کوثر یوسفی

کوثر یوسفی

@yousefik

52 دنبال شده

79 دنبال کننده

            یک کوثر معمولی که دوست دارد بیشتر کتاب بخواند... 
دانشجو ارشد مهندسی شیمی؛ بیوتکنولوژی 
          

یادداشت‌ها

نمایش همه
        با عایده از صفحه خانم شریف آشنا شدم . حوالی شهادت سید که عایده برای رونمایی از کتاب به ایران آمده بود کتابی که درباره پسر او یعنی علی است، خبر شهادت پسر دومش را نیز می‌دهند . 
این کتاب را در عید مبعث با کد تخفیف ۳۰ درصدی هدی خریدم . متن کتاب روان و کشش داستان بسیار زیاد بود .  دوست داشتم کنارش حاشیه نویسی میکردم جدیدا از کتاب زیاد خواندن ترسم گرفته دلم میخواهد لای سطرهای کتاب غرق بشوم و درباره اش فکر کنم و یا حتی بنویسم . 
بگذریم ....
حین خواندن کتاب یاد دو نفر دائم همراهم بود.  شخصیت شهید علی و شیطنت‌های مکررش عجیب غریب مرا یاد خواهرم می انداخت مخصوصا که هم سن هم هستند اصلا هر کار شهید را عایده در کتاب تعریف میکرد یاد خواهرم می افتادم چون دقیقا عینا همین رفتارها را در او دیدم و از همه مهمتر قلب بزرگ و پر محبتی که علی داشت را در خواهرم نیز دیدم و به آینده و عاقبت خوش او امیدوارتر از خودم هستم . 
گاهی وقت ها ما در ظاهر کار گیر میکنیم غافل از اینکه عمق نیت اهمیت بالاتری دارد . 
نکته دیگری که در کتاب نظرم را جلب کرد اهمیت بسیار زیاد این شهید به مادرش بود و واقعا مامان ها کلید همه کارها هستند بدون بروبرگشت (!)  در زمان بارداری عایده وقت زیادی برای فرزندش می‌گذاشت و بنظرم جواب همه اینها را خدا با شهادت علی به او داد :) 
بقول علی خدمت به خلق خودش عبادت است و البته بحث محبت کردن به هم دیگر که بقول علامه خلاصه دین اسلام محبت است 
واقعا واقعا واقعا درست میگوید سر زدن به همدیگر حال همدیگر را جویا شدن کمک کردن ، خنداندن ( سر اینکه علی کجا بخوابد دعوا می‌شده چون ایشان بشدت مزاح میکردند ) و خیلی خصوصیات رفتاری دیگر خودش آدم را اندازه یک نماز شب جلو می اندازد که همه اینها را علی داشت .
علی یک جوان ۱۸ ساله بود شبیه خیلی از جوان‌هایی که ما می‌بینیم 
بامرام و با معرفت و تا بینهایت مهربان و با محبت 
کسی دلش را داشته باشد شهادت سراغ آدمهای به ظاهر معمولی هم زیاد رفته :) 
اما درباره عایده
نمونه ای از الگو سوم زن مسلمان ، که مقاومت و صبوری و نحوه تربیتی او رشک بر انگیز بود . مادری که سعیش بوده در دل فرزندش شجاعت و انگیزه جنگیدن با کفر مطلق باشد . 
کتاب را خیلی دوست داشتم . کتابهایی که خیلی دوست دارم دلم نمی آید به کسی بدهم اما بنا به علت هایی این کتاب را هدیه خواهم داد . 
۲۴ بهمن ۳
      

7

        جستار اول 
درباره تنهایی؛
درباره اینکه آدمهای که تنهایی را دوست دارند افسرده لزوما نیستند 
انگیزه کافی برای زندگی کردن و کار کردن دارند 
اما آیا این تنهایی تنبیه درونی است؟ تنبیه بیرونی و جامعه است؟ یک حس خوب انتخابی است یا چه ؟
اما آخر حق با آقای روانکاو بود :)
وقتی‌ برای نویسنده دیدن مادرش را تجویز کرد 
اینجا بود که تنهایی برایش رنگ باخت 
و دید زندگی بدون مناسبت های که در تنهایی رغم میزد هم میشود جلو برود و اتفاقا دل انگیزتر هم باشد . 
ولو به اندازه یک وعده غذای گرم که باهم میخوریم
جستار دوم 
درباره جوانی؛ 
فضایی ترین ایام زندگی آدمیزاد 
که دائم فکر میکند دیر شده یا از چیزی عقب افتاده و جا مانده یا نشخوار فکری دارد نکند مسیر را درست انتخاب نکرده و یا فکر میکند در عالم کسی درکش نمیکند و هزاران فکر دیگه شبیه این (!) 
جالب بود گویا در بعضی‌ تشویشهای ذهنی تنها نیستیم و گذراست 
بقول نویسنده جوانی همان لحظه ایست که آدم آینده اش را الان میداند و در خیلی از قید و بندها نیست
جستار بعدی 
درباره چهل سالگی بود 
چون تجربه نکردم دقیق نمیدانم چقدر از این وصف درست است 
اما خب یک جای نوشته برایم دلنشین بود که عجیب بود که در سن کمتر ما به همان نتیجه رسیدیم همان حرف آقای یامین پور را گفته بود که قبلاً گفته بودیم .
جستار دیوانه 
شبیه معنی دیوانه در ذهنم نبود 
دوستش نداشتم 
یک جمله طلایی داشت که منم مدتی است به آن فکر میکنم 
اینکه دوست ندارم بدون آرزو زندگی کنم
در جستار وطن 
نویسنده معتقد بود ما ایرانی‌ها از گذشته تا الان همه جا پراکنده ایم
حس عجیب ما ایرانی ها به وطن یک مدلی است که دلم میخواهد با آدمهای سایر ملیت‌ها حرف بزنم ببینم مثلا اسم ژاپن یا چمیدانم هر اسم دیگر اشک در چشمانشان می‌آورد ؟ 
آیا نسبت به سرود ملی همان حسی را دارند که ما؟ 
یا با رقص پرچم کشورشان آنها هم پرواز می‌کنند ؟
در یک جای این جستار کتاب نویسنده که آدم جهان دیده ای هم هست اینطور نوشته بود 
ایرانی ها مثل سایر ملت‌ها نیستند که محله ای کوچک با رنگ و بوی وطن جایی بسازند و به عادت تویش زندگی کنند. وطن ثابتی در سر خود دارند که نمیشود همچون بنفشه‌ها با خود ببرند هرجا که خواست. وطنی محصور بین کوه ها و آب های ذهن مان 
اما جستار آخر 
درباره فراق و جدایی بود 
سریع خواندمش
به دلم نبود روی کلمات دقیق شوم 
جدایی و مفارقت حتی در کلمات یک کتاب هم اذیت کننده است 

در مجموع کتابی نبود که زیاد دوستش داشته
 باشم اما چون طولانی در لیست بود گفتم بخوانمش به هرحال آدم که نباید همیشه سراغ دوست داشتنیهایش برود ، همین؛

۱۸ بهمن ۰۳ - جاده کاشان مهاباد 
      

25

7

2

        پاییز آمد اولین کتابی بود که در پاییز شروع و به پایان رسید .. بدلیل آمدن نیرو منابع انسانی ودجا کلاس آخر تشکیل نشد . علاقه ای به شرکت در مراسم نداشتم‌. دنبال استخدام در ودجا نبودم و نیستم هرچند تصمیم تقدیر تا اطلاع ثانوی بمدت دوسال مرا دانشجوی وزرات خواسته . آمدم خوابگاه بعد یک استراحت کوتاه تصمیم گرفتم در این روزهای آخر آبان این چند صفحه کم کتاب را تمام کنم. 
کتاب الکترونیک خوانده بودن را خیلی وقت بود بعد اتمام اشتراک بینهایتی که با اعظم خریدیم تجربه نکرده بودم زندگی در تهران مجبورم کرد دوباره به کتابهای الکترونیک روی بیاورم.
پاییز آمد در مسیر رفت و آمد مترو و دقیقا در دل پاییز شروع به خواندنش کردم. 
حرفهای در کتاب با آن مواجه میشدم که در کمتر کتاب شهدایی دیده بودم البته که ناگفته نماند خیلی وقت بود کتاب شهدایی نخوانده بودم . 
از اینکه در آن زمان آن هم یک فرد سپاهی اینقدر نگرش بازی داشته واقعا لذت بردم و خب شخصیت فخری برایم دوست داشتنی بود با او دویدم، با او اضطراب گرفتم، با او درد کشیدم، با او گریستم، با او نامه نوشتم 
قلم نویسنده شیوا بود . کتاب را وقتی می‌خواندم مشخصا سو بالا میزد که نویسنده این روایت یک زن است و ما داریم داستان را از زاویه نگاه یک زن می‌خوانیم جزییاتی که کمتر کسی شاید به آن توجه میکرد. با آنجای متن تفریظ رهبر درباره این کتاب موافقم : عشقی آتشین، عزمی پولادین، و ایمانی راستین چهره‌نگار زندگی این دو جوان است که با نگارشی زیبا و رسا در این کتاب تصویر شده است. این نیز از همان روایات صادقانه است که شنیدن و خواندن آن امثال این حقیر را خجالت‌زده میکند و فاصله‌ی نجومی‌شان با این مجاهدان واقعی را آشکار میسازد.
روایت عاشقانه این کتاب واقعا بی‌نظیر بود با چاشنی مزاحهای نمکین دلنشین و البته ایشان اگر خجالت کشیدند که بهتر است من بروم سر به بیابان بگذارم بعد خواندن کتاب 
و البته صحبت زهرا نجاری عزیز که گفت کلا از زن های در خانه ننشین خوشم می آید. باید بگویم من هم عمیقاً همینطور (!)
یک جمله از احمد هم بنظرم نیاز هست به آن بیشتر فکر کنم. 
جمله ای که تابستان گذشته وقتی آذین به ایران آمده بود یک مسیر کامل خیابان انقلاب را درباره اش بحث کردیم و حرف زدیم 
احمد می‌گفت : جمهوری اسلامی جمهوری تامین دنیای ما نیست، جمهوری تامین ایمان است. جمهوری امتحان الهی است برای جوان‌ها. 
باید بیشتر فکر کنم ....
۲۹ آبان ۰۳
      

17

        قبل‌ترها با یک بنده خدایی بعد از ازدواج و بچه‌دار شدنش حرف میزدم، بحث رسید به آرزوها، برایم گفت قبلترها دوست داشته روزی نوبل ببرد(!) اما حالا فهمیده زندگی همین عادی گذراندن روزمره است . اصلا همین عادی بودن و عادی زیستن به نوعی خودش موفقیت است.
در مواجهه با آدمهای دورم که وارد زندگی بزرگسالی شدند دیدم خیلی‌ها و نه همه آنها قید آرزوهای بلند را زدند و همه به همان حرف رسیدند به اینکه همین که عادی زندگی و روزمره بگذرانند کافیست‌. شعارشان هم این است بگذار شوهر کنی، بگذار بچه بیاید میبینی به زندگی عادی راضی میشوی. (انگار آدمهای دیوانه خانه و زندگی و بچه نداشتند !)کتاب هفت روایت را که می‌خواندم احساس کردم گمشده‌ای از ته قلبم را پیدا کردم با سطر به سطرش بغض میکردم و دلم میخواست بعد از هر قسمت آن ساعتها گریه کنم . 
شاید اگر کسی روایت زندگی امام موسی صدر را بشنود یا بخواند بگوید برای فیلم‌هاست، رویایی است و نشدنی (!)
شبیه موسی صدر شدن سخت است اما چرا آرزو بلند نکنم؟ من آدم رویاهای بلندم، آدم دیوانه زندگی کردن، آدم معمولی نبودن 
دوست دارم زندگی برایم چرخش اینطور بچرخد که هیچ چیز عادی نباشد، دوست ندارم روزی بگویم همین عادی زندگی کردن کافیست، دلم میخواهد زندگی و مرگ و خواب و بیداری دیوانه وار باشد . 
شبیه موسی صدر شدن رویایی است بزرگ 
آدمی که در راه اهداف مقدس و بلند همه لحظات زندگیش میگذرد 
نوشتم میگذرد چون دوست دارم فکر کنم او هنوز هم روی این کره خاکی هست
اما از قدیم می‌گفتند آرزو به جوانان عیب نیست 
بقول گفتنی 
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل 
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم 
همین؛
این کتاب سه از پنج قرار تابستانه من است .
۱۷ تیر ۳
      

7

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز عضو باشگاهی نیست.

لیست‌ها

این کاربر هنوز لیستی ایجاد نکرده است.

بریده‌های کتاب

نمایش همه

فعالیت‌ها

فعالیتی یافت نشد.