مینا

مینا

@gordafarid
عضویت

اسفند 1403

55 دنبال شده

62 دنبال کننده

یادداشت‌ها

نمایش همه
مینا

مینا

3 روز پیش

        خب جلد اول به پایان رسید، و منم جوری annotate کردمش که هر کی ندونه فکر می‌کنه با چه جون و دلی کتابو «خوردم»! ولی راستش اونقدرهام برام جذاب نبود. قسمتایی که راجع به توصیف منظره یا نظریات کشاورزی بود حوصله‌مو تا حدی سر می‌برد. داستان لووین و کیتی تازه آخرای این جلد یه تکونی به خودش داد و ماجرای آنا و ورونسکی هم اونقدر که انتظار داشتم جذبم نکرد.

نمی‌فهمم چرا خیلیا انقدر از شخصیت کاری‌نین بد می‌گفتن در حالیکه بجز خود آنا، کاری‌نین یکی از  قابل فهم‌ترین شخصیت‌های کتاب بود.

جالبترین قسمتای کتاب مربوط به افکار و تغییرات درونی آنا بود به نظرم.

فعلا چیز دیگه‌ای ندارم بگم. به نظرم بهتره یه فاصله‌ای بین این جلد و جلد دوم بندازم و بعد برم سراغش.

ترجمه‌ی آقای آتش بر آب هم بسیار روون بود و دوسش داشتم.

پی‌نوشت: فقط اونجاهاش که شخصیتا بهم می‌گفتن: کمونیسم؟ هاها کمونیسم کجا بود بابا اینا همش چارتا شورشی دهاتین!
ما خواننده‌ها که می‌دونیم چند دهه بعد واقعا کمونیسم رو کار میاد و دهنشونو سرویس می‌کنه: 😅😅😅
      

3

مینا

مینا

1404/5/29

        این داستان ماجرای دو تا افسر سواره‌نظام فرانسوی به نام‌های فرو و دوبِره که سر یه مسئله‌ی مسخره نزدیک پونزده شونزده سال در مواقع مختلف با هم دوئل می‌کنن و حتی سرش معروفم میشن، و این دلیل انقدر مسخره‌ست که حتی خودشونم روشون نمیشه به بقیه بگن این «قضیه‌ی شرافتی» چیه!

این کتاب منو یاد داستان «ماجرای نزاع ایوان ایوانوچ و ایوان نیکیفورویچ» از نیکلای گوگول انداخت که اونجا هم دو تا رفیق سر یه دلیل فوق ابلهانه ده سال از هم شکایت و شکایت‌کشی می‌کنن! و البته تو اون داستان این ماجرا انتهایی نداره.

نمی‌دونم ترجمه‌ی کتاب تو یه جاهایی خوب نبود یا خود متن نویسنده اینجوری بود، ولی قسمتایی از کتاب بی‌دلیل سخت‌خوان میشد و مجبور می‌شدم هی برگردم عقب و ساختار جمله‌ها رو از سر نو دو سه باری آهسته بخونم تا بفهمم چی می‌خواسته بگه، در حالیکه اصلاً محتوای پیچیده‌ای نبود و این طرز نوشتنش بود که روونی لازمو نداشت.

به نظرم جمله‌ی آغازینِ کتاب یکی از جذاب‌ترین بخشای داستان بود و منو به سرعت کشوند تو داستان: «ناپلئون اول، که خط سیر زندگی‌اش حکم دوئل با سرتاسر اروپا را داشت، از دوئل بین افسران سپاهش بیزار بود.» :)))) متاسفانه اینو در مورد باقی کتاب نمی‌تونم بگم چون با اینکه کوتاه بود و در دو نشست خوندمش، حوصله‌مو بعضی جاها کمی سر برد. ولی در کل برای یک‌بار خوندن خوبه.

در ضمن این داستان بر اساس یک ماجرای واقعی نوشته شده (و به گفته‌ی چت جیپیتی) واقعا دو افسر به نام‌های Pierre Dupont و François Fournier-Sarlovèze در حدود بیست سال در زمان جنگ‌های ناپلئون با هم دوئل کردن!

*هشدار اسپویل*
ینی فقط اونجا که عموی زن دوبر، دلیل دوئلی که این همه سال کش اومده رو می‌فهمه و از فرط احمقانه بودنش فکر می‌کنه دوبر از خودش داستان سرهم کرده! :))))))))

و اینکه کی فکرشو می‌کرد همچین ماجرای احمقانه و کشداری که فرو شروعش کرده تهش به خوشبختی دوبر ختم بشه!
      

7

مینا

مینا

1404/5/27

        این کتاب داستان زن جوونی به اسم اِما بواریه که با هزار رویا و امید و آرزو در مورد عشق، با پزشکی روستایی ازدواج می‌کنه و بعد به فاصله‌ی کمی از ازدواجش سرخورده میشه. چون می‌بینه که زندگیش با اون چیزی که تو رمانا خونده و اون چیزی که انتظارشو داشته، زمین تا آسمون فرق داره. شوهرش شارل بواری، یه مرد خوب، ساده، عامی و با محبته که اِما رو خیلی دوست داره و برای اینکه «خوشبخت» و خوشحالش کنه از هر کاری که در توانش باشه دریغ نمی‌کنه. اما با این وجود، اِما احساس خوشبختی نمی‌کنه و از زندگی ساده‌ی روستاییش با شوهری که نه جاه‌طلبی خاصی داره و نه در عشق‌ورزی و عشق‌بازی شبیه قهرمان رمان‌هایی که خونده نیست، ناراضیه؛ و سودای تجمل، تنوع و عشقی آتشین داره که به قول خودش «باید پُر سر و صدا و صاعقه‌وار پدیدار شود، همچون توفانی آسمانی بر زندگی فرود آید، آن را زیر و رو کند، اراده‌ی انسان را بسان برگ‌ها از ریشه بکند و دلش را یکپارچه به تباهی بکشاند.»

هشدار محتوا: آخرای داستان اِما خودکشی می‌کنه پس اگه خدایی نکرده حساسیتی در این مورد دارین، کلاً سراغ این کتاب نرین.

ترجمه‌ی خانم مهستی بحرینی هم خیلی خوب و روون بود. من با همین ترجمه نسخه‌ی صوتی کتاب رو هم گوش دادم که خیلی خوب بود و خوشحالم که کتابو در اصل با صوتی شروع کردم وگرنه توصیفات مکان زیاد کتاب خسته‌م می‌کرد و فرصت پیش رفتن در داستان و جذب شدن بهش رو نمی‌داد.

*هشدار کمی اسپویل*
فلوبر خیلی احساسات اِما رو خوب به تصویر کشیده؛ ملالش، بیزاری از شوهرش، گیر افتادنش در این زندگی یکنواخت و بی‌هیجان، قید و بندی که بخاطر ازدواج و بچه‌دار شدن گرفتارش شده و امید و انتظارش برای اینکه «رویدادی» اتفاق بیوفته «همچون ملوانانی که کشتی‌شان در حال غرق شدن است، نگاه نومیدانه‌اش را بر گستره‌ی زندگی منزوی خویش به گردش درمی‌آورد و در دوردست بادبانی سفید را در افق مه‌آلود جست‌وجو می‌کرد.» و خلاصه هر روز که از خواب بیدار میشه، منتظره که چیزی اتفاق بیوفته تا ازین زندگی نجات پیدا کنه و هر شب با دلی خسته و ناامید به خواب میره.

اولش منم مثل خیلیای دیگه فکر می‌کردم اِما از سر بیکاری زیاد، خوشی زده زیر دلش و برای همینه که این همه شاکیه، این همه از شوهر بیچاره‌ش که در جای‌جای داستان می‌بینیم فقط و فقط خوشحالی اِما رو می‌خواد و به‌شدت بهش اهمیت میده، بیزاره. ولی بعد که بیشتر فکر کردم دیدم برعکس خیلی هم می‌تونم با اِما همذات‌پنداری کنم. اون یه زن روستایی ولی تحصیلکرده‌ست که بخشی بخاطر روحیه‌ای که با اون متولد شده، بخشی بخاطر دین‌زدگیش که مقصرش راهبه‌های صومعه‌ای هستن که اِما در اون درس خونده، و بخشی هم بخاطر رمان‌هایی که تصور اغراق‌شده‌ای از مردان، عشق و سرمستی و خوشبختی زندگی بهش داده، برای خودش دنیایی خیالی ساخته که هیچ شباهتی به زندگی واقعی نداره. در وصف توهم اِما این جمله از کتاب رو میارم که میگه: «آخر مگر نه اینکه مرد باید همه‌چیز بداند، در رشته‌های گوناگون سرآمد باشد، زن را با شور و حرارت عشق، با مسائل ظریف زندگی، و با همه‌ی رمز و رازها آشنا کند؟» در چشم اِما شارل مرد حقیریه که حتی نمی‌تونه از عالم غیب حس کنه که اِما خوشبخت نیست. گفتم می‌تونم همذات‌پنداری کنم و اونم اینه که خیلی از ماها هم زندگی‌هایی داریم که در نظر دیگران و روی کاغذ به «خوشبخت بودن» تعبیر میشه: سقفی بالای سرمون هست، سلامتی نسبی خوبی داریم، درآمدی هست، خانواده‌ای هست، دوستانی داریم، تحصیلات عالیه داریم، خوب می‌خوریم و گاهی هم تفریح می‌کنیم و با همه‌ی این‌ها احساس خوشبختی نمی‌کنیم. حس می‌کنیم چیزی کمه. گاهی تقصیرها رو گردن دیگران و اطرافیان می‌ندازیم؛ همونطور که اِما تقصیر این احساس بدبختیش رو اول به گردن شارل، بعد لئون (معشوق دومش) و بعد رودلف (معشوق اولش) می‌ندازه. گاهی این تقصیر رو به گردن کم‌کاری خودمون، و گاهی هم با خشم و درموندگی به گردن تقدیر می‌ندازیمش.

اِما سعی می‌کنه به شوهرش عشق بورزه ولی وقتی هر چی تلاش می‌کنه اون جرقه درونش زده نمیشه دیگه دست برمی‌داره و به افسردگی کشیده میشه. تقدیر رو نفرین می‌کنه که چرا مرد دیگه‌ای رو سر راهش قرار نداده و آرزو می‌کنه کاش آزاد بود و هرگز ازدواج نمی‌کرد. خودشو در خیالات غرق می‌کنه و «دلش می‌خواست سفر کند یا به صومعه برگردد. در عین حال هم آرزو می‌کرد بمیرد و هم در پاریس زندگی کند.»

دو مرد دیگه (لئون و رودلف) وارد زندگی اِما و رابطه‌ی عاشقانه‌ای باهاش میشن و صرف نظر از اینکه اونا چه رفتار و اهدافی دارن، رفتارهای اِما به‌شدت سمی و ناجوره، بطوری که بعضی حرفایی که به این دو نفر می‌زنه به‌شدت چندش و حال بهم زنه. و با کلمات خارجکی امروزی، رابطه‌ای که اِما به معشوق‌هاش تحمیل می‌کنه (حتی با اینکه اوناها بودن که پا پیش گذاشتن و خواستن با یه زن متأهل وارد رابطه بشن) toxic و خود اِما به نحوی abuser ه. ولی حتی اون عشق پرشوری که اِما با این دو نفر هم تجربه می‌کنه باعث نمیشه احساس بدبختیش از بین بره یا دست‌کم کمتر بشه، چون وقتی مدتی از رابطه با این آدم‌ها هم می‌گذره، باز مرد مورد نظر حرفی می‌زنه، کاری می‌کنه و یا رفتاری رو نشون میده که با اون تصویر آرمانی مردِ عاشق که تو ذهن اِما ساخته شده، به منافات می‌خوره و اِما از اون مرد دلزده میشه. در نتیجه حس من اینه که اِما بیشتر عاشق ایده‌ی عاشق شدنه تا خود عشق با آدمای واقعی، و مهم نیس چند نفر وارد زندگیش می‌شدن، حتی اگه شارل هم نبود، بازم اِما کسی یا چیزی رو پیدا می‌کرد تا مسئولیت بدبختیاشو بندازه گردن اون. جالب اینجاست که خود اِما هم به نحوی غیرمستقیم و در ناخوداگاهش به این موضوع واقفه چون چندجای کتاب با خودش میگه: «آخر چه کسی نامرادش کرده بود؟ کدام فاجعه‌ی استثنایی بدین سال پریشانش کرده بود؟» سؤالاتی که شاید ما هم بارها از خودمون پرسیدیم، اینکه چرا خوشبخت نیستیم؟ چرا احساس خوشبختی نمی‌کنیم در حالیکه بلا و مصیبتی سخت سرمون نیومده و شاید اومده و الان خیلی وقته گذشته و اون دیگه دلیل اندوهمون نیست، و با این وجود هنوزم در حیرت و افسردگی سرگردونیم. کی باعث و بانیشه؟ آیا گِل ما رو با این احساس سردرگمی، ناراضایتی و دلتنگی برای خیالات غیرواقعی و هیچوقت به حس خوشبختی نرسیدن، سرشتن؟

نه مذهب به کمک اِما میاد و دلشو از این بی‌قراری پاک می‌کنه، نه پاک‌دامنیش کمکی می‌کنه، نه بچه داشتنش، نه خیانت به شوهرش و معشوق داشتن به اندازه‌ی کافی سیرابش می‌کنه و نه هیچ‌چیز دیگه. اِما از یه دختر خیالاتی، تبدیل به زنی میشه که از دورویی و تظاهر به دوست داشتن شارل بیزاره و بعد چون نه دین کمکش می‌کنه نه شوهرش دلخواهشه و نه کسی هست که راهنماییش کنه، به تدریج و کمکم وارد منجلاب فساد، پول‌پرستی و ولخرجی میشه و در نهایت باعث نابودی خودش، شارل و بدبخت شدن دخترشون میشه.
خیلی حس‌های دیگه هم موقع خوندن کتاب تجربه کردم، جا برای حرف زیاده و فضا کم. پس به همین بسنده می‌کنم. کلی از قسمتا رو هایلایت کردم ولی واقعا حرف زدن درموردشون سخته. فقط این آخر دو توصیف از کتاب از لحظه‌ای که اِما حس می‌کنه رابطه‌ش با رودلف و لئون رو به زواله میارم چون خیلی جالب بودن. این مال قسمت رودلفه: «... از نوازش‌های پرشور و حرارتش نیز که او را از خود بیخود می‌کرد، خبری نبود تا جایی که عشق بزرگشان، که اِما در آن غرق شده بود، گویی در زیر پایش همچون آب رودخانه‌ای که جذب بستر خود شود، رو به کاهش نهاد و اِما گل‌ولای آن را به چشم دید...» و قسمت لئون: «... اما عیب‌جویی از کسانی که دوست داریم، همیشه ما را تا حدی از آن‌ها جدا می‌کند. نباید به بت‌ها دست زد: آب طلایشان ور می‌آید و در دستمان می‌ماند... اِما مدام شادی عمیقی را برای سفر آینده‌اش (پیش لئون) به خود نوید می‌داد، سپس در بازگشت، پیش خود اذعان می‌کرد که هیچ احساس فوق‌العاده‌ای به او دست نداده است...»

ریز حرف‌ها:
1. مادرشوهر اِما ازون مادرشوهرا بود که فکر می‌کرد عشق شارل به اما، شارل رو از مالکیت خانوم دراورده و از خوشبختی پسرش ناراحت بود! بعدم که اِما می‌میره، خوشحال میشه که دوباره تموم عشق پسرش به تملک اون برمی‌گرده! :|
2. پدر اِما، بابا روئو، با اینکه نقش کم‌رنگی تو داستان داشت ولی خیلی مرد نازنینی بود و چقدرم عاشق زن خدابیامرزش بود!
3. صحنه‌ای که اِما دسته‌گل عروسیش رو تو آتیش می‌ندازه خیلی آیکانیکه. مخصوصاً که اول کتاب با دیدن دسته‌گلِ زن سابق شارل با خودش فکر می‌کنه اگه روزی بمیره با دسته‌گل اون چیکار می‌کنن، ولی وقتی اِما خودکشی می‌کنه، دیگه خیلی ساله که خودش دسته‌گلشو تو آتیش سوزنده.
4. فقط نگهبان/قبرکن/خادم کلیسا و مزرعه‌ی سیب‌زمینیش! :)))))))))
5. آقای هومه باید دو تا فَک داشته باشه، چون از بس فک می‌زنه و خسته نمی‌شه، به‌گمونم وسط کار فک دومشو جا می‌زنه تا به حرف زدنای تموم‌نشدنیش ادامه بده!
6. از همین جا به کشیش یونویل خسته نباشید میگم که رسماً به هیچ دردی نخورد.
7. وای از توصیف کتاب بعد از ورود اِما به خونه‌ی جدیدشون تو یونویل: «اِما از همان راهرو ورودی احساس کرد که سردی گچ مثل پارچه‌ای نمناک روی شانه‌اش افتاده است.»
8. مثل اینکه زِنا کار درستیه چون پاریسی‌ها همواره انجامش میدن! :)
9. رودلف یه سوپر دیوث کارکشته‌ست که باید یه کتاب با عنوانِ «چگونه به‌سرعت دل زنان متأهل را ببریم» می‌نوشت و منتشر می‌کرد.
10. گه‌ترین (با عرض معذرت) شخصیت کتابم آقای لورو بود. رسماٌ کارش این بود که زندگی مردمو به گند بکشه و همین کارم با خانواده‌ی بواری کرد. اگه اون نبود، اِما دست به خودکشی نمی‌زد.
11. توصیفات مکان و منظره‌های کتاب خیلی زیاد، و برام حوصله‌سربر بود برای همین امتیاز کردم.
12. واقعاً که لئون عجب عاشقی بود! هنوز سنگ قبر اِما رو درست جا نزده بودن رفت ازدواج کرد... :|
13. یه یادی هم بکنیم از زن اول شارل که فلوبر همون اول زد الکی کشتش تا راه برای داستان اصلی و ازدواج اِما با شارل باز شه! :))))
      

6

مینا

مینا

1404/5/24

        (در اصل نآدمیزاد با ترجمه‌ی آزاده سلحشور رو خوندم.)
این کتاب جوری منِ خواننده رو از همون صفحه‌ی اول تا آخر با خودش همراه کرد که کمتر داستانی از پسش برمیاد. سبک خاطره/دلنوشته‌گونه‌ و اول شخص بودنش، گیرایی متن رو به شدت بالا برده بود و من دائم بی‌قرارِ این بودم که بفهمم روند سقوط شخصیت اصلی (یوزو) تهش به کجا ختم میشه.

داستان اینجوری شروع میشه که شخصی در پیشگفتار، تعدادی عکس و دست‌نوشته از مردی به اسم یوزو اُوبا پیدا می‌کنه و بعد کتاب از فصل یک، داستان زندگی یوزو رو از زبون خودش بیان می‌کنه. اینکه چه روحیاتی در بچگی داشته، ترس‌هاش که هیچوقت رهاش نکردن چی بودن، با چجور زنایی رابطه داشته و چجوری مرحله به مرحله به قعر پوچی، اعتیاد، وحشت از جامعه و خود تخریبی سقوط کرده.

قبل از خوندن در نظر داشته باشین که در این کتاب که به نوعی خودزندگینامه‌ی اوسامو دازای هم محسوب میشه، چند بار اقدام به خودکشی صورت می‌گیره، پس اگه در شرایط روحی مناسبی نیستین لطفاً سمت خوندنش نرین.

*هشدار اسپویل*
فصل اول با یک جمله‌ی خیلی جالب شروع میشه و من با خوندنش از همون اول جذب داستان شدم. «زندگی من در شرم خلاصه می‌شود. حتی نمی‌توانم تصور کنم که مثل یک انسان زندگی کردن چگونه است.»

یوزو از جامعه و آدم‌ها وحشت داره، از منطق دنیا سردر نمیاره و دست به هرکاری می‌زنه تا این حقیقت که انسان‌های اطرافش رو درک نمی‌کنه، پنهان کنه. اول با لودگی و مسخره بازی خودشو در نقش «دلقکی زاییده‌ی یأس و استیصال» جا می‌زنه و بعد که بزرگ‌تر میشه به مشروب و «هر کاری که مطابق عرف نباشد» روی میاره تا بتونه این زندگی رو تحمل کنه. همیشه در حالت دفاعی قرار داره و یکی از بزرگترین ترس‌هاش اینه که کسی پیدا بشه و بفهمه که لبخنداش همه الکین، و اینکه چقدر از درون آشفته، رنجور و وحشت‌زده‌ست. نمی‌تونه به کسی نه بگه و زندگیش روی راضی نگه داشتن اطرافیان از خودش و خود تخریبی نوسان می‌کنه. جایی میگه: «بزرگ‌ترین آرزویم این بود که آنقدر بنوشم تا از خودبی‌خود شوم، اما پول نداشتم.» و با این حال به هر طریقی هست همیشه بالاخره پول مست کردنش جور میشه و هر بار که ترک می‌کنه، دفعه‌ی بعد بدتر تو دام اعتیاد دیگه‌ای میوفته.

این رو همون اوایل کتاب و در دوران کودکیش بعد از دیدن رفتارهای ریاکارانه‌ی مردمِ دور و برش، از دوستان نزدیک پدرش گرفته تا خدمتکاران خونه و غیره، میگه: «درک انسان‌هایی که در عین آمیختگی با فریب، در خلوص، شادی و صفا زندگی‌ می‌کنند یا خودشان مطمئن هستند که می‌توانند این‌گونه زندگی کنند، دشوار است. آدم‌ها هرگز این سِر پنهانی را به من نیاموختند. شاید اگر فقط همین یک چیز را می‌دانستم، هرگز مجبور نبودم از آدمیزاد بترسم.»

خیلی چیزا در مورد یوزو میشه گفت. خودخواه، ترسو، و فردی با روحیه‌ای ضعیف، صفاتی که خودش هم به حق به خودش نسبت میده. اما در عین حال این آدم که خودشو حتی دیگه آدمیزاد هم نمی‌دونه، دست‌کم برای من خیلی ملموس بود. جایی که از «وجدان گناهکار»ش حرف می‌زنه: «در تمام زندگی‌ام در این دنیای متعلق به آدمیزاد، به واسطه‌ی چنین وجدانی شکنجه شدم، اما در عین حال همین وجدان گناهکار، همراه وفادار زندگی‌ام بوده؛ درست مثل زنی که حتی در فقر هم به شوهرش وفادار است.» یا جایی که از «زخم عذاب وجدان» میگه: «این زخم خود به خود در دوران کودکی‌ام ظاهر شد و با گذشت زمان نه تنها خوب نشد، عمیق‌تر هم شد؛ حالا دیگر به استخوان رسیده. رنج‌هایی که شب‌های پی‌درپی کشیده‌ام، برایم جهنمی ساخته‌اند شامل تنوعی بی انتها از عذاب.» و چقدر من با این جملات احساس نزدیکی کردم. این آدم از دید دیگران همه‌چی داره و خوشبخته ولی خودش هیچوقت این خوشبختی رو در درونش احساس نکرده و میگه: «اما خودم همیشه احساس می‌کردم که انگار دارم در جهنم عذاب می‌کشم. در واقع این طور به نظر می‌رسید: آن‌هایی که مرا خوشبخت می‌دانستند، خودشان به طور غیرقابل‌مقایسه‌ای از من خوشبخت‌تر بودند.»

چند بار تو کتاب به رابطه‌ی سرد یوزو با پدرش اشاره میشه، ولی خیلی مختصر و کوتاه. به اینکه ازش می‌ترسه (در کودکی)، به اینکه به اجبار پدرش به دانشگاه رفته، به اینکه تحمل تو یه خونه بودن باهاش رو نداره (در دوران دانشجویی) و اینکه چقدر بعد از مرگ پدرش احساس تهی بودن می‌کنه. و برای همین وقتی آخر کتاب زن میخانه‌داری که دست‌نوشته‌های یوزو پیش اون بوده، میگه: «تقصیر پدرش است. یوزویی که ما می‌شناختیم... پسر خوبی بود، یک فرشته.» آدم جا می‌خوره. به هر جهت اون زن علی‌رغم ادعای خودش یوزو رو نشناخته بوده، ولی با این حال چرا به عنوان یه فرض مسلم پدر یوزو رو مقصر می‌دونه؟ و اینجا میشه که روایت آشفته‌ی یوزو از سیر به قهقرا رفتن خودش، حتی غیرقابل اعتمادتر هم میشه. اگر واقعا تأثیر پدر انقدر زیاد بوده، چرا یوزو باید تنها کسی باشه که به این وضع بیوفته، و باقی خواهر برادراش زندگیِ دست‌کم به ظاهر مرتبی داشته باشن؟ آیا بخاطر روحیه‌ی حساس یوزو بوده؟ آیا بخاطر انتخاب‌هاش در مواجهه با ترس، و پنهان‌کاری و عدم اعتماد کردن ذاتیش به دنیا و جامعه و آدم‌ها بوده؟ یا اینکه پدر یوزو نقشی چنان پررنگ در این روحیه‌ی حساس و متفاوت داشته، که یوزو به عمد یا ناخوداگاه از اوردن اسم پدرش تو نوشته‌هاش پرهیز می‌کنه؟

ذهن منم تحت تأثیر کتاب آشفته شده و نمی‌تونم افکارمو منسجم کنم و به دنبال چرایی‌ها بگردم، واسه همین این یادداشت انقدر بی‌سر و ته به‌نظر میاد! یوزو از وجود خودش، از زندگی خودش شرمساره، آدمیزاد رو درک نمی‌کنه، از غولی که «جامعه» نامیده میشه و ازش انتظاراتی داره وحشت داره و در نهایت خودشو آدمی بی‌کفایت می‌دونه. و بعداً حتی خودشو دیگه آدم هم نمی‌دونه. به‌خاطر همه‌چیز عذاب وجدان داره، به جهنم اعتقاد داره اما به بهشت نه، خودشو سربار می‌دونه و فکر می‌کنه گناهکاره و همه‌چیز تقصیر خودشه. «مهم نیست که چه کار می‌کنم، بی‌شک شکستی بیش نیست، صرفاً آخرین تلاش مذبوحانه برای پنهان کردن شرمساری‌ام.» پس حتی وقتی عصبانی هم هست، بازم دست به اعتراض نمی‌زنه. «نارضایتی من تماماً از گناهان خودم نشئت می‌گرفت و به هیچ‌وجه نمی‌توانستم با کسی بجنگم. اگر قبلاً سعی کرده بودم چیزی از جنس اعتراض به زبان بیاورم، آن وقت یقیناً تمام جامعه در نهایت حیرت فریاد می‌زدند: فقط ببینید چه گستاخ و وقیح است که این‌طور حرف می‌زند!»

من از طرفی به شدت با یوزو همذات‌پنداری می‌کنم، و از طرف دیگه هیچ درکی ازش ندارم! و می‌دونم این چه تناقضیه و گمونم برای همینه که نمی‌تونم افکارمو جمع‌وجور کنم. تنها جایی که از یوزو حرصم گرفت، صحنه‌ای بود که زن معصوم و بیچاره‌ش که بهش تجاوز شده، برمی‌گرده خونه و یوزو بجای کمک به اون، فقط به خودش فکر می‌کنه و اینکه دنیا چه موجودیت غیرقابل اعتمادیه و خودشو بیشتر تو منجلاب روحیش غرق می‌کنه. اون زن چی؟ هیچی. یوزو به قدری تو دنیای خودش زندگی می‌کنه که انگار اصلاٌ هیچ‌چیز دیگه‌ای مهم نیست. خودش برای خودش دل می‌سوزونه و خودش خودشو متهم می‌کنه. و همچنان همه‌ی این افکار درهم و متضاد، بشدت قابل درک و به شدت غیرقابل درکن برام!

اسکار مزخرف‌ترین شخصیت داستانم می‌رسه به هوریکی، نارفیقِ یوزو. یارو می‌تونست ساعت‌ها در مورد احساسات خودش روده‌درازی کنه، چرا که هیچ اهمیتی به احساسات شنونده‌ش نمی‌داد. تا وقتی یوزو پول داشت، مثل انگل بهش چسبیده بود و تلکه‌اش می‌کرد و همین که یوزو دیگه پولی نداشت، شد خار چشم آقا. وقتی یوزو سعی می‌کرد زندگیشو سر و سامون بده، همیشه هوریکی سر می‌رسید که یا چهره‌ی کثیفی از این جامعه رو نشونش بده و یا اشتباهات یوزو رو بهش یادآوری کنه و اون‌وقت می‌نشست و خرد شدن یوزو را با لذت تماشا می‌کرد چون با دیدن اینکه یکی دیگه از خودش پست‌تر شده، خودشو بالاتر می‌دید و خوشحال می‌شد. واقعا موجود حال‌بهم‌زنی بود. جایی هست که هوریکی با یادآوری همین خطاهای گذشته باعث میشه یوزو احساسی رو تجربه کنه که منم بسیار باهاش آشنام. «درست زمانی که داشتم فراموش می‌کردم، آن پرنده‌ی بدشگون سر راهم شروع به بال‌زدن کرد تا با منقارش زخم‌های قدیمی خاطرات را بدرد و دوباره مجروح کند. ناگهان شرمساری از گذشته و خاطره‌ی گناهان، مقابل چشمانم عیان شدند؛ دچار چنان وحشتی شدم که دلم می‌خواست جیغ بکشم.»
*پایان اسپویل*

در نهایت به نظرم باید به داستان فرصت بدم تا به مرور زمان برام جا بیوفته و قوام بیاد، شاید اون‌وقت نظر دقیق‌تری نسبت بهش پیدا کنم.

ترجمه هم خوب و روون بود (البته که من ژاپنی‌شو نخوندم که بدونم اصلش چی بوده! ولی در ظاهر که خوب بود.) فقط چندتایی اشتباه تایپی تو کتاب بود که امیدوارم تو ویراست‌های بعدی درستش کنن.
      

2

مینا

مینا

1404/5/23

        این کتاب رو هم مثل دور دنیا در هشتاد روز وقتی نوجوون بودم خوندم و ازون زمان سال‌های زیادی گذشته، بنابرین تصمیم گرفتم یک بار دیگه بخونمش چون هیچی ازش به خاطر نداشتم. متاسفانه برعکس دور دنیا که بعد از بازخوانی، قشنگیش برام دو چندان شده بود و امتیازش رفت بالا، سفر به مرکز زمین امتیازش اومد پایین. تو ذهنم بود که این رمانو قدیما خیلی دوست داشتم ولی یا حافظه‌م اشتباه کرده بود و یا با گذر زمان سلیقه‌م عوض شده و دیگه به نظرم داستان جالبی نیومد.

داستان بالا پایین خاصی نداشت و با اینکه قرار بوده یه ماجراجویی خطرناک و هیجان‌انگیز به اعماق زمین باشه، من هیچ‌جای کتاب تعلیق و هیجانی حس نکردم و هر چی می‌گذشت بیشتر و بیشتر دلم می‌خواست کتاب زودتر تموم شه بره پی کارش. نه شخصیت‌ها اونقدر پردازش خوبی داشتن و نه حوادثی که اتفاق میوفتاد آدمو میخکوب داستان می‌کرد. یک عالم توصیف مکان و منظره داشت که بر خسته‌کننده بودن داستان اضافه می‌کرد و حتی قسمت‌های علمیشم به درد تمرکز و خوندن نمی‌خوردن چون با علم امروزی منسوخ شده بودن و دیگه درست نبودن؛ از جمله فرضیات مربوط مرکز مغناطیسی و هسته‌ی درونی زمین، میزان گرمای داخلی زمین و وجود دریا و حیات ماقبل تاریخ در زیر پوسته‌ی سنگی کف اقیانوس‌ها.

همین دیگه. حرف خاصی در موردش ندارم بجز اینکه ترجمه‌ی خانم فرزانه مهری خوب و روون بود و پانوشت‌های خوبی داشت.

پی‌نوشت: امان از صحافی‌های گالینگور بد نشر آفرینگان...

#تعداد دفعات خوانش: 2
      

3

مینا

مینا

1404/5/21

        این کتاب خواب شب و قرار روز رو از من گرفت! و این اغراق نیست. در طول خوندن کتاب احساسات مختلفی رو تجربه کردم اما اصلی‌ترینشون احساس هیجان بود. هیجان از اینکه بعدش چی میشه؟ چجوری ازین آدما انتقام گرفته میشه و دانتس برای این کار تا کجا پیش میره؟ ارتباط این آدما بهم چیه؟ و خلاصه.

اگه داستان رو نمی‌دونین، ادموند دانتنس یه ملوان جوون، ساده‌دل، قوی و درستکاره که بخاطر حسادت دو نفر (فرناند و دانگلارز حسابدار کشتی)، سکوت یک نفر (کاردروس) و ترس نفر آخر (ویلفور، معاون دادستان مارسی)، به جرمی که مرتکب نشده، یعنی همدستی با ناپلئون که در زمان پادشاهی لویی هجدهم خیانت خیلی سنگینی محسوب می‌شده، به سیاه‌چال میوفته و چهارده سال اون تو می‌مونه تا عاقبت فرار می‌کنه و بعد داستان انتقام گرفتنش ازون آدما شروع میشه. (شروع داستان در سال 1815ه. ناپلئون که سال قبلش برای اولین بار به جزیره‌ی الب تبعید شده، ازون‌جا فرار می‌کنه تا سعی کنه دوباره حکومت فرانسه رو از دست بوربون‌ها دربیاره. دانتس کمی پیش از فرار ناپلئون به زندان میوفته.)

داستان با روند نسبتاً کندی شروع میشه و تا حدود یک سوم اول کتاب هم به همین طریق می‌مونه. شخصیت‌های زیادی روی کار میان که ارتباطشون با هم مشخص نیست و کمی از گیرایی داستان کم می‌کنه. اما بعد وقتی کم‌کم ماجرا پیش میره و می‌فهمیم هر کدوم ازون آدمای گذشته الان کجان و چجور زندگی‌هایی دارن، زن و بچه و خانواده‌شون کین و دانتس چجوری با صرف وقت و پول خیلی زیادی خودشو به این افراد نزدیک کرده تا مرحله به مرحله نقشه‌ی انتقامشو پیاده کنه، همه‌چی فوق‌العاده هیجان‌انگیز میشه به طوری که من خودم صبح تا شب فقط دلم می‌خواست همین کتابو بخونم و هیچکار دیگه‌ای نکنم.

شخصیت‌پردازی‌های کتاب خیلی خوب بود و با اینکه تعدادشون زیاد بود، هر چی داستان جلو می‌رفت بیشتر این شخصیتا و تفاوت‌هاشون رو می‌شناسیم و دیگه برامون غریبه نیستن. ولی با این حال به جز خود دانتس، هیچ شخصیت دیگه‌ای نبود که محبوبم باشه. آلبر، هایده، ماکسیمیلیان و چند تای دیگه همگی شخصیتای جالبی بودن ولی نمیتونم بگم شخصیت محبوبم بودن.

پایان کتاب شاید صد در صد مورد پسند من نبود ولی راستش پایان بهتری هم نمی‌تونم براش متصور بشم.

ترجمه‌ی خانم ماه منیر مینوی هم ساده و روون بود. و اینجور که از تحقیقات برمیاد، کامل‌ترین ترجمه مال ایشونه. فقط نمی‌دونم چرا انتشارات توس دیگه تجدید چاپش نمی‌کنه.

*هشدار اسپویل*
من از نحوه‌ای که دانتس از کاردروس، فرناند و ویلفور انتقام گرفت به شدت راضی بودم، ولی انتقامی که از دانگلارز گرفته شد و به حق هم بود که کاملاً نابود بشه، خیلی بی‌دلیل به بخشش ختم شد و اون همه برنامه‌ریزی برای اینکه تهش ولش کنه بره، اصلاً رضایت‌بخش نبود.

یکی از صحنه‌های مورد علاقم که هنوزم بعد از گذشتن یک هفته بهش فکر می‌کنم، صحنه‌ای بود که مرسدس (معشوق و نامزد سابق دانتس که فرناند از چنگش دراورد) شب قبل از دوئل پسرش آلبر با دانتس، یواشکی میاد ملاقات دانتس و ازش خواهش می‌کنه به پسرش رحم کنه. اونجاست که مرسدس با اینکه از قبل دانتس رو شناخته بود، ولی برای اولین بار رو می‌کنه که از همون دیدار اولشون بعد از این همه سال فهمیده کنت دومونت کریستو همون ادموند دانتسه. یعنی جوری که این صحنه با احساسات من بازی کرد، هیچ‌جای کتاب رو من انقدر تأثیر نذاشت! و وقتی تهش دانتس که درخواست مرسدسو قبول کرده، به خودش میگه: «چقدر بی‌معنی! روزی که تصمیم به انتقام گرفتم، می‌بایست قلبم را از جا می‌کندم.» تقریباً روانی شدم از حجم احساساتی که دوما تو این صحنه مخاطبو باهاش درگیر می‌کنه!

یکی از چیزایی که برام تو کتاب جالب بود خشم دانتس از مرسدس بود. دانتس چهارده سال تو زندان بود و وقتی بیرون میاد می‌بینه نامزدش زن دشمنش شده و پدرشم از بی‌پولی و نداری انقدر گرسنه مونده تا مرده. اون انتظار داشت وقتی میاد بیرون، انگار که زمان متوقف شده باشه، کسایی که دوستشون داشت منتظرش باشن و براش قابل درک نبود که چرا مرسدس ازواج کرده و خانواده‌ی خودشو داره. ازش به شدت خشمگین بود و شاید حتی اولش دلش می‌خواست زجر کشیدن مرسدس رو هم ببینه. ولی هیچوقت ننشست با خودش فکر کنه که چجوری یه زن تنها اون زمان قرار بود زندگیشو بچرخونه، اونم وقتی هیچ خبری از دانتس نبود و می‌گفتن کسی از اون زندان زنده بیرون نمیاد. این هم در نظر بگیریم که مرسدس ابداً هیچ نظری نداشت فرناند در به زندان افتادن دانتس مقصره. ولی در نهایت با همه‌ی خشمش، تهشم نتونست درخواست زن رو ندید بگیره و حاضر شد بجای آلبر خودش کشته بشه و از اون همه سال نقشه کشیدن‌ها دست برداره تا فقط مرسدس رو ناامید رد نکنه.

یکی دیگه از چیزای جالب کتاب این بود که اول دانتس با کلی نقشه و برنامه و اینا میره پاریس تا این آدما رو که همه به جایگاه‌های بلندی رسیدن با خاک یکسان کنه و براش مهم نیست که اینا حالا خانواده دارن، بچه دارن و نسل جدید برای خودشون داستان‌ها و ماجراها و درگیری‌هایی دارن. دانتس اولش اینجوریه که به درک به من چه، ولی هر بار وسط یه ماجرایی با بچه‌های این آدما گیر می‌کنه که مجبور میشه لحظه آخری نقشه‌هاشو عوض کنه تا به بچه‌های دشمناش که از قضا جوونای خوبی از کار در اومدن کمک کنه. اصن هر بار یه پتکی می‌خورد تو فرق سر دانتس بدبخت و می‌فهمید چاره‌ای نیست، نمی‌تونه بذاره زندگی والانتین (دختر ویلفور و عشق ماکسیمیلیان)، آلبر (پسر مرسدس و فرناند) و اوژنی (دختر دانگلارز) به گند کشیده شه.

راستس من انتظار داشتم دانتس و مرسدس دوباره به هم برسن و وقتی در جریان داستان فهمیدم که ظاهرا قرار نیست اینطور بشه یکم خورد تو ذوقم. ولی زمانیکه به انتهای کتاب رسیدم، فهمیدم به هم نرسیدنشون درست و منطقی بوده. و اگه دوما به زور می‌خواست این دو تا رو بهم برسون، داستان حالت آبکی پیدا می‌کرد. دانتس و مرسدس هر دو در طول سالیان دراز خیلی تغییر کرده بودن، و دیگه نه کنتس مورسرف اون مرسدس سابق بود و نه کنت منت کریستو اون ادموند دانتس سابق. اونا عاشق خاطره‌ی هم بودن ولی دیگه هیچ وجه اشتراکی نداشتن. مرسدس زنی شکسته شده که بعد از همه‌ی اتفاقاتی که براشون افتاده، تنها دلخوشیش پسرشه و به عشق اون زنده‌ست و از طرفی زندگیشو پر از اشتباه می‌بینه و بی سر و صدا منتظر مرگه. ولی دانتس که انتقامشو گرفته، انگار روحش آروم گرفته و حالا می‌خواد زندگی جدیدی رو با شور و نشاط شروع کنه. جدا شدن این دو نفر و صحنه‌ی خداحافظیشون تو حیاط خونه‌ی دوران جوونی دانتس واقعاً حجت رو برام تموم کرد که این دو نفر به هم نمی‌خورن. از طرفی اینکه دانتس و هایده بهم رسیدن منطقی، اما کمی ناخوشایند بود. هایده برده/دختر خونده‌ی دانتس بود و رسماً دانتس رو می‌پرستید (و البته که عاشق دانتس هم بود.) و اینکه یهو آخر کتاب به معشوق دانتس تغییر نقش بده یکم ناجور بود.

موارد جالب توجه:
* فقط جوری که دانتس خودشو رب‌النوع انتقام از طرف خدا می‌دونه و این و اونم میان جلوش سجده می‌کنن و دستشو می‌ماچن. :)))
* از بس زن‌ها تو این کتاب از هیجان و اضطراب غش کردن دیگه کم مونده بود برم قبر دوما رو بشکافم بگم چه پدر کشتگی‌ای با زن‌ها داری؟ یعنی مردای غربی اون زمان انقدر به زن‌ها به دروغ گفته بودن شماها از نظر ذهنی ضعیفین، تحمل هیجان ندارین، از حساب کتاب سردر نمیارین که خودشونم دیگه باورشون شده بوده! هی چپو راست می‌نوشتن زنْ این زنْ اون، زن غش کرد، پاهای زن سست شد، شیشه‌ی نمکشو بیارین به هوش بیاد و غیره. ای بابا!
* اسطوره‌ی جو و رمانتیک بازی افراطی: ماکسیمیلیان!
* ای کاش نویسنده یهو پرش زمانی انجام نمی‌داد و در عوض نشون می‌داد چجوری دانتس بعد از فرار از زندان مرحله به مرحله تبدیل به شخصیت پرنفوذی مثل کنت دومونت کریستو شده.
* من با جفت والانتین و اوژنی به شدت همذات‌پنداری کردم.

پی‌نوشت: من بعد تموم شدن کتاب، فیلم اقتباسی کنت مونت کریستو 2002 رو دیدم و با اینکه فیلم جنبه‌های سرگرم‌کننده‌ی خودشو داشت ولی اصلا دلم نمی‌خواد دوباره ببینمش! انقدر تو روند داستان و شخصیت‌ها از جمله خود دانتس دست برده بودن که اصلا این کجا و دانتس خفن کتاب کجا! نقشه‌ها و انتقامای برنامه‌ریزی‌شده‌ی کتاب کجا و روشای مسخره‌ و سرسری‌ای که تو فیلم دانتس انتقام می‌گیره کجا! آلبرو کرده بودن پسر نامشروع دانتس!!! خدایی؟؟؟!!! بارالهی توبه! مینی سریال 2024 رو تازه شروع کردم و هنوز یک قسمتشو بیشتر ندیدم ولی تا اینجا که نسبتاً به کتاب وفادار بوده (فقط بعضی دیالوگای شخصیتا دیگه خیلی بیش از حد دراماتیکه:))) )
*پایان اسپویل*
      

55

مینا

مینا

1404/5/21

        بعد از سالها که از خوندن این کتاب در ایام نوجوونی گذشته بود، یهو تصمیم گرفتم بخونمش و از ذوقش رفتم هم این، هم کتاب دیگه‌ای که از ژول ورن خونده بودم یعنی سفر به مرکز زمین رو خریدم. تقریبا هیچ‌چیز بجز یکی از صحنه‌های آخر کتاب یادم نبود و مطمئن هم نبودم که آیا این بار هم همون لذتی که در گذشته از خوندنش بهم دست داده بود، سراغم میاد یا اینکه دیگه برای خوندن این داستان «بزرگ» شدم. و خوشبختانه این بار حتی از دفعه‌ی اول هم بیشتر لذت بردم. بارها شد که وسط کتاب زدم زیر خنده و یا از اتفاقاتی که در جریان بود هیجانی و حتی استرسی می‌شدم، اونم در حالیکه می‌دونستم در پایان داستان همه‌چی به خوبی به سرانجام می‌رسه.

تمرکز شخصیت‌پردازی رو دو شخصیت اصلی‌تر کتاب یعنی فیلیاس فوگ و خدمتکارش پاسپارتو (که هی اسمش منو یاد پاسپورت میندازه) بود. و به باقی شخصیتا از جمله بازرس فیکس که ضدقهرمان داستان بود، خیلی پرداخته نشده بود. و امان از دست پاسپارتو! یعنی جر خوردم از دست این بشر با حرفا و نظراش! :))) فیلیاس فوگ هم خیلی شخصیت عجیبی بود؛ خونسرد، ساکت، ماشینی ولی در عین حال با وجدان و وظیفه‌شناس. وسواسی که این بشر درمورد سروقت بودن داشت عجیب بود ولی ازون عجیب‌تر رفتار بی‌خیالش تو سراسر ماجراهای کتاب بود. هر جا به گیر می‌خوردن باقی اعضای گروه از استرس شب خواب نداشتن، ولی این آقای فوگ که ثروتشو سر شرط طی کردن دور دنیا در هشتاد روز گرو گذاشته بود، اصن عین خیالش نبود. به قول راوی کتاب «فیلیاس فوگ طوری رفتار می‌کرد که انگار آن طوفان جزو برنامه‌ی سفرش بود.»

ترجمه‌ی کتاب از خانم فرزانه مهری خوب و روون بود و خوبی دیگه‌ی این نسخه‌ای که من خریدم این بود که اول کتاب یه نقشه داره که مسیر حرکت ایناها رو از انگلستان (لندن) به فرانسه، ایتالیا، مصر، هند، هنگ کنگ، ژاپن، ایالات متحده و بازگشتشون به انگلستان نشون میده. و من در طول خوندن مدام برمی‌گشتم و از رو نقشه سفرشونو دنبال می‌کردم.

از چت جیپیتی پرسیدم اگه امروزه بخوایم بدون هواپیما دور دنیا رو شبیه فیلیاس فوگ بگردیم، چند روز طول می‌کشه. گفت بین 40 تا 50 روز. دیگه صحتش رو خدا عالمه! :))) همچنین اضافه کرد با هواپیما بین 48 تا 60 ساعت طول می‌کشه.

پی‌نوشت: چرا جلدای نشر آفرینگان انقدر قشنگه ولی صحافی‌های جلد سختشون انقد بده؟

#تعداد دفعات خوانش: 2
      

10

مینا

مینا

1404/5/11

        این اولین کتابی بود که از نویسنده‌ی معروف ایتالیایی جناب کالوینو می‌خوندم و واقعاً از سبکش خوشم اومد. ازونجایی که این کتاب جزو یه سه‌گانه‌ست، تصمیم دارم در دومین فرصت برم سراغ کتاب بعدیش، «بارون درخت نشین» و بعد از اونم «شوالیه‌ ناموجود». شاید اگر این کتابو تو سن پایین‌تری می‌خوندم مثلاً تو نوجوونی، تأثیر بیشتری روم می‌ذاشت. الان تأثیر چندانی روم نداشت، اما همچنان قلم نویسنده و ایده‌پردازیشو خیلی دوست داشتم.

داستان اینه که یه ویکنت ایتالیایی تو جنگ با ترک‌ها با گلوله‌ی توپ دو نیم میشه. نیمه‌ی راستش که پزشکای ارتش نجاتش میدن، میشه شر مطلق و نیمه‌ی چپش که توسط راهب‌ها نجات پیدا می‌کنه، میشه خیر مطلق. و هر کدوم از نیمه‌ها بسته به کارایی که انجام میدن مردم رو به ستوه میارن. یه جا تو کتاب راوی (خواهرزاده‌ی ویکنت) میگه: «دچار حس بی‌تفاوتی و رخوت شده بودیم، چون حس می‌کردیم میان فضیلت و تقوی و شر و فساد به یک اندازه ناعادلانه گیر افتاده بودیم.»

پایان‌بندی کلی کتاب کاملاً قابل پیشبینی بود، ولی منم مشکلی باهاش نداشتم. قسمتی که نویسنده در توصیف کامل شدن انسان میاره جالب بود. این نظر که انسان ترکیب خوبی و بدیه و وقتی بد بودن و خوب بودن رو جداگونه تجربه کنی، بالاخره می‌تونی کامل بشی. ولی خب با خود پایان کتاب مشکل داشتم. خیلی بی‌ربط تموم شد و انتظار چیز بهتری داشتم.

کتاب تو سبک رئالیسم جادوییه و با زبون خیلی ساده و روونی نوشته شده و نگم از ترجمه‌ی آقای امامی که چقدر خوبه! در ضمن کتاب تصویرای رنگی و خیلی بامزه‌ای هم داره که نمکشو بیشتر می‌کنه. وقتی کتابو می‌خونین انگار دارین یه متن طنز می‌خونین. می‌خواین بخندین ولی انقد اون مطلبی که اورده شده در واقعیت ناراحت‌کننده و زجرآوره که آدم نمی‌دونه بخنده یا گریه کنه. این مورد مخصوصاً تو فصل اول کتاب خیلی پررنگه و من واقعاً این فصلو دوست داشتم!

یکی دیگه از قسمتای جالب کتاب برام اونجا بود که هر کدوم از نیمه‌ها از فواید نصف شدن می‌گفتن. نیمه‌ی شر میگه: «ای کاش میشد هر چیزی را نصف کرد. آن وقت هر کسی می‌توانست از درون مبهم و سرسخت و قالب تمامیت‌خواه نادانی‌اش بیرون بیاید. وقتی کامل بودم، همه‌چیز برایم طبیعی و گیج‌کننده و همچون هوا احمقانه بود. گمان می‌کردم که همه‌چیز را می‌بینم، ولی در واقع چنین نبود... هر چند که تو نیمی از خودت و جهان را از دست می‌دهی، ولی نصفه‌ی دیگرت که مانده است، هزاران بار عمیق‌تر و پُرارزش‌تر از آن نصفه‌ی دیگر است. آنگاه آرزو می‌کنی که همه‌چیز مثل خودت دو نیمه و نصفه شود؛ زیرا که زیبایی، دانایی و دادگری در چیزهای جزئی و تکه‌تکه‌شده وجود دارد.» و به این ترتیب نیمه‌ی شر همه‌چیزو با شمشیرش نصف می‌کنه. نیمه‌ی خیر میگه: «نصفه شدن این خوبی را دارد که آدم درمی‌یابد در هر انسانی و هر چیزی، درد ناقص‌ بودن و ناکاملی چه اندازه است. وقتی کامل بودم، این موضوع را درک نمی‌کردم. گنگ و گیج از میان دردها و رنج‌هایی که همه‌جا وجود داشت می‌گذشتم، بی‌آنکه چیزی بفهمم یا در آن‌ها شریک شوم. دردها و رنج‌هایی که آدم کامل از تصورشان هم ناتوان است... فقط من نصفه نیستم... بقیه هم نصفه‌اند. حالا من حس همبستگی و برادرانه‌ای دارم. حسی که وقتی کامل بودم، نمی‌فهمیدمش. حالا این حس من مرا با همه‌ی کمبودها و نقص‌های جهان پیوند می‌دهد.» و به این ترتیب نیمه‌ی خیر بدون فکر کردن به نتیجه‌ی کاراش، سعی می‌کنه تا حد افراط به دیگران خوبی کنه.

از شخصیت‌پردازی‌های مورد علاقه‌م نجار بود. نجار با اینکه از ساختن ابزار شکنجه بیزار بود، بازم با مهارت و دقت بهترین طرحای نیمه‌ی شر رو اجرا می‌کرد و شاهکارای هنری و تکنیکی خلق می‌کرد. ولی جالب اینجاست که وقتی می‌خواست طبق طرحای نیمه‌ی خیر دستگاهی برای کمک به مردم بسازه، از دستش برنمیومد. تا اونجا که به این نتیجه می‌رسه که تنها ابزارهایی که در واقعیت و در عمل میشه ساختشون همون ابزارهای شکنجه‌ن و خودش جایی با عذاب وجدان به راوی میگه: «به خاطر روح پلید و بدطینتی‌ام است که فقط دستگاه‌هایی برای شکنجه و کشتن می‌سازم؟» و بعد برای اینکه خودشو از شر این فکرو خیالا راحت کنه، با دقت و ابتکار بیشتری ابزارای شکنجه رو می‌سازه تا زیباتر بشن و خلاصه میگه: «به این فکر نکن که دستگاه‌ها به چه کار می‌آیند و به چه دردی می‌خورند، فقط به جنبه‌ی فنی‌شان نگاه کن و ببین چقدر زیبایند.»

یکی دیگه از کاراکترای مورد علاقه‌م ایزئو بود. پسره خیلی بامزه میگه: «دلم می‌خواهد همه‌ی گناهان را انجام دهم، حتی گناهانی را که می‌گویند هنوز آن قدر بزرگ نشده‌ام که معنی‌شان را بفهمم.» :))))) یه جا هم دارن با راوی تاس‌بازی و شرطبندی می‌کنن، راوی هی می‌بازه، بعد ایزئو میگه: «دلگیر نشو! من تقلب می‌کنم.» ینی یه روده‌ی راست تو شکم این بچه نیست! :))))))

من به این فکر کردم که آیا واقعاً خیر مطلق، همونجور که تو کتاب توصیف شده، باعث آزار انسان‌ها میشه؟ و به این نتیجه رسیدم که بله و نه! بله چون واقعاً آدم‌ها خیلی وقتا با اینکه می‌دونن چیزی بده، ولی بازم چون خوششون میاد میرن سراغش. نه چون توصیف کتاب از خیر مطلق، واقعا خیر مطلق نیست، بلکه یجور مهربان بودن همراه با حماقت و نادونیه. ولی خب به هر حال ذهن آدم درگیر میشه و همین از زیبایی کتابه!
      

1

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

چالش‌ها

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.