بهتر انتخاب کن، بهتر بخوان

زلیخا چشم هایش را باز می کند

زلیخا چشم هایش را باز می کند

زلیخا چشم هایش را باز می کند

گوزل یاخینا و 1 نفر دیگر
4.2
9 نفر |
5 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

0

خوانده‌ام

15

خواهم خواند

8

این رمان به ادبیاتی تعلق دارد که به نظر می رسید با فروپاشی شوروی از میان رفته است. ما نویسندگان عالی دو فرهنگی داشتیم، نویسندگانی از ملل گوناگون که آثار خود را به زبان روسی می نوشتند. فاضل اسکندر، یوری ریتخئو، آناتولی کیم، الژاس سلیمانف، چنگیز آیتماتف و دیگران. سنت این مکتب _ درک عمیق ویژگی های قومی و ملی، عشق به مردم خود و احترام به سایر ملیت ها و برخورد ظریف با فولکلور است. لودمیلا اولیتسکایارمان زلیخا چشم هایش را باز می کند نمونه ی یک اثر دو فرهنگی ست. تکیه بر واقعیات دارد و با بیان زنانه اش در قلب انسان می نشیند. رمان از سرنوشت زلیخا می گوید ؛ زنی از قوم تاتار که در دوران مصادره ی اموال دهقانان زندگی می کند و سرنوشتش بازیچه ی سیاست های بزرگ بی رحمانه می شود.رمان سرگذشت آنهایی ست که در جدال میان باورهای سنتی و جبر تاریخ گیر افتاده و در جهنم ساخته ی دست بشر و ارودگاه ای کار اجباری عشق را می یابند و بزرگ می شوند و یا...سرگذشت زلیخا داستان هزاران هزار زن در درازای تاریخ است، فرای زبان و باور و ملیت

لیست‌های مرتبط به زلیخا چشم هایش را باز می کند

پست‌های مرتبط به زلیخا چشم هایش را باز می کند

یادداشت‌های مرتبط به زلیخا چشم هایش را باز می کند

            ذلیخا در تاریکی چشم هایش را باز می کند آرام و با ترس از اینکه همسرش مرتضی و مادر شوهر صد ساله عفریته اش را بیدار کند کورمال کورمال به انباری می رود تا کمی لواشک بردارد و آن را ببرد به روح روستا تقدیم کند تا با روح گورستان صحبت کند که گور چهار دخترش را در زمستان در مقابل سرما محافظت کند.
ذلیخا زن سی ساله ایست که پانزده سال از عمر خود را در تسلیم و اطاعت محض در کنار همسرش زندگی کرده و با بداخلاقی های او و مادر شوهرش به عنوان روند عادی و طبیعی زندگی کنار آمده .
زمانی که ماموران استالین به فرماندهی ایگناتوف در جریان اشتراکی کردن دارایی ها برای بردن اموال اهالی روستای یولباش به آنجا می آیند وقتی با مقاومت مرتضی روبه رو می شوند او را می کشند و ذلیخا به تبعید می رود.
سفر طولانی ذلیخا و همراهانش به فرماندهی ایگناتوف به سیبری آغاز می شود و ما شاهد فراز و فرود این سفر تا رسیدن به اردوگاهی در سیبری در حاشیه رود آنگارا هستیم اردوگاهی که وجود ندارد و ایگناتوف، ذلیخا ، دکتر لیبه و بقیه کسانی که در طول این راه زنده مانده اند پایه های آن را بنا می کنند . اردوگاهی که بعد ها تبعیدی های زیادی را به خود می بیند.ذلیخا که در طول سفر فهمیده بود باردار است در روز اول رسیدن به این تبعیدگاه فرزند خود را به دنیا می آورد او که تا آن لحظه با تمام وجود در انتظار مرگ بود حالا برای زنده ماندن تلاش می کند .همانطور که خود نویسنده عنوان کرده ما با تغییرات سیاسی در این کتاب مواجه نیستیم بلکه با تغییرات جریان زندگی آدم ها مواجه هستیم. آدم هایی که سعی میکنند خود را با شرایط جدید زندگی وفق بدهند . و توانایی های خود را با توجه به موقعیت جدید به چالش بکشند. شرایط زندگی جدید ذلیخا را به زنی مستقل تبدیل میکند که وقتی به انتهای کتاب میرسیم میبینیم که او همان زنی نیست که در ابتدای داستان چشم های خود را در تاریکی باز کرده است.