معرفی کتاب راهنمای مردن با گیاهان دارویی اثر عطیه عطارزاده

راهنمای مردن با گیاهان دارویی

راهنمای مردن با گیاهان دارویی

3.4
376 نفر |
131 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

27

خوانده‌ام

679

خواهم خواند

275

شابک
9786002298034
تعداد صفحات
120
تاریخ انتشار
1399/8/24

توضیحات

        
اولین رمان عطیه عطار زاده یک کار تجربی و نو است. راهنمای مردن با گیاهان دارویی هم داستانی خاص دارد و هم ساختاری قابل تامل. رمان روایتی است از یک دختر جوان که چشمانش نمی بینند و در خانه ای همراه مادرش در کار خشک کردن، ترکیب کردن و آماده سازی گیاهان داروی برای فروش در بازار است. او در تاریکی چشمانش توانسته با استفاده از قوای دیگر به درک جذاب اشیا و ابزاری برسد که با آن ها کار می کند. همه چیز برایش در ساختار و وجوه گوناگون این گیاهان و البته رابطه با مادرش خلاصه شده، تا این که روزی برای یک مراسم خانوادگی از خانه پا بیرون می گذارد و باز که می گردد خیلی چیزها درونش عوض شده است... عطیه عطار زاده با استفاده از موقعیت خاصر شخصیتش و فضای گوتیکی که برای او طراحی کرده، به لایه های پرآشوب ذهنی نزدیک می شود که میل به خشونت و عشق در آن توامان وجود دارد. این دو گانگی بزرگ و محوری رمان را به سمتی می برد که برای کمتر مخاطبی پیش بینی شدنی است و می توان گفت او را با امر غریب ذهن راوی و رابطه اش با امور بیرونی تنها می گذارد. راهنمای مردن با گیاهان دارویی یک رمان متفاوت و قصه گوست. رمانی که در آن تنهایی یک مفهوم بر آشوبنده است و رهایی از آن راه های عجیب و گاه خونینی دارد.
.
      

لیست‌های مرتبط به راهنمای مردن با گیاهان دارویی

نمایش همه

پست‌های مرتبط به راهنمای مردن با گیاهان دارویی

یادداشت‌ها

هانیه

هانیه

1400/6/27

          با این که راهنمای مردن با گیاهان دارویی اولین اثر داستانی عطیه عطارزاده است، به گواهی جوایز متعددی که گرفته می‌توان گفت از بهترین داستان‌های چند سال گذشته به شمار می‌آید. کتاب با نقل قولی از ابن سینا آغاز می‌شود: «مرگ آن است که نَفس، اعضا و جوارح را رها کند و به حال خود بگذارد.» در ادامه با دختری هفده ساله آشنا می‌شویم که در کودکی به علت فرورفتن گیاه عاقرقرحا در چشمش نابینا شده و با مادرش در دروازه دولت تهران زندگی می‌کند. پدر دختر، که از مبارزان چپ بوده، پس از کوچ خانواده از خوی به تهران، آن‌ها را رها می‌کند و به آلمان می‌رود. به این ترتیب مادر و دختر سال‌ها در انزوا زندگی می‌کنند و با ساخت و فروش گیاهان دارویی روزگار می‌گذرانند.
       
تمام دنیای داستان محصور در خانه است چرا که شخصیت اصلی فقط دو بار پا به دنیای بیرون از خانه گذاشته و اساسا به‌خاطر منع مادرش و ترس‌های خودش توانایی برقرار کردن ارتباط با فضای بیرون چهاردیواری‌ای را که درآن محبوس است ندارد. گویی خواننده در مغز دختری نابینا گیر افتاده باشد. مغزی پر از ابهام و در عین حال منحصر به فرد و شگفت‌انگیز.

-«می‌گوید هیچ چیزی آن بیرون ارزش جنگیدن و به دست آوردن ندارد، چرا که در عمل نمی‌شود هیچ چیز را آن بیرون مال خود کرد.»
-«می‌گوید آن بیرون همه چیز پیوسته در حال از دست رفتن است و حسرت، تنها حس حقیقی آن‌جا ست.»

       در راهنمای مردن با گیاهان دارویی با اثری تماما توصیفی طرف ایم که سعی می‌کند مدلی از جهان شخصیت اصلی را نمایندگی کند؛ مدلی ظریف ، جزئی و پر از استعاره. نویسنده به خوبی توانسته با استفاده از تجارب سینمایی‌اش تصاویری بدیع، جالب و مخصوص همین داستان و همین فضا خلق کند. ارجاعات متعدد به آثار گوته، کافکا و فلوبر ممکن است مخل روند خوانش مخاطبی که آشنایی کافی با آن‌ها ندارد باشد، از دید من این تنها اشکال چشم‌گیر کتاب است. آرامش و سکون عجیبی که در تمام فصول (به جز فصل آخر) جاری ست خواننده را دعوت می‌کند که با طمانینه روی هر جمله مکث کند. این طور به نظر می‌رسد که عطارزاده تمام سعی خود را کرده که هر جمله را به بهترین نحو بچیند و مناسب‌ترین واژه‌ها را برای انتقال مفهوم به کار بگیرد. نتیجه‌ی این به خدمت گرفتن وسواس در نویسندگی برای من شدیدا دوست‌داشتنی ست. 

       راستش را اگر بخواهید، تا قبل از راهنمای مردن با گیاهان دارویی چشمم از نویسندگان دهه‌های اخیر ایران آب نمی‌خورد، فکر نمی‌کردم مثلا در پنجاه سال آینده کسی بتواند درباره‌ی این سال‌ها چیز بخصوصی بگوید یا حداقل توصیف منسجمی ارائه دهد، الان اما قضیه فرق کرده. آرزومند ام، از ته ته قلبم آرزومند ام داستان‌های امیدوارکننده و ساختاریافته‌ی بیشتری از نویسنگان جوانِ این روزها بخوانم. 

-«هروقت گرفتار افکار دردناکى مى شوم که مثلا چرا بورخس نیستم و تا کى باید عمرم را صرف جدا کردن برگ رازقى از ساقه و کوبیدن گل زر هاون کنم، یاد این حرف مادر مى افتم که اگر یاد بگیرم معناى همین کارهاى کوچک را بفهمم، زندگى حقیقى یا همان چیزى که روحِ سارى در جهان مى نامدش، درونم به راه مى افتد. دیگر مهم نیست بورخس باشم یا نباشم. حتا اگر ساعت ها بى‌حرکت گوشه اى بنشینم، در بودنم روى زمین و حتا کوبیدنِ رازقى در هاون، در روحى شریکم که بورخس هم بخشى از آن است و آن وقت، من بورخسم.»
        

38

مهدی

مهدی

1401/2/30

          قصه‌ای که از زبانِ دختری نابینا و کنج‌کاو در فضای طب سنتی و گیاهان دارویی بیان می‌شه، می‌تونست برانگیزاننده باشه؛ خیال‌پردازی‌های دخترک با ابوعلی سینا هم می‌تونست جالب باشه؛ ولی جرقه‌هایی کوچک بود که شعله نکشیده خاموش می‌شد.
هرچند نفرتی که در دختر نسبت به مادر شکل می‌گرفت رو درک و فهم می‌کردم، ولی به‌نظرم برای اقدام به قتل کافی نبود. از میانه‌های داستان حدس زدم به خون ختم خواهد شد؛ ولی تصورم فقط خودکشی بود.

توهمی که به مددِ مخدراتِ گیاهی برای دختر پدید می‌آمد، خوب و بامزه درآمده و مخاطب رو با خیال‌پردازی‌هاش همراه می‌کنه.

به‌هرحال ایدهٔ جذاب و بکری برای داستان بود که خیلی بهتر می‌تونست ساخته و پرداخته بشه. دربارهٔ پدر می‌شد بیشتر و بهتر نوشت. دربارهٔ خاله و خانوادهٔ مادری نیز هم. علتِ این حجم از انزوا و ترس و کناره‌گزینیِ مادر، بعد از دیدارِ دوباره با خانواده هم قابل درک و فهم نیست.

تک‌فرازهای جالب و شاعرانه‌ای هم داشت ولی ترکیبِ کلی داستان اون‌قدر پخته و جذاب درنیامده که خوندن‌شو بخوام توصیه کنم.
        

9

          "راهنمای مردن با گیاهان دارویی" اولین رمان "عطیه عطارزاده" که جوایزی هم کسب کرده و اسم و رسمی بهم زده
داستان از زبان یک دختر جوان روایت میشه که در کودکی بیناییش رو از دست داده چون یک بوته گیاه دارویی به چشم هاش فرو رفته و با مخالفت مادرش با نظر دکترها در بیمارستان ، تحت عمل قرار نگرفته. مادر که سابقه پرستاری در بیمارستان رو هم داره شوهرش رو ترک کرده و با دختر نابیناش به تهران اومده و در خانه ای حیاط دار به تنهایی زندگی می‌کنند و برای امرار معاش هم از گیاهان دارویی که سید براشون میاره داروهای گیاهی درست می‌کنند و توسط خود سید بفروش میرسونن. این علم طب سنتی رو هم از کتاب‌های بوعلی و رازی و ... یادگرفته و به دخترش هم آموزش داده.
مادر بخاطر شوهرش که گرایش چپی هم داشته از خونه فرار کرده بوده به خوی که تبعیدگاه شوهرش بوده ولی شوهرش آنچنان هم وفادار نمیمونه و مادر شکست تلخی رو چشیده، از همه بریده و همیشه در خونه موندند.  دختر درکی از جهان بیرون نداره چون تجربه ای نداره ولی خاطرات محوی تا قبل از نابینا شدنش در خاطرش هست و همچنان پدرش رو دوست داره و منتظر برگشتنش به خونه تا اینکه درسن شانزده سالگی بهمراه خاله اش از خونه خارج میشن تا به کاشان زادگاه مادرش برن و این سفر باعث بروز تغییرات مهمی در نگرش دختر به جهان بیرون از خانه میشه و ادامه ماجرا.
جالبترین قسمت داستان برای تجربه نگاه به زندگی از جانب یک نابینا بود.
واقعا انگار زندگی وقتی برای ما شروع میشه که اطراف و خودمون رو میبینیم اگر بیدار شیم ولی همه جا تاریک باشه از کجا می‌فهمیم هنوز خوابیم یا نه؟! 
  "بیدارشدن عجیب ترین کار جهان است. تا مدت ها بعد از نابینا شدنم متوجه زمان درست بیدار شدن نمی شوم."
ریتم روایت داستان بنظرم خیلی کند و خسته کننده اس با اینکه حدود صد صفحه بیشتر نیست! توضیحات طب سنتی و گیاهی داخل داستان بنظرم خیلی زیاده و بغیر از همین نوع نگاه یک نابینا به زندگی باقی داستان برای من جذاب نبود و آخرش رو هم که اصلا دوست نداشتم و بنظرم چندش آور بود!
احتمالا اونها که جایزه میدن به کتاب نکته هایی رو میبینن که به چشم من نمیاد ولی این کتاب در زمره رمان هایی نیست که به کسی پیشنهاد مطالعه اش رو بدم.
پاره ای از جملات قصار نویسنده:
"مادر شبیه مهربان ترین شبحی است که می تواند از کنارت عبور کند و به یادت بیاورد که در جهان هیچ چیزی برای ترسیدن نیست." 

"من می توانم با چشمان بسته،تنها با لمس یک گیاه، نامش را بگویم." 

"خون شور است. گل سرخ شور است.گوجه فرنگی ته مزه ای از ترشی و شوری دارد. زرشک ترش و شور است. پس شاید بشود گفت شوری سرخ است."
"فکر میکنم اگر می دیدم سبز رنگ مورد علاقه ام بود، اما حالا قرمز است چون تنها رنگی است که می توانم تشخیصش بدهم، از طعم شورش." 

"نجات همیشه از سمت چپ اتفاق می افتد" 

۱۱۷ صفحه
#راهنمای_مردن_با_گیاهان_دارویی #عطیه_عطارزاده #نشر_چشمه 


        

0

          اولین‌باری که ناتور دشت رو خوندم، اولین‌باری بود که دیالوگ‌ها، توصیف‌ها و سیال ذهن راوی داستان برام مهم‌تر از «ته قصه» بود. و احتمالا باید اینجا هم دوباره از سلینجر تشکر کنم که تونست من رو به این نوع روایت علاقه‌مند کنه. که وقتی به آخر کتاب می‌رسم نپرسم «خب که چی؟» و به جاش از روند کتاب لذت ببرم. 

«راهنمای مردن با گیاهان دارویی» برای من چنین کتابی بود. کتابی که قصه‌ی اون برام خیلی حائز اهمیت نبود اما به جاش تا می‌شد با نثر منحصر‌به‌فرد عطیه عطارزاده، فضای گوتیک کتاب، تجربه‌ی خوندن داستان معاصر فارسی بعد از سال‌ها و شاید مهم‌تر از همه لذت گوش کردن به روایت دختری نابینا، کیف کردم. 

زندگی برای من چیز شگفت‌انگیزیه. برای همین سعی می‌کنم چگالی اتفاقات و تجربه‌های زندگی رو برای خودم بالا ببرم. این تجربه‌ی زیسته گاهی با سفر رفتن شکل می‌گیره، گاهی با گرفتن تصمیمات یهویی مثل اینکه شب رو پیش آدم‌هایی که نمی‌شناسم صبح کنم، گاهی تغییر دادن حوزه‌ی کاری و گاهی هم با حرف زدن با آدم‌ها. کارکرد کتاب این وسط برای من مثل کاتالیزور می‌مونه. کاتالیزوری که بهم کمک‌ می‌کنه جهان‌بینی متفاوتی رو تجربه کنم. و تجربه‌ی «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» یکی از خاص‌ترینِ این جهان‌بینی‌ها بود. شنیدن جهان از زبان دختری نابینا و عجیب‌وغریب که بیشتر زندگیش رو در خانه‌ی محله‌ی دروازه دولت گذرونده، رنگ‌ها براش طعم دارند، با ابن‌سینا حرف می‌زنه، با گیاهان زندگی می‌کنه، سعی می‌کنه با مادرش زیست کنه و در رویای دیدن پدر به جنون می‌رسه.  

برای من که این روزها عطش کشف روایت‌های زنانه و خوندن ادبیات فارسی رو دارم، این کتاب یکی از بهترین گزینه‌ها برای سیراب کردنم بود.
        

0

ا. ر.

ا. ر.

1402/4/7

          حرف زدن از ندیدن و دنیای نابینایان در هر فرم محتوایی مثل فیلم و سریال یا کتاب برای من بسیار جذاب است. تمام کتاب در تاریکی بی‌انتهای ذهن یک دختر نابیناست. نبود قدرت بینایی و شرایط زندگی‌اش و خاطراتی که روایت می‌کند، یک جنون مزمن ساخته‌است. و تنهایی‌اش فضای اسکیزوفرنیا و خیالاتی را شکل داده که آنها را می‌بیند. اسپویلی بیشتر از پشت کتاب نکرده‌ام اگر بگویم که کتاب با بوی گیاهان همراه بود تا کم‌کم به بوی خون بیشتر و بیشتری رسید.

نظرات درباره این کتاب را که می‌خواندم فهمیدم که مخاطبان یا خیلی از این کتاب خوششان آمده و یا از آن متنفر شده‌اند. و بعضی‌ها هم این موضوع را فهمیده بودند. ولی من تا قبل از آن اصلا تصور نمی‌کردم که کسی از این کتاب خوشش نیاید! 
البته که می‌توانم آن را یک تراژدی تمام‌عیار بدانم. ولی همیشه لذتی در تراژدی‌ها برای من هست که دلیلش را هم نمی‌دانم...

پ.ن: بهخوان خیلی اپ خوبیه! لیست خواهم خواند اطلاعات خوبیه برای هدیه دادن و گرفتن کتاب‌هایی که دوست داریم:)
این کتابو از همین راه هدیه گرفته بودم :))
        

31

          خواندن این کتاب، زمان زیادی را به نسبت تعداد صفحاتش گرفت. در واقع علیرغم کششی که در من ایجاد می‌کرد، سنگینی  فضای داستان نمی‌گذاشت پشت سر هم بخوانمش و در هر نوبت  فقط چند صفحه از آن را میخواندم و هضم می‌کردم. 
کتابی پر از توصیفات جزیی و دقیق، انگار که نویسنده، شخصیت اصلی داستانش را زندگی کرده باشد یا حتی با الهام از خودی که نزدیک به شخصیتِ اصلی داستان است، آن‌را نوشته باشد.
دنیای متفاوت  راوی(شخصیت اصلی داستان) آن‌قدر شفاف به تصویر کشیده شده که همه ابهام، تیرگی، اندوه و حسرت‌های  دنیایش برای خواننده ، ملموس خواهد شد. در حین خواندن داستان، می‌شود ترس و دلهره‌ای  مداوم را تجربه کرد اما  این ترس و دلهره، نهفته است  در توصیف شمرده شمرده لحظات و  بیانِ مرحله‌به مرحله‌ی اتفاقات  از سوی  راوی  و همین  دلهره و  طمانینه‌ی  توامان، احساس عجیب  و متناقضی را در خواننده ایجاد می‌کند. 

عطیه عطارزاده با ریتم خوبی داستان را پیش می‌برد و  حال‌و هوای  حاکم بر داستان را  تا پایانِ کتاب حفظ می‌کند. او  با عبارت‌های کوتاه، جزییات  داستان را به گونه‌ای  آرام و نافذ  به قلم در می‌آورد چنان‌که عمیقاً  در ذهن  خواننده نقش می‌بندد و  گاهی حتی ناگفته‌های داستان، برایش تصویر می‌شود. 
کتاب متفاوتی بود، پیشنهاد می‌کنم. 
        

16