معرفی کتاب الکترا اثر اوریپید مترجم غلامرضا شهبازی

الکترا

الکترا

اوریپید و 2 نفر دیگر
3.8
46 نفر |
10 یادداشت

با انتخاب ستاره‌ها به این کتاب امتیاز دهید.

در حال خواندن

2

خوانده‌ام

85

خواهم خواند

37

ناشر
بیدگل
شابک
9786007806203
تعداد صفحات
72
تاریخ انتشار
1399/9/24

توضیحات

        
درام پردازان یونانی یک اسطوره را به صور بسیار متفاوت و متنوعی به کار میبرند،در میان تراژدی های موجود،روایت های مختلفی از اسطوره الکترا موجود است که توسط آسخولوس سوفوکل و اوریپید از این اسطوره است این نمایشنامه نمونه ی آشکار از بینامتنیت در دنیای درام است زیرا مبتنی بر روایت آیسخولوس از این اسطوره در اورستیاست و البته پاسخی است به این اثر پیش از خود.
اوریپید یکی از سه تراژدی نویس مهم عصر زرین درام یونان است که منتقدان قدیم و جدید او را در درام پردازی سنت شکن نوآور و متعارف می دانند او در یکی از سال های دهه 480 پیش از میلاد در بخش شرقی آتن زاده شد،اطلاعات کمی از زندگی او در دست است نخستین نمایشنامه او یک سال پس از مرگ آیسخولوس در سال 455 پیش از میلاد بر سحنه رفت و او مقام سوم را کسب کرد.در سال 441 پیش از میلاد به نخستین پیروزی اش دست یافت.میگویند بیش از 90 نمایشنامه نوشته است و امروزه نود نایشنامه از او موجود است.ممکن است نمایشنامه رسوس از او نباشد.آخرین باری که در آتن به رقابت پرداخت،در سال 408 پیش از میلاد با نمایشنامه اورستس بود.سپس به مقدونیه و درباره آرخلئی رفت و نمایشنامه ای به نام این پادشاه نوشت اوریپید در سال 406 پیش از میلاد در مقدونیه حین نکارش نمایشنامه کاهنه های باکوس در گذشت
مجموعه نمایشنامه های بیدگل مجموعه ای منحصر به فرد از نمایشنامه هایی است که تا به حال به فارسی ترجمه نشده اند و یا ترجمه مجددی از نمایشنامه هایی خواهد بود که از هر جهت لزوم ترجمه دوباره آن ها حس میگردد.

      

دوره‌های مطالعاتی مرتبط

تعداد صفحه

15 صفحه در روز

لیست‌های مرتبط به الکترا

نمایش همه

پست‌های مرتبط به الکترا

یادداشت‌ها

مینا

مینا

1404/3/1

          خب اینم از آخرین نمایشنامه‌ای که حول محور تراژدی اورستیا خوندم. این یکی رو در اصل باید قبل از اورستسِ اوریپید می‌خوندم، چون از نظر زمانی قبل اون اتفاق میوفته، ولی چون بعدا به برنامه‌ی خوندنم اضافه شد، این شد که موند برای آخر.

الکترای اوریپید برخلاف آیسخولوس و سوفوکل، خیلی شخصیت داره. از حالت دو بعدی و ابزاری برای کش دادن داستان خارج شده و حالا خودش بطور فعال نقش ایفا می‌کنه و بر ذهن خواننده و روند اتفاقات تاثیر میذاره؛ دیگه یه مجسمه‌ی منفعل برای آه و ناله و سوگواری نیست (گرچه هنوزم اینجا خیلی آه و وااسفا می‌کنه، در این حد که همسرایان تلویحا میگن بس کن دیگه بابا :))) ) جوری که هم بی‌تاب برادرشه و هم شاکیه ازش که این همه سال تنهایی رهاش کرده، جوری که در مقابل استدلالات مادرش، کلوتایمنسترا، قد علم می‌کنه، جوری که طعنه میزنه و تحقیر می‌کنه و بی واهمه نظراتشو میگه و در همه‌ی اون‌ها هم قدرت هست هم تناقض، همه و همه از الکترا شخصیتی پیچیده میسازه که برای من جذاب بود. (ولی اول و آخرش مادرش نقش محبوب منه :) )

اینجا هم مثل نمایشنامه اورستس، شخصیت‌ها خدایان (بطور خاص آپولون) رو بخاطر بی‌خردی مذمت میکنن که واقعا با سبک آیسخولوس و سوفوکل که توی کار خدایان چون و چرا نمی‌آوردن یا دستکم درستی فرمان خدایان رو زیر سوال نمی‌بردن، تفاوت داره.

دیگه اینکه، در تمامی این نمایشنامه‌ها (نه فقط این الکترا) سطحی از زن‌ستیزی رو شاهدیم. زن‌ستیزی به معنی امروزی، تحقیر جنس زن توسط مردان و چیزی که از همه پررنگ‌تره مبحث «زنان علیه زنان»ه. این قضیه گاهی وسط خوندن منو اذیت می‌کرد، ولی در هر حال آدم باید تفاوت فرهنگی اون زمان با حال حاضر رو در نظر بگیره و اینکه در اون زمانِ خودش تفکر غالب جامعه و کلیشه‌های جنسیتی همونطوری بوده و به احتمال زیاد خیلی ازون چیزایی که منو موقع خوندن نمایشنامه اذیت می‌کرده، اون زمان اصلا زن‌ستیزی محسوب نمیشده.

در نهایت این هم، داستان دیگه‌ای در مورد خانواده، جنایت و انتقامه، و صرف نظر از اینکه شخصیتها کدوم طرف معادله باشن، همیشه چیزی رو از دست میدن. تنها کسایی که این وسط ضرری نمیکنن، همون خدایانن که فانی‌های بیچاره رو به جون هم انداختن.

-حرفای شخصیت استاد هی مضحک‌تر و مضحک‌تر میشد!
-مقاله‌ی تهش رو بخونین، نگین دیگه نمایشنامه رو خوندیم تموم شد حالش نیس.
-تصویر رو جلد بیگدل چرا اینجوریه؟
-از ترجمه آقای شهبازی خیلی راضیم.

#الکترا اسطوره‌ی سوگواری
        

5

          الکترا نام یکی از اساطیر یونانیان است که توسط هر ۳ تراژدی‌نویسِ بزرگ یونان یعنی سوفوکلس٬ آیسخولوس و اوریپید نمایشنامه‌ای برای آن نوشته شده که هر یک از این سه نفر٬ شخصیت الکترا را بنابر فهم و افکار خود نقل نموده‌اند که ما در این کتاب تراژدی را از قلمِ اوریپید می‌خوانیم.

در ابتدا عرض می‌کنم که این تراژدی توسط آقای غلامرضا شهبازی ترجمه و توسط نشر بیدگل چاپ و منتشر گردیده است٬ ترجمه‌ی نمایشنامه روان و خوانش آن ساده و لذت بخش است.

در مورد افسانه به جهت اینکه حاوی مطالبی‌ست که مفاهیم آن را اسپویل می‌کند آن را مخفی کرده‌ام تا موجبِ رنگشِ ‌خاطر عمومِ‌ عزیزان نگردد و اگر دوستی تمایل به خواندنِ آن داشت اقدام کند.

در روزگاری شخصی به نام آگاممنون شاه و فرمانروای آرگوس بود و از همسری به نام کلوتایمنسترا فرزندانی به نام اورستس(پسر) و الکترا(دختر) داشت٬ او به شرح داستانی که در کتاب خواهیم خواند به جنگی در تروا می‌رود و پس از برگشت با توطئه همسرش به قتل می‌رسد. همسرش پس از کشتن شاه با معشوقه‌ی خود به نام آیگیستوس ازدواج می‌کند٬ شاه جدید از ترس اینکه اورستس با کینه‌ نسبت به قاتلِ پدرش بزرگ شود و در پی انتقام برخیزد در فکر کشتن او بود اما آموزگارِ پیرِ شاهِ قبلی (آگاممنون) اورستس را به سرزمینِ فوکیس برده و با سپردنِ‌ او به استروفیوس جان او را از مرگ نجات می‌دهد. الکترا دختر آگاممنون و دیگر فرزندِ شاهِ کشته شده نیز در ابتدا در کاخ می‌ماند اما او نیز توسط مادرش طی ازدواجی اجباری به عقدِ‌ دهقانی در می‌‌آید و به این سبب از کاخ بیرون رانده می‌شود. دهقان مردِ شریفی است و خود را لایق همبستری با الکترا نمی‌داند و به همین جهت الکترا اسما متاهل اما در باطن دوشیزه باقی مانده بود و به جهت لطف و احترامی که از دهقان می‌دید در کارهای خانه مانند یک کنیز کمک می‌کرد. روزی که کنار چشمه مشغولِ پر کردن کوزه‌ی آب بود برادرش به همراه دوستش پیلادس (شاهزاده‌ی فوکیس) به نزد خواهرش می‌آید و خود را در ابتدا آشنایی که از برادرش خبر دارد معرفی می‌کند و به شرحی که در کتاب می‌خوانیم توسط همان آموزگارِ پیر شناخته و به خواهرش معرفی می‌شود. آموزگارِ پیر به اورستس می‌گوید هنگامِ آمدن به اینجا شاه(قاتل پدرت) را دیدم که در بیشه‌زاری مشغول آماده کردن قربانی بود و با راهنمایی او اورستس در پی انتقام به قربانگاه می‌رود و ابتدا آیگیستوس(شاهِ جدید و قاتلِ پدرش) را و سپس با نقشه‌ای که خواهرش کشیده بود مادرش را می‌کشد. پس از کشتن مادر٬ اورستس و الکترا به شدت پیشیمان می‌شوند و از عذاب وجدان رنج می‌برند٬ الکترا بیشتر بخاطر اینکه برادرش تمایلی به کشتن مادر نداشت اما او برادرش را شورانده بود٬ در این میان آنها ۲ جسد را به بیابان برده و آنان را تقدیمِ‌ زئوس(پادشاهِ خدایان) می‌کنند اما کاستور و پولوکس(فرزندان زئوس) در آسمان بر آنها ظهور می‌کنند و در تصمیم خدایان را بر آنها فرمان می‌دهند که هر ۲ باید به سبب قتلی که مرتکب شده‌اند آرگون را ترک کنند و این مجازات آنان است: الکترا باید به عقدِ‌ پیلادس در آید و به سرزمین فوکیس برود و اورستس به دلیل اینکه مرتکب ۲ قتل شده به مجازاتِ‌ قتلِ مادر برای اینکه از خشمِ الهه‌های خشم و انتقام به دور باشد باید به آتن برود و به آتنا پناه ببرد تا اینکه در دادگاه‌ِ خدایان حاضر شود...

طبق تحقیقی که انجام داده‌ام و متنی که مترجم در انتهای کتاب بیان نموده٬ اوریپید نمایشنامه‌ی دیگری اینبار به نام اورستس نیز نوشته است که افسانه را پس از قتل مادر تا زمان دادگاهِ‌ مجازاتِ او نقل می‌کند که متاسفانه من نسخه ترجمه شده‌ای از آن نیافتم.

در آخر باید عرض کنم که ما‌ تراژدی‌ها را می‌خوانیم تا از آنها لذت ببریم٬ اینکه این نمایشنامه ۴۱۷ سال قبل از میلاد مسیح به روی صحنه رفته طبیعی‌ست که طرز فکر ما به نسبت طرز فکر مردمان یونانِ باستان در آن زمان بسیار متفاوته و من به شخصه بنای قضاوت شخصیت‌ها در تراژدی‌ها را ندارم صرفا آن‌ها را می‌خوانم تا با خلقیات مردمان آن دوران آشنا و از این افسانه‌های جذاب لذت ببرم. در مورد امتیاز نیز عرض کنم که من همیشه نمره‌های خودم را به نسبت موارد مشابه مقایسه و منظور می‌کنم برای مثال وقتی افسانه‌های تبای از سوفولکس را خارق‌العاده خواندم و ۵ستاره دادم این کتاب در سطحی نبود که به ۵ستاره فکر کنم٬ ضمنا یک ستاره‌ی دیگر نیز از آن کم کردم چون در اکثر اوقات نویسنده از بیان جزئیات فرار و به کلی گویی قناعت کرده بود٬ ‌به همین منظور ۳ستاره برای این تراژدی دوست داشتنی در نظر گرفتم.
        

3

الکترای ان
          الکترای انسانی تر

به لطف باشگاه هامارتیا ، برای سومین بار الکترای اوریپید رو خوندم و واقعا از جسارت و نبوغ اوریپید لذت بردم. 
ما داستان الکترا رو می دونیم ، چون قبلا آیسخولوس و سوفوکل درباره ش نوشته بودند و آثاری خوبی هم خلق شده بود اما نگاه اوریپید به موضوع رو هم می خونیم چون انسانی تر و انتقادی تر و حتی جسورانه تر نوشته شده . اثری که در ۴۱۳ قبل از میلاد به رشته تحریر در اومده و تا امروز جایگاه رفیعی در تاریخ درام جهان داره.

اوریپید برای اولین بار در این نمایشنامه از رگه هایی از کمدی استفاده کرده. صحنه ورود پیرمرد به داستان و دیالوگ اورستس و الکترا خطاب به پیرمرد کاملا خنده دار و کمدیه. چیزی که در فضای تراژدی اون زمان کاملا عجیب بوده و همین جسارت اوریپید باعث شد که بعدها شکسپیر و شرکا هم از این ترفند استفاده بکنن و در تراژدی هاشون،  لحظات خنده داری رو خلق کنند.

داستان همونطوری که می دونیم و بلدیم و خوندیم ، داستان همون انتقام کذایی الکترا از مادرشه که به دست اورستس برادرش گرفته میشه. جسارت دوم اوریپید در ساختار کلی قصه نمود پیدا کرده جایی که الکترا نه شاهزاده‌ ای در دربار ، بلکه زنی  تبعید شده ست و  به  همسری یک کشاورز بی‌ نام و نشون  و فقیر و روستایی در اومده. این جا به‌ جایی مکانی و طبقاتی ، مهم‌ ترین ابتکار اوریپید در قصه ست چونکه به جای شکوه و جلال قهرمانان تراژدی ، ما با شخصیتی زخم‌ خورده  و گرفتار در زندگی روزمره روبه‌رو میشیم. چیزی که قبلا کاملا عکسش رو دیده بودیم. همین جا به جایی ها و تغییرات روایی باعث شده بود که اوریپید کمی محبوبیتش رو از دست بده و همین نکته باز باعث شد که بعدها نبوغش ستایش بشه و بزرگان از روی دستش تقلید کنند. شکسپیر هم دقیقا همین کار رو میکرد... قبل از هملت شکسپیر،  صدها هملت وجود داشته اما نبوغ شکسپیر باعث شد که هملت ماندگار بشه. اگر قرار بود شکسپیر هم هملتی که وجود داشت رو نقل کنه ، معلوم نیست چی از آب در میومد.

در اثر اوریپید ، تمرکز بر روی روان‌شناسی شخصیت هاست که این قبلا سابقه نداشته.  به طور مثال شخصیت کلوتایمنسترا اینقد خوب و دقیق شخصیت پردازی و نوشته شده که بی نظیره. دقیقا مثل یاگو در اتللو،  دلایلی که میاره و حرف هایی که میزنه خیلی منطقی و درسته و بعضا ما بهش حق میدیم. این واقعا نبوغ اوریپید و تبحرش در شخصیت پردازی رو میرسونه. اوریپید برعکس سوفوکل که الکترا رو نماد پایداری و وفاداری نشون داده بود اونو آدمی پر از خشم ، رنج و بعضا تعصب کور نشون داده. حتی خود عمل انتقام  که در روایت‌ های قبلی مثل یک  وظیفه‌ مقدس و برگرفته از عدالت الهی جلوه کرده بود، اینجا به پرسشی اخلاقی و هملت وار تبدیل شده 

آیا خون‌خواهی در برابر جنایت  خود به جنایتی تازه نمی‌انجامد؟ 
بودن یا نبودن ، مسئله این است... آیا شریف تر آن است که لطمات و ضربات روزگار نا مساعد را متحمل شویم یا آنکه سلاح نبرد به دست گرفته و با انبوه مشکلات به جنگ برخیزیم؟

این کشمکش و تردید هملت وار رو اورستس هم داره. حتی شکنندگی ش نسبت به الکترا بیشتر هم هست. اورستس از اول تا آخر نمایش بین وظیفهٔ سنتیِ انتقام و میل انسانی به بخشش یا فرار از خشونت در کشمکشه . باز هم مثل هملت. در صحنهٔ قتل کلوتایمنسترا ، لحظه‌ای  همدردی و تردید به اورستس فشار میاره ولی فشار الکترا و تقدیر اونو به سمت انتقام سوق میده. این پیچیدگی روانی، روایت رو از حالت سیاه‌ و سفید به منطقه‌ای خاکستری میبره که در اون  حق و باطل مرزهای قطعی ندارن. حالا پرسش از ارسطو : همچنان شخصیت ها باید بد بد یا خوب خوب باشن؟ این خاکستری بودن زیباتر نیست؟

شخصیت پیرمرد که وظیفه شناختن اورستس رو به عهده داره کاملا یک تیپ کمدیه... دیالوگ هایی که میگه و واکنش اورستس و الکترا بهش ، لحظات کمدی و مفرحی رو هرچند کوتاه ایجاد میکنه و نقش نمک داستان رو به عهده داره که در نوع خودش جسورانه و جالبه.

نکته جالب دیگه حضور شوهر روستایی  الکتراست که نقش کوچیک و معناداری داره. کاراکتری شریف و مهربون که برخلاف فضای غالب تراژدی ، به الکترا احترام میذاره و اصلا باهاش همبستر نشده چون میدونه که ازدواجشون به اجبار قدرت بوده . این حضور، نه‌ تنها بعدی انسانی و زمینی به داستان داده  بلکه تضادی ظریف با جهان خون‌ آلود خاندان آگاممنون ایجاد کرده. 

در کل اوریپید با کم کردن استفاده از المان‌ های معجزه‌آسا و الهی ، روایت رو به واقعیت نزدیک‌ تر کرده . البته در پایان مثل بقیه آثارش و همونطوری که عادت داره ،   دیوسکوری ( کاستور و پولوکس ) ظاهر میشن تا سرنوشت شخصیت‌ ها رو تعیین کنن، اما این حضور بیشتر حالت نمادین داره و مثل بقیه آثارش برای خروج از بن‌ بست اخلاقی داستان به کار رفته.

ترجمه اثر هم ترجمه روون و خوشخوان و ساده و خوبیه که راحت میشه باهاش ارتباط گرفت و حجم کمش اونو به یک اثر زیبا تبدیل کرده . 

و در نهایت چیزی که مهمه و میشه گفت اینه که  " الکترا " ی اوریپید پلیه بین جهان آیینی و قهرمان‌ محور آثار یونان و تراژدی های باستانی با دنیای زمینی و روان‌ شناختی نمایشنامه‌های مدرن.این اثر به ما یادآوری میکنه که حتی بزرگ‌ ترین اسطوره‌ها هم وقتی از نزدیک بهشون نگاه کنیم، قصهٔ انسان‌ هایی هستن شبیه به خود ما ،  با همون ضعف‌ ها و ترس‌ها و امیدها.
        

30

        بعد از «زنان تروا»، «الکترا» دومین نمایشنامه‌ای بود که از اوریپید (و کلا از تراژدی‌نویس‌های یونان باستان) خوندم. جالبه که فضاش به شکلی مقابل «زنان تروا» بود. اونجا آگاممنون شخصیت منفی بود که به تروا حمله کرده بود، اینجا داستان به لحاظ زمانی بعدتر از فتح تروا اتفاق می‌افتاد و آگاممنون نقش یه قربانی رو داشت که الکترا و اورستس (دختر و پسرش) می‌خواستن انتقامش رو از کلوتایمنسترا (مادرشون) بگیرن. و کلا داستان حول این انتقام گرفتن (مادرکشی) و درست بودن یا نبودنش می‌چرخید. که البته گناهش به گردن غیب‌گویی آپولو مبنی بر این انتقام افتاد: تحت یک جبری اونها این کار رو کردن در نتیجه بخشیده می‌شن. کلا چنین نگاهی وجود داشت.
      

با نمایش یادداشت داستان این کتاب فاش می‌شود.

9

          نثر کتاب خوب، روان و خواندنی است. البته در چند مورد، بعضی عبارت ها کمی نامفهوم هستند و معنا دیریاب است.

ماجرا از منزل الکترا، در یک روستای حاشیه شهر آغاز می‌شود و الکترا که به دستور آیگیستوس با یک دهقان پاک‌سیرت و فقیر ازدواج کرده تا غرورش خرد و شکسته شود؛ در حالی که کوزهٔ آبی را از چشمه می‌آورد، ناله‌کنان و مویه‌کنان سر می‌رسد.

او از سرنوشت پر رنج و دوری برادرش اورستس، غمگین و خشمناک است و بی‌صبرانه انتظار او را می‌کشد... .

گویا اوریپید در این نمایش‌نامه، قاتلان آگاممنون را از کاخ و شهر بیرون آورده تا آنجا به خون آلوده نشود و شومی این کشتار، اهالی شهر و قصر را نگیرد.

از طرفی نمایندگانی از خدایان را می‌آورد که بقیه قصه را مشخص کنند و سرنوشت هر یک از بازماندگان خاندان آگاممنون را روشن سازند.

الکترای اوریپید، مادر را قاتلِ پدر و خائن به او و باعث تمام دردسرها و رنج های خود می‌داند و خواستار انتقام و مرگ او است؛ اما خودش ذره‌ای به مادر رحم نمی‌کند.

الکترا پس از کشته شدن آیگیستوس؛ اورستس را که در کشتن مادر دچار تردید شده، مجبور به این کار می‌کند و نشان می‌دهد که درون او نیز پر از نفرت و کینه‌ای است که زندگی مادرش را خراب کرده است.

اما یک نکته جالب در دفاع کلوتایم‌نسترا از خودش در باب کشتن آگاممنون، علاوه بر انتقام مرگ ایفی‌ژنی؛ آوردن دختر شاه تروا و حسادت وی به آن زن، دلیل بعدی برای کشتن آگاممنون عنوان شده است و تلاش شده که این انتقام منطقی‌تر جلوه کند.

به هر صورت داستانی جالب و خواندنی بود و تغییرات اوریپید در این داستان هم، در جای خود جذاب و جالب بود.

        

71