بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

نرگس

@Nargs

16 دنبال شده

154 دنبال کننده

                      و زندگی همین است، نه؟ مقداری کامیابی و‌مقداری سرخوردگی...
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه
                در کُل هویّت یا کیستی به مجموعه نگرش ها، ویژگی‌ها و روحیات فرد و آنچه وی را از دیگران متمایز می‌کند، گفته می‌شود.
این هویت، ذاتی (طبیعی) است یا عرضی (مصنوعی)؟ ثابت است یا متغیر؟ چه سطوحی دارد؟ و غیره. در جهان امروز مسأله هویت جدی تر از گذشته مطرحه و یکی از مهم ترین مسائل جوامع امروزیه.

✨ازونجایی که هویت انسان در ارتباط با بقیه معنا میگیره، این کتاب هم به روایت داستان یک زن و شوهر عاشق با راوی دانای کل می‌پردازه. به صورت یک فصل در میونه که هر فصل به دیدگاه یک نفر می‌پردازه. داستان تا جایی پیش میره که یک “سوءتفاهم” در رابطه این دو نفر ایجاد میشه..

✨داستان خیلی تمیز روایت میشه ○.◎؛ شما رو از قضاوت کردن بازمیداره و  با توضیحات و توصیفات خیلی راحت به عمق شخصیت‌ها میرسین و هیچ‌کس رو سرزنش نمیکنین! به نظر من ویژگی برجسته‌ای بود که باعث میشد به عمق مطالب فکر کنم، خودم رو جای هر شخصیت بذارم و درک کنم!

✨در این بین علاوه بر کشش داستانی،  جنبه‌ی روانشناسی، جامعه‌شناسی و فلسفی‌شو خیلی دوست داشتم ヽ(ヅ)ノ.
🌱 خدا در کارگاهش راه می‌رفت که اتفاقی به این بدن برخورد کرد؛ و از همین روست که هر کدام از ما باید برای مدت کوتاهی به نفس تبدیل شویم. این‌که نفسِ آن بدنی باشی که همین طور هول‌هولکی سرهم‌بندی شده است، تقدیر ناجوری است، بدنی که اگر چشمش بدون این که هر ده بیست ثانیه یک بار شسته نشود، نمی‌تواند چیزی ببیند! چطور باور کنیم کسی که او را جلوی خودمان می‌بینیم وجودی آزاد و مستقل دارد و سرور خودش است؟ چطور باور کنیم که بدنش تجلی درستی از نفسی است که در آن ساکن است؟ برای این که چنین چیزی را باور کنیم باید چشمک زدن ابدی پلک‌ها را فراموش کنیم. باید آن برخورد در کارگاه را که از آن به وجود آمده‌ایم، فراموش کنیم. خدا خودش این تعهد را به ما تحمیل کرده است.

✨کتاب کوتاه و در عین حال عریضیه که قطعاً خوندنش رو توصیه میکنم🤝🏻



❌⚠️ احتمال لو رفتنِ داستان:
ازونجایی که حس‌ میکنم وقتی “پایان خوش” اتفاق می‌افته، خیلی زود فراموش میشه، درسی ازون موضوع گرفته نمیشه یا حالا هرچی، پایان خوش داستان رو دوست نداشتم (◠‿◠).
هرچند که اعتراف میکنم واقعاً جذاب شد وقتی که کوندرا شروع کرد به سؤال پرسیدن..
آیا رؤیا بود این؟ از کجا شروع شد؟

یک موضوع دیگه که برام‌جالب بود اینه که ما یه «سوتفاهم» دیگه هم در داستان داشتیم؛ بین ژان-مارک و دوستش. ولی اون سوتفاهم رفع نشد.. 
این موضوع، رابطه‌ی عمیق و نیازی که بین زن و شوهر هست و تمایل اون‌ها به مشکلاتشون رو بیشتر تأیید میکنه.
کوندرا هم که راه حل رو در صحبت کردن میبینه:
🌱هیچ عشقی نمی‌تونه تو سکوت زنده بمونه.

ولی در نهایتِ داستان، عمقی‌تر که فکر‌ کنیم، حتی با وجود یک یارِ غار باز هم در درونِ خودمون تنهاییم <(' .' )>.
        
                برای من؟ یکی از بهترین نمایشنامه‌هایی که خوندم(∩_∩).
واقعا از تک تک لحظه‌هایی که خوندمش لذت بردم، روی خیلی از جملاتش میشه ساعت‌ها فکر‌ و بحث‌ کرد. و من از کتابایی که میخونم همینو انتظار دارم.

این کتاب در ایران جزو کتاب‌های ممنوعه هس!
داستان در قرن ۱۶ در آلمان می‌گذره؛ قرن جنگ‌های مذهبی.
شروعش با توصیف جنگ بین اراضی متعلق به اُسقُف (بالاترین مقام روحانی کلیسا) اعظم و دو برادر به نام‌های گوتز و کنراد هست، که از یه جایی به بعد گوتز صلاح کارش رو در این میبینه که به برادرش خیانت کنه(o_O) و با اسقف هم‌پیمان بشه. ازونجا به بعد کاراکتر اصلی میشه گوتز. کارهایی که میکنه و “انتخاب‌”هایی (که بخش‌های اصلی نمایشنامه‌ان) که میکنه به چه اعمالی میرسه. نمایشنامه‌ی طولانی‌ای هست اما ۱۰۰٪ به خوندنش می‌ارزه.

بقول یکی از دوستان در این نمایشنامه، افراد و داستان، کاملاً در اختیار فلسفه‌ی فکری و‌ اعتقادی سارتر هستند. به این صورت که هر کاراکتری “ممکنه” هرکاری بکنه، هر چیزی بگه و حتی شاید کلاً عوض بشه! اما این موضوع منو خیلی اذیت نکرد که اتفاقاً دوسش هم داشتم(‘-’*)؛ چون ۱. اینکه همه‌چیز رو غیرقابل پیش‌بینی میکنه. ۲. دست سارتر رو باز گذاشته تا بتونه راحت مطالبی که مدنظرشه بیان کنه و شخصیت‌پردازی خاصی دستو پاشو نبسته! ۳. واقعیت ما آدمام همینطوره، تا به دو راهی برسیم و قدرت انتخاب داشته باشیم قطعا چیزی رو انتخاب میکنیم که به نفع‌مون باشه!

جوری که من سارتر و فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسمش رو فهمیدم، اینطور بنظرم رسید که رد پای این تفکر در این اثرش خیلی پررنگ‌تر و کاملاً بی‌پرده‌ بود. درین حد که انسان به همه‌‌دری میزنه تا خودش و زندگیش رو ارزشمند و معنی‌دار کنه؛ ولو تصمیم‌هایی که میگیره کاملاً متضاد باهم دیگه باشن یا به قیمت از دست دادن همه‌چیزش باشه!
و ازونجایی که خدا در همه‌ی مذاهب یکیه و صرف صحبت کردن در موردش هرکسی رو کنجکاو میکنه؛ پس در این اثر هم مستقیما دست میذاره روی «خدا ، وجود و عدمش، همچنین نحوه‌ی رفتار ما بر اساس این اعتقادات».
حتی یه سری خرافات مذهبی‌ رو بیان میکنه که اون زمان کلیسا در بین مردم پخش میکنه تا بتونه درآمد داشته باشه که البته متأسفانه هنوز هم شاهد خرافات هستیم!

از چند صفحه‌ی اولی که خوندم گفتم واقعا لایق ۵ستارست، اما این تنها دلیلش نیست! به نظرم عمق مطالبی که بیان میکنه بسیار زیاده و نیاز به تفکر زیادی داره و دمش گرم که همشو بی‌پرده نوشته! یه ماچم به کلش ᵔ.ᵔ.
در ضمن ترجمه‌ی خوبی بود و فکر‌ میکنم هیچ‌گونه سانسوری نداشت.




⚠️❌احتمال لو رفتن داستان:
اما در نهایت به نظرم هرچقدر هم که این موضوع رو به چالش کشیده باشه، ته داستان رو بکاوید اینم به نمایش میذاره که خب، حالا مثلاً گیریم که ثابت شد خدایی در کار نیست، حالا چی؟ (یا شاید این از تهِ جهتِ ذهنی من نشئت میگیره!) 
✨توی کتاب آخرین انار دنیا یه جایی بختیار علی یه جمله‌ای میگه با این مفهوم: خب حالا گیریم که بهشون فهموندی آزاد نیستن یا آزادی یعنی چی ولی در مقابل این پوچی و امیدی که ازشون میگیری، چی بهشون میدی؟

پس بازهم دوباره برمیگردیم به اصل داستان، معنی زندگی شما تحت تأثیر چه اعتقادی هست؟ و چه انتخابی دارید؟
نظر شخصی من اینه که بی‌دینی و بی‌خدایی برای اکثریت افراد یک جامعه خوب نیست! پس دوست دارم که افراد آزادانه اعتقاداتشون رو انتخاب کنن، تغییر بدن یا حتی تبلیغ کنند.
و تا زمانی که انسان‌ها آزادی و آگاهی در این انتخاب‌ها نداشته باشند، همواره مورد سواستفاده قرار میگیرند.

و اما از مسائل شاید حاشیه‌ای که ذهن منو درگیر کرده بود:
✘ تضاد احساسی که در ابتدای داستان بین دو‌طرف جنگنده‌ وجود داشت، برخی حقایق جنگی مثل اینکه ترس چه نقش مهمی توی اجتماع سربازها داره یا دلایلی که برای دار زدن افراد وجود داشت، قلبم رو به درد آورد💔.
✘ یه سری آدمها هستن که بقیه رو دوست دارن یا شاید فقط دلشون میخواد دیده بشن! بنظر میرسه این افراد انتخاب‌های زیادی ندارن: باید فقیر و بدبخت باشن که بتونن نقطه‌ی مشترکی ایجاد کنند که از طریق این همدلی به دیگران نزدیک بشن و بالعکس!
✘ یه تیکه جالبی هم داشت که‌ گوتز میگفت : 🌱 قول شرف بدهی؟ نفع فعلی تو در اینست که به من قول شرف بدهی، اما نفع بعدی تو در این خواهد بود که زیر قول شرفت بزنی!
چقدر راحت اینو بیان کرد که آدم‌ها بسته به نیاز خودشون، محکم‌ترین تعهداتشون رو هم میشکنن و البته جای نکوهش هم نداره🤷🏻‍♀️.
✘ و در نهایت، رفتار ما آدم‌ها وقتی که زیردستیم با وقتی که قدرتمندیم ،چه تضاد زشت و در عین‌حال قشنگی رو ایجاد میکنه!
        
                از اولین خط و‌ اولین جمله‌ی کتاب باهاش ارتباط گرفتمو خوشم اومد: «وقتی به دنیا آمدم توی مغزم آب بود. دقیق‌ترش را بخواهید، نه، آب نبود.»

کلاً از کتاب‌های تصویری خوشم میاد، اگه یکمم ته‌مایه‌ی طنز داشته باشه که دیگه عالی میشه (ˆ ꇴ ˆ).
همون‌طور که از اسمش پیداست: خاطرات واقعی یک بچه سرخپوسته از زبان خودش؛ اما نه سرخپوستی معمولی!
بچه‌ای که از لحظه‌ی اول تولدش مجبور به جنگیدن میشه و در روند بزرگ شدنش همچنان این جنگ رو ادامه میده میشه فردی ساختارشکن؛ که ازین لحاظ ستودنی بود برام.

داستان از اردوگاهی در ولپی‌نیت، در نزدیکی شهر ریردان از استان واشینگتون ، شروع میشه. با داستان جذابش شمارو میخندونه و گاهی اشکتون رو هم درمیاره چون بحث‌نژادپرستی تو این کتاب پررنگه و واقعا گاهی اوقات قلب آدمو به درد میاره💔( ཀ͝ ∧ ཀ͝ ).

البته که پر از نقاشی‌ و کاریکاتورهای بامزه هم هست که ترکیب شدنشون با نحوه‌ی روایت شیرین کتاب واقعا فوق‌العادس.
به همین‌خاطر توصیه میکنم نسخه‌ی چاپی یا حداقل نسخه‌ی فیدیبو رو تهیه کنین. چون طاقچه‌جان فاتحه‌ی عکسارو خونده و نوشته‌هاش خیلی غیرواضحه، کور میشین ولی دقیق نمیفهمین چی نوشته⋋_⋌!



⚠️❌ احتمال لو رفتن داستان:
کتابو دوسش داشتما ولی وقتی کتاب تموم شد و مصاحبه‌کرده بود با کاریکاتوریستش دلم ریخت!
گفتم وای من چقدر خنگم😂 تمام این مدت فکر میکردم یه کتاب بر اساس واقعیت میخونم، بعد تحقیق کردم دیدم خب خداروشکر خیلی‌ام اوضام خراب نیست(◡‿◡✿).

اما یه سؤال! چرا نصفه‌نیمه تموم شد🥲دوست داشتم مارو به یه سر منزل مقصودی میرسوند!
بعد اگه بر اساس واقعیت بود، چرا کاریکاتورهارو خودش نکشیده؟مگه شاعر و فیلم‌نامه‌نویسو اینا نیست؟(≖ᴗ≖)
مثل اینکه برای من، برعکس بقیه کلی سوال پیش اومده<(' .' )>
        
                بنظرم اگه ساده‌پسند باشین، این کتاب می‌تونه گزینه‌ی خوبی باشه! چرا؟ چون کتاب روونیه و با پیچیدگی یا گره خاصی اذیت‌تون نمیکنه. از جملات سنگین فلسفی خبری نیست و نویسنده خیلی راحت باهاتون ارتباط میگیره∩__∩

کتاب «مردی به نام اُوِه» رو هنوز نخوندم، پس وقتی باشگاه هزارتو این کتاب رو برای این دوره انتخاب کرد، حس کردم فرصت خوبیه که با یک کتاب تقریباً طولانی بکمن رو قضاوت کنم.

ماجرای زنی به اسم بریت‌ماری، که ۶۳ سالشه و یک‌سری وسواس‌های خاصی داره. به همین دلیل ممکنه که اوایل، کتاب یکم کند پیش بره یا حس کنین دوسش ندارین! اما به مرور بهتر میشه، غرقش میشین و‌ فکر میکنم حداقل مثل من، وقتی کتاب رو میبندین راضی باشین🌹
و در نهایت نظرم اینه که برای درک کردن بیشتر این افراد، کتابیه که خوندنش خالی از لطف نیست🙏🏻

اینکه این داستان رو با فوتبال: اسم تیم‌هاش و نحوه‌ی عملکردشون مخلوط کرد، برام جالب بود.
و حالا بعد از تموم شدن این کتاب، مطمئنم که باید دوباره به بکمن اجازه بدم داستان‌های دیگه‌ای هم برام تعریف کنه.

✔︎ اما دلیل نمره‌ای که ازش کم‌ کردم طولانی‌بودنش و تکرار بعضی جملاتش بود. یعنی وقتی می‌خواد بگه آدم‌ها فقط بخاطر خودشون تصمیم نمیگیرن این جمله رو ده‌بار در ده‌جای کتاب میگه، حالا شاید اینم مربوط به کارکتر اصلی داستانه اما خب..🤷🏻‍♀️
✔︎ دو اینکه شاید ۲۰ص اول کتاب تأثیر زیادی در جذب مخاطب داشته باشه، چون خودم بودم که ادامه دادم پس یکم دیگه از نمره‌اش کم کردم😁



⚠️❌ از اینجا به بعد یه مقدار بیشتر در مورد شخصیت بریت‌ماری می‌نویسم و ۲ پاراگراف آخر هم که کلا اسپویله خالصه😂🌹

از نظر من بریت‌ماری دختری بود که از روز اول وسواسی نبود! شاید رفتار والدین و تبعیضی که گذاشته بودن باعث ایجاد این رفتار‌ها شد و واقعاً این یه ظلم بزرگه🥺
🌱اینگرید هیچ‌وقت منفی‌باف نبود. در مورد اینجور آدم‌ها، هیچ‌وقت نمی‌توان فهمید که چون بقیه اینگرید را دوست داشتند مثبت‌اندیش بود یا چون مثبت‌اندیش بود بقیه دوستش داشتند. 

نمی‌دونم آیا تمام آدم‌های وسواسی انقدر فداکارن یا چی؟ اصلا فداکاریه اسمش یا پیامد‌های همون اختلاله؟
مگه میشه در هر شرایطی تو از خودت بگذری؟
چقدر ناراحت میشدم که بقیه نمی‌فهمیدن چقدر تلاشگره، حالا معیار‌های تلاشش اشتباهه، قبول دارم!
لطفا اگر این‌چنین آدمی اطرافتون دارین بیشتر براش وقت بذارین، کمتر قضاوتش کنین و بهش فضای امنی بدین که بتونه باهاتون صحبت کنه..



✨بریت ماری داستان ما اگر خواهرش زنده بود، شوهر بهتری داشت یا حداقل می‌تونست باهاش راحت‌تر صحبت کنه شاید خیلی زودتر ازینا بهتر یا حتی خوب شده بود..! همه‌چی شایده / (•◡•) \ اما مانع تلاش نیست(>‿◠)

✨تا حدود خیلی زیادی شخصیت بریت بهتر شد، جسارت به‌ خرج داد و برای خودش زندگی کرد، هرچقدر کم..
از پایان‌بندی داستان هم، تقریبا خوشم اومد؛ حس میکنم یکم بالغانه‌‌تر از پایان‌بندی‌های دیگه شدᕙ(`▽´)ᕗ

و در پایان با کاربرد بهتر و بیشترِ جوش شیرین هم آشنا شدم😂🤝🏻
        
                توصیه‌ی من به شما جنایی‌خوان عزیز اینه که اصلاً سمت نظرات نیا و مستقیم کتاب رو بخون، مطمئناً پشیمون نمیشی ヅ ❤️.
دومین کتابیه که از کریستی میخونم و جذب مدارک زیاد، ساعت‌ها و افراد زیادی میشم که هرکدومشون انگیزه برای قتل دارن..

داستان توسط یک پزشک در روستایی به اسم کینگز آبوت روایت میشه و با توصیف مرگِ یکی از افراد همین روستا شروع میشه. واقعا جذاب نوشته شده و مهارت نویسنده در روایت کردن و چرخش‌های داستان بالاست و واقعا از خوندنش لذت می‌برید.

اتفاق افتادنش تو فضای روستایی رو دوست داشتم. توصیف دقیق و جالبی داشت از افراد و سرگرمی‌شونO‿o؛ هر اتفاق ریز و درشتی رو پیگیری و بعد بهم وصلشون میکردن! حالا اگر همه اجزای یک اتفاق کامل نبود چی؟ با استفاده از تخیل، شایعه کامل میشد😂🤝🏻. چرا جذاب بود برام؟ چون متوجه شدم تمام جامعه‌های کوچیک، در تمام دنیا اینجوریه نه فقط ایران😁.



❌⚠️ احتمال لو رفتن داستان: 
به نظرم تعریف خیلییی زیاد از غافلگیری انتهای داستان یکم داستان رو لو میده! به چه صورت؟ به این صورت که کریستی معمولا لحظه‌ی آخر کشف قاتل، شخصیت جدیدی خلق نمیکنه که؛ با یک چرخش و دقیق‌شدن در جزئیات قاتل رو مشخص میکنه! پس این تأکید زیاد در چرخش داستان میتونه ذهن خواننده رو به سمت راوی هم بکشونه چون این اتفاق برای خودم افتاد😭 (حالا یکم پیش‌زمینه‌ی دیگم داشتم و این تنها دلیل لو رفتنش نبود)

تو کتاب قبلی که از کریستی خوندم (اسمشو بگم فکر کنم اسپویل بشه ☻ ) در تمام داستان یک پزشک کنار دست پوآرو هست که آقااا مگه دقیق ثابت شده بیگناهه؟ ولی به پوآرو کمک میکرد!! تا لحظه آخر مگه من دست از سرش برداشتم؟😂 چون که بعضی مدارک و شواهد بهش میخورد، انقدر بهش مشغول شدم که بقیه چیزا از دستم در رفت.
اما اینجا همون تجربه به دردم خورد و البته داستانم خراب کرد☹️ از لحظه‌ای که پوآرو دکتر رو فرستاد که از محل کار قبلی اورسولا بورنِ خدمتکار تحقیق کنه و رفت سراغ خواهرش و سوال‌پیچش کرد، فهمیدم☹️.
و البته یه بدشانسی دیگم داشتم که یادم اومد دقیقاااااا یه کتاب دیگه خوندم چندوقت پیش (دوباره اسمشو نمیگم که لو میره ☻ ) که راوی، گناهکار اصلی بود! چون اولین کتابی که به این شکل میخوندم واقعااا میخکوب شدم. روایت اون یک مقداری قوی‌تر بود..

خلاصه همه‌چی دست به دست هم داد تا لذت این کتابو نبرم :(
        
                نثری زیبا و شاعرانه، که واقعا ازش لذت بردم. و از طرفی به قول برخی‌ها روایت دست اولی داره از روز‌های انقلاب ۵۷. ولی کاش عکس‌های مربوط و نامبرده، چاپ میشدن🥲!

شاهنشاه کتابیست که‌ توسط یک روزنامه‌نگار لهستانی در سال ۱۹۸۲ یا همون ۱۳۶۰ خودمون چاپ شده. آقای کاپوشینسکی از نزدیک شاهد اتفاقات و‌ انقلاب ایران بوده و قبل از اون، به مدت ۲۵سال، ده‌ها جنگ و انقلاب رو در جهان سوم، از نزدیک دیده.

خب انتقاد من هم از همین نقطه شروع میشه! کسی که تجربه‌ی دیدن ده‌ها جنگ و انقلاب رو داره، باید روایت و برداشتِ پخته‌تری رو ارائه کنه. انتظاری که خودش در من تقویت میکنه، وقتی که اینو میگه:
🌱 به نظرم اشتباه است درباره‌ی آدم‌ها بنویسی، بی‌آن‌که دست‌کم مدتی در شرایطی زندگی کرده باشی که آن‌ها دارند تویش زندگی می‌کنند.

✨اما جدای از انتقادات خودم، توصیه‌ام به شما اینه که قطعاً خوندنش خالی از لطف نیست و هرکسی زاویه‌ی دید خودش رو داره🤷🏻‍♀️. 

❌⚠️موضوع اصلی این کتاب، تاریخی‌ست که اتفاق افتاده با روایت یک انسان دیگه! ازینجا به بعد نظرمو ریزتر در مورد مطالب کتاب و نوع روایت و نگاهِ نویسنده میگم، پس خوندن ادامه یادداشت رو با آگاهی ازین مطلب، منوط به تصمیم‌خودتون میکنم: ^~^

اطلاعات تاریخی زیاد و ادعایی هم در این رابطه ندارم، اما:
۱.انتظار روایت وقایع رو به صورت کلی و از زبان خودش داشتم؛ اتفاقاتی که به چشم “خودش” میبینه از هر دو طرف، مخالفین و طرفداران شاه، به صورت همزمان.
اما روایات رو از زبان کسانی نقل میکنه که جزو انقلابیون هستن. به جزئیاتشون می‌پردازه، بیش از اندازه کش میده و تأکید میکنه. 
در سراسر کتاب شما از طرفداران شاه هیچ نقل‌قول و صحبتی نمی‌بینید! خب انقلاب دو طرف داره. نمیشه یک‌طرف رو به تفضیل و از زبان مردم بیان کنی و طرف دوم رو خودت قضاوت کنی!

۲.وقتی اعمال و تصمیمات شاه رو بیان میکنه، باید مثل بقیه‌ی کتاب، پیامدهاش رو بگه، نه که نظر خودش رو تحمیل کنه! مثلاً:
خرید اسلحه‌ توسط محمدرضا شاه از کشورهای غربی و آمریکا!
نظر خودش اینه که این فقط برای تکیه به غربی‌ها برای ساخت کشور و حفظ نظامش در برابر مردمه!
ولی به این اشاره نمیکنه که اون زمان، محمدرضاشاه پیش‌بینی جنگ با عراق (صدام) در مورد اروند رود رو داشته، و همین خرید اسلحه، ناو و نمایش قدرت باعث میشه که صدام عقب‌نشینی کنه و از اروند‌رود چشم بپوشه (بعدها که دوباره ایران به بلبشو میفته، ترسش میریزه و مجدد اقدام میکنه و میشه جنگ ۸ساله که بازهم خرید همون f14هایی که از آمریکا توسط همین شاه خریداری شده بود، باعث داشتن دست بالای ما در نیروی هوایی میشه! (و البته جنگی که قبل‌تر خیلی راحت مدیریت شده بود!!) )! 
مثل اینکه مقایسه‌ی زمان و اتفاقات مشابه، در مورد کتاب‌های تاریخی، امری اجتناب ناپذیره😁
ازین قبیل مثال‌ها، مثل اعزام دانشجو به خارج از ایران و تقبل هزینه‌هاشون توسط دولت، و.. زیاد به چشمم اومد!

۳.در انتهای کتاب به انتقاد از افرادِ انقلابی جدیدی که بر سر قدرت هستند، میپردازه و نکوهششون میکنه🙄. کسانی که‌اول کتاب حق رو بهشون میداد و روایات جزئی رو ازشون گفته.
پس می‌تونست بی‌طرف فقط وقایع رو نقل کنه، و قضاوت در مورد هر دو‌نظام رو به منه خواننده منتقل کنه!

خلاصه که سرتون رو درد نیارم.
اما روایت تاریخ از منظری بی‌طرف، واقعاً دُرّ گرانبهاییه که به سادگی نوشته، پیدا و دیده نمیشه!
نکته‌ی جالب و قابل تأمل در مورد کتاب‌های تاریخی، برای من اینه که همیشه اینو ثابت میکنن که ما از تاریخ درس نمی‌گیریم!!😅

این یک یادداشتِ جهت‌دار نیست! طرفداری از نظامی که از بین رفته و شرایط اینو نداشته که در طول زمان ثابت کنه که راهش درسته یا نه، شاید کار درستی نباشه! و در اون زمان، مثل اینکه انقلاب گریزی نداشته چون معتقدم که نمیشه مردم رو با زور و اینکه “صلاح کار در اینه” موافق و همراه کرد.
        
                🌱باور بفرمایید که‌ چنین کشتی‌ای در دنیا دومی ندارد: شاید اگر سال‌ها بگردید نمی‌توانید یک ناخدای تنگناهراس، یک سکّاندار کور، یک مأمور بی‌سیم الکن، و یک‌ پزشک که اسمش را نمی‌توان تلفظ کرد پیدا کنید که همه روی یک کشتی بی‌آشپزخانه جمع شده باشند.
داستان حول محور همین کشتی و اتفاقات جالبِ داخلش می‌چرخه، مثلاً بچه‌ای که توی همین کشتی به دنیا اومده، رها شده و حالا یکی از ملوانان سرپرستیشو به عهده می‌گیره.
پر از توصیفات قشنگه🥹 و طنز دلچسبی داره که هر سری یه ماچ به کله‌ی باریکو روانه کردم <(^,^)>.

یه قسمتی یهو میاد از میخ و تابلو صحبت میکنه؛ چی میشه که یه میخ که تا دیروز تابلو رو نگه می‌داشت، امروز تصمیم میگیره بندازتش؟!
یعنی در ستایشش بگم همه مقدمه‌‌چینی‌های مربوط و نامر‌بوط، باهم، در مقابلش هیچ🤌🏻

انقدری غرق شدم تو کتاب و لذت بردم ازش که لایق ۵ستاره می‌دونمش. و مرسی از به‌خوان بابت چالشش، چون اگر این چالش نبود معلوم نبود که کِی مسیرم میفتاد سمتش ◄.►.
✨خلاصه کتاب کوتاهیه که به صورت تک‌گویی هست. با تیکه‌های طنزش حتماا لبخند به لبتون میاد، کوتاهم که هست کلا ۷۶ص. این آخرین تلاش من بود برای وادارکردن شما به خوندنش🤣✾◕ ‿ ◕✾


⚠️❌احتمال لو رفتن داستان و فیلم:
این قسمت رو بعد از دیدن فیلم به یادداشتم اضافه کردم
کتاب تنها چیزی که‌ کم داشت موسیقی بینظیر این فیلم بود.
حتما فیلمش رو هم ببینین، پیانو زدن نووه‌چنتو به اندازه‌ی توصیفات کتاب، قشنگ اجرا شده؛ و دوئلش با اون مخترعه جز، واقعااا بی‌نظیر بود.

نکته‌ای که با دیدن فیلم برام پراهمیت‌تر شد، نحوه‌ی رفتار دنی به عنوان والد بود. بین همه‌ی کارگران تنها کسی بود که سواد داشت، اما سوادش به اون بلوغ نرسیده بود که بتونه نووه چنتو رو به سمت زندگی بهتر از زندگی خودش سوق بده!

درسته که اگر ساده و تنها نبود، شاید این نبوغش در پیانو کشف نمیشد یا انقدر به عمق زندگی دست پیدا نمی‌کرد! اما زندگی رو لایق ادامه دادن نمیدونست (بچه‌ای ناخواسته که زندگی رو نمی‌خواست). قبل از تونی هیچ رفیق و هم‌صحبتی نداشت و خیلی تنها بود!
اگر از روز اول با دنی، از کشتی خارج میشد، قطعاً زندگی متفاوتی داشت. اما آیا اون زندگی بهتر هم بود؟ یا راضی‌تر بود؟ 🤷🏻‍♀️
اما در کل احتمال اینکه اینچنین راه و تربیتی به اینجا ختم بشه خیلی کمه🥲
و سؤالی که هیچ‌وقت پاسخ داده نمیشه: اسم نووه‌چنتو همونی شد که روی جعبه‌اش نوشته بودن و تا حدودی معروف هم شد، ولی والد اصلیش هیچ‌وقت دنبالش نیومد؟ ما انسان‌ها گاهی چقدر مسؤلیت‌ناپذیریم :(

و نکته‌ی آخر اینکه یادم‌ نمیاد از عاشق شدن نووه چنتو  یا ضبط کردن صدای پیانو زدنش چیزی خونده باشم تو کتاب:)
و با پرش زمانی فیلم، تقریبا انتهای داستان لو میره که🥲
        
                از یه جایی به بعد سعی کردم بدون پیش‌قضاوت کتابا رو بخونم تا بفهمم نویسنده چه حرف جدیدی داره که بهم بزنه.چه چیزی به من اضافه میکنه. و خوشحالم که این قانون رو حفظ کردم و این کتابو خوندم ヅ.

داستان از زاویه دید سوم شخص روایت میشه و از محل‌کار دو‌تا کارآگاه شروع میشه؛ وقتی که خوش و خرّم نشستن و یک “مشتری” -که خانومی خوش‌بر و رو ام هست- وارد میشه و مشکلش رو مطرح میکنه و میفتیم وسط ماجرا..
نقطه قوت داستان اینه که شما مقدار زیادی از داستان رو در ناآگاهی میخونین و سرنخ و اطلاعات زیادی به شما داده نمیشه! که البته همین موضوع همزمان نقطه ضعفش هم هست Ü.
و این نکته‌ایه که باعث شد یک‌نفس نخونمش و چند بار خسته بشم و‌ کنار بذارمش.

اما در کل وقتی با ویژگی‌های سَبکش که نوآر (که به برکت همین کتاب باهاش آشنا شدم^~^) بود، مقایسه‌اش کردم چیزی کم نداشت.
هرچند می‌تونست جذابتر باشه:
*توصیفاتِ زیاد، غیرجذاب و غیرمفیدِ زیادی داشت!
*یه مقدار آخرای داستان گزارشی تموم شد.
*یه انتقاد شخصی دیگم بکنم اینه که وقتی قراره همه‌چی به صورت راز باشه و منو بکشونه دنبال داستان، کاش اسم فصل‌ها حداقل چیزی رو‌ لو‌ نده😈 و شخصیت‌پردازی یجوری باشه که بخاطر حدسیاتمم که شده کتابو کنار نذارم🤷🏻‍♀️
از سه مورد انتقاد شخصیم بگذرم، ایده‌ی قشنگی داشت. در مورد این سبک تحقیق کنید، اگر مورد پسندتون بود این کتاب میتونه مثال خوبی براش باشه.



❌⚠️ احتمال لو رفتن داستان:
یکی از نقاط جذابش برای من ضدقهرمان بودن اسپید بود، اینکه یه کاراکتر همه‌چیز تمام و همه‌چیز دان نیست، اشتباه میکنه، گول می‌خوره، ضعف‌هایی داره؛ اما با گزارشای آخر کتاب اینکه همه‌چیز رو گفت و حل‌وفصل کرد یکم تو ذوقم خورد!

حالا من قوانینِ آمریکایی رو در اینباره نمی‌دونم اما برام یکم عجیب بود که یک‌کاراگاه در پروسه‌ی یک پرونده کشته شده! اما همکارش میتونه انتخاب کنه که کار مشتری رو توضیح بده یا نه، معرفیش بکنه یا نه!

یکمم واسم جنبه‌ی طنز داشت، چون در تمام طول داستان، هر سری افی‌پرین رو اپی‌نفرین خوندم😂😂🤦🏻‍♀️
        
                نسبت به دو نمایشنامه‌ای‌ که قبلاً از سارتر خوندم (دوزخ و مردگان بی‌کفن و دفن) داستان قشنگ‌تر و دیالوگ‌های خیلی بهتری داشت.

البته که “به نظر من” درون‌مایه‌‌ی سیاسیش زیاد بود!👀
داستان در زمان جنگ جهانی دوم روایت میشه. کشمکش بین حزب‌های داخلی فرانسه، به‌خصوص کمونیست رو برای گرفتن قدرت به خوبی نمایش میده.
شخصیت اصلی داستان یک جوان ۲۱ ساله‌اس که عوامل مختلفِ مؤثر بر زندگیش ، تصمیمات و روش تفکرش با توجه به جنگ و شرایط فرانسه، به خوبی به نمایش گذاشته شده و این که چطور معنی زندگیش دگرگون میشه..

ازونجایی که اعتقاد دارم یک نویسنده برای یک پیام ۲۰۰ص کتاب نمی‌نویسه😁 مفاهیم حاشیه‌ای رو که مطرح کرده بود، دوست داشتم.



❌⚠️ احتمال لو رفتنِ داستان:
پیش‌آگهی داستان‌ رو خیلی دوست داشتم، مدام دنبال اون لحظه و چگونگی انجامش بودم.

نکته جالبش اینه که حزب‌های سیاسی در حین این‌ که میخوان نشون بدن قطعیت دارن، به تصمیمات خودشون پایبند نیستن! دیدیم که بعد از کشته شدن هوده‌رر هدف حزب عوض شد و سیاست اونو پیش گرفتن!
همین احزابِ مخالف باهم وقتی منافعشون به خطر بیفته دوباره باهم به توافق می‌رسند و مردم قربانی این دست‌های آلوده و قدرت‌طلبیشون میشن.

هوگو با توجه به پولدار بودنش، این آزادی رو داشت که خودش برای زندگیش و آیندگانش تصمیم بگیره و به زندگیش معنی بده!
 خامِ صحبت‌های آرمانیِ حزب شد. با قبول عقایدشون و گرفتن یک مسؤلیت بزرگ سعی در نشون دادن خودش کرد اما بعد از بیرون اومدنش از زندان، روبه‌رو شدنش با این حقیقت خیلی براش سنگین و غیرقابل قبول بود.

شخصیت مورد علاقم ژسیکا بود که بدون جبهه‌گیری حزبی درست فکر‌ می‌کرد، تعصب نداشت و عقل و شعورش به‌جا کار می‌کرد

🌱ژسیکا: حتما باید آدم‌هایی را که عقاید شما را ندارند کشت؟
هوگو: گاهی.
ژسیکا: اما بگو چرا عقاید لویی و اولگا رو قبول کرده‌ای؟
هوگو: چون عقایدشان درست است.
ژسیکا: ولی فرض کن سال گذشته به جای اینکه لویی را ببینی، هوده‌رر را دیده بودی. آن‌وقت عقاید او را درست خیال می‌کردی؛ همچه نیست؟
هوگو: تو دیوانه‌ای
        
                شاید یکی از وحشتناک‌ترین و دردناک‌ترین اتفاقا برای یه آدم این باشه که صبح از خواب بیدار بشه و هیچ‌چیز و‌ هیچ‌کس رو‌ نشناسه، توی آینه نگاه کنه و‌ چهره‌اش رو به خاطر نیاره =I .
داستان با راوی اول شخص توسط زنی (کریستین) روایت میشه که دقیقاً این اتفاق براش افتاده. شاید یه ایده یا طرح تکراری باشه اما نحوه‌ی روایتش، بارِ معمایی، حتی جنایی داستان و تلفیقش با جنبه‌های روان‌شناختی جذابش کرده. اوایل داستان چون راوی خودشه و فراموشم میکنه :) تا عادت کنین کند پیش میره ولی از یه جایی به بعد جذاب‌تر میشه..
تقریباً از اوایل کتاب شروع کردم به قضاوت و دلیل تراشیدن، برای من معماهای خیلی قوی‌ای ایجاد نکرد و یکمم مصنوعی و کشدار بود :/ اما چرخشی که به داستان میده غیرقابل پیش‌بینیه🫠

از‌ دیگر مواردی که اصلا دوست نداشتم این بود که آخرای کتاب به صورت گزارش، وقایع رو میخونین! به نظرم بهتر بود دیگه نویسنده بعد از مشخص شدن یه سری چیزا رها میکرد خواننده رو🤷🏻‍♀️


❌⚠️
اینکه کریستین نویسنده بود، یادداشت‌های عجیب غریبی نمی‌نوشت! یا حتی یبار کتابشو ورق نزد بخونه یکم اذیتم کرد☹️
خب اگه قرار نیست اون کتاب چیزی به خاطرش بیاره، پس فایده‌اش چی بود؟ 👀 کتابی که خودش نوشته، حتما یه چیزایی داره واسش دیگه..!

و از همه مهم‌تر تأیید کلیر در کشته شدن آدام و آتش‌سوزی خونه رو نفهمیدم! :/

مایک بعد از ضربه‌ای که به کریستین زده باید بترسه که اون یادش بیاد، همه‌چیزو لو‌ میده اما..! 🤷🏻‍♀️
        
                روزی تلخ‌ و کتابی تلخ..
از لحظه‌ای که شروع به خوندن کتاب کردم و فهمیدم در حوزه‌ی پیراپزشکیه حالم دگرگون شد؛ وقتی فهمیدم سرگذشتی خودْنوشته که دیگه بدتر.
البته من اینجوری‌ام که اگه نوشته باشه «و دلِ آن مورچه شکست» واقعا دلم میشکنه =( و حتی اگه قشنگ توصیف کرده باشه اشکامم میریزه =((.

سرگذشت خودنوشتِ پال کالانیتی که مدرکِ کارشناسی ارشدِ ادبیات رو داره و در حال حاضر رزیدنت ِجراحِ مغز و اعصابه. پال با توضیح و‌ توصیف دوران و محل کودکیش شروع میکنه و‌ می‌رسه به زمان حال که‌ متوجه بیماریش میشه..

چه شغل و رشته‌ی درسی شما از پیراپزشکی دور باشه، چه نزدیک، اطلاعات خوبی میده بهتون؛ با نحوه‌ی درس خوندن و کار کردن پزشک‌ها، فرآیند یادگیری و ارتباط‌شون با بیمار، دست‌وپنجه‌هایی که با شغل‌شون نرم میکنن و همین‌طور با سختیای دوران رزیدنتی آشنا میشین.
در کل کتابی ارزشمند و دوست‌داشتنی‌ایه.

بین دو ترجمه‌ی: نشر میلکان و‌کوله‌پشتی، نشر کوله‌پشتی و ترجمه‌ی شکیبا محب‌علی رو پیشنهاد میکنم.
در ضمن، پیشگفتار رو می‌تونید بعد از اتمام کتاب بخونین، چون یک‌سری اتفاقات و تصمیمات رو لو میده..


❌⚠️ احتمال لو رفتن داستان:
حتی با اینکه (متأسفانه) پیشگفتار رو خونده بودم، جمله‌ی “پال مُرد” خیلی برام سنگین بود. روایت کردنش انقدر لطیف بود که فکر می‌کردم تا لحظه آخر از زبون خودش نوشته شده باشه. 

روندِ ارتباطش با بیماران، درکش از درد و بیماری‌شون رو خیلی قشنگ توصیف کرد و در حین بیماریش هم عقایدش رو عوض می‌کرد و به عنوان یک پزشک در حال یادگیری از بیماریش بود. واقعا تحسین‌برانگیز و در عین حال پر از غمِ عمیق بود..

تصمیم‌شون به بچه‌دار شدن رو ستایش کردم. اینکه مصمم شدن تو همون زمان کم از زندگی‌شون لذت ببرن، در حالیکه قبل از مشخص شدن سرطانِ پال یکم از صمیمیت و‌جدیت رابطه‌شون کم شده بود!
قطعاً مقبولیت این موضوع توی جامعه، پذیرش و شغل همسرش (که فکر میکنم تا حد زیادی از لحاظ مالی خوب بود) تأثیر داره ولی خب بازم مسؤلیت سنگینیه و ایثار زیادی رو میطلبه.

و نکته‌ی آخر اینکه امیدوارم با این‌همه پیشرفت! کمتر شاهد اذیت شدن رزیدنت‌ها و به‌خصوص خودکشی‌شون باشیم💔
        
                این نمایش رو در تماشاخانه ایرانشهر دیدم. با کارگردانی کوروش سلیمانی و بازیگری کوروش سلیمانی، بهنام تشکر و رامین ناصر نصیر. باید بگم واقعاً بی‌نظیر بود؛ چیدمان صحنه و دیالوگ‌ها خیلی دقیق و بر اساس اصلِ نمایشنامه بود👌🏻.

داستانِ دو رفیق چندین و چند ساله با گرایشِ سوسیالیستی که یکی نمایشنامه نویسه (مارتین) و دیگری بازیگره (دنی). قصه ازونجایی شروع میشه که دنی میخواد خونه‌شو بفروشه و منتظر خریداره؛ از مارتین هم دعوت کرده که زمانی که خریدار (دووال) میرسه به خونش، اونجا باشه و یکم از استرسشو کم کنه..

کلودل، انواع جنبه‌های یک شخصیت رو بلافاصله بعد از هم به نمایش میذاره و با اضافه کردنِ چاشنی طعن و طنز با تناقضات کلامی و تیکه‌ها یه نمایشِنامه‌ی عالی می‌سازه.

اما به نظرم هسته‌ی اصلی این نمایشنامه، بُعد سیاسیشه. چون خیلی از مکالمات حالت سیاسی داره و در مورد انتخابات آینده‌ی فرانسه صحبت می‌کنند. با توجه به جبهه‌ی خودشون، جبهه‌ی مقابل رو می‌کوبن و خوشحالن که این‌بار احتمال زیاد، برنده‌ی انتخابات حزب اوناس!

خلاصه خوشبحالِ فرانسویا =( . کاش که ماهم در‌کشورمون اِنقدر آزادی داشتیم که در‌ مورد افراد سیاسی بشه انقدر راحت صحبت کرد، کتاب و نمایشنامه نوشت. قطعاً میشه خیلی راحت موضوعات رو به مردم عادی و حتی بی‌سواد فهموند و در نتیجه تصمیم جمعی و سرنوشت بهتری برای کشور ساخت. 
✖_✖
┌∩┐ 


❌⚠️ احتمال لو رفتنِ داستان:
یعنی این دو تا رفیق، به معنای واقعی کلمه عالی بودن😂 تو این ۸۰ صفحه هزاااار بار قهر کردن، از هم ناراحت شدن، تیکه انداختن، همو ستایش کردن.

دووال رو هم میشه نمادی از مردم عادی و ساده‌لوح دونست که به حزب خاصی تعلق ندارن و شرافتمندانه به دنبال یک زندگی عادی هستند (◐.̃◐).

چیزی که من از بُعد سیاسی این نمایشنامه دریافت کردم🤷🏻‍♀️ اینه که کلودل میخواد بگه این حزب‌ها هردو شون فقط حرف می‌زنن، وعده میدن و مسبب تمام اتفاقات رو دیگری میدونن (چیزی که به نظرم خیلی عمومیت داره و تو اکثر کشور‌ها اتفاق افتاده) :
🌱 ژیسکار به میتران در مناظره‌ی ریاست جمهوری سال ۱۹۷۴: «شما مردی هستید که دورانش گذشته.»
هفت سال بعد، در مناظره‌ی ریاست جمهوری سال ۱۹۸۱ میتران به ژیسکار: «باعث تأسف است که در این مدت شما به مردی که دورانی ندارد تبدیل شدید.»
اما سوسیالیست رو بیشتر زیر سؤال می‌بره. اول کتاب، دن و‌ مارتین خوشحاان که حزب اونا رأی میاره و می‌تونن زندگی راحت‌تری داشته باشن و کلی شعار تغییر، صداقت، انسان‌گرایی میدن و با فساد، کلاهبرداری و سوءاستفاده‌گرها خداحافظی میکنن، ولی در نهایت از سادگی دووال سواستفاده میکنن، سرش کلاه میذارن و خونه رو بهش می‌فروشن.
        
                چرا دخترک سیاه؟ O‿o به گفته‌ی خود برنارد شاو؛ سیر حوادثی که در این داستان میگذره مُشکله و برای دخترِ سفید‌پوستْ اتفاق نمیفته. چون از روز اول تولد، در مسیحیت ظاهری کلیساها غرق می‌شدند. این دختر سیاه‌پوست رو هم طوری فرض می‌کنه که یک مُبَلِغِ مذهبی اون رو از بت‌پرستی طایفه‌اش بیرون می‌کشه و به مطالعه خالی از تعصب و غرض کتاب مقدس و سلسله‌ی خدایان راهنمایی میکنه.
همونطور که مشخصه این دختر در تمام داستان به دنبال خدا میگرده و با افراد زیادی هم برخورد میکنه؛ و روند داستان با مکالمات اساسی و‌ سوالات چالشی در مورد باورهای دینی مذهبی پیش میره. هیچ‌یک از افراد این حکایت اسم ندارند و هرکدوم نمایندۀ یک تفکر و ایدئولوژیِ مشخصن، که خواننده از روی حرف‌هاشون به‌راحتی تشخیص‌شون میده.
این کتاب کلاً ۸۴ صفحه‌اس؛ با راوی دانای کل. شخصیت پردازی حرفه‌اییی نداره. از صفحه‌ی ۸۵ تا ۱۲۰ رو برنارد شاو به اینکه چطور شد این حکایت رو نوشت و نظر خودش چیه می‌پردازه.

✨توی این کتاب، انتقاد برنارد شاو به ادیان مختلف و مبلغانش زیاده. از ساده‌لوحی مردم در پذیرش بعضی رویدادها، بدون فکر و تأمل شکایت داره. انتقاد میکنه که مردم، یک مُبلغ رو میکشن بدون اینکه حتی حرفاشو بفهمن! بعد ازش یه بت می‌سازن، اون رو یه فرد ورای بشریت تصور میکنن (که خودش در زمان حیات انکار می‌کرده!) و در نهایت با اینکه با بت‌سازی مخالف بوده، اون رو مثل یه بت پرستشش میکنند ๏̯͡๏🤷🏻‍♀️

✨جمله‌ی معروفی از برنارد شاو:
کسی که نتواند فکرش را تغییر دهد، هیچ چیز را نمیتواند تغییر دهد . 
صرفاً اگر حساسیت خاصی ندارید و یا به دنبال دیدگاه تازه‌ای هستین، این کتاب رو توصیه میکنم. v( ‘.’ )v





❌⚠️ خطر لو دادنِ (لو رفتن!) داستان:
در نهایت دخترک مادر میشه بدون اینکه خدایی که در جستجوش بوده کشف کنه، و نوزاد اون نشون دهنده‌ی سرآغازی دوباره بر تکرار زندگیست.
و شاید عریان بودنش، کنایه از نظرات بی‌پرده‌‌ای باشه که میده..
        
                انسان چه موجودِ عجیبیه! در حین خوندن این نمایشنامه چند‌بار با خودم گفتم جلل‌الخالق v( ‘.’ )v

داستان عجیب غریبی نداره اما برای من تلخ و‌ دردناک بود!
نوشتن در موردش از خوندنشم سخت‌تره..
اینجوری که من خوندم ☻🤦🏻‍♀️ مجبورم کرده سوالاتی رو در مورد خودم بپرسم! ⊙.☉

داستان با توصیفِ حضور ۵ نفرِ دستبند‌زده در انبار زیرشیروانی شروع میشه که منتظرِ بازجویی‌اند.. چیشده و چی‌ میشه رو دیگه شما می‌خونین!🤷🏻‍♀️



❌⚠️ازونجایی که این نمایشنامه کلاً ۱۰۰ صفحه‌اس؛ اگه به این اشاره کنم که سارتر چه مفاهیمی رو توش گنجونده، احتمال لو دادن داستان یا بخشی ازون هست، پس اگر حساس هستین این هشدار برای شماس🙏🏻

 ✨سارتر برای اعتراض به جنگ و خشونتش یه شبهِ جنگ راه انداخته: نمایشنامه‌ای پر‌ از درد و نفرت، عشق و تجاوز، لطافت و خشونت.
در بین داستان به مفاهیمی اشاره میکنه که مارو ناخوداگاه به لایه‌های عمیقی از تفکر میکشونه. مثل ایدئولوژی، ارزش‌گذاری، هدف، ایثار، فداکاری، خودخواهی، آزادی، آرمان‌گرایی.خلاصه نذاشته چیزی از زیر دستش در بره-_- حتی به تحصیلاتِ بالای اسیر و عقده‌گشایی مأمور بازجو هم می‌پردازه!

✨سردرگم شدم که از چه زاویه‌ای به این نمایشنامه و داستانش نگاه کنم؟ از بُعدِ ایدئولوژی بهش نگاه کنم؟ یا یه نمایشنامه ساده بود برای اعتراض به جنگ و‌ خشونت؟ 
چندبار از هدف صحبت میکنه؛ هدف چیه؟ و ما انسان‌ها تا کجا به دنبال هدف‌هامون‌ میریم؟ تا کجا حاضریم ایثار کنیم؟ 
اگر‌ من تو موقعیت هر یک از کاراکترهای این نمایشنامه‌ قرار بگیرم چیکار میکنم؟ چی منو مجبور به تعهد میکنه؟ این تعهد رو تا کجا ادامه میدم؟ یا شاید بشکنمش! خب برای چی می‌شنکمش؟ اصلاً تا چه حد ثابت قدمم؟ تا کی می‌تونم یه سیرِ ثابتِ تفکر‌ رو‌ حفظ کنم و هرچی که شد پابندش بمونم؟

✨اشاره‌ای که به مارشال پتن میکنه و همچنین خلق کاراکتر ژان منو به این فکر میندازه که همیشه بالاسری‌ها تاوان و هزینه‌ی کمتری میدن. مسبب اصلی جنگ و درگیری و دعوا بیشتر اوقات قسر در میره!
خب تک‌تک ما آدما هم، در بُت ساختن استعداد بینظیری داریم. قبل از ورود ژان همه با ایثار و فداکاری میخواستن که با لو ندادنش هدف والا و ارزشی واسه‌ی مقاومت و زندگیشون تعریف کنن و البته که تا آخر پاش می‌مونن!
اما نکته‌ی جالب اینجاس که وقتی ژان وارد شد: اول باعث افرایش انگیزه‌شون میشه و تا حدودی تحلیل میکنن که حالا که چیزی واسه قایم کردن داریم، اعتراف نکردن وشکنجه شدنمون ارزشمندتر و مهمتره! ولی هرچقدر میگذره حجم مِنَتی که به ژان گذاشته میشه خیلی زیاده تا جایی که لوسی که زمانی معشوقه‌اش بوده اینجوری میگه:
🌱 نشد. نشد. تو می‌توانی استخوان‌هایت را خرد کنی. چشم‌های خودت را کور کنی. ولی فایده ندارد، چون تو خودت هستی که اراده می‌کنی خودت را زجر بدهی. این زجر حیثیت ما را لکه‌دار کرده، چون دیگران ما را شکنجه داده‌اند. تو نمی‌توانی به پای ما برسی. 

✨به عنوان یک زن، نگاه ویژه‌ای به لوسی داشتم؛ رفتار و دیدگاه لوسی قبل و بعد از شکنجه، یا واضح‌تر بگم قبل و بعد از تجاوز چقدر تفاوت داشت! یک اتفاق چقدر میتونه هزینه‌بر باشه: ಥ_ಥ 
🌱 من دیگر آن آدم نیستم. حتی خودمم هم خودم را نمی‌شناسم. در درون من یک چیزی شکسته است. 
دیگر آینده‌ای ندارم و‌ منتظر مرگ هستم.
و بعد ازون اتفاق حتی مرگ برادرش هم بارِ روانی زیادی براش نداره!

✨ در نهایت داستان جایی که حق انتخاب دارن بین مرگ و زندگی، بین هستی و نیستی، بعد از کشمکش فراوان، احساس زندگی دوباره، چقدر روی دیدگاه، رفتار و تحلیل‌هاشون تأثیر گذاشت و‌ دوباره حاضر شدن مسؤلیت زنده بودن و‌ زندگی کردن رو بپذیرن.
فَوَقَعَ ما وَقَعَ: اینطور شد که اول یادداشتم نوشتم جلل‌الخالق انسان چه موجود عجیبیه :)

✨ ویدئوی این نمایش در کانال تلگرامی باشگاهِ محاکات به اشتراک گذاشته شده. با بازی سینا رازانی، سیر‌وس همتی، رسول نجفیان، ایمان صفا، یکتا ناصر، علی شادمان و..
بعد از دیدن نمایش دقیق‌تر متوجه سن کاراکترا و رفتارشون شدم👌🏻
        
                بی‌کتابی: لاکتاب، لعنتی، لامذهب، بی دین
اولین چیزی که در شروع خوندن این کتاب توجهمو جلب کرد معنی عنوان کتاب بود! و البته با توجه به محتوای کتاب میشه گفت هم‌خوانی داره..

داستان به سبک “ جریان سیال ذهن” روایت میشه اما ارتباط گرفتن و فهمیدن اینکه چی به چیه سخت نیست؛ چیزی که سخته ارتباط گرفتن با نثرشه‌ シ هرچند که شیرین و گاهی طنزه..
با راوی اول شخص از زبان پسری روایت میشه که پدراندرش (پدرخوندش) عتیقه‌چیه و به واسطه‌ی این شغل این پسر هم عاشق کتاب و نگارنامه و .. میشه و در نهایت هم کتاب‌شناس و عتیقه‌فروش میشه:). داستانش بجایی میرسه که یکی ازین کتاب‌ها.. ⊙.☉

و اما نثر کتاب که خیلی موضوع مهمیه:
میشه گفت یک داستانِ تاریخیه. در زمان مرگ مظفرالدین شاه و به تخت نشستن محمدعلی‌شاه قاجار روایت میشه و در بین مباحث گریزی به فتحعلی‌شاه و ناصرالدین‌شاه هم میزنه.
نویسنده برای القای اون فضا و‌ اون زمان، نثری رو انتخاب کرده که به احتمال زیاد شما هم مثل من نیاز زیادی به لغت‌نامه پیدا میکنین ̃o.O
یجوری نیست که کلا متوجه نشین ولی فکر‌کنم اگه کتاب زبان اصلی (حالا نه خیلی سطح بالا🙄) میخوندم انقدر لغت‌نامه نیازم نمیشد😂🤝🏻

خبوشان در بین داستان انتقاد خودش رو به ستم‌هایی که به مردم میشه، غارت‌ها، دزدی‌ها، جنگ و جدل، تجاوز فرهنگی، دخالت‌های بیگانگان مخصوصاً روسیه، خشونت بی‌حدومرز بشریت و وضع مملکت هم بیان میکنه..
نگاه انتقادآمیزش به مسئله‌ی کتاب زیاد و چشم‌گیره؛ اینکه کتاب‌های نفیسی و ارزنده‌ای که دارایی این مملکت بوده چطور با جهل اطرافیان دربار به تاراج گذاشته میشه، کتاب‌خوانی و فهمیدن محتواشون به حاشیه رونده شده و کتاب‌ها در حد یک شئ تزئینی پایین آورده شدن.
🌱 آن‌ دسته که اینجا عالمند و ارزشِ کتاب را می‌دانند، استطاعت این را ندارند که بابتش پول هنگفت بدهند، آن دسته هم که استطاعتش را دارند، علمش را ندارند که فهم کنند ارزش کتاب چه
قدر است. پس می‌ماند وزیر مختار و شارژدافر و منشی و دیلماج قونسولگری دولت‌های بهیه روس و فخیمه انگلیس و‌ قویه‌ی آلمان و فرانس و‌ از این قبیل که آن‌ها هم مفت می‌خرند. اینجا اگر کتاب را از ما بخرند به هزار تومان، پس از حمل به فرنگ، آنجا کرورها به موزه‌ها و مجموعه‌دارها و اشخاص اعیان می‌فروشند.
✨شارژدافر: مٲمور سیاسی، کاردار.
✨دیلماج: مترجم
✨بهیه: خوب، نیکو!

از داستان‌ها و وقایعی که تعریف میکنه، میشه به اطلاعات بالای نویسنده به مسائل تاریخی و دغدغه‌ی فرهنگیش پی برد. اما خب خیلی جاها مخصوصاً اواخر کتاب پرگویی هم داره که به همین دلیل یه ستاره ازش کم میکنم ∩_∩

راستی در مورد ضحاک، داستان و سرنوشتش هم زیاد صحبت میکنه که اگه علاقه‌دارین بهش می‌تونه یکی از دلایل خوندن این کتاب باشه 🤷🏻‍♀️

پایان‌بندی داستان انصافاً خفن بود😎، پسندیدم👌🏻
و ماچ به کله‌ی خبوشان که مقدمه نداشت😍😂
        

باشگاه‌ها

نمایش همه

باشگاه کتابخوانی "هزارتو"

270 عضو

اتاق شماره 6

دورۀ فعال

مدرسه هنر آوینیون

53 عضو

عناصر داستان

دورۀ فعال

محاکات

106 عضو

شیطان و خدا

دورۀ فعال