بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

سیده زینب موسوی

@szm_books

89 دنبال شده

244 دنبال کننده

                      دانشجوی دکترای علوم شناختی
دانشگاه شهید بهشتی
                    
https://virgool.io/@m_15404805
szm_books

یادداشت‌ها

نمایش همه
                خانوم اَلی هیزلوود اونور آب اصولا نویسندهٔ معروفیه، واسه همین برام عجیبه که تا به حال کتابی ازش ترجمه نشده 🤔 (خودم اصولا هر بار با اسمش مواجه می‌شدم فکر می‌کردم مَرده، چون اسمش اینطوری نوشته میشه: Ali، بعد که عکسش رو دیدم شوکه شدم 😂).
کتابای هیزلوود هم اصولا تا جایی که دیدم همه تو سبک عاشقانه‌ست، منم از اونجایی که معمولا عاشقانهٔ «خالی» نمی‌خونم رغبت نمی‌کردم برم سراغش 😏
تا اینکه این کتاب رو دیدم، یه عاشقانهٔ فانتزی :)

قبل شروع کتاب رفتم در مورد نویسنده خوندم و با کمال تعجب دیدم دکترای علوم اعصاب داره 😱😄 تازه اینجا بود که اسم کتاباش برام معنی‌دار شد 😄 (مثلا The Love Hypothesis یا Love on the Brain).
تازگی انگار استاد دانشگاه هم شده 😳 (یه لحظه فک کن استاد دانشگاهی داشته باشی که یه سره رمان عاشقانه می‌نویسه 😄). 
نکتهٔ دیگه‌ای که در موردش نوشته بودن این بود که شخصیت‌های مونث کتابش اصولا تو حوزهٔ STEM کار می‌کنن، که میشه مخفف این واژه‌ها:
Science, Technology, Engineering, Mathematics
علم (همون ساینس جدا رساتره 😅)، فناوری، مهندسی، ریاضیات

و جالبه که تو این کتاب فانتزی هم همینطوره!

🔅🔅🔅🔅🔅
اینجا خون‌آشام داریم (Vampyre) و گرگینه (Werewolf) و یه ازدواج مصلحتی برای حفظ صلح...
و بعد یه راز و معما که خواننده رو همون اول جذب داستان می‌کنه...

ولی فضای کتاب کاملا مدرنه و نویسنده حتی تمام عناصر «فانتزی» رو به صورت زیستی توضیح میده و اینش به نظرم خیلی باحال بود. کلا تو داستان قشنگ می‌شد حس کرد نویسنده علوم اعصاب خونده 😏 (کلا اونایی که علوم شناختی یا علوم اعصاب خوندن خیلی علاقهٔ خاصی دارن که همه چیز رو با تکامل یا فرآیندهای زیستی و مغزی توضیح بدن 😄)
و باز شخصیت مونث کتاب یه دختر بیست و پنج ساله‌ست که یه متخصص نرم‌افزاره، از اون آدمای خفن که با چند خط کد همه کاری می‌تونن بکنن 😎

🔅🔅🔅🔅🔅
معمولا کم پیش میاد من از شخصیت مونث کتاب‌ها خوشم بیاد! اگرم اولش نظرم رو جلب کنه، تهش یه کاری می‌کنه که کاملا از چشمم می‌افته 😄 
ولی اینجا واقعا از میزِری خوشم اومد. 
کلا کتاب، به جز بخش آخر، از زاویه‌دید میزری روایت شده و این دختر واقعا باحاله :) 

هیزلوود جدا خوب می‌نویسه و قلمش نمک خوبی داره :) 
معمای کتاب هم کشش خوبی داره و آخرش اتفاقاتی می‌افته که به شخصه اصلا حدس نمی‌زدم...

🔅🔅🔅🔅🔅
سیر بخش عاشقانهٔ کتاب هم خوبه، البته من اولاش رو خیلی بیشتر از آخراش دوست داشتم چون اون آخر دیگه تعدد صحنه‌های جنسی واقعا زیاد شده بود 😒
اون نیم ستاره رو هم به خاطر همین صحنه‌ها ازش کم کردم که خب کاملا صریح بودن... البته بازم به نسبت یه سری کتابای دیگه، این صحنه‌ها حداقل به روند داستان و رابطهٔ دو طرف می‌اومد و اینطوری نبود که با خودت بگی این الان چی بود این وسط؟! ولی خب کلا این همه توصیف زیادی بود...
اگه یه روزی ترجمه بشه قطعا سانسور زیادی خواهد داشت 😅 ولی با این وجود به نظرم اصلا مناسب نوجوون نیست.
        
                خب من جزو بسیار معدود آدم‌هایی هستم که اصلا از این کتاب خوشم نیومد...
اینجور وقتا اصولا اصلا حس خوبی ندارم، میگم چطوره که «همه»، تأکید می‌کنم، «همه»، این کتاب رو اینقدر دوست داشتن؟ چطوره که فقط من باهاش مشکل دارم؟

من اصلا سر این مرورهای مثبت رفتم سراغش، چند صفحهٔ اول رو هم خوندم و خوشم اومد و دیگه شروع کردم.

ولی از همون اولای کتاب مشکلاتم باهاش شروع شد. حالا مسئله اینجاست که احتمالا هر چیزی بگم جوابش این باشه که خب این داستان واقعیه دیگه! این رو نویسنده بر اساس تجربیات واقعی خودش نوشته...
با این حال من نکاتم رو میگم و خوشحال میشم نظر دوستان رو در موردش بشنوم.

فقط قبلش اینو بگم که من نسخهٔ زبان اصلی کتاب رو خوندم. این نسخه اصولا چندین مورد اشارات جنسی بسیار بد داشت که جدا حتی خجالت می‌کشم ذره‌ای بهشون اشاره کنم. 
ولی خب همهٔ اینا تو ترجمه سانسور شدن :) حتی حداقل سه تا تصویر کاملا حذف شده (یکیشون البته مشکل جنسی نداشت بلکه توهین به حضرت عیسی بود 😅).
یکی از مشکلات من با این کتاب هم همین بخش‌ها بود که خب درک می‌کنم برای کسایی که ترجمه خوندن پیش نیومده.

کتاب اصولا طنزه ولی من به جز اون اولا اصلا هیج‌جا خنده‌م نگرفت و کلا این شکلی بودم: 😐 
شایدم مشکلاتی که با کتاب داشتم باعث شده بود نتونم به جوک‌هاش بخندم 🤷🏻‍♀️

🔅🔅🔅🔅🔅
این کتاب میخواد از زبون یه پسر نوجوون سرخ‌پوست مشکلات وحشتناک و نژادپرستی‌هایی که این مردم باهاش مواجه هستن رو بیان کنه. 
جونیور و خانواده‌ش تو یه «قرارگاه» سرخ‌پوستی زندگی می‌کنن که آدماش به شدددت فقیرن،  هممممه‌شون به شدددت الکلی هستن و کلا هر بدبختی دیگه‌ای که ممکنه تصور کنید رو دارن. حالا نکته‌ش اینجاست که اصولا سرخ‌پوست‌های این کتاب در مجموع نقطهٔ قوتی ندارن، البته به غیر از چند تا مورد خاص که همه نزدیکان شخصیت اصلی هستن. 
یعنی اینا اینقدر بدن که این پسر از همون بچگی مداااام از طرف افراد قبیله‌ش مورد آزار و اذیت جسمی و روحیه...

🔅🔅🔅🔅🔅
من قبلا تو دو تا کتاب دیگه با مفهوم «قرارگاه»های سرخ‌پوستی مواجه شده بودم. 
یکیش که یه کتاب علمی-تخیلی بود، هیچی (مجموعهٔ گسستهٔ نیل شوسترمن)
و یکی یه کتاب معاصر جنایی‌طور نوشتهٔ یه خانمی که اونم خودش سرخپوسته. چیزی که تو اون کتاب از فرهنگ سرخ‌پوستی و وضعیت قرارگاه نشون می‌داد به شدت متفاوت با این کتاب بود. نمی‌خوام بگم فقط یکی از اینا داره راست میگه! بلکه صرفا اینکه شاید یک، وضعیت، قرارگاه به قرارگاه فرق کنه، و دو، نوع روایت از یه موضوع یکسان می‌تونه کلا همه چیز رو تغییر بده. مثلا تو اون کتابی که میگم به یه سری از آیین‌های بومی سرخ‌پوستی اشاره کرده بود که به نظرم جالب بودن (کلا من یه علاقهٔ خاصی به فرهنگ‌های بومی قارهٔ آمریکا دارم، در این رابطه می‌تونید به پست اولم با عنوان «خیلی دور، خیلی نزدیک» مراجعه کنید).
از اون طرف شما تو این کتاب خاطرات... رسما «هیچی» از خصوصیات مثبت فرهنگ سرخ‌پوستی نمی‌شنوید، دوباره میگم یه سری «افراد» مثبت داریم ولی به عنوان یه جمعیت؟ نه... 
اون‌وقت سفیدا...
سفیدپوستا کلا خوبن :)
بله البته عامل اصلی بدبختی سرخپوستا یه مفهموم کلی به اسم سفیدپوستا هستن ولی شما همچین چیزی رو به هیچ‌وجه تو مورد خاص سفیدپوست‌های کتاب نمی‌بینید.

البته اشتباه نکنید! من نمیگم حتما باید سفیدپوست بد داشته باشیم، ولی وقتی سفیدپوست‌های کتاب در مقایسه با بومی‌ها رسما مثل یه مشت فرشته می‌مونن، دیگه اعصاب آدم خرد میشه :) 
و کلا من یه خودتحقیری نژادی خاصی از این کتاب برداشت کردم...


❌ چیزایی که در ادامه میگم ممکنه کمی تا قسمتی کتاب رو لو بده ❌

خب پسر قصهٔ ما تصمیم میگیره بره به یه مدرسهٔ سفیدپوست تا امکان پیشرفت داشته باشه.
حالا به اینکه همهٔ اون سرخ‌پوستا به جز خانوادهٔ خودش به خاطر این کار ازش به شدت متنفر میشن کاری ندارم.
تو مدرسهٔ سفیدپوستا چه اتفاقی می‌افته؟ هیچی، اول بهش بی‌تفاوتی می‌کنن، بعد قلدر مدرسه میاد بهش یه فحش بد نژادپرستانه میده، جونیور هم یکی می‌زنه تو دهنش، اونم از اون به بعد به جونیور احترام میذاره و بعد میشه دوست صمیمیش 😐

همه، تأکید می‌کنم، همه، تو‌ این شهر و مدرسهٔ سفیدپوست خوبن (به جز مثلا بابای پنه‌لوپه، اونم بدیش زبونیه نهایتا)، حداقل در مقایسه با هم‌قبیله‌ای‌های خودش که سفیدپوستا رسما فرشته‌ن. 

پسر ما که اول کتاب تمام معلولیت‌های ممکن رو برای خودش می‌شمره، طوری که شما تعجب می‌کنید اصلا چطور می‌تونه راه بره، یهو تو این مدرسه تبدیل میشه به قهرمان بلامنازع بسکتبال و دوست‌پسر خوشگل‌ترین و مشهورترین دختر مدرسه. البته نویسنده یه توضیحاتی میده که چطور این اتفاقا می‌افتن، ولی خب این توضیحاتش به نظر من قانع‌کننده نبود 🤷🏻‍♀️
نوع نگاهش به سفیدا و بعد به هم‌نژادهای خودش هم که گفتم کلا رو مخم بود، مثلا این حد از توجه مفرط جنسی به زن‌های سفیدپوست واقعا حال‌بهم‌زن بود. البته مثلا یکی از این تیکه‌ها که خودم به شدت ازش بدم اومد کامل سانسور شده... دیگه در مورد صحنهٔ بغل کردن اون زن پنجاه ساله چیزی نمی‌گم، هر چند که اونجا هم ضایع‌ترین قسمتش سانسور شده بود.

و بعد جونیور، در میان این فرشته‌های سفید، وقتی با تنفر هم‌قبیله‌ای‌هاش مواجه میشه تمام هم و غمش میشه شکست دادن اونا تو بسکتبال و یه دفعه این پسر، با اون همه معلولیت، در نقش یه ابرقهرمان ظاهر میشه و در یک پرش n متری دوست قدیمی خودش، که الان شده دشمنش، رو شکست میده. 
نویسنده هم این صحنه‌ها رو طوری می‌نویسه که شما هم دلتون بخواد این Redskinهای وحشی، که تو بازی قبل به یه پسر نوجوون سفیدپوست حمله کردن، شکست بخورن.

البته بعد از شکست دادنشون تازه پسرمون یه مقدار در حد دو سه تا بند کتاب از این رفتارش خجالت می‌کشه، همین.

به هر حال این کتاب رسما چیزی نداشت که بتونم بگم ازش خوشم اومد و اگرم چیزی بود اینقدر نکتهٔ رو مخ وجود داشت که نتونم اونا رو ببینم...
        
                چالش کتابخوانی بهمن‌ماه طاقچه باعث شد بالاخره برم سراغ این کتاب، با این عنوان: کتابی که عاشق‌شدن را یادت می‌دهد!

من اصولا خوندن داستان‌های عاشقانه رو دوست دارم (البته معمولا عاشقانه‌ای که با یه چیز دیگه ترکیب شده باشه، مثلا عاشقانه+تاریخ یا عاشقانه+فانتزی و قس علی هذا 😄)، ولی خب، چیزی که بخواد عاشق شدن رو یاد آدم بده؟!

با خودم گفتم من که عاشقی رو ده سال پیش یاد گرفتم :) و تو این سال‌ها هیچ‌وقت حس نکردم این عشق کهنه شده باشه، بلکه برعکس... من چه نیازی دارم کسی عاشق شدن رو یادم بده؟ 😄

رو این حساب هیچ کدوم از گزینه‌های پیشنهادی طاقچه نظرم رو جلب نمی‌کرد، البته به جز یه کتاب.

قبل از اینها هم تو ذهنم بود که «یک عاشقانهٔ آرام» نادر ابراهیمی رو بخونم و اینجا با خودم گفتم، خب به هر حال احتمال اینکه بالاخره یه «چیزی» از نادر یاد بگیرم خیلی زیاده :)

این شد که رفتم سراغش :)

🔅🔅🔅🔅🔅
این کتاب ماجرای زندگی یه زوجه در بحبوحهٔ انقلاب، زوجی که بیشتر از هر چیز، خودشون رو تو «مبارزه» تعریف کردن...

اینجا سوال نه عاشق شدن که عاشق موندنه...
سوال اینه که «جای عشق کجاست؟»
چطور میشه عشق رو تو تک‌تک لحظات زندگی جاری کرد؟
تو تمام روزمرگی‌های سادهٔ هفته؟
چون «عشق، عادتْ به دوست داشتن و سختْ دوست داشتنِ دیگری نیست؛ پیوسته نوکردنِ خواستنی‌ست که خود، پیوسته، خواهانِ نوشدن است، و دیگرگون‌شدن.»
و
«زندگی را نباید یک قطعهٔ کامل غیرقابل تقسیم به اجزاء فرض کرد: یک گلدان، یک کوزه، یک کاسه... نه... زندگی به اجزای بی‌شماری قابل تقسیم است که هر جزء، به تنهایی، زندگی‌ست. هر واحدِ کوچکِ زندگی، زندگی‌ست، و کل زندگی باز هم زندگی. چه کنیم که نام جزء و کُل، یکی‌ست؟ چه کنیم؟»

داستان از پیش از انقلاب شروع میشه، وقتی تمام معنی زندگی در مبارزه با ظالم خلاصه می‌شد، وقتی ساده‌ترین کارها معنای متفاوتی داشت چون بخشی از جنگیدن بود....

و بعد انقلاب پیروز میشه و دیگه انگار مبارزه‌ای نیست و شکنجه‌ای و پنهان‌شدنی...
چطور میشه با این سکون کنار اومد؟ چطور میشه در جریان لحظه‌های کوچیک و سادهٔ زندگی همچنان عاشق موند؟

🔅🔅🔅🔅🔅
نادر یه ایده‌آل‌گرای انقلابیه، و اینجا دارم «انقلابی» رو به معنای عام کلمه به کار می‌برم،
آدمی که همیشه دنبال حرکته، دنبال طغیان، دنبال بهتر کردن و از نو ساختن، دنبال پرواز...
آدمی که بیشتر از مقصد، مسیر براش مهمه:
«هیچ قله‌ای آخرین قله نیست. رسیدن، غم انگیز است. «راه، بهتر از منزلگاه است.» برویم بی‌آنکه به رسیدن بیندیشیم؛ اما، واقعاً، برویم.»

و اینجا با ما از این مسیر صحبت می‌کنه، از مبارزه، از ارادهٔ پرواز، از عشق...

🔅🔅🔅🔅🔅
این نهمین کتابیه که از نادر ابراهیمی خوندم، بعد از «مردی در تبعید ابدی»، «بر جاده‌های آبی سرخ»، چهار جلد «آتش بدون دود» و دو جلد «سه دیدار»، و نمی‌دونم می‌تونه برای کسی که تا به حال چیزی از نادر نخونده هم همینقدر جذاب باشه یا نه... به هر حال من که خیلی دوستش داشتم...

خیلی جاها تو این کتاب بغض کردم و خیلی جاها حس کردم آره، منم می‌خوام اینطوری زندگی کنم، منم دوست دارم اینطوری به لحظه‌های به ظاهر سادهٔ زندگی نگاه کنم، منم...

حس می‌کنم باید چندین و چند بار یه سری از جمله‌های کتاب رو بخونم و اون‌وقت منم از خودم بپرسم جای عشق کجاست؟
و نذارم تا حرکت به سکون تبدیل بشه و عشق به خاطره...

🔅🔅🔅🔅🔅
من نسخهٔ صوتی کتاب رو با صدای آقای پیام دهکردی گوش دادم، ولی نسخهٔ متنی هم دم دستم بود و مرورش می‌کردم و قسمت‌هایی که دوست داشتم رو دوباره می‌خوندم و علامت می‌زدم :)

        
                از خودم می‌پرسم: دقیقا چرا اونقدرا از این کتاب خوشم نیومد؟
من قبل از این مجموعه، مجموعهٔ Elements of Cadence رو از این نویسنده خوندم و خب خیلی دوستش داشتم. واقعا از همون اول پرت شدم تو دنیای جدیدی که نویسنده خلق کرده بود و توصیفات به شدت برام زنده بودن. طرح داستان و شخصیت‌پردازی‌ها هم خوب بود. البته با شخصیت‌پردازی مردها تو جلد دوم و همچین پایان‌بندی این جلد مشکل داشتم! 

به هر حال اونقدر از دو جلد این مجموعه خوشم اومده بود که این کتاب جدید نویسنده رو بی‌معطلی گذاشتم تو صف انتظار!

مجموعهٔ EoC تا جایی که دیدم تا این لحظه کلا ترجمه نشده ولی جلد اول این مجموعه (Letters of Enchantment) تا این لحظه فیپا گرفته و اصولا باید در دست چاپ باشه! (با عنوان رقیبان ازلی). کلا هم دو جلده، به ترتیب:
Divine Rivals
و
Ruthless Vows


داستان در مورد یه دختر و پسر روزنامه‌نگاره که دارن سر یه موقعیت شغلی با هم رقابت می‌کنن و در این حین به هم علاقه‌مند میشن. فضای کتاب مثل اروپای جنگ جهانی اوله با چاشنی فانتزی. 

نیمهْ اول جلد اول واقعا برام جذاب بود و سریع جلو رفتم. 
ولی از یه جایی به بعد داستان برام خسته‌کننده شد... طوری که واقعا جلد اول رو به سختی تموم کردم و آخرش اینطوری بودم که بی‌خیال جلد دوم! می‌خواستم برم صرفا یه خلاصه‌ای از جلد دوم بخونم که ببینم کار به کجا می‌رسه ولی خب چیزی نیافتم! در نهایت گفتم حالا بذار بخونم ببینم چطور قضیه رو جمع کرده! 

و باز نیمهٔ اول جلد دوم رو‌ دوست داشتم و جدا خوشحال شدم از تصمیمم برای ادامهٔ این مجموعه.
ولی خب، دوباره از یه جایی به بعد جذابیت داستان برام کم شد، طوری که فقط دلم می‌خواست زودتر تمومش کنم و برم سراغ یه کتاب دیگه ولی از اون طرف حوصله‌م نمی‌کشید زیاد زیاد بخونمش! خیلی حالت سختی بود 😄

با این حال، صفحات پایانی کتاب و جمع‌بندی داستان رو دوست داشتم و باعث شد شک کنم که دقیقا بهش چه امتیازی بدم و چه جور مروری براش بنویسم!

و حالا دوباره از خودم می‌پرسم دقیقا چرا نتونستم این کتاب رو دوست داشته باشم؟! 

نثر خانم راس کلا یه حالت شعرگونه داره، با وجود اینکه این نثر رو تو مجموعهٔ قبلی دوست داشتم، تو این دو جلد یه سری جاها دیگه به نظرم زیادی بود! یعنی این مدل توصیف شاعرانهٔ آدما از احساساتشون رو چندان نپسندیدم.

از طرف دیگه یه سری گره‌ها زودتر و راحت‌تر از چیزی که انتظار داشتم باز می‌شد و کلا به نظرم تنش لازم رو نداشت. سوالهای مربوط به بخش‌های فانتزی رو هم باز به نظرم یه مقدار راحت رفع و رجوع کرد!

شخصیت‌ها هم به نظرم اگه یه مقدار کمتر «شاعرانه» به وقایع نگاه می‌کردن برام باورپذیرتر و دوست‌داشتنی‌تر می‌شدن، مخصوصا این نوع نگاه تو شخصیت‌های مرد برام غیر قابل قبول‌تره! البته باز اینجا شخصیت‌پردازی مردها بهتر‌ از جلد دوم مجموعهٔ EoC بود! اونجا رسما اگه بدون ضمیر و اسم، تیکه‌های مربوط به مردها رو می‌دادی کسی بخونه قطعا اولین حدسش این می‌بود که این یه زنه 😅

در نهایت، به احتمال زیاد نقش پررنگ دو تا شخصیت فرعی هم‌جنس‌گرا هم تو حس نه چندان مثبتم به کتاب بی‌تأثیر نبوده...
باز تو مجموعهٔ قبلی هم دو تا شخصیت اینطوری داشتیم ولی اونجا تقریبا در حد اشاره بود و این دو نفر دیگه بیشتر از دو صفحه از کتاب رو اشغال نکرده بودن.
ولی اینجا نقششون به مرااااتب بیشتر بود و کلا رو مخ (البته به طور واضح شخصیت‌های بسیار دوست‌داشتنی و مثبتی بودن 😒)
هر چند که به نظرم بدون نیاز به هیچ‌گونه سانسوری صرفا با ترجمه این قضیه کلا حل و فصل میشه 😄 چون واقعا به غیر از ضمیر مونث (که تو انگلیسی مشخصه) یکی از این شخصیت‌ها هیچ ویژگی خاصی نداره که مخاطب به زن بودنش شک‌ کنه! حتی اسمش هم یه اسم واضح زنونه نیست! یعنی اگه مترجم صرفا به جای my wife (🤢) بذاره «همسرم» قضیه قشنگ حل‌ میشه 😅

کلا هم به نظرم کتاب چیز خاصی برای سانسور نداشت. بدترین صحنه‌ش تو جلد اوله که اونم خیلی چیز واضحی نیست 😅 و نسبت به کتاب‌های این سبک (یعنی عاشقانه) اصولا کتاب تمیزی محسوب میشه، هر چند که باز احتمالا برای نوجوون کم‌سن و سال چندان مناسب نیست.
        
                این کتاب روایت کساییه که تصمیم گرفتن به جای نشستن و «غر» زدن پاشن یه «کاری» بکنن... روایت بانوانی که اومدن تو میدون تا برای اسلام و ایران و انقلاب مادری کنن...

ماجرا برمی‌گرده به انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۱۴۰۰، وقتی اوضاع به شدت خراب بود و امید به مشارکت مردم در انتخابات پایین... 
اینطور شد که مادرای قصهٔ ما تصمیم گرفتن آستین بالا بزنن و برای بالا بردن مشارکت دست به کار بشن...

هر کسی هم هر کاری از دستش برمی‌اومد انجام می‌داد، از صحبت رو در رو با مردم گرفته تا کار توی فضای مجازی تا پختن نذری سیاسی و نگه داشتن بچه‌های خانوم‌هایی که قرار بود برای صحبت با مردم برن توی کوچه و خیابون...

برای خودم این بخش صحبت رو در رو با مردم واقعا جالب بود و جدا جرئت و جسارتشون رو تحسین می‌کردم، و تازه روایت‌هایی که تو این کتاب جمع شده فقط مختص شهر سبزوار و روستاهای اطرافشه. همین حرکت تو شهرهای دیگه هم گسترش پیدا کرد که دیگه روایت‌هاش اینجا نیومده...


یه مقدار جزئی‌تر بخوام بگم، بعضی از روایت‌ها به نظرم ساده‌انگارانه می‌اومد، یعنی نمی‌تونستم بپذیرم که کسی با همچین حرف‌هایی قانع بشه.
البته اینطور هم نبود که همهٔ روایت‌ها مثبت باشه و به خوبی و خوشی تموم بشه، ولی کفهٔ ترازو به سمت مثبت‌ها بود.
با این حال سعی می‌کردم این نکته رو به خودم یادآوری کنم که همه یه مشت دانشجوی روشن‌فکر سرفروبرده تو خبرگزاری‌های خارجی نیستن که اگه خود خدا هم از عرش بیاد پایین نتونه راضیشون کنه 😏
نه... خیلی‌ها دنبال جدل نیستن و با حرف‌های ساده‌ای که از دل براومده باشه قانع میشن...
بعضی وقتها هم نه ریز حرف‌هایی که زده میشه، بلکه نفس این کار آدما رو تحت تأثیر قرار میده، اینکه یه سری مادر با کلی مشغله و بدون هیچ چشم‌داشتی راه می‌افتن تو کوچه و خیابون تا مردم رو به شرکت در انتخابات دعوت کنن...

یه نکتهٔ بسیار جالب البته برای من این حجم از خانم‌های در حال صحبت دم در خونه‌ها و تو کوچه بود 😅 مثلا کلی روایت اینطوریه که آره چند تا خانوم دم در نشسته بودن و حرف می‌زدن با هم رفتیم بهشون پیوستیم! نمی‌دونم این خصوصیت همهٔ شهرستان‌هاست یا مختص سبزواره؟ (به عنوان کسی که اصلا اهل بیرون رفتن و گشتن تو خیابونا نیستم نمی‌تونم نظر قاطعی در این رابطه بدم!)

بعضی روایت‌ها رو هم خیلی دوست داشتم و مو به تنم سیخ می‌کرد، مثل اون پیرمرد کمرخمیده‌ای که همیشه اولین نفر می‌رفت رأی می‌داد، یا اونجایی که می‌دیدم اونی که از همه بیشتر مشکل داره برای رأی دادن ثابت‌قدم‌تر از بقیه‌ست... 

چند تا روایت خوشمزه و نمکین هم داشتیم :) موارد منفی هم خوب بود چون نشون میداد همیشه هم همه چیز گل و بلبل نیست.‌..


👈🏻 خب کتاب رو خوبه کیا بخونن؟ 🤔

در درجهٔ اول اونایی که یه حداقلی از دلبستگی به این انقلاب و این نظام دارن، مخصوصا اگه از اون دسته از طرفداران نظام هستن که خودشون به جز ایراد گرفتن از سر تا پای مملکت کار خاصی نمی‌کنن 😄 حالا یا فکر می‌کنن کاری از دستشون بر نمیاد یا فکر می‌کنن کار آدمای عادی تأثیری نداره و یا اینکه کلا تنبلیشون میاد 😏😄 
به این دسته از افراد خوبه این کتاب رو بدیم تا بخونن و ببینن که هر کسی می‌تونه به اندازهٔ خودش برای پیشبرد اهداف این انقلاب و سر پا نگه داشتن این درختی که خون دل‌ها پاش خورده شده، قدمی برداره!

در درجهٔ دوم، میشه این کتاب رو به اون آدمای خنثایی داد که حالا همچین دلشون واسه انقلاب و رهبر غنج نمیره ولی خب معاند و کشته مردهٔ آمریکا و دلسوز اسرائیل هم نیستن 😄 البته همینا هم ممکنه با همهٔ روایت‌های کتاب نتونن ارتباط برقرار کنن.

برای بقیه به نظرم کل کتاب مناسب نیست، یعنی احتمالا اینطوری باشن که: برو بابا دلت خوشه 😒😄 ولی خب حتی برای این افراد هم به نظرم میشه بعضی روایت‌ها رو به صورت‌های مختلف مثل کلیپ و پادکست و اینطور قالب‌ها کار کرد 🤔
        
                یه کتاب خانوادگی و احساسی :)

چند تا از شخصیت‌ها پیر هستن و خوندن از احساسات آدمهایی که دیگه جوون نیستن برام جالب بود، گاهی نمکین و گاهی بغض‌آور... 

فضای کتاب هم به شدت خانوادگیه و راستش رو بگم کلا این حد از خانواده‌دوستی و مخصوصا اهمیت دادن به افراد مسن رو از آمریکایی‌ها انتظار نداشتم 😅 کلا البته تقریبا همه چی خیلی مثبت بود و کتاب شخصیت «بد» نداشت و حتی اِکس‌ها (همون ex 😅 یعنی شریک سابق 😄) هم خیلی آدمای خوبی بودن :) که شاید بتونیم بگیم خیلی واقعی نیست 🤔 بحث‌های مالی کتاب هم یه مقدار با دانسته‌های پیشینم تناقض داشت...

داستان ضرب‌آهنگی کندی داشت ولی همچنان آدم رو دنبال خودش می‌کشید. البته به نظرم بعضی جاها نویسنده دیگه خیلی به جزئیات پرداخته بود و من حس می‌کنم یه سری از این جزئیات جدا اضافه بودن. 
و کلا مخاطب اون راز اصلی کتاب رو همون اولا می‌فهمید و باید منتظر می‌موند تا شخصیت‌ها هم بالاخره بهش پی ببرن :)

گل سرسبد کتاب هم جناب مارسلوس بود 😍 یک اختاپوس عظیم‌الجثهٔ اقیانوس آرام! که البته تو یه آکواریوم اسیر بود :) با توجه به اینکه بعید می‌دونم یه اختاپوس اینقدر فهیم و باهوش و نمکین باشه می‌تونیم بگیم این کتاب نیمچه فانتزیه! 

پایان‌بندی هم یه مقدار زیادی هَپیلی اِوِر اَفتِری بود 😂 

من همزمان با خوندن متن زبان اصلی به ترجمهٔ نشر نون هم یه نگاهی انداختم و باید اعلام کنم که بعد از مدتها مشکل قابل توجهی تو ترجمه ندیدم! دیگه الان باید خیلی خوشحال باشن که از سخت‌پسندی مثل من نمرهٔ قبولی گرفتن 😂

        
                تلخ و شیرین بود... موقع خوندنش در حالی که بغض کرده بودم می‌خندیدم...

کتاب نامه‌های یه بچهٔ سرطانیه به خدا! 
بچه‌ای که فرصت چندانی برای زندگی نداره...

نامه‌ها خیلی صمیمی و تودل‌برو هستن و نگاه اسکار به مسائل مختلف و به خدا خیلی بانمکه. البته اینو بگم که مخاطب کتاب به نظرم آدم بزرگا هستن نه بچه‌ها، مخصوصا اینکه یکی دو تا تیکه هست که ممکنه حداقل برای نوجوون‌های کم سن و سال مناسب نباشه... 

حالا چطور شد رفتم سراغ این کتاب؟
سر چالش طاقچه! با این عنوان: کتابی برای اینکه با مرگ چهره به چهره شوی!

و این کتاب باعث شد دوباره به مرگ فکر کنم... البته نه خیلی زیاد! چون کلا ما اینطوری هستیم، نه؟ مرگ خیلی زود یادمون می‌ره... عجیبه واقعا... اینکه موضوعی به این مهمی و اینقدر غیر قابل اجتناب مثل ماهی از دست افکارمون لیز می‌خوره و حتی اون گوشهٔ ذهنمون هم جایی براش نیست!

یه جا مامی صورتی به اسکار میگه «مردم از مرگ خوششون نمیاد چون از ناشناخته‌ها می‌ترسن»، خب راه‌حل چیه؟ به قول مامی صورتی «ایمان» داشتن؟ 

یه دعایی تو صحیفهٔ علی بن حسین (علیه‌السلام) هست، به اسم «دعا به وقت یاد مرگ»، در جریان فکر کردن به این کتاب و به مرگ، دوباره یاد این دعا افتادم...

خیلی عجیبه این دعا... هر وقت می‌خونمش یه مدت به افق خیره میشم که یعنی چی؟ آخه چطور میشه اینطوری بود؟ البته زیاد هم سراغ این دعا نمی‌رم، چون خیلی خاصه و خوندنش روحیهٔ خاصی می‌طلبه...

دو تا تیکه از این دعا اینطوری میگه:

وَ اِكْفِنَا طُولَ اَلْأَمَلِ‌، وَ قَصِّرْهُ‌ عَنَّا بِصِدْقِ اَلْعَمَلِ حَتَّى لاَ نُؤَمِّلَ‌ اِسْتِتْمَامَ سَاعَةٍ بَعْدَ سَاعَةٍ‌، وَ لاَ اِسْتِيفَاءَ يَوْمٍ بَعْدَ يَوْمٍ‌، وَ لاَ اِتِّصَالَ نَفَسٍ بِنَفَسٍ‌، وَ لاَ لُحُوقَ‌ قَدَمٍ بِقَدَمٍ‌
خداوندا ما را از آرزوى دراز بازدار و با عمل راستين، آن را از ما كوتاه كن، تا بدانجا كه تمام كردن ساعتى را پس از ساعتى و يافتن روزى را پس از روزى و پيوستگى نفسى را به نفسى و در پى هم آمدن گامى را به گامى، آرزو نكنيم.
...
وَ اِجْعَلْ‌ لَنَا مِنْ صَالِحِ اَلْأَعْمَالِ عَمَلاً نَسْتَبْطِئُ مَعَهُ اَلْمَصِيرَ إِلَيْكَ‌، وَ نَحْرِصُ‌ لَهُ عَلَى وَشْكِ‌ اَللَّحَاقِ بِكَ حَتَّى يَكُونَ اَلْمَوْتُ مَأْنَسَنَا اَلَّذِي نَأْنَسُ‌ بِهِ‌، وَ مَأْلَفَنَا اَلَّذِي نَشْتَاقُ إِلَيْهِ‌ ، وَ حَامَّتَنَا اَلَّتِي نُحِبُّ اَلدُّنُوَّ مِنْهَا
و از اعمال شايسته، عملى براى ما قرار ده كه با آن بازگشت به سوى تو را كند شماريم و به زود رسيدن به تو حرص ورزيم. تا جايى كه مرگ براى ما محل انسى باشد كه به آن انس گيريم و محل الفتى باشد كه به سوى آن مشتاقيم و (همانند) خويشاوند نزديك ما باشد كه نزديك شدن به او را دوست داريم.


چطور میشه اینقدر مشتاق مرگ بود؟ چطور...
شاید ایمان یعنی همین، وقتی ایمان داشته باشی یاد همیشگی مرگ فلجت نمی‌کنه، بلکه برعکس، به جلو هلت میده، اونوقت اون قدم و اون نفس یه معنی دیگه پیدا می‌کنن... 
بازم گفتنش خیلی راحته، می‌دونم که خودم همهٔ اینا رو به زودی فراموش می‌کنم، طوری که انگار مرگی در کار نیست و قراره تا ابد همینجا سر کنم، فکر مسخره‌ایه، ولی واقعا حداقل وقتی جوونیم همه همینطوری فکر نمی‌کنیم؟ 
        
                خب یه کتاب دیگه از کوانگ که میخکوبم کرد...
من بعد از بابل (Babel) کلا به این نتیجه رسیدم که باید کتابای دیگهٔ این دختر رو هم بخونم، حالا بعد از این یکی دیگه اینطوریه که هر چی کوانگ نوشته باشه مستقیم بدون هیچ‌گونه تعللی می‌ره تو فهرست انتظارم 😄

من اصولا واسه کتابایی که ترجمه نشده باشه مرور خاصی نمی‌نویسم چون به نظرم فایده‌ای نداره 😢. این یکی ولی ترجمه‌ش تو سایت مرکز اسناد اومده بود و احتمالا تو مسیر مجوز و چاپه! در نتیجه می‌ارزه براش مرور بنویسم :)

کتاب یه روایت اول شخص از ماجرای دختریه که کتاب دوستش رو بعد از مرگش به اسم خودش منتشر می‌کنه...

یعنی در واقع شخصیت اصلی که داره اتفاقات رو تعریف می‌کنه یه جورایی آدم بدهٔ داستانه.

نثر کتاب به شددت درگیرکننده‌ست و قشنگ یه سری جاها زمین گذاشتنش غیرممکنه :)

نکتهٔ مهم اینجاست که این خانوم دزد کتاب سفیدپوسته و اون دوست مرده‌ش چینی-آمریکایی، کتابم در مورد نقش یه گروه کارگر چینی تو جنگ جهانی اوله... اینطوریه که کلی بحثای نژادپرستی میاد وسط...

اگه کسی بابل رو خونده باشه و یه مقدار با نقدهایی که ملت سر اون کتاب روانهٔ کوانگ کردن آشنا باشه، خیلی جاها تو این کتاب یه پوزخندی گوشهٔ لبش می‌شینه 😏 چون کوانگ خیلی واضح اینجا داره به منتقداش تیکه میندازه 😏 (آفرین دختر ما پشتتیم 😎).

همچنین به نظرم این کتاب برای آدمای کتابخون جذابیت دوچندانی داره. اینجا کوانگ از پشت پردهٔ سیاه صنعت چاپ کتاب تو آمریکا میگه و مثلا کلی ارجاع هم به جناب گودریدز داریم :) البته که یه سریا بهش ایراد گرفتن که این تصویری که تو از این صنعت ارائه دادی ناقصه و خب یه سریا هم گفتن نه دقیقا همینه 😄. کلا برای منی که آثار نویسنده‌های آمریکایی (حداقل ساکن آمریکا) یه بخش قابل‌توجهی از سبد مطالعه‌م رو تشکیل میدن، این بخش‌ها خیلی جالب بود.

در نهایت اینکه اگه همین توضیح داستان رو از نویسندهٔ دیگه‌ای دیده بودم بعید بود برم سراغش، ولی نمی‌تونستم از یه کتاب کوانگ بگذرم و اینطور شد که این بشر دوباره شگفت‌زده‌م کرد :)
        
                این کتاب یه رمان «پادآرمان‌شهری» با مخاطب نوجوونه و برخلاف تصور اولیه‌م، نه در سبک علمی-تخیلی بلکه در سبک فانتزی نوشته شده :)

ماجرای پسری به نام هومان که یه سفر پر فراز و نشیب رو برای نجات مادرش حلما از چنگ حاکم ستمگر شهر طی می‌کنه...

ایده و موضوعی که نویسنده می‌خواد در موردش صحبت کنه خوبه، و حرف‌های مهمی می‌خواد بزنه، ولی اجرای کار به نظرم خوب از آب در نیومده.

برای مثال، دنیاسازی (world building) ضعیفه، ما تا آخر کتاب دلیل اتفاقات رو درست متوجه نمی‌شیم و نیروها و عناصر فانتزی موجود در کتاب صرفا انگار به فراخور نیاز نویسنده بدون قاعده و قانون مشخص به کار گرفته شدن. مسئله اینه که قرار نیست چون کتاب فانتزیه «هر» چیزی به ذهنمون رسید بدون هیچ‌گونه توجیهی بندازیم وسط داستان! این یه برداشت اشتباهه که خیلی‌ها از داستان فانتزی دارن، اینکه چون فانتزی و جادوییه هیچ قانونی نداره و می‌تونی هر‌ وقت کم آوردی یه موجود یا ورد جدید از خودت اختراع کنی 😒😅

من احساس می‌کردم کتاب یه ملقمه‌ای از نمادهای مختلفه به اضافه یه سری پیام اخلاقی گل‌درشت! همچنین مثل بقیهٔ کتاب‌های ایرانی که تو سبک فانتزی یا علمی-تخیلی خوندم اینجا هم باز با عدم پیچیدگی وقایع و شخصیت‌ها و ساده‌انگاری بیش از حد مواجه شدم! 

چون اینطوری با کلی‌گویی معلوم نمیشه دارم چی میگم در ادامه جزئی‌تر کتاب رو بررسی می‌کنم که خب داستان رو لو میده! قبلش البته بگم که اینقدر کتاب سوال بی‌جواب باقی گذاشت و آخرش انگار داستان رو نصفه نیمه رها کرد که هی با خودم میگم نکنه یه جلد دوم هم داره و ما خبر نداریم 😅


  ❌❌❌
خب گفتم نویسنده همینطوری هی از توی آستینش طلسم و موجود جدید درمیاره،
مثلا یه تیکه کاویار تو زندانه و می‌خواد فرار کنه، از پنجره می‌پره بیرون و یهو یه اژدهای سفید پیدا میشه و سوارش می‌کنه 😏 صحنه‌ش البته خیلی شبیه صحنهٔ فرار گندالف از دست سارومانه، ولی خب باز اونجا گندالف یه پروانه رو می‌فرسته دنبال عقاب غول‌پیکرش، الان میشه بگید این اژدهای سفید از کجا اومد؟!

بعد کلا همهٔ پیرمرد پیرزن‌های کتاب هم جادوگر از آب درمیان 😅 خب چرا؟ الان اینا نیروشون رو از کجا میارن؟ 

در مورد اون بحث ساده‌انگاری... 
یه دهکده‌ست که یه رئیس خیلی خوب و دوست‌داشتنی داره، بعد یه پیرمردی، که از قضا در واقع اهریمنه و فقط دو روزه اومده تو این دهکده، میاد و این آقای مهربون رو به قتل پیرزنی که خودش قبلا جونش رو نجات داده متهم می‌کنه، بعد چی میشه؟ بدون هیچ‌گونه شکی تمااااام افراد دهکده میشن بر ضد این رئیس و می‌زنن می‌کشنش! اینطوری هم نیست که این پیرمرد ورد خاصی خونده باشه و اینا رو طلسم کرده باشه، که حتی اگه این بود می‌گفتم ساده‌انگاریه! در واقع اینجا انسان‌ها و جامعهٔ انسانی بدون هیچ پیچیدگی و کاملا سطحی تصویر شدن.

بعد از این صحنه هم هومان باز بدون هیچ شکی هر چی اون پیرزن مهربون بهش گفته یادش می‌ره و راه می‌افته دنبال این پیرمرد دانای کتابخوان! (شخصیت‌های مثبت هی اینجا اصرار دارن که دانایی فقط در کتاب خوندن نیست و این پیرمرد میگه هست! الان من دلیل این همه منفی جلوه دادن کتاب رو متوجه نشدم! و به نظرم نویسنده اصلا نتونست این تقابل دانایی باکتاب و بی‌کتاب رو دربیاره!).

اون قسمت گل‌درشت تو ذوق‌زن هم اینجاست که پیرمرد میاد ضایع‌ترین چیزها رو به هومان یاد میده و اونم بدون هیچ‌گونه سوالی قبول می‌کنه، روش یاد دادنش هم البته جالبه میگه برو هی فلان جمله رو با خودت تکرار کن! جمله‌هایی مثل، «هیچ‌کسی مهم‌تر از خودت نیست. در این دنیا هیچ حقیقتی وجود ندارد مگر خودت»! یا «همه به فکر خودشان هستند.»! یا «چیزی جز قدرت حقیقت ندارد.»! پسرمون هی تو روز اینا رو بلند با خودش تکرار می‌کنه 😏

بعد از اینم هی یه سره آگاهی، آگاهی می‌کنه 😅 که بله، مردم اسیر شداد شدن چون آگاه نبودن (و البته باز تقابل دانایی و آگاهی که نویسنده اصلا بازش نمی‌کنه).


بعد سوالهای بی‌پاسخ و نصفه رها کردن...
اول از همه اینکه اصلا وضع این دنیا کلا مشخص نیست 😅 الان ما فقط یه شهر سیاه داریم به اسم نیهیپ؟ بقیهٔ دنیا آزاده؟ این آقای شداد با این همه «نسناس» (انسان‌هایی که بعد از خوردن یه معجون تبدیل به مخلوطی از انسان و حیوان شدن!) چطور نرفته بقیهٔ دنیا رو هم فتح کنه؟ اون برج کذایی که سالهاست داره می‌سازه اصلا چیه؟ به چه دردی می‌خوره؟ 😅

بعد کلا شداد این همه آدم رو با «غذا»ی خیلی خوشمزه خر کرده! الان این مثلا به عنوان نماد بردهٔ نیاز شدن انسان گرفته شده؟ این غذاها کلا از کجا آورده میشن وقتی تنها کار مردم شهر کار تو معدنه؟
(کلا حس می‌کنم چون خیلی چیزا نمادین فرض شده نویسنده نیازی ندیده یه توضیح منطقی قابل‌قبول در چهارچوب خود داستان براشون ارائه بده که به نظرم در این سبک و برای این مخاطب این رویکرد درستی نیست)

بعد از اول گفته شد پدر و مادر هومان داشتن از دست شداد فرار می‌کردن که مادرش گیر می‌افته و پدرش‌ میره، یهو تو نیمهٔ آخر داستان می‌فهمیم پدر هومان همون رئیس مهربون دهکده بوده که مردم کشتنش! هومان تو شهر ارواح باهاش دیدار می‌کنه و ... همین! خب الان چرا این آقای پدر دیگه برنگشت دنبال اینا؟ بابا یه توضیحی یه چیزی!

حالا این هیچی!

سفر این آقای هومان از نجات مادرش شروع میشه. ولی بعد اینو میگه که هومان! تو برای کار بزرگی انتخاب شدی، بعد اون شداد هم یه سره ناراحته و خودش رو می‌کشه جلوی هومان رو بگیره، بعد یه شهر گمشده داریم که هی میگن فقط هومان می‌تونه بهش برسه و ... 
خب من با توجه به این همه دنگ و فنگ انتظار داشتم تهش یه انقلابی بر ضد شداد بشه و حکومتش ساقط شه! ولی چی میشه؟ صرفا هومان بعد از رسیدن به شهر گمشده به یه زنبور طلایی تبدیل میشه 😳، طلسم مادرش رو باطل می‌کنه و تمام! همین؟ این همه انتخاب شدی انتخاب شدی واسه این؟! 

کتاب کوتاهه و ۱۷۰ صفحه بیشتر نیست ولی تعداد ابهاماتش بیشتر از ایناست 😅
        
                این کتاب جلد اول از یه مجموعهٔ پنج جلدیه.
شروعش خیلی خوب بود و رازی رو مطرح کرد که آدم برای کشفش تا آخر کتاب می‌ره، پایانش هم جالب بود و طوری شد که اصلا انتظارش رو نداشتم. با این حال، این وسط اینقدر بی‌نمک بود که انگیزه‌ای برای خوندن جلدهای بعد ندارم و در حد اینکه برم خلاصه‌ش رو بخونم و ببینم چی میشه برام کافیه.

کتاب ماجرای یه پسر ۱۱ ساله‌ست که با وجود مخالفت شدید پدرش و علی‌رغم میل خودش (به خاطر هشدارهای همین جناب پدر) پا تو یه مدرسهٔ جادویی به اسم مجستریوم می‌ذاره. 

جلد اول مجموعه ۱۰ سال بعد از آخرین جلد هری پاتر منتشر شده و خب شباهت‌هایی تو ایده‌های اصلی این دو تا کتاب میشه پیدا کرد.
ولی به نظرم با وجود جذاب بودن ایده (در عین تا حدی تکراری بودن) اصلا نتونسته بود کار رو خوب از آب در بیاره.

تو هری پاتر ما کلی شخصیت جذاب داریم که آدم رو دنبال خودش می‌کشونه، اینجا حتی شخصیت منفی رو مخی نداشت که هی تو طول داستان از دستش حرص بخوری 😅 و بتونه جذابیتی مثل رقابت گریفندور و اسلیتیرین برات ایجاد کنه. دوستی سه تا شخصیت اصلی (که دقیقا مثل هری پاتر شامل دو تا پسر و یه دختره) هم اصلا به جذابیت و نمک دوستی هری، رون و هرمایونی در نیومده بود...

بعد تو هری پاتر حتی خود مدرسه هم به شدت جذاب بود، با کلی راز و رمز منتظر کشف شدن... اینجا ولی مدرسه و کلا آموزش جادوگری خیلی بی‌نمک بود به نظرم.

این جلد اول اصولا هیچ نکته و صحنهٔ بدی نداشت و از این جهت به نظرم حتی می‌تونه برای نوجوون کم‌سن و سال هم مناسب باشه، ولی خب نمی‌دونم اوضاع جلدهای بعدی چطوریه...


هر پنج جلد هم تو طاقچه بی‌نهایت موجوده.
        

باشگاه‌ها

دنیای خیال

241 عضو

گستره: بیداری لویاتان

دورۀ فعال

آتش بدون دود

8 عضو

آتش، بدون دود: واقعیت های پرخون، حرکت از نو (کتاب های چهارم و پنجم)

دورۀ فعال

فعالیت‌ها

#کتاب_خواندم
#زیبا_صدایم_کن
#فرهان_حسن_زاده


بسم الله الرحمن الرحیم

_خانم مگه من از دار دنیا چی میخوام؟ توجه مامان بابامو! خواسته‌ی زیادیه به نظرتون؟
این جمله رو خیلی از بچه‌هام می شنوم، تا همین یکم پیش جوابم به این گلایه این بود:
_نه عزیزم، زیاد نیست و کاملا بحقه
اما الان،میدونم دیگه نمی‌تونم به این سادگی بگم زیاد نیست،اونم وقتی زیباهای زیادی هستن که گوشه تختای سرد یا گرم اسایشگاها و پرورشگاها چمباتمه زدن و یادشون نمیاد آخرین بار کی پدر مادر به خودشون دیدن که توجه‌شون چی باشه؟!⁦(⁠╥⁠﹏⁠╥⁠)⁩⁦

من همیشه نفسم از جای گرم بلند میشه برای همین به والدین میگم:
_والد باید نقطه امن بچش باشه
اما هیچ وقت فکر نکردم که اگه یه بچه والدی نداشت چی؟نقطه امن از کجا گیر بیاره طفل معصوم؟

داستان حول دختری به اسم زیبا میگرده،زیبا در آستانه تولد پونزده سالگیش با نقشه فرار پدرش و همدستی با اون مواجه میشه و یک روز پر از اضطراب و دلهره رو پشت سر می‌زاره. با هر قدمی که بر می‌داره به گذشته پرت میشه گذشته‌ی که هم‌پدر داشت هم مادر، آدمای امنی نبودن اما بودن و دل زیبا به این بودن خوش بود.
پدر از وضعیت زیبا خبری نداره، مدام قربون صدقه‌ش میره‌ و‌ گاهی سراغ مادرش رو‌ می‌گیره، بی خبر از اینکه زیبا خیلی وقته نمی‌دونه مادرش کجاست.
چرا؟ 
چون فرار کرد. وقتی به اجبار اقابالا(ناپدریش) مجبور شد دزدی کنه و توی عالم بچگی،سادگی کرد و‌کتک خورد، غرورشو جمع کرد و  زد بیرون. توی اون شب برفی،زیبا توی خودش مچاله شده بود اما ننالید،انگار که نیم‌وجب بچه امیدی داشته باشه رفت و افتاد توی آغوشی که امن بود و زندگیش رو ساخت.
حالا زییا با پدری که جنون ادواری داره و سودای جبران کردن تولد شش سالگیش رو توی سر می پرورونه و صداهای توی سر خودش باید جلوی اتفاقات بدی که ممکنه رو بگیره.
آیا از پسش بر میاد؟


پ‌ن¹:نثر کتاب روون  و کوچه بازاری بود( نویسنده لاتیش رو پر کرده بود)
پ‌ن²:در طول داستان که کشش خوبی داشت ما شاهد احساسات فرزندی هستیم که رها شده‌گی رو تجربه کرده و با همون سن کم داره با این طرحواره و ایضا خاطرات ناخوشایندی از ناپدریش دست و پنجه نرم می‌کنه.
پ‌ن³: زیبا داستان پلیسی زیاد می‌خونه، به وضوح می بینیم که ذهنش دائما سناریو فرار می چینه و فکر میکنه تمام مردم بهش زل زدن:))))
پ‌ن⁴:وجه اشتراک زیبا و پدرش داستان سرایی‌شونه،با این تفاوت که ما فکر می‌کنیم پدر چون دیوانه‌ست داره شلم شوربا هم می‌زنه اما دختر نه و اصلا به روایتش شک نمی کنیم⁦⁦(⁠●⁠_⁠_⁠●⁠)⁩
پ‌ن⁵:داستان رو پسندیدم،در عین سادگی به خوبی احساساتم رو متلاطم کرد و چندجا چشمام خیس شد و دلم میخواست پا به پای زیبا و پدرش زار بزنم ولی خب بعدش باید توی خیابون  می‌خوابیدم.

پ‌ن⁶:کتاب رو به کیا پیشنهاد میکنم؟ نوجون ها؟ قطعا بله ،صد درصد بله الخصوص اگه کم سن باشن،اینطوری حداقل یکم از نوک بینی‌شون اون ورتر جهانو می بینن
            #کتاب_خواندم
#زیبا_صدایم_کن
#فرهان_حسن_زاده


بسم الله الرحمن الرحیم

_خانم مگه من از دار دنیا چی میخوام؟ توجه مامان بابامو! خواسته‌ی زیادیه به نظرتون؟
این جمله رو خیلی از بچه‌هام می شنوم، تا همین یکم پیش جوابم به این گلایه این بود:
_نه عزیزم، زیاد نیست و کاملا بحقه
اما الان،میدونم دیگه نمی‌تونم به این سادگی بگم زیاد نیست،اونم وقتی زیباهای زیادی هستن که گوشه تختای سرد یا گرم اسایشگاها و پرورشگاها چمباتمه زدن و یادشون نمیاد آخرین بار کی پدر مادر به خودشون دیدن که توجه‌شون چی باشه؟!⁦(⁠╥⁠﹏⁠╥⁠)⁩⁦

من همیشه نفسم از جای گرم بلند میشه برای همین به والدین میگم:
_والد باید نقطه امن بچش باشه
اما هیچ وقت فکر نکردم که اگه یه بچه والدی نداشت چی؟نقطه امن از کجا گیر بیاره طفل معصوم؟

داستان حول دختری به اسم زیبا میگرده،زیبا در آستانه تولد پونزده سالگیش با نقشه فرار پدرش و همدستی با اون مواجه میشه و یک روز پر از اضطراب و دلهره رو پشت سر می‌زاره. با هر قدمی که بر می‌داره به گذشته پرت میشه گذشته‌ی که هم‌پدر داشت هم مادر، آدمای امنی نبودن اما بودن و دل زیبا به این بودن خوش بود.
پدر از وضعیت زیبا خبری نداره، مدام قربون صدقه‌ش میره‌ و‌ گاهی سراغ مادرش رو‌ می‌گیره، بی خبر از اینکه زیبا خیلی وقته نمی‌دونه مادرش کجاست.
چرا؟ 
چون فرار کرد. وقتی به اجبار اقابالا(ناپدریش) مجبور شد دزدی کنه و توی عالم بچگی،سادگی کرد و‌کتک خورد، غرورشو جمع کرد و  زد بیرون. توی اون شب برفی،زیبا توی خودش مچاله شده بود اما ننالید،انگار که نیم‌وجب بچه امیدی داشته باشه رفت و افتاد توی آغوشی که امن بود و زندگیش رو ساخت.
حالا زییا با پدری که جنون ادواری داره و سودای جبران کردن تولد شش سالگیش رو توی سر می پرورونه و صداهای توی سر خودش باید جلوی اتفاقات بدی که ممکنه رو بگیره.
آیا از پسش بر میاد؟


پ‌ن¹:نثر کتاب روون  و کوچه بازاری بود( نویسنده لاتیش رو پر کرده بود)
پ‌ن²:در طول داستان که کشش خوبی داشت ما شاهد احساسات فرزندی هستیم که رها شده‌گی رو تجربه کرده و با همون سن کم داره با این طرحواره و ایضا خاطرات ناخوشایندی از ناپدریش دست و پنجه نرم می‌کنه.
پ‌ن³: زیبا داستان پلیسی زیاد می‌خونه، به وضوح می بینیم که ذهنش دائما سناریو فرار می چینه و فکر میکنه تمام مردم بهش زل زدن:))))
پ‌ن⁴:وجه اشتراک زیبا و پدرش داستان سرایی‌شونه،با این تفاوت که ما فکر می‌کنیم پدر چون دیوانه‌ست داره شلم شوربا هم می‌زنه اما دختر نه و اصلا به روایتش شک نمی کنیم⁦⁦(⁠●⁠_⁠_⁠●⁠)⁩
پ‌ن⁵:داستان رو پسندیدم،در عین سادگی به خوبی احساساتم رو متلاطم کرد و چندجا چشمام خیس شد و دلم میخواست پا به پای زیبا و پدرش زار بزنم ولی خب بعدش باید توی خیابون  می‌خوابیدم.

پ‌ن⁶:کتاب رو به کیا پیشنهاد میکنم؟ نوجون ها؟ قطعا بله ،صد درصد بله الخصوص اگه کم سن باشن،اینطوری حداقل یکم از نوک بینی‌شون اون ورتر جهانو می بینن
          
هوم 🤔 البته تا اینجا اصولا تنها موفقیتی که مصدق به دست آورده تصویب شدن اون لایحه تو مجلسه و عملی کردنش و سر و کله زدن با تبعاتش تازه برمی‌گرده به بعد از این نقطه... به هر حال یه اشتباه در ذکر تاریخ یه واقعه در حد چند ماه «اعتبار» همچین اثری رو برای من کم نمی‌کنه چون این کتاب اصلا کتاب تاریخی به اون معنا نیست بلکه نگاه یه روزنامه‌نگار لهستانی به وقایع انقلاب ایرانه. @Amaryllis
اصولا اون چیزی که در مورد مصدق گفت اونقدرم پرت نبود :) اون لایحه تو‌ مارس ۱۹۵۱ تصویب شد و مصدق هم تو آوریل همون سال به نخست‌وزیری منصوب شد. این تیکه مثلا از دایره‌المعارف بریتانیکاست: In March 1951 the Majles passed his oil-nationalization act, and his power had grown so great that the shah, Mohammad Reza Shah Pahlavi, was virtually forced to appoint him premier.
            گاهی عناوین فرعی کتاب‌ها بسیار مهمتر و تاریخ سازتر از عناوین اصلی‌اند. مثلا مشهورترین کتاب دکارت رو به خاطر بیارید. «تأملات» به خودی خود عنوان خنثی‌ایه ولی «رساله‌ای در اثبات خدا و بقای نفس» عنوانیه که در ترکیبش با پیش‌زمینه‌ای که از دکارت داریم آدم رو مجاب میکنه که این رساله رو باید خوند.
کتاب مری شلی هم از این دست کتاب‌هاست. در مواجهه با «فرانکنشتاین» فقط یه غول وصله پینه شده تو ذهن آدم میاد که نهایتا یه رمان گوتیک خوب باشه و لابد دست مایه‌ای بوده برای ترسوندن بچه‌های اون زمان ولی وقتی عنوان «پرومته مدرن» رو میشنویم شاخک‌های آدم تیز میشه. منم کتاب رو به خاطر عنوان فرعیش خوندم.
اولا باید دقت کرد که فرانکنشتاین اسم خالق اون هیولاست نه اسم خود هیولای داستان و پرومته مدرن هم اطلاق به اون scientist (دانشمند) میشه و نه باز اون هیولا. 
با این دقت میشه سراغ داستان رفت. آقای فرانکنشتاین در کالج با علوم جدید مخصوصا شیمی مواجه میشه و خودش رو به صورت دیوانه‌واری وقف این علوم میکنه. بعد از چندی به راز حیات پی میبره و تصمیم میگیره خودش موجودی خلق کنه و کل داستان شرح همین خلق و ما وقع بعدشه.
 مری شلی تو دوره‌ای این داستان رو نوشته که قدرت علوم جدید مخصوصا علوم تجربی داشت هویدا میشد و بشر به نوعی داشت به ورطه جنون میرسید. مثلا یه نمونه از این جنون رو میشه تو شخصیت بازارف رمان پدران و پسران تورگینیف دید. به نوعی میشه رمان فرانکنشتاین رو اخطاری به انسان مدرن دید که اگر انسان بخواد پا جای پای خدایان بذاره و به اصطلاح پرومته بازی در بیاره نهایتا به رنج پرومته هم گرفتار خواهد شد و این رنج تا دم مرگ گریبان انسان رو خواهد گرفت که خطابه آخر هیولا خطاب به جسد فرانکنشتاین هم به نوعی این مفهوم رو میرسونه.
          
            در کُل هویّت یا کیستی به مجموعه نگرش ها، ویژگی‌ها و روحیات فرد و آنچه وی را از دیگران متمایز می‌کند، گفته می‌شود.
این هویت، ذاتی (طبیعی) است یا عرضی (مصنوعی)؟ ثابت است یا متغیر؟ چه سطوحی دارد؟ و غیره. در جهان امروز مسأله هویت جدی تر از گذشته مطرحه و یکی از مهم ترین مسائل جوامع امروزیه.

✨ازونجایی که هویت انسان در ارتباط با بقیه معنا میگیره، این کتاب هم به روایت داستان یک زن و شوهر عاشق با راوی دانای کل می‌پردازه. به صورت یک فصل در میونه که هر فصل به دیدگاه یک نفر می‌پردازه. داستان تا جایی پیش میره که یک “سوءتفاهم” در رابطه این دو نفر ایجاد میشه..

✨داستان خیلی تمیز روایت میشه ○.◎؛ شما رو از قضاوت کردن بازمیداره و  با توضیحات و توصیفات خیلی راحت به عمق شخصیت‌ها میرسین و هیچ‌کس رو سرزنش نمیکنین! به نظر من ویژگی برجسته‌ای بود که باعث میشد به عمق مطالب فکر کنم، خودم رو جای هر شخصیت بذارم و درک کنم!

✨در این بین علاوه بر کشش داستانی،  جنبه‌ی روانشناسی، جامعه‌شناسی و فلسفی‌شو خیلی دوست داشتم ヽ(ヅ)ノ.
🌱 خدا در کارگاهش راه می‌رفت که اتفاقی به این بدن برخورد کرد؛ و از همین روست که هر کدام از ما باید برای مدت کوتاهی به نفس تبدیل شویم. این‌که نفسِ آن بدنی باشی که همین طور هول‌هولکی سرهم‌بندی شده است، تقدیر ناجوری است، بدنی که اگر چشمش بدون این که هر ده بیست ثانیه یک بار شسته نشود، نمی‌تواند چیزی ببیند! چطور باور کنیم کسی که او را جلوی خودمان می‌بینیم وجودی آزاد و مستقل دارد و سرور خودش است؟ چطور باور کنیم که بدنش تجلی درستی از نفسی است که در آن ساکن است؟ برای این که چنین چیزی را باور کنیم باید چشمک زدن ابدی پلک‌ها را فراموش کنیم. باید آن برخورد در کارگاه را که از آن به وجود آمده‌ایم، فراموش کنیم. خدا خودش این تعهد را به ما تحمیل کرده است.

✨کتاب کوتاه و در عین حال عریضیه که قطعاً خوندنش رو توصیه میکنم🤝🏻



❌⚠️ احتمال لو رفتنِ داستان:
ازونجایی که حس‌ میکنم وقتی “پایان خوش” اتفاق می‌افته، خیلی زود فراموش میشه، درسی ازون موضوع گرفته نمیشه یا حالا هرچی، پایان خوش داستان رو دوست نداشتم (◠‿◠).
هرچند که اعتراف میکنم واقعاً جذاب شد وقتی که کوندرا شروع کرد به سؤال پرسیدن..
آیا رؤیا بود این؟ از کجا شروع شد؟

یک موضوع دیگه که برام‌جالب بود اینه که ما یه «سوتفاهم» دیگه هم در داستان داشتیم؛ بین ژان-مارک و دوستش. ولی اون سوتفاهم رفع نشد.. 
این موضوع، رابطه‌ی عمیق و نیازی که بین زن و شوهر هست و تمایل اون‌ها به مشکلاتشون رو بیشتر تأیید میکنه.
کوندرا هم که راه حل رو در صحبت کردن میبینه:
🌱هیچ عشقی نمی‌تونه تو سکوت زنده بمونه.

ولی در نهایتِ داستان، عمقی‌تر که فکر‌ کنیم، حتی با وجود یک یارِ غار باز هم در درونِ خودمون تنهاییم <(' .' )>.
          
            خانوم اَلی هیزلوود اونور آب اصولا نویسندهٔ معروفیه، واسه همین برام عجیبه که تا به حال کتابی ازش ترجمه نشده 🤔 (خودم اصولا هر بار با اسمش مواجه می‌شدم فکر می‌کردم مَرده، چون اسمش اینطوری نوشته میشه: Ali، بعد که عکسش رو دیدم شوکه شدم 😂).
کتابای هیزلوود هم اصولا تا جایی که دیدم همه تو سبک عاشقانه‌ست، منم از اونجایی که معمولا عاشقانهٔ «خالی» نمی‌خونم رغبت نمی‌کردم برم سراغش 😏
تا اینکه این کتاب رو دیدم، یه عاشقانهٔ فانتزی :)

قبل شروع کتاب رفتم در مورد نویسنده خوندم و با کمال تعجب دیدم دکترای علوم اعصاب داره 😱😄 تازه اینجا بود که اسم کتاباش برام معنی‌دار شد 😄 (مثلا The Love Hypothesis یا Love on the Brain).
تازگی انگار استاد دانشگاه هم شده 😳 (یه لحظه فک کن استاد دانشگاهی داشته باشی که یه سره رمان عاشقانه می‌نویسه 😄). 
نکتهٔ دیگه‌ای که در موردش نوشته بودن این بود که شخصیت‌های مونث کتابش اصولا تو حوزهٔ STEM کار می‌کنن، که میشه مخفف این واژه‌ها:
Science, Technology, Engineering, Mathematics
علم (همون ساینس جدا رساتره 😅)، فناوری، مهندسی، ریاضیات

و جالبه که تو این کتاب فانتزی هم همینطوره!

🔅🔅🔅🔅🔅
اینجا خون‌آشام داریم (Vampyre) و گرگینه (Werewolf) و یه ازدواج مصلحتی برای حفظ صلح...
و بعد یه راز و معما که خواننده رو همون اول جذب داستان می‌کنه...

ولی فضای کتاب کاملا مدرنه و نویسنده حتی تمام عناصر «فانتزی» رو به صورت زیستی توضیح میده و اینش به نظرم خیلی باحال بود. کلا تو داستان قشنگ می‌شد حس کرد نویسنده علوم اعصاب خونده 😏 (کلا اونایی که علوم شناختی یا علوم اعصاب خوندن خیلی علاقهٔ خاصی دارن که همه چیز رو با تکامل یا فرآیندهای زیستی و مغزی توضیح بدن 😄)
و باز شخصیت مونث کتاب یه دختر بیست و پنج ساله‌ست که یه متخصص نرم‌افزاره، از اون آدمای خفن که با چند خط کد همه کاری می‌تونن بکنن 😎

🔅🔅🔅🔅🔅
معمولا کم پیش میاد من از شخصیت مونث کتاب‌ها خوشم بیاد! اگرم اولش نظرم رو جلب کنه، تهش یه کاری می‌کنه که کاملا از چشمم می‌افته 😄 
ولی اینجا واقعا از میزِری خوشم اومد. 
کلا کتاب، به جز بخش آخر، از زاویه‌دید میزری روایت شده و این دختر واقعا باحاله :) 

هیزلوود جدا خوب می‌نویسه و قلمش نمک خوبی داره :) 
معمای کتاب هم کشش خوبی داره و آخرش اتفاقاتی می‌افته که به شخصه اصلا حدس نمی‌زدم...

🔅🔅🔅🔅🔅
سیر بخش عاشقانهٔ کتاب هم خوبه، البته من اولاش رو خیلی بیشتر از آخراش دوست داشتم چون اون آخر دیگه تعدد صحنه‌های جنسی واقعا زیاد شده بود 😒
اون نیم ستاره رو هم به خاطر همین صحنه‌ها ازش کم کردم که خب کاملا صریح بودن... البته بازم به نسبت یه سری کتابای دیگه، این صحنه‌ها حداقل به روند داستان و رابطهٔ دو طرف می‌اومد و اینطوری نبود که با خودت بگی این الان چی بود این وسط؟! ولی خب کلا این همه توصیف زیادی بود...
اگه یه روزی ترجمه بشه قطعا سانسور زیادی خواهد داشت 😅 ولی با این وجود به نظرم اصلا مناسب نوجوون نیست.
          

🌱زیاد کتاب می‌خواند. گاه در کلوب بست می‌نشست، ریشش را با حالت عصبی می‌کشید و مجلات و کتاب‌ها را ورق می‌زد. از چهره‌اش معلوم بود که نمی‌خواند، بلکه می‌بلعد و حتی فرصت خوب جویدن به خود نمی‌دهد. از قرار معلوم، مطالعه یکی از عادت‌های بیمار‌گونه‌ی او بود، چون با ولع یکسانی به هرچه دم دستش بود هجوم می‌برد، حتی به تقویم‌ها و روزنامه‌های سال گذشته. در خانه همیشه درازکش کتاب می‌خواند.

            اگه بگم تا حالا این کتاب رو در سایت های مختلف فروش کتاب، کتابفروشی های اصفهان و... ندیده بودم، دروغ گفتم:) همیشه می دیدمش و ساده از کنارش رد می شدم.حتی یه بار پستی درباره ش در اینستاگرام دیدم که فردی این کتاب رو بدترین کتاب سال معرفی کرده بود و خب با وجود همه ی اینا رفتن من به سمتش کاملا منتفی بود:)
تا اینکه یه بار که داشتم سامانه بازار کتاب رو زیر و رو می کردم قیمت فوق العاده مناسبش باعث شد بخرمش.(اینقدر اندرریتده که قیمت کتاب پول دو تا چیپسه)بعد از اون کتاب به دستم رسید و من گفتم خب بذار حالا یه فصل بخونم ببینمم چطوریه و ناگهان بووومممم. به خودم اومدم دیدم نصف کتاب رو خوندم و بازم می‌خوام بیشتر بخونم.
اول دنیاپردازی: دنیا پردازی این مجموعه واسم جالب بود و دوستش داشتم. ترکیب یه فضای پادآرمان شهری و  تکنولوژی همراه با عناصر سنتی داستان های فانتزی مثل : اژدها، جادوگر، جادو و موجودات جادویی و مافیا و بازی های کثیف و رقابت خاندان ها و پدر خوانده ها و ... واقعا برام جدید و تازه بود( اولین بارم بود که همچین چیزی می خوندم). نویسنده به اندازه ی کافی به فضای فانتزی کتاب پرداخته بود و اضافه گویی نکرده بود توصیفات دقیق و به جا بودن.
شخصیت پردازی هم خوب بود. نویسنده در جریان روند داستان به خوبی شخصیت پردازی کرده اما من احساس می کردم مشابه شخصیت پردازی رو توی خیلی جاها دیدم ولی بازم شخصیت ها  باحال بودن. احساسات و عواطف کاراکتر ها به شکل قابل توجهی قابل لمس و درک کردن بودن.
و پلات هاااا، واییی پلات ها و روند داستان نقطه قوت کتاب بود.پایان  هر فصل جایی تموم می شد که من رو وادار می کرد فصل بعدی رو شروع کنم و برای همین نتونستم زمینش بذارم.
از خوبی های دیگه این کتاب طنز ظریف و نامحسوسیه که در حین خواندن کتاب به خوبی حسش کردم و واقعا یه جاهایی باهاش خندیدم.( البته شاید بقیه اون چیزی رو که من طنز برداشت کردم، برداشت نکنن و اینا ولی به هر حال...)
خلاصه اینکه خیلی دوستش داشتم خیلی لذت بردم خیلی کیفم کوک شد خیلی دوست دارم جلد بعدی رو شروع کنم و خیلییی چیزای دیگه که قادر به زبون آوردنشون نیستم چون از شدت هیجان می‌خوام کتاب و بغل کنم و اون قدر ازش تعریف کنم که خواهرم هم بره این کتاب رو بخونه و بعدش بتونیم باهم درباره ی  کتاب حرف بزنیم و ......
کلام آخر، اگه یه جایی این کتاب رو دیدین حداقل یه فصل ازش رو بخونین و اگه دوست داشتید ادامه ش بدین، شاید شما هم خوشتون اومد و خوش بخونید:))))))