بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

مردم مشوش

مردم مشوش

مردم مشوش

فردریک بکمن و 2 نفر دیگر
4.2
35 نفر |
11 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

5

خوانده‌ام

81

خواهم خواند

38

«مردم مشوش» یک کمدی درخشان درباره یک گروگانگیری غیرعادی است و مثل بقیه کارهای فردریک بکمن پر است از هیجان، غافلگیری و -به رغم همه اتفاقاتش- پر از شور زندگی. این رمان حکایتی پرپیچ وتاب است از لحظات حساس و سرنوشت ساز؛ از اینکه چطور ما آدم ها نقش هایی را می پذیریم که از ما انتظار می رود و چطور این نقش ها شخصیت ما را شکل می دهند. در این داستان با گروگانگیری مواجهیم که خودش هم نمی داند باید چه کند، گروگان هایی که پیتزا سفارش می دهند و تقاضای آتش بازی می کنند و پلیس هایی که با دیگر پلیس ها فرق دارند. درنهایت، وقتی پلیس به آپارتمان محل گروگانگیری حمله می کند، از گروگانگیر خبری نیست و حالا باید این معمای پیچیده حل شود که آغاز و فرجام ماجرا چگونه رقم خورده است. زندگی شخصیت های مختلف رمان روایت می شود و رازها برملا. و البته باز هم یک پایان خوش در انتظار است... نوشته های بکمن هم خوش خوان اند و هم عمیق. این کتاب یک راست قلب شما را نشانه می رود و احساساتتان را برمی انگیزد. برای یک داستان خارق العاده آماده باشید!

لیست‌های مرتبط به مردم مشوش

نمایش همه

یادداشت‌های مرتبط به مردم مشوش

            شروع به شدت جذاب، میانه‌ی کسالت بار با شوخی‌های اندکی اغراق‌آمیز، دوباره اوج گیری نویسنده و پایانی قشنگ و هپی اندینگ! و اما بهتر از همه یک پیرنگ داستان عالی! 

با توجه به تجربه‌های قبلی‌ام از کتاب‌های بکمن، خودم را برای یک مقدمه‌ی طولانی و کشدار آماده کرده بودم ولی بر خلاف انتظارم یک دفعه پرت شدم در یک ماجرای نسبتا پیچیده و البته روایت ماهرانه‌ و کلی جملات خوب. قطعات مختلف ماجرا به خوبی کنار هم چیده شده بودند و فکر می کردم انگار یک نقشه‌ی بزرگ پیش چشم نویسنده بوده و هر بار یک قسمت‌ش را نشان خواننده می‌دهد. هر جای داستان فکر می‌کردم دیگر همه چیز را فهمیدم، نویسنده یک ورق تازه رو می‌کرد. البته اواسط داستان روند کند شد و یک مقداری هم خسته کننده. طنز ظریف اول کتاب رفت به سمت شخصیت‌های بی‌مزه و کاریکاتوری. یک زوج نچسب هم جنس‌باز و بددهنی شخصیت‌ها هم کتاب را از چشمم انداخت. ولی دوباره نزدیک‌های پایان غافل‌گیری‌های نویسنده شروع شد! و رسید به یک پایان دوست داشتنی. از آن پایان‌هایی که می بینی هنگام تصورش داری لبخند می‌زنی. البته نه آن هپیلی اور افترهای دیزنی طور. ولی از آن پایان‌هایی بود که حداقل من، هر چند وقت یک بار دوست دارم بخوانم. و در انتهای کتاب یک دفعه به خودم آمدم و دیدم دیگر اکثر شخصیت‌های داستان را دوست دارم. یاد حرف یک نفر افتادم که می‌گفت اگر برای شناختن افراد دوست نداشتنی وقت بگذارم، دوستشان خواهم داشت و انگار نویسنده‌ی این کتاب هم همین نظر را داشته است. شبیه جملات زرد روان‌شناسی و زندگی شاد و این صحبت‌ها:
وقتی سرگذشت کسی را دانستی، دیگر نمی‌توانی مثل سابق از او تنفر داشته باشی.

پی نوشت:
۱. تمام مدتی که این کتاب را می خواندم فکر می کردم باید یک این چنین داستانی بنویسم:)
۲. این حجم از روابط انسانی و گرمی هم شرقی تر از همه‌ی کتاب‌های غربی دیگری بود که خوانده‌ام.
          
            • سندروم استکهلم

• یک دزد با یک هفت تیر غیر واقعی یک گروگانگیری را آغاز می‌کنه اما نه این یک دزدی ساده است و نه گروگان‌ها و نه پلیس‌ها.

• اگر کتاب تمام آنچه پسر کوچولوم باید در مورد دنیا بداند را خونده باشید می‌دونید که بکمن تجربه گروگان بودن رو در یک دزدی از بانک داشته و با فضایی که درون کتابش ساخته آنچنان هم ناآشنا نیست.

• ترجمه و جمله بندی کتاب گاهی اوقات گیج کننده و بد میشه که تنها نقدی هست که میتونم به نشر نون داشته باشم

• اگر  یکی از دنبال کننده‌های بکمن باشید بعید می‌دونم از اشارش به کتاب‌های دیگرش در هر کتاب بی‌خبر باشید و رمان مردم مشوش هم از این قاعده مستثنا نیست.

•  اگه بخوام به این کتاب نمره بدم باید به سه بخش تقسیمش کنم

° بخش اول ،  ۳/۵ از ۵ :
نویسنده برای شروع کتاب از ایده ای جذاب استفاده می‌کنه ، مثل یک پدر شروع به گفتن داستان زندگی یک سارق می‌کنه و گاهی به زبان طنز و انتقادی خواننده را مورد قضاوت قرار میده و یک شروع تقریباً جذاب را برای کتابش آغاز می‌کنه.

° بخش دوم ، ۲ از ۵ :
بخش بد داستان دقیقاً از همین جا شروع میشه ، کتابی که یک ایده نوین و جذاب درون قلب خود داشت از پتانسیلش خوب استفاده نمیشه و اتفاقات داستان حوصله سربر و تکراری دنبال میشه و همین اتفاق خوندنش را سخت می‌کنه ، جدول زمانی اتفاقات کتاب بهم ریخته میشه و هیچ اشتیاقی برای ادامه دادن کتاب به وجود نمیاره.

° بخش سوم ، ۴ از ۵ : 
تمام مشکلات بخش قبل کتاب در آخر داستان به عنوان یک نقطه مثبت تغییر ماهیت می‌دهند ، دیالوگ های عمیق و قابل تفکر یک شاهکار پایانی رو شکل می‌دهند که موقع خوندنشون سخت بود که نیام و در بهخوان قرارشون ندم ، این نوشته‌ها و شخصیت‌هایی که حالا دوست داشتنی تر هستند موفق می‌شوند کاملاً پیام نویسنده رو به مخاطب هدیه دهند و چقدر که این پیام زیبا و حیاتیست : تمام ما با نقش‌های ریز و درشتمان در زندگی انسان‌ها آینده آنها را شکل می‌دهیم، خودکشی یا زندگی کردن ، موفقیت یا تسلیم شدن ، پس چرا فقط یکم باهم مهربان‌تر نباشیم ؟
          
            وقتی توی کانال باشگاه کتابخوانی مون دیدم قراره مردم مشوش بکمن رو بخونیم یک نفس راحت کشیدم، چون با توجه به تجربه های قبلیم از بکمن می دونستم خوندنش قراره کار آسون و بسیار لذت بخشی باشه.
داستان مردم مشوش درباره یک سارق بدشانسه که اول از یک بانک بدون پول! دزدی می کنه و بعد اشتباهی افرادی که اومدن از یک آپارتمان بازدید کنن رو گروگان می گیره!نه اشتباه نکنید، کتاب پلیسی و جنایی نیست! به قول خود بکمن بیشتر حکایت ابلهان است!
اگر بکمن رو بشناسید می دونید که سبک نوشتنش چجوریه. بکمن شخصیت هایی خلق می کنه و ما رو با سرگذشت شون و ترس ها و امیدها و دغدغه هاشون آشنا می کنه. اتفاقاتی که توی کتاب های بکمن می افته خیلی ساده و روزمره ان اما با توجه به درونیات آدم ها معنی عمیقی دارن. کلا خوندن کتاب از بکمن مثل شناکردن توی عمق زیاد و تماشا کردن پدیده های نادیدنی اقیانوسه.
مسئله کتاب مردم مشوش دغدغه های بزرگسال بودنه. اینکه چقدر بابا و مامان و همسر خوبی بودن دغدغه بزرگیه.  اینکه چقدر همه مون کافی هستیم، حتی اگر فکر کنیم نیستیم.هستیم چون عشق وجود داره و برای آدمی که عاشق ماست ما بدون نیاز به هیچ تلاشی کافی هستیم. 
مردم مشوش هم مثل بقیه کتاب های بکمن زبان روونی داره و توی قصه گفتن و کشیدن مخاطب دنبال خودش موفقه. چیزی که من رو جذب نوشته های بکمن می کنه اینه که جزئیات و حس ها رو با کمترین کلمات به اشتراک می گذاره، مخصوصا اگر اون حس، حس دردناکی باشه.
یکی از چیزای جالب توی این کتاب پیش فرض خواننده درباره سارق بود. خودمم هنوز برام سواله که چرا چنان پیش فرضی درباره سارق داشتم و همینطور درباره همسر سارق. البته بکمن خودش از زبون جیم میگه که چرا! اما واقعا عجیب بود. توی ذهنم یک آدم ساخته بودم و داشتم از دیدش دنیا رو می دیدم و درکش می کردم و باهاش رنج می کشیدم، یهو آدمه عوض شد!با همون گذشته و همون مشکلات این دفعه یک جور دیگه ای باهاش رنج کشیدم و دنیا رو از چشم دیگه ای می دیدم!
آهان تا یادم نرفته این مسخره بازی آوردن شخصیت های همجنس باز توی کتابا کماکان ادامه داره و روی اعصابمه:/بابتش یک ستاره کم کردم.