بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

Hanā

@This_isHana

184 دنبال شده

231 دنبال کننده

                      
                    
گزارش سالانه بهخوان

یادداشت‌ها

نمایش همه
                خیره‌کننده و اعجاب‌آور!

"شغل پدر" رمانی است میخکوب کننده که می‌تواند نفس را در سینه‌تان حبس کند.
این کتاب، با زبانی شیوا و داستان‌پردازی قوی، تصویری بی‌پرده از روابط پدر فرزندی و شکل گیری هویت فردی ارائه می‌دهد.
نویسنده نشان می‌دهد که چگونه تصورات و باورهای پدر می‌تواند بر زندگی و رویاهای پسر تأثیر بگذارد و او را در مسیری قرار دهد که شاید هرگز خود انتخاب نکرده بود. 
به نقل از منتقدان: "تجربه خواندنِ کتاب شغل پدر مثل فشار دادن آرامِ پونزى توى دستتان است! همینقدر دردناک، همینقدر آگاهانه."
تلفیق هنرمندانه درد و آگاهى، معجونى از ترسى هشیارانه به مخاطب عرضه کرده که توانِ زمین گذاشتن کتاب را از او مى‌گیرد.

متن و داستان و راوی‌گری بسیار ساده است و در عین حال با هر صفحه، خواننده را به سمت خود می‌کشد و او را درگیر می‌کند.
از خواندنش پشیمان نمی‌شوید و در صفحات آخر کتاب به شکل خیره‌ کننده‌ای شما را متعجب می‌کند به شکلی که تا چند روز درگیر آن خواهید بود.
امیدوارم بخوانید و از خواندنش لذت ببرید.
        
                نه تنها بهترین رمانِ همینگوی، بلکه شخصی‌ترین اثرش نیز هست!

...با وجود این، حتی اگر این رمان را تصویر مضحکه‌آمیزی از سرنوشت خود "همینگوی" بدانیم، به اعتقاد من پرکشش‌ترین و انسانی‌ترین نوشته‌اش همین ناکام‌ترین اثر اوست.
این کتاب، همان‌طور که خود "همینگوی" نیز اذعان داشت، ابتدا در قالب یک داستان کوتاه شروع شد و بعد به بیراهه افتاد و به کلاف سردرگمی از رمان ختم شد. دشوار می توان درک کرد که این همه نقائص ساختاری و این همه خطاهای تکنیکی چطور به کار چنان استاد چیره‌دستی راه یافته است.
این کتاب نه تنها بهترین رمان "همینگوی"، بلکه شخصی ترین اثرش نیز هست، زیرا او آن را در آستانه خزانی ناشناخته نوشته بود، در حسرت سال‌های بازگشت‌ناپذیری که پشت سر نهاده بود، همراه با دلشوره اندوهناک سال‌های انگشت‌شماری که از زندگی‌اش باقی بود.
"همینگوی" در هیچ‌یک از کتاب‌هایش، تا این حد بخشی از وجود خویش را برجا نگذاشته است، همچنان که در هیچ کدام با چنین زیبایی و چنین ظرافتی راهی برای بیان سودای بنیادین زندگی و آثارش نیافته است: بیهوده بودن پیروزی.
مرگ قهرمان قصه‌اش، چنان که پیداست در کمال آرامش و به نحوی کاملا طبیعی، تجسم تغیبر چهره داده خودکشی خودش بود...

بخشی از سخنان " گابریل گارسیا مارکز"
        
                پیشنهادی برای تمامی طرفداران کامو!!

اکنون نشانه‌ای از درون جریان تاریک زمان سر برآورده است. سرنخی دقیق از این که کسی پایان زندگی "آلبرکامو" را رقم زده است.
در روز چهارم ژانویه ۱۹۶۰ کامو در راه برگشت به پاریس همراه ناشرش و نیز دختر و همسر آن، در یک حادثه هولناک جان باخت. عموما مرگ آلبرکامو را تصادف تلقی می‌کنند اما "جووانی کاتللی" به شواهدی دست یافته که نشان می‌دهد ممکن است کامو به قتل رسیده باشد. کاتللی پس از سال‌ها تحقیقِ دقیق نشان می‌دهد که چرا سران اتحاد جماهیر شوروی سرسختانه در پی حذف آلبرکامو بوده‌اند. او پرسش‌های مهمی مطرح می‌کند که ممکن است پس از سال‌ها معمای مرگ نویسنده شهیر قرن بیستم را روشن کند:
ماموران کا‌گ‌ب چطور از بازگشت کامو و هم‌سفرهایش باخبر شدند؟ تلفن کامو به منشی‌اش شنود شده بود یا  "ماریا کاسارس" معشوقه ابدی‌اش، با بی‌احتیاطی مرگ او را رقم زد؟ آیا کامو از مرگ خود خبر داشت که در نامه‌اش به کارسارس قول داده بود که شب چهارم ژانویه سروقت به شام برسد،: "مگر اینکه در جاده اتفاقی بیفتد؟"
        
                عجیب و ناامید کننده !
این کتاب در سال ۲۰۱۸ نامزد بهترین کتاب تاریخی به انتخاب خوانندگان گودریدز و در سال ۲۰۱۹ نامزد بهترین کتاب صوتی شده و جزو ژانر معمایی_هیجانی معرفی می‌شود و البته نوشته‌ی یک نویسنده‌ خوب.

با این توصیفات شروع به مطالعه کتاب کردم و در همان صفحه‌های نخست دچار دلزدگی شدم
کتاب با توجه به حجم‌ بالا رَوند داستانی کندی دارد و حتی تا نیمه‌های کتاب اتفاق هیجانی و خاصی رخ نمی‌دهد.
کتاب دستی هم بر فانتزی دارد و فصل های زیادی را یک روح راوی‌گری می‌کند!
هر چند بخش پایانی کتاب کِشش و جذابیت دارد ولی برای من از آن دست کتاب‌هایی بود که با توجه به زمانی که برای خواندنش لازم است ترجیح می‌دادم یک فیلم سینمایی از آن ببینم.
شاید هم این ناامیدی به دلیل انتظار بالایی بود که در ابتدا به اشتباه در ذهنم شکل گرفت.

خلاصه‌ای از موضوع کتاب:
در تابستان سال ۱۸۶۲ گروهی از هنرمندان و نقاشان چیرہ‌دست انگلستان به رهبری "ادوارد رادکلیف" به عمارت "برچوود منور" می‌روند و تا زمان پایان اقامت آنها در عمارت، زنی به قتل می رسد، زن دیگری ناپدید می شود، یک جواهر باارزش موروثی گم می شود، و زندگی رادکلیف به کلی از هم می پاشد. و اما نزدیک به ۱۵۰ سال بعد، "الودی" که مسئول بایگانی شرکتی در لندن است، کیف چرمی پیدا میکند که دو چیز نامرتبط در آن توجه او را جلب می کنند: یک عکس از زنی با لباس دوره‌ی ویکتوریا و دفتر نقاشی که طرح عمارتی مجلل در آن کشیده شده. چیزی که الودی نمی داند این است که چرا عمارت تا این حد برای او آشناست؟ و اینکه آن زن زیبای درون عکس کیست؟
        

باشگاه‌ها

نمایش همه

باشگاه کتابخوانی "هزارتو"

369 عضو

در انتظار بوجانگلز

دورۀ فعال

مدرسه هنر آوینیون

144 عضو

نوشتن با تنفس آغاز می شود: پیکربخشی صدای معتبرتان

دورۀ فعال

محاکات

148 عضو

زنان تروا

دورۀ فعال

فعالیت‌ها