یادداشت‌های سیده زینب موسوی (270)

          این کتاب رو به پیشنهاد یکی از دوستان شروع کردم که خیلی خیلی ازش خوشش اومده بود. 
البته امتیاز زیر ۴ش تو استوری‌گرف و ۱۰ جلدی بودنش موانع اصلی برای شروعش بودن!
ولی خب، بعد یه مدت گفتم جلد اولش که زیر ۳۰۰ صفحه‌ست، می‌خونم اگه خوشم نیومد فوقش ادامه نمی‌دم دیگه! این شد که رفتم سراغش. 

و نظرم جدا با دوستم و بچه‌های دیگه‌ای که این کتاب رو خوندن متفاوت از آب دراومد 🫠 در حدی که بعد از خوندن مرورهاشون از این همه اختلاف نظر تعجب کردم (همیشه اینجاها به خودم یادآوری می‌کنم که: بابا حواست باشه سلیقهٔ آدما با هم فرق می‌کنه! ولی با این حال بازم متعجبم 😄).

من جدا بیشتر کتاب رو با یه حالت بی‌میلی خوندم. برعکس دوستان، به نظرم خیلی از نکات جنگ‌ها منطقی نبود و یا درست و منطقی توضیح داده نشده بود. خیلی جاها اصلا تصور درستی از صحنهٔ جنگ نداشتم، خیلی جاها حس می‌کردم نویسنده باید یه نقشه‌ای چیزی بهمون نشون می‌داد، خیلی از فناوری‌ها به نظرم اصلا درست توضیح داده نشده بودن و...
یه سری افراد هم به شدت احمق نشون داده شده بودن، یعنی قضیه طوری بود که یه نفر بعد از نشستن سر دو تا کلاس نظامی که نه، با یه مقدار عقل سلیم متوجه می‌شد چقدر فلان موضوع احمقانه‌ست ولی این دوستان متوجه نمی‌شدن 🙄
یعنی این‌طور بگم حماقتشون مضحک بود و به نظرم اصلا در جریان داستان درست و منطقی درنیومده بود (بله همه جا آدم احمق پیدا می‌شه ولی باور کنید حماقت هم باید تو داستان بشینه و منطق داشته باشه، از یه حدی که بیشتر بشه و افراد بیشتری رو در بربگیره غیرقابل‌باور می‌شه).
همین قضیه باعث شد خوندن آخرای کتاب برام مثل شکنجه باشه، دلم می‌‌خواست زودتر تموم بشه و از اون طرف اصلا علاقه‌ای به خوندنش نداشتم!
بحث‌های اجتماعی و سیاسی کتاب هم به نظرم عمق چندانی نداشتن (باز برعکس نظر دوستان 🫠).

اگه فقط همین موارد بود بهش ۱ می‌دادم، ولی معدود صحنه‌های جالبی هم داشت. این صحنه‌ها تقریبا به طور خاص محدود می‌شد به صحنه‌های ینگ ون-لی :) کلا این آدم از نظر من جالب‌ترین شخصیت کتاب بود. صحنه‌هایی که با خولین داشت و یا صحنه‌های بسیار محدودش با فدریکا شاید بگم تنها قسمت‌هایی از کتاب بودن که دوست داشتم و از خوندنشون لذت بردم (امتیازم به این قسمت‌ها ۴ از ۵ه).
ولی اینا اینقدر کم بودن که نمی‌تونستن برای من بی‌مزگی و بی‌منطقی بقیهٔ کتاب رو جبران کنن و در نتیجه تقریبا از همون نیمهٔ کتاب تصمیم به رها کردن این مجموعه گرفتم.
و به خاطر این تصمیم رفتم توضیح جلدهای بعدی رو تو استوری‌گرف خوندم و اینطوری شدم: 😐
البته خب نمی‌شه با همین چند خط قضاوت کرد ولی اصلا از مسیری که نویسنده برای وقایع و شخصیت‌ها در نظر گرفته بود خوشم نیومد...
با این حال بدم نمی‌آد یه خلاصه‌ای از جلدهای بعد رو بخونم ببینم کار شخصیت‌ها به کجا می‌کشه، مخصوصا خلاصهٔ جلد آخر آخر رو. ولی همین‌طوری که گشتم همچین چیزی تو نت نیافتم 🤔
        

21

متأسفانه ا
          متأسفانه این کتاب سندرسون هم اینجا به درد خیلی‌ها نمی‌خوره، چون فهمیدن نکاتش نیاز به کلی اطلاعات قبلی از دنیای کازمر داره...
سندرسون در واقع یه دنیای خیلی خیلی بزرگ خلق کرده به اسم کازمر و ماجرای خیلی از کتاب‌هاش تو این دنیا می‌گذره و هر چی هم که پیش می‌ریم این ماجراها بیشتر به هم ربط پیدا می‌کنن.
داستان این کتاب هم در آینده‌های احتمالا خیلی دور کازمر اتفاق می‌افته و پره از اشارات ریز و درشت به ماجراها و شخصیت‌های قبلی. 
البته خیلی چیزها تو همین کتاب هم هست که بدون اطلاعات قبلی کازمری می‌شه ازش لذت برد ولی از اون‌طرف به نظرم خیلی موارد دیگه هم هست که بدون این اطلاعات به نظر خواننده بی‌معنی و گیج‌کننده می‌رسن.

اینا همه برای من مایهٔ ناراحتیه، چون حتی در صورت ترجمه‌شدن هم نمی‌تونم این کتاب رو راحت به دوستام پیشنهاد کنم، اونم کتابی که اینقددددر دوستش داشتم و از خوندنش لذت بردم :(

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅

تو این کتاب با یه سیارهٔ کوچیک طرفیم که مردمش یه حالت بومی-سرخ‌پوستی دارن. این سیاره چند سال قبل توسط انسان‌های پیشرفتهٔ سیارات دیگه «کشف» شده، و خب، می‌تونید تصور کنید که قراره چه بلایی سر این بومی‌ها بیاد... 
همه چیز واقعا در نهایت ناامیدی بود و خودم اصلا نمی‌تونستم حدس بزنم چطور قراره اوضاع روبه‌راه بشه. داستان هم از همون اول هیجان و کشش زیادی داشت (برعکس خیلی دیگه از کتاب‌های سندرسون که بیشتر هیجان کتاب مربوط می‌شه به ۲۰-۳۰ درصد آخر).  

جادوی این مردم هم با اینکه در نهایت به همون موارد آشنای دنیای کازمر برمی‌گرده، در نظر اول خیلی عجیب به نظر می‌رسه (به هر حال اختراع سیستم‌های جادویی جدید و عجیب از نکات عادی آثار سندرسونه!). 
و این جادو واقعا در برابر اون متجاوزهای پیشرفته هیچ حرفی برای گفتن نداره. 
ولی خدا...
چقدر سندرسون این داستان رو قشنگ پیش برده بود.
چقدر شخصیت‌ها دوست‌داشتنی بودن. البته اینم از ویژگی‌های عادی آثار سندرسونه، ولی به نظرم اینجا داسک یه جور خاصی خفن و دوست‌داشتنی بود. دلم می‌خواد بیشتر در موردش توضیح بدم ولی هر چی فکر می‌کنم توصیفات درستی براش به ذهنم نمی‌رسه و کلا طوریه که باید بخونید تا بفهمید چی می‌گم. فقط این رو بگم که از این فضای مردم بومی که سندرسون خلق کرده بود خیلی لذت بردم و تقابلشون با «تمدن»های پیشرفتهٔ دیگه واقعا خوب دراومده بود (کلا حس می‌کنم با این مرور اصلا نتونستم حق این کتاب رو درست ادا کنم 🚶🏻‍♀️).

در نهایت هم کلی سرنخ جدید و نکات جالب تو داستان وجود داشت که به نظر می‌رسه شروعی برای کتاب‌های آینده باشه (فکر نمی‌کنم کار سندرسون با کازمر هیچ‌وقت تموم بشه). پایان داستان هم طوری بود که انتظار داشته باشی همین شخصیت‌ها رو باز در آینده ببینی و خودم از این پایان خیلی خیلی خوشم اومد 🥲


پ.ن.: تصویر از نقاشی‌های توی کتابه که واقعا قشنگ بودن 👌🏻
        

65

          متأسفانه تو این بازخوانی به اندازهٔ بار اول دوستش نداشتم.
در واقع به نظرم سیر تغییر شخصیت‌های اصلی اونقدرها هم خوب از آب در نیومده بود، به طور خاص عبدالله بن عمیر و عمرو بن حجاج. 
دو‌ نفری که با هم در سرحدات علیه مشرکین جنگیده بودن و حالا در مورد یزید و مقابله با حکومت بنی‌امیه نظرات متضادی داشتن و در نهایت هم پایان کارشون در جریان واقعهٔ کربلا بسیار متفاوت شد...

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅

به نظر خودم مواردی که در ادامه می‌گم نیاز خاصی به هشدار افشا نداره چون پایان کار این دو تا شخصیت تاریخی مسئلهٔ پنهانی نیست. ولی خب، اگه خیلی حساسید ادامهٔ مرور رو نخونید. 
فقط قبلش بگم که اصلا از اجرای صوتی راضی نبودم. لحن‌ها جالب نبود و سرعت خوانش هم خیلی پایین بود...

خب حالا در مورد مشکلاتی که باهاش داشتم...

نویسنده به نظرم از زبون عبدالله شبهه‌های خوبی انداخت، در مورد لزوم حفظ وحدت و مواردی مثل این.
می‌دیدی این مرد که به وضوح آدم خوبیه هم به معاویه حق می‌ده، هم به علی! البته به نظرش حسین سرآمد مردان خوب روزگاره ولی یزید رو هم خلیفهٔ به حق مسلمین می‌دونه که پای جای پدرش گذاشته و از مرزهای سرزمین اسلام دفاع می‌کنه.

ولی در نهایت من چندان از نوع روایت چرخش عبدالله راضی نبودم. این همه شبهه انگار فقط با دو کلمهٔ قیس بن مسهر حل شد که گفت من برای امام تعیین تکلیف نمی‌کنم و تکلیف خودم رو از امام می‌پرسم و آیا تو بهتر از امام می‌فهمی و حرف‌هایی مثل این.
البته که نشون داد عبدالله چطور از روش‌های ابن زیاد منزجر شده، ولی خب یعنی این اولین بار بود که پسر زیاد چنین کارهایی می‌کرد؟ وقتی کلا خودش و پدرش معروف بودن به این کارها؟ و تازه اینجا هم نهایت تصمیم عبدالله این شد که همه چیز رو ول کنه و برگرده به همون سرحدات، تازه بعد از صحبت با قیس بود که واقعا نظرش برگشت.
حتی مدل صحبت کردنش از امام هم اون اواخر به نظرم بدون توضیح خاصی با نوع نگاه اولیه‌ش فرق داشت.


چرخش عمرو بن حجاج هم به نظرم خوب در نیومده بود. 
نویسنده از همون اول قضیه رو این‌طور چیده بود که این آدم بیشتر از حق و پیروی از امام دنبال منافع خودشه. ولی با همین استدلال، عجیب بود که عمرو تو اوج قدرت مسلم یهو بچرخه سمت ابن زیاد و یه لحظه از خودش نپرسه خب اون هانی که من دیدم داشت با پسر زیاد گل می‌گفت و گل می‌شنفت چطور شد یهو بدن بی‌سرش از کوچه و بازار سر درآورد؟ 

حتی نهایت کار عبدالاعلی رئیس قبیلهٔ بنی کلب هم به نظرم چندان منطقی نبود...

یه سری بخش‌ها و شخصیت‌ها هم بودن که کلا هیچ اشاره‌ای بهشون نشده بود و حس می‌کنم بهتر بود یه گریزی هم به این موارد می‌زد...
        

18

          قبل هر چیز باید بگم به هیچ وجه قبل خوندن چند جلدی آز استورم‌لایت نباید سراغ این کتاب بیاید.
و باز اگه بخواید بهتر بفهمید چی به چی و کی به کیه خوبه پیکار‌گسل و عصر دوم مه‌زاد رو هم خونده باشید! (تازه اگه داستان کوتاه Shadows for Silence in the Forests of Hell رو خونده باشید که دیگه چه بهتر!)

در واقع این کتاب برای اوناییه که در کازمر فرو رفتن و با ابعاد مختلف این دنیای فوق بزرگ که سندرسون خلق کرده به اندازهٔ کافی آشنا هستن! 

بنابراین اینجا تو ایران به نظرم آدمای کمی پیدا می‌شن که بتونن در حال حاضر این کتاب رو بخونن 🫠

حالا بعد از این مقدمه باید بگم که خیلی از خوندنش لذت بردم.

این کتاب برخلاف خیلی از آثار دیگهٔ سندرسون از اول تا آخر سرعتش تقریبا بالاست و هیجانش فقط محدود به اواخر ماجرا نیست.

دنیای کتاب هم خیلی عجیبه ولی بازم تو نقشهٔ بزرگ‌تر کازمر جا می‌گیره‌.
سندرسون هم همه‌چیز رو اینقدر علمی توضیح می‌ده که مخ آدم سوت می‌کشه 😅 (مردی کلا یه فیزیک جدید واسه دنیای خودش خلق کرده 🤯😄). جنبه‌های علمی و فناورانهٔ داستان هم کلا خیلی خوب بود (سر و کلهٔ دانشمند و مهندس‌جماعت اصولا تو همهٔ کتابای سندرسون پیدا می‌شه و این بخش‌ها همیشه یکی از جالب‌ترین‌ها بوده برای من).

اینجا هم مثل بقیهٔ کتاب‌های کازمر حرف از دین داریم و تهش به اشارات جالبی برمی‌خوریم که به نظرم نشونه‌هایی برای نقشه‌های بعدی سندرسونه. کلا کتابش و دنیایی که وصف کرد طوری بود که آدم انتظار داره در آینده هم بهش برگرده.
سوال‌های زیادی هم در مورد شخصیت اصلی باقی موند که امیدوارم در آینده به جوابشون برسم...

تو این کتاب هم مثل ۴ پروژهٔ مخفی دیگه نقاشی‌های قشنگی داریم‌ (البته من نقاشی‌های اون بقیه رو بیشتر دوست داشتم). بعید هم می‌دونم کیفیت نقاشی‌ها تو نسخهٔ ترجمه جالب باشه (تو نمایشگاه به نقاشی‌های یومی یه نگاهی انداختم و به نظرم افتضاح بودن). ولی خب همهٔ نقاشی‌ها تو نت پیدا می‌شن و در نتیجه اگه سراغ بقیهٔ کتاب‌های پروژهٔ مخفی هم رفتید یادتون نره اصل نقاشی‌ها رو تو نت ببینید.


پ.ن.: چند تا اشاره به کلدین و بریج فور هم بود که وقتی بهشون رسیدم قشنگ قلبم پرپر شد 😭 (باید واکنش‌هام رو موقع خوندن این قسمت‌ها می‌دیدید 😄). این تیکه‌ها باعث شد بدجور هوس کنم دوباره استورم رو از اول اول بخونم 🤧🤧🤧😅 (برای بار nم 😶‍🌫️).
        

23

          سال‌ها بود که آگاتا کریستی نخونده بودم. 
چند وقت پیش همین‌جا تو بهخوان چشمم به یه مرور از این کتاب افتاد و وقتی دیدم صوتی داره، گفتم بد نیست دوباره برم سراغ این علاقهٔ قدیمی (البته که من همون موقع‌ها هم داستان‌های شرلوک هلمز رو خیلی بیشتر از ماجراهای آگاتا کریستی دوست داشتم).

و خب، اونقدرها خوشم نیومد.
بازم به این نتیجه رسیدم که دیگه علاقه‌ای به جنایی «خالی» ندارم و میلم بیشتر به جنایی «مخلوط» می‌کشه!

البته کلا دلم کتابی می‌خواست که حوصلهٔ پشت هم گوش دادنش رو داشته باشم و از این جهت خوب بود.
با این حال، بعضی جاها حس کردم داره زیادی کشش می‌ده.

یه سری از نکاتش هم به نظرم منطقی نبود یا لااقل باید بیشتر باز می‌شد (بعد از هشدار افشا در مورد این نکات توضیح دادم). 
از اینم که دائم تأکید می‌کرد پوآرو «هرگز» اشتباه نمی‌کنه و «هرگز» شکست نمی‌خوره خوشم نیومد (تو این تیکه‌ها همه‌ش یاد کتاب «قول: فاتحه‌ای بر رمان پلیسی» می‌افتادم). احتمالا باید یه بار دیگه یه شرلوک هلمز گوش بدم تا بتونم بهتر قضاوت کنم ولی فکر می‌کنم هنوزم روش‌های هلمز و مدل نقل داستان کانن دویل رو به روش‌های پوآرو و نوع روایت کریستی ترجیح می‌دم.

کتاب یه شخصیت خانوم نویسندهٔ داستان‌های جنایی هم داشت که خنده‌دار و مقادیری خل‌وضع بود، حس کردم اینجا کریستی داره به خودش تیکه میندازه 😄

اجرای صوتی رو هم پسندیدم 👌🏻 من نسخهٔ ماه‌آوا رو گوش دادم با صدای خانوم شرگان انورزاده.

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅

⚠️ هشدار افشای زیاد ⚠️

از همون اول برام عجیب بود که چطور یه چاقو تو قلب طرف فرو شده و در نگاه اول ملت هیچ خونی روی پیراهنش ندیدن! تا آخر هم توضیحی در مورد این موضوع نداد...

و اینکه این آدم ۴ تا به قول خودش جانی رو دعوت کرده و بعد تو همون اتاق چرتش برده مسخره نیست؟
چون این رسما تنها توضیح ارائه‌شده در این رابطه بود که چطور می‌شه تو یه اتاق و جلوی ۳ نفر دیگه یه چاقو تو قلب یه مرد فرو کنی و اون هیچ واکنشی از خودش نشون نده که بقیه به کارت پی ببرن.

واقعا هم از اول احتمال قاتل بودن دکتر رابرتز از همه بیشتر بود ولی خب کریستی حواس‌ها رو سمت کس دیگه‌ای پرت کرد. خودم یه سره به خودم می‌گفتم خیلی غیرمنطقیه که این دختره قاتل شیتانا باشه ولی دیگه قبولش کرده بودم و داشتم به عنوان نقطه ضعف داستان بهش فکر می‌کردم که یهو معلوم شد قاتل همون دکتر رابرتز بوده. از این جهت نقطهٔ غافلگیری داشت ولی خب غافلگیریش یه جورایی زورکی بود به نظرم 😅

تقریبا تنها بخش هیجان‌انگیز کتاب هم اونجایی بود که داشتن برای نجات رودا دیوز تلاش می‌کردن ولی خب اینجا هم باز خالی از اشکال نبود به نظرم.
یعنی این دختره آن مردیت دقیقا نیم ساعت قبل اینکه سرگرد دسپارد سر برسه آناً تصمیم می‌گیره بهترین دوستش رو بکشه؟ 🙄 بماند که نفهمیدم چی شد جناب سرگرد که قبلا به نظر می‌رسید از آن خوشش اومده یهو تصمیم گرفت رو‌دا رو نجات بده (دوتاشون تو آب افتاده بودن) و بعدم کلا کلمه‌ای در مورد آن حرف نزنه 🚶🏻‍♀️
کلا مسائل مربوط به این دختر یه جوری بودن...
        

21

          انتظار زیادی از این کتاب نداشتم چون امتیازش پایین بود (۳/۶۷ تو گودریدز).
اصولا هم تو کتاب‌های متنی سبک فانتزی و علمی-تخیلی خیلی کم پیش می‌آد سراغ همچین امتیازهایی برم. ولی خب، حدآستانه‌م تو صوتی‌ها پایین‌تره. هم از این جهت که صوتی مخصوص وقت‌های از قبل مشغوله (مثل مواقع انجام کارهای خونه یا پیاده‌وری و این‌جور چیزا) و هم از این جهت که کلا گزینه‌های صوتیم زود ته می‌کشه 🫠
این شد که رفتم سراغ این کتاب و خب، واقعا خیلی خوشم اومد!

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅

مرکز داستان یه کافهٔ عجیبه. کافه‌ای که می‌تونه آدم‌ها رو در زمان جابه‌جا کنه، البته با قانون‌های خیلی سفت و سخت. 
و آیا سفر به گذشته یا آینده وقتی فقط به اندازهٔ سرد نشدن یه فنجون قهوه فرصت داری فایده‌ای هم داره؟ اونم وقتی در نهایت نمی‌تونی زمان حال رو تغییر بدی؟

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅

این کتاب در واقع می‌شه جلد اول از پنج جلدی که نویسنده تا الان! برای این خط داستانی نوشته. 
تو این جلد، چهار داستان داریم که در عین مستقل بودن ربط‌هایی هم به هم دارن.
من اصولا هر چهار داستان رو دوست داشتم، احساسی و قشنگ بودن. البته کتاب بی‌نقصی نبود و گیر و گورهایی داشت ولی علی‌رغم این اشکلاتش به دلم نشست.  

کلا هم اصلا فکر نمی‌کردم تهش دلم بخواد سراغ بقیهٔ جلدهاش هم برم. می‌گفتم آخه دیگه نویسنده چی می‌خواد بگه؟
ولی خب وقتی تموم شد خیلی حسرت خوردم که صوتی باقی جلدهاش تو نوار نیست 😢 (تا جلد سومش رو تو طاقچه دیدم، البته از یه ترجمهٔ دیگه، نشر مون، و یه ناشر صوتی دیگه، آوانامه، که چند وقتی هست که دیگه تولیداتش رو به نوار نمی‌ده...).

این‌طور نیست که داستان لبهٔ پرتگاهی تموم بشه، ولی طوری بود که دلم می‌خواست در مورد شخصیت‌های اصلی بیشتر بدونم و اون‌طور که خوندم گویا تو جلد دوم در خلال داستان‌های جدید با شخصیت‌های جدید، به ماجرای این شخصیت‌های اصلی هم بیشتر پرداخته. 
به هر حال، اگه نسخهٔ صوتی این جلد تو نوار بود قطعا بدون معطلی می‌رفتم سراغش، ولی الان که نیست، نمی‌دونم... اینقدر به خاطر نوار بابت کتاب‌های صوتی پول مجزا ندادم که به همچین کاری عادت ندارم 😅
        

34

جدا نمی‌دو
          جدا نمی‌دونم در مورد این کتاب چی می‌تونم بگم.
اینطور نبود که ازش بدم بیاد (اون‌موقع قطعا خیلی حرف‌های زیادی برای گفتن داشتم 😄). 
بلکه بیشتر نسبت بهش خنثام.
یعنی آخر کتاب یه حالت «خب که چی؟» داشتم. با خودم می‌گفتم الان جناب سلینجر هدفش از نوشتن این حرف‌ها چی بود؟ 🤔

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅

اینجا یه نوجوونی داریم که از زندگی و آدم‌ها شاکیه و تو هیچ مدرسه‌ای هم نمی‌تونه دووم بیاره.
همه، رسما همه، به نظرش مزخرفن، البته به جز بچه‌ها و مخصوص خواهر و برادر کوچکتر خودش.
این دو تا رو قشنگ در حد پرستش دوست داره.

خیلی جاها هم پربیراه نمی‌گه‌ها. یعنی آدم‌هایی که توصیف می‌کنه همچین موجودات جالبی نیستن، ولی خب، این حد از مزخرف‌پنداری هم یه جوریه.

کتاب هم واقعا داستان خاصی نداره. صرفا با افکار درونی این پسر مواجهیم و این‌طرف و اون‌طرف رفتن و دیدارش با افراد مختلف...

کلا هم این کتاب رو خیلی وقت پیش از لیستم خط زده بودم، چون با خوندن چند تا از مرورهاش به این نتیجه رسیدم که بعیده جزو عاشقانش باشم (چون کلا رویکردها به این کتاب خیلی حالت دوقطبی داشت به نظرم).
ولی وقتی دیدم هی دارم گزینهٔ صوتی کم میارم گفتم ضرری نداره این یکی رو هم امتحان کنم.
ضرر هم نداشت واقعا، و گفتم که ازش بدم نیومد، ولی خب...


پ.ن.: عکس، کارتیه که تو نمایشگاه کتاب امسال از گزینه‌های غرفهٔ بهخوان انتخاب کردم :)
        

24

این کتاب ر
          این کتاب رو اولین بار در جریان سفر اربعین سال ۴۰۱ به صورت صوتی گوش دادم.
امسال گفتم بذار متنش رو بخونم و خب این‌دفعه بیشتر باهاش ارتباط گرفتم. 
حس می‌کنم اون بار اول تمرکز لازم برای گوش دادن بهش رو نداشتم.

به هر حال این بازخوانی تجربهٔ خوبی بود. 
نثر این کتاب واقعا قشنگه و ماجرا رو در قالب روایت‌های کوتاه نقل کرده که دوست داشتم (بعضی‌هاش اصلا یه حالت خاصی داشت، مثلا من تو این تیکه قلبم فروریخت و همین‌طور چند لحظه به اون صفحهٔ خالی که فقط همین دو جمله رو داشت خیره شدم: مسلم سرگردان در کوچه‌های کوفه می‌رفت. نمی‌دانست کجا می‌رود... آخ خدا...).

خیلی از روایت‌ها هم اصولا به گوش کسی که اهل روضهٔ سیدالشهدا باشه آشناست ولی این‌طوری پشت هم خوندن از کل ماجرا، از ابتدای هلاکت معاویه تا نهایت کار اسرا، لطف دیگه‌ای داره...


پ.ن.: آخر کتاب یه واژه‌نامه هست که خودم تازه وقتی بهش رسیدم به وجودش پی بردم! البته برای من کم پیش اومد تو فهم کلمه‌ای مشکل داشته باشم ولی به هر حال یه چند تایی بود. خواستم بگم حواستون باشه اگه به کلمه‌ای برخوردید که معنیش رو نمی‌دونستید حتما اول یه سری به این واژه‌نامه بزنید.
        

23

          این دومین کتابی بود که از این نویسنده خوندم (گوش دادم).
اصولا وقتی با اولین کتاب یه نویسنده ارتباط خوبی برقرار نکرده باشم به ندرت پیش میاد سراغ دومی برم! 
ولی در این مورد، دوستانی که جفت کتاب‌ها رو خونده بودن («در» و این)، بهم اطمینان دادن که این یکی واقعا فرق داره و بهتره. 
و خب واقعا به نظرم خیلی بهتر بود. 

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅

داستان کتاب در بحبوبهٔ جنگ چهانی دوم می‌گذره و راوی یه دختر ۱۴-۱۵ ساله‌ست.
دختر ما به شدت باباییه و کلا تو زندگی کسی بهش نه نگفته و همیشه هر چی خواسته براش فراهم بوده. 
ولی ناگهان پدرش، یه ژنرال ارتش مجارستان، بدون هیچ توضیحی بهش می‌گه باید بره به یه مدرسهٔ شبانه‌روزی.
اونم نه هر مدرسه‌ای. یه مدرسهٔ خشک مذهبی که رسما برای تمام لحظات زندگی دانش‌آموزاش برنامه داره و مسئولانش نمی‌ذارن کسی خارج از برنامه نفس بکشه.
و گینا، همون دخترک نازپرورده‌مون، باید با همچین محیطی کنار بیاد. تازه ماجرا وقتی بیخ پیدا می‌کنه که می‌فهمیم قضیه فقط قوانین سفت و سخت یه مدرسهٔ دخترونه نیست، بلکه پای مرگ و زندگی آدم‌ها وسطه...

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅

خب گفتم که این کتاب رو از «در» واقعا بیشتر دوست داشتم. 
داستان جدا کش و قوس بیشتری داشت و طوری بود که از گوش دادن بهش خسته نمی‌شدم.
ابعاد تاریخی ماجرا هم جالب بود (البته من این کتاب رو بیشتر یه کتاب مدرسه‌ای می‌دونم تا یه کتاب تاریخی).
ولی به نظرم نویسنده بعضی موارد رو خوب درنیاورده بود و کارش مقادیری اغراق داشت. 

و مهم‌ترینش مربوط می‌شه به شخصیت ابیگیل (من اینجا چیزی رو لو نمی‌دم، اصلا حرفم اینه که همه چیز اینقدر تابلوئه که خواننده همون اول متوجه می‌شه کی به کیه، بنابراین توضیحاتی که در ادامه میاد اصولا به نظرم افشاکننده نیست).
همون اوایل متوجه می‌شیم که ابیگیل یه شخصیت مرموزه که تو بزنگاه‌ها به دانش‌آموزای بدبخت مدرسه کمک می‌کنه. رسما هر کاری هم از دستش برمیاد و از همه چیز هم خبر داره. 
کسی هم نمی‌دونه این آدم در واقع کیه (ابیگیل در واقع یه مجسمه‌ست که هر کی هر خواسته‌ای داره به صورت نامه تو دستش می‌ذاره و اون خواسته هم به طرز معجزه‌آسایی عملی می‌شه. ولی خب کسی نمی‌دونه چه کسی پشت این قضیه‌ست و ابیگیل هم با یادداشت‌هایی که براشون می‌ذاره تهدید می‌کنه اگه کسی بخواد دنبالش بگرده دیگه از کمک خبری نیست و این بحثا. در نتیجه بچه‌ها پذیرفتن که صرفا در حد همون مجسمه ببیننش).

حالا نویسنده اینقدر به صورت غیرمنطقی یه شخصیت رو از دید این بچه‌ها بزدل و مضحک نشون می‌ده که قشنگ از اول تابلو می‌شه ابیگیل همین ایشونه. 
یعنی شما فرض کنید این دخترا از یه آدمی که به شدت مهربون و دل‌گنده و متواضعه بدشون میاد و دااااائم دستش میندازن!
گینا شخصیت اصلی که رسما ازش متنفره! نه که بدش بیادا! نه! ازش متنفره! یعنی من هر چی تلاش می‌کردم بفهمم چطور می‌شه از این آدم متنفر باشی عقلم به جایی قد نمی‌داد. 
مثلا یه صحنه پیش می‌اومد اینقدر برخورد این آدم خوب بود که من دلم غنج می‌زد، بعد برداشت این خانوم از همون صحنه این بود که اَه چقدر این آدم مزخرفه، اون‌وقت من: 😐😐😐 (یعنی نمی‌دونید چقدر سر این صحنه‌ها حرص خوردم!)

همینه که می‌گم نویسنده اغراق داشت. 
یعنی یه طوری نوشته بود که این دختر به صورت کاملا غیر منطقی از این شخصیت بدش بیاد که وقتی بفهمه ابیگیل همین ایشونه مثلا خیلی براش عجیب باشه. 

البته تو یه سری رفتارهای دیگهٔ این دخترا هم اغراق وجود داشت به نظرم (مثلا نوع برخوردشون با گینا اون اوایل. من نمی‌فهمیدم چطور این همه دختر کلهم اجمعین می‌تونن اینقدر مزخرف و سنگدل باشن. یعنی فرض کنید مزخرف بودن چند نفر منطقی و قابل‌قبوله ولی نه مزخرف بودن کل یه کلاس. حالا بماند).  
همچنین رابطهٔ عاشقانهٔ بین دو تا شخصیت هم یه گیر و گورهایی داشت (اینجا من جدا نمی‌فهمیدم فاز یکیشون چیه که اون یکی رو با وجود دوست داشنش پس می‌زنه).

با این حال، همون‌طور که گفتم در مجموع دوستش داشتم و داستانش برام پرکشش بود و بعضی جاهاش تأمل‌برانگیز...


پ.ن.: بنا به نظر یه سری از دوستان اتفاقا این بحث روابط بین دخترا و معلم‌ها و اینا خیلی هم منطقی بوده. چون این دوستان خیلی بیشتر از من با نوجوون‌جماعت سر و کار داشتن قطعا نظرشون اینجا در اولویته، ولی 🫠
        

41

          این کتابم ناتموم رها کردم، شد سومین کتاب رهاشدهٔ ۴۰۴.
نظرم هم همون چیزیه که بچه‌های هم‌خوانی قبل از من گفتن.
اینکه ایدهٔ کتاب خیلی خوب بود و شروع جذابی داشت.
ولی هر چی گذشت جذابیتش کم و کم‌تر شد، چون نویسنده به وضوح برای کش اومدن داستان اطلاعات نمی‌داد، اونم جایی که این کار واقعا منطقی نداشت (و به نظرم با توجه به فضای داستان تا حد خوبی حتی غیرممکن بود، چون در دنیایی که صدای ذهنت شنیده می‌شه نمی‌تونی تا این حد به مسائل مهم و عجیبی که درگیرت کردن فکر نکنی!). یعنی این اطلاعات ندادن در حد بسیار رواعصاب‌بودن ادامه پیدا کرد.
بعد هم که یه سری بحث‌های رومخ در مورد کشتن یا عدم کشتن آدم‌ها پیش اومد و باز کش دادن و کش دادن بی‌جهت...
تا اینکه حدود ۷۰ درصد از کتاب گذشته دیدم واقعا دیگه تمایلی به ادامه دادنش ندارم. 
از بچه‌هایی که تموم کردن پرسیدم و دیدم در ادامه هم همینه و جواب‌هایی که به معماهای کتاب داده اصلا جالب نبودن و دیگه مطمئن شدم که باید بذارمش کنار (بعد که خلاصهٔ ادامه‌ش رو خوندم و از بچه‌ها هم در موردش پرسیدم قشنگ اینطوری شدم: 😐😐😐 بس که به نظرم مسخره بود).
خلاصه که جدا ناراحتم از وقتی که براش گذاشتم...

جالبه که از این کتاب سه تا ترجمه هم موجوده! اینطور وقت‌ها هر بار بیشتر از قبل به این نتیجه می‌رسم که صنعت ترجمه کلا با من مشکل داره 😩😅

هر سه جلد ترجمهٔ پرتقال (با عنوان «چاقو و ایستادگی» برای جلد اول) تو فیدی‌پلاس موجوده و برای همین در حین خوندن یه نگاهی بهش انداختم. از نظر رسوندن مفهوم و اینا خوب بود و من اشکالی از این جهت توش ندیدم. 
ولی لحن نویسنده رو اصلا خوب انتقال نداده بود (شخصیت اصلی سواد آنچنانی نداره و کتاب پر از غلط املایی و دستوری و این‌هاست ولی تقریبا هیچ‌کدوم تو ترجمه نیومده). یکی دو صفحه از ترجمهٔ هوپا رو هم که دیدم از این جهت فرقی نداشت. 
طبق معمول با اینم مشکل داشتم که کلمات خاصی که تو انگلیسی با حرف بزرگ مشخص شدن (Noise) اینجا بدون هیچ نشون خاصی آورده شده بود (ترجمه‌شده به صدا). از این جهت ترجمهٔ هوپا باز بهتر بود چون کلمهٔ جایگزین خاص‌تری انتخاب کرده بود (ولوله) که به مفهوم به‌کاربرده‌شده تو داستان هم بیشتر می‌اومد.
        

25

نمی‌تونم ب
          نمی‌تونم بگم هیچ‌جا حوصله‌م سر نرفت، و اگر صوتی نبود قطعا مقادیر این حوصله‌سررفتن‌ها بیشتر هم می‌شد.
با این حال حس خاصی داشت. 
این همه تلاش و خستگی‌ناپذیری و استقامت عجیب و قشنگ بود. 
البته که بعضی وقت‌ها می‌گفتم ولش کن دیگه، خودت رو به کشتن می‌دی!
ولی در عین حال نمی‌تونستم تحسینش نکنم.
و باز از اون طرف نگم این همه رنج کشیدن آخه برای چی؟

تا حدی هم می‌دونستم چی می‌شه (به نظرم یه بار قبلا خلاصه‌ش رو خونده بودم)، ولی سرانجام کار خود پیرمرد رو نمی‌دونستم یا یادم نبود. 
برای همین هم آخرش یه بغضی گلوم رو گرفت که برای لو نرفتن داستان نمی‌گم از خوشحالی بود یا ناراحتی! (شایدم هر دو! کسی چه می‌دونه!) 
فقط اینکه رابطهٔ پیرمرد با پسرک رو خیلی دوست داشتم، خیلی شیرین بود 🥺

اجرای صوتیش هم عالی بود، مخصوصا تیکه‌های صدای پیرمرد که حرف نداشت.

پ.ن.: کتاب رو تقریبا تو دو جلسه پیاده‌روی تموم کردم. تو پیاده‌روی دوم کتف راستم خیلی درد می‌کرد، نمی‌دونم چرا، و داشتم خیلی افتان و خیزان پیش می‌رفتم. یهو کمرم رو راست کردم و گفتم چته؟ این پیرمرد این همه درد رو تاب آورد، تو از پس همچین چیزی برنمیای؟
        

27

          محور داستان این کتاب یه قضیه‌ست که نمی‌دونم چقدر صحت داره ولی خودم زیاد شنیده بودم. 
وقتی اسرای کربلا به مجلس یزید برده می‌شن، یه نصرانی بعد از اطلاع از نسبشون با تعجب به یزید عتاب می‌کنه که من چندین نسل با پیامبرمون (گویا حضرت داوود) فاصله دارم و با این حال بسیار مورد احترام مردمم هستم، تو چطور پسر دختر پیغمبرت رو کشتی و اهل‌بیتش رو به اسارت گرفتی؟

نویسنده همین قضیه رو دست‌مایه‌ای برای این رمان کوتاه قرار داده و از زبان ملازم و محافظ این مرد نصرانی ماجرای ناپدید شدنش رو تعریف می‌کنه. 

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅

دو تا اشکال دارم بهش.

یکی اینکه اول کتاب دو بخش آورده با عنوان «مقدمهٔ مترجم عربی» و «مقدمهٔ مترجم فارسی» که با خوندنش یه لحظه حس کردم شاید واقعا چیزی که اینجا اومده یه گزارش واقعیه و نه یه رمان.
که خب به نظر نمی‌رسه این‌طور باشه. شاید بگید معلومه دیگه، اسمی هم که از این به اصطلاح «مترجم»ها نیاورده. ولی خب، اصلا چه نیازی بود به آوردن همچین چیزی اونم با این اوصاف که دقیقا برای کتاب‌هایی که واقعا ترجمه شدن آورده می‌شه؟

دوم اینکه به نظرم بهتر بود به جای پرداختن به یه سری حواشیِ به نظر من بی‌اهمیت یه مقدار به اصل ماجرا بیشتر می‌پرداخت. می‌تونست توصیفات بیشتری از کاروان اسرا و ماجرای حمل سر مبارک امام بده و به جای اشارات نصفه‌نیمه به اون مجلس یزید (که جدا بریده‌بریده بودنش بعضی جاها حرصم رو در می‌آورد) با جزئیات بیشتری بهش بپردازه. 

یه چیزی هم بود که من قبلا اشاره‌ای بهش نشنیده بودم، ماجرای پیراهن حضرت یحیی. 
یه کسایی دنبال این پیراهن بودن که از بعضی توصیفاتشون حس کردم یهودی هستن، شایدم به طور خاص به این اشاره کرده باشه ولی به خاطر نداشتن نسخهٔ متنی امکان بررسیش رو ندارم. به هر حال مقادیری به نظرم عجیب رسید و نفهمیدم کلا منظور نویسنده از آوردن این تیکه چی بود 🤔

از اجرای نسخهٔ صوتی هم راضی بودم (البته همون اول با شنیدن صدای راوی، آقای سعید اسلام‌زاده، فهمیدم ایشون همون راوی کتاب آونگ فوکو هستن و ناخودآگاه دائم ذهنم سمت اون کتاب می‌رفت!)


پ.ن.: متوجه نشدم چرا اسم «جالوت» رو برای این مرد نصرانی انتخاب کرده بود، مگه جالوت یه شخصیت منفی تو کتاب مقدس نیست؟ 😶‍🌫️
        

32

اولین باری
          اولین باری که توضیح داستان این کتاب رو دیدم اصلا جذبش نشدم، در نهایت هم از سر نداشتن گزینه رفتم سراغش و اینکه خب، بالاخره اثر سندرسون بود دیگه :)
و نگم که چطور عاشقش شدم...

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅
 
اینجا با یه سیارهٔ خشک و صخره‌ای طرفیم که انگار مأمن آخرین انسان‌هاست و همین‌ها هم با حملهٔ مداوم موجودات فضایی ناشناس، در معرض نابودن کامل قرار دارن،
و دختری که همون اول داستان با خیانت پدرش از جامعه طرد می‌شه و حالا تنها و تنها آرزوش اینه که خلبان جنگنده بشه و به همه نشون بده پدرش یه بزدل خیانت‌کار نبوده، آرزویی که دست‌نیافتنی به نظر می‌رسه چون هیچ‌کس تو نیروی نظامی‌شون حاضر نیست به دختر یه خائن شانسی بده...
 
جالبه، ولی خب قضیه واقعا خیلی بیشتر از این حرف‌هاست که از این توضیح کوتاه برمیاد.

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅
 
این مجموعه در واقع هفت جلده! چهار جلد اصلی و سه جلد فرعی، که البته شاید عنوان «فرعی» برای این جلدها مناسب نباشه چون به نظرم چیزی از جلدهای اصلی کم ندارن. به ترتیب:
۱. به سوی آسمان
۲. چشم‌انداز ستاره
۲.۱. Sunreach
۲.۲. Redawn
۳. سیتونیک
۳.‍۱. Evershore
۴. Defiant
 
اونایی که انگلیسی نوشتم هنوز ترجمه‌ش چاپ نشده و در مورد اسم فارسی‌شون مطمئن نیستم (ولی خب می‌دونم که در دست چاپه). البته یه داستان کوتاه هم هست که مربوط می‌شه به ساااال‌ها قبل از ماجراهای جلد اول که خیلی داستان جالبیه و خوندنش به فهم ماجراهای جلد سوم به بعد کمک می‌کنه، ولی خب نمی‌دونم اصلا به ترجمه‌ش فکر کردن یا نه.
 
جلدهای اصلی از زاویه‌دید شخصیت اصلی یعنی اسپنزاست، که وسط‌هاش (و در مورد جلد چهارم آخراش)، زاویه‌دیدهای دیگه‌ای هم برای تکمیل داستان آورده شده.
جلدهای فرعی، که در واقع با سرعنوان Skyward Flight منتشر شده، هر کدوم از زاویه‌دید یکی از اعضای گروه پرواز به سوی آسمانه (نمی‌دونم به طور تخصصی به جای واژهٔ Flight باید اینجا از چه کلمه‌ای استفاده کنم!)، اف.ام.، آلانیک و یورگن (خودم به شخصه عااااشق این جلد سومم، عالیه عالی 🤧).

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅
 
همون‌طور که از وصف فضای داستان برمیاد، این مجموعه در واقع برخلاف بیشتر کتاب‌های سندرسون علمی-تخیلیه، ولی خب، به نظرم از حدود جلد سوم به بعد یه مقدار بعضی جنبه‌هاش به فانتزی تنه می‌زنه.
 
و یکی از پررنگ‌ترین عناصر تو این کتاب‌ها طنزه :)
اصولا تو همهٔ آثار سندرسون رگه‌هایی از طنز پیدا می‌شه، یعنی بسیار کم پیش میاد کتابی ازش بخونم و چندین جا پقی نزنم زیر خنده 😄
ولی خب طنز در مورد بعضی کتاب‌ها به طور خاص یکی از ویژگی‌های اصلیه، و این مجموعهٔ به سوی آسمان یکی از اون‌هاست (آلکاتزار هم یکی دیگه‌ست و تا حد خوبی عصر دوم مه‌زاد).
البته که این تنها ویژگی این مجموعهٔ دوست‌داشتنی نیست، ولی خب واقعا حضور پررنگی تو همهٔ جلدها داره و چون تا زمان نوشتن این مرور هنوز سراغ ترجمه‌ش نرفتم نمی‌دونم مترجم چقدر تونسته این بخش‌ها رو خوب منتقل کنه (اصولا انتقال طنز از یه زبان به زبان دیگه به نظرم یکی از سخت‌ترین ابعاد ترجمه‌ست).
 
ما اینجا یه هوش مصنوعی وراج و خل و چل 😂 داریم که با حرف‌ها و واکنش‌هاش آدم از خنده روده‌بر می‌شه 😄
و بعد شخصیت‌های بسیاااار دوست‌داشتنی، که خب اینم البته یکی از ویژگی‌های معمول کتاب‌های سندرسونه.
 
و باز مثل مجموعه‌های دیگه، اینجا هم بعد از جلد اول یهو ابعاد دنیایی که باهاش طرفیم به طور نمایی رشد می‌کنه و معنای همه چیز عوض می‌شه...
این دنیا اینقدر بزرگ هست که کار سندرسون هنوز باهاش تموم نشده (جدا من نمی‌فهمم مغز این مرد چطور می‌تونه دنیاهایی به این بزرگی با این پتانسیل بسازه 🤯).
 
البته که باز اینجا هم در خلال داستان با سوال‌های مهم اخلاقی مواجه می‌شیم، سوال‌هایی که با بزرگ شدن دنیای شخصیت‌ها بزرگ‌تر و مهم‌تر می‌شه...
 
خلاصه که با خوندن این مجموعه (و بازخوندنش!) بسی خندیدم و دلم غنج زد و هیجان‌زده شدم و به فکر فرو رفتم و لذت بردم :)
        

60

پل یه پسر
          پل یه پسر نوجوون نیویورکیه که تو خواب و بیداری می‌بینه در واقع ارباب تاریکی یه دنیای دیگه‌ست و در این نقش، کارهای وحشتناکی ازش سر می‌زنه و انگار این صحنه‌ها نه زاییدهٔ یه ذهن مشوش که نشونه‌هایی از حقیقته...

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅

من اصولا خیلی با کمیک (داستان مصور ) حال نمی‌کنم و تا الان خیلی کمیک‌های کمی خوندم (اگه اون داستان‌های مجلهٔ دوست تو بچگی رو حساب نکنیم 😄).
بنابراین فکر می‌کنم قضاوتم در مورد کمیک‌ها احتمالا خیلی عادلانه نیست و قطعا اصلا حرفه‌ای نیست.

این یکی هم بد نبود ولی به نظرم سوراخ‌های زیادی داشت و کلی سوال بی‌جواب باقی گذاشت.
یعنی حس می‌کنم اگه همین طرح داستان به صورت یه رمان معمولی نوشته می‌شد، با تجربه‌ای که از سندرسون دارم، احتمالا چیز خیلی جذابی از آب در می‌اومد (مطمئن نیستم ولی به نظرم حرفش بود که دقیقا می‌خواد همین کار رو بکنه، البته با تفاوت‌های با سیر داستان تو این کتاب).

به هر حال، پایان کتاب برام پر از سوال بود و البته کلیت داستان اینقدر جذاب بود که دلم بخواد بدونم در ادامه چی می‌شه، که خب ادامه‌ای در کار نبود 😕

سندرسون یه مجموعهٔ کمیک دیگه هم داره به اسم شن سفید که از این خیلی منسجم‌تره و خط داستانی مشخص‌تری هم داره. ولی خب، از اونجایی که گفتم کلا خیلی با کمیک حال نمی‌کنم شن سفید رو هم اصولا خیلی کمتر از کتاب‌های دیگهٔ سندرسون دوست داشتم.

ولی اگه شما اهل کمیک باشید احتمال داره حتی از این کتاب هم خوشتون بیاد و ایضا از شن سفید.
هرچند که ترجمه نشده و نمی‌دونم کسی برنامه‌ای برای ترجمه‌ش داره یا نه 😅
        

13

          وقتی مرورهای بقیه رو می‌خونم و با ابراز شگفتی‌شون از عظمت این اثر مواجه می‌شم و به برداشت‌هایی که ازش داشتن برمی‌خورم با خودم میگم چطور شد که من چنین برداشت‌هایی نداشتم؟
دروغ چرا؟ اینطور کتاب‌ها باعث می‌شه از خودم بپرسم آیا من کندذهنم و یا لااقل اونقدر باهوش و نکته‌بین نیستم که بتونم مفاهیم عمیق پنهان‌شده در لایه‌های داستان رو درک کنم؟ 
قبول کنید که اصلا حس خوبی نیست و خب، غرورم معمولا اجازه نمی‌ده خیلی هم بهش پروبال بدم. 

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅

تو این کتاب با یه کوری همه‌گیر و بی‌سابقه و، حداقل در ظاهر، بی‌دلیل طرفیم که هر روز آدم‌های بیشتری رو درگیر می‌کنه، به جز یه نفر. 
و ما اینجا ماجرای این انسان‌های مفلوک و درهم‌پاشیدن جامعه‌شون رو دنبال می‌کنیم...

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅

وسط‌های داستان از دوستام پرسیدم این کتاب چرا اینقدر مسخره‌ست؟ می‌شه بگید هر چیزی «نماد» چیه تا شاید به نظرم قضایا یه مقدار معنا پیدا کرد؟
و خب دوستان گفتن بینایی نماد حکمت و داناییه.
گفتم خب الان چی شد یعنی؟ یهو با یه مریضی همه نادان شدن؟
که گفتن نه! نادان بودن علت بیماریه نه معلولش. یعنی کوری سراغ اونایی میاد که حکمت ندارن.
با این حساب من تو کل ۵۰ درصد باقی‌موندهٔ کتاب حواسم رو جمع کردم که ببینم آیا به هیچ نشونه‌ای برمی‌خورم مبنی بر اینکه چطور بین تمااااااام مردم شهر فقط زن دکتر دانا و حکیم بوده؟ 
می‌گفتم بالاخره «یه چیزی» باید باشه دیگه! نمی‌شه صرفا از حاصل کار نتیجه بگیریم چون ایشون کور نشده لابد حکیم بوده و بقیه نه! ولی خب به چنین توضیحی برنخوردم. 

در واقع مسئله از اونجا شروع شد که من اعتراض کردم این حد از سقوط در این زمان کوتاه صرفا به خاطر کور شدن واقعا توجیه‌پذیر نیست که جوابش این شد که کوری نماد داناییه. 
و بعد گفتم خب پس یعنی ملت کور که شدن یهو لامپ داناییشون خاموش شد و در لحظه خر شدن؟ که بحث رفت سر علت و معلول و باقی مواردی که بالاتر گفتم. 
(من البته اون موقع یه مشکل بزرگم نه با کورها که با بیناهای مسئول شهر بود)

نویسنده هم که لطف کرده بود و وسط تعریف داستان هی اظهارنظر می‌کرد و شاید بگم موقع گوش دادن به بیشتر این افاضات این‌طوری بودم که چی داری می‌گی برادر؟ چرا همین‌طور می‌بافی به هم؟

البته در خلال اعتراضاتم به کتاب، دوستان گفتن تو پس کلا با داستان‌های غیرواقعی‌طور و این چیزا مشکل داری! نویسنده اومده از این فضای غیر رئال استفاده کرده تا حرف‌هاش رو بزنه، داستان واقع‌گرایانه نمی‌خونی که اینقدر انتظار منطق داری. 
و من، یک عدد فانتزی‌خون قهار که اصلا بدون کتاب فانتزی و تخیلی خوندن روزم شب نمی‌شه، جدا با همچین استدلالی برای توجیه ابعاد غیرمنطقی داستان‌ها مشکل دارم...

نمی‌خوام بگم همهٔ داستان برام غیرقابل‌باور و مسخره بود ولی خب اینقدر از این جنبه‌ها داشت که بقیهٔ ابعادش رو تحت‌الشعاع قرار بده. 
در واقع موضوع جدا جالب بود، اینکه یه شهری یهو بدون هیچ توضیحی کور بشن می‌تونه ماجراهای خیلی جذاب و البته وحشتناکی رو به دنبال داشته باشه و باهاش می‌شه حرف‌های اخلاقی-فلسفی‌طور زیادی زد!
ولی خب، پیاده‌سازی این ایده اصلا پسندم نبود و کم کم دارم به این نتیجه می‌رسم که کلا از داستان‌های «نمادین» خوشم نمیاد.
به نظرم اینقدر راهکار برای اینکه صاف و مستقیم حرفت رو به زیبای هر چه تمام‌تر بگی وجود داره که نخوای درگیر این سطح از نمادپردازی بشی، خصوصا وقتی حالت آشکار ماجرا اینقدر ذهن دنبال منطق کسی مثل من رو آزار می‌ده :)

یعنی مثلا فرض کن آدم می‌تونه بگه کارخونهٔ اروک‌های‌سازی سارومان و اون همه دود و دم و نابود کردن درخت‌ها نماد صنعتی‌شدن جامعه‌ست (هر چند که فکر کنم خود تالکین این ارتباط رو انکار می‌کرد!) ولی به هر حال هر چی هست این قضیه بدون اینکه «نماد» در نظرش بگیری در بافت خود داستان معنی می‌ده. 
و یا مسئلهٔ دزدهای زمان موموی میشاییل انده.
ولی من همچین حرفی رو در مورد کوری نمی‌تونم‌ بزنم و بدون تلاش وافر برای «نمادین» در نظر گرفتن همه چیز، ماجراها و واکنش‌ها به نظرم به شدت کاریکاتوری و مسخره بودن.

یه نکته رو هم می‌ذارم بعد هشدار افشا.
قبلش فقط بگم که از اجرای آقای رضا عمرانی طبق معمول راضی بودم 👌🏻 

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅

⚠️ هشدار افشا ⚠️ 

وقتی داشتم در مورد کتاب غر می‌زدم دوستان گفتن حالا صبر کن برسی به پایانش بعد قضاوت کن.
بعد من وقتی رسیدم به آخرش: 😐😐😐
الان So What?!
جدا برام بی‌معنی بود اینکه همون‌طور ناگهانی دوباره بیناییشون رو به دست آوردن...
        

33