بریدههای کتاب معبد زیرزمینی سمیه جمشیدی 1403/11/6 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 20 من بی عرضه و ترسو نیستم،من تنها هستم و می دانم تنهایی و ترس فرق دارند. اما وقتی تنهایی،دلت نمی خواهد خیلی کارها رو انجام بدهی. یعنی نمی توانی. فکر می کنی قدرت نداری،فکر می کنی کسی پشتت نیست که به قدرتت اضافه کند یا قدرتت را بهت یادآوری کند. من تنها هستم و سالهاست که قدرتم زیر خروارها خاک گم شده حاجی. 0 9 پرسفونه 🇮🇷 1403/10/17 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 19 من نیستم حاجی. من از مرگ میترسم. من بیعرضه و ترسو نیستم، من تنها هستم و میدانم تنهایی و ترس فرق دارند. اما وقتی تنهایی، دلت نمیخواهد خیلی کارها را انجام بدهی. یعنی نمیتوانی. فکر میکنی کسی پشتا نیست که به قدرتت اضافه کند یا قدرتت را بهت یادآوردی کند. من تنها هستم و سالهاست که قدرتم زیر خروار ها خاک گم شده حاجی. 0 7 باران هاشمی 1403/11/28 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 23 بابا! اگه برنگردم... اگه بمیرم... یعنی اگه شهید بشم، اون موقع من رو میارن زیر همین خاک. اون موقع من هم می شم یکی از مرده هایی که نمی دونه پاییز داره میاد. نمی دونه جنگ شده. نمی دونه صدام نشسته و دستور میده بکشن و خاک ایرانو بگیرن. بابا مرده بودن خیلی خوبه، نه؟ دیگه به کار زنده ها، کاری نداری. دیگه اون یه وجب خاکی که می خواستی رو داری. برای خودته. وقتی محو شدی، شاید روت یکی دیگه رو خاک کنن اما خاکه هست و تا ابد محفوظه. 0 5 پرسفونه 🇮🇷 1403/10/17 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 27 پسرم داره میره جبهه. پسرم میره برای خاکش بجنگه. پسرم بزرگ شده. پسرم مرد این سرزمینه ... 0 14 حـــامیم 1404/1/28 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 24 0 23 زینب 1404/1/10 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 89 0 1 °ریحان° 1404/3/13 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 19 من بیعرضه و ترسو نیستم،من تنها هستم و میدانم تنهایی و ترس فرق دارند. اما وقتی تنهایی، دلت نمیخواهد خیلی کار هارا انجام بدهی. یعنی نمیتوانی. فکر میکنی قدرت نداری. فکر میکنی کسی پشتت نیست که به قدرتت اضافه کند یا قدرتت را بهت یادآوری کند. من تنها هستم و سال هاست قدرتم زیر خروارها خاک گم شده حاجی. 0 4 maryam torabi 1403/10/14 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 144 حافظ وظیفۀ تو دعا گفتن است و بس در بندِ آن مباش که نشنید یا شنید 0 10 a km 1403/10/28 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 38 از همین جا باید برگردم کمال آباد و با گردن کج جلوی دایی بگویم :« راست گفتی . ببین من حتی عرضهٔ جبهه رفتن هم نداشتم.» 0 3 Jupiter 1403/11/15 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 21 چرا این خاک دست از سر من بر نمیداشت؟ اگر این خاک هوس نکرده بود بابایم را درسته قورت بدهد، من الآن هیچ کاری به دایی نداشتم. شاید خود بابا حرف صدیقه را با دایی پیش میکشید. بابا حتما به من میگفت: «آقاالیاس.» امان از دست خاک... سیرمانی هم ندارد. یک روزی درسته من را هم قورت میدهد، طوری که هیچ ردی از من باقی نماند. این خاک کی را قورت نداده...؟ 0 1 امیری 1403/11/30 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 57 آسمون رو ببین الیاس. از ته قنات ستارهها رو نگاه کردی؟ از اون پایین عظمتشون بیشتره. وقتی تعدادشون کمتره، بیشتر قدرشون رو میدونیم، وقتی این طوری مشت مشت ریختن تو آسمون قشنگیشون رو کمتر حس میکنیم. ما مغنیها یاد گرفتیم دنیا رو یه طور دیگه ببینیم. 0 2 پرسفونه 🇮🇷 1403/10/17 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 15 دایی دیگر انجا نبود و وقتی برمیگشتم، میشدم رزمنده سرفراز اسلام. اما اگر شهید میشدم چه ؟ 0 4 مبینا معینی ممتاز 1404/3/29 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 12 یعنی خدا یادش رفته بود کسی بدبختتر از من خلق کند؟ 0 5 YASI 1403/10/6 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 65 به هر حال تا سئوال نکنی کسی هم از تو سئوال نمی کند . 0 8 °ریحان° 1404/3/13 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 12 چقدر بدبخت بودم من. یعنی خدا یادش رفته بود کسی بدبختتر از من خلق کند؟ حتما یادش رفته بود و این افتخار فقط مانده بود برای خودم. 0 1 °ریحان° 1404/3/13 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 22 باید جلوی همه بایستم. ... جلوی خودم، جلوی روند مسخره زندگی که دارد من را میفرستد ته چاه. نمیخواهم همیشه ته چاه بمانم 0 11 محمدامین 1404/2/21 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 82 زندگی گاری خوبیه باید سوارش شد،باید درست هدایتش کرد.اگه این کارو بکنی،از سواری اش میتونی لذت ببری،اما اگه درست هدایتش نکنی،همون گاری با چرخ هاش از روت رد میشه.دیگه استخونی هم برات نمیمونه. 0 2 الهه چوپانیان🇵🇸 1404/3/8 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 137 کانال خود ظلمات بود. هیچوقت اینهمه کانال را تاریک ندیده بودم. اما من وجببهوجبش را حفظ بودم، مثل نابینایی که توی خانه خودش باشد. من توی خانه خودم بودم و اگر کسی باید میترسید، عراقیها بودند. 0 0 زینب 1404/1/10 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 75 به چشمِ خَلق، عزیزِ جهان شود حافظ که بر درِ تو نهد رویِ مَسکَنَت بر خاک 0 1 غزل ⋆ 1404/3/28 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 129 خاک را مشت کرد و نشانم داد و گفت : «من با این خاک نفس میکشم و یه روزی هم توی همین خاک آروم میگیرم. پس برای چی براش دل نسوزونم؟ برای چی دوستش نداشته باشم؟» 0 20
بریدههای کتاب معبد زیرزمینی سمیه جمشیدی 1403/11/6 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 20 من بی عرضه و ترسو نیستم،من تنها هستم و می دانم تنهایی و ترس فرق دارند. اما وقتی تنهایی،دلت نمی خواهد خیلی کارها رو انجام بدهی. یعنی نمی توانی. فکر می کنی قدرت نداری،فکر می کنی کسی پشتت نیست که به قدرتت اضافه کند یا قدرتت را بهت یادآوری کند. من تنها هستم و سالهاست که قدرتم زیر خروارها خاک گم شده حاجی. 0 9 پرسفونه 🇮🇷 1403/10/17 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 19 من نیستم حاجی. من از مرگ میترسم. من بیعرضه و ترسو نیستم، من تنها هستم و میدانم تنهایی و ترس فرق دارند. اما وقتی تنهایی، دلت نمیخواهد خیلی کارها را انجام بدهی. یعنی نمیتوانی. فکر میکنی کسی پشتا نیست که به قدرتت اضافه کند یا قدرتت را بهت یادآوردی کند. من تنها هستم و سالهاست که قدرتم زیر خروار ها خاک گم شده حاجی. 0 7 باران هاشمی 1403/11/28 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 23 بابا! اگه برنگردم... اگه بمیرم... یعنی اگه شهید بشم، اون موقع من رو میارن زیر همین خاک. اون موقع من هم می شم یکی از مرده هایی که نمی دونه پاییز داره میاد. نمی دونه جنگ شده. نمی دونه صدام نشسته و دستور میده بکشن و خاک ایرانو بگیرن. بابا مرده بودن خیلی خوبه، نه؟ دیگه به کار زنده ها، کاری نداری. دیگه اون یه وجب خاکی که می خواستی رو داری. برای خودته. وقتی محو شدی، شاید روت یکی دیگه رو خاک کنن اما خاکه هست و تا ابد محفوظه. 0 5 پرسفونه 🇮🇷 1403/10/17 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 27 پسرم داره میره جبهه. پسرم میره برای خاکش بجنگه. پسرم بزرگ شده. پسرم مرد این سرزمینه ... 0 14 حـــامیم 1404/1/28 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 24 0 23 زینب 1404/1/10 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 89 0 1 °ریحان° 1404/3/13 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 19 من بیعرضه و ترسو نیستم،من تنها هستم و میدانم تنهایی و ترس فرق دارند. اما وقتی تنهایی، دلت نمیخواهد خیلی کار هارا انجام بدهی. یعنی نمیتوانی. فکر میکنی قدرت نداری. فکر میکنی کسی پشتت نیست که به قدرتت اضافه کند یا قدرتت را بهت یادآوری کند. من تنها هستم و سال هاست قدرتم زیر خروارها خاک گم شده حاجی. 0 4 maryam torabi 1403/10/14 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 144 حافظ وظیفۀ تو دعا گفتن است و بس در بندِ آن مباش که نشنید یا شنید 0 10 a km 1403/10/28 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 38 از همین جا باید برگردم کمال آباد و با گردن کج جلوی دایی بگویم :« راست گفتی . ببین من حتی عرضهٔ جبهه رفتن هم نداشتم.» 0 3 Jupiter 1403/11/15 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 21 چرا این خاک دست از سر من بر نمیداشت؟ اگر این خاک هوس نکرده بود بابایم را درسته قورت بدهد، من الآن هیچ کاری به دایی نداشتم. شاید خود بابا حرف صدیقه را با دایی پیش میکشید. بابا حتما به من میگفت: «آقاالیاس.» امان از دست خاک... سیرمانی هم ندارد. یک روزی درسته من را هم قورت میدهد، طوری که هیچ ردی از من باقی نماند. این خاک کی را قورت نداده...؟ 0 1 امیری 1403/11/30 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 57 آسمون رو ببین الیاس. از ته قنات ستارهها رو نگاه کردی؟ از اون پایین عظمتشون بیشتره. وقتی تعدادشون کمتره، بیشتر قدرشون رو میدونیم، وقتی این طوری مشت مشت ریختن تو آسمون قشنگیشون رو کمتر حس میکنیم. ما مغنیها یاد گرفتیم دنیا رو یه طور دیگه ببینیم. 0 2 پرسفونه 🇮🇷 1403/10/17 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 15 دایی دیگر انجا نبود و وقتی برمیگشتم، میشدم رزمنده سرفراز اسلام. اما اگر شهید میشدم چه ؟ 0 4 مبینا معینی ممتاز 1404/3/29 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 12 یعنی خدا یادش رفته بود کسی بدبختتر از من خلق کند؟ 0 5 YASI 1403/10/6 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 65 به هر حال تا سئوال نکنی کسی هم از تو سئوال نمی کند . 0 8 °ریحان° 1404/3/13 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 12 چقدر بدبخت بودم من. یعنی خدا یادش رفته بود کسی بدبختتر از من خلق کند؟ حتما یادش رفته بود و این افتخار فقط مانده بود برای خودم. 0 1 °ریحان° 1404/3/13 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 22 باید جلوی همه بایستم. ... جلوی خودم، جلوی روند مسخره زندگی که دارد من را میفرستد ته چاه. نمیخواهم همیشه ته چاه بمانم 0 11 محمدامین 1404/2/21 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 82 زندگی گاری خوبیه باید سوارش شد،باید درست هدایتش کرد.اگه این کارو بکنی،از سواری اش میتونی لذت ببری،اما اگه درست هدایتش نکنی،همون گاری با چرخ هاش از روت رد میشه.دیگه استخونی هم برات نمیمونه. 0 2 الهه چوپانیان🇵🇸 1404/3/8 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 137 کانال خود ظلمات بود. هیچوقت اینهمه کانال را تاریک ندیده بودم. اما من وجببهوجبش را حفظ بودم، مثل نابینایی که توی خانه خودش باشد. من توی خانه خودم بودم و اگر کسی باید میترسید، عراقیها بودند. 0 0 زینب 1404/1/10 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 75 به چشمِ خَلق، عزیزِ جهان شود حافظ که بر درِ تو نهد رویِ مَسکَنَت بر خاک 0 1 غزل ⋆ 1404/3/28 معبد زیرزمینی معصومه میرابوطالبی 4.5 87 صفحۀ 129 خاک را مشت کرد و نشانم داد و گفت : «من با این خاک نفس میکشم و یه روزی هم توی همین خاک آروم میگیرم. پس برای چی براش دل نسوزونم؟ برای چی دوستش نداشته باشم؟» 0 20