بریدههای کتاب هواتو دارم فصل کتاب 1403/8/16 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 191 آن روز مشغول گوش دادن به یک سخنرانی مذهبی بودم. سخنران نکته قشنگی میگفت درباره کار در خانه. میگفت: «وقتی میخوای توی خونه کار کنی، به نیت رضای خدا انجام بده؛ اون وقت همون جارو کردن، همون ظرف شستن میشه کار خیر. خونه مقدس و کار کردن توی خونه ثواب داره. چطور ما آرزو داریم یک روز کفشدار حرم امام رضا(ع) بشیم؟ خونه هم به نوعی حرم امن اعضای خانوادهست. سعی کنیم هر کاری توی خونه انجام میدیم، با نیت خیر باشه.» 0 4 صبا 1403/10/18 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 32 0 10 آسیه عین 1403/9/24 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 191 وقتی میخوای توی خونه کار کنی، به نیت رضای خدا انجام بده؛ اون وقت همون جارو کردن، همون ظرف شستن میشه کار خیر. خونه مقدسه و کارکردن توی خونه ثواب داره. چطور ما آرزو داریم یک روز کفش دار حرم امام رضا(ع) بشیم؟ خونه هم به نوعی حرم امن اعضای خانوادست. سعی کنیم هر کاری توی خونه انجام میدیم، با نیت خیر باشه. 0 3 مَهدیه :)) 1403/12/2 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 14 برای رسیدن به آرامش ، به وضو پناه بردم . 0 2 فصل کتاب 1403/8/16 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 140 انگار حالا درست درک کرده بودم که بالاخره در هر کجا باید یک نفر مدیر باشد و تجربه هم به من ثابت کرد که این تبعیت از شوهر شاید سخت باشد؛ ولی آرامش دارد. فهمیده بودم که همین تبعیت است که احترام دو طرفه ایجاد میکند و هر چقدر بیشتر به مرتضی میرسم، بیشتر حواسش جمع من میشود. حالا هیچ چیز در زندگی برایم شیرینتر از رضایت مرتضی نبود. در مسیر این تبعیت، هم اختلافنظر پیش میآمد و هم دلخوری و دلگیری، اما خیلی زود بین خودمان حلش میکردیم. ناراحتیهایمان همیشه بین خودمان میماند و هیچوقت خانوادهها درگیرش نمیشدند. در همان جلسه خواستگاری هم مرتضی گفته بود که دوست ندارد در آینده، خانوادهها در جریان اختلاف سلیقههایمان باشند. برای همین، حتی اگر سرموضوعی از هم دلگیر میشدیم، یک بار هم نشده بود که پیش خانوادهها با هم سرسنگین حرف بزنیم. 0 5 فصل کتاب 1403/8/16 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 78 _ من که از بچگی عاشق کار توی مدرسه بودم؛ ولی رفتنم به مدرسه باعث میشه زیاد خونه نباشم و وقتهایی که میخواهیم با هم باشیم، محدودتر میشه. مشکلی نداری؟ خوب فکرهات رو بکن، بعد جواب بده. _ حاضرم کمتر ببینمت، حتی بعد از اینکه رفتیم سر خونه زندگیمون، ناهار تخم مرغ بخورم، خونه هم نامرتب باشه؛ ولی تو وقتت رو بزاری برای کارهای تربیتی و اگه کاری از دستت بر میآد، انجام بدی. من اونطوری راضیترم ازت. توقع هم دارم برای رضای خدا کار کنی، نه حقوق و پول. تامین زندگی وظیفه منه. پس تو دنبال کارهای فرهنگی باش و اگه درآمدی هم داشتی، صرف کار تربیتی برای بچهها کن؛ چون پول معلمی خیلی برکت داره.» 0 4 مَهدیه :)) 1403/12/2 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 15 میدانستم این باور قلبی من را به بیراهه نمیبرد . 0 1 مریم مقدم 1404/4/12 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 240 محکم بشین دختر! از امروز مرتضی تاج افتخار همسر شهیدی روی سرت گذاشته. هر کس از در میاد داخل، نباید ببینه کمرت خم شده.تو باید افتخار کنی. 0 0 معصومه شاکری 1404/4/13 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 152 همین که پیکرم برگرده به حد کافی شرمنده اهل بیت میشم دیگه با گذاشتن سنگ مزار، من و شرمنده مزار مخفی حضرت زهرا (ع) و مزار خاکی ائمه بقیع نکنید... 0 0 معصومه شاکری 1404/4/13 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 212 به همه بگو من حسرت هیچی رو نکشیدم یه وقت کسی نگه اینها برای پول رفتن ، به همه بگو مرتضی کار خوب داشت، ماشین خوب داشت، خانواده خوب داشت، ازدواج خوب و همسر خوب داشت ؛ هیچ کم و کسری ای نداشت این طوری نبود که زندگی رو رها کنم و اگه بود، بخورم،نبود، نخورم؛ من ته همۀ عشق و حال این دنیا رو دیده م بعد رفتم سوريه .... 0 0 معصومه شاکری 1404/4/13 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 198 شهادت قشنگه؛ ولی اینکه طرف حسابت حضرت زینب باشه یه چیز دیگه ست.... 0 0 حسین شیرزادی 4 روز پیش هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 102 میگفت: ((نمیتونم دست زنم رو بگیرم ببرم جایی که خانواده امام حسین رو به اسارت بردن. نمیتونم توی جایی مثل کربلا دنبال هتل و آسایش خانوادهام باشم، اون وقت پای روضه اسارت عمه زینب و حضرت رباب هم بشینم.)) 0 3 فاطمه ترکاشوند 1404/4/28 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 217 گوشی رو بده از این آخرین چایی عکس بگیرم بغض کردم و گفتم: دم رفتن دل من رو خالی نکن. یعنی چی آخرین چایی؟ خودت میدونی من حتى بلد نیستم بدون تو زندگی کنم.» با صدایی آرام گفت: «زهراسادات، فکر کن روز عاشور است. دیگه هیچ مردی نمونده که از امام دفاع کنه و تو بیشتر از اینی که الان من رو دوست داری بهم وابسته ای توی اون شرایط نمیذاشتی من برم؟» معلومه که میذاشتم بری اصلاً خودم هم می اومدم. چی بهتر از اینکه قابل بدونن آدم چنین توفیقی داشته باشه؟» خب الان هم همون شرایطه ناموس مسلمون ها در خطره. شیعه و سنی هم نداره ما که نمیتونیم بنشینیم فقط تماشا کنیم تا دشمن برسه دم کوچه خودمون با جهاد رفتنت که مشکل ندارم؛ ولی از شهادت که حرف می زنی دلم میگیره حالا حالاها خیلی فرصت داری برای خدمت کردن. چه اشکالی داره طول عمر با برکت داشته باشی، بعد شهید بشی؟ 0 1 فاطمه ترکاشوند 1404/4/28 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 238 و بعد شفاعت نامه را با این عبارت به پایان رسانده بود یادت نره لا يوم كيومك يا اباعبدالله این جمله معجزه کرد. درسی بود که تک تک لحظات من را ساخت. حالا دیگر به اشک هایم مسلط شده بودم؛ واقعاً مصیبتهای ما پیش مصائب عمه سادات هیچ است. من کجا و غم زينب كجا؟ آنجا که سر برادرش را پیش چشمش بریدند؟ من کجا و غم رباب کجا؟ وقتی که حتی نتوانست برای وداع خودش را به قتلگاه و پیکر قطعه قطعه برساند. 0 1 حسین شیرزادی 4 روز پیش هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 102 میگفت: ((نمیتونم دست زنم رو بگیرم ببرم جایی که خانواده امام حسین رو به اسارت بردن. نمیتونم توی جایی مثل کربلا دنبال هتل و آسایش خانوادهام باشم، اون وقت پای روضه اسارت عمه زینب و حضرت رباب هم بشینم.)) 0 0 فاطمه ترکاشوند 1404/4/30 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 75 وقتی اطراف باغ قدم میزدیم مرتضی تا میدید بعضی ها در ساخت و ساز حتی به اندازه یک آجر وارد زمین یکی دیگر شده اند می گفت: خدا به این کار بنده هاش میخنده. آخه کجا می خوای ببری این یه وجب جا رو ؟ 0 0 فاطمه ترکاشوند 1404/4/30 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 140 که تا می دیدم هوا آلوده شده برای مرتضی آب انار آماده می کردم که آنتی اکسیدان بالا دارد یک لحظه چشم هایم را که بستم یاد گذشته ها افتادم همان دختری بودم که در خانه دست به سیاه و سفید نمیزد و سختش بود حتی یک لیوان آب جابه جا کند؟! تازه با هم کلاسی هایم تز روشنفکری و فمنیست بازی هم می دادیم و میگفتیم ما برای حقوق زنان مبارزه میکنیم. حتی خیلی اوقات رفتار مامان برایم جای سؤال بود که چرا باید همیشه قضایا را جوری مدیریت کند که پدرم در خانه حرف آخر را بزند؟ جو دوستان و فیلمها و جامعه امروزی هم که همه این طوری شده بود که زن خوب یعنی زنی که پایش را در یک کفش کند و تا میتواند فقط حرف خودش را به کرسی بنشاند. ولی حالا هر روز که میگذشت من بیشتر عشق میکردم که مرتضی به خانه بیاید تا از او پذیرایی کنم. منتظر میماندم که به خانه برسد و بگویم تو همین جا روی مبل بشین من برات میوه بیارم بعد که روی مبل ولو میشد جورابهایش را در می آوردم. 0 1 فاطمه ترکاشوند 1404/4/30 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 168 تازه از سفر کربلا برگشته بودم که همراه مرتضی رفتیم برای خرید وسایل خانه موقع برگشت جلوی در خانه که رسیدیم، پیرمرد مغازه رو به رو که کار لوله کشی میکرد آمد جلو و گفت: «آقا مرتضی عید غدیر نزدیکه من مثل پارسال منتظر عیدی شمام.» این درخواست خیلی به هر دوی ما چسبید. اینکه چون سال پیش به این همسایه یک تابلو داده بودیم، در ذهنش باقی مانده بود و این کار داشت بین اهالی محل به عنوان یک سنت حسنه جا می افتاد، این اتفاق باعث شد خیلی زودتر به تکاپوی غدیر بیفتیم. مرتضی اصرار داشت که عید غدیر باید سه روز باشد. برای همین مثل سال گذشته که دید و بازدید عید غدیر را شروع کردیم، برنامه ریزی کرد که امسال هر سه روز را عید دیدنی برویم 0 1 فاطمه ترکاشوند 1404/4/30 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 176 به سفره امام حسین و غذای نذری خیلی معتقد بود. خیلی مقید بود که هر روز زیارت عاشورا بخواند. مشکلاتش را هم با زیارت عاشورای کامل صد سلام و صد لعن برطرف میکرد و به بقیه هم سفارش میکرد که اگر حاجتی دارند، از زیارت عاشورای کامل غافل نشوند بیشتر مواقع هم مداحی های میثم مطیعی و سیدرضا نریمانی را گوش میداد که برای شهدای مدافع حرم خوانده بودند. 0 1 فاطمه ترکاشوند 1404/4/30 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 175 در ایام محرم مرتضی ادب های خیلی عجیبی داشت. سال به سال هم این ادب پررنگ تر می شد. از روز اول محرم، آبخوری یخچال را که روی آن برچسب «سلام بر حسین ، چسبانده بودیم، پر نمی کرد؛ چون این روزها دوست نداشت آب خنک بخورد. همان آب ولرم را هم سیراب نمی خورد در دو ماه محرم و صفر پیراهن مشکی را از تنش بیرون نمی آورد. حتی وقتی میخواست پیراهن را بشوید، همان چند ساعت هم یک تیشرت مشکی میپوشید لباس مشکی را هم فقط مختص امام حسین میدانست و برای مراسم عزاداری اقوام یا درگذشتگان دیگر فقط پیراهن تیره تن میکرد. شرم و حیای خاصی در این دهه نسبت به آسایش و رفاه و خواب راحت و خانه داشت. اعتقاد داشت حال و هوای این چند روز باید با زندگی معمول در بقیه سال فرق داشته باشد. در روزهای عادی از همان در ورودی که وارد خانه میشد با چهره ای گشاده و پر از شوخی و خنده بود و با ذوق خاصی وارد خانه میشد؛ ولی ایام محرم یک حزن عجیبی از چهره و رفتارش مشخص بود. 0 1
بریدههای کتاب هواتو دارم فصل کتاب 1403/8/16 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 191 آن روز مشغول گوش دادن به یک سخنرانی مذهبی بودم. سخنران نکته قشنگی میگفت درباره کار در خانه. میگفت: «وقتی میخوای توی خونه کار کنی، به نیت رضای خدا انجام بده؛ اون وقت همون جارو کردن، همون ظرف شستن میشه کار خیر. خونه مقدس و کار کردن توی خونه ثواب داره. چطور ما آرزو داریم یک روز کفشدار حرم امام رضا(ع) بشیم؟ خونه هم به نوعی حرم امن اعضای خانوادهست. سعی کنیم هر کاری توی خونه انجام میدیم، با نیت خیر باشه.» 0 4 صبا 1403/10/18 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 32 0 10 آسیه عین 1403/9/24 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 191 وقتی میخوای توی خونه کار کنی، به نیت رضای خدا انجام بده؛ اون وقت همون جارو کردن، همون ظرف شستن میشه کار خیر. خونه مقدسه و کارکردن توی خونه ثواب داره. چطور ما آرزو داریم یک روز کفش دار حرم امام رضا(ع) بشیم؟ خونه هم به نوعی حرم امن اعضای خانوادست. سعی کنیم هر کاری توی خونه انجام میدیم، با نیت خیر باشه. 0 3 مَهدیه :)) 1403/12/2 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 14 برای رسیدن به آرامش ، به وضو پناه بردم . 0 2 فصل کتاب 1403/8/16 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 140 انگار حالا درست درک کرده بودم که بالاخره در هر کجا باید یک نفر مدیر باشد و تجربه هم به من ثابت کرد که این تبعیت از شوهر شاید سخت باشد؛ ولی آرامش دارد. فهمیده بودم که همین تبعیت است که احترام دو طرفه ایجاد میکند و هر چقدر بیشتر به مرتضی میرسم، بیشتر حواسش جمع من میشود. حالا هیچ چیز در زندگی برایم شیرینتر از رضایت مرتضی نبود. در مسیر این تبعیت، هم اختلافنظر پیش میآمد و هم دلخوری و دلگیری، اما خیلی زود بین خودمان حلش میکردیم. ناراحتیهایمان همیشه بین خودمان میماند و هیچوقت خانوادهها درگیرش نمیشدند. در همان جلسه خواستگاری هم مرتضی گفته بود که دوست ندارد در آینده، خانوادهها در جریان اختلاف سلیقههایمان باشند. برای همین، حتی اگر سرموضوعی از هم دلگیر میشدیم، یک بار هم نشده بود که پیش خانوادهها با هم سرسنگین حرف بزنیم. 0 5 فصل کتاب 1403/8/16 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 78 _ من که از بچگی عاشق کار توی مدرسه بودم؛ ولی رفتنم به مدرسه باعث میشه زیاد خونه نباشم و وقتهایی که میخواهیم با هم باشیم، محدودتر میشه. مشکلی نداری؟ خوب فکرهات رو بکن، بعد جواب بده. _ حاضرم کمتر ببینمت، حتی بعد از اینکه رفتیم سر خونه زندگیمون، ناهار تخم مرغ بخورم، خونه هم نامرتب باشه؛ ولی تو وقتت رو بزاری برای کارهای تربیتی و اگه کاری از دستت بر میآد، انجام بدی. من اونطوری راضیترم ازت. توقع هم دارم برای رضای خدا کار کنی، نه حقوق و پول. تامین زندگی وظیفه منه. پس تو دنبال کارهای فرهنگی باش و اگه درآمدی هم داشتی، صرف کار تربیتی برای بچهها کن؛ چون پول معلمی خیلی برکت داره.» 0 4 مَهدیه :)) 1403/12/2 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 15 میدانستم این باور قلبی من را به بیراهه نمیبرد . 0 1 مریم مقدم 1404/4/12 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 240 محکم بشین دختر! از امروز مرتضی تاج افتخار همسر شهیدی روی سرت گذاشته. هر کس از در میاد داخل، نباید ببینه کمرت خم شده.تو باید افتخار کنی. 0 0 معصومه شاکری 1404/4/13 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 152 همین که پیکرم برگرده به حد کافی شرمنده اهل بیت میشم دیگه با گذاشتن سنگ مزار، من و شرمنده مزار مخفی حضرت زهرا (ع) و مزار خاکی ائمه بقیع نکنید... 0 0 معصومه شاکری 1404/4/13 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 212 به همه بگو من حسرت هیچی رو نکشیدم یه وقت کسی نگه اینها برای پول رفتن ، به همه بگو مرتضی کار خوب داشت، ماشین خوب داشت، خانواده خوب داشت، ازدواج خوب و همسر خوب داشت ؛ هیچ کم و کسری ای نداشت این طوری نبود که زندگی رو رها کنم و اگه بود، بخورم،نبود، نخورم؛ من ته همۀ عشق و حال این دنیا رو دیده م بعد رفتم سوريه .... 0 0 معصومه شاکری 1404/4/13 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 198 شهادت قشنگه؛ ولی اینکه طرف حسابت حضرت زینب باشه یه چیز دیگه ست.... 0 0 حسین شیرزادی 4 روز پیش هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 102 میگفت: ((نمیتونم دست زنم رو بگیرم ببرم جایی که خانواده امام حسین رو به اسارت بردن. نمیتونم توی جایی مثل کربلا دنبال هتل و آسایش خانوادهام باشم، اون وقت پای روضه اسارت عمه زینب و حضرت رباب هم بشینم.)) 0 3 فاطمه ترکاشوند 1404/4/28 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 217 گوشی رو بده از این آخرین چایی عکس بگیرم بغض کردم و گفتم: دم رفتن دل من رو خالی نکن. یعنی چی آخرین چایی؟ خودت میدونی من حتى بلد نیستم بدون تو زندگی کنم.» با صدایی آرام گفت: «زهراسادات، فکر کن روز عاشور است. دیگه هیچ مردی نمونده که از امام دفاع کنه و تو بیشتر از اینی که الان من رو دوست داری بهم وابسته ای توی اون شرایط نمیذاشتی من برم؟» معلومه که میذاشتم بری اصلاً خودم هم می اومدم. چی بهتر از اینکه قابل بدونن آدم چنین توفیقی داشته باشه؟» خب الان هم همون شرایطه ناموس مسلمون ها در خطره. شیعه و سنی هم نداره ما که نمیتونیم بنشینیم فقط تماشا کنیم تا دشمن برسه دم کوچه خودمون با جهاد رفتنت که مشکل ندارم؛ ولی از شهادت که حرف می زنی دلم میگیره حالا حالاها خیلی فرصت داری برای خدمت کردن. چه اشکالی داره طول عمر با برکت داشته باشی، بعد شهید بشی؟ 0 1 فاطمه ترکاشوند 1404/4/28 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 238 و بعد شفاعت نامه را با این عبارت به پایان رسانده بود یادت نره لا يوم كيومك يا اباعبدالله این جمله معجزه کرد. درسی بود که تک تک لحظات من را ساخت. حالا دیگر به اشک هایم مسلط شده بودم؛ واقعاً مصیبتهای ما پیش مصائب عمه سادات هیچ است. من کجا و غم زينب كجا؟ آنجا که سر برادرش را پیش چشمش بریدند؟ من کجا و غم رباب کجا؟ وقتی که حتی نتوانست برای وداع خودش را به قتلگاه و پیکر قطعه قطعه برساند. 0 1 حسین شیرزادی 4 روز پیش هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 102 میگفت: ((نمیتونم دست زنم رو بگیرم ببرم جایی که خانواده امام حسین رو به اسارت بردن. نمیتونم توی جایی مثل کربلا دنبال هتل و آسایش خانوادهام باشم، اون وقت پای روضه اسارت عمه زینب و حضرت رباب هم بشینم.)) 0 0 فاطمه ترکاشوند 1404/4/30 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 75 وقتی اطراف باغ قدم میزدیم مرتضی تا میدید بعضی ها در ساخت و ساز حتی به اندازه یک آجر وارد زمین یکی دیگر شده اند می گفت: خدا به این کار بنده هاش میخنده. آخه کجا می خوای ببری این یه وجب جا رو ؟ 0 0 فاطمه ترکاشوند 1404/4/30 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 140 که تا می دیدم هوا آلوده شده برای مرتضی آب انار آماده می کردم که آنتی اکسیدان بالا دارد یک لحظه چشم هایم را که بستم یاد گذشته ها افتادم همان دختری بودم که در خانه دست به سیاه و سفید نمیزد و سختش بود حتی یک لیوان آب جابه جا کند؟! تازه با هم کلاسی هایم تز روشنفکری و فمنیست بازی هم می دادیم و میگفتیم ما برای حقوق زنان مبارزه میکنیم. حتی خیلی اوقات رفتار مامان برایم جای سؤال بود که چرا باید همیشه قضایا را جوری مدیریت کند که پدرم در خانه حرف آخر را بزند؟ جو دوستان و فیلمها و جامعه امروزی هم که همه این طوری شده بود که زن خوب یعنی زنی که پایش را در یک کفش کند و تا میتواند فقط حرف خودش را به کرسی بنشاند. ولی حالا هر روز که میگذشت من بیشتر عشق میکردم که مرتضی به خانه بیاید تا از او پذیرایی کنم. منتظر میماندم که به خانه برسد و بگویم تو همین جا روی مبل بشین من برات میوه بیارم بعد که روی مبل ولو میشد جورابهایش را در می آوردم. 0 1 فاطمه ترکاشوند 1404/4/30 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 168 تازه از سفر کربلا برگشته بودم که همراه مرتضی رفتیم برای خرید وسایل خانه موقع برگشت جلوی در خانه که رسیدیم، پیرمرد مغازه رو به رو که کار لوله کشی میکرد آمد جلو و گفت: «آقا مرتضی عید غدیر نزدیکه من مثل پارسال منتظر عیدی شمام.» این درخواست خیلی به هر دوی ما چسبید. اینکه چون سال پیش به این همسایه یک تابلو داده بودیم، در ذهنش باقی مانده بود و این کار داشت بین اهالی محل به عنوان یک سنت حسنه جا می افتاد، این اتفاق باعث شد خیلی زودتر به تکاپوی غدیر بیفتیم. مرتضی اصرار داشت که عید غدیر باید سه روز باشد. برای همین مثل سال گذشته که دید و بازدید عید غدیر را شروع کردیم، برنامه ریزی کرد که امسال هر سه روز را عید دیدنی برویم 0 1 فاطمه ترکاشوند 1404/4/30 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 176 به سفره امام حسین و غذای نذری خیلی معتقد بود. خیلی مقید بود که هر روز زیارت عاشورا بخواند. مشکلاتش را هم با زیارت عاشورای کامل صد سلام و صد لعن برطرف میکرد و به بقیه هم سفارش میکرد که اگر حاجتی دارند، از زیارت عاشورای کامل غافل نشوند بیشتر مواقع هم مداحی های میثم مطیعی و سیدرضا نریمانی را گوش میداد که برای شهدای مدافع حرم خوانده بودند. 0 1 فاطمه ترکاشوند 1404/4/30 هواتو دارم محمدرسول ملاحسنی 4.5 66 صفحۀ 175 در ایام محرم مرتضی ادب های خیلی عجیبی داشت. سال به سال هم این ادب پررنگ تر می شد. از روز اول محرم، آبخوری یخچال را که روی آن برچسب «سلام بر حسین ، چسبانده بودیم، پر نمی کرد؛ چون این روزها دوست نداشت آب خنک بخورد. همان آب ولرم را هم سیراب نمی خورد در دو ماه محرم و صفر پیراهن مشکی را از تنش بیرون نمی آورد. حتی وقتی میخواست پیراهن را بشوید، همان چند ساعت هم یک تیشرت مشکی میپوشید لباس مشکی را هم فقط مختص امام حسین میدانست و برای مراسم عزاداری اقوام یا درگذشتگان دیگر فقط پیراهن تیره تن میکرد. شرم و حیای خاصی در این دهه نسبت به آسایش و رفاه و خواب راحت و خانه داشت. اعتقاد داشت حال و هوای این چند روز باید با زندگی معمول در بقیه سال فرق داشته باشد. در روزهای عادی از همان در ورودی که وارد خانه میشد با چهره ای گشاده و پر از شوخی و خنده بود و با ذوق خاصی وارد خانه میشد؛ ولی ایام محرم یک حزن عجیبی از چهره و رفتارش مشخص بود. 0 1