علیرضا شایق

@ARShayegh

66 دنبال شده

70 دنبال کننده

                      خیال حوصله بحر می‌پزد، هیهات
چه‌هاست در سر این قطره محال‌اندیش
                    

یادداشت‌ها

نمایش همه
                یکی از افتخارات صنعتی‌زاده که در کتاب بسیار بر آن تاکید شده راه‌اندازی چاپخانه کتب درسی و یکسان سازی آنهاست. چنان‌که در کتاب هم آمده پیش از آن هر استان و شهر و ولایتی برای خودش کتاب‌های درسی را تدوین و چاپ می‌کرد و صنعتی زاده با حمایت دربار پس از سفر افغانستان و انعقاد قراداد چاپ کتب درسی افغانستان، به فکر مترکز کردن کتب درسی و چاپ سراسری آنها می‌افتد و این کار را انجام می‌دهد که پس از گذشت نزدیک به هفتاد سال هنوز هم انجام می‌شود. البته آن زمان در بخش خصوصی و امروز در بخش دولتی!
این کار را اگرچه از نگاه چاپ و نشر کاری سترگ می‌پندارند اما از دیدگاه تعلیم و تربیت نوین خسارتی زیانبار است که پس از هفت دهه هرگز از آن رهایی نیست.
یک‌سان سازی کتب درسی در آموزش و پروش نوین امری پسندیده که نیست، بسیار ناپسند هم هست!
بی‌توجهی به تفاوت‌های سرزمینی و زیست‌بوم فرهنگی و زبانی و عدم توجه به خلاقیت و ابتکار معلمان همه از نتایج خسارت‌بار آن است.
        

باشگاه‌ها

این کاربر هنوز باشگاهی ندارد.

فعالیت‌ها

یه نوع افسردگی داریم به عنوان افسردگی بعد ازدواج دوست صمیمی.. به این صورت هست که وقتی دچار این نوع افسردگی میشید باید انقدر سر خودتون رو گرم کنید تا جای خالیش کمتر احساس بشه🫠 این مدت خودم رو با کتاب کلاس، دوره و سریال خفه کردم ولی خب🚶‍♀️ این جور مواقع دلم میخواد توی دنیای بچه ها بودم خوشی، ناراحتی، عصبانیت، خشم همه چیز رو زود فراموش میکنن (منظورم اثراتش نیست) و خیلی زود دوباره سرگرم میشن 🫂 نمیدونم فصل چنده ولی سر اون توپ کاغذی لعنتی واقعا براش گریه کردم ! مریض های روانی دستتون بشکنه 😭

لامروت خیلی کتاب حقی است. واقعا خیلی مهم است که آدم محقق درست و درمان و پژوهش‌گر استخوان‌دار پیدا بکند. صفحه‌ای از کتاب، عبارتی از کتاب نیست که حرف مهمی نزند. روش و "استعارهٔ" ژانر خیلی داره کار می‌کنه. یعنی واقعا مغزم داره می‌پوکه. خوشحالم که به دلیل سخت‌گیر بودنم، اثر بد به تورم نمی‌خوره و آثاری هم که باهاشون مواجه می‌شم، خیلی سطح انتظار را بالا می‌برند، اینجوری هر ترهات و لاطائلاتی درگیرم نمی‌کنه، یعنی امیدوارم درگیر نکنه. حتما این کتاب رو به لیست تاریخ معاصر اضافه می‌کنم. این بخشی که خواندم، مشخصا در مورد شرح زمین‌بازیِ شکل‌گیری دیالوگِ "ژانر خلقیات" بود. یک نکته که به نظرم بسیار جذاب بود، شبکهٔ ارتباطیِ مادیِ خلقیات بود. توضیح می‌دهم. ببینید، وقتی می‌گویم فلان نوشته در تاریخ اثر داشته است، یک سوال را می‌توان پرسید: واقعا کسی آن متن را "خوانده" است؟ واقعا این خواندن بسیار مهم است. برای مثال در عصر مشروطه، آحاد جامعه، سواد نداشتند که مستمرا نشریات را بخوانند و کتاب‌ها را (و البته که صنعت نشر هم بسیار حقیر بود اون دوران) و برای همین است که شاید وضعیت "جنبش/انقلاب" مشروطه به عنوان یک حرکت "جمعیِ کلان مقیاس" در مقایسه با بسیاری از انقلاب‌ها چنان بزرگ نباشد. اما جنبش مشروطه بر ساخت حکومتی قاجار و اقلیت‌های جامعه تاثیر بسیار داشته. حالا در دهه 1340 که جمالزاده خلقیات ما ایرانیان را نوشته، سطح سواد به حدود 35% رسیده (اگر درست یادم باشه) و در رکورد دوران پهلوی به حدود 4500 عنوان کتاب در سال رسیدیم، سال 1349، و این بار برای طبقه متوسط نوظهور، کتاب و مدیوم چاپی، در دوران که هنوز رادیو و تلوزیون خیلی کم توسعه یافته، اهمیت بسیار مهمی دارد. اینجاست که مخاطب ژانر خلقیات که قرار است با متون این ژانر وارد دیالوگ شود، متولد شد. طبقه متوسط شهرنشین!

            پرده‌ی دشنام را که کنار بزنی تصویری تماشایی به انتظار نشسته؛ تصویرِ جوانی که در خشت دید.

پرده‌ را کنار بزن.

همت نویسنده را باید ستود. در کار گردآوردن منابع هیچ به خودش آسان نگرفته، در آوردن اسناد هم دستش باز بوده و این ارزش کتابش را دوچندان می‌کند. در تنظیم مطالب هم من «جهل مقدس» را خواندنی یافته‌ام. یک-دو یادآوری و یک-دو جابه‌جایی اگر بود دیگر برای من هیچ حفره‌ای باقی نمی‌ماند.

«دشنام» رسمِ این کتاب‌هاست و حالا که فضا هر روز فرقه‌ای‌تر می‌شود بسیارند آن‌ها که منشوراتِ «مرکز اسناد انقلاب اسلامی» را نمی‌بینند؛ هر چه می‌خواهد باشد، با هر اسم و رسم و موضوعی. آنچه مانع این دیدار است یکی هم دشنام‌ است -چرا باید چیزی بخوانیم که لیچار بار همه می‌کند و به وضوح غرض‌ورز است؟- و دیگری سانسور -چرا باید چیزی بخوانیم که مشخصاً روایتی گزینشی است؟- و پیش از این‌ها دولتی بودن، دقیق‌تر باید گفت: حاکمیتی بودن -هیچ رقمه به آنچه این‌ها می‌گویند اعتماد نداریم.
اما دشنام: به غایت کودکانه است و بیش‌تر اسباب خنده تا آشفتگی.
و سانسور: چشمِ بینا آنچه باید را لابه‌لای سطور می‌خواند. اسناد هم هست و این یعنی عیشِ مدام اگر در کارِ تماشایید.
و حاکمیت: ساده‌دلیم اگر آنچه دارند را به خودشان واگذار کنیم و به این خیال خوش باشیم که چون فرقه‌ی خودمان را داریم و کتاب‌های خودمان را و فیلم‌های خودمان را پیروز شده‌ایم. او هم این فرقه‌بازی را دوست دارد، دوست دارد مخالفی نخواندش، دوست دارد مخالفی نبیندش.
شما را پیدا می‌کنم حتی اگر در هفت سوراخ پنهان شده باشید.

من در خواندن این کتاب مدام بین نظر و عمل تفاوت گذاشته‌ام. اینکه گودرزی چه گفت، و فکر اهلِ فرقان چه بود، یک بحث است؛ و اینکه گودرزی چه کرد، و سیاهه‌ی اعمال اهلِ فرقان چیست، بحثی دیگر. حواسم بود که این دو را در هم نیامیزم. توانِ تفکیک را از خود نگیرم؛ تحلیل و بینش و ایده را یکجا بگذارم، عمل و گلوله و خون را جایی دیگر.
حتماً کسانی هستند که این تفکیک را نمی‌فهمند.
حتماً کسانی هستند که از رابطه‌ی مستقیم نظر و عمل سخن می‌گویند.
من راهِ دیگری رفته‌ام و از این راهِ دیگر، چیزی دستم را گرفته که سرشارم می‌کند.
چطور می‌توان از گزارشی غرض‌ورزانه این چنین لذت برد؟
چطور می‌توان اسناد را با ولع ورق زد؟
چطور می‌توان با چنین چیزی سرشار شد؟

خانواده‌ی یکی از اهالی فرقان -همان سال ۵۸-۵۹- معترض شده بود که: فرزند ما در ایدئولوژی نقش داشت و نه در ترور. 
تفکیک نظر و عمل، همزاد فرقان است.

اما آن تصویر تماشایی چیست؟
نمی‌توانم با فشردن، مخدوشش کنم. کتاب را هم هنوز کامل نخوانده‌ام. این مرور را برای بخش تحقیقی کتاب نوشتم. اسناد را فعلاً فقط ورق زده‌ام. اگر خواندمشان شاید باز به اینجا برگردم.