نیکتا خرامان

نیکتا خرامان

کتابدار بلاگر
@Nikta_khn

50 دنبال شده

150 دنبال کننده

            مروج کتابخوانی برای کودک و نوجوان 
تسهیلگر کودک
          

یادداشت‌ها

نمایش همه

باشگاه‌ها

باشگاهی برای نوجوانان

357 عضو

مار و پله: داستان زندگی مدینه، ادمین کانال داعش در ایران

دورۀ فعال

چالش‌ها

این کاربر هنوز در چالشی شرکت نکرده است.

پست‌ها

فعالیت‌ها

14

30

31

20

«این‌طوری شد که سیب روی دستمان ماند...» 

یادت می‌آید پشت در خانه‌تان آن‌قدر حرف می‌زدیم که زمین می‌چرخید و خورشید غروب می‌کرد؟ توت‌ها می‌ریختند و خاک از خونشان سرخ می‌شد. برفِ پاخورده محو می‌شد تا خیابان، دوباره زیر پای عابران پیدا شود. یادت هست وقتی در را می‌بستی سرِ من لای در می‌مانْد و قطع می‌شد و بدنم به خانه می‌رفت؟ سرم با خوشنودی سر تو را گرم می‌کرد و تنم دل مادرم را که منتظرم بود، خوش.

یادت می‌آید زیر باران بستنی خوردیم؟ باران ظرف‌های خالی بستنی را که گذاشته بودیم لب باغچه شست و باران-بستنی از ظرف‌ها شرّه کرد و مورچه‌ها جشن گرفتند. ملکهٔ مورچه‌ها از شکاف باغچه بیرون آمد و تا کمر برابر تو خم شد چون بستنی‌ها را با آخرین پنجاه تومانیِ ته جیب تو خریده بودیم. 

یادت می‌آید اولین روز تابستان در حیاطتان بالماسکه برگزار کردیم؟ پری جنگل و فرشتهٔ مقرب و شاهزادهٔ لاتینی و آقای بانکدار و دختر کودکستانی دور هم جمع شدند و حباب صابونی که داشتیم تویش چرخ می‌خوردیم و شادی‌بازی می‌کردیم تا آخرش نترکید. شب در همان کرهٔ شفاف خوابیدیم. هر کداممان سرش را روی پای آن یکی گذاشت و بال پری و فرشته را روی خودمان کشیدیم. 

یادت می‌آید دنبالم از پله‌های منبع آب بالا نیامدی؟ همان پایین ماندی و من را تماشا کردی که از بیست‌ویک، بیست‌ودو، بیست‌وسه پله بالا رفتم و بر فرازشان ایستادم و از آن‌جا پرنده‌های کوچهٔ ارغوان را صدا کردم. یک کلاغ، یک گنجشک، یک مینا و یک عقاب پروازکنان به سمتم آمدند. گنجشک روی کتف راستم لانه ساخت. کلاغ توی موهایم. مینا روی زبانم و عقاب در چشمم. کلاغ قارقار کرد، گنجشک جیک‌جیک و مینا بهتر از داوود آواز خواند تا همهٔ پرنده‌های کوچهٔ ارغوان آمدند و گوشه‌های لباس تو را به منقار گرفتند و بالایت آوردند. تو با کلاغ هم‌لانه شدی و ما تا آخر تابستان همان‌جا ماندیم. 

یادت می‌آید نرگس‌ها را لای نمک گذاشتی تا خشک شوند چون نمک سنگین بود و روی گلبرگ‌های ظریف نرگس خوب می‌نشست و صافشان می‌کرد؟ با نرگس‌ها و مریم‌ها کارت تبریک ساختیم و برای ستارهٔ هالی فرستادیم تا یادش نرود هفتادوچهار بهار بچه‌ها منتظرش می‌مانند تا یک شب افتخار دهد و از کنار زمین رد شود.
...
می‌توانم تا روز آخر دنیا از تو بپرسم که یادت می‌آید؟ ماجراهایمان را، روزگارمان را، جاده‌های پرپیچ‌ و خممان را...
اما پرسیدن ندارد. چون یقین دارم که تک‌تکشان را «یادت می‌آید.» 

***
از صفحهٔ دوم کتاب اشک‌هایم سرازیر شده بود و داشتم اسم‌ها را توی سرم ردیف می‌کردم: باید یکی برای رعنا بخرم، یکی برای معصومه، یکی برای فاطمه...
اگر کتاب مال مهدیه نبود قطعاً یکی هم برای او می‌رفت در سبد خریدم!
اما بیش‌تر از هر کس و پیش‌تر از هر کس، باید یکی برای حانیه بخرم. برای همان کسی که سی‌ویک سال است همه‌چیز را یادش هست.
            «این‌طوری شد که سیب روی دستمان ماند...» 

یادت می‌آید پشت در خانه‌تان آن‌قدر حرف می‌زدیم که زمین می‌چرخید و خورشید غروب می‌کرد؟ توت‌ها می‌ریختند و خاک از خونشان سرخ می‌شد. برفِ پاخورده محو می‌شد تا خیابان، دوباره زیر پای عابران پیدا شود. یادت هست وقتی در را می‌بستی سرِ من لای در می‌مانْد و قطع می‌شد و بدنم به خانه می‌رفت؟ سرم با خوشنودی سر تو را گرم می‌کرد و تنم دل مادرم را که منتظرم بود، خوش.

یادت می‌آید زیر باران بستنی خوردیم؟ باران ظرف‌های خالی بستنی را که گذاشته بودیم لب باغچه شست و باران-بستنی از ظرف‌ها شرّه کرد و مورچه‌ها جشن گرفتند. ملکهٔ مورچه‌ها از شکاف باغچه بیرون آمد و تا کمر برابر تو خم شد چون بستنی‌ها را با آخرین پنجاه تومانیِ ته جیب تو خریده بودیم. 

یادت می‌آید اولین روز تابستان در حیاطتان بالماسکه برگزار کردیم؟ پری جنگل و فرشتهٔ مقرب و شاهزادهٔ لاتینی و آقای بانکدار و دختر کودکستانی دور هم جمع شدند و حباب صابونی که داشتیم تویش چرخ می‌خوردیم و شادی‌بازی می‌کردیم تا آخرش نترکید. شب در همان کرهٔ شفاف خوابیدیم. هر کداممان سرش را روی پای آن یکی گذاشت و بال پری و فرشته را روی خودمان کشیدیم. 

یادت می‌آید دنبالم از پله‌های منبع آب بالا نیامدی؟ همان پایین ماندی و من را تماشا کردی که از بیست‌ویک، بیست‌ودو، بیست‌وسه پله بالا رفتم و بر فرازشان ایستادم و از آن‌جا پرنده‌های کوچهٔ ارغوان را صدا کردم. یک کلاغ، یک گنجشک، یک مینا و یک عقاب پروازکنان به سمتم آمدند. گنجشک روی کتف راستم لانه ساخت. کلاغ توی موهایم. مینا روی زبانم و عقاب در چشمم. کلاغ قارقار کرد، گنجشک جیک‌جیک و مینا بهتر از داوود آواز خواند تا همهٔ پرنده‌های کوچهٔ ارغوان آمدند و گوشه‌های لباس تو را به منقار گرفتند و بالایت آوردند. تو با کلاغ هم‌لانه شدی و ما تا آخر تابستان همان‌جا ماندیم. 

یادت می‌آید نرگس‌ها را لای نمک گذاشتی تا خشک شوند چون نمک سنگین بود و روی گلبرگ‌های ظریف نرگس خوب می‌نشست و صافشان می‌کرد؟ با نرگس‌ها و مریم‌ها کارت تبریک ساختیم و برای ستارهٔ هالی فرستادیم تا یادش نرود هفتادوچهار بهار بچه‌ها منتظرش می‌مانند تا یک شب افتخار دهد و از کنار زمین رد شود.
...
می‌توانم تا روز آخر دنیا از تو بپرسم که یادت می‌آید؟ ماجراهایمان را، روزگارمان را، جاده‌های پرپیچ‌ و خممان را...
اما پرسیدن ندارد. چون یقین دارم که تک‌تکشان را «یادت می‌آید.» 

***
از صفحهٔ دوم کتاب اشک‌هایم سرازیر شده بود و داشتم اسم‌ها را توی سرم ردیف می‌کردم: باید یکی برای رعنا بخرم، یکی برای معصومه، یکی برای فاطمه...
اگر کتاب مال مهدیه نبود قطعاً یکی هم برای او می‌رفت در سبد خریدم!
اما بیش‌تر از هر کس و پیش‌تر از هر کس، باید یکی برای حانیه بخرم. برای همان کسی که سی‌ویک سال است همه‌چیز را یادش هست. 

          

47

24