی علم خاصی نیاز نبود و با اندکی پرس‌وجو و تجربه می‌شد آن‌را آموخت اما امروزه حتی کشاورزی و دام‌داری و امثالهم آن‌قدر پیشرفت کرده که نیاز به آموختن فنون مختلف است چه برسد به عرصه نظامی که هم‌اکنون طیف وسیعی از مهارت‌ها را دربرمی‌گیرد یا حتی تحصیل علوم دینی و...
سپس او نهایتا بزرگ‌ترین راه نجات اسلام را عدم وابستگی دین به پول می‌داند و "تا وقتی‌که دین از پول تغذیه کند، مسلما خادم پول است، خادم مردم نیست و مردم را به‌صورت رعیت نگه‌می‌دارد"؛ و به بیان ساده‌زیستی و از خودِ مردم‌بودنِ پیامبر و خانواده‌اش می‌پردازد و طبیعتا نگاه او از گرایشات سوسیالیستی بی‌تاثیر نیست.
      

12

        بسم‌الله.

"خدایا، مرا به ابتذال  آرامش و خوش‌بختی مکشان، اضطراب‌های بزرگ، غم‌های ارجمند و حیرت‌های عظیم‌ را به روحم عطا کن. لذت‌ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز..."

نیایشِ شریعتی، متشکل از چهار دفتر است.
دفتر اول: ترجمه کتاب نیایش از الکسیس کارل (زیست‌شناس فرانسوی برنده جایزه نوبل) است. این کتاب بدین جهت توجه شریعتی را جلب کرده که سخنان یک روحانی و فرد دینی و مذهبی نیست بلکه کارل یک متخصص در علوم دقیقه است و حال این‌گونه درباره نیایش که امری مربوط به ماوراء است سخن می‌گوید. متن کارل تقریبا به پژوهشی علمی شباهت دارد اما در میان گفته‌های او نکات جالبی را می‌توان دریافت کرد: "کُمیت اندیشه و بیان، آن‌جا که پای نیایش فرا می‌رسد درمی‌ماند زیرا نیایش بلندترین قله تعبیر را در پرواز عشق از میان شبِ ظلمانی عقل پیدا می‌کند..." وی هم‌چنین در مورد چگونگی، زمان، مکان و اثرات نیایش سخنانی دارد.

دفتر دوم: سخن‌رانی مکتب سجاد، آگاهی، عشق، نیاز و جهاد در سال ۱۳۴۹. دکتر شریعتی را می‌توان فردی دانست که نگاهی حداکثری دارد. ما در دعا می‌توانیم تنها به خواستن آب و نان و درخواست‌های خرد قناعت کنیم و شاید هم به آن‌ها برسیم و زندگی‌ای ساده داشته باشیم و درنهایت هم به بهشتی بریم. اما این نگاه، حداقلی است. دکتر شریعتی دعا را مانند مسکّنی برای فرار از درد و رنج و سرپوش گذاشتن بر بی‌مسئولیتی‌ها و ضعف‌ها و پستی‌های ما نمی‌داند. دعا درواقع نشان‌دهنده حقیقت درون ماست زیرا ما در دعا و نیایش بیان‌گر دغدغه‌ها و خواسته‌ها و نیازهایمان هستیم و "انسان به‌میزان برخورداری‌هایی که در زندگی دارد انسان نیست، بلکه درست به‌اندازه نیازهایی که در خویش احساس می‌کند انسان است... یعنی هرکسی به‌میزانی انسان‌تر است که نیازهای کامل‌تر، متعالی‌تر و متکامل‌تر دارد...ارزشِ علی... در احساس کردنِ نیازهای بلندتر و متعالی‌تر اوست نسبت به دیگران." فلذا ما می‌توانیم از دعاهایی که می‌کنیم به درونمان راه یابیم که من واقعا دغدغه‌ام چیست؟ فکر و ذکر و همّ و غمّ مرا چه چیزی مشغول کرده؟
سپس شریعتی، عشقِ موجود در اولیا خدا که باعث غش و بی‌هوشی و بی‌خودی آنان می‌شد را ناشی از یک "جدایی" می‌داند، نه تنهایی. "تنهایی با جدایی چه فرق دارد؟ تنهایی یعنی بی‌کسی، جدایی یعنی بی‌اویی، بی‌او ماندن...یعنی انسان یک جزئی است جداافتاده، منفرد و اگر به‌خود واگذار بشود به‌عنوان یک جزء مرده و راکد، به اشیاء طبیعت می‌ماند، می‌ترسد، تلاش دارد که خودش را وصل کند به یک روح بزرگ، به کانون حیات بزرگ کائنات" این تعبیر لطیف شریعتی را بسیار دوست داشتم و حقیقتا که انسان تنها نیست، فقط از "او" جدا افتاده و برای همین است که هر وصالی او را آرام نمی‌کند چرا که [دل‌ها فقط به یاد خدا آرام می‌گیرد.]
شریعتی پس از مطالعه دعاهای اسلامی اصولی را برای آنان برمی‌شمارد: فصاحت و بلاغت_ موسیقی کلام_ عنصر فکری و آموزش خداشناسی و انسان‌شناسی و..._ عنصر سیاسی و اجتماعی که منحصرا در دعای شیعه است. حال او امام سجاد را به‌عنوان زیباترین روح پرستنده مثال می‌زند که در دوران شدید اختناق و زمانی که کاری از دستش برنمی‌آید، سلاح او دعاست و در قالب دعا همه حرف‌هایش را می‌زند.

دفتر سوم: متن نیایش. این دفتر دربردارنده دو متن عاشقانه و عارفانه از شریعتی و راز و نیازهای اوست که در ابتدای یادداشتم فرازی از آن‌را نوشتم. شرح سوختگی و دل دردآلود او در این مقال نمی‌گنجد و شما را به خواندن این متن زیبا که شباهت زیادی به مناجات‌های دکتر چمران هم دارد، دعوت می‌کنم.

دفتر چهارم: زیباترین روح پرستنده، سخن‌رانی سال ۱۳۵۱. شریعتی با مطالعه به‌خصوص دعاهای امام سجاد برای دعای شیعه چهار بُعد مشخص می‌کند: نیاز، عشق، آگاهی و مبارزه.
دعاهای شیعه در بخشی بیان نیازها و خواست‌های ما به درگاه باری تعالی هستند، بخشی تجلی عشق و احساس ما به خدا، بخشی آموزش فکری و علمی و ایجاد خودآگاهی فلسفی برای خود نیایش‌گر است که اگر در متن دعاها تامل کنیم، بخش‌های زیادی را می‌بینیم که به بحث‌های خداشناسی و فلسفی و طبیعت و حقوق انسانی و... پرداخته و اصلا خواستی مطرح نشده. بخشی از دعای شیعه هم وسیله جهاد و ارائه افکار و مصیبت‌هاست.
شریعتی انسان را گرفتار چهار زندان می‌داند: طبیعت، تاریخ، جامعه و خویشتن. ما با علوم طبیعی تا حدودی از سه زندان اول می‌توانیم رها شویم اما بزرگ‌ترین زندان همان زندان خویشتن است که واضحا بشر امروز در رهایی از آن بسیار ناموفق بوده. ما فقط و فقط با عشق و ایثار می‌توانیم از چهارمین زندان خلاص شویم، عشقی که بتواند آدمی را تا قله بلند اخلاص برساند، عشقی که انسانی را نفی کند تا به ثبات برسد.
چیزی که از دعا در ذهن ما تداعی می‌شود آدم‌هایی هستند که یا دعا می‌کنند و عمل نمی‌کنند، یا عمل می‌کنند و دعا نمی‌کنند! و ما می‌گوییم پس چرا این‌گونه است؟! اما دعا در چهره مردان مردی مثل علی زیباست که تنام امکانات را فراهم آورده و مسئولیت‌ها را انجام داده آن‌گاه در شبان‌گاهان فریاد و ناله به درگاه خدای خود سر می‌دهد...

یادداشتم را با سخنی از دکتر به پایان می‌رسانم: "دوستان! در فصل بدی هستیم و من تمام امیدم و همه ایمانم به شما جوان‌های آزاداندیش و آگاه است. به‌هرحال آن‌هایی که به‌جایی رسیده‌اند: علم دارند، حیثیت اجتماعی دارند، پول دارند و پست دارند مسئولیت‌شان بيشتر از حفظ آن‌چه دارند! نیست، اما شماها که هنوز "نعمت محرومیت" را دارید، شاید بتوانید برای نجات تمام آن‌چه از دست می‌رود و آن‌چه که فراموش می‌شود کاری بکنید..."
      

15

ملیکا🌱

ملیکا🌱

1403/12/17

        بسم‌الله.

این کتاب برای من خواندنی بود زیرا:
۱) حاوی سخنرانی‌های یک شخصیت موردعلاقه‌ام (دکتر بهشتی) راجع به دیگر شخصیت موردعلاقه‌ام (دکتر شریعتی) است.
۲) به بحث و جدل‌های زمان انقلاب و کمی قبل و بعدش که هنوز مسئولین ما خیلی دچار سیاست‌زدگی نشدند و پاکی انقلابی در آن‌ها نابود نشده علاقه‌مندم.
فلذا اگر به این دو مورد علاقه‌مند نیستید شاید کتاب برای‌تان خیلی خواندنی نباشد اما من باز هم این کتاب را توصیه می‌کنم به این دلیل که شهید عزیز ما دکتر بهشتی در این کتاب به ما اصول برخورد و مواجهه با مخالفان را می‌آموزد.
بخشی از این کتاب حاوی نظریات کلی بهشتی درمورد شریعتی و بخشی حاوی جوابیه بهشتی به انتقادات مرحوم مصباح از شریعتی است.
جدای از اینکه واضحا همه عقاید شریعتی مورد تایید نیست و خود بهشتی هم در این کتاب مواردی را ذکر می‌کند -اما در عین حال هم می‌گوید که من بعضی موارد را شخصا در زمان حیاتش به او تذکر دادم و برخلاف گفته‌های برخی، او را لجباز و یک‌دنده نیافتم و اتفاقا از انتقادات و تصحیح مطالبش استقبال کرد-، بخشی هم به انتقاد از نحوه مواجهه مصباح با شریعتی می‌گذرد.

بهشتی می‌گوید:<< از وقتی که فهمیدم این شیوه‌های جنجالی جدالی طلبگی به‌جای این‌که هادی باشد مضل است به توفیق الهی رها کردم. چون بنده از بحاث‌ترین و فریادکش‌ترین طلاب قم بودم. در مدرسه فیضیه، در بحث کفایه، وقتی با آقای آقاموسی شبیری با رفقا جلوی کتاب‌خانه می‌نشستیم و بحث می‌کردیم، فریاد بنده در تمام مدرسه می‌پیچید. حماقت! حماقت! که چی؟ ما می‌خواهیم حرف هم‌دیگر را بفهمیم پس چرا داد سر هم بزنیم؟ توفیق الهی در یک مرحله شامل حال من شد که بتوانم [این شیوه را رها کنم.] ما باید آرام حرفمان را بزنیم؛ به حرف هم‌دیگر گوش بدهیم. نه این‌که هنوز حرف من تمام نشده بگوییم حرفت را فهمیدم، جوابت را گوش کن! یا اگر کسی حرف زد او را ملامت کنیم که چرا حرف می‌زنی؛ تو هم جزو آدم‌ها بودی که حرف می‌زنی؟! هرکسی حق دارد حرف بزند، هر انسانی. آقایان! بنا را بر این بگذاریم که به سخن یک‌دیگر، به اندیشه یک‌دیگر، به عقیده یک‌دیگر احترام بگذاریم.>>
این صحبت بالا را ما باید نصب‌العین خویش قرار دهیم به‌خصوص در این وانفسا و چندقطبی‌ها و تفرقه‌ای که بین اقشار مختلف جامعه ایجاد شده.

نکته‌ای که بهشتی می‌گوید و برای شخص من جالب و آموزنده بود و در نام کتاب هم هویداست، این است که ما معمولا اگر عقاید یک نفر در طول زمان فرق کند، مثلا نظر الآنش با نظر سی سال پیشش متفاوت باشد او را حزب باد و ناپایدار و از این قبیل، می‌دانیم. اما بهشتی اتفاقا این نکته را نتیجه تفکر فعال و پویا می‌داند و دکتر شریعتی را جست‌وجوگری در مسیر "شدن"، به این معنا که افکار او در حال پخته‌شدن است و به همین دلیل نظرات اواخر عمرش بعضا شاید با نظرات قبلی‌اش متفاوت باشد.

در پایان می‌توان نظر کلی بهشتی راجع به شریعتی را در این بند کتاب، خلاصه و مفید یافت: "مدام از ما می‌پرسیدند درباره دکتر چه نظری داری؟... من هم معمولا با صراحت بیان می‌کردم که دکتر یک قریحه سرشار سازنده و آموزنده است؛ خطا، اشتباه و لغزش در کار او هست _و نمی‌تواند نباشد. اما هیچ‌کس حق ندارد به‌خاطر این اشتباه‌ها و لغزش‌ها، ارزش‌های عالی و سازنده او را نادیده بگیرد_ چه رسد به این‌که به او حمله کند."

"به یاد شهدای راه حق و فضیلت، به یاد اندیشه پرتوان زمان‌مان، برادر شهیدمان، دکتر شریعتی، با هم یک سوره حمد می‌خوانیم..."
      

16

ملیکا🌱

ملیکا🌱

1403/12/11

        بسم‌الله.

کتاب حاضر با عنوان "شیعه" دربردارنده‌ی سه دفتر است:

دفتر اول؛ شیعه یک حزب تمام، سخنرانی شریعتی در آبان ۱۳۵۱. دکتر در این کتاب و در این دفتر، بیش از پیش به تشیع مسئولیت‌آور و حرکت‌زا و به اصطلاح خودش تشیع علوی در برابر تشیع صفوی می‌پردازد و این‌جا دیگر تشیع را یک "حزب" می‌داند با تمام ویژگی‌های آن. 
"امّت یک جامعه فکری و گروه اعتقادی در حال حرکت، در راه مشترک و با رهبری آگاهانه اعتقادی امامت و برای مردم و در جهت خدا است‌." این امّت، یک حزب است که مبتنی بر دو اصل امر به معروف و نهی از منکر است. امّتی که در آن هر فردی، رهبری و الگویی و نمونه‌ای برای بقیه است! و در نهایت آن جامعه به‌عنوان الگویی برای دیگر جوامع. دکتر برای این حزب، ایدئولوژی، هدف یا رسالت، شعار، پایگاه طبقاتی، جهت‌گیری طبقاتی، جهت‌گیری سیاسی، سنت مبارزه، استراتژی و تاکتیک را برمی‌شمارد و دوران ائمه را مثال می‌زند که هریک چه روشی را اتخاذ نمودند (یکی خلیفه شد و یکی صلح کرد و یکی خون خود را نماد مبارزه قرار داد و یکی ولیعهدی خلیفه جور را پذیرفت تا پیام خود را به گوش همگان برساند و...) تا به دوره غیبت می‌رسیم که دوره‌ای است که استمرار رهبری مبارزه امت که قبلا تا دوازده نسل از طرف فرماندهی انقلاب تعیین شده بود حال به خود مردم شیعه منتقل شده تا عالم‌ترین و عادل‌ترین رهبر را از بین خود برگزینند و او، که نائب امام است، رسالتی نیز مانند پیامبران و امامان دارد و باید مردم را همانند پیامبران و امامان در برابر جور و ستم و حکام ظلم بشوراند.

دفتر دوم؛ نقش انقلابی یاد و یادآوران در تاریخ تشیع، سخنرانی دکتر در شهریور ۱۳۵۱. در این سخنرانی دکتر به مفاهیمی آشنا با بیانی نو و تازه می‌پردازد که بسیاری از آنها الحق که قابل تامل است؛ بعض مفاهیم اسلام و شیعه را شاید روشنفکران ارتجاعی و کهنه بدانند اما به عقیده دکتر که هر اصلی و اتفاقی را باید متناسب با ظرفیت زمانه خود ارزیابی کرد، آن مفاهیم اتفاقا بسیار متعالی و نیرومند است. مثلاً این‌که چرا شیعه در هر موقعيتی و حتّی در مراسم ختم آشنایانش و مواردی به ظاهر بی‌ربط، گریزی به صحرای کربلا می‌زند؟ یا چرا گاهاً کربلا، در مقابل حج قرار داده می‌شود و بعضی ترجیح‌شان رفتن به کربلاست تا حج؟ یا دکتر به مسئله تقیه می‌پردازد و تقلید و شهادت و تعزیه امّا به بیانی نو.
یکی از بحث‌های خوب این کتاب "حرمت موسیقی یا غنا" است. گویی در آن زمان بعضی مجتهدان به کلی موسیقی را حرام می‌دانسته‌اند و شریعتی در این گفتار تفکیکی بین غنا و موسیقی اصیل و احیاکننده قائل می‌شود و به دلایل تاریخی آن می‌پردازد با ذکر خاطراتی از صدر اسلام که در گفتار پیامبر اسلام چگونه "شعر" هم مذمت شدید می‌شود هم تشویق و تایید؟ و در پایان به رسالت شیعه امروز می‌رسد، در قدیم شیعه نیاز به یادآوری و مدح و ذکر نمادهای خود داشت چون دستگاه خلاقت دائما در تکاپوی به فراموشی سپردن شیعه و عاشورا و علی و اهل بیت بودند اما از صفویه به بعد، حال خود خلیفه شیعه است و به زنده‌نگه‌داشتن یاد این مفاهیم می‌پردازد اما چگونه؟ اشرافیت صفوی تنها "نقاب تشیع" زده است. امروزه شیعه دیگر نیازی به طرح واقعه ندارد بلکه باید واقعه را تحلیل کند. دیگر "یاد" رسالت نیست، "شناخت" رسالت است. تنها "محب" بودن از ما یک شیعه مسئول آگاه نخواهدساخت... به قول دکتر: " پیش از صفویه شیعه وقتی نام محمد را می‌شنید حق داشت بپرسد: کدام محمد؟ و پس از صفویه شیعه وقتی یاد حسین را می‌شنود باید بپرسد: کدام حسین؟
که حقیقتا این بحث در زمان امروز ما و جمهوری اسلامی بسیار کارآمد است چرا که انبوه روضه‌ها و مراسمات و اربعین و جشن چندکیلومتری و... به راحتی و سهولت برگزار می‌شود اما نتیجه‌ی آن بعضا از روح انقلابی تشیع بسیار دور است...

دفتر سوم؛ مسئولیت شیعه بودن، سخنرانی دکتر در آبان ۱۳۵۰. تشیع صفوی در برابر تشیع علوی که مسئولیت‌زاست و دردسر ایجاد می‌کند (!) به دنبال راه‌حل‌هایی به اصطلاح برای پیچاندن خدا و مذهب و دین است! "به‌جای شناختن پیامبر اسلام و گوش سپردن به سخنان او و به‌جای شناختن علی و زندگی‌اش و خواندن و فهم نهج‌البلاغه‌اش، حبّ‌شان را بگیر و شناخت‌شان را رها کن! چرا که حب علی ناشناخته، ایجاد مسئولیت نمی‌کند!"
این سخنان اکنون انگار پررنگ‌تر هم شده و گویی ما شیعیان، علی و دیگر ائمه را قدیسی ساخته‌ایم که هرازگاهی به حرم‌شان رفته و لذتی ببریم و تفریحی هم که هست و روضه‌ای برویم و به زور اشکی بریزیم بلکه در ترازوی عدل خداوند دست ببریم و همه‌ی کاستی‌ها و تنبلی‌های خود را جبران کنیم چرا که از پذیرفتن مسئولیت می‌ترسیم. می‌ترسیم که رفاه و آسایش و موقعیت خود را از دست داده فلذا به روضه‌ای بی‌سروته و حرمی قناعت می‌کنیم و به همان زندگی انگل‌وار خویش ادامه‌ می‌دهیم.😊 این شیعه بی‌مسئولیت در برابر شیعه بامسئولیت:
که در برابر باطل "نه" می‌گوید (همانند نه گفتن علی در شورای شش نفره تعیین خلیفه بعد از عمر، که در برابر درخواست عبدالرحمن بن عوف گفت) بدون هرگونه مصلحت‌اندیشی!
شیعه بامسئولیت هر روز را عاشورا و هر قطعه از زمین را کربلا می‌بیند و خود را مسئول در برابر همه.
بیش از همه انسان‌ها (چون مسلمان است) و بیش از همه برادران مسلمان (چون شیعه است) در برابر اشرافیت و اختناق و ستم‌پذیری و پول‌پرستی و غصب و تبعیض و زر و زور و بهره‌کشی و اختلاف طبقاتی، سازش‌ناپذیر و مبارز ماندن...
تربیت خانواده‌ای همانند خانواده‌ای که در آن علی پدر است و فاطمه مادر و زینب دختر و حسین پسر!
و در نهایت، علی را نه چون بتی پرستیدن، که چون راهبری پیروی کردن و در یک کلمه: علی‌وار بودن و علی‌وار زیستن و علی‌وار مردن...
      

10

        بسم‌الله.

"آری، خطرنا‌ک‌ترین و در ضمن ناشناخته‌‌ترین و پنهانی‌ترین قیافه‌ی استعمار غربی، امپریالیسم فرهنگی و فکری اوست که اول فکر و تعصب و اندیشه را از بین می‌برد، طرز برداشت ما را از دین تغییر می‌دهد و جاده نفوذ و زمینه استقرار خودش را در اذهان و در متن جامعه غیر اروپایی می‌کوبد و صاف می‌کند و هجوم اقتصادی و نظامی را به‌دنبال می‌آورد. اگر امپریالیسم فرهنگی وجود نداشت راه باز نبود."

این کتاب از پیش‌گفتار و دو دفتر تشکیل شده است. در پیش‌گفتار که اتفاقا خیلی به‌جا هم بود، ابتدا به شبهه‌ای که در آن زمان راجع به علامه اقبال مطرح شده بود توسط شریعتی پاسخ داده می‌شود که چرا برای اقبالِ سنّی، کنگره و بزرگ‌داشت می‌گیرید؟ و از همان ابتدا شریعتی برای ما روایت می‌کند که اقبال گرچه سنّی است اما چه اشعار نغزی برای اهل‌بیت دارد.

دفتر اول متن سخن‌رانی دکتر در کنگره بزرگ‌داشت اقبال در سال ۱۳۴۹ را در بر دارد و دفتر دوم نوشته مفصلی از دکتر راجع به اقبال است.

دکتر شریعتی را می‌توان از احیاگران نام اقبال لاهوری برشمرد چرا که اقبال در کنار سیدجمال‌الدین افغانی از شخصیت‌هایی‌ست که وی بسیار شیفته آن‌هاست و کرّاراً از آن‌ها نام برده و هم‌چنین برپایی بزرگ‌داشتی برای او که از نتایجش، نگارش این کتاب است.
این را به وضوح من هم که متولد دهه‌ها بعد از درگذشت دکتر شریعتی و برپایی این کنگره هستم، می‌توانم تایید کنم چون تا قبل از خواندن کتاب، تقریبا هیچ شناختی از لاهوری نداشتم -الان هم خیلی کم دارم:)- ولی لااقل نامش را شنیده‌ام و در نظرم نقشی بیش از شاعر دارد.
مطالب این کتاب هم تقریبا مطالبی‌ست که بارها دکتر در مواقع و زمان‌های مختلف آن‌را بیان نموده و مثل باقی کتاب‌های او، این‌طور نیست که صرفا بر یک موضوع متمرکز باشد، شاید چندین صفحه بگذرد و مخصوصا در دفتر دوم کتاب نامی از اقبال نیاید! چون دکتر شخصیت ایده‌آل خود را در اقبال می‌یابد موضوع را بزرگ‌داشت او قرار می‌دهد و در ضمن معرفی او، باز به عقاید خویش می‌پردازد.

اما مگر اقبال کیست که شریعتی شیفته اوست؟
اقبال عارف و شاعر و مبارز و غرب‌دیده و درعین حال به اصالت خویش پای‌بند و سیاسی و یک رهبر ضداستعمار و متفکر و...
این دقیقا انسانی‌ست که شریعتی بسیار دوست دارد و در سخنرانی‌های مختلفش این نوع انسان را به‌عنوان نمونه معرفی می‌کند، شریعتی معتقد است اسلام زنده است اما تکه‌پاره شده، علی هنوز زنده است اما هرکس یک جزئی از علی را گرفته. یکی منحصرا به عرفان می‌پردازد و شیفته علی می‌شود چون علی عارفی با سینه‌ای بسیار گدازان است، یکی در بُعد پهلوانی و شجاعت علی را می‌ستاید چون علی در شجاعت زبان‌زد است، یکی به سیاست می‌پردازد و دل‌باخته‌ی عدالت علی می‌شود چون او اسوه‌ی عدالت است و همین‌طور یکی یکی...
اما کیست که همه را با هم داشته باشد؟ درست مانند الگویی که اسلام می‌خواهد از انسان بسازد. اسلام انسان را تک‌بعدی نمی‌خواهد، این‌که او صرفا عارف یا شاعر شود و به سِیر خود بپردازد و به جامعه کار نداشته باشد، یا صرفا به عدالت اجتماعی بپردازد و مانند مارکسيسم که به ماتریالیسم روی آورد شود، یا انسانی‌که به غرب رود و پیشرفت‌های علمی و مادی را ببیند و از خود بی‌خود شده و عقیده‌اش این شود که از فرق سر تا نوک پا باید فرنگی شویم! یا بالعکس، در جمود و ارتجاع و عقب‌ماندگی به‌سر بَرَد، انسان مدّنظر اسلام این‌ها نیست.
شریعتی اقبال را انسان نمونه برمی‌شمارد چرا که او همه این‌ها بود، هم عارف بود و علاقه‌مند به مولوی و هم اشعار بسیار زیبایی داشت و هم رهبری مبارز و ضداستعمار بود و پرداختن به یک بُعد، او را از رسیدگی به سایر ابعاد انسانی‌اش باز نداشت.

هم‌چنین آن عبارت نسبتا معروف شریعتی در این کتاب آورده شده: "پای یکی از این قراردادهای سیاهی را که در این قرن و بیش از یک قرن تدوین شده و این قراردادهای شوم استعماری که در میان کشورهای اسلامی افریقا و آسیا با امپریالیسم منعقد گردیده، یعنی تحمیل گردید، زیر یکی از این قراردادها امضای یک عالم اسلامی وجود ندارد. متاسفانه و با کمال شرمندگی همه امضاها از تحصیل‌کرده‌های مدرن و روشن‌فکر و امروزی و غیرمتعصب و... است."
این همان بخشی‌ست که می‌تواند پاسخی به منتقدان شریعتی باشد، هم‌آنان که او را به بهانه حمله به روحانیت و مذهب می‌کوبند، دکتر اگر جایی به روحانیت و ارتجاع و جمود حمله کرده در بسیاری از موارد خیلی بیش از آن به روشن‌فکران و فرنگی‌مآب‌ها حمله کرده و اساسا او هردوی این گروه‌ها را یکی می‌داند و معتقد است شاید ظاهر مرتجعان با روشن‌فکران تفاوت داشته باشد اما باطناً یکی هستند و به یک نتیجه می‌رسند: عقب‌ماندگی جوامع اسلامی. و البته حملات دکتر بی‌دلیل و از روی حبّ و بغض شخصی نبوده، اگر در جامعه روحانیت به شخصی ایراد گرفته یا گروهی را مورد عتاب قرار داده به دلیل عقب‌ماندگی آنان و بی‌خاصیتی آنان برای جامعه خویش بوده است.

چون چراغِ لاله سوزم در خیابانِ شما
ای جوانانِ عجم، جان من و جان شما
حلقه بر گِردم زنید ای پیکرانِ آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما...

رحمت خدا بر علاقه اقبال لاهوری، دکتر شریعتی، سید جمال‌الدین افغانی و همه آنان که اندیشه پیشرفت جوامع اسلامی را در سر داشتند و دارند...
      

5

ملیکا🌱

ملیکا🌱

1403/11/28

        بسم‌الله.

راجع‌به نادرِ عزیزم حرف بسیار دارم و حرفی ندارم...
نادر آشکارا شعار می‌دهد و عقایدش را واضح بیان می‌کند، نه این‌که در پَسِ شخصیت‌های داستانش پنهان کند و آن‌را به‌شکلی ناخودآگاه به ما تزریق کند. اگر کس دیگری بود شاید شعاردادنش و این آشکارا گفتنش آزارمان می‌داد امّا از نادر مگر می‌شود رنجید؟ او به‌قدری لطیف و ظریف و مهربان است -هم خودش هم قلمش- که اگر عقیده‌اش بر سیاهیِ ماست هم باشد آن‌را چنان هنرمندانه می‌گوید که من قبول می‌کنم:) چه این‌که عقایدش وطن‌پرستی دیوانه‌وار و طهارت و پاکی و لطافت و نفی استبداد و استثمار و استعمار و زورگویی و قلدری و خشونت و بچّه‌کُشی ست.
آلنیِ آتش‌بدونِ دود از میرمَهنایِ دوغابی برایم خاص‌تر بود امّا میرمَهنا نیز جایش را در دل پیدا می‌کند.
این داستان را بیماری نادر ناتمام گذاشته ولی تا همین‌جایی که هست هم، دل‌نواز است...
فقط ای مَرد، چرا در کتاب‌هایت انقدر پدرکُشی؟😅 کاش این نبود.

و سبک نوشتار کتب نادر و اعراب‌گذاری‌های زیاد، خیلی خرسندم می‌کند. همین.
      

36

ملیکا🌱

ملیکا🌱

1403/11/26

        بسم‌الله.

شلینا دختری اصالتاً هندی ساکن لندن است و این کتاب زندگی‌نامه‌ی خود اوست البتّه با محوریت عشق و یافتن شوهر! روایت از ۱۹سالگی او آغاز می‌شود و من سریعاً خشنود شدم چون فکر کردم می‌خواهد قصّه‌اش را در همین سن روایت کند و من هم که ۱۹ساله‌ام و چه خوب!
امّا نه! این کتاب روایتِ سالیانی‌ست که شلینا به‌دنبال نیمه گمشده، عشق، پارتنر!😂، شوهر، یار، شریک زندگی یا هرچیزی که اسمش را می‌گذارید می‌گردد. شلینا خانواده‌ای مسلمان دارد و درعینِ حال بسیار همراه و هم‌دلِ او که هیچ‌گاه راه را بر او نبستند و تنهایش نگذاشتند و این از خوش‌بختی‌های شلیناست. او در این داستان قصه‌ی خواستگارهای پرشماری را می‌گوید که با هرکدام به‌دلیلی موفّق به ازدواج نمی‌شود.
امّا او در شوهرخواهی متوقّف نمی‌شود و هم تحصیلاتش را در بهترین جاها به اتمام رسانده، هم شاغل است، هم استقلال دارد و هم به بسیاری از کشورها سفر کرده و حتّی به حج می‌رود. درواقع به هرچیزی که می‌خواهد در زندگی مادّی دست پیدا می‌کند ولی جای خالی و خلاء یک هم‌راه و هم‌دل را همواره احساس می‌کند.
شلینا ساکن لندن است ولی با او می‌توانیم اشتراکات فرهنگیِ بسیاری را پیدا کنیم، مهم‌ترین‌شان شاید حضور خاله‌خان‌باجی‌ها😂 یا خاله‌زنک‌ها باشند که معمولاً از قشر سنتی جامعه هستند و در هر شرایطی به‌فکر جفت‌وجور کردن ازدواج مجرّدان آن‌هم به هر قیمتی. رفتارهاب نادرست‌شان غالباً نیّتِ خیر و کمکِ به‌جای آن‌ها را به حاشیه می‌برد. در سویی دیگر صدای فمینیست‌ها نیز به گوش می‌رسد که مدام بر دوست داشتنِ خود و استقلالِ زن و از این قبیل، تمرکز می‌کنند و علم مخالفت با ازدواج بر‌می‌افکنند. شلینا امّا نه مدرنِ مدرن است نه سنّتیِ سنّتی؛ در جای‌جای کتاب قصّه‌هایی با محوریتِ زنان پرشکوهِ تاریخ مانند خدیجه، هاجر و مریم به چشم می‌خورد امّا او را به تمایلات فمینیستی و از این خزعبلات نکشانده، بلکه او به‌دنبال احیایِ تصویر ارائه‌شده از اسلام و به‌خصوص زن مسلمان در جهان است.
شاید ما که در جامعه‌ای مسلمان زندگی می‌کنیم از نزدیک و دقیق با نگاهِ شهروندان بقیّه کشورها با مسلمانان آشنا نباشیم اما او که در متن انگلیس و نامسلمان است با این نگاه آشناست و به‌خصوص‌ بعد از ماجرای ۱۱سپتامبر و ظهور القاعده و تروریست‌هایی مانند آنان این نگاه وجهه‌ی منفی‌تری به خود می‌گیرد.
او به‌دنبال اثبات این‌ست که اگرچه مسلمانم امّا کسی مرا به دینم مجبور نکرده، اگرچه با روسری‌ام امّا به انتخاب خود آن‌را پوشیده‌ام، می‌خواهم ازدواج کنم و این انتخاب خودم است.
نکته‌ای که به چشم می‌آید اعلامِ همسرخواهیِ یک دخترِ مسلمان است، چیزی‌که شاید عیب‌وعار به‌حساب بیاید امّا داشتن روابطِ نامشروع و دوست‌پسر/دوست‌دختربازی نه!👀 یک انسان اگر از سلامت جنسی و سلامت تمایلات جنسی بهره‌مند باشد ناگزیر به جنسِ مخالف تمایل پیدا خواهد کرد و باز ناگزیر تنها از دو روش می‌تواند این تمایل را ارضا کند: ازدواج یا رابطه نامشروع. اظهارِ نیاز به ازدواج از طرف دختر تنها راه مشروع او برای ارضای نیازش است و اگر جلوی این راه را بگیریم ناخواسته و خواسته او را به سمت رابطه نامشروع هل داده‌ایم و فاجعه‌هایی رخ خواهدداد... شلینا روشن‌فکربازی بی‌جا درنیاورده و اعلام کرده من شوهر می‌خواهم! و همه راه‌های ممکن را نیز امتحان می‌کند حتّی در موردی خودش به طرف مقابل اظهار عشق می‌کند.
تفاوت‌های زیستی و ساختار جامعه‌ی او با جامعه و زمان ما و هم‌چنین مذهب شیعی ما روشن است و این کتاب در بعضی موارد کتاب خوبی برای الگوگیری نیست امّا نکات درخورِ توجه هم دارد؛ بهتر بود بعضی از توضیحات اضافه هم حذف می‌شد و کتاب خلاصه‌تر می‌شد. درمورد ترجمه صاحب‌نظر نیستم امّا به‌نظرم می‌توانست بهتر و مانوس‌تر باشد.
      

11

ملیکا🌱

ملیکا🌱

1403/11/26

        بسم‌الله.

آن کیست کَز رویِ کَرَم با ما وفاداری کند
بر جایِ بدکاری چو من یک‌دم نکوکاری کند
اوّل به بانگِ نای و نِی آرَد به دل پیغامِ وی
وانگه به یک پیمانه مِی با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود ازو کامِ دلم نگشود ازو
نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشوده‌ام زان طرّه تا من بوده‌ام
گفتا مَنَش فرموده‌ام تا با تو طرّاری کند
پشمینه‌پوشِ تندخو از عشق نشنیده‌ست بو
از مستیَش روزی بگو تا ترکِ هُشیاری کند
چون من گدایِ بی‌نشان مشکل بوَد یاری چنان
سلطان کجا عیشِ نهان با رندِ بازاری کند
زان طرّه‌ی پُرپیچ‌وخم سَهل‌ست اگر بینَم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هرکَس که عیّاری کند
با چشمِ پُرنیرنگِ او حافظ مکُن آهنگِ او
کان طرّه‌ی شب‌رنگِ او بسیار طرّاری کند

برای شروع مطالعه آثار بزرگان زبان فارسی مانند سعدی، حافظ، مولوی، فردوسی و... به‌نظر جناب حافظ مناسب است هم این‌که دیوان ایشان بیش از آثار سایر بزرگان در خانه‌های مردمِ عادّی یافت می‌شود هم حجم کم‌تر اشعار به‌جامانده از او نسبت به بقیّه، انگیزه را برای ادامه‌دادن افزایش می‌دهد. هرچند که تا فهمِ معانیِ والای سخنان او، راهی بس طولانی در پیش است...

مطالعه‌ی ۴۹۵ غزل حافظ، ۲ مثنوی و تعدادی قطعه و رباعی از نسخه‌ی تصحیح‌شده استاد بهاءالدّین خرّم‌شاهی به پایان رسید. ۲۶/۱۱/۱۴۰۳
      

9

ملیکا🌱

ملیکا🌱

1403/11/15

18

        بسم‌الله. 

کتابِ قطورِ بازگشت، از سه بخش تشکیل شده: بخش اول: بازگشت به خویشتن، سخن‌رانی ایرادشده در دانشگاه، بخش دوم: بازگشت به کدام خویش؟ نوشته بسیار مفصل دکتر و بخش سوم: نتیجه‌گیری کتاب مغضوبین زمین اثر فراتنز فانون (جامعه‌شناس الجزایری) که به‌عنوان ترجمه‌ی وصیت‌نامه فانون منتشر شده است. 

او در بخش اول به این نتیجه می‌رسد که ما باید به خویشتن‌مان برگردیم اما نه صرفا یک خاک‌پرستی و نژادپرستی جاهلی، بلکه بازگشت به خویشتنِ اسلامی خود (که نه صرفا به‌صورت یک معارف علمی و انجام مجموعه‌ای از شعائر برای ثواب اخروی است)، که به‌صورت یک ایمان خودآگاهانه و زنده و زنده‌کننده است. 

بخش دوم که بسیار طولانی است و کل متن تقریبا پشت‌سرهم بدون فصل‌بندی و قسمت‌بندی آمده و مسائل مختلفی در آن مطرح شده که همین نشان‌دهنده ذهن ناآرام دکتر نیز هست. گاهی شریعتی از خاطراتش برای ما می‌گوید و گاه به‌شدت مذهبیان را می‌کوبد و بعد سریعا به متجددین و غرب‌گراها می‌توپد و خلاصه همه را در مورد عنایت ویژه خویش قرار می‌دهد.😅 
اصطلاحات جامعه‌شناسی و سیاسی بسیاری در این فصل استفاده شده و دکتر از مکاتب مختلف نام برده و در مواقعی به آن‌ها تکیه کرده که این، کار را برای خواننده‌ای که خیلی مطالعات اجتماعی تخصصی ندارد سخت می‌کند.
شریعتی بخشی را به این می‌گذراند که ما کجای تاریخیم؟ و به بیان شرایط ما و مدرنیسم و غرب می‌پردازد. سپس مرتجعین و متجددین را به‌شدت مورد عتاب قرار می‌دهد. از نظر او، مرتجعینی که نگاهشان به اسلام، نگاهی کهنه و قدیمی و به‌دردنخور و صرفا پستونشینی‌ست با متجددینی که به‌نام متمدن‌‌بودن، عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی نظام سرمایه‌داری هستند هیچ تفاوتی نمی‌کند.
شریعتی، ابوذر را به‌عنوان یک انسان متمدن نام می‌برد، هنگامی‌که او از جندب‌بن‌جناده به ابوذر غفاری تبدیل شد تغییری در پوشش و نوع زندگی ظاهری‌اش حاصل نشد بلکه تغییر اصلی در جهان‌بینی و تفکر و روشن‌بینی او بود. فلذا او انسان متمدن را در اصل انسانی دارای خودآگاهی و جهتِ فکری می‌داند.
از موضوعاتی که او به‌شدت نفی می‌کند جبر تاریخ یا تکیه بی‌پایه مذهب به قضا و قدر الهی به معنای نفی اراده انسان است. دکتر شدیدا به اراده و اختیار انسان تاکید می‌کند و بارها، تغییر وضعیت موجود به وضعیت دل‌خواه و مطلوب را از ویژگی‌های خاص انسانِ آگاه برمی‌شمرد.
دکتر آسیمیله‌شدن عوام را توصیف می‌کند که روزی مقلد فلان آیت‌الله بودند در نجاست و طهارت و امروز مقلد مجله "زن روز". آنها را صرفا سینه‌زنی می‌داند که دیروز برای تدینی که نمی‌شناختند و امروز برای تمدنی که نمی‌دانند چیست، سینه‌ می‌زنند.
سپس او روشن‌فکران را از تحصیل‌کرده‌ها و به اصطلاح خودش: تصدیق‌دارها جدا می‌کند و روشن‌فکر را صرفا یک تحصیل‌کرده یا دانش‌مند یا فیلسوف یا رهبر نمی‌داند بلکه روشن‌فکر را زمام‌دار کاروان و محرک زندگی و هدایت‌گر جامعه و روشن‌کننده آن‌ها می‌داند. او روشن‌فکر را کسی نمی‌داند که صرفا در کافه نشسته و سیگاری دود می‌کند و به حال بدبختی مردم افسوس می‌خورد اما حاضر نیست لحظه‌ای به این "بوگندوها" نزدیک شود. روشن‌فکر را کسی می‌داند که از خود مردم باشد و در متن آن‌ها.
سرمایه‌گذاری اصلی دکتر نه روی انسان‌هایی‌ست که آن‌قدر در مذهب خود بسته و منجمد شده‌اند که حاضر به شنیدن سخنی دیگر نیستند و نه آنها که دغدغه‌ای به‌جز رژ لب و قر و فر خود ندارند! تکیه دکتر به انسان‌هایی‌ست که هنوز قدرت انتخاب خود را از دست نداده و جرئت و امکان تشخیص دارند...
سپس او به مفهومی اشاره می‌کند به‌نام جغرافیای حرف، که اشاره دارد که هر سخنی را باید در جای مناسب خود گفت. وقتی در حال مبارزه با استعمار و استثمار خارجی هستیم، مفاهیم برادری دینی و وطنی و ناسیونالیسم را تقویت کنیم که باعث وحدت و استحکام ما خواهدشد. اما هنگامی‌که در حال مبارزه با تبعیض طبقاتی داخلی هستیم تقویت مفهوم برادری دینی و وطنی باعث سرپوش‌گذاشتن روی بی‌عدالتی و قانع‌شدن مردم به همان وضع موجود می‌شود. روشن‌فکر نیز کسی‌ست که وابستگی گروهی و نژادی ندارد و تعهدش صرفا در برابر ملت استعمارزده در مبارزه خارجی، و طبقه محروم و مستضعف در مبارزه داخلی‌ست.
او در نهایت به تحلیل ماتریالیسم و اگزیستانسیالیسم می‌پردازد که در یکی، انسان درخت بی‌اراده‌ای ست و در آن یکی، اراده خودآگاهی که در طبیعتِ بی‌شعور است! اسلام را معرفی می‌کند که به ما جهان‌بینی مبتنی بر توحید جهانی یعنی اعتقاد به یک اراده آگاه نیرومند که بر هستی حاکم است و هم‌چنین بشر که دارای آگاهی و اراده و انتخاب است،‌ می‌دهد... 

خواندن این کتاب را به علاقه‌مندان مطالعات سیاسی-اجتماعی توصیه می‌کنم و هم‌آنها که کمی سررشته از جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی دارند. بهتربود کتاب فصل‌بندی و قسمت‌بندی‌شده و مقداری خلاصه می‌شد و البته نیاز به ویراستاری داشت. من چاپ قدیم را خواندم و نمی‌دانم در چاپ جدیدتر این مشکلات حل شده یا نه.
رحمتِ خدا بر علیِ شریعتی...


      

23

ملیکا🌱

ملیکا🌱

1403/10/30

        این کتاب مجموعه یادداشت‌های بایرامی از هفت روز آخر جنگ (از ۲۱تیرماه ۶۷ تا ۲۷ام) است اما به قول خود او، پا را از "مجموعه یادداشت" فراتر گذاشته و تقریبا نوعی رمان محسوب می‌شود.
البته نمی‌توان به‌طور کامل به چشم رمان به این کتاب نگاه کرد چون در این‌صورت پایان‌بندی آن کمی نازیباست.
روایت کتاب از سردرگمی سربازانی آغاز می‌شود که ارتش عراق درحال نزدیک‌شدن به آنان است و آنان اصرار به حفظ مواضع خود و ایستادگی دارند اما به فرماندهان دسترسی‌ای ندارند و نمی‌دانند که باید چه‌کنند! درهرصورت آنها نیز با پیش‌روی ارتش صدام عقب می‌روند تا جایی‌که در محاصره دشمن می‌افتند و برای فرار از اسارت در آن گرمای داغ و سوزانِ تیرماه، سر به کوه و دشت و بیابان می‌نهند.
و روایتِ تشنگی و خستگی و تاول پاها و سردرگمی و راه‌نابلدی آن چندنفر در این دشت است که اوجِ کتاب است و شما با آن همراه خواهید شد. اکثریتِ کتاب به روایت روز ۲۱ام می‌گذرد و سراسیمگی سربازان در دشت. بایرامی به خوبی این روز بسیار تلخ را توصیف کرده و مشخص نیست که اگر هرکدام از ما به‌جای آنان بودیم چگونه رفتار می‌کردیم و آیا از پسِ آن شرایط برمی‌آمدیم یا نه!
لحظه‌ای که آنان نجات پیدا می‌کنند و به "آب" می‌رسند حقیقتا لحظه عجیبی‌ست...
بخوانید و با روی سخت جنگ آشنا شوید و تلخی‌اش را بچشید البته که تلخی‌اش تو ذوقتان نخواهد زد!
      

19

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

لیست‌ها

این کاربر هنوز لیستی ایجاد نکرده است.

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.