معرفی کتاب تابوت سرگردان اثر حمیدرضا شاه آبادی

تابوت سرگردان

تابوت سرگردان

4.2
32 نفر |
18 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

8

خوانده‌ام

41

خواهم خواند

50

ناشر
افق
شابک
9786223321528
تعداد صفحات
248
تاریخ انتشار
1403/1/1

توضیحات

        رمان تابوت سرگردان: تلفیق فانتزی و وحشت
رمان‌هایی که حمیدرضا شاه‌آبادی برای نوجوانان می‌نویسد، هم در ژانر فانتزی و وحشت می‌گنجند و هم داستان‌هایی تاریخی‌اند که ارزش ادبی، فرهنگی، اجتماعی و روانشناختی دارند.

این نویسنده در رمان تابوت سرگردان که نشر افق برای نوجوانان منتشر کرده، موفقیت و جذابیت مجموعه‌ی سه جلدی دروازه‌ی مردگان و رمان‌‌های کابوس‌های خنده‌دار و لالایی برای دختر مرده را تکرار می‌کند تا این کتاب هم نمونه‌ای بی‌نظیر از داستانی باشد که با ترکیب عناصر وحشت و هیجان و تجربه‌های تاریخی و فرهنگی خلق شده است.

حمیدرضا شاه‌آبادی در کتاب تابوت سرگردان به سراغ روایتی مرموز با اتفاق‌های هولناک رفته؛ یک سفر پر از دلهره که برای مخاطب نفس‌گیر است و ترسناک.
      

لیست‌های مرتبط به تابوت سرگردان

لالایی برای دختر مردهمجموعه دروازه مردگان (3 جلدی با قاب)تابوت سرگردان

بهترین کتاب‌های تاریخی فانتزی ایرانی برای نوجوانان

8 کتاب

خیال از دیرگاه با رج به رج جان آدمیان گره خورده و از زمانی که انسان اولین داستان‌ها و افسانه‌ها را در گنجینه‌‌ی تاریخ نهفت پا به جهان واقع گذاشته است! چراکه از همان زمانه‌های دور انسان در کنار نیاز به پناهگاهی که او را از سرما و گرما و خطرات محیطی امنیت ببخشد به پناهگاهی از جنس تخیل نیاز داشت تا او را از جهان واقع که پر از غم و فقدان و اضطراب بود بیرون بکشد و به جهانی دیگر ببرد. در ایران اگرچه فانتزی از دهه‌ی ۱۳۰۰ پا به دنیای ادبیات گذاشته اما به دلیل فقدان زمینه‌های اجتماعی و تقلیدهای خام تا دهه‌ی ۷۰ بروز چندان موفقی نداشت. از اواخر دهه‌ی ۸۰ تا کنون اما روی دیگر سکه نمایان شده و نویسندگان قلم خیال به دست گرفته و ماهرانه در جهان فانتزی رجزخوانی می‌کنند. ژانر فانتزی-تاریخی نیز از این قاعده مستثنی نبود و آثار مهمی را به خود اختصاص داد. متن کامل این معرفی را می‌توانید در مجله‌ی میدان آزادی بخوانید: azsq.ir/mag/ID/2027

147

یادداشت‌ها

          ایستگاه آخر،  کاروانسرای سنگی

تابوت سرگردان هم به خط آخر رسید. ۲۶۰ صفحه داستان در ژانر وحشت ایرانی را خواندم و در حالی بین خوف و رجا به سر می‌برم.
سخت است از اثری بنویسم که نمی دانم ایرادش چیست ولی آنطور که باید به جانم نچسبیده است.
بهتر که با نقاط قوت شروع کنم:

-زبان داستان روان و یکدست، ساختار جملات و عبارات سالم و ویراستاری متن قوی و کم ایراد
-توجه به تاریخ معاصر ایران و نشان دادن بافت اجتماعی دوره قاجار،  سبک زندگی، نحوه تعاملات مردم، نحوه سفر رفتن و... در قالب داستانی
-توجه به اسطوره های بومی و موجودات خیالی_فانتزی با هویت و باورهای ایرانی
-اثری قوی در زمینه تکنیک های نویسندگی
-توجه به کسب مهارت‌های زندگی در نوجوان

بخش سخت ماجرا گفتن از نکات منفی کار است. از نظر فنی و محتوایی ایرادی به نظرم نمی‌رسد. این امتیاز بزرگی برای یک کتاب نوجوان است که به راحتی  آن را قابل معرفی به مخاطب می‌کند. ولی با وجود عناصر لازم برای داستان ژانر وحشت(تاریکی و رعد و برق، وجود موجودات آدم‌خوار، جنازه، قلعه‌ای در وسط بیابان، قتل و...)چنان که باید مخاطب را تحت تاثیر قرار نمی دهد و توقع او را برآورده نمی‌کند.
به نظر می رسد انگار خلق و خوی آرام و با طمانینه‌ی نویسنده در داستان رسوخ کرده، هیجان کار را کاهش داده و ریتم آن را کند کرده است.
یا اینکه نویسنده به عمد با شکستن خط زمان و فلش بک در بزنگاه‌های وحشت، میزان ترس و وحشت کار را در حدی کنترل شده نگهداشته است.به طوری که تا مخاطب می‌خواهد درگیر هیجان و ترس شود، با آوردن یک صحنه آرام یا بازگشت به گذشته موتور محرک وحشت از کار می‌افتد و آنطور که می خواهد لذت نمی‌برد.

با وجود این نکته، کتاب تابوت های سرگردان اثری قابل توصیه در ژانر وحشت است و حتما ارزش یک بار خواندن را دارد
امتیاز ۴ از ۵

https://eitaa.com/vazhband
        

32

          تابوت سرگردان؛ عشقی سرگردان‌تر
چندین قرن قبل، شاعران بلندآوازه‌ای که رعیت و دربار به سخن‌دانی می‌شناختندشان، قبل شروع قصه‌‌شان در یک کلام پایانش را لو می‌دادند و چنان هنرمندانه این کار را می‌کردند که مخاطبان پرشمارشان بی‌اعتراض و سراپاگوش تا انتهای داستان پابه‌پایشان می‌آمدند. فردوسی و مولوی و نظامی تمام مضمون را توی چند جمله به گوش مخاطب می‌ریختند و خیالش را راحت می‌کردند. فردوسی اول رستم و سهراب آب پاکی را می‌ریزد روی دست مخاطبش که: «اگر تندبادی برآید ز کنج» به صغیر و کبیر رحم نمی‌کند و قس‌علی هذا. در لیلی و مجنون، نظامی پیش از آنکه لیلی را بکشد، در توصیف پاییز می‌گوید: «شرط است که وقت برگریزان، خـونابه شـود ز برگ، ریزان...» و بعد شمشیر آخته را می‌برد زیر گلوی لیلی.
این سنت سن‌دار ادبیات ماست که از همان ابتدا با چشاندن چند قاشق از اثرت مخاطبت را برای تلخی و شوری و شیرینی‌اش آماده کنی. شاه‌آبادی هم تابوت سرگردان را از روی دست بزرگ‌ترها با همین تکنیک شروع می‌کند. از شناسنامه‌ی اثر که عبور می‌کنید، همان ابتدای کتاب با یک جمله مواجه می‌شوید: «عشق از اینها بسیار کرده است و کند.» و این یک جمله‌ی شورانگیز، تمام حرفی است که کتاب می‌خواسته بزند. بعد هم همان اول قصه، تعریف می‌کند که یکی ببری را نگه می‌داشته و از همان بچگی فقط سبزیجات به خوردش می‌داده و دستش را می‌کرده در دهن ببر و بی‌دریده‌شدن بیرون می‌آورده. یکبار که دستش زخمی می‌شود و ببر بوی خون می‌شنود، غریزه‌اش بالا می‌گیرد و صاحبش را درسته می‌بلعد. و بعد هم تأکید می‌کند که «ذات» چیزی نیست که به‌راحتی بشود عوضش کرد. آن جمله‌ی ابتدایی و مضمون این حکایت، همه‌ی حرف رمان تازه‌ی شاه‌آبادی است. 
"تابوت سرگردان"، هم سفری ماجراجویانه و وهم‌انگیز در دل ایران قاجار است و  هم سفری به عمیق‌ترین لایه‌های شخصیتی صمد، شخصیت اصلی کتاب. صمد جوان، مأمور می‌شود که تابوتی چوبی را از تهران به تبریز ببرد و این سفر آغاز کشمکش‌های زیادی برای اوست. 
نویسنده با توصیف‌های دقیق و زنده، خواننده را به دل کوچه‌های تاریک و خانه‌های قدیمی تهران می‌برد. استفاده از زبان عامیانه و اصطلاحات قدیمی، به تقویت فضای تاریخی داستان کمک کرده است. با این حال، گاهی اوقات این توصیفات طولانی و جزئی‌نگر می‌شوند و ممکن است ریتم داستان را کند کنند.
شخصیت‌پردازی در این رمان قابل قبول است و الگوی سفر قهرمان در کتاب درخور توجه است. صمد، با تمام ترس‌ها و تردیدهایش، شخصیتی باورپذیر و همدل است، اما شخصیت‌های فرعی داستان، به اندازه کافی پرداخت نشده‌اند و می‌توانستند پیچیده‌تر و جذاب‌تر باشند. مثلاً شخصیت زینت (دختر صاحب کاروانسرای بین راه) می‌توانست پرداخت بهتری داشته باشد. تکنیک جالب شاه‌آبادی در پرداخت شخصیت هم جالب است. او به‌جای تدوین پرونده‌‌های قطور از شخصیت‌ها، ماکت هوشمندانه‌ای از شخصیت می‌سازد و با توصیف یک صحنه، شخصیت را در ذهن خواننده ملموس و باورپذیر می‌کند. مثلاً صحنه‌ی کوتاه برخورد اسدبیگ با غلامش در کالسکه به‌خوبی شخصیت اسدبیگ را در زهن می‌آورد.
"تابوت سرگردان" را هم می‌شود رمان ژانر وحشت دانست و هم نه. از طرفی در صحنه‌های بسیاری (مثلاً حمله‌ی موش‌ها آدم‌خوار) هیجان و ترس بسیاری را تجربه می‌کنیم ولی در بعضی صحنه‌های دیگر نویسنده به عمد شخصیتش را از صحنه با فاصل نگه داشته و از بیان جزئیات صحنه سر باز می‌زند که وحشت فضا را کنترل کند. مثلاً در صحنه‌ی گم‌شدن جسد و توهم صمد، شخصیت از فضای وحشت‌آور دور ایستاده و صحنه کاملاً در پرده توصیف می‌شود.  
استفاده از اصطلاحات عامیانه و تعابیر قاجاری در کتاب هنرمندانه و به‌قاعده است و در فرایند آشنا‌کردن نوجوان با واژه‌ها، از خط داستان دورش نمی‌کند و باعث‌ حواس‌پرتی نمی‌شود. «عدل پنبه»، «کوزه‌انداختن»، «سربینه» همه اصطلاحاتی هستند که در متن آمده‌ و به‌خوبی در داستان نشسته‌اند. اشاره‌اش به دسته‌ی ممد قناد و کتاب کابوس‌های خنده‌دار هم برای خواننده‌ای که کتاب قبلی نویسنده را خوانده لذت‌بخش است که من پیشتر چنین ارجاعاتی در آثار شاه‌آبادی ندیده بودم. 
همچنین تکنیک فاصله‌گذاری و وارد‌کردن خواننده از فضایی به فضای دیگر (از تاریخی به فانتزی و ترسناک به عاشقانه) در این اثر دیده می‌شود. شیوه‌ی روایت هم غیر خطی است و ما با فلش‌بک‌های متعدد روبه‌روییم که منظم‌اند و مادامی که داستان اصلی به زمان حال می‌رسد، فلش‌بک‌ها هم تمام می‌شوند و به همان نقطه می‌رسند. البته این نوع روایت بعضاً به ‌کارکرد ژانر که ایجاد وحشت است، آسیب رسانده و مانع غوطه‌خوردن مخاطب در روایت شده است.
روی‌هم‌رفته من تابوت سرگردان را خواندنی دیدم و در ارزیابی شخصی از کتاب قبلی نویسنده، بیشتر دوستش داشتم. یادداشتم را با یک دیالوگ از کتاب تمام می‌کنم:

بالابردن صندوق چوبی سخت بود. حمال‌های گاری‌خانه غر می‌زدند و می‌گفتند: «چی توی این گذاشتی که انقدر سنگینه؟»
و وقتی جواب دادم «کتاب»، یکی‌شان گفت: «مگه چی توش نوشته‌ن که انقدر سنگینه؟»

قصه کوتاه، تابوت سرگردن را بلند کنید، بخوانید و مطمئن باشید پشیمانتان نمی‌کند.
        

34

          《تابوت سرگردان》یک رمان نوجوان بسیار پرکشش است.
در این رمان، همه‌چیز به زیبایی و با آرایش بسیار دقیقی (با تاکید، هم به تمامی زیبا و هم به حد کمال دقیق) سر جای خودش قرار گرفته و کاملا در خدمت خط اصلی یعنی پیرنگ داستان است، جوری که آدم در جایگاه شاگردی، دلش می‌خواهد بارها این کتاب را بخواند و در میانه مدام برگردد و بررسی کند که قلم نویسنده چه‌طور و از کجا به کجا غلتید که حالا این‌جاییم و این چنین غرق در قصه!
این داستان در زمان قاجار اتفاق می‌افتد و اشاره‌های کارآمدی به شعر و کتاب، شرایط محصل‌های مدرسه‌ی دارالفنون و معماری و فضای جامعه‌ی آن روزگار دارد و اشاره‌های ظریفی به شرایط سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و خانوادگی هم دارد.
راوی در بخش آماده‌کردن جنازه در فرمالین، مرا قدم‌به‌قدم به زیرزمین دانشکده‌ی پزشکی برد. به حدود چهارده سال پیش و عطر عود راهروها که صبح‌های زود تمام زورشان را می‌زدند تا بوی فرمالین جسدهای تازه، فروکش کند.
شخصیت‌پردازی این رمان آن‌قدر دقیق است و کاراکترها به‌حدی واقعی هستند که می‌توان خود را در هر موقعیتی به جای هرکدامشان گذاشت و اصلا متوجه نشد که بالاخره نویسنده کدامشان را بیش‌تر دوست دارد و به کدام حق بیش‌تری می‌دهد.
درام پرده سومی این کار خیلی باشکوه است و اوج داستان و کشف بزرگ میانه‌ی کار نیازی به توضیح اضافه ندارد. دقیقا همان‌جاست که اگر نام نویسنده را نمی‌دانستم و از زبان خاص و دنیای داستانش هم چیزی دستگیرم نشده‌بود، بالاخره یقین می‌کردم این کار مال آقای شاه‌آبادی عزیز است!
        

28

          یادداشت‌هایی که برای کتاب نوشتن رو خوندم و حرف اضافه‌تری ندارم. یه کتاب نوجوون خوش ریتم و بدون حاشیه که آدم رو با خودش همراه می‌کنه.
خیلی از سبک و سلیقه و حال و هوای الان نوجوان‌ها در ادبیات خبر ندارم و نمی‌دونم یه نوجوون نسبت به این محتوا یه رویکردی داره اما فکر می‌کنم برای نهایتا ۱۲-۱۵ سال جذاب باشه و از این بالاتر هیجان کمتری رو تجربه کنن.
برای من کتاب هول و تکونی نداشت، اونم با در نظر گرفتن این نکته که من کلا اهل کتاب و فیلم ترسناک نیستم که بگیم برام عادیه. خیلی جاها بدون اینکه بخوام حواسم از فضای داستان خارج می‌شد و می‌گفتم آها این عنصر، این صحنه، این اتفاق برای هراسناک کردن و افزودن وحشت به داستان اومده. دیدم یکی دیگه هم نوشته بود با وجود همه عناصر وحشتی که بود و درست هم استفاده شده بود ترس و هوای نداشت برام.
بخش فانتزی داستان هم راستش لایتچسبک بود. ژانرها دیگه بیش از حد قاطی شده بودن. برای همین میگم برای نوجوون کتابخون بالای ۱۵ سال شاید جذابیت نداشته باشه.
        

30

        همه چیز خیلی خوب پیش رفت تا یک هو ماهیت کاتی بیگ لو رفت. یک دفعه ورق برگشت و ماجرا شکل دیگری گرفت. 

      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

17

        کتابی است با ژانر سوررئال وترکیبی از تخیل وقایع تاریخی ایران
      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

0

فاطیما

فاطیما

1403/9/22

          همه اشتباه میکنند...
اشتباه ها همه شان بهایی دارند که باید پرداخته بشوند...
چه بسا اشتباهی کوچک ، مثل یه لحظه تردید ، یا یک دلخوشی کوچک ، می‌تواند زندگی آدم را زیر و رو کند.
همه ما اشتباه می‌کنیم ، ولی چه اتفاقی میفته اگه برای همیشه خودمون رو داخل اون اشتباه غرق کنیم ؟
صمد همچین کسی بود. میرزا احمد هم همینطور. این دو نفر ، دو عنصر اصلی رمان.
داستان درمورد تصمیمات ما تو زندگی بود. اینکه یه حرف زده یا نزده ، یک نگاه ، و یک احساس ، چطور میتونه مسیر دلیجان زندگی رو صد و هشتاد درجه بچرخونه و ما رو به مقصدی کاملا متفاوت ببره. 
واقعا جای تامل داشت ، اگه شرایط جور دیگری میبود ، چه میشد ؟
اگر صمد از سفر کردن نمی‌ترسید ؛
اگر میرزا احمد آن روز فرار نکرده بود ؛
اگر تلگراف زودتر می‌رسید ؛
اگر چرخ دلیجان خراب نمی‌شد ؛
اگر کاتی بیگ کاروانسرا دار نمی‌شد ؛
اگر مغولان به نیشابور نمی‌زدند ؛
اگر ، اگر ، و اگر...
تنها نکته منفی به نظرم پایان داستان بود ، دوست داشتم فصل آخر ، شاهد صمدی باشیم که حال از دارالفنون فارغ التحصیل شده ، و کنار مادرش ، در یک پاییز سوزناک دیگر ، قصه ی سفرش را می‌نویسد و اولش با این جمله شروع می‌شود :
" از پنج تومان خرج سفرم ، پنج قرانش را به مامور نواقلی داده بودم . اما ارزشش را داشت. معلوم نبود اگر در صندوق چوبی بالای کالسکه ، جسد مچاله شده ی یک آدم را می‌دید، چه بلایی سرم می‌آورد."
همین :)
والسلام ، نامه تمام....



        

10

          «تابوت سرگردان» همان‌طور که از اسم و تصویر جلدش پیداست؛ در مورد یک تابوت است که بناست با کالسکه از جایی به جای دیگر برود. از نویسنده که «حمیدرضا شاه‌آبادی» است هم این‌طور برمی‌آید که احتمالاً  داستان (مثل باقی کتاب‌های اخیر نویسنده) در زمانۀ قاجار بگذرد و احتمالاً جزییاتی از فانتزی و وحشت هم داشته باشد. البته این‌بار امیدوار بودم که واقع‌گرا باشد و این‌طور نبود.

«صمد» پسرکی محصل طب در دارالفنون تهران است که یک روز استادش «صدرالحکما» از او می‌خواهد یک جسد را که برای کالبد‌شکافی  به تبریز ببرد. نویسنده مثل همیشه با ظرافت، جزییات زمان و مکان داستان را شرح می‌دهد. بدون اینکه اطلاعات مستقیم در داستان ریخته شوند یا خواننده را دلزده کند. صدرالحکما برای صمد توضیح می‌دهد که هیچ‌کس نباید بفهمد در این تابوت چیست، چون مردم هنوز درک نمی‌کنند که برای آموزش طب، دیدن جسد یک انسانِ واقعی لازم است و ممکن است برخورد بدی با صمد بکنند. پس او باید در نهایت مراقبت و دقت، جسد را از تهران به تبریز ببرد و هیچ‌کس هم نباید بفهمد که در آن جعبه چیست. جعبه مهر و موم می‌شود و صمد به هر که می‌رسد می‌گوید که داخل آن کتاب است و قرار است به دارالفنون تبریز برود.

البته قصد اصلی صمد از رفتن به تبریز، بردن این جسد نیست. صمد به دعوت «ایرج میرزا» قرار است  در یک محفل ادبی در تبریز ،شعرش را بخواند تا در روزنامه‌ای چاپ شود. همین بهانه‌ای برای معرفی شخصیت ایرج میرزا، شاعر دورۀ قاجار است. این بار هم مثل معرفیِ میرزا حسن‌ رشدیه، در کتاب دروازه مردگان، نویسنده خیلی خوب توانسته است یک شخصیت تاریخی را معرفی کند و مواجهه شخصیتِ نوجوان داستان با  شخصیت تاریخی بسیار طبیعی و باورپذیر ترسیم شده. حمیدرضا شاه‌آبادی به خوبی ایرج میرزا را به مخاطب خودش معرفی می‌کند و حتی با ظرافت کامل نقاطِ ضعف و قوت او را هم نشان می‌دهد. ایرج میرزا شاعر خوب و توانایی است، اما آن طور که باید از توانایی‌هایش استفاده نکرده، دقیقاً آنچه ما در کتاب‌های تاریخ ادبیات هم خوانده‌ایم. با این تعریف اگر خواندن «تابوت سرگردان» تنها همین یک فایده را داشته باشد (یعنی آشنایی با ایرج میرزا) به نظرم خواندن آن مفید است. البته که مزایای دیگری هم دارد.

داستان در هر فصل از نظر زمانی جا‌به‌جا می‌شود. در فصل‌های فرد ما در زمان حال و همراه با صمد در راه تهران به تبریز هستیم و در فصل‌های زوج به گذشته می‌رویم تا سرگذشت صمد را بفهمیم. اینکه پدر و مادرش چه کسانی هستند؟ چرا طب می‌خواند و شعر می‌گوید؟ چرا از راه و جاده می‌ترسد؟ و تعداد زیادی سوال دیگر که نویسنده در داستان کاشته و تا پایان قصه به همۀ آن‌ها پاسخ می‌دهد. جابه‌جایی زمانی  باعث می‌شود حوصلۀ خواننده سر نرود و داستان ریتم بهتری پیدا کند. ولی گاهی اوقات اعصابت را هم خرد می‌کند، مثلاً در یک لحظه حساس منتظر ادامۀ قصه هستی و ناگهان به گذشته پرت می‌شوی و برای فهمیدن ادامۀ آن باید یک فصل صبر کنی. (اتفاقی که در کتاب دروازۀ مردگان هم رخ می‌داد و واقعاً برای من ناراحت‌کننده بود، احتمالاً برای مخاطبِ نوجوانِ کمی کم‌صبر؛ ناراحت‌کننده‌تر.)

فضای ابتدای داستان واقعاً شوق‌انگیز بود، قدم زدن در دوران قاجار، همراه با یک جوانِ شاعرِ محصل طب، با یک جنازه که روی سقف کالسکه است و قرار است به دست دانشجوهای تبریزی برسد و تصور اینکه وقتی صمد به تبریز برسد چه خواهد شد؟ آیا به محفل ادبی تبریز می‌رسد؟ شعرش را می‌خواند و دوباره با ایرج میرزا ملاقات می‌کند؟ شاید به همین خاطر هم انتظار داشتم که قصه برخلاف باقی کتاب‌های اخیرِ نویسنده یک فضای کاملاً واقع‌گرا داشته باشد و حتی تصمیم داشتم این انتخاب و تغییر مسیر به واقع‌گرایی را تحسین کنم. حتی در بخشی از داستان با پیدا شدن یک جسد دیگر، فضای قصه به سمت معمایی شدن و پیدا کردن سرنخ و کشف کردن قاتل می‌رود. یک مأمور نظمیه هم همراه صمد هست که می‌تواند به عنوان کارآگاه شناخته شود همه چیز برای یک رمان واقع‌گرای معمایی آماده است اما در همین نقطۀ طلایی است که ناگهان عنصر فانتزی قصه وارد می‌شود و همه چیز تغییر می‌کند.

اشتباه نشود، من مخالف کتاب‌های فانتزی نیستم، اتفاقاً چه در نوجوانی چه همین امروز بیش از هر ژانر دیگری، دلبستۀ آثار فانتزی هستم در این مورد هم نمی‌توانم بگویم که عنصر فانتزیِ داستان به قصه نمی‌نشیند یا جذاب نیست. اتفاقاً شخصیتی که نویسنده طراحی کرده و سرگذشت او جذابیت ویژه‌ای دارد اما دلم می‌خواست این دو را در دو کتاب متفاوت ببینم. انتظار داشتم صمد با درگیری‌های واقعی جسد را به تبریز برساند (یا حتی نرساند اما آنچه در مسیر با آن رو‌به‌رو می‌شود، واقعی باشد.) و بخش فانتزی داستان را در کتابی دیگر ببینم که به صورت اختصاصی مربوط به فضایی کاملاً فانتزی باشد، که هر دو قطعاً کتاب‌های جالبی می‌شدند.

با وجود همۀ این نکات، تابوت سرگردان کتاب جالبی است. داستان روان و خواندنی، ریتم خوب و شخصیت‌پردازی‌های جالبی دارد. احتمالاً بخش ابتدایی داستان برای کسانی مثل من که از خواندن رمان‌های تاریخی لذت می‌برند جذاب باشد و بخش دوم آن کسانی را که فقط از فانتزی لذت می‌برند جذب کند. احتمالاً بخش دوم کتاب باعث می‌شود داستان بیشتر باب طبع نوجوان‌های پسر باشد، همان‌طور که ممکن است بعضی از دخترها را دلزده کند. (با توجه به اینکه دیده‌ام بعضی از بچه‌ها واقعاً از کتاب دروازۀ مردگان ترسیدند. احتمالاً خواندن این اثر هم برای بچه‌های خیلی حساس مناسب نباشد، چون در بخش دوم با صحنه‌های دلخراشی مواجه می‌شویم.)

حالا که فکر می‌کنم، بعد از خواندن کتاب «کابوس‌های خنده‌دار» (اثر قبلی همین نویسنده) احساس جالبی داشتم. اما حالا تقریباً دو سال، چیز زیادی از آن یادم نمی‌آید و فقط یک فضای تیره و وحشت‌آور را به خاطر دارم و احساس می‌کنم بعد از گذشت مدتی از خواندن «تابوت سرگردان» هم چنین حسی باقی بماند. خصوصاً که بخش دوم کتاب فضایی تیره‌ دارد و از نشاط و شورِ ابتدایی آن خبری نیست.

با همۀ این تعاریف، کتاب‌های حمیدرضا شاه‌آبادی باعث می‌شود به آیندۀ کتاب نوجوانِ ایرانی بسیار امیدوار باشم.  کتاب‌های نوجوان ما به چنین استحکامی در داستان نیاز دارند و همین‌طور به شخصیت‌هایی واقعی و باورپذیر که صرفاً از کلیشه‌های روزمره برای تصور کردن یک نوجوان، پیروی نکنند و اگر بناست اطلاعاتی در داستان به مخاطب داده شود، باید به همین شیوه پیش رفت، بدون مستقیم‌گویی و کاملاً همراه با فضای داستان. آنچه تابوت سرگردان، کابوس‌های خنده‌دار و دروازه مردگان در خود دارد و باعث خوشحالی و امیدواری نوجوان‌ها و دوست‌داران کتاب نوجوان است.
        

24