یادداشت‌های مهرنوش (27)

مهرنوش

مهرنوش

1401/3/19

          قصه ابتر است و روایت شتاب‌زده. مضامین تکرار شونده مثل رابطه مرشد و شاگردی نوجوان و بزرگسال سرخورده از رنج روزگار، عشق، خانواده و حضور پررنگ آیکن‌های شهری مشخصه‌های نوشتار دادخواه به حساب می‌رود. اما آنچه «قطعه‌ی نایاب برای تعمیر ریش‌تراش» به ضعیف‌ترین اثر سینا دادخواه بدل می‌کند، غفلت او از قصه‌پردازی است. شخصیت‌های شتابزده و ناشکیبا پرداخته شده‌اند و از فرط تکرار و شباهت به پرسوناژهای آثار قبلی‌اش لوث‌شده به نظر می‌رسند.  استاد دانشگاه دلزده، کلیشه‌های ناکامل و سطحی از گردش عقیدتی و باوری، و حتی توصیف‌های ارائه شده از شهر، همگی نشان از شتاب‌زدگی و سرهمبندی اثر است. جملات حتی در بسیاری از جاها بی‌دلیل درگیر لفاظی و پیچیدگی شده‌اند، گویی نویسنده فراموش کرده ساده‌نویسی هنر بزرگ‌تری است. راستش بعد از خواندن شاهراه انتظار کار قوی‌تری داشتم.
تنها نکته مثبت به نظرم توانایی غریب و شگفت‌انگیز سینا دادخواه برای توصیف صحنه‌های معاشقه و روابط جنسی شخصیت‌ها برای فرار از تیغ سانسور است.
        

1

مهرنوش

مهرنوش

1401/3/19

1

مهرنوش

مهرنوش

1400/11/9

3

مهرنوش

مهرنوش

1400/11/9

8

مهرنوش

مهرنوش

1400/11/9

        رمان برایم پرکشش بود و شخصیت‌ها در ذهنم خاموش نمی‌شدند. در برخی جاها، لحن گفتگوهای شخصیت‌های کولی داستان و یا پسرخاله راوی، لحن در نیامده بود. اما در کل به نظر من این کتاب، رمانی پخته با عناصر قصه‌گویی ‌ست اگرچه گاه درگیر کلیشه می‌شود و از جزییات جا می‌ماند.
تقابل دو تیپ ماجرا و مصلحت‌طلب در تمام رمان آشکار است. عناصری که در وجود راوی هم به آشتی نرسیده‌اند و در نهایت برسرش آوار می‌شوند و او را ناتمام می‌گذارند.
      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

5

مهرنوش

مهرنوش

1400/11/9

          نسیبه گفت  : «توی جنگ جنازه‌ی یه بچه رو دادم به مادرش. دستش نبود. مادرش جنازه‌یه دید. نشست رو خاکا. گفت بچه‌م غصه میخوره بی‌دست. فقط می‌گفت دستشه پیدا کن.  صورتش یادم نمی‌ره. چشماش هم. برگشتم سردخونه‌ی بیمارستان. یه دستی پیدا کردم. نمی‌دونستم مال کیه. پیچیدمش تو پارچه و بردم گذاشتم تو بغل مادرش. دستمه بوسید، جنازه‌شه برداشت رفت. فرداش که بیدار شدم صورتم ئی ‌طور بود.»
نوال نگاه کرد به صورت نسیبه. ماه‌گرفتگی‌اش انگار جای سیلی دستی خونی بود که به صورتش زده باشند. گفت«از جنگ نگو. باید جنگ یادم بره.»
-از متن کتاب-

قصه داستان شاید قصه‌ی همین «باید» است. مرد فرزند مرده‌ای که گمان می‌کند «باید» گذشته را پشت سر بگذارد و زنی که نمی‌تواند صداهای گذشته را نبیند، نشنود..
در جایی عاقله زنی به مرد می‌گوید  : « زن نباید ببینه بچه‌هاش مرده‌ن، خونه‌اش رمبیده، زمینش پوکیده. مردا برن زمینا بمونن. ما آدم نیستیم رسول. برده‌مون ته‌ته سیاهیه نشون‌مون دادن و آورده‌ن‌مون زمین. ما از جهنم برگشته‌یم. نگاه‌مون کن؛ ما مرده‌یم. »

قصه باور کردن این مرد و پذیرفتن این حقیقت زندگی‌اش است: که بعد از جنگ هیچ‌چیز به حالت قبلش بر نمی‌گردد.
پذیرفتن این حقیقت که نیمی از سال عفرا پیش عمران است و مادرش می‌گرید و پاییز و زمستان لاجرم سهم زندگان می‌شود.
        

22