معرفی کتاب Anxious People اثر فردریک بکمن

Anxious People

Anxious People

4.3
82 نفر |
37 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

15

خوانده‌ام

170

خواهم خواند

102

شابک
9781501160837
تعداد صفحات
350
تاریخ انتشار
1397/10/11

توضیحات

این توضیحات مربوط به نسخۀ دیگری از این کتاب است.

        «مردم مشوش» یک کمدی درخشان درباره یک گروگانگیری غیرعادی است و مثل بقیه کارهای فردریک بکمن پر است از هیجان، غافلگیری و -به رغم همه اتفاقاتش- پر از شور زندگی. این رمان حکایتی پرپیچ وتاب است از لحظات حساس و سرنوشت ساز؛ از اینکه چطور ما آدم ها نقش هایی را می پذیریم که از ما انتظار می رود و چطور این نقش ها شخصیت ما را شکل می دهند. در این داستان با گروگانگیری مواجهیم که خودش هم نمی داند باید چه کند، گروگان هایی که پیتزا سفارش می دهند و تقاضای آتش بازی می کنند و پلیس هایی که با دیگر پلیس ها فرق دارند. درنهایت، وقتی پلیس به آپارتمان محل گروگانگیری حمله می  کند، از گروگانگیر خبری نیست و حالا باید این معمای پیچیده حل شود که آغاز و فرجام ماجرا چگونه رقم خورده است. زندگی شخصیت های مختلف رمان روایت می شود و رازها برملا. و البته باز هم یک پایان خوش در انتظار است... نوشته های بکمن هم خوش خوان اند و هم عمیق. این کتاب یک راست قلب شما را نشانه می رود و احساساتتان را برمی انگیزد. برای یک داستان خارق العاده آماده باشید!
      

یادداشت‌ها

          شروع به شدت جذاب، میانه‌ی کسالت بار با شوخی‌های اندکی اغراق‌آمیز، دوباره اوج گیری نویسنده و پایانی قشنگ و هپی اندینگ! و اما بهتر از همه یک پیرنگ داستان عالی! 

با توجه به تجربه‌های قبلی‌ام از کتاب‌های بکمن، خودم را برای یک مقدمه‌ی طولانی و کشدار آماده کرده بودم ولی بر خلاف انتظارم یک دفعه پرت شدم در یک ماجرای نسبتا پیچیده و البته روایت ماهرانه‌ و کلی جملات خوب. قطعات مختلف ماجرا به خوبی کنار هم چیده شده بودند و فکر می کردم انگار یک نقشه‌ی بزرگ پیش چشم نویسنده بوده و هر بار یک قسمت‌ش را نشان خواننده می‌دهد. هر جای داستان فکر می‌کردم دیگر همه چیز را فهمیدم، نویسنده یک ورق تازه رو می‌کرد. البته اواسط داستان روند کند شد و یک مقداری هم خسته کننده. طنز ظریف اول کتاب رفت به سمت شخصیت‌های بی‌مزه و کاریکاتوری. یک زوج نچسب هم جنس‌باز و بددهنی شخصیت‌ها هم کتاب را از چشمم انداخت. ولی دوباره نزدیک‌های پایان غافل‌گیری‌های نویسنده شروع شد! و رسید به یک پایان دوست داشتنی. از آن پایان‌هایی که می بینی هنگام تصورش داری لبخند می‌زنی. البته نه آن هپیلی اور افترهای دیزنی طور. ولی از آن پایان‌هایی بود که حداقل من، هر چند وقت یک بار دوست دارم بخوانم. و در انتهای کتاب یک دفعه به خودم آمدم و دیدم دیگر اکثر شخصیت‌های داستان را دوست دارم. یاد حرف یک نفر افتادم که می‌گفت اگر برای شناختن افراد دوست نداشتنی وقت بگذارم، دوستشان خواهم داشت و انگار نویسنده‌ی این کتاب هم همین نظر را داشته است. شبیه جملات زرد روان‌شناسی و زندگی شاد و این صحبت‌ها:
وقتی سرگذشت کسی را دانستی، دیگر نمی‌توانی مثل سابق از او تنفر داشته باشی.

پی نوشت:
۱. تمام مدتی که این کتاب را می خواندم فکر می کردم باید یک این چنین داستانی بنویسم:)
۲. این حجم از روابط انسانی و گرمی هم شرقی تر از همه‌ی کتاب‌های غربی دیگری بود که خوانده‌ام.
        

8

Haniyeh

Haniyeh

3 روز پیش

          "- فکر کردی خدا از چاقو محافظتت میکنه چون کشیشی؟ 
+ خدا قرار نیست ما رو از چاقو محافظت کنه، پسرم. به خاطر همین هم برامون همنوع آفریده. تا ما از همدیگه محافظت کنیم."

این پنجمین کتابی بود که از فردیک بکمن خوندم و حتی بدون خوندن بقیه کتابهاش میگم که دوستشون خواهم داشت. روابط انسانها در کتابهاش بسیار زیبا هستن و دلت نمیخواد داستان تموم بشه و از دنیای اونا بیرون بیای. 
در کتابهای فردریک بکمن همه به هم کمک میکنن، حتی آدمهایی که فکر نمیکنیم هیچوقت حاضر به کمک به دیگری بشن.
جدای این، بکمن اطلاعات عمومی خوبی داره و نکات جالبی رو درباره موضوعات مختلف با ما درمیون میذاره. مثلا:

"اگه تونسته باشی کارها رو جوری پیش ببری که کارمندهات حس کنن خودشون تنهایی تونستن از عهده اش بربیان، یعنی کارت رو خوب انجام دادی."

"ما بیشتر با آنهایی دعوا میکنیم که شبیهمان هستند، نه آنها که با ما فرق دارند."

با خوندن این کتاب متوجه میشیم که بقیه آدمها هم مثل ما در زندگیشون سختی میکشن، خسته میشن، کم میارن اما با همدلی و دوستی دوباره خودشون رو پیدا میکنن.
پیشنهاد میکنم اگر حال دلتون خوب نبود، سراغ کتابهای این نویسنده برید. پشیمون نمیشید.
        

0

5

          وقتی توی کانال باشگاه کتابخوانی مون دیدم قراره مردم مشوش بکمن رو بخونیم یک نفس راحت کشیدم، چون با توجه به تجربه های قبلیم از بکمن می دونستم خوندنش قراره کار آسون و بسیار لذت بخشی باشه.
داستان مردم مشوش درباره یک سارق بدشانسه که اول از یک بانک بدون پول! دزدی می کنه و بعد اشتباهی افرادی که اومدن از یک آپارتمان بازدید کنن رو گروگان می گیره!نه اشتباه نکنید، کتاب پلیسی و جنایی نیست! به قول خود بکمن بیشتر حکایت ابلهان است!
اگر بکمن رو بشناسید می دونید که سبک نوشتنش چجوریه. بکمن شخصیت هایی خلق می کنه و ما رو با سرگذشت شون و ترس ها و امیدها و دغدغه هاشون آشنا می کنه. اتفاقاتی که توی کتاب های بکمن می افته خیلی ساده و روزمره ان اما با توجه به درونیات آدم ها معنی عمیقی دارن. کلا خوندن کتاب از بکمن مثل شناکردن توی عمق زیاد و تماشا کردن پدیده های نادیدنی اقیانوسه.
مسئله کتاب مردم مشوش دغدغه های بزرگسال بودنه. اینکه چقدر بابا و مامان و همسر خوبی بودن دغدغه بزرگیه.  اینکه چقدر همه مون کافی هستیم، حتی اگر فکر کنیم نیستیم.هستیم چون عشق وجود داره و برای آدمی که عاشق ماست ما بدون نیاز به هیچ تلاشی کافی هستیم. 
مردم مشوش هم مثل بقیه کتاب های بکمن زبان روونی داره و توی قصه گفتن و کشیدن مخاطب دنبال خودش موفقه. چیزی که من رو جذب نوشته های بکمن می کنه اینه که جزئیات و حس ها رو با کمترین کلمات به اشتراک می گذاره، مخصوصا اگر اون حس، حس دردناکی باشه.
یکی از چیزای جالب توی این کتاب پیش فرض خواننده درباره سارق بود. خودمم هنوز برام سواله که چرا چنان پیش فرضی درباره سارق داشتم و همینطور درباره همسر سارق. البته بکمن خودش از زبون جیم میگه که چرا! اما واقعا عجیب بود. توی ذهنم یک آدم ساخته بودم و داشتم از دیدش دنیا رو می دیدم و درکش می کردم و باهاش رنج می کشیدم، یهو آدمه عوض شد!با همون گذشته و همون مشکلات این دفعه یک جور دیگه ای باهاش رنج کشیدم و دنیا رو از چشم دیگه ای می دیدم!
آهان تا یادم نرفته این مسخره بازی آوردن شخصیت های همجنس باز توی کتابا کماکان ادامه داره و روی اعصابمه:/بابتش یک ستاره کم کردم. 
        

10

          پشت جلد نوشته که کمدی هست اما نبود یا حداقل برای من نبود در مجموع شاید 10 تا جمله تونست منو بخندونه.
اصلا به اندازه "مردی به نام اوه" برای من جذاب نبود اما خب اونقدی جذابیت داشت که خوندنش رو به انجام خیلی کارهای دیگه ترجیح بدم.
زندگی چندین آدم بی ربط به هم و درعین حال مرتبط رو در جریان یک گروگان گیری کاملا تصادفی و غیر عمدی روایت می‌کنه.
من فکر میکنم مرتبط بودن آدم های داستان خیلی دور از تصور بود و احتمال وقوع همچین چیزی تو دنیا واقعی زیر یک درصده. و اینکه وقوع اتفاق های عاشقانه در دل داستان هم برای من غیرمنطقی و نزدیک به اتفاقات عاشقانه رمان‌های زرد بود و لزومی نداشت که اونا تو داستان پیش بیان. 
در پایان اگه ازم بپرسید این کتاب رو پیشنهاد میدم یا نه، باید بگم که فقط به کسی پیشنهادش میدم که تنها انتظارش از یک کتاب این باشه که سرگرمش کنه و نه فراتر از این. درسته که یک نکات خیلی ریزی هم برای عبرت آموزی وجود داشت اما باز هم نمیشه به چشم یک کتاب آموزنده نگاهش کرد!
در پایان اینم اضافه کنم که غلط های نگارشی و تایپی وجود داشت البته من چاپ اول رو خوندم شاید در چاپ‌های بعدی اصلاح شده باشه.
        

0